تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

با فایل فایل پاورپوینت کامل سه سال در خان طومان، متفاوت ارائه دهید

فایل فایل پاورپوینت کامل سه سال در خان طومان شامل 61 اسلاید آماده است که می‌تواند محتوای شما را به شکلی حرفه‌ای، منسجم و چشم‌نواز به مخاطبان منتقل کند.

برتری‌های فایل فایل پاورپوینت کامل سه سال در خان طومان در یک نگاه:

طراحی منحصربه‌فرد
فایل پاورپوینت کامل سه سال در خان طومان با بهره‌گیری از اصول زیبایی‌شناسی و ترکیب رنگ‌های مناسب، ظاهری مدرن و رسمی به ارائه شما می‌دهد.
راه‌اندازی فوری
فایل فایل پاورپوینت کامل سه سال در خان طومان نیازی به تنظیمات اضافی ندارد؛ کافیست آن را باز کنید و مستقیماً استفاده کنید.
وضوح عالی
اسلایدها به گونه‌ای طراحی شده‌اند که در هر دستگاه یا ویدیو پروژکتور، با بهترین کیفیت نمایش داده شوند.

همه چیز از قبل آماده است: در فایل فایل پاورپوینت کامل سه سال در خان طومان هیچ موردی ناتمام یا نیازمند ویرایش نخواهید یافت. همه چیز با دقت نهایی‌شده و تست‌شده ارائه می‌شود.

توصیه مهم: نسخه‌هایی که تحت عنوان فایل پاورپوینت کامل سه سال در خان طومان اما خارج از منبع رسمی منتشر می‌شوند، ممکن است از کیفیت لازم برخوردار نباشند.

همین حالا فایل را تهیه کرده و سطح جدیدی از ارائه را تجربه کنید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل سه سال در خان طومان :

«کم کم باید آماده استقبال از آقا میثم شویم»، انگار در میان جمع، زلزله می شود. همه روی پا می ایستند و به اطراف نگاه می کنند. همه چشم انتظار مسافر سبکبالی اند که آمدنش سه سال و روز به تأخیر افتاده بود. آقا میثم که از راه می رسد، خانم ها روی سرش نقل می پاشند و آقایان هروله می کنند تا به او برسند، شاید فرصت در آغوش گرفتنش نصیبشان شود. خانواده، رفقا، همرزمان و دوستداران که دور میثم حلقه می زنند و فضا در همهمه خوشامدگویی های خیس از اشکشان غرق می شود، صدای بغض آلود بانویی از پشت سر در گوشم صدا می کند که گرچه میثم را نمی بیند – و حتی نمی شناسد – اشک می ریزد و با آن لهجه زیبای آذری اش یک ریز قربان صدقه جوان رعنای جمع می رود و می گوید: «میثم جان! سلام ما را به آقا قمر بنی هاشم (ع) برسان. سلام ما را به علی اکبر (ع) برسان…» و تمام قصه همین است؛ مسافر «خان طومان» آمده تا دل های بی قرار دوستدارانش در تهران را هم با خود ببرد به سرزمین بلا، به محضر ارباب بی کفن، به صحن و سرای مولایش در کربلا.

منتظر آمدنش نبودیم!

پشت سر مادر که حالا دیگر رمقی ندارد، آرام آرام حرکت می کنند. دو خواهر شهید، مثل مادرشان صبورتر و دریادل تر از آن هستند که بتوان تصور کرد. جلو می روم و می گویم: «چشمتان روشن.» لبخند کم جانی روی صورت «راضیه نظری»، خواهر شهید میثم نظری، پخش می شود. تشکر می کند و می گوید: «همین که بعد از سه سال و روز، چشم انتظاری مادرم تمام شد، خدا را شکر می کنیم. درست در شب ولادت خانم حضرت فاطمه زهرا (س) به ما خبر دادند میثم برگشته و این، عیدی بزرگی برای مادرمان بود. مامان خیلی خوشحال شد و گفت: ممنونم پسرم. این بهترین هدیه برای روز مادر بود.»

«سمیه» خانم، خواهر بزرگ تر شهید، در تکمیل صحبت های خواهرش، از راز بزرگی برایمان می گوید: «این سه سال و روز گرچه خیلی سخت گذشت و دلتنگی برای میثم خیلی آزاردهنده بود اما بی تابی نکردیم. آرامش خاصی داشتیم چون می دانستیم خودش اینطور می خواهد. می گفت: «وقتی حضرت فاطمه زهرا (س) مزار ندارند، من خیلی شرمنده می شوم اگر قبر و نشانه داشته باشم.» اینطور بود که از شنیدن خبر بازگشت پیکرش شوکه شدیم! حدود ده روز قبل، همسایه ها خواب دیده بودند که من و خواهرم داریم شکلات پخش می کنیم. به مادرم گفته بودند: شاید قرار است پیکر میثم برگردد. اما باز هم چنین موضوعی در ذهن ما نبود. وقتی مادرم خواب همسایه را تعریف کرد، گفتم: مامان! بیایید خواسته میثم را به خواسته خودمان ترجیح دهیم و راضی شویم هرکجا آرامش دارد، همان جا باشد. به این ترتیب، در این سه سال هیچ وقت نگفتیم باید پیکرش برگردد، باید مزار داشته باشد و باید… واگذار کرده بودیم به خواسته خودش و خانم حضرت زینب (س).»

آقا که تاییدش کردند، گفتم: میثم از پیش حضرت زینب (س) برنمی گردد

راضیه خانم برمی گردد به سه سال و روز قبل و ادامه می گوید: «جز خانواده خودمان، به هیچ کس نگفته بود عازم سوریه است. می گفت: کاری که برای خداست، نباید در بوق و کرنا شود. دی ماه اعزام شد و یک هفته بعد، در دی ماه به شهادت رسید. معلوم بود در راه خانم حضرت زینب (س) او را خریده بودند…»

برای سمیه خانم اما داستان زینبی شدن ته تغاری خانه، رنگ و بوی دیگری داشت: «اصلاً خبر نداشتم میثم در تدارک اعزام به سوریه است. یک شب خواب دیدم در خانه مان هیات و مراسم عزای امام حسین (ع) برقرار است. یک دفعه حضرت آقا- رهبر انقلاب – وارد خانه مان شدند و در میان تعداد بسیار زیاد روحانی سادات که در مجلس حضور داشتند، رو به پدر و مادرم کردند و با اشاره به میثم فرمودند: «احسنت به این پسر! احسنت به شیوه تربیتی شما! ببالید به این پسر!» وقتی خوابم را در خانواده تعریف کردم، مادرم نگاهی به میثم کرد و گفت: «دارد می رود سوریه.»

من تازه آن روز خبردار شدم. به خواهرم گفتم: میثم برود، دیگر برنمی گردد. اصلاً شبیه شهدا شده بود؛ چهره اش، رفتارش… گفتم: تا می توانی بغلش کن، ببوسش، بویش کن که یک حسی به من می گوید این رفتن، برگشتن ندارد… همان هم شد. کل اعزام تا شهادتش فقط روز طول کشید.» خواهر شهید مکثی می کند و ادامه می دهد:

«انشاالله این سعادت، قسمت همه آن هایی شود که آرزوی شهادت دارند. میثم آرزوی شهادت داشت و به آرزویش رسید و سعادتمند شد. بالاخره مرگ قرار است سراغ همه ما بیاید. خوش به حال کسی که مرگش، شهادت باشد. وقتی به پدرم می گفتم: چطور است که برای میثم بی تابی نمی کنید؟ می گفت: وقتی می دانم جایگاهش کجاست، وقتی می دانم در بهترین جای عالم است، چرا بی تابی کنم؟»

سمیه خانم یادش نمی رود از حضور پرشور عاشقان شهدا در مراسم هم تقدیر کند: «از همه کسانی که امروز به این مراسم آمدند، تشکر می کنیم. اینکه اهمیت قائل می شوند برای شهدا و تلاش می کنند برای مطرح کردن آن ها و زنده نگه داشتن یادشان، خیلی ارزشمند است.»

کاش می توانستم به مادرش بگویم…

با چشم هایی که هنوز خیس است، به دور شدنِ آرام آرام و سلانه سلانه مادر شهید نگاه می کند. همانطور که زیر لب دعا می خواند، سر صحبت را با او باز می کنم.

لبخند بر لب، انگار هنوز از اتفاقی که افتاده، مبهوت است، می گوید: «خیلی اتفاقی پایم به اینجا باز شد. تا به حال به معراج شهدا نیامده بودم. امروز برای کارهای شخصی به این حوالی آمده بودم؛ کارهای شناسنامه ام را پیگیری کردم و به درمانگاه همین نزدیکی رفتم. از اینجا عبور می کردم که دیدم ازدحام است. کنجکاو شدم و پرس وجو کردم. وقتی گفتند: یک شهید مدافع حرم آورده اند که تازه شناسایی شده، من هم همراه جمعیت وارد معراج شهدا شدم. خیلی خوشحالم که امروز این سعادت نصیبم شد که در چنین مراسمی باشم.» حاجیه خانم «طاهره اصفهانی» با حسرت ادامه می دهد: «نتوانستم مادر شهید را از نزدیک ببینم و با او هم کلام شوم. اگر فرصت فراهم می شد، به ایشان می گفتم: خوش به سعادتت که چنین اولادی داشتی. از خدا می خواهم به شما صبر زینبی بدهد. دعا می کنم اجر و پاداشش را نصیب شما بکند که البته کرده است؛ همین که سعادت داده مادر شهید باشید، بالاترین پاداش است. این سعادت، نصیب هرکسی نمی شود.»

به حرف و ادعا نیست، به شبیه شدن است

آقا میثم را که بدرقه می کنند، تازه داستان برایشان شروع می شود. هرکدام تنها، یا دوتایی و چندتایی گوشه دنجی نشسته و خلوت کرده اند. در میان سکوت پرحجم حاکم بر فضا، واکنش ها میان اشک، بهت و حسرت، متفاوت است. زانوبه زانوی دو دختر جوان که می نشینم، آنقدر غرق در عالم خودشان اند که متوجه حضورم نمی شوند. از حال و هوایشان که می پرسم، باز هم سکوت است و سکوت. می گویم: وسط هفته، در میان دغدغه درس و دانشگاه، اینجا چه می کنید؟ لبخند کمرنگی روی صورت «حُسنا جهادیه» می نشیند و می گوید: «اگر اینجاییم، خودشان دعوتمان کرده اند. راستش را بخواهید، نمی دانم چه اتفاقی افتاد و چه نیرویی بود که امروز مرا به اینجا کشاند! اما دلم می خواست به استقبال شهید بیایم و با مادرش دیدار داشته باشم.» «هانیه» هم در تکمیل صحبت های دوستش می گوید: «این شهدا آنقدر در زندگی ما تاثیرگذار بوده اند که نگاهمان به دنیا و مسیر زندگی مان را تغییر داده اند. من از یک مقطعی، دیگر از شهدا خجالت می کشیدم. اینطور بود که تصمیم گرفتم بیشتر به خودم و احوالات و رفتارهایم دقت داشته باشم و با خودسازی، تلاش کنم راه آن ها را ادامه دهم. البته همین را هم از عنایت و توجه خودشان می دانم.»

صحبت از شناسایی پیکر شهید بعد از ۳ سال که به میان می آید، حُسنا هیجان زده می گوید: «زیاد سر مزار یادبود شهید میثم نظری می رفتم و همیشه آنجا حس خوبی داشتم. دیشب که شنیدم پیکرش شناسایی شده و به کشور برگشته، حس عجیبی به من دست داد. من به شهدای گمنام و جاویدالاثر ارادت خاصی دارم و وقتی هم برمی گردند، حس می کنم یک نشانه اند.» او از ارادتش به شهدا می گوید اما فوری حرف خودش را تکمیل می کند و با اشاره به عکسی که در دست دارد، ادامه می دهد: «درست است که به لطف خدا الان گروه های زیادی از نسل جوان جذب شهدا به ویژه شهدای مدافع حرم شده اند اما واقعیت این است که این علاقه و ارادت ها کافی نیست.

شهید «رسول خلیلی»، یکی از شهدای مدافع حرم، حرف قشنگی دارد. می گوید: «نزدیک شدن به شهدا، به برادر، برادر گفتن و ادعای رفاقت کردن نیست؛ به شبیه شدن است.» راست می گفت؛ هرکس ادعای رفاقت با شهدا دارد، باید تلاش کند شبیه آن ها شود.»

به آقا میثم گفتم دعا کند آخرِ کار ما هم شهادت باشد

سر که برمی گردانم، صفی که در دو ردیف، جلوی درِ یک اتاق تشکیل شده، توجهم را جلب می کند. سرک که می کشم و آن تابوت منقش به پرچم مقدس سه رنگ را وسط اتاق می بینم، به جواب سئوالم می رسم. گردانندگان مراسم خوب دانسته اند ارادتمندانی که از چهارگوشه شهر خودشان را به معراج رسانده اند تا به مسافری که از جوار عمه سادات آمده، خوشامد و زیارت قبول بگویند، تا دلشان را با درد دل با فدایی خانم (س) سبک نکنند، راضی به رفتن نمی شوند.

سراغ جمع پسران نوجوانی می روم که این پا و آن پا کردنشان نشان می دهد طاقتِ در صف ایستادن، ندارند. از علت حضورشان که می پرسم، بنا می کنند به تعارف کردن و هرکدام جواب دادن را به دیگری حواله می دهند. تا می گویم: سئوال خاصی ندارم، فقط می خواستم بد

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *