تعداد بازدید
4 بازدید
ریال98.000

توضیحات

با فایل فایل پاورپوینت کامل تشنگی و عطش و خاک های نمناک، متفاوت ارائه دهید

فایل فایل پاورپوینت کامل تشنگی و عطش و خاک های نمناک شامل 89 اسلاید آماده است که می‌تواند محتوای شما را به شکلی حرفه‌ای، منسجم و چشم‌نواز به مخاطبان منتقل کند.

برتری‌های فایل فایل پاورپوینت کامل تشنگی و عطش و خاک های نمناک در یک نگاه:

طراحی منحصربه‌فرد
فایل پاورپوینت کامل تشنگی و عطش و خاک های نمناک با بهره‌گیری از اصول زیبایی‌شناسی و ترکیب رنگ‌های مناسب، ظاهری مدرن و رسمی به ارائه شما می‌دهد.
راه‌اندازی فوری
فایل فایل پاورپوینت کامل تشنگی و عطش و خاک های نمناک نیازی به تنظیمات اضافی ندارد؛ کافیست آن را باز کنید و مستقیماً استفاده کنید.
وضوح عالی
اسلایدها به گونه‌ای طراحی شده‌اند که در هر دستگاه یا ویدیو پروژکتور، با بهترین کیفیت نمایش داده شوند.

همه چیز از قبل آماده است: در فایل فایل پاورپوینت کامل تشنگی و عطش و خاک های نمناک هیچ موردی ناتمام یا نیازمند ویرایش نخواهید یافت. همه چیز با دقت نهایی‌شده و تست‌شده ارائه می‌شود.

توصیه مهم: نسخه‌هایی که تحت عنوان فایل پاورپوینت کامل تشنگی و عطش و خاک های نمناک اما خارج از منبع رسمی منتشر می‌شوند، ممکن است از کیفیت لازم برخوردار نباشند.

همین حالا فایل را تهیه کرده و سطح جدیدی از ارائه را تجربه کنید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل تشنگی و عطش و خاک های نمناک :

ماجرای من به روز نهم رسیده بود و من همچنان در انتظار مرگ نفس می کشیدم. خوراکم فقط آب بود. گاهی آب را به نیت آب می خوردم، گاهی به نیت غذا… یکبار تصمیم گرفتم حرکت کنم به سمت نیروهای خودی ولی…

مردی که گرازها هم برایش گریه کردند!

جنگ همان قدر که شیرین بود، تلخی هم داشت… تلخی هایی که «اکبر کاظمی» شاید یکی از آن آدم هایی باشد که مزه اش را خوب چشیده است؛ آن هم درست وسط میدان مین وقتی برای شناسایی منطقه عملیاتی والفجر ۴ وارد خاک عراق شده اما از بد حادثه پانزده روز و شانزده شب بیخ گوش عراقی ها و چندفرسخی شان زمین گیر می شود؛ جوری که نه راه پیش داشته، نه راه پس! او در این معرکه نه تنها پایش روی مین رفته و توان حرکت کردن از او گرفته می شود، بلکه روز به روز که می گذرد از هیکل ورزیده و هفتاد کیلویی اش هم، تنها یک اسکلت با پوستی سیاه و بدبو که روی آن کشیده شده به جا می ماند. خودش می گوید که علف ها و بوته ها رواندازش، آب رودخانه «شیلر» تنها خوراکش و کرم ها و گرازها تنها همدم هایش در آن روزها و شب ها بودند. چهره اش هم آنقدر به غیرآدمی زادها شبیه می شود که موقع نجاتش همه او را یک سرباز عراقی می دانند تا یک رزمنده ایرانی، آن هم از بچه های اطلاعات عملیات لشکر ۸ نجف اشرف. حتی اسلحه بر رویش می کشند و قصد جانش را هم می کنند. همراهی با اکبر کاظمی و شنیدن روایتش از اتفاقی که حالا سی وچهار سال از وقوع آن می گذرد، این موضوع را به خوبی بیان می کند که او با وجود اینکه آن روزها لحظه به لحظه منتظر مرگ بوده و حتی برای رسیدن به آن، خودش هم دست به کار می شود، آنچه که دیده و زنده نگهش داشته، چیزی جز معجزه الهی نبوده است.

اولین باری که اکبر کاظمی پا به میدان جنگ گذاشت

«اکبر کاظمی» دو هفته بیشتر از خدمت سربازی اش در تکاوران نیروی دریایی ارتش نمی گذشت که آژیر جنگ به صدا درمی آید و درست از همان زمان یعنی اواخر شهریور ۵۹، دوران سربازی اش به خدمت جنگ گرفته می شود. از انزلی به منجیل و از منجیل به بوشهر و از بوشهر به بندر ماهشهر. دوره های آموزشی سخت و طاقت فرسا را یکی پس از دیگری طی می کند تا به آزادسازی خرمشهر می رسد و آنجا و در کنار اروندرود یک خمپاره انداز می شود. شهریور ۶۱ با دوران سربازی خداحافظی می کند اما با جنگ نه…! عملیات محرم، دومین حضور نظامی او در میدان جنگ است، اما این بار با بسیج نجف آباد اعزام و جزء نیروهای تخریب لشکر هشت نجف اشرف معرفی می شود. از اینجا به بعد، جنگ پای «مین» و «میدان مین» را به دنیای احمد کاظمی باز می کند و مسیر زندگی او را که حالا یک تخریب چی است، به گونه دیگری رقم می زند. او همزمان با عملیات والفجر مقدماتی به واحد اطلاعات عملیات معرفی شده و جزو نیروهای تخریب آنجا می شود. زخمی شدن کاظمی قبل از عملیات والفجر مقدماتی اما باعث می شود او به این عملیات نرسیده و باز مدتی از جنگ و جبهه دور شود. کاظمی بعد از مدتی باز هوای جنگ به سرش می زند ولی این بار سر از غرب یعنی سنندج، بانه و روستاهای اطراف آن درمی آورد و کم کم به چند قدمی «پنجوین»؛ شهری در عراق می رسد تا برای شناسایی منطقه عملیاتی والفجر ۴ وارد خاک این کشور شود. ورودی که پیشامد تلخی را برای او رقم زده و بیش از دو هفته او را در خاک دشمن سرگردان می کند.

نفهمیدم چطور سر از خاکریز عراقی ها درآوردم!

احمد کاظمی حالا روایتش از روزهای سرگردانی در خاک عراق را که برای شناسایی منطقه عملیاتی والفجر ۴ پا در آن گذاشته بود اما رفتنش سرنوشتش را به گونه ای دیگر رقم زده بود، این گونه آغاز می کند: «دو سه ساعتی بیشتر از برگشتمان از شناسایی منطقه ای که شب قبل رفته بودیم، نمی گذشت. در حال استراحت بودیم که به ما خبر دادند قرار است چند ساعت دیگر عملیات بشود و هر چه زودتر برای شناسایی و بازکردن محورهای عملیات باید وارد عمل شوید. من بودم و “مرتضی گوینده” از نجف آباد و “احمد شکاریان” که از بچه های اطلاعات عملیات یزد بود و در همان عملیات والفجر ۴ شهید شد؛”یدالله اسماعیلی” و سه نفر از بچه های جهاد اصفهان که جمعا هفت نفر می شدیم. محوری هم که قرار بود برای بازکردنش برویم، ارتفاعات “برکچل” در نزدیکی رودخانه شیلر و شهر پنجوین عراق نام داشت که مسئول آن شهید زینلی از بچه های مبارکه بود. راه افتادیم و از ارتفاعاتی که روی آن مستقر بودیم به سمت پایین آمدیم. آنجا یدالله اسماعیلی با سه نفر از بچه های جهاد مسیرشان را از ما جدا کردند و به غرب رودخانه شیلر رفتند. بعد از خداحافظی با آنها، من و مرتضی گوینده و احمد شکاریان از میدان مین گذشتیم و وارد خاک عراقی ها شدیم. مدت زمان زیادی نگذشت که از همه جا بی خبر یکدفعه خودم را روی خاکریز عراقی ها دیدم و از سروصدای تیراندازی آنها، به خودم آمدم. وضعیت خیلی خراب بود آنقدر که نمی توانستیم به عقب برگردیم و مجبور شدیم همان جا به مسیر ادامه بدهیم. شکاریان جلوتر بود، من با ۵ متر فاصله پشت سرش می رفتم و مرتضی گوینده هم پشت سر من می آمد. دیدن عراقی ها اصلا سخت نبود اما ترس اینکه توسط آنها دیده بشویم، تمام وجودمان را گرفته بود. اینجا بود که به ذکر “وجعلنا” متوسل شدیم و مدام آن را زمزمه می کردیم.»

گیر افتادن در میدان مین کار را خراب تر کرد

اما ترس از دیده شدن و تلاش برای فرار از منطقه ای که تحت نفوذ عراقی ها بوده تا آنجا ادامه می یابد که مرتضی گوینده که از اکبر کاظمی واحمد شکاریان بچه تر و اندامش نحیف تر بوده، پایش روی مین می رود و این تازه اول ماجرایی تلخ برای آنها می شود و ترس و دلهره را در وجود آنها چند برابر می کند. کاظمی می گوید: «یک لحظه با شنیدن صدای مهیبی برگشتم و دیدم که مرتضی گوینده پایش روی مین رفته و تیر هم خورده است. به سمتش رفتم، داشت بلند بلند الله اکبر می گفت که با دست دهانش را گرفتم. به فکرم رسید کلاه پشمی روی سرش را بردارم و پای متلاشی شده اش را داخل آن بگذارم و بعد با بند پوتینش آن را محکم ببندم تا بیشتر از این خون از بدنش نرود. بعد رو به شکاریان کردم و گفتم اینجا میدان مین است. می توانی مین ها را خنثی کنی تا برگردیم عقب؟ گفت بله. با جواب مثبت او، مرتضی گوینده را که رمقی برایش نمانده بود و توان راه رفتن نداشت، روی دوشم انداختم و بلند شدم که پشت سر شکاریان حرکت کنم.»

مرتضی کم بود! پای خودم هم روی مین رفت

اکبر، مرتضی را روی دوشش انداخته و آماده حرکت است اما با اولین قدمی که برمی دارد، شاید به فاصله ۵ دقیقه بعد از زخمی شدن گوینده، درست در لحظه هایی که عزمش را برای فرار از این میدان جزم کرده است، پای خودش هم گرفتار مین شده و با همه امیدی که در دل داشته و مرتضایی که روی دوشش بوده، نقش بر زمین می شود. «مرتضی روی دوشم بود. اولین قدم را که برداشتم نفهمیدم چه اتفاقی افتاد که دو نفری رفتیم روی هوا و با چه شدتی به زمین پرت شدیم. چند دقیقه ای گیج و منگ بودم و اصلا نمی فهمیدم چه بلایی سرم آمده است. تا کم کم که هوشیاری ام را به دست آوردم، فهمیدم پای چپم روی مین رفته و ترکش ها بدنم را سوراخ سوراخ کرده است. خون از همه جای بدنم مثل فواره سرازیر بود. آتش انفجار شلوارم را تا بالای زانوهایم سوزانده بود و موج انفجار هم رمق و توان حرکت را از من گرفته بود.»

چهار دست و پا جلو می رفتم و مین ها را خنثی می کردم

تلاش اکبر کاظمی برای ادامه مسیر بعد از اینکه پای چپ خودش هم قربانی یکی از مین ها می شود، روایتش از آن اتفاق تلخ را جالب تر می کند. آنجا که به اندک رمقی که برایش مانده متوسل می شود تا بقیه مین ها را خنثی و خود و رفقایش را از آن معرکه جهنمی نجات دهد حتی اگر با راه رفتن روی کنده های زانو باشد! «کمی که حالم جا آمد و فهمیدم چه شده و الان کجا هستم، پای روی مین رفته ام را به همان شکل پای مرتضی گوینده بستم و به شکاریان گفتم تو مرتضی را بیاور، من مین ها را خنثی می کنم. ولی از آنجایی که توان ایستادن نداشتم، همان طور چهار دست و پا و با سرزانوهایی که زخم شده بودند، خودم را روی زمین می کشیدم و مین ها را یکی یکی خنثی می کردم. بالاخره ساعت ۵ صبح بود که با موفقیت از میدان مین عراقی ها خلاص شدیم.»نجات اکبر کاظمی و رفقایش از میدان مین درحالی بوده که آنها تا رسیدن به خاک ایران هنوز فرسنگ ها فاصله داشتند. فاصله ای چندین و چند کیلومتری که امید به زنده ماندن را در آنها به صفر می رساند ودلهره شان از ترس اینکه در این بیابان بمانند و در چنگ عراقی ها بیفتند و عملیات لو برود را چند برابر می کرده است. کاظمی ادامه می دهد: «مسیری که در میدان مین برگشته بودیم، ۴۰۰ متر بود در حالی که از آنجا تا نیروهای خودی بیش از ۱۳ کیلومتر فاصله داشتیم. این موضوع امید به نجات و زنده بودن را در ما به کمترین حد ممکن رسانده بود. چرا که عراقی ها هم تسلط زیادی بر ما داشتند. تصمیم گرفتیم مدتی خودمان را پشت حصاری که یک سری بوته و علف و درختان بیدی که در حاشیه رودخانه شیلر ایجاد کرده بود، پنهان و بعد از آن برای ادامه مسیر فکری کنیم. متاسفانه از نظر تسلیحاتی هم صفر صفر بودیم. مثلا برای من از کل لوازم و اسلحه و خشابی که به کمرم بسته بودم، تنها یک نارنجک مانده و مابقی آنها در میدان مین از بین رفته بود. ضعف و سرگیجه ناشی از خونریزی هم تمامی نداشت و لحظه به لحظه بیشتر می شد آنقدر که توان ادامه حرکت را از من و البته بیشتر از گوینده گرفته بود که این موضوع باعث شد هوا که رو به روشنی گذاشت، از شکاریان بخواهم برود و برای نجات ما نیرو بیاورد. حال من به مراتب بهتر از گوینده بود، مرتضی که نه توان حرف زدن داشت نه توان راه رفتن… صدای ناله هایش یک لحظه قطع نمی شد و درد امانش را بریده بود.»

ترجیح دادم از مرتضی گوینده جدا بشوم

شکاریان می رود تا برای نجات اکبر و مرتضی نیرو بیاورد اما ساعت ها خبری از او نمی شود. اکبر کاظمی که حالا از آمدنش ناامید شده است، تصمیم می گیرد از مرتضی گوینده جدا شود تا اگر قرار بر اسارت است، یکی از آنها اسیر شده و هر دو نفرشان گرفتار عراقی ها نشوند. «بعد از رفتن شکاریان، انگار ندایی در گوشم پیچید که اینجا ماندنتان خطرناک است. برای همین به مرتضی گوینده گفتم من کمی جلوتر می روم که کنار تو نباشم. اگر عراقی ها سراغت آمدند، بگو من قصد تسلیم شدن داشتم که پایم رفت روی مین و اینجا ماندگار شدم. نمی خواستم اگر قرار بر اسارت باشد، هردو با هم اسیر شویم.» قصه تنها شدن و بی پناهی اکبر کاظمی حالا از اینجا شروع می شود، از نقطه ای که با گوینده خداحافظی می کند و خودش را در مسیری می اندازد که از آخر و عاقبت آن بی اطلاع است. « خودم را با هزار زحمت و چهاردست وپا روی زمین می کشاندم تا از مرتضی دور شوم آن هم با پای مجروحی که پوست و گوشتش آویزان بود. سر زانوهایم هم از بس سنگ و چوب داخلش رفته بود، زخمی و خراشیده بود طوری که سوزش آن بیشتر از پایی که روی مین رفته بود، اذیتم می کرد. کمی که جلو رفتم به یک جوی آب یا بهتر بگویم رودخانه فصلی که آن موقع آبش کم بود، رسیدم. حالم آنقدر بد بود که ترجیح دادم با همان وضعیتی که داشتم و زخم هایی که همچنان خون از آنها جاری بود، خودم را داخل آب بیندازم تا هم یک دل سیر آب بخورم و هم یک دل سیر آب تنی کنم. تشنگی زیاد و ترس از اینکه به این زودی دوباره آب گیرم نیاید، باعث شد به قصد آب خوردن چندبار دیگر سمت رودخانه بروم و دلی از عزا دربیاورم؛ هرچند می دانستم این آب برای آدمی که زخم دارد خوب نیست و خونریزی اش را زیادتر می کند. بعد از آن ۵ متری جلوتر رفتم تا به یک جوی آب دیگری رسیدم. البته اینکه می گویم ۵ متر، هر ۵ دقیقه، ۵ سانت می توانستم خودم را جلو بکشم. مورچه از من سبقت می گرفت. نه دست داشتم، نه پا، نه نفس…! »

عراقی ها تا چند قدمی ام آمدند اما من را ندیدند

آنطور که اکبر کاظمی می گوید او اگرچه در این شرایط مرگ را لحظه به لحظه انتظار می کشیده و حتی شهادتینش را می خوانده است برای زنده ماندن هم دست از تلاش برنمی داشته است. «ساعت از ۱۰ صبح گذشته بود که به جوی دوم رسیدم؛ البته زمان را هم از روی خورشید حدس می زدم. من این مدت فقط توانسته بودم، ۲۰متر جلوتر بیایم. همچنان فاصله زیادی با عراقی ها نداشتم. بعد از گذشتن از جوی دوم به یک درخت بیدی که در همان حوالی بود، پناه بردم و زیر آن افتادم. لحظه به لحظه منتظر مرگ بودم و البته ترس از افتادن در چنگ عراقی ها هم همچنان همراهم بود. چشمم به یک چاله که داخل آن علف خشک بود افتاد و تصمیم گرفتم به آن پناه ببرم. از اتفاق، یکدفعه سروکله پنج عراقی پیدا شد. آنها به من نزدیک و نزدیک تر شدند آنقدر که حتی روی خون های من که اطراف آنجا ریخته بود، ایستادند. نگاه هایشان هم حتی به سمت من بود. با خودم گفتم همه چیز تمام شد. آن لحظه هر ذکری که بگویید روی زبانم بود. خدا خدا می کردم نبینندم. نهایتا یک نارنجک بیشتر هم نداشتم که فقط با آن می توانستم از خودم دفاع کنم. ولی در کل هفت هشت دقیقه ای بیشتر نماندند و رفتند. وقتی مطمئن شدم از من دور شده اند، از ترس اینکه دوباره برنگردند، خودم را چند متری به طرف نیروهای خودی کشیدم تا بلکه کمی خیالم راحت تر شود.»

از تشنگی و عطش به خاک های نمناک منطقه پناه آوردم

عطش اما دست بردار نبوده و همچنان در وجود او نعره می کشیده است طوری که ذره ذره وجودش طلب آب داشته است. اکبر کاظمی حتی از شدت تشنگی به خاک نمناک منطقه هم متوسل می شود اما رطوبت خاک هم کاری برایش نمی تواند بکند، جزاینکه چند دقیقه ای راه نفسش را می بندد. او تصمیم می گیرد به هرسختی و جان کندنی که هست باز به سمت رودخانه ای که

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *