تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت کامل خلبانی یعنی سرباز بی‌ باک وطن؛ انتخابی هوشمند برای ارائه‌های حرفه‌ای

با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل خلبانی یعنی سرباز بی‌ باک وطن، محتوای خود را در قالب 48 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.

چرا باید از پاورپوینت استفاده کنید؟

  1. چیدمان دقیق و کاربرپسند: فایل پاورپوینت کامل خلبانی یعنی سرباز بی‌ باک وطن با طراحی ساختاریافته و اصولی، مخاطب را به‌خوبی درگیر محتوا می‌کند.
  2. صرفه‌جویی در زمان: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل خلبانی یعنی سرباز بی‌ باک وطن آماده‌ی استفاده هستند؛ بدون نیاز به هیچ‌گونه ویرایش.
  3. نمایش با وضوح بالا: کیفیت طراحی در فایل پاورپوینت کامل خلبانی یعنی سرباز بی‌ باک وطن به‌گونه‌ای است که در هر صفحه‌نمایشی عالی به‌نظر می‌رسد.

هشدار: استفاده از نسخه‌های ناقص فایل پاورپوینت کامل خلبانی یعنی سرباز بی‌ باک وطن ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل خلبانی یعنی سرباز بی‌ باک وطن، کیفیت تضمین‌شده دارد.

هم‌اکنون فایل فایل پاورپوینت کامل خلبانی یعنی سرباز بی‌ باک وطن را دریافت کنید و تأثیرگذارترین ارائه‌ خود را آغاز کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل خلبانی یعنی سرباز بی‌ باک وطن :

هنوز پایمان را داخل دانشگاه نگذاشته بودیم که یک نفر با ناراحتی بیرون آمد و گفت: آقا اینجا نروید!این، خلبانی هواپیمای مسافربری نیست ها. اینجا خیلی سخت است. ” گفتم: من نیستم. من حوصله تمرینات سخت را ندارم. محمدرضا گفت: “تو باز سوسول بازی درآوردی!

خلبان خوش تیپ از «کانی مانگا» تا «سبلان»

مجله فارس پلاس؛ مریم شریفی: مرور خاطرات رفیقی که حالا دیگر هرچه شماره اش را می گیری، پشت آن بوق های کش دار، صدای گرم و خنده های دوست داشتنی اش منتظرت نیست، سخت است، خیلی سخت. خودت را دلداری می دهی که این هم یکی از همان شیرین کاری های همیشگی اوست و هر جور شده، خودش را سر قرار دوستانه تان می رساند و باز کلی سربه سرت می گذارد. اما یک وقت به خودت می آیی و می بینی کهنه رفیقت راستی راستی رفته و با رفتنش، بخشی از وجود تو را هم با خودش برده. حالِ این روزهای «کیوان امجدیان» در اولین روزهای بدون «محمدرضا رحمانی» چیزی شبیه همین است؛ همانی که تا همین حدود ۴۰روز قبل، فقط رفیق سی و چند ساله او بود و حالا شده: امیر سرتیپ دوم خلبان شهید «محمدرضا رحمانی».

دوستان همکلاسی

از ۴ دی ماه ۱۳۹۸ که ارتفاعات سبلان با در آغوش گرفتن هواپیمای تک کابین «میگ »، روی کارنامه سرهنگ خلبان محمدرضا رحمانی، مُهر عروج زد، دیگر دورهمی های بیست وچندساله بچه های دبیرستان «باقرالعلوم (ع)» یک چیزی کم خواهد داشت. کنار «علی اصغر کاظمی»، «محمدرضا کلهر»، «محمدرضا اکبری»، «علیرضا صادق زاده»، «علی فضلی»، «قادر شکری»، «حسن اسماعیلی»، «سید علی طالب» و. . . که حالا همه دکتر و مهندس هستند، جای پسر شوخ طبعی که قدم در هر محفلی می گذاشت، با خودش شادی و سرزندگی می برد، خالی است. همان رفیق خوش تیپی که معروف بود به سرسختی و سرش درد می کرد برای کارهای سخت و عجیب و غریب. همان خلبان تیزپرواز و شجاعی که با فرود آمدن در باند شهادت، پاداش یک عمر تلاش و جهاد را گرفت. این روزها اگر سری به خانه پدری شهید محمدرضا بزنی، با دیدن پلاکارد خاصی که از طرف دوستان همکلاسی اش روی دیوار نصب شده، می توانی کمی با حس عمیق دلتنگی آن ها برای رفیق قدیمی شان همراه شوی. پلاکاردی که شعر آن از «محسن فرمانی»، همکلاسی شهید رحمانی است:

سرباز بی باک وطن، جاوید و نورانی شده

چشمان ما در هجرتش بی تاب و بارانی شده

در بی کران آسمان حتی نگردد جای او

این آخرین پرواز او پرواز «رحمانی» شده

در آستانه چهلمین روز شهادت امیر سرتیپ دوم خلبان «محمدرضا رحمانی»، در گفت وگو با «کیوان امجدیان»، منتقد و نویسنده، به بازخوانی خاطرات او پرداخته ایم.

شب زنده داری کنکوری

«ماجراهای من و محمدرضا از کلاس چهارم ابتدایی شروع شد و این دوستی و همراهی تا همین ۴ دی ماه امسال و قبل از آن اتفاق تلخ ادامه پیدا کرد. محمدرضا از آن بچه های باهوش و زرنگ بود. یادم می آید هرچه کتابخانه در شهر ری پیدا می کرد، عضوش می شد. یکسره هم دنبال کتاب های فیزیک و مکانیک بود، آن هم در حد دانشگاه. می گفتیم: آخه تو این کتاب ها رو می خوای واسه چی؟ محمدرضا اما کار خودش را می کرد.»

«کیوان امجدیان» آنقدر گفتنی دارد از رفیق قدیمی اش که نیازی به پرسش نیست. مکثی می کند و در ادامه می گوید: «از همان اول، پسر مستقلی بود. دلش می خواست روی پای خودش بایستد. با اصرار و تشویق او هم بود که چند بار تعطیلات تابستان را رفتیم پی کار پیداکردن تا یک مقدار خرج خودمان را دربیاوریم، با اینکه چندان هم به این کمک خرجی نیاز نداشتیم. همیشه همینطور بود؛ سرسخت و داوطلب برای هرچه کار سخت است.

در مقطع دبیرستان در مدرسه نمونه دولتی باقرالعلوم(ع) قبول شدیم و دیپلم ریاضی فیزیک گرفتیم. در کلاس ۳۰ نفره مان که همه بچه ها زرنگ و درسخوان بودند و همان سال اول همگی در کنکور قبول شدیم، محمدرضا همیشه جزو ۳، ۴ نفر اول کلاس بود. درباره خود من، هُل دادن های محمدرضا بود که باعث شد خیلی خوب برای کنکور درس بخوانم. اغلب، شب تا صبح با هم مشغول درس خواندن بودیم. تا یک ساعتی از شب در پارک بودیم و بعد به خانه آن ها می رفتیم. یک اتاق زیر شیروانی داشتند که تا صبح می شد محل درس خواندن ما. محمدرضا صدای علیرضا افتخاری را خیلی دوست داشت. خوب یادم است آن روزها هم تازه آلبوم «سرمستان» افتخاری به بازار آمده بود. این نوار را در ضبط می گذاشت تا سرحال شویم و وسط درس خواندن خوابمان نبرَد. »

به خاطر همان ۳ دقیقه، باید به من احترام بگذاری!

«شوخ طبعی محمدرضا، زبانزد بود. آن ها ۳ برادر بودند؛ یک برادر بزرگ تر و محمدرضا و برادر دوقلویش «علیرضا» که ۲، ۳ دقیقه از او کوچک تر بود. محمدرضا همیشه به شوخی به او علیرضا می گفت: “تو از من کوچک تری. به خاطر همان ۲، ۳ دقیقه باید تو اول به من سلام کنی”.»

امجدیان برمی گردد به سال های نوجوانی و فوجی از روزهای شاد و پرهیاهو از کوچه پسکوچه های دولت آباد شهرری سرک می کشد وسط صحبت هایش: «همه محمدرضا را به سرزندگی و سرحالی اش می شناختند. در کوچه هم که گل کوچک بازی می کردیم، یک بازیکن تکنیکی بود. همیشه نوک حمله می ایستاد و گلزن خوبی هم بود. اغراق نیست که بگویم همیشه در همه کارها، یک جور حس رهبری داشت و او بود که همه بچه ها را دور هم جمع می کرد. البته صمیمیت و شوخ طبعی اش خاص دوستان نبود بلکه با معلم ها هم صمیمی بود. با آن ها هم شوخی می کرد و با همه شان رفیق بود.»

وقتی سرت درد می کند برای کارهای سخت

«آن سال ها کنکور، ۲ مرحله ای بود. مرحله اول که قبول شدیم، یک اطلاعیه منتشر شد با این مضمون که پذیرفته شدگان مرحله اول می توانند برای آزمون خلبانی ثبت نام کنند. برای محمدرضا که همیشه عاشق خلبانی بود، بهتر از این نمی شد. من هم با او همراه شدم و یک روز با هم به دانشگاه هوایی سمت مهرآباد رفتیم تا از شرایط تحصیل در این رشته بپرسیم. هنوز پایمان را داخل دانشگاه نگذاشته بودیم که یک نفر با ناراحتی بیرون آمد و با عصبانیت گفت: “آقا اینجا نروید! این، خلبانی هواپیمای مسافربری نیست ها. . . باز شرایط آن ها بهتر است. اما اینجا خیلی سخت است. . . ” من تا این حرف ها را شنیدم، پا پس کشیدم و گفتم: من نیستم. من حال و حوصله این تمرینات سخت را ندارم. محمدرضا در جوابم گفت: “تو باز سوسول بازی درآوردی!”. . . تکلیف من که روشن شد؛ حرف های آن دانشجوی سال بالایی چنان توی دلم را خالی کرده بود که از خیر رشته خلبانی، آن هم خلبانی جنگی گذشتم اما محمدرضا که همیشه سرش درد می کرد برای کارهای سخت، ثبت نام کرد و به خواسته اش هم رسید.»

“داوطلبِ سخت ترین کارها”؛ این مشخصه پسر سخت کوش محله دولت آباد بود؛ از همان اول تا همین مأموریت آخر. کیوان امجدیان هم از هر طرف روایت داستان رفیقش را رج می اندازد، دوباره برمی گردد سر همین دانه اول: «همیشه در مدرسه و جاهای دیگر، هر چه کار سخت بود، محمدرضا می گفت: “من هستم. ” شنیده بودم در حوزه خلبانی هم همین روحیه را حفظ کرده بود و برای سخت ترین ماموریت ها؛ از پروازهای سخت تا تست هواپیماهای تازه اُورهال شده، همیشه داوطلب بود. عاقبت هم در یکی از همین ماموریت های حساس، آسمانی شد.»

«کانی مانگا» و «فرامرز قریبیان» آخر کار خودشان را کردند!

«عشق خلبانی از خیلی وقت قبل در دل محمدرضا افتاده بود. برادر بزرگ ترش در همین حوزه ها فعال بود و همین باعث جذابیت خلبانی برای او شده بود. از طرف دیگر از روزی که فیلم کانی مانگا را دید، نه

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *