تعداد بازدید
3 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل روایت هفتاد و دومین غواص؛ راهکاری شایسته برای ارائه‌های موفق

اگر به‌دنبال یک فایل ارائه‌ی آماده با کیفیت بالا و طراحی حرفه‌ای هستید، فایل فایل پاورپوینت کامل روایت هفتاد و دومین غواص انتخابی مناسب برای شماست. این مجموعه شامل 120 اسلاید استاندارد و دقیق است که با هدف ارتقاء کیفیت ارائه‌های شما تهیه شده‌اند.

دلایل انتخاب فایل فایل پاورپوینت کامل روایت هفتاد و دومین غواص:

  • طراحی ساختارمند و چشم‌نواز: هر اسلاید با دقت بالا و توجه به اصول طراحی گرافیکی تهیه شده است تا محتوای شما به‌خوبی دیده و درک شود.
  • آمادگی کامل برای ارائه: نیازی به ویرایش مجدد نیست؛ فایل فایل پاورپوینت کامل روایت هفتاد و دومین غواص آماده‌ی استفاده در کلاس، جلسه یا کنفرانس است.
  • سازگاری کامل با پاورپوینت: نمایش صحیح اسلایدها در تمامی نسخه‌های PowerPoint بدون بهم‌ریختگی یا مشکل ظاهری تضمین شده است.

تولید شده با رویکرد حرفه‌ای:

تمامی بخش‌های فایل پاورپوینت کامل روایت هفتاد و دومین غواص با هدف ایجاد یک تجربه کاربری روان و بی‌نقص طراحی شده‌اند. جزئیات با دقت بالا تنظیم شده‌اند تا ارائه‌ای حرفه‌ای و تأثیرگذار داشته باشید.

توجه:

تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل روایت هفتاد و دومین غواص از کیفیت کامل برخوردار است. نسخه‌های غیرمجاز ممکن است شامل اشکالات طراحی باشند و توصیه نمی‌شود از آن‌ها استفاده شود.

با تهیه فایل فایل پاورپوینت کامل روایت هفتاد و دومین غواص، سطح ارائه‌های خود را ارتقاء دهید و مخاطبان خود را تحت تأثیر قرار دهید


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل روایت هفتاد و دومین غواص :

«کریم مطهری» فرمانده گردان غواصی جعفر طیار بود که غواص را از جمع گردان نفری اش، داخل آب برد و خودش جلوتر از بقیه سینه اروند را شکافت و به ساحل دشمن رسید، تا جایی که حنجره اش با گلوله شکافته شد. یادی از آن شب کنیم شب عملیاتی که شهید علی چیت سازیان رو به حاج کریم می کند و می گوید: کریم اگر به گرداب برخوردی، آب وحشی اروند را به فاطمه زهرا قسم بده.» جمله ای که بعد از آن سال ها باز هم بغض گلوی حاج کریم را می فشارد…در هفته دفاع مقدس دل خود را با شهدای غواص یکی کردیم و پای روایت حاج کریم نشستیم او از دوران کودکی اش تا پیروزی انقلاب برایمان گفت و آغاز جنگ و حضور در جبهه و دوستانی که آسمانی شده اند، به خصوص شهدای غواص کربلای چهار.

فعالیت های دوران انقلاب

وقتی انقلاب شد سالم بود هم خانواده و هم خودم انقلابی و دوستدار امام بودیم و هر کاری که می توانستیم برای انقلاب می کردیم. قبل از پیروزی انقلاب با دوستانم نفری بودیم که خودجوش فعالیت انقلابی داشتیم می کردیم، بازوبندهایی با پارچه های سفید تهیه کرده بودیم و روی آن با خط خوش نوشته بودیم «انتظامات». آن را روی بازوهای خود می بستیم و در اجتماعات به نوعی برقرار کننده نظم بودیم. مثلا در پمپ بنزین نمی گذاشتیم هر ماشینی بیشتر از لیتر بنزین بزند تا بنزین به همه خودروها برسد.

در راهپیمایی ها هم انتظامات می شدیم و نظم را ایجاد می کردیم و مردم نیز با این بازوبندها توجیه بوده و همراهی می کردند. شب ها گشت های شبانه داشتیم و از پیت های نفت مردم که شبانه برای گرفتن نفت در صبح اول وقت به صف گذاشته می شد، مراقبت می کردیم

شب ها گشت های شبانه داشتیم و از پیت های نفت مردم که شبانه برای گرفتن نفت در صبح اول وقت به صف گذاشته می شد، مراقبت می کردیم، زمستان بود و هوا سرد.

برای گرم کردن داخل پیت ها آتشی با چوب به پا می کردیم و برای اینکه صف کسی در پیت های نفت به هم نخورد از دسته های پیت ها طنابی را رد می کردیم که نظم برقرار شود.

صبح هم که نفت می آمد منظم کردن صف با ما بود و اگر کسی هم توان حمل پیت نفت را نداشت تا منزلش او را کمک می کردیم.

انقلاب اجازه برنمی داشت، انقلاب و فرمایش امام(ره) جهش عقلی و سنی به مردم داده بود و دیگر کسی به سن و سال توجه نمی کرد؛ باید پای کار بودند. هرچند که قد من بلند بود و سن و سالم را بیشتر نشان می داد ولی در مجموع سن و سال مطرح نبود.

اوایل پیروزی انقلاب بود که کمیته تشکیل شد و ما هم به کمیته رفتیم. دایی بنده آقای محسن کریمی فرمانده حفاظت کمیته شد و همه نگهبانی ها از اماکن و اشخاص و نظم شهر بر عهده ایشان بود، من، سه برادرم، پدرم و فامیل و…به کمک ایشان رفتیم، پسردایی من هم بود که پدرشان از مبارزان قبل از انقلاب بود و از کسانی بود که برای انقلابیون اسلحه می آورد. بهمن و زمانی که چهار روز از انقلاب گذشته بود دایی ام قبضه تفنگ تحویل کمیته داد و روز بهمن نیز چند قبضه دیگر رسید و کمیته اینگونه تجهیز شد.

برادرم هم که از دست ساواک گونی نارنجکی را که می خواستند با خود ببرند را گرفته و پنهان کرده بود، بعد از پیروزی انقلاب آنها را تحویل کمیته داد و انبار اسلحه کمیته تجهیز شد. آن موقع مسوول اسلحه خانه سید حمید طهایی بود.

جالبی قضیه در کمیته این بود که با وجود من و تعداد زیادی از اقوام، جو خانوادگی در آن جا حاکم بود و همه فامیل و سایر افراد حاضر در کمیته (حاج محسن کریمی) را «دایی» صدا می کردند، آنها نمی دانستند واقعا دایی ماست و فکر می کردند، اسم او دایی است! جالبی قضیه در کمیته این بود که با وجود من و تعداد زیادی از اقوام، جو خانوادگی در آن جا حاکم بود و چون ما حاج محسن را دایی صدا می کردیم، همه فامیل و سایر افراد حاضر در کمیته نیز (حاج محسن کریمی) را «دایی» صدا می کردند. آنها نمی دانستند واقعا دایی ماست و فکر می کردند، اسم او دایی است!

بعدها اخوی بنده به قائله درگیری کردستان رفت و من هم در مبارزه با منافقان شهر بودم و هر از گاهی با گروهک ها درگیر می شدیم تا اینکه در زمینه حزب الله گروهی به نام «جوانان حزب الله» تشکیل شد که گروه نفره بودیم. این گروه در شهر می چرخیدیم، اعلامیه می دادیم و فعالیت می کردیم. اعلامیه هم کامپیوتری و چاپی نبود بلکه با دست می نوشتیم و خودمان هم آن را توزیع می کردیم.

آشنایی با فنون جنگ و دفاع مقدس

درگیری با منافقان و ترور ادامه داشت تا اینکه فرمان امام برای تشکیل بسیج اعلام شد هرچند قبل از تشکیل بسیج من با علی آقا چیت سازیان دوست بودم و پادگان ابوذر برای آموزش و گاهی سپاه برای کمک به نگهبانی می رفتیم و در هنرستان دیباج هم که درس می خواندیم اگر نگهبانی لازم بود، انجام می دادیم.

تشکیل بسیج به فرمان امام صورت گرفت و ما جزو اولین گروه بسیجیان همدان بودیم شهدای زیادی بود از جمله شهید چیت سازیان، شهید رنگ چیان، شهید حجه فروش و. .. که این گروه به مسولیت شهید حسن مرادیان تشکیل شد و ایشان ما را آموزش می داد.

مکانی که ما در آنجا جمع شده و آموزش می دیدیم اتاقی کوچک در خانه جوانان (کانون بسیج امروزی) بود. روزهای تعطیل به آنجا می رفتیم و آموزش استفاده از اسلحه را می گذراندیم. روزی تصمیم گرفتیم که جایی را به عنوان پادگان درست کنیم و در آنجا مستقر شویم. انتهای سعیدیه در پادگان قدس باغی بود که در آن خانه سنگی دوطبقه ای بود که هر طبقه دو اتاق داشت انتخاب شد. با اینکه زیاد هم روبراه نبود اما دستی سر و رویش کشیدیم و شد پادگان ما. به این ترتیب که هر کس می خواست آموزش نظامی ببیند، به آنجا می آمد.

شهریور سال که عراق به کشورمان حمله کرد ما در همدان بودیم. یک هفته ای از این ماجرا گذشته بود که من با یکی از دوستانم به خرمشهر رفتم.

وقتی رسیدیم کانکس یخی بود که برای رزمندگان یخ می برد با توجه به اینکه در آن بحبوحه ماشینی نبود سوار تریلی کانتینردار یخ بر شدیم و به سمت خرمشهر رفتیم، به اهواز که رسیدیم در راه مردمی را دیدیم که گروهی از شهر خارج می شدند، شهر بسیار شلوغ و پررفت و آمد بود و حال و هوای عجیبی حاکم بود.

خواستیم از اهواز مستقیم به خرمشهر برویم که گفتند عراق آنجا را گرفته شما از سمت آبادان به خرمشهر بروید. هر طور شده از سمت آبادان به خرمشهر و مستقیم به مسجد جامع شهر که مرکز پشتیبانی بود، رفتیم. مسجد شلوغ و پررفت و آمد بود و هر کسی کاری داشت. یکی بار هندوانه خالی می کرد یکی اسلحه تنظیم می کرد و…به حدی شلوغ بود که راننده ما چند بار بلند گفت «من یخ آوردم، آب می شود» اما کسی نمی شنید.

من و دوستم که حالا به خرمشهر و مرکز جنگ رسیده بودیم، جلوتر رفتیم و به کسانی که آنجا بودند، گفتیم به ما هم اسلحه بدهید تا مبارزه کنیم، آنها گفتند «اسلحه کجا بود؟ باید جلو بروید و خودتان بگیرید».

ما که اسلحه گیر نیاوردیم، به راننده هم گفتند یخ را به آبادان ببرد، بنابراین مجدد سوار شدیم و رفتیم آبادان شاید فرجی شود، یخ را پیاده کردیم و شب را در آنجا ماندیم و در مجموع اینگونه ما وارد دفاع از کشورمان شدیم، هرچند آن جا نشد کار خاصی انجام دهیم و برگشتیم، اما این موضوع شد مقدمه ای برای ورود من به این فضا.

بارها جنگیدیم و به عقب برگشتیم تا اینکه سال پسردایی بنده که به خوزستان اعزام شده بود در عملیات فتح المبین شهید شد، شهید شدن ایشان خیلی برایم سنگین بود چون با هم، هم بازی بودیم و علقه شدیدی بین ما بود بنابراین بعد از ناهار فاتحه پسردایی شهیدم از منزل دایی با برادرم مستقیم به مهران رفتیم و بعد از چند روزی به همدان آمدیم. بعد از چند روز که همدان بودم روزی هنگام ناهار از رادیو شنیدم که همراه با مارش نظامی اعلام شد «خرمشهر آزاد شد» و از آن موقع دیگر جبهه رفتن ما مداوم بود.

دوست صمیمی با شهید چیت سازیان

عملیاتی را مهرماه در قصرشیرین بودیم، آبان ماه به سرپل ذهاب رفتیم تا اینکه اواخر بهمن سال تیپ تشکیل شد و قرار شد گردان ها سر و سامان بگیرند بنابراین از دبیرستان ها هم نیرو خواستند و ما از هنرستان به پادگان علی اکبر(ع) اسلام آباد غرب رفتیم و در این دسته بندی ها من گردان مسلم بن عقیل(ع) ملایر افتادم.

وقتی اسمم در گردان مسلم بن عقیل(ع) ثبت شد به آنجا رفتیم. با توجه به اینکه هم هیکلم بزرگ بود و هم کار نظامی کرده بودم با حاج حسن رفیق شدیم و با گروهان کار منشی گری می کردیم. یک دفعه علی چیت سازیان را آنجا دیدم، او اجازه من را گرفت که با خود ببرد، بنابراین با شهید مصیب مجیدی و شهید علی شاه حسینی به سمت منطقه عملیاتی رفتیم که رفتن ما در اطلاعات عملیات باعث شد چهار سال در کنار شهید چیت سازیان بودم و با هم در شناسایی دشمن و عملیات ها شرکت می کردیم.

گردان غواصی

بعد از دو روز از عملیات، شهید چیت سازیان مرا صدا زد و گفت، سریع خودت را برسان به پادگان شهید مدنی و برو پیش حاج محمود کریمی فرمانده لشگر، آنها یکی را برای فرمانده غواصی می خواهند و من تو را معرفی کردم.

خودم را به فرمانده لشگر معرفی کردم و رفتیم سد گتوند، آذرماه سال برای نفر از بچه های عملیات که مسولیتش با ما بود، آموزش فشرده غواصی گذاشتیم.

خودم را به فرمانده لشگر معرفی کردم و رفتیم سد گتوند که تعدادی غواص به صورت محدود در حال آموزش بودند، آذرماه سال برای نفر از بچه های عملیات که مسولیتش با ما بود، آموزش فشرده غواصی گذاشتیم، بنابراین در شنا و غواصی آشنا شده و مهارت کسب کرده بودیم. فشار زیادی به نیروها آوردیم و در سد گتوند بارها آموزش و تمرین داشتیم به طوری که در کمتر از یک هفته شدیم غواص آن هم غواص عملیاتی!

عملیات های غواصی

برای غواصی اول باید طناب تهیه می کردیم تا بچه ها از هم جدا نشوند. مرحله بعدی اینکه غواص ها باید خود را استتار می کردند برای اینکه امکان داشت زیر نور منور دشمن دیده شوند بنابراین سرتاپای خود را باید گِل مالی می کردیم آن هم گِلی که حالت سریشی بود و تا مدت ها از بدن پاک نمی شد به طوری که من وقتی از عملیات برمی گشتم تا چند ساعت لابلای موهایم گِل بود.

در یک عملیات وقتی می خواستیم به آب بزنیم شهید چیت سازیان بچه ها را از زیر قرآن رد می کرد. وقتی به من رسید همدیگر را در آغوش گرفتیم. در حال خداحافظی بودیم که علی آقا گفت: وقتی به گرداب خوردید آب را به حضرت زهرا(س) قسم دهید.

ما به آب زدیم و همان طور که حدس زده بودیم گرداب های شدیدی را دیدیم، آب وحشی بود و شرجی، مدام ما را را با خود به این طرف و آن طرف می برد، از طرفی هم می دیدیم عراقی ها ما را می بینند و بعضاً تیراندازی هم می کردند، تصور کنید در این شرایط بچه ها عملیات انجام دادند.

باید هر طور شده از گرداب بیرون می آمدیم هر گردابی که می شد، قسم به حضرت زهرا(س) و ائمه می دادیم از آب بیرون می آمدیم و مجدد در گرداب بعدی می افتادیم تا اینکه بالاخره بعد از سختی به سمت خط دشمن حرکت کردیم اما وقتی به متری خط دشمن رسیدیم آتش بود که بر سر ما می ریختند.

با فرمانده عملیات حاج مسعود حجازی ارتباط داشتم که گفت: کریم کجایی؟ گفتم: متری. گفت بزنید به خط.

شهیدچیت سازیان در آغوشم گرفت. در حال خداحافظی گفت: وقتی به گرداب خوردید آب را به حضرت زهرا(س) قسم دهید. از یک طرف ما در آب بودیم نه سنگری، نه جان پناهی؛ از طرفی آنها در زمین، پشت خاکریز و سنگرهای بتنی و ما را تیربار می کردند.

حالا وقت آن رسیده بود که از روی خورشیدی ها (خورشیدی شی ای که برای جلوگیری از عبور نیرو و قایق گذاشته می شد، شبیه قاصدک اما با میلگرد ساخته می شد و ابعاد آن به شعاع یک و نیم متر است) عبور کنیم، من، آقای جامه بزرگ و فرمانده دسته ها، شهید ساکی و شهید عمادی جلو بودیم. شهید ساکی و شهید طلایی افتادن روی خورشیدی و شهید شدند.

شرایط آموزش

از چند روز قبل عملیات خیلی بالای سر نیروها نبودم چون باید می رفتم ستاد و منطقه جزیره را از نزدیک می دیدم و چک می کردم. عملیات شهریور بود و کمتر از روز فرصت برای آمادگی نیروها داشتیم و حتی باید یک روز زودتر بچه ها را می بردیم تا با آب آشنا شوند و همین باعث شده بود فشار زیادی روی بچه ها باشد.

شهریور بچه ها را بردیم جزیره، یک روز عملیات به عقب افتاد، آب جزیره در این وقت داغ، فصل خرماپزان و شرجی بود لباس غواصی نیز اسفنجی نیم سانتی، میل قطر آن است و به بدن می چسبد و حالا با این وضعیت داخل آب گرم هم که باشی. بنابراین شرایط بسیار سخت بود این در حالی بود که تمرین و آموزش ما در سد گتوند(سدی بین شوشتر و دزفول) بود که خنک بود چون آب آن از کوه های چهارمحال سرازیر بود و بچه ها زیاد اذیت نمی شدند.

اولین عملیات غواص ها شهریور و در جزیره مجنون.

شب شهریور بچه ها را بردیم و قرار شد از سه جناح حمله کنیم؛ قرار بود در جزیره کاری کنیم دشمن فشار نیاورد زیرا دو بار دشمن به ما تک کرده و دو فرمانده گردان ما را شهید کرده بود.

عراق ابتکار دیگری به کار گرفت اینکه می خواست با کار مهندسی رزمی جزیره را از ما بگیرد، به طوری که از خط خودش جاده ای به عرض تا متر به طول کل خط ایجاد کرده بود. هر دو طرف جاده آب و دشمن روی خشکی بود و تمام حجم آتش را نیز در همان قسمتی که ما بودیم؛ می ریخت.

دشمن می خواست دو پد غربی و جنوبی را به هم وصل کند و خود به خود ما محاصره شویم که ما هم در پد غربی بودیم، اگر دشمن پد غربی را می گرفت باید قسمت جنوب را هم رها کرده و به عقب بازمی گشتیم زیرا استراتژیک ترین نقطه هم پد غربی بود که دست بچه های همدان بود.

دشمن برای ایجاد این جاده شب و روز با کامیون خاک می ریخت و تخت می کرد و در آب، جاده می زد و جلو می رفت که ما به آن خط T می گفتیم چون جاده شبیه حرف تی انگلیسی در حال درست شدن بود.

دشمن برای ایجاد این جاده شب و روز با کامیون خاک می ریخت و تخت می کرد و در آب، جاده می زد و جلو می رفت که ما به آن خط T می گفتیم چون جاده شبیه حرف تی انگلیسی در حال درست شدن بود.

فرمانده ها به این نتیجه رسیدند اگر آنها جاده را بکشند، در جزیره مجنون باخته ایم و باید عقب نشینی کنیم بنابراین هر طور شده باید جلوگیری می کردیم و خط را می گرفتیم به شکلی که بچه های ما باید دور زده و پشت دشمن را شناسایی می کردند.

قرار شد بچه های غواصی از سه طرف حمله کرده و خط را بگیرند؛ پشت سر آنها بچه های گردان حضرت علی اکبر(ع) به فرماندهی حاج محسن امیدی دلاور نهاوندی شجاع و مومن و سالار آبنوش هم که معاون وی بود، قرار شد غواصان را روی خط ببرند و گردان های آبی و خاکی را به آنها برساند.

ما شب هوا که تاریک شد با قایق ها زدیم به آب و برای اینکه صدای قایق ها به دشمن نرسد، با پتو روی موتور قایق را پوشانده بودیم، روی پد غربی پیاده شدیم و رفتیم جزیره و به خط خودی در پد غربی وصل شدیم. گروه بعدی در قالب دو دسته و نفر هم فرستادیم که از دورترین خط داخل آب شوند و خط T را دور زده و پشت دشمن مستقر شوند.

گروهی هم با قایق از سمت چپ فرستاده بودیم که نزدیک خط بروند و غواصان پیاده شده و به خط بزنند. گروهی هم از سمت راست حرکت کرده بودند که نوک خط را بزنند که شهید چیت سازیان نیز در این گروه بود.

امکانات کمی در عملیات داشتیم مثلا بی سیم ضد آب ما تلفنی بود که در داخل دستکش های کارگری می گذاشتیم و آنتن را از انگشت دستکش بیرون می آوردیم و ته آن را می بستیم و این بی سیم تلفنی ضد آب ما بود!

از فرماندهی به من دستور آمد که تو باید نوک خط باشی که با عراقی ها تا متر فاصله داشت برای اینکه با نیروها در ارتباط باشم من سریع رفتم. جلوتر که رفتم، ارتباط بی سیمی قطع شده بود، قرار بود ساعت عملیات شروع شود ولی ساعت بود و خبری از فرماندهی برای شروع عملیات نشد، فقط شهید حمید نظری که سمت چپ ما بود و با قایق ها می رفت، ارتباط داشت.

ساعت یک شد و همچنان خبری از عملیات نبود؛ دلم مثل سیر و سرکه می جوشید نمی دانستیم با این وضعیت چه کار باید بکنیم اگر یکی از گروهان ها زودتر می رسید قتل عام می شدند باید همه با هم می رسیدند اما خبری از شروع عملیات نبود.

با شهید حمید نظری تماس گرفتم و پرسیدم وضعیت چطوره؟ گفت از انگشت من تا قطع شده یعنی از قایقی که با او بود، تا گم شده است. حوالی ساعت ارتباط قطع و وصلی با حاج محسن جامه بزرگ برقرار کردیم که گفت: نزدیک خط است، با شروع درگیری غواص ها روی جاده ریختند، اصل غافلگیری رعایت شده بود به طوری که شهید چیت سازیان می خواست از نوک خط پیاده شود غواص ها در قایق بودند و موج آب قایق آنها را وسط جاده پرت کرد و خط را گرفتیم و در این حین عراقی ها هم هاج و واج مانده بودند.

شروع عملیات در یک ساعت مشخص

امدادهای غیبی و لطف خدا و اهل بیت(ع) در جنگ بارها و بارها شامل حال ما شده بود و همین ایمان و توسل یکی از عوامل اصلی پیروزی ما در جنگی بود که تمام دنیا علیه ما راه انداخته بودند.

در این عملیات حدود نفر از بچه ها که غواصی رفته بودند موقع برگشت به مشکل برمی خورند چون آب به شدت گرم بود و شرجی، توانشان تحلیل می رود و همین باعث می شود راه را گم کنند با تشنگی و گرسنگی کلی در آب می چرخند. به قدری شرایط بد بود که هر چه با خود داشتند از جمله اسلحه را داخل آب ریختند و می گفتند به عراقی ها که رسیدیم از آنها می گیریم.

بچه ها می خواستند آب بخورند هم نمی شد، چون آب گرم بود و بوی بد و طعم ماهی می داد و اصلا خوردنی نبود اما برخی از بچه ها می گفتند وقتی احساس می کردیم آب کمی خنک شد، اندکی خوردیم.

خلاصه در این عملیات عنایت خدا را به عینه دیدیم چون هر سه جناح با هم رسیدند و دشمن غافلگیر شد و آنها را ندید که اگر با هم نرسیده بودند، دشمن آنها را زده بود. یکی از تیربارهای دشمن که سنگرش بتنی بود، سقوط نمی کرد و پشت سر هم تیرباران می کرد و ما هر چه به سمت او شلیک می کردیم، مقاومت می کرد. شرایط بدی بود، وقتی خمپاره به لجن های اطراف می خورد همه آن لجن به سر و صورت بچه ها می پاشید و وضعیت مان جوری شده بود که انگار همه ما از داخل گِل بیرون آمدیم.

باید بچه های تخریب جلو می رفتند تا آن قسمت که گرفته بودیم را برش می زدند و دشمن نتواند جلو بیاید، هوا که داشت روشن می شد بچه های تخریب رفتند اما قایق آنها به سیم خاردار گیر کرد و مجبور شدند کیسه های پر از مواد انفجاری را روی دوش گرفته و جلو ببرند و در زیر آتش دشمن آنها را جاسازی کنند.

در همین حین یادم آمد نماز نخواندم و هوا در حال روشن شدن است و دشمن هم همچنان سانت به سانت ما را می زد تصمیم گرفتم حین دویدن نماز بخوانم بنابراین نیت کردم تا در همان حالت نماز بخوانم.

یادم است وقتی داشتم بخش و الضالین سوره حمد را می گفتم حسین بختیاری گفت حاج کریم؟ که من در جواب بلند گفتم «والضالین» و آن را کشیدم تا متوجه شود دارم نماز می خوانم، شیرجه زدم داخل گودال. این طور بود که نماز صبح را خواندم.

وقتی رسیدیم بالا دیدیم قایقی نیست. تلاش کردیم هر چند قایقی که جلو رفته مجروحان و شهدا را به عقب برگرداند، فشار دشمن زیاد شد. آنها جلو می آمدند و یکی یکی بچه ها را با سنگرها برمی داشتند. بچه های تخریب خود را به نقطه ای که می خواستند رساندند اما دشمن نگذاشت برش را بزنند.

شهید امیدی گفت: بچه ها به عقب برگردید. بچه ها گفتند شما هم بیایید که گفت: فرمانده شما من هستم می گویم برگرد

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *