توضیحات
تحولی در ارائهها با فایل پاورپوینت کامل شهیدمردای نسب، همسنگر شهید آوینی!
اگر به دنبال یک روش ساده اما حرفهای برای ارائهی مطالب خود هستید، فایل پاورپوینت کامل شهیدمردای نسب، همسنگر شهید آوینی بهترین انتخاب شما خواهد بود. فایل پاورپوینت کامل شهیدمردای نسب، همسنگر شهید آوینی از پایه بر اساس اصول طراحی مدرن ساخته شده و تضمین میکند که اسلایدهای شما جذاب، منظم و آمادهی استفاده باشند.
فایل پاورپوینت کامل شهیدمردای نسب، همسنگر شهید آوینی شامل 41 اسلاید است که با ترکیب بصری زیبا و چیدمانی حرفهای، ارائهی شما را به سطحی بالاتر میبرد.
چرا باید از فایل پاورپوینت کامل شهیدمردای نسب، همسنگر شهید آوینی استفاده کنید؟
✔ طراحی حرفهای: هر اسلاید فایل پاورپوینت کامل شهیدمردای نسب، همسنگر شهید آوینی با دقت بالا تنظیم شده تا بیشترین تأثیر را روی مخاطبان بگذارد.
✔ صرفهجویی در زمان: نیازی نیست ساعتها وقت خود را برای طراحی پاورپوینت بگذارید، همه چیز آماده است.
✔ استفادهی آسان: بدون نیاز به ویرایشهای پیچیده، کافی است فایل را باز کنید و ارائه دهید.
✔ فایل پاورپوینت کامل شهیدمردای نسب، همسنگر شهید آوینی قابل استفاده در هر محیطی: چه در دانشگاه، چه در جلسات کاری، فایل پاورپوینت کامل شهیدمردای نسب، همسنگر شهید آوینی حرفهای نیاز شما را کاملاً برآورده خواهد کرد.
متمایز باشید!
دیگر نگران بهمریختگی یا طراحیهای غیرحرفهای نباشید. فایل پاورپوینت کامل شهیدمردای نسب، همسنگر شهید آوینی به شما این امکان را میدهد که بدون دغدغه روی محتوای خود تمرکز کنید و ارائهای تأثیرگذار داشته باشید.
همین حالا دریافت کنید و تجربهای متفاوت از ارائههای حرفهای را داشته باشید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل شهیدمردای نسب، همسنگر شهید آوینی :
منبع: کیهان
فایل پاورپوینت کامل شهیدمردای نسب، همسنگر شهید آوینی
هنوز هم هنگامی که به نشانه هایش نزدیک می شود ضربان قلبش تندتر می شود، گویا بر سر قرار ملاقات حاضر خواهد شد، هنوز هم وقتی از او حرف می زند، چشمانش بارانی می شود از دلتنگی و گاه به یاد شیطنت های یواشکی شان زیرکانه می خندد، گاهی در حین مرور خاطرات چشمش سمت دیگری را می نگرد، حس می کنم در این دنیا نیست، آرامشی تمام چهره اش را دربر گرفته، گویا رضا را می بیند و او حرف هایش را تایید می کند، می گوید: «زندگی با رضا را در یک زیرزمین شروع کردیم؛ اما آنجا برایم همچون کاخ بود. » عجیب هم نیست، وقتی با یک بزرگمرد زندگی کنی، هر جا که باشی سلطنت می کنی و ملکه وار زندگی می کنی، بزرگمردی که انسانیت را با ذره ذره وجودش معنا کرد، هم او که از بهترین هایش گذشت، از معشوقش و فرزندی که هیچ گاه ندید. . . او گذشت تا امروز چراغ خانه ما روشن بماند، رضا آن روز از شنیدن نام پدر از زبان کودکش گذشت تا امروز کودک سرزمین ما با صدای بمب و موشک از خواب برنخیزد. . . . او بهای سنگینی پرداخت و امروز نوبت ماست که در قبال بی پدری دخترکش و تنهایی بانویش، از ارزش هایش کوتاه نیاییم و بمانیم بر همان عهدی که او ماند.
شهید رضا مرادی نسب در مهرماه سال ۴۲ به دنیا آمد و در ۱۲ دی ماه سال ۶۴ با مرضیه امین جواهری ازدواج کرد، و در سال ۶۵ در حالی که فرزندش هنوز به دنیا نیامده بود به خیل شهدا پیوست، و حال همسرش از خاطرات او برایمان می گوید. . .
مرضیه امین جواهری ضمن معرفی خود می گوید: متولد ۱۸ شهریور سال ۴۵ هستم. در یک خانواده مذهبی در اصفهان به دنیا آمدم و در تهران بزرگ شده ام، ما ۵ خواهر و یک برادر هستیم، پدرم در کار جواهر بودند و همه عموهایم هم همین طور؛ به همین دلیل هم این فامیلی را داریم.
از زمانی که یادم هست خیلی اهل فعالیت بودیم، زمان انقلاب ۱۳ سالم بود و دائم به اصفهان می آمدم، اصفهان یک جو مذهبی داشت و خواهرم هم در یک گروه مذهبی عضو بود، آنها در روستاهای اطراف اصفهان فعالیت می کردند، من هم بین آنها خودم را جا می کردم و فعالیت می کردم.
از آشنایی با شهید تا ازدواج
بنده سال ۶۴ با شهید مرادی آشنا شدم، ایشان هم برادر دوستم بودند و هم خودشان با برادرم دوست بودند و موضوع را با رضا برادرم مطرح کردند. به خواستگاری آمدند و تا قبل از خواستگاری من ایشان را ندیده بودم.
ما با هم در یک محل زندگی می کردیم و چون پدرشان در تعاونی بودند همه ایشان را می شناختند، خانواده همسرم همگی فرهنگی بودند، پدر همسرم بازنشسته آموزش و پرورش بودند و یک دختر و دو پسر داشتند.
قبل از اینکه رضا به خواستگاری من بیاید خواب دیدم که زنگ در را می زنند. دیدم می گویند «ادعونی استجب لکم»، من هم در جواب گفتم: بخوانید من را تا شما را اجابت کنم.
آن روز همه چیز را به خدا واگذار کردم و گفتم هرچه که صلاح من است همان شود، وقتی که آمدند و با ایشان صحبت کردم به دلم نشستند.
ملاک های من، اول صداقت بود و دیگر اینکه زندگی خیلی ساده ای داشته باشیم و حتی به ایشان گفتم که شاید من قابل نباشم و خودم هم اینگونه نباشم؛ اما دوست دارم زندگی ام الگویی باشد از حضرت فاطمه(س) و حضرت علی(ع)، ایشان هم خیلی خوشحال شدند و گفتند من هم همین طور. بعد متوجه شدم که ایشان خیلی ساده تر و بی ریاتر از خود من بودند.
آنها در روز سوم آبان ۶۴ به خواستگاری آمدند و نهم مراسم نامزدی برگزار شد، انگشتر و هدیه آوردند، یک مراسم نامزدی خیلی ساده گرفتیم و چند روز بعد هم محرم شدیم و ۱۲ دی ماه هم ازدواج کردیم.
شروع یک زندگی ساده
ما زندگیمان را خیلی ساده شروع کردیم و یادم هست که وقتی برای خرید عروسی می رفتیم، چون پدرم اخلاق من را می دانست می گفت: «نکند که بگویی من هیچ چیزی نمی خواهم»، گفتم نه ولی رعایت رضا را بکنید.
آقا رضا مدتی در کار فیلمبرداری بودند و بعد می بینند که خلق و خویشان با صدابرداری بیشتر هماهنگ است، فیلمبرداری را کنار می گذارند، خیلی سریع و به صورت حرفه ای کار صدابرداری را در پیش می گیرند.
بنده آن زمان به هیچ چیز جز رضا و زندگیمان فکر نمی کردم، ما در عالم خودمان بودیم و به حاشیه ها توجه نداشتیم، هیچ کداممان. البته یک مورد بود و آن هم اینکه من خیلی دوست داشتم درسم را ادامه دهم، گفتم می خواهم درسم را بخوانم؛ اما قبول نکردند، دلیلش را هم نمی دانم و یک ناراحتی بینمان ایجاد شد و فکر می کنم تنها موردی بود که این اتفاق افتاد و ما از هم ناراحت شدیم.
منزل مادرشان نزدیک به ما بود، ایشان هم با همسرم دعوا کردند که چرا نمی گذاری درسش را ادامه دهد، نمی دانم به خاطر این بود که من باردار بودم یا اینکه خودشان نبودند.
زیرزمینی به وسعت یک قصر
ما در تهران ساکن بودیم. نزدیک محله تهران نو که هم خانواده خودم و هم خانواده رضا بودند، در یک زیرزمین که با اینکه چند پله می خورد و پایین بود؛ اما خیلی زیبا بود، پسر صاحبخانه از خارج از کشور آمده بود و برای اینکه خودش در آن زندگی کند، به سبک خودش آنجا را تزیین کرده بود؛ یعنی دیوارها را کامل چوب کار کرده بود، خودمان هم زیرپله را آشپزخانه کرده بودیم. یک اتاق خواب و یک حمام هم داشت و این قدر اینجا برایم قشنگ بود که فکر می کردم قصر و یک خانه خیلی بزرگ است. هنوز هم آن خانه برایم زیباست چون لحظات قشنگی را در آنجا داشتیم.
هنوز هم رضا را حس می کنم
حالا هم همسرم رضا را حس می کنم، شوخ بود و خیلی خنده رو، الان هم که دارم اینها را تعریف می کنم فکر می کنم دارد می بیند و می خندد.
یک موتور داشت، با همان می رفتیم خانه خواهرم، پدرشوهرم که فهمید خیلی ناراحت شد، گفت این زن را با موتور می بری و نمی گویی اتفاقی می افتد، ما به هم نگاه می کردیم و یواشکی می خندیدیم، هر دویمان یک شیطنت های خاصی داشتیم؛ ولی جلوی دیگران بروز نمی دادیم، چون عصبانی می شدند. خودش می گفت اذیت نمی شوی، می گفتم نه من خیلی موتور را دوست دارم، حتی اگر هم او نمی خواست من را سوار کند، خودم می گفتم سوارم کن. می گفت اتفاقی نمی افتد؟ می گفتم نه چیزی نمی شود؛ اما به دیگران نگو که من گفتم.
اکثر اوقات نبود و در ماموریت بود، شاید اگر جمع بزنیم بعد از ازدواج یک ماه هم تهران نبود، فقط خسته شده بودم، گفتم من هر جا می روم باید با خودم بار ببرم، نمی
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.