تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

با فایل فایل پاورپوینت کامل نیروهای جهادی مخلص؛ پرستاران بیماران کرونایی یک ارائه‌ی بی‌نقص بسازید!

پاورپوینتی زیبا و کاربردی:

فایل فایل پاورپوینت کامل نیروهای جهادی مخلص؛ پرستاران بیماران کرونایی شامل 72 اسلاید کاملاً حرفه‌ای و چشم‌نواز است که برای ارائه‌ی مستقیم یا چاپ آماده شده‌اند.

آنچه فایل فایل پاورپوینت کامل نیروهای جهادی مخلص؛ پرستاران بیماران کرونایی را متمایز می‌کند:

  • طراحی مدرن و هدفمند: فایل پاورپوینت کامل نیروهای جهادی مخلص؛ پرستاران بیماران کرونایی با ترکیب رنگ‌ها و چیدمان هوشمندانه، به انتقال بهتر مفاهیم کمک می‌کند.
  • کاربری راحت و سریع:فایل پاورپوینت کامل نیروهای جهادی مخلص؛ پرستاران بیماران کرونایی بدون نیاز به ویرایش‌های پیچیده، فقط فایل را باز کنید و ارائه دهید.
  • کیفیت بالا برای نمایش: همه‌ی اسلایدها با رزولوشن مناسب و ساختاری منظم آماده ارائه هستند.

ساخته‌شده با دقت و استانداردهای بالا:

فایل پاورپوینت کامل نیروهای جهادی مخلص؛ پرستاران بیماران کرونایی با رعایت جزئیات طراحی شده تا در هر محیطی بدون مشکل نمایش داده شود. هیچ‌گونه بهم‌ریختگی یا ایرادی در اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل نیروهای جهادی مخلص؛ پرستاران بیماران کرونایی وجود ندارد.

تذکر:

در صورت مشاهده‌ی تفاوت در کیفیت، احتمال استفاده از نسخه‌های غیراصلی وجود دارد. نسخه معتبر فایل پاورپوینت کامل نیروهای جهادی مخلص؛ پرستاران بیماران کرونایی با دقت توسط تیم طراحی آماده شده است.

همین حالا دانلود کن و با فایل پاورپوینت کامل نیروهای جهادی مخلص؛ پرستاران بیماران کرونایی مخاطب‌هات رو تحت تاثیر قرار بده!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل نیروهای جهادی مخلص؛ پرستاران بیماران کرونایی :

رقابت همیشگی و جذاب دوقلوها این بار مغلوبه شده بود. قُلِ کوچک تر با یک فرصت طلبی مجازی، گوی سبقت را از قُلِ بزرگ تری ربوده بود که همیشه به خاطر همان چند دقیقه زودتر به دنیا آمدن، اول صف بود و احترامش واجب! و همه اینها را مدیون کرونا بود! نه، درست تر بگویم؛ مدیون جهاد علیه کرونا… . ماجرای حضور داوطلبانه «زهرا و فاطمه قَدبیگی» در بخش بیماران مبتلا به کرونا، از آن ماجراهای شیرین روزهای تلخ کرونایی است. خواهران طلبه دوقلویی که با حضور داوطلبانه در کنار بیماران مبتلا به کرونا، بزرگ ترین مأموریت زندگی شان را قبل از ۲۰سالگی تجربه کردند و آگاهانه خود را در معرض امتحانی قرار دادند که خیلی ها از آن فراری اند. و به این ترتیب، اسم خودشان را در فهرست جوان ترین خادمان جهادی بخش کرونا ثبت کردند. این روزها که دعوت رهبر معظم انقلاب از گروه های جهادی برای بازگشت به بیمارستان ها برای کمک به بیماران و کادر درمانی کرونا، خون تازه ای در رگ های نیروهای جهادی تزریق کرده، دوقلوهای داستان ما هم در تدارک حضور مجدد در بخش کرونا هستند. با گفت وگوی ما با این دو قلوهای باانگیزه و شاداب و پرانرژی همراه باشید تا در تلخ و شیرین هایشان از بخش کرونا شریک شوید.

پیام فرمانده و جان تازه جهادی ها

«چند روز قبل که سخنرانی مقام معظم رهبری در جمع اعضای ستاد ملی کرونا را از بخش های خبری شنیدم، حس و حال خاصی پیدا کردم. اما یک بار کافی نبود. با مراجعه به سایت های خبری، دوباره متن صحبت هایشان را خواندم. وقتی نظرات نیروهای جهادی را ذیل صحبت های حضرت آقا دیدم که چقدر از لطف ایشان درباره عملکرد جهادی ها در موج اول و دوم کرونا و فراخوان مجددشان نشاط و انگیزه پیدا کرده اند، متوجه شدم این حس در همه ما مشترک است. مثل باقی نیروهای جهادی، پیگیری های من هم برای حضور دوباره در بیمارستان و بخش کرونا از همان موقع جدی تر شد.»

«زهرا» مکثی می کند و با موج خاطرات انگار پرتاب می شود به ۲ ماه قبل. به روزهایی که برای دوقلوهای خانواده «قَدبیگی»، همه آنچه سال ها در آرزویش بودند و برایش نقشه کشیده بودند، ظرف چند ساعت محقق شد. روزهایی که به یک باره وسط میدانی قرار گرفتند که پیش تر از این در رویاهایشان خود را در آن تصور می کردند: «در تلویزیون می دیدم نیروهای جهادی برای کمک به بیماران مبتلا به کرونا و حمایت از کادر درمانی پیشقدم شده اند اما راستش را بخواهید، قصد و نیتی برای ملحق شدن به آنها نداشتم. همه چیز خیلی اتفاقی پیش آمد. یک روز به طور اتفاقی فراخوان یکی از گروه های جهادی برای جذب نیروی داوطلب حضور در بخش کرونا را دیدم و از سر کنجکاوی وارد سایتشان شدم و ثبت نام کردم. فقط می خواستم بروم و ببینم آنجا چه خبر است؟ اصلاً نمی دانستم وقتی بروم، قرار است آنجا چه کاری انجام دهم. باورم نمی شد اما یک ساعت بعد از ثبت نام، تماس گرفتند! و گفتند: «اگر می توانی، فردا بیا»!

ائتلاف پشت پرده دوقلوها برای خلع سلاح مادر!

«حالا مانده بودم چطور موضوع را با پدر و مادرم مطرح و راضی شان کنم. مثل همیشه، قبل از هر کسی راز دلم را به «فاطمه»، خواهر دوقلویم گفتم و جواب شنیدم: «منم میام.» گفتم: «نه. صلاح نیست تو بیایی.» اگر شرایط عادی بود، اصلاً نباید چنین حرفی می زدم. بالاخره او خواهر بزرگه بود و من، خواهر کوچیکه. اما خودش منظورم را فهمید. تازه به خواستگارش جواب مثبت داده بود و حالا موقعیتش با قبل متفاوت بود. اما باز هم زیر بار نرفت و گفت: «چرا صلاح نیست؟» گفتم: «چون خطرناکه. معلوم نیست شرایط بیمارستان چه جوری باشه. ممکنه بیایی و مبتلا بشی…» حرفم را قطع کرد و گفت: «چه فرقی می کنه؟ اگه قرار به آلوده شدن باشه، خب تو هم بری، ممکنه آلودگی رو با خودت بیاری خونه و به ما منتقل کنی.» تا آمدم چیز دیگری بگویم، تیر خلاص را زد: «اگه نذاری من بیام، به مامان میگم اجازه نده تو هم بری…» گفتم: «پس بذار روز اول رو تنها برم، اوضاع بیمارستان رو ببینم. اگه مسائل بهداشتی به خوبی رعایت می شد، میگم تو هم بیایی.»

صحبت هایمان را که یکی کردیم، تازه شروع ماجرا بود. رفتیم کنار مامان نشستیم و سر صحبت را باز کردیم. تا موضوع را گفتیم، مادر محکم گفت: نه! هرچه اصرار کردیم، راضی نشد. می دانستیم به حکم مادری، حق دارد نگران باشد اما دست برنداشتیم. فاطمه گفت: «مامان! ما طلبه ایم. یادتون که نرفته؟ طلبه که فقط نباید سرش را داخل کتاب کند و درس بخواند. طلبه باید به درد جامعه بخورد. باید در خدمت مردم باشد.» من هم دنبال حرفش را گرفتم و گفتم: «امروز که مقابله با کروناست، مخالفت می کنید. فردا اگه خدای نکرده اتفاقی بیفته یا جنگ بشه، باز هم نمی خواید اجازه بدید ما بریم؟»…این بحث ها همیشه در خانه ما بود. حرف من و فاطمه همیشه این بود که: «اگه یک وقت شرایطی مثل جنگ اتفاق بیفته، ما حتماً مثل دختران زمان دفاع مقدس، می ریم برای کمک.» بابا در مقابل، مخالفت می کرد و مامان می گفت: «خودم می رم برای کمک اما شما دو تا رو اجازه نمی دم.» حالا کرونا ما را در شرایطی که همیشه به آن فکر می کردیم، قرار داده بود و نمی خواستیم فرصت حضور در میدان خدمت را از دست بدهیم. مامان که سکوت کرد، سراغ بابا رفتیم. برخلاف تصورمان، مخالفتی نکرد اما گفت: «هرچی مادرتون بگه.» نگاهمان دوباره سمت مامان چرخید و او بالاخره رو به من گفت: «یک روز برو. اگه مراقبت هایشان خوب بود، من حرفی ندارم.»

زهرا! همین حالا برگرد…

«باید خودم را از اسلامشهر به بیمارستان امام حسین (ع) در شرق تهران می رساندم و این یعنی ۲ ساعت و نیم، رفت و ۲ ساعت و نیم، برگشت. آن روز همین که پایم را در محوطه بیمارستان گذاشتم، اضطراب عجیبی به جانم افتاد. فکر اینکه نکند بروم و اتفاقی برای خودم و خانواده ام بیفتد، پایم را سست کرد. همان جا با یکی از دوستانم تماس گرفتم و از حس و حالم گفتم. در جواب گفت: «اگه نگران شدی، همین الان برگرد. مهم این بود که نیت کمک داشتی.» اما هرطور بود، خودم را داخل بیمارستان کشاندم و پرسان پرسان نیروهای جهادی را پیدا کردم. از جلسه توجیهی جا مانده بودم. به همین دلیل ظرف چند دقیقه، شرایط را برایم توضیح دادند و توجیهم کردند چه کارهایی باید انجام دهم و چه کارهایی نباید انجام دهم مثلاً اینکه نباید در کار پرستاران دخالت کنم. آن لباس سفید سرتاسری، کلاه و ماسک و دستکش را که به دستم دادند، دوباره وجودم پر از استرس شد. لباس ها را پوشیدم و با همراهی یکی از نیروهای جهادی حرکت کردیم. همین که تابلوی «بخش کرونا، ورود ممنوع» را نشانم داد، حس کردم نفسم دارد بند می آید…»

به زهرا نگاه می کنم؛ دختری که در ۱۹ سالگی داوطلبانه به استقبال شرایط پرمخاطره ای رفته که اغلب افراد از آن فراری بوده و هستند. و حالا با تجربیات همان دوره به ظاهر کوتاه، فرسنگ ها از آدم های اطرافش پیش افتاده. می پرسم: «آن روز بالاخره پایت به آن طرف درِ ورودی بخش کرونا رسید؟» لبخندبرلب در جواب می گوید: «بله. دلم را به دریا زدم و وارد شدم. بخش، آرام و بی سر و صدا بود. به خودم گفتم: «حالا که اومدی، باید یک کار مفید انجام بدی. باید بری سر صحبت رو با بیماران باز کنی.» از اول تا آخر راهرو، به آرامی از جلوی تمام اتاق ها گذشتم و دوباره برگشتم سر اتاق اول. به خودم که آمدم، دیدم ترسم ریخته! احساس می کردم اینجا هم یک بخش عادی است مثل باقی بخش ها، نه آن جای وحشتناکی که بیرون از آن صحبت می شود.

خلاصه وارد اتاق اول شدم و سلام کردم. خانم میانسالی که روی تخت خوابیده بود، خیلی بی قرار بود. احوالش را که پرسیدم، در جواب گفت: «خیلی درد دارم. میشه بگی بیان بهم مسکّن تزریق کنن؟» بعد از تزریق مسکّن، کنارش نشستم و صحبت مان گل انداخت. برایم گفت فرزندی ندارد و همسرش هم فوت کرده. غصه دار تنهایی اش شده بودم که فهمیدم به خاطر دیابت، یک پایش را هم قطع کرده اند…با اینکه کسی در خانه منتظرش نبود اما دلش می خواست زودتر مرخص شود و برگردد خانه. گفتم: آخه هنوز خوب نشدید…حرفم را قطع کرد و گفت: «اما خسته شدم…» روزهای بعد ارتباطم با آن خانم، صمیمی تر شد. هر وقت وارد اتاقش می شدم، لبخند می زد و همین که حس می کردم با حضور من، احساس خوبی پیدا می کند، خوشحال می شدم.»

کاش بچه های خودمان هم مثل شما بودند

«روز اول به تمام اتاق ها سر زدم و با همه بیماران صحبت کردم. اول، فکر می کردند پرستار هستم و تقاضای سرم و…می کردند. وقتی می گفتم: نیروی جهادی هستم، بعضی هایشان تعجب می کردند. این عنوان به گوششان آشنا نبود. توضیح که می دادم، کلی برایم دعای خیر می کردند. می گفتند: «خوش به حال پدر و مادرت که چنین دختری دارد و خوش به حال خودت که چنین دل و جرأتی داری.» می دانید، هیچ آشنایی میان ما و بیماران نبود اما هر وقت وارد اتاقشان می شدیم، روحیه می گرفتند. می گفتند: «شما کار بزرگی می کنید. خانواده خود ما و بچه هایمان می ترسند بیایند ملاقات ما و نزدیکمان شوند. اما شما می آیید کنار ما می نشینید و به ما قوت قلب می دهید.»

وقتی همه سراغ دوقلوها را می گیرند…

«آن روز در خانه، همه جور دیگری منتظرم بودند. وقتی برایشان از تر و تمیزی بیمارستان و دقت همه نیروها در رعایت مسائل بهداشتی گفتم، خیال همه راحت شد. در آن میان اما فاطمه از همه خوشحال تر بود چون طبق قول و قرارمان، مطمئن شد از فردا می تواند با من همراه شود. البته من هم تمام شرایط را برای آمدنش مهیا کرده بودم. روز اول برای اینکه فضای خشک و غمزده اتاق های بخش کرونا را بشکنم و با بیماران صمیمی تر شوم، از خودم برایشان می گفتم و موضوع وقتی برایشان جالب می شد که می گفتم: «من، یک قُلِ دیگه هم دارم ها…» اینطور بود که روز دوم، وقتی همراه فاطمه وارد هر اتاقی می شدیم، قبل از اینکه بخواهم معرفی اش کنم، بیماران با شوق و ذوق می گفتند: «وای… خواهرته؟ چقدر شبیه همدیگه اید…» من و فاطمه با تعجب همدیگر را نگاه می کردیم و می گفتیم: «آخه با این ماسک و کلاه، چطور شباهتمون رو تشخیص می دید؟» و آنها با همان لبخند می گفتند: «چشم و ابروتون داد می زنه کپی همدیگه اید.»

خلاصه، نفس حضور دو نیروی جهادی دوقلو در بخش کرونا، به لطف خدا تأثیر خودش را گذاشت و آن فضای پر از غم و ناامیدی را شکست. ما این را وقتی متوجه شدیم که یک روز به دلایلی نتوانستیم به بیمارستان برویم. فردایش که رفتیم، یکی از پرستاران گفت: «کجا بودید؟ بیماران سراغتان را می گرفتند. مدام می پرسیدند: دوقلوها کجان؟» و همین کافی بود که قند در دل ما آب شود…»

عروس رفته بالای سر بیماران بخش کرونا!

حالا نوبت فاطمه است که برایمان از حس و حال حضور در بخش کرونا بگوید. می پرسم: «زهرا به خاطر چند دقیقه همیشه باید به تو احترام بگذارد؟» می خندد و می گوید: «۱۰ دقیقه.» و ادامه می دهد: «من ۱۰ دقیقه بزرگترم و این خیلی مهمه. اما حیف…حیف که این دفعه زهرا از من جلو افتاد…» می گویم: طلبه های دوقلوی حوزه علمیه حضرت عبدالعظیم الحسنی (ع) شهر ری فکرش را هم می کردند یک روز گذرشان به بخش کرونا بیفتد؟ فاطمه مکثی می کند

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *