توضیحات
ارائهی فایل پاورپوینت کامل همنشینی خاطره انگیز با امام خمینی (ره) در نجف – تجربهای خاص و متمایز!
پاورپوینتی حرفهای و متفاوت:
فایل فایل پاورپوینت کامل همنشینی خاطره انگیز با امام خمینی (ره) در نجف شامل 89 اسلاید جذاب و کاملاً استاندارد است که برای چاپ یا ارائه در PowerPoint آماده شدهاند.
ویژگیهای برجسته فایل فایل پاورپوینت کامل همنشینی خاطره انگیز با امام خمینی (ره) در نجف:
- طراحی خلاقانه و حرفهای: فایل فایل پاورپوینت کامل همنشینی خاطره انگیز با امام خمینی (ره) در نجف به شما این امکان را میدهد که مخاطبان خود را با یک طراحی خیرهکننده جذب کرده و پیام خود را به بهترین شکل انتقال دهید.
- سادگی در استفاده: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل همنشینی خاطره انگیز با امام خمینی (ره) در نجف به گونهای طراحی شدهاند که استفاده از آنها بسیار آسان باشد و نیاز به تنظیمات اضافی نداشته باشید.
- آماده برای ارائه: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل همنشینی خاطره انگیز با امام خمینی (ره) در نجف با کیفیت بالا و بدون نیاز به ویرایش، آماده استفاده هستند.
کیفیت تضمینشده با دقت بالا:
فایل فایل پاورپوینت کامل همنشینی خاطره انگیز با امام خمینی (ره) در نجف با رعایت بالاترین استانداردهای طراحی تولید شده است. بدون نقص یا بهمریختگی، تمامی اسلایدها آماده برای یک ارائه بینقص و حرفهای هستند.
نکته مهم:
هرگونه تفاوت احتمالی در توضیحات ممکن است به دلیل نسخههای غیررسمی باشد. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل همنشینی خاطره انگیز با امام خمینی (ره) در نجف با دقت و حرفهای تنظیم شده است.
همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل همنشینی خاطره انگیز با امام خمینی (ره) در نجف را دانلود کنید و ارائهای حرفهای و تأثیرگذار داشته باشید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل همنشینی خاطره انگیز با امام خمینی (ره) در نجف :
بازخوانی خاطرات همراهیاش با نهضت امام خمینی (ره)، شبیه ورقزدن کتابی با نیم قرن قدمت است؛ کتابی که پشت هر ورقش حکایتهاست از آرمانخواهی طلبه جوانی که تمام تلاشش را کرد تا پا جای پای استاد بزرگش بگذارد و هرکجا که رفت، پرچمی که او برافراشته بود را همچنان دراهتزاز نگهدارد. برایمان از ترک اجباری نجف و جدایی از پیر مرادش که میگوید، انگار از رفتن جان از بدن حکایت میکند اما ادامه این داستان پرماجرا ثابت میکند حتی این فراق هم نتوانست شعله عدالتخواهیاش را خاموش کند. از آنبهبعد، تمام همّوغمّش شد بیدارسازی مردم برای همراهی با نهضت رهبر در تبعید و اینطور بود که نام شیخ «ارومیان»، خواب را از چشمان ماموران شهربانی و فرمانداری مراغه و مشهد گرفت. برای آیتالله «علی ارومیان» که ظلمستیزی را سر کلاس درس امام (ره) مشق کردهبود، وطن یا کیلومترها آنسوی مرز و آزادی یا تبعید، در انجام تکلیف تفاوت نداشت و حتی پیروزی نهضت هم او را از مبارزه و کار و تلاش بازنداشت و در تمام عمر پای آرمانهای انقلاب ایستاد. در روزهای جشن چهلسالگی انقلاب اسلامی به دیدار مبارز انقلابی ۸۶ سالهای رفتیم که در صدر تمام عناوین مهم و افتخارآمیزش، عنوان درخشان «پدر ۳ شهید» ثبت شده است.
از قم تا نجف، زیر سایه بزرگان
«بعد از تحصیلات مقدماتی در مراغه و ارومیه، تصمیم گرفتم علوم حوزوی را دنبال کنم. اینطور بود که با اجازه پدرم در سال ۱۳۳۰ وارد حوزه علمیه قم شدم. در قم، توفیق بهرهمندی از کلاس درس اساتید بزرگواری نصیبم شد اما از آن میان، بیش از همه در محضر آیتالله ملکوتی بودم. ازآنجاکه علاوهبر کلاسهای عمومی همراه با سایر طلبهها، در جلسات خصوصی درس آیتالله ملکوتی هم حضور پیدا میکردم، بسیار با ایشان مأنوس بودم. به همین دلیل وقتی ایشان عزم مهاجرت به نجف اشرف کردند، مقرر شد من هم همراهیشان کنم. سال ۱۳۳۳ بود که به فاصله چند روز، در نجف به استادم ملحق شدم و در جوار حرم امیرالمؤمنین (ع) تحصیلاتم را پی گرفتم.» آیتالله ارومیان که در دفترش در مسجد موسیبنجعفر (ع) پذیرای ما شده، در ادامه میگوید: «در حوزه علمیه نجف اشرف در محضر اساتید بزرگواری مانند آیتاللهالعظمی شاهرودی (شیخالمراجع)، آیتالله آسید عبدالله شیرازی و آیتالله العظمی حکیم بودم اما بیش از همه از جلسات درس آیتالله العظمی خویی بهره بردم و ۱۷ سال در دورههای درس فقه و اصول ایشان شرکت داشتم. در آن مدت، ۲ کتاب هم نوشتم که هر دو به زبان عربی بود؛ تنقیحالأصول (در ۴ مجلد) و کتاب الصوم (در ۲ مجلد).»
وقتی کانون نهضت به نجف منتقل شد
برکات حضور در نجف اشرف، آرامآرام نور میبخشید به زندگی طلبه پرانگیزهای که عزم کردهبود قدر لحظهلحظه همسایگی با حرم مولا(ع) و شاگردی در محضر علمای دین را بداند. سال ۱۳۴۳ اما فرصتی نصیب ارومیان جوان شد که انتظارش را نمیکشید: «سال ۴۳ آیتالله خمینی (ره) در ادامه جریان تبعید از کشور، از ترکیه به نجف آمدند و مورد استقبال علما و طلاب قرار گرفتند. امام(ره) ابتدا فقط در مدرسه آیتالله بروجردی نماز جماعت میخواندند اما بعد از مدتی، طلبهها درخواست کردند جلسات درس را هم شروع کنند. اینطور بود که ایشان در مسجد شیخ انصاری که به مسجد «تُرکها» معروف بود، تدریس را با جلسات بیع مکاسب شروع کردند. من هم که شرح مبارزات امام(ره) را شنیدهبودم و علاقه فراوانی به ایشان پیدا کردهبودم، از وقتی وارد نجف شدند، هم در نماز و هم در جلسات درس در محضرشان حاضر میشدم.»
برای ارومیان جوان، این شروع ماجرای دلپذیری بود که بهعبارتی مسیر زندگیاش را تغییر داد: «ازآنجاکه در اکثر جلساتی که حاضر میشدم، محتوای درس ارائهشده را مینوشتم، علاقه پیدا کردم جلسات درس امام (ره) را هم بنویسم. درسها را مینوشتم اما اجازه رسمی از ایشان نداشتم. اینطور بود که در چند نوبت عرض کردم: آقا! من میخواهم درس شما را بنویسم که بعدها هم کتاب شود. ایشان اوایل، مایل نبودند و هر بار میفرمودند: «من خودم هم مینویسم.» ماجرا که اینطور پیش رفت، متوسل شدم به حاج آقا مصطفی چون در قم با هم دوست بودیم. عرض کردم: من درس حاج آقا را مینویسم، اما ایشان خیلی راغب نیستند. چند روز بعد، آقا مصطفی گفتند: «امشب بیا بیرونی.»
تدبیر آقا مصطفی مرا به آرزویم رساند
«امام (ره) شبها بعد از مغرب در محوطه بیرونی منزلشان مینشستند و علما به دیدارشان میآمدند و طلبهها هم اگر سئوالی داشتند، میآمدند و مطرح میکردند. حاج آقا مصطفی گفتند: «امشب بیا و درخواستت را مطرح کن. من هم کمکت میکنم.» آن شب آیتالله شیخ مجتبی لنکرانی و چند نفر دیگر مهمان امام (ره) بودند. دلم را به دریا زدم و گفتم: آقا! من مکرر محضرتان عرض کردهام که میخواهم جلسات درس شما را بنویسم. آقا فرمودند: «من مینویسم.» اینجا بود که آقا مصطفی وارد شدند و گفتند: «حاج آقا قلم شما برای علما و بزرگان خوب است. قلم ارومیان هم برای طلاب خوب است. من قلم او را دیدهام. ۲ کتاب نوشته است. عربیاش هم خوب است.» امام (ره) نگاهی به آقا مصطفی انداختند، تبسمی کردند و گفتند: «باشد، موفق باشند.»
هنوز هم کام حاج آقا با یادآوری آن شب بهیادماندنی شیرین میشود. مکثی میکند و لبخندبرلب میگوید: «آقا مصطفی که اجازه کتابت درس امام(ره) را برایم گرفتند، خدمت امام(ره) عرض کردم: حاج آقا اگر به اشکالی برخورد کردم، چه کنم؟ ایشان مقرر کردند هر روز یک ساعت مانده به غروب به منزلشان بروم و بهصورت خصوصی به رفع اشکال بپردازم. بهاینترتیب، در آن ساعت بهتنهایی خدمتشان مشرف میشدم و سئوالاتم را مطرح میکردم و ایشان هم پاسخ میدادند. گاهی اوقات هم امام(ره) نظرشان را در برگههایی مینوشتند و به من میدادند. از سال ۱۳۴۳ تا اوایل ۱۳۵۲ در محضر امام (ره) بودم و جلسات درسشان را مینوشتم. تمام آن دستنوشتهها را داشتم تا یکی دو سال قبل که بنیاد حفظ آثار امام(ره) مرا دعوت کردند و ضمن مصاحبه، آن نوشتهها را از من گرفتند که هم حفظش کنند و هم آنها را به کتاب تبدیل کنند. اما حسرت و افسوس برای من این است که چرا قبل از این اتفاق، حداقل از آن نوشتهها کپی نگرفتم…»
مقاله ضد حکومتی آیتالله خویی را در فلاسک جاسازی کردم!
علاقه و ارادت ارومیان جوان به رهبری که برای حفظ اسلام، از همه هستیاش گذشته و زندان و تبعید را به جان خریدهبود، موضوع تازهای نبود. با علنی شدن مبارزات آیتالله خمینی(ره) علیه حکومت پهلوی، دل این طلبه حقجو هم مثل خیلیهای دیگر، با قیام او همراه شد. حاج آقا برمیگردد به سال ۱۳۴۲ و مقطع دستگیری و تبعید امام(ره) و میگوید: «سال ۴۲ فرصتی دست داد برای چند روز به ایران بیایم. موقع خداحافظی، آیتالله العظمی خویی مقاله تندی را که علیه حکومت محمدرضا پهلوی نوشتهبودند، به من دادند تا به دست آیتالله العظمی میلانی برسانم. آقا پرسیدند: «چطور میخواهی این کار را انجام دهی؟ قبلاً مقاله را به دست یک طلبه قوچانی دادهبودم که به ایران ببرد. موفق نشد و حالا در زندان است.» گفتم: اشکالی ندارد. نهایتش این است که من هم دستگیر میشوم.
دستنوشته آیتالله خویی را به منزل بردم و سراغ فلاسک چای رفتم. شیشه آن را درآوردم، نوشتهها را به دیواره آن چسباندم، دوباره شیشه را در جایش گذاشتم و در آن آب جوش ریختم! در آن سفر، همراهان کلی از آن فلاسک، چای خوردند. ماموران امنیتی هم در مرز، همهچیز را تفتیش کردند جر آن فلاسک را (با خنده).»
آیتالله با محموله محرمانه و امانتیاش راهی پایتخت ایران شد تا بهسهم خود در جریان مبارزات انقلابی مردم نقش داشتهباشد: «مستقیماً به تهران آمدم چون بعد از دستگیری امام(ره)، علما ازجمله آیتالله میلانی به تهران آمده و به نشانه اعتراض، تحصن کردهبودند و خواستهشان، آزادی امام(ره) بود. آن روزها آیتالله میلانی در محله امیریه ساکن شدهبودند. به منزل یکی از دوستانم در میدان حسنآباد رفتم و موقع نماز مغرب به مسجدی در امیریه که آیتالله در آن نماز میخواند، رفتیم. بعد از اقامه نماز در حیاط مسجد، بلافاصله خدمت آقا رفتم. دستنوشتههای آیتالله خویی را زیر یک پاکت گذاشتم و وانمود کردم دارم نامهای برای عرض درخواست از ایشان (یا پرداخت وجوه شرعیه) تقدیمشان میکنم، غافل از اینکه ساواک تمام ارتباطات ایشان را زیر نظر دارد. ماموران ساواک به ما نزدیک شدند اما همینکه خواستند مرا دستگیر کنند، مردمی که میخواستند برای عرض ارادت، از نزدیک با آیتالله صحبت کنند، هجوم آوردند و کار از دست ماموران خارج شد. من هم از فرصت استفاده کردم و با ماشین دوستم از آنجا فرار کردیم.»
حیفم میآید تو بروی آقای «رضائیهای»!
روزهای روشن زندگی زیر سایه علمای حوزه علمیه نجف، برای قهرمان داستان ما انگار به سرعت یک چشمبرهمزدن سپری شد و زودتر از آنچه تصور میکرد، وقت بیدار شدن از این خواب شیرین رسید: «حاج خانم بهشدت بیمار شدهبود و پزشکان نجف تاکید کردهبودند باید برای درمان تکمیلی او را به ایران منتقل کنم. چارهای جز ترک نجف نبود. وقتی برای خداحافظی خدمت آیتالله خویی رسیدم. گفتند: «تو هم میخواهی بروی؟» ماجرا این بود که آن روزها خارج شدن ایرانیها از عراق، بهویژه کسانی که در حوزه مشغول تحصیل یا تدریس بودند، به معنی خروج همیشگی بود چون بهدلیل اختلافات حکومت عراق با حکومت ایران، ایرانیها از عراق اخراج میشدند و گذرنامهشان باطل میشد.»
اما برای آیتالله ارومیان سختترین بخش این مهاجرت اجباری، وداع با امام خمینی(ره) بود. حاج آقا نفسی تازه میکند و ادامه میدهد: «ساعت ۱۱ صبح یکی از روزهای اوایل تیرماه بود. یک ساعت به ظهر ماندهبود که به منزل امام (ره) رفتم. بهدلیل گرمای شدید هوا، آقا در سرداب منزل که خنکتر بود، نشستهبودند. امام(ره) میدانستند ارومیه یک دوره به «رضائیه» معروف بوده. بنابراین گاهی به مزاح مرا با عنوان «رضائیهای» خطاب میکردند. تا مرا دیدند، با همان لحن خودمانی فرمودند: «چه عجب آقای رضائیهای! شما هیچوقت این ساعت نمیآمدید! چی شده؟» موضوع را که مطرح کردم، گفتند: «من حیفم میآید تو بروی…» عرض کردم: اگر نروم، این علویه خانم، دختر سادات، جانش را از دست میدهد. امام(ره) تا این را شنیدند، فرمودند: خب، اشکال ندارد.»
امام گفتند: داری میروی، انگار با مصطفی وداع میکنم
«آقا سکوت کردهبودند و من در مقابل ایشان نشستهبودم و اشک از چشمانم جاری بود. بالاخره سرشان را بلند کردند و فرمودند: «آقای ارومیان! ایران که بروی، کجا میروی؟» عرض کردم: پارسال چند روزی برای زیارت به مشهد رفتهبودم. آنجا خدمت آیتالله العظمی میلانی رسیدم. ایشان در میان صحبتهایشان گفتند: «من آینده نجف را قدری تاریک میبینم. شاید نتوانی آنجا بمانی. اگر قرار شد نجف را ترک کنی، بیا مشهد. من مقدمات ماندنت را فراهم میکنم. بیا همینجا و تدریس کن.» امام(ره) سرشان را پایین انداختند و بعد از لحظاتی به من نگاه کردند و فرمودند: «بله، تو اگر مشهد بروی، استاد خواهیبود. قم هم بروی، همینطور. اما… اگر چیزی بگویم، قبول میکنی؟» یاد آن روایت افتادم که مرد خراسانی از امام صادق(ع) پرسید: شما با اینهمه شیعه، چرا قیام نمیکنید؟ امام(ع) در جواب، به تنور داغ خانه اشاره کرده و به او فرمودند: «برو داخل تنور!» آن مرد، شگفتزده شروع به چون و چرا کرد. در همین اثنا یکی از یاران نزدیک امام(ع) وارد شد. امام(ع) به او فرمودند: «داخل تنور برو.» آن فرد هم بدون اینکه چیزی بپرسد، داخل تنور رفت. امام(ع) خطاب به مرد خراسانی گفتند: «ما برای قیام، به چنین یارانی نیاز داریم. از میان آن ۱۰۰ هزار شمشیرزنی که میگویی آماده قیاماند، چند نفر اینگونهاند؟»
این روایت که در ذهنم جرقهزد، به امام (ره) عرض کردم: آقا شما که میدانید من چقدر به محضرتان اعتقاد و ارادت دارم. هرچه بفرمایید، من همان را انجام میدهم. آقا فرمودند: «نه قم و نه مشهد، بلکه به یکی از شهرستانها برو که مردمش از جریانات کشور بیخبر هستند. برو مردم را به صحنه بیاور تا اسلام در آنجا بیدار شود. الان اسلام غریب است.» گفتم: چشم. به همین ترتیب عمل میکنم.»
۴۵ سال از آن روز گذشته اما هربار بازخوانی خاطرهاش انگار غم عالم را روی دل طلبه جستوجوگر دیروز مینشاند. حاج آقا مکثی میکند و ادامه میدهد: «در مقابل ارادت عمیق من، امام(ره) هم علاقه زیادی به من داشتند. درواقع، برایم پدری میکردند. اینطور بود که موقع خداحافظی، وقتی خواستم دستشان را ببوسم، از جا بلند شدند و تا دم در سرداب، مرا مشایعت کردند. نمیدانید عالمی با آن عظمت چقدر متواضعانه و فروتنانه، من – یک طلبه کوچک – را بدرقه کردند. زمانی که یک پایم بیرون سرداب بود و میخواستم آنجا را ترک کنم، با چشمان اشکبار برگشتم تا یکبار دیگر امام (ره) را ببینم. آقا با حالتی خاص به من نگاه کردند و یکدفعه مرا در آغوش گرفتند و گفتند: «خیال میکنم دارم از مصطفی جدا میشوم.» امام(ره) پیشانیام را بوسیدند، من هم دست ایشان را و از خدمتشان خداحافظی کردم.»
آیتالله خمینی را انکار نکردم، مأمور مرزی اجازه داد وارد کشور شوم
«کتابهایم آنقدر زیاد بود که یکی از دوستانم رفت از بغداد برای انتقال آنها به ایران، مجوز گرفت. به مرز که رسیدیم، تازه شروع دردسرها بود. در مرز خسروی، تمام آن حدود ۲۰ کارتن کتاب را روی میز تفتیش گذاشتند. سرهنگ پاسگاه مرزی پرسید: «همه اینها مال خودت است؟» پاسخ مثبت که دادم و فهمید از نجف میآیم، گفت: «آیتالله خمینی را میشناسی؟» گفتم: مگر میشود در نجف باشی و آیتالله خمینی را نشناسی؟ بله، ایشان استاد من هستند. پرسید: «یعنی در جلسه درسش شرکت میکنی؟» گفتم: ب
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.