تعداد بازدید
3 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت کامل الهیات سلبی؛ سیر تاریخی و بررسی دیدگاه ها؛ انتخابی هوشمند برای ارائه‌های حرفه‌ای

با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل الهیات سلبی؛ سیر تاریخی و بررسی دیدگاه ها، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.

چرا باید از پاورپوینت استفاده کنید؟

  1. چیدمان دقیق و کاربرپسند: فایل پاورپوینت کامل الهیات سلبی؛ سیر تاریخی و بررسی دیدگاه ها با طراحی ساختاریافته و اصولی، مخاطب را به‌خوبی درگیر محتوا می‌کند.
  2. صرفه‌جویی در زمان: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل الهیات سلبی؛ سیر تاریخی و بررسی دیدگاه ها آماده‌ی استفاده هستند؛ بدون نیاز به هیچ‌گونه ویرایش.
  3. نمایش با وضوح بالا: کیفیت طراحی در فایل پاورپوینت کامل الهیات سلبی؛ سیر تاریخی و بررسی دیدگاه ها به‌گونه‌ای است که در هر صفحه‌نمایشی عالی به‌نظر می‌رسد.

هشدار: استفاده از نسخه‌های ناقص فایل پاورپوینت کامل الهیات سلبی؛ سیر تاریخی و بررسی دیدگاه ها ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل الهیات سلبی؛ سیر تاریخی و بررسی دیدگاه ها، کیفیت تضمین‌شده دارد.

هم‌اکنون فایل فایل پاورپوینت کامل الهیات سلبی؛ سیر تاریخی و بررسی دیدگاه ها را دریافت کنید و تأثیرگذارترین ارائه‌ خود را آغاز کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل الهیات سلبی؛ سیر تاریخی و بررسی دیدگاه ها :

مقدمه

از موضوعات مطرح در الهیات، نحوه سخن گفتن از خداوند است. پرسش اساسی این است که چگونه می توان خدای بینهایت را با گزارههایی کلامی وصف کرد، که انسان محدود برای مسائل امکانی خود آنها را به وجود آورده است. فهم معنای اوصافی نظیر علم، حیات، قدرت، هنگامی که در مورد انسان ها و محسوسات به کار می روند، آسان است، ولی اگر همین اوصاف در مورد موجودی متعالی، نامحدود و غیرمادی به کار روند، فهم معنای دقیق آنها دشوار است.

آیا می توان از طریق زبان عادی درباره امری متعال و فوق عادی سخن گفت؟ پاسخ های مطرح شده از سوی متکلمان و فیلسوفان دین به این پرسش به چند بخش قابل تقسیم است، که ما ضمن برشمردن آنها، تنها به دیدگاه طرفداران الهیات سلبی می پردازیم:

۱.صفات به معنایی بر خداوند اطلاق می شوند که در مورد انسان به کار میروند. این امر، تشبیه است و «مُشبّهه» و «مُجسّمه» در جهان اسلام دارای چنین رویکردی بودهاند.

۲.این اوصاف در مورد خدا و خلق مشترک لفظی هستند؛ یعنی این اوصاف به معنایی در مورد خداوند به کار میروند که هیچ شباهتی با اوصاف انسانی ندارند. این رویکرد از آنِ مُعطّله است.

۳.این اوصاف هنگامی که درباره خدا به کار میروند، نیز معنا دارند، اما کاربردشان درباره انسان حقیقت و درباره خدا مجاز است. رویکردی که قائل به تأویل بردن آیات و اخبار تشبیه است.

۴.این اوصاف به صورت مشترک معنوی درباره خدا و انسان به کار میروند. یعنی هسته معنایی این صفات مستلزم جهات وجوبی و امکانی نیست. با این توضیح که مطابق تقریر تمثیلی آکویناس، حق و خلق از وجهی مثل هماند و از وجهی غیر هم، و مطابق تقریر تشکیکی صدرالمتألهین، با توجه به ظرفیت موصوف، باید برای آنها مراتب تشکیکی در نظر گرفت.

۵.اصل این صفات برای خداوند به صورت حقیقت و برای خلق به صورت مجاز وجود دارد. یعنی این صفات سزاوار غیر نیست و غیر خدا آنها را به صورت عاریتی داراست. دیدگاهی که برخی از عرفا به آن قائلند (ابن عربی، بی تا: ج ۲/ ص ۲۲۴).

۶.اینکه برای این نزاع دو ساحت قائل شویم و تنزیه را مربوط به ساحت ذات و تشبیه را مربوط به ساحت الوهیت و ربوبیت بدانیم؛ دیدگاهی که فیسلوفان نوافلاطونی و عارفانی نظیر ابنعربی مورد توجه قرار دادهاند.

رویکردها در باب این موضوع را میتوان در دو یا سه نظریه خلاصه کرد: الهیات ایجابی؛ که معتقد است که همانگونه که درباره انسان ها با زبان عادی سخن می گوییم، درباره اوصاف و افعال خداوند نیز با همین زبان سخن می گوییم، و الهیات سلبی؛ که بر این باور است که تنها به شیوه سلبی می توان درباره افعال و صفات خداوند سخن گفت؛ یعنی این که خداوند چه چیز نیست، نه این که چه چیز است، و جمع بین سلب و ایجاب؛ که معتقد است هم می توان با الهیات اثباتی با خداوند مواجه شد و هم با الهیات سلبی. ما در این مقاله، تنها به الهیات سلبی و نقد و بررسی آن می پردازیم.

الهیات سلبی

جریان فکری نیرومندی در طول تاریخ بر این باور بوده است که ما به هیچ صفتی از صفات خداوند راه نداریم و درباره خداوند هیچ چیز نمی توانیم بگوییم، زیرا خداوند در هیچ جهتی شبیه هیچ مخلوقی نیست. از سوی دیگر هر صفتی که ما می شناسیم صفت مخلوق است نه خالق، زیرا آن را از مخلوقی گرفته ایم. ما مستقیماً فقط با مخلوقات سر و کار داریم و خالق را نیز با صفات برگرفته از مخلوقات وصف می کنیم. این جریان موسوم به «الهیات سلبی» است.الهیات سلبی به منظور اجتناب ریشه ای از خطر تشبیه آفریننده به آفریده و مخلوق و در نهایت سقوط در بت پرستی، منکر هر نسبتی برای ربوبیت میشود و جز با واژگان نفی و سلب با خداوند سخن نمی گوید.این رویکرد قائل به خدای فراشخصی ـ نه غیر شخصی ـ و وصف ناپذیر و مطلقا نامشخص و نامعین است؛ حال آنکه خانواده ادیان ابراهیمی همه اهتمام خود را مصروف خدای شخصی می کنند؛ خدای ابراهیم، اسحاق و یعقوب؛ پدر خداوندگار و منجی ما عیسی مسیح در مسیحیت؛ و اللّه با اسمای حُسْنای نودونهگانهاش. بنابراین، در تعریف الهیات سلبی باید به سه بعد توجه داشت: بعد مابعدالطبیعی و هستی شناختی در باب ذات خدا؛ بدین معنا که آیا وجود در خداوند با وجود در ماسوی الله یکی است یا وجود خداوند به کلی متفاوت از وجود سایر موجودات است و هیچ سنخیتی میان او و مخلوقات نیست. «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» (شوری/ ۱۱). بعد معرفت شناختی؛ بدین معنا که آیا شناخت خداوند برای انسان ممکن است یا خیر؛ که طرفداران الهیات سلبی معتقدند که انسان محدود و کرانمند توان شناخت خدای نامحدود بی کران را ندارد. او به دلیل ضعف قوای ادراکی قادر به شناخت خداوند نیست. و بعد معناشناختی و زبان شناختی؛ بدین معنا که آیا با همین زبان بشری می توان از خدا سخن گفت یا خیر؛ چنانکه برخی قائلند که سخن گفتن از خدا کاملاً ناممکن است و خدا چیزی نیست که به فراچنگ زبان انسان افتد. به بیان دیگر، مفاهیم بشری نمی توانند او را وصف کنند و سخن گفتن از خدا به معنای تحدید و فروکاستن او به ساحت بشری است.به هر روی، پیروان الهیات سلبی با دلایل متفاوت عقلی و فلسفی یا با انگیزه دینی و از طریق آیات و روایات نافی صفات از خداوند، به اثبات آن پرداخته اند؛ که در ذیل، ضمن بررسی روند تاریخی این جریان فکری، به این دلایل نیز خواهیم پرداخت.

طرفداران الهیات سلبی

از یونان باستان تا به امروز، الهیات سلبی دارای طرفدارانی بوده است و هر یک با دلایل وجودشناختی، معرفت شناختی و مفهومشناختی به تثبیت الهیات سلبی پرداخته اند؛ بدین معنا که خداوند از عالم تمایزی وجودی دارد و نمیتوان هیچ نوع ادراک متعارفی از خدا داشت و در هیچ نوع تعریف و توصیفی نمیگنجد؛ با هیچ چیز نمیتوان او را قیاس کرد و به هیچ چیز نمی-توان او را تشبیه نمود. در دوران معاصر نیز، به ویژه در غرب با رویکرد سلبی به الهیات مواجه هستیم. دنیس ترنر در مقاله ای در باب الهیات سلبی می گوید: «می دانم که اکنون همه ما الهی دانان سلبی هستیم؛ رازناکی بار دیگر به جمع مسائل الهیات بازگشته است و دانش ما دوباره خاطرمان را جمع می کند که نمی دانیم خدا چیست».با توجه به میزان پرداختن پیروان این الهیات به این بحث، به دیدگاه و ادله برخی از آنان اشاره می کنیم.

۱.متفکران دوران باستان

از یونان باستان برخی بر این باور بوده اند که اندیشه معمولی در باب خداوند خام است. گفته اند اولین کسی که بر طریق سلب درباره خداوند تأکید کرد، آلبینوس بود. او اینگونه مطرح می-کرد که برای شناخت خدا نخست باید از شیوه سلبی استفاده کنیم، سپس به کمک قیاس و تشبیه پیش برویم و سرانجام از خوبی و زیبایی اشیای فرودست فرارفته، به اقیانوس عظیم وجود الاهی نائل آییم.

افلاطون (حدود ۳۰۰ ق. م) نیز دیدگاه سلبی دارد. او میگوید واحد نه ساکن است و نه متغیر؛ نه کوچک است و نه بزرگ، نه اول دارد و نه آخر؛ نه نامی دارد و نه چیزی میتوان دربارهاش گفت و نه قابل شناختن است و نه به حس درمی آید. آنان به تدریج همه محمولات را نامناسب شمردند و حتی مفاهیمی مانند کمال و تجرد را برای خداوند ناکافی دانستند. با ظهور نوافلاطونیان، این اندیشه اوج گرفت. در این سنت اولویت را به طریق الهیات سلبی یا آپوفاتیک می دهند و طریق مثبت یا کاتافاتیک را تابع آن قرار می دهند. الهیات سلبی فلوطین (۲۷۰- ۲۰۴م) ریشه در اندیشه های افلاطون دارد. او مثال خیر را فراتر از ذهن و زبان می داند. فلوطین بیش از هر چیز، بر تعالی و تنزیه «احد» از همه ویژگی های تعین آور و محدود کننده تاکید می کند. او عقیده دارد ما نمیتوانیم درباره خدا شناختی داشته باشیم و درباره او سخنی بگوییم؛ آنچه درباره او میگوییم در حقیقت درباره او نیست. او «نه قابل بیان است و نه قابل نوشتن». وی معتقد است: «کسی که همه چیز را از او سلب کند و هیچ چیزی را به او نسبت ندهد، سخن درست گفته است.» در نزد فلوطین هستی دارای صورت و تعین است و چون احد نامتعین و فاقد هرگونه صورتی است، پس در «ورای وجود و عدم» قرار دارد و بنابراین قابل شناخت و بیان نیست. او با صراحت در رساله نهم از انئاد ششم در باب چگونگی شناخت واحد، می گوید: «ذات واحد چون مبدأ همه چیز است، خود هیچ یک از چیزها نیست؛ بنابراین نه چیزی است نه چند؛ نه عقل است نه روح؛ نه متحرک است نه ساکن؛ نه در مکان است نه در زمان؛ نه درباره او می توان سخن گفت و نه چیزی نوشت. گفتن و نوشتن ما تنها بدین منظور است که دیگران را به سوی او سوق دهیم».

۲.متفکران یهودی و مسیحی

از بزرگ ترین مدافعان صریح و بی پروای رهیافت الهیات سلبی، فیلسوف و متکلم یهودی، موسی بن میمون (۱۲۰۴ـ ۱۱۳۵م) است. ابنمیمون، در دلاله الحائرین، که اصلی ترین کتاب فلسفی ـ کلامی اوست، با صراحت به این دیدگاه پرداخته است. هیچ کس به اندازه ابنمیمون بر الهیات سلبی تأکید نکرده است. از اینرو دیدگاه وی را بیشتر مورد بررسی قرار می دهیم. به نظر ابنمیمون، توصیف درست و بی نقص خداوند، که هیچ گونه لازمه باطلی نداشته باشد، توصیف او به اوصاف سلبی است، که در آن هیچ نوع تسامحی وجود ندارد و باعث تشبیه خدا به مخلوق، شرک و اسناد عیب و نقص به ساحت او نمیشود. هنگامی که می گوییم «خدا قدیم است»، هرچند این سخن ظاهر ایجابی دارد، ولی معنای حقیقی آن سلبی است، یعنی «او حادث نیست» و مقصود از «او عالم است» یعنی «او جاهل نیست». به نظر ابن میمون، غیر از جملات سلبی، نظیر «خدا جسم نیست» و برخی جملات بسیار عام، نظیر «خدا وجود دارد» و «خدا علت اولای نامعللِ هر تغییری است»، هیچ جمله حقیقی یا ایجابی را نمیتوان در مورد خدا به کار برد و بنابراین اغلب آنچه ما درباره خداوند به کار می بریم، غیرقابل ترجمه به حقایق اثباتی لفظی است.

از نظر ابن میمون، اوصاف سلبی ما را به شناخت خدا نزدیک می کنند و هرچه آگاهی ما به این اوصاف بیشتر باشد، شناخت ما به خداوند نیز بیشتر خواهد شد. از نظر وی، دلیل اختلاف مراتب شناخت نسبت به خداوند، اختلاف در مراتب توصیف است و هرچه تخصیص یافتن به وسیله اوصاف سلبی بیشتر باشد، توصیف کننده به ادراک حقیقت او نزدیک تر می شود. بنابراین هرچه سلب را افزون کنیم، به ادراک حق نزدیک تر می شویم. وی بر این باور است که صفات سلبی برای متوجه ساختن ذهن به سمت حقایقی که باید در باب خداوند بدانیم، لازمند؛ زیرا از یک سو متضمن کثرت نیستند و از سوی دیگر، رفیع ترین معرفت کلی را به انسان انتقال می دهند. شناخت خداوند با صفات سلبی نه موجب تسامح و نه هیچگونه نقص و قصوری می-شوند.

ابنمیمون بر این باور است که صفات ثبوتی با وحدانیت و بساطت خداوند سازگار نیست. شاهد او از تورات، این امر منصوص است که «هستم آن که هستم». یعنی اینکه، نهایت شناخت ایجابی از خداوند، اعتراف به هستی اوست و باقی اوصاف ناظر به این است که خدا چه چیز نیست. وی در نفی صفات تا آنجا پیش میرود که مدعی است اعتقاد به ثبوت صفات ذاتی برای خداوند همانند اعتقاد به جسمانیت خداوند است، که محال و ممتنع است و معتقد به آن را به تشبیه خالق به مخلوق متهم می کند. به نظر ابن میمون، از آنجا که صفات دارای معنای کثیر هستند، نمیتوان آنها را به ذات خداوند نسبت داد. اما قول به صفات فعل این محذور را ندارد، بنابراین آنچه در کتب مقدس به عنوان صفت خدا ذکر شده است، از قبیل صفت فعل است نه ذات.

به نظر وی اتصاف موصوف به صفت از پنج حال خارج نیست. تنها یکی از این اتصافها را می توان درباره اوصاف خداوند مطرح کرد و آن هنگامی است که یک شیئ به فعل خود متصف میشود. صدور افعال مختلف از انسان موجب معانی و اوصاف متعدد در ذات فاعل نمیشود. به همینسان، افعال خدا موجب تعدد در خدا نمیشود. در اینجا اوصاف اوصاف فعل هستند نه اوصاف ذات، تا منتهی به ترکیب شوند. پس اوصافی که در کتاب مقدس آمده اوصاف فعل است نه ذات. البته به نظر وی هنگام خواندن کتاب مقدس و دعا میتوان صفات ایجابی را به کار برد. بدین ترتیب افعال مختلف و متعدد از لوازم قوه واحد و بسیطی است که هیچگونه کثرت و اختلافی در آن نیست. نتیجه این که، آنچه در کتب آسمانی به عنوان صفت برای خداوند سبحان ذکر شده صفت فعل است نه صفت ذات.

وی بر این باور است که خواندن خداوند با صفات ذاتی متعدد، در واقع مهملگویی است. کسی که میگوید خداوند واحد است و در عین حال دارای صفات ذاتی متعدد است، در واقع خداوند را تنها در لفظ و سخن واحد دانسته و در عالم فکر و اعتقاد به کثرت و تعدد خداوند میاندیشد. بنابراین حتی وحدت را هم نمی توان به خداوند نسبت داد. وی پا را از این فراتر نهاده، میگوید کسانی که در عین اعتقاد به وحدانیت خداوند، او را دارای صفات ذاتی متعدد میدانند، همانند کسانی هستند که به نظریه تثلیث مسیحیت باور دارند.

ابنمیمون با آگاهی از این مطلب که در تثلیث مسیحی سه ذات و اقنوم مطرح است، در حالی که در متصف کردن خداوند به صفات ذاتی، یک ذات و چند صفت مطرح است، میگوید اگر کسی صفات ذاتی را عین ذات حق تعالی بداند و از سوی دیگر، ذات مقدس حق را بسیط صرف بداند، ناچار تعدد صفت با وحدت ذات ناسازگار خواهد بود، زیرا عینیت صفات با ذات بسیط محض به معنای نفی هرگونه کثرت و تعدد است. اعتقاد ابنمیمون بر عدم صفات ذاتی برای خداوند از اصل «ماهیت نداشتن» خدا ناشی شده است. زیرا صفات از آن جهت که صفتاند غیر از موصوف هستند و هر آنچه خارج از موصوف باشد، صفت و عارض است و خدا معروض اعراض واقع نمیشود. یعنی اگر کسی صفات حق را عرض بداند و در عین حال به قدیم بودن آنها معتقد باشد، ناچار به تعدد چندین قدیم قائل شده است و این امر خلاف ادله توحید است.

ابن میمون در جایی از دلاله الحائرین بر ماهیت نداشتن خداوند تکیه کرده و بر همین اساس به انکار صفات ایجابی پرداخته است. او معتقد است آنچه ماهیت ندارد صفات ذاتی نیز نخواهد داشت.

به نظر ابنمیمون مردم اولاً به اقتضای تشبیه و تمثیلی که در ذهن خود و نسبت به خود دارند، برای خداوند نیز صفات ذاتی و ایجابی در نظر میگیرند و ثانیاً اساس اعتقاد به صفات حق تعالی، صرف نظر از این امر، پیروی از مضمون و مفاد آیات کتب آسمانی است. البته خود ابنمیمون در دلاله الحائرین امور ایجابی را به خداوند نسبت میدهد. مثلاً در کتاب دوم دلاله الحائرین شرحی از خلقت ارائه میدهد و در کتاب سوم درباره علم خداوند سخن میگوید. میل به تنزیه خداوند، به وساطت یهود به مسیحیان نیز انتقال یافت. نیکلاس کوسایی می گفت «آنچه در باب خدا می توان دانست این است که او دانستنی نیست». او نیز همچون اریگن خدا را «تضاد تضادها» می دانست و بر این باور بود که بیشتر مشکلات ادیان از کلام ایجابی است. متدینان به جای پرستش حقیقت، تصاویر انسانی را پرستیده اند. همچنانکه کلمنس بر این باور بود که هیچ محمول معناداری مناسب خدا وجود ندارد.

اما برجسته ترین چهره مسیحی قائل به الهیات سلبی، مسیحی اهل سوریه در قرن پنجم است، که امروزه او را دیونوسیوس مجعول مینامند. او می گفت «خداوند علی الاصول ورای سلب و ایجاب است.» خداوند به طور مطلق توصیف ناشدنی و دست نایافتنی است. در الهیات عرفانی و در جاهای دیگر، از مجموعه آثار دیونوسیوس مجعول، خداوند مختفی و متعال دانسته شده است. هیچ زبانی برای درک ذات او کفایت نمی کند؛ راهیابی به ساحت امر متعال ورای رؤیت و شناخت است. او معتقد است درباره خداوند هیچ وصف ایجابی و سلبی نمیتوان گفت. دیونوسیوس الهیات سلبی را بر همه اظهارات الهیات اثباتی مقدم می انگاشت. به نظر میرسد شیوه سلب، نخست در افلاطونگرایی قرون وسطی شرح و بسط یافت. آگوستین, اولین فیلسوف بزرگ مسیحی, دیدگاه افلاطون و فلوطین را میپذیرد و همانند آن دو اوصاف الهی را سلبی میداند. «هنگامی که تو او را در مییابی، او دیگر خدا نیست. خدا را نمی توان در بیان گنجاند. گفتن این که او چه نیست آسان تر از گفتن این است که او چه هست. اندیشیدن درباره خدا به سکوت میانجامد.» الهیات سلبی از قرن دوازدهم به بعد، در بسیاری از تفسیرها و کاربردها، از جمله تفسیرهای توماس آکویناس (۱۲۲۵ـ ۱۲۷۴) و مایستر اکهارت شرح و بسط یافت. مایستر اکهارت، (۱۳۲۷-۱۲۶۰) عارف آلمانی معاصر آکویناس، متأثر از فلوطین، آگوستین، دیونوسیوس و جان اسکاتز است. اکهارت جنبه های عملی عرفان فلوطین را در مجموعه ای جامع از مواعظ بسط داد. وی خدا را وجود محض و واقعیت مطلق نهایی میداند و میگوید خدا و مخلوقاتش در عین شباهت بسیار زیاد به یکدیگر، به شدت غیر مشابه هستند. در مقایسه با کمال وجود الهی، همه اشیاء نیستی محض هستند. او خدا را نیستی مطلق می داند، و در عین حال، از نیستی در ذات خداوند و ذات نفس و از وحدت این دو سخن می گوید. نیستی و بی رنگی در آثار این اندیشمند بسیار پررنگ است، به نحوی که می توان گفت شناخت نیستی جهان بینی وی را تشکیل می دهد. نزد اکهارت احساس عمیق ربوبیت عرفانی به گونه مطلق نامعین وجود دارد. به نظر وی، از خصوصیات ذات خدا فقط به طریق سلبی میتوان سخن گفت. اکهارت در جستجوی رها شدن از خدای شخصی و متعین است، تا گرفتار محدودیتهای وجود، گرفتار نیستی محدودیت و تناهی و گرفتار هر آنچیزی که قادر به تثبیت آن است، نشود. البته توجه به این امر شایسته است که رویکرد عرفان در سنت ابراهیمی در مواجهه با امر الوهی و به کار بردن مفاهیم و استعاره هایی همچون «نیستی»، «تاریکی» و «عما»، نشان از توجه آنان به این جریان از منظری دیگر است. برخی از عارفان با به کارگیری استعاره «تاریکی» به متعالی ترین مرتبه خداوند اشاره می کنند. منظور اکهارت از «نیستی»، امری است که فوق وجود است نه دون وجود. به تعبیر خود اکهارت: «اگر بگویم خدا وجود است، درست نیست. خدا وجودی فوق وجود و عدمی فوق وجود است.» در جایی دیگر به صراحت اعلام میدارد که: «هنگامی که می گویم خدا وجود نیست و فوق وجود است، در واقع وجود را از او نفی نکردهام، بلکه آن را در او تعالی بخشیدهام.» البته شایان ذکر است که اکهارت در نهایت دیدگاه میانه کتاب مقدس را میپسندد. کتاب مقدس از یکسو هیچ چیز را شبیه خدا نمیداند: «خدا را به چه چیز شبیه میکنید و کدام شبیه را با او برابر میسازید» (اشعیا، ۴۰: ۱۸) و از سوی دیگر، انسان را بر صورت خدا میداند: «خدا آدم را به صورت خود آفرید. او را بر صورت خدا آفرید» (پیدایش، ۱: ۲۷).

۳. متفکران مسلمان

در کلام اسلامی، این بحث تحت عنوان صفات خبری مطرح میشود؛ صفاتی که طریق اثبات آن ها تنها آیات و روایات است و عقل قادر به اثبات آن ها نیست. هم صفات خبریِ ذات، مانند ید، وجه، عین و هم صفات خبریِ فعل، مانند استوا بر عرش، مجیء و نزول مورد بحث هستند. این صفات بحث های جنجال برانگیزی را سبب شده است، زیرا اثبات این صفات با معانی ظاهری و متعارف، موجب تجسیم خدا و تشبیه به خلق می شود. از این رو، برخی از فرقه های اسلامی این صفات را به معانی دیگری تأویل برده اند. برخی دیگر عین این صفات را با همان معانی ظاهری بر خدا حمل کرده و برخی دیگر، ضمن اذعان به این صفات، کیفیت را از آن ها سلب کرده اند. و سرانجام گروهی معانی آن ها را به خدا وانهاده و به اصطلاح، قائل به تفویض شده-اند. علامه نعمانی و ولفسن، تجسیم و تشبیه را جزوِ اولین و عمدهترین مسائل اختلافی میان مسلمانان برشمرده اند.

یوحنای دمشقی (متوفای حدود ۱۳۷ ق) در مناظره مسیحی و مسلمان، یکی از این مناظرات فرضی را درباره آموزه تثلیث قرار می دهد. مسیحی از مسلمان می پرسد که قبول دارید که خداوند اوصافی دارد؟ مسلمان آن را می پذیرد. مسیحی ادامه می دهد که بسیاری از مسیحیان متهم به بددینی، مسیح و روح القدس، یعنی اقنوم دوم و سوم را همان صفات حیات، علم و قدرت می دانند. در این مناظره، طرف مسیحی در پی اثبات این امر است که تثلیث، حتی در شکل افراطی آن، که قبول ازلیت صفات است، با معتقدات مسلمانان تفاوتی ندارد؛ زیرا از رقیب مسلمان خود اقرار می گیرد که خدا به صورت «ازلی» زنده، عالم و قادر است و چون هر چیز ازلی را باید خدا نامید، پس مسیحی هم اقنوم دوم و سوم را خدا می داند.

از این رو، برخی از مسلمانان از خوف درافتادن در قدمای چندگانه و شرک، از پذیرش صفات سر باز زدند. برخی از متکلمان معتزله در مورد انکار صفات برای خداوند پیش کسوت و پیشآهنگ شناخته می شوند و در توحید تنزیهی هستند. البته آنان ذات حق تعالی را نایبمناب صفات او می دانستند و معتقد بودند آنچه از صفات انتظار داریم، می توانیم آن را در ذات بیابیم. یعنی خود ذات قادر، سمیع، بصیر و عالم است. آنان صفات امکانی مانند دست و چشم را درباره خداوند تأویل میبردند و الفاظی مانند «ید الله فوق ایدیهم» را که تداعی کننده تشبیه هستند، به سلطنت خدا تأویل میبردند. ضرار معتقد بود معنای این که خدا دانا یا تواناست، این است که نادان و ناتوان نیست.

عضدالدین ایجی می نویسد: «معتزله کسانی را که به واقعیت صفات الاهی معتقد بودند، متهم به خطای اعتقاد تثلیث مسیحی می کردند». لذا برخی معتزلیان صفات را یکسره انکار کرده و برخی مانند ابوالهذیل علاف و نیز شیعیان، صفات را پذیرفته، اما آن را عین ذات دانستند. از سوی دیگر، یکی از رویکردها در فهم دین و تفسیر متون دینی در جهان اسلام، رویکرد قشریگرایی و جمود بر ظواهر کتاب و سنت است. به رغم این که مخاطب بودن انسان از سوی خداوند و متون مقدس، لازمهاش درک عقلی و برهانی وحی و نبوت و. .. است، گروه مزبور، که «اهل حدیث» نام گرفتند، در معرفت دینی از عقل رویگردان شدند و بر ظواهر لفظی جمود یافتند. عباراتی نظیر این که «الکیفیه مجهوله و الایمان به واجب و السؤال عنه بدعه» درباره اوصاف الاهی را از این طیف بسیار شنیدهایم. مهمترین ویژگی این طیف، اصل قرار دادن سنت، اعم از صحیح یا سقیم و کنار نهادن استدلال و تجزیه و تحلیل و در نتیجه اعتقاد برخی از آنان به تجسیم و تشبیه و. .. است.

نگرش انعطافناپذیر تأکید بر ظواهر، هر چند به دست اشاعره و ماتریدیه مقداری تعدیل شد، اما بار دیگر در قرن هشتم به دست یکی از پیروان ابنحنبل، یعنی ابنتیمیه (۷۲۸ ق) بازسازی و احیا شد. وی با شدت تمام تأکید کرد که احادیث مربوط به صفات خداوند، که در کتابهایی نظیر التوحید ابنخزیمه نقل شده و ظاهرشان بر تجسیم دلالت دارد، باید بدون تأویلات اشاعره پذیرفته شود. اندیشهای که هر چند باز دوام نیاورد، اما در قرن دوازدهم زمینه قیام محمدبن عبدالوهاب (۱۲۰۶ق) شد. در مقابلِ حشویه از اهل حدیث، که درباره اوصاف جسمانی بر این باور بودند که خدا مانند ما دست جسمانی دارد، اشعری گفت خدا دست دارد، ولی دستی که شایسته ذات خداست و مانند دست انسانی نیست. وی در الابانه تفویضی است، ولی در اللمع تأویلی شده است. پیروان اشعری، با توجه به آیات قرآن، تمام صفات امکانی و غیر امکانی را به خداوند نسبت می-دهند و حتی رؤیت خدا را در روز قیامت ممکن میدانند، اما میگویند کیفیت آن بر ما مجهول است، هرچند آنان مشبّهه و معطّله را ردّ می کنند.

علاوه بر متکلمان مسلمان، برخی از فیلسوفان مسلمان نیز طرفدار الهیات سلبی بودهاند. کندی می گوید تنها با صفات سلبیه می توان خداوند را توصیف کرد: «او نه جسم، نه صورت، نه کم، نه کیف و نه اضافه است و با هیچ یک از مقولات دیگر نمی توان او را توصیف کرد.». «بر این اساس فیلسوف قادر نیست قضیه ای ایجابی درباره خدا بسازد، تمام آنچه برای فیلسوف میسر است این است که با قضایای سلبی خدا را بشناسد. ما در اسلام شیعی، چه شیعه اسماعیلی و چه شیعه دوازده امامی، نیز با الهیات سلبی مواجه هستیم. برخی از اسماعیلیان و نیز مشخصاً شیخ رجبعلی تبریزی و شاگردش قاضی سعید قمی بیش از دیگران به آن پرداخته اند, که به دلیل اهتمام خاص قاضی سعید به این بحث، دیدگاه وی را مبسوط تر بررسی میکنیم. قاضی سعید قمی (۱۱۰۳ ق)، شاگرد شیخ رجبعلی تبریزی، از مدافعان سرسخت الهیات سلبی است. رجبعلی تبریزی صفات خداوند را انکار میکرد و بر این باور بود که صفات در مورد واجب تعالی نه عین ذات است و نه زائد بر ذات. ذات مقدس حق تعالی از هر گونه صفتی منزه و مبراست. قاضی سعید نیز در رساله کلید بهشت و شرح توحید صدوق به این مطلب پرداخته است، که تمام اوصاف خدا، معنای سلبی دارند، ولی این معنای سلبی میتواند به زبان ایجابی و یا زبان سلبی بیان شود. قاضی سعید می نویسد: «اتصاف واجب الوجود، تعالی شأنه، به هیچ امری از امور ممکن نیست، خواه آن امور سلبی باشد یا ایجابی… متصف ساختن او به هیچ وجه معقول نیست، اعم از این که این صفات را عین ذات بدانیم یا غیر ذات». قاضی سعید با توجه به پذیرش اشتراک لفظی وجود، بر این باور است که خداوند به کلی دیگر است و هیچ سنخیتی میان وجود خدا و سایر موجودات امکانی وجود ندارد.

به نظر قاضی سعید «خداوند سبحان، همان گونه که در مقام ذات خود با موجودات ممکن مباینت دارد، در مرحله صفات خود نیز با موجودات ممکن مباین است». وی با توجه به برخی آیات و روایات، با رد اشتراک وجود در خالق و مخلوق، در شرح توحید صدوق می گوید: اگر خداوند با مخلوقات خود در ذات سنخیت داشت، لازمه اش این بود که خداوند نیز در زمره مخلوقات قرار گیرد». او این برهان را در مورد صفات نیز جاری می داند: «اگر خداوند در صفات خود با صفات مخلوقات سنخیت و اشتراک داشته باشد، به حکم این که اشتراک در عارض مستلزم اشتراک در معروض است، باید در ذات خود نیز با مخلوقات مشترک باشد و این برخلاف مقتضای عقل و برهان است».

وی در خصوص تباین خالق با مخلوق، در جای دیگر می گوید: «آنچه در مورد مخلوقات صادق است، در مورد خالق صادق نیست، زیرا در این صورت لازم می آید حق تعالی با مخلوق خود در امری از امور مشترک باشد. این مسأله نیز مسلم است که «ما به الاشتراک» همواره مستلزم «ما به الامتیاز» است. بنابراین اگر چیزی دارای این دو حیثیت باشد، ناچار مرکب خواهد بود و خداوند مرکب نیست، پس در هیچ امری با ممکنات مشترک نیست». بنابراین، با توجه به مباینت خالق و مخلوقات، نه صفات خداوند زائد بر ذات است و نه عین ذات، زیرا خداوند به کلی با مخلوقات مباین است و بنابراین اوصاف قابل درک ندارد و از هرگونه مثال منزه و مبراست. حال پرسش این است که وقتی هرگونه سنخیت و مباینت بین خدا و سایر مخلوقات مردود و منتفی شناخته شود، چگونه می توان به معرفت و شناخت خداوند دست یافت. به عبارت دیگر، آنچه مطلقاً دیگر است، هیچ گونه نشانه و علامتی ندارد و آنچه بی نشان و علامت است، قابل شناخت نخواهد بود. قاضی سعید با التفات به این اشکال، در شرح حدیث دهم شرح اربعین می گوید معرفت انسان نسبت به حق تعالی بر اساس معیار و میزان طاقت و توان آدمی تعیین می شود و این معرفت همان چیزی است که می توان آن را «معرفت بالمقایسه» نام نهاد. منظور او از معرفت بالمقایسه این است که انسان به مبدأ جهان یقین داشته باشد و به اوامر و نواهی او ملتزم باشد. استدلال به آیات و تفکر در مصنوعات نیز معرفت نیست، بلکه از این طریق تنها می توان به اثبات یک مبدأ دست یافت، ولی بین اثبات یک مبدأ و معرفت واقعی نسبت به آن تفاوت و فاصله بسیار است.

قاضی سعید در اینجا اصطلاح دیگری را به کار برده، که با آنچه آن را معرفت بالمقایسه می نامد، مناسبت دارد. او کلمه شهادت را نیز «شهادت اقرار» می خواند و معتقد است که شهادت دادن به وحدانیت خداوند، جز نوعی اقرار به وحدانیت او چیز دیگری نیست. وی در مورد صفات خداوند نیز از اصطلاح صفات اقرار استفاده کرده، معتقد است چون کنه صفات حق تعالی برای کسی معلوم نیست، انسان تنها به صفات خداوند اقرار می کند، ولی هرگز نمی تواند به کنه معنای آنها دست یابد. وی با تمسک به ظاهر حدیث امام رضا (ع)، که «من شبه الله بخلقه فهو مشرک»، می گوید معنای تشبیه کردن خداوند به خلق این است که بین واجب تعالی و ممکنات، قائل به شراکت شویم؛ چه این مشارکت در امر ذاتی باشد یا امر عرضی. بنابراین اگر صفات را، که مسلماً بر مخلوقات اطلاق می شوند، بر خداوند هم اطلاق کنیم، این امر با واجب بودن خداوند و توحید خداوند منافات دارد.

وی همچنین در کلید بهشت با رد دو نظریه زیادت و عینیت صفات، می گوید: اگر صفات حق تعالی، مانند علم و قدرت زائد بر ذات باشند، که بسیار قبیح است؛ حال از دو احتمال بیرون نیست، یا آن که واجب الوجوب مجموع ذات و صفات است یا صفات خارج از ذاتند. اگر واجب مجموع ذات و صفات باشد، ترکیب در ذات لازم می آ ید، که ممتنع است و اگر صفات خارج ذات باشند، لازم می آید که واجب الوجوب در وجود و سایر صفات و کمالات ضروری خود محتاج به غیر ذات باشد و این با علو شأن واجب منافات دارد. و چنانچه صفات عین ذات باشند، این امر نیز قبیح است، چرا که صفت تابع و فرع ذات و ذات متبوع و اصل است. پس در عینیت ذات و صفت، لازم می آید که تابع عین متبوع و لازم عین ملزوم باشد و شناعت این قول نیز بر جمیع عقلا معلوم است.

پس خداوند بسیط و بحت است. وی از همین بساطت درونی به نامتناهی بودن خداوند می رسد. داشتن وصف مستلزم ترکیب در ذات الاهی است و چون خداوند بسیط است، نمی تواند صفتی داشته باشد. خداوند نامتناهی یعنی نامحدود است، حال آن که صفت داشتن یعنی محدود بودن. صفت یعنی حد و لازمه صفت تحدید شیئ است. امام علیعلیه السلام در نهج البلاغه می فرماید: «وَ کَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْیُ الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَه کُلِّ صِفَه أَنَّهَا غَیْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَه کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَه». در کتاب مقدس و قرآن، علم و قدرت و. .. بیانتها را داریم، اما ذات بی انتها نداریم. اگر نامتناهی بودن را به ذات هم سرایت دهیم یکی از لوازمش وحدت وجود است.

به نظر قاضی سعید «صفات حق تعالی، چه زائد بر ذات باشند و چه عین ذات، موجب احاطه و در نتیجه مستلزم محدود شدن خواهد بود و چون ذات باری تعالی حد ندارد، پس صفتی نیز نخواهد داشت. نیز اگر خداوند صفت داشته باشد، بین خالق و مخلوق مماثلت پیش می آید، که امری محال است».

گویی قاضی سعید، همچون دیگران که در باب ذات قائل به تعطیل هستند، در باب معرفت اسما و صفات قائل به تعطیل است. چرا که مطابق نظر وی میان مدرِک و مدرَک هیچ گونه سنخیتی وجود ندارد، پس باب شناخت بسته میشود. وی در پاسخ به این اشکال که پس چرا پیامبران و حکمای بزرگ اسما و صفات الاهی را مطرح کرده اند، می گوید این امر به سبب رعایت حال عوام مردم بوده است، و الا در واقع و نفس الامر، واجب الوجود متصف به وصف نمی شود. درواقع مقصود پیامبران از اتصاف خداوند به اوصاف این بوده که واجب تعالی به نقیض آنها متصف نیست. خداوند عالم است، یعنی جاهل نیست. سپس به سخن امام علیعلیه السلام در نهج البلاغه استناد می کند که «أَوَّلُ الدِّینِ مَعْرِفَتُهُ وَ کَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِیقُ بِهِ وَ کَمَالُ التَّصْدِیقِ بِهِ تَوْحِیدُهُ وَ کَمَالُ تَوْحِیدِهِ الْإِخْلَاصُ لَهُ وَ کَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْیُ الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَه کُلِّ صِفَه أَنَّهَا غَیْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَه کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَه فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَیْهِ وَ مَنْ أَشَارَ إِلَیْهِ فَقَدْ حَدَّهُ.»از منظر طرفداران الهیات سلبی، حداقل در میان فیلسوفان مسلمان، در جدال میان اصالت وجود و ماهیت، اصالت از آن ماهیت است. از نظر قاضی سعید قمی، با استفاده از اصالت وجود، اشتراک معنوی وجود و وحدت تشکیکی آن، نمی توان آیات و روایات را به درستی فهمید؛ چرا که از این منظر واجب الوجود و ممکنات و مخلوقات به نوعی یکسان در نظر گرفته می شوند و این با واجب بودن واجب الوجود ناسازگار است. از این رو آنان اصالت را به ماهیت می دهند و وجود را مشترک لفظی میان خدا و خلق می دانند و در نهایت، در ارتباط با صفات خداوند و شناخت انسان از خداوند، به دیدگاه تنزیه محض یا الهیات سلبی تن می دهند.

قاضی سعید همه نظریاتش را به روایات مستند میکند و درواقع دیدگاه اصالت ماهیتی خویش را که از ملارجبعلی تبریزی گرفته است، مؤید به روایات میسازد.

نقد و بررسی و جمع بندی

در بخش نقد و بررسی، نخست به برخی از نقدهای مطرح شده به الهیات سلبی اشاره میکنیم و سپس دیدگاه اعتدالی قرآن را به عنوان «ختامه مسک» ارائه میدهیم. نظریه تنزیه محض در باب معرفت حق تعالی به همان اندازه می تواند با مشکل روبرور شود که قول به اشتراک لفظی وجود می تواند تعطیل عقل را به دنبال داشته باشد. الهیات سلبی، هر چند با تأکید بیش از حد بر تنزیه، از غلطیدن در ورطه شرک و تشبیه مصون می ماند، اما خود مشکلات دیگری را باعث می شود، که مهم ترین آنها تعطیل عقل از شناخت خداوند و درافتادن در ورطه لاادری گری است. اگر خداوند غیر قابل شناخت و بدون وصف است، چرا متون مقدس این همه صفت را به خدا نسبت داده اند؟ اگر صفات معنای تحت الفظی ندارند، فرق آنها با یکدیگر چیست؟ چرا برخی به خدا نسبت داده می شوند و برخی نه؟ اگر صفات خداوند به معنای مقابلشان است، چرا متون مقدس مقابلات را برای خداوند مطرح نکرده اند؟ این توجیه که این اوصاف به خاطر عوام ذکر شده اند، توجیهی ناموجه است.

درست است که خداوند را نمی توان به هیچ وجه به چیزی تشبیه کرد، و درست است که انسان قادر به درک کنه ذات و صفات حق تعالی نیست، ولی لازمه این مطلب این نیست که صفات مخلوقات بر خالق و برعکس صدق نکند. تفاوت خالق و مخلوق در وجوب و امکان، قدم و حدوث ذاتی، تناهی و لاتناهی و بالذات و بالغیر بودن است.

درست است که خدا عالم است و مخلوقات هم عالم، اما تفاوت در این است که خداوند عالم بالوجوب است، انسان عالم بالامکان، خداوند قدیم العلم است، انسان حادث العلم، خداوند به کل و جزء و گذشته و حال و آینده و غیب و شهود علم دارد، اما انسان به امور بسیار محدود علم دارد. در مقابل طرفداران الهیات سلبی، برخی صاحبنظران همه صفات کمال را به خداوند نسبت میدهند و نفی آن را مستلزم نقص میدانند: «لان فی نفیها اثبات النقص و لا سبیل للنقص الیه» و حتی صفات سلبیه را به ثبوتیه برمیگردانند. صدرالمتألهین تا آنجا پیش میرود که درست در نقطه مقابل پیروان الهیات سلبی هرگونه سلبی را مستلزم ترکیب میداند و قاعدهای با عنوان «بسیط الحقیقه کل الاشیاء» وضع میکند؛ چون اگر از ذات خدا چیزی سلب شود، او از «کون شیء و لا کون شیء آخر» مرکب میشود. در مورد این دلیل پیروان الهیات سلبی که برخورداری از صفت موجب ماهیتدار شدن خداوند است، میتوان گفت که، آنچه باعث ماهیت داشتن خداوند و لزوم ترکیب میشود، نه اصل صفت، که زیادت صفت است. صدرالمتألهین ذات واحد را مصداق جمیع صفات می-داند. با این همه میگوید: منظور از وحدت صفات با ذات و با یکدیگر این نیست که همه مفهوماً یکی باشند؛ چون این به تعطیل و الحاد میانجامد، بلکه منظور این است که همه به وجود ذات احدی موجود هستند؛ «بمعنی انه لیس فی الوجود ذاته متمیزاً عن صفه بحیث یکون کل منها شخصاً علی حده و لا صفه منه متمیزه من

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *