توضیحات
با فایل فایل پاورپوینت کامل ساده زیستی و قناعت، متفاوت ارائه دهید
فایل فایل پاورپوینت کامل ساده زیستی و قناعت شامل 62 اسلاید آماده است که میتواند محتوای شما را به شکلی حرفهای، منسجم و چشمنواز به مخاطبان منتقل کند.
برتریهای فایل فایل پاورپوینت کامل ساده زیستی و قناعت در یک نگاه:
- طراحی منحصربهفرد
- فایل پاورپوینت کامل ساده زیستی و قناعت با بهرهگیری از اصول زیباییشناسی و ترکیب رنگهای مناسب، ظاهری مدرن و رسمی به ارائه شما میدهد.
- راهاندازی فوری
- فایل فایل پاورپوینت کامل ساده زیستی و قناعت نیازی به تنظیمات اضافی ندارد؛ کافیست آن را باز کنید و مستقیماً استفاده کنید.
- وضوح عالی
- اسلایدها به گونهای طراحی شدهاند که در هر دستگاه یا ویدیو پروژکتور، با بهترین کیفیت نمایش داده شوند.
همه چیز از قبل آماده است: در فایل فایل پاورپوینت کامل ساده زیستی و قناعت هیچ موردی ناتمام یا نیازمند ویرایش نخواهید یافت. همه چیز با دقت نهاییشده و تستشده ارائه میشود.
توصیه مهم: نسخههایی که تحت عنوان فایل پاورپوینت کامل ساده زیستی و قناعت اما خارج از منبع رسمی منتشر میشوند، ممکن است از کیفیت لازم برخوردار نباشند.
همین حالا فایل را تهیه کرده و سطح جدیدی از ارائه را تجربه کنید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل ساده زیستی و قناعت :
حالا دیگر جمع شان جمع است و حتماً حال شان خوبِ خوب. از آخرین باری که این طور همگی دور هم، شاد و خندان بودند، درست ۴۰ سال می گذرد. اول از همه، «محمدباقر» عزم رفتن کرد. رفت و تکه ای از قلب پدر را هم با خودش برد. ماجراهای خانه «اعلمی»ها از همان روز شروع شد. «مهدی» پا جای پای برادر گذاشت و بعد هم آقا «علیرضا» خودش را به پسرهای عزیزکرده خانواده همسرش رساند. و فقط خدا می داند پدر چقدر برای تک تکشان دلتنگ بود در این سال ها. دلش پر می کشید برای دیدارشان اما گلایه و حسرت و پشیمانی در کارش نبود. تسلیم و رضا و آرامشش را ما شاهد بودیم، همان روزی که مهمان خانه اش شدیم و برایمان از یک عمر تلاش و خدمت و صبوری گفت؛ از شاگردی در محضر امام خمینی(ره) تا مسئولیت در امامت جمعه و دادگاه انقلاب و دادستانی کل کشور و بعد، شهادت عزیزانش، یکی بعد از دیگری.
چند روزی است آیت الله «ابوالحسن اعلمی اشتهاردی» به فرزندانش، شهیدان «محمدباقر و مهدی اعلمی» و دامادش، شهید «علیرضا قدمی» ملحق شده و آن دیدار پر از نور و برکت هم برای ما به خاطره ای عزیز تبدیل شده است. این روزها فرصت مغتنمی است برای بازخوانی صحبت های شیرین این پدر مهربان که حالا مهمان فرزندان شهیدش است. با ما در این تجدید دیدار، همراه باشید.
شاگردی امام (ره)؛ پاداش هجرت از اشتهارد به قم
می خواستم از ناگفته ها بگوید و آیت الله اعلمی هم برای روایت داستان زندگی اش به دو سه نسل عقب تر برگشت، شاید به ۲۰۰ سال قبل، به آن سال هایی که خاندان اعلمی اشتهاردی، شهره عام و خاص بودند به تقوا و جایگاه علمی و فقهی شان: «تحصیل علوم دینی در خانواده ما، ریشه و سابقه طولانی داشت. پدربزرگ پدرم، آیت الله «ابوالحسن اعلمی اشتهاردی»، مجتهدِ صاحب رساله بود. پسر او، یعنی پدربزرگم، «شیخ موسی» هم عالم برجسته ای بود و محکمه داشت و در آن روزگار، مثل قاضی حکم می داد. من هم از مشی پدرانم تبعیت کردم. اینطور بود که گواهی ششم ابتدایی را که در سال ۱۳۲۹ گرفتم، با اینکه می توانستم با همان مدرک، معلم هم بشوم، تصمیم گرفتم وارد حوزه علمیه شوم. بعد از سه سال که در حوزه علمیه اشتهارد تحصیل کردم، به حوزه علمیه قم رفتم. شاگردی در محضر علمای طراز اول، اتفاق بزرگ این دوره از زندگی من بود. در حوزه علمیه قم، توفیق پیدا کردم در جلسات درس بزرگانی مانند امام خمینی(ره)، آیت الله العظمی بروجردی و آیت الله العظمی گلپایگانی شرکت کنم. همین آموزه ها هم کمک کرد مدتی بعد بتوانم در مدرسه آیت الله گلپایگانی شروع به تدریس کنم. »
از محراب نماز جمعه تا دیوان عالی کشور
پیروزی انقلاب اسلامی، فصل جدیدی در زندگی این عالم بزرگوار رقم زد. حالا باید آموخته هایش در حوزه علمیه را در میدان عمل، در امور اجتماعی و بعد در جایگاه قضاوت به کار می گرفت، درست مثل اجدادش: «بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، مسئولیت امامت جمعه شهر اشتهارد برعهده من گذاشته شد و تا ۱۰ سال در جایگاه امام جمعه در خدمت مردم این شهر بودم. در همان ایام بنابر مسئولیت هایی که به من واگذار شد، وارد امور قضایی شدم. در سال ۱۳۵۸ بود که شهید آیت الله بهشتی مسئولیت مهمی برای من درنظر گرفتند. در آن مقطع، حکم ریاست دادگاه انقلاب استان همدان توسط ایشان و شهید قدوسی به من ابلاغ شد. اما این پایان کار نبود. بعد از اینکه ۳ سال در این جایگاه خدمت کردم، به ریاست شعبه دوم دیوان عالی کشور منصوب شدم. سال های بعد هم در دستگاه قضا به خدمت ادامه دادم و تا بازنشستگی در همین مسیر بودم. » صحبت های حاج آقا که به اینجا رسید، تازه توجهم به دور و اطرافم جلب شد؛ به خانه ساده حاج آقا اعلمی که در محله ای حوالی بزرگراه نواب قرار گرفته بود و به چشم ظاهربین، شاید هیچ تناسبی با کارنامه بلندبالای او در دستگاه قضا نداشت. اما اهلش می دانند در و دیوار همین خانه ساده شهادت می دهند بر سلامت زندگی و شغلی این مرد شریف.
مگر عروسی مهریه هم می خواهد؟!
«۲۲ ساله بودم که به پیشنهاد یکی از اقوام و با رضایت پدر و مادرم، با دختر یک خانواده محترم ازدواج کردم؛ به ساده ترین شکلی که فکر کنید.» حاج آقا اعلمی که اینقدر مختصر و مفید از یکی از بزرگ ترین اتفاقات زندگی اش گفت، به حاج خانم «فاطمه لطفی»، همسر بزرگوارشان متوسل شدم و ایشان لبخندبرلب گفت: «من ۱۶ ساله بودم که خانواده حاج آقا به خواستگاری ام آمدند. همه چیز هم در همان جلسه تمام شد. آنقدر ۲ خانواده از همدیگر خوششان آمده بود که هیچ کدام برای دیگری شرطی نگذاشتند. اینطور بود که همگی با ۳ صلوات رضایتشان را با این وصلت اعلام کردند. اگر عمویم پا پیش نمی گذاشت، حتی درباره مهریه هم صحبتی نمی شد! بالاخره همه قبول کردند با مهریه ۷۰۰ تومان، خطبه عقدمان جاری شود. »
از حاج خانم درباره علت دوام ۵۶ ساله این زندگی مشترک که پرسیدم، گفت: «حاج آقا هیچ وقت کاری نکرده که از ایشان دلگیر شوم. به طور کلی هیچ وقت اهل قهر و کینه نبوده ایم و نسبت به هم گذشت داشته ایم. حاج آقا همیشه شوخ طبع و خوش اخلاق است. همیشه با بچه ها دوست بوده و هیچ وقت در تربیت آن ها از دعوا و تنبیه استفاده نکرده. مثلاً هیچ وقت ندیدم حاج آقا بچه ها را مجبور به انجام واجبات کند. خودش عمل می کرد و بچه ها هم غیرمستقیم از ایشان الگو می گرفتند. »
بابا! خانه مان را بفروشیم بدهیم به فقرا. . . !
پدر، همیشه از خودش برای فرزندانش می گذرد. مرحوم آیت الله اعلمی هم خیلی زود از روایت داستان خودش کانال زد به ماجرای داستان پسر ارشدش؛ نوجوان جوانمردی که آینده پرتب وتابی در انتظارش بود: «یک سال بعد از ازدواجمان، خداوند «محمدباقر» را به ما داد. همان قدر که رابطه پدر و پسری مان صمیمانه بود، محمدباقر به همان اندازه حواسش به حفط احترام من هم بود. آن پسر کم سن وسال، اخلاق و رفتار خاصی داشت. از من بپرسید، می گویم در همان نوجوانی، جوانمرد بود. همیشه فکر و ذکرش کمک به دیگران بود. هر روز می آمد و می گفت: فرشمان، خانه مان و. . . را بفروشیم، بدهیم به فقرا. خودش هم در این راه، پیشقدم بود. یک مدت جایی برای کارگری می رفت اما می دیدیم هرچه کار می کند، باز هم پولی ندارد. عاقبت معلوم شد همه پول هایش را به نیازمندان و همکارانش که فقیر بودند، هدیه می دهد. یادم نمی رود یک بار برایش کت وشلوار خریده بودم اما هرچه اصرار کردیم، حاضر نشد آن را بپوشد. دلیلش را که پرسیدیم، گفت: بابا من از دوستانم خجالت می کشم. آخه بعضی از آن ها وسعشان نمی رسد کت و شلوار بخرند.»
دوچرخه ای که زیر زنجیرهای تانک، له شد. . .
«محمدباقر هم مثل پدرانش لباس طلبگی به تن کرد. در قم مشغول درس و بحث بود که مبارزات انقلاب بالا گرفت. حالا دیگر محمدباقر در صف اول حرکت های ضدحکومتی بود. شده بود سردسته تظاهرات های محله «شیخون». ساواک هم شناسایی اش کرده بود و یک بار که سوار دوچرخه بود، گرفتار آن ها شد. دوچرخه اش را زیر زنجیرهای تانک، له کردند و پایش را با ضربه سرنیزه! مجروح کردند. با وجود آن جراحت شدید، او را به بازداشتگاه بردند. آزاد که شد، مستقیماً به بیمارستان رفتیم تا به وضعیت پایش رسیدگی کنند. وقتی پزشک گفت: مورد خاصی نیست، زود خوب می شوی، محمدباقر به جای اینکه خیالش راحت شود، با ناراحتی گفت: کاش شهید می شدم. . . »
از دیگر ماجراهای جذاب محمدباقر در دوران مبارزه این بود که یک بار در اثنای درگیری ها، با چند نفر از دوستان انقلابی اش به خانه ای پناه برده بودند. مامورانی که آن ها را تعقیب می کردند، محل اختفایشان را تشخیص دادند و با حمله به آن خانه، شیشه هایش را شکستند. آن ماجرا تمام شد اما محمدباقر چند روز بعد به آن محله و آن خانه برگشت. او می خواست خسارت شیشه های خانه ای را که در درگیری آن ها با ماموران شکسته بود، به صاحبخانه بپردازد.
امام(ره) به وصیت نامه محمدباقر عمل کرد!
«انقلاب که به ثمر رسید، محمدباقر لباس سپاه به تن کرد. وقتی خبردار شدم که برای مقابله با غائله کردستان، عازم منطقه بود. از یکی از دوستانم شنیدم حتی فرماندهی سپاه قم را هم که به او پیشنهاد شده بود، رد کرده و حضور در متن مبارزه را انتخاب کرده بود. در همان ایام یک روز در اشتهارد به دیدنم آمد و گفت: بابا! مگه امام(ره) دستور ندادند همه برای مقابله با کوموله ها به کردستان بروند؟ پس چرا شما نرفتید؟ گفتم: من اینجا مسئولیت دارم به عنوان امام جمعه. گفت: ولی من باید بروم. شما هم دعا کنید شهید شوم. گفتم: پسرم! شهادت شایستگی می خواهد. تا این را شنید، سرش را پایین انداخت. اشکش سرازیر شد اما چیزی نگفت. تا دم در رفت، دوباره برگشت و گفت: بابا! دعا یادتان نرود.»
حسرت بزرگ سال های دور برای پدر زنده شده، حسرت فراق پسری که همان موقع هم یقین داشت شایسته شهادت است: «لحظه خداحافظی محمدباقر، یاد روضه وداع حضرت علی اکبر(ع) افتادم، یاد آن لحظه ای که امام حسین(ع) پشت سر او حرکت کرد، نگاهش می کرد و اشک حسرت می ریخت. . . حس غریبی داشتم که به من می گفت محمدباقر دیگر برنمی گردد و همان هم شد. خبر شهادتش را که آوردند، بازار قم ۲ روز تعطیل شد. آیت الله العظمی گلپایگانی هم بر پیکرش نماز خواندند. آخر، محمدباقر اولین شهید قم بعد از پیروزی انقلاب بود.
در آن روزها، یک اتفاق به ما آرامش داد. آن ایام امام خمینی(ره) هنوز در قم بودند. بعد از شهادت محمدباقر، ما را به محل استقرار امام(ره) دعوت کردند و ایشان در آن دیدار ما را مورد محبت قرار دادند. وقتی وصیت نامه محمدباقر را در حضور امام خواندند، ایشان خیلی متأثر شدند. محمدباقر نوشته بود: «از پدر و مادرم می خو
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.