تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

ارائه‌ی فایل پاورپوینت کامل مدافعان حرم ایثارگران تاریخ – تجربه‌ای خاص و متمایز!

پاورپوینتی حرفه‌ای و متفاوت:

فایل فایل پاورپوینت کامل مدافعان حرم ایثارگران تاریخ شامل 46 اسلاید جذاب و کاملاً استاندارد است که برای چاپ یا ارائه در PowerPoint آماده شده‌اند.

ویژگی‌های برجسته فایل فایل پاورپوینت کامل مدافعان حرم ایثارگران تاریخ:

  • طراحی خلاقانه و حرفه‌ای: فایل فایل پاورپوینت کامل مدافعان حرم ایثارگران تاریخ به شما این امکان را می‌دهد که مخاطبان خود را با یک طراحی خیره‌کننده جذب کرده و پیام خود را به بهترین شکل انتقال دهید.
  • سادگی در استفاده: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل مدافعان حرم ایثارگران تاریخ به گونه‌ای طراحی شده‌اند که استفاده از آن‌ها بسیار آسان باشد و نیاز به تنظیمات اضافی نداشته باشید.
  • آماده برای ارائه: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل مدافعان حرم ایثارگران تاریخ با کیفیت بالا و بدون نیاز به ویرایش، آماده استفاده هستند.

کیفیت تضمین‌شده با دقت بالا:

فایل فایل پاورپوینت کامل مدافعان حرم ایثارگران تاریخ با رعایت بالاترین استانداردهای طراحی تولید شده است. بدون نقص یا بهم‌ریختگی، تمامی اسلایدها آماده برای یک ارائه بی‌نقص و حرفه‌ای هستند.

نکته مهم:

هرگونه تفاوت احتمالی در توضیحات ممکن است به دلیل نسخه‌های غیررسمی باشد. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل مدافعان حرم ایثارگران تاریخ با دقت و حرفه‌ای تنظیم شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل مدافعان حرم ایثارگران تاریخ را دانلود کنید و ارائه‌ای حرفه‌ای و تأثیرگذار داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل مدافعان حرم ایثارگران تاریخ :

مکالمه عاشقانه مدافع حرم با همسرش در قلب دشمن

هرجا هم تلفن وصل می کرد زنگ می زد با من تست کند. موقع تست با لهجه عربی می گفت: ببوسمت. من هم عربی ام خوب بود می گفتم: السلام و علیکم یا بعلی و با هم کلی شوخی می کردیم. هنوز هم وقتی می خواهد مصطفایش را روایت کند انگار چیزی شبیه ذوق و بغض با هم وجودش را بهم می ریزد. می گوید از قبل ازدواج به خاطر فعالیت ها و علاقه ای که به شهدا داشتم، دوستانم به شوخی می گفتند: خدیجه تو آخرش همسر شهید می شوی! و من هیچگاه در تصوراتم چنین چیزی را برای خودم تصور نمی کردم. اما تقدیر اینگونه بود که شوخی دوستانم با من یک روز واقعیت پیدا کند».

خدیجه صفر پور همسر مدافع حرم مصطفی زال نژاد است که ۲۶ بهمن ۹۵ همسرش در منطقه درعا سوریه به شهادت رسید و دیدارشان به بهشت افتاد. او در گفت وگویی خاطره دیدارش با حاج قاسم سلیمانی را روایت کرده است.

من یک سپاهی ام

مصطفی از رزمندگان نیروی قدس بود که اگر بخواهم از سفرهایش بگویم واقعیت این است که تعداد مأموریت هایش از دستمان در رفته بود. البته این نبودن ها در کار آقا مصطفی طبیعی بود و در مراسم خواستگاری کاملا برایم شرح داد. من زمان ازدواج با آگهی کامل او را انتخاب کردم و می دانستم شغلش چگونه است. مصطفی گفت: من سپاهی هستم و لازم است برای سکونت به تهران برویم. گفت که مأموریت زیاد می رود و آدمی نیست که پشت میز نشین باشد. من خودم هم در بسیج و هیئت فعالیت داشتم و اعتقادات آقا مصطفی اعتقادات من هم بود. انقلاب در قلبم جا داشت اما چون زن بودم نمی توانستم مانند او فعالیت کنم و برای کشورم خدمت کنم. مهرشان هم به دلم نشسته بود. با خودم گفتم حالا که نمی توام بجنگم حداقل می توانم کنار یک سپاهی زندگی کنم و به او خدمت کنم.

شوخی ای که جدی شد

از قبل ازدواج به خاطر فعالیت ها و علاقه ای که به شهدا داشتم، عکس هایشان را خیلی تهیه می کردم و نگه می داشتم. دوستانم به شوخی می گفتند: خدیجه تو آخرش همسر شهید می شوی! و من هیچگاه در تصوراتم چنین چیزی را برای خودم تصور نمی کردم. اما تقدیر اینگونه بود که شوخی دوستانم با من یک روز واقعیت پیدا کند. فکر می کردیم در باغ شهادت بعد از حنگ دیگر بسته شده. تا اینکه ازدواج کردم و چند سال بعد جنگ سوریه شروع شد.

زجر و سختی می کشم اما پشیمان نیستم

دلبسته آقا مصطفی شده بودم و نمی خواستم از من دور شود. نگاه خاصی به شهادت داشتم. علاقه و حسی که بین ما به وجود آمده بود باعث شده بود که نخواهیم هیچ وقت از هم دور شویم. حتی لحظه ای فکر نمی کردم مصطفی را از دست بدهم. اما کم کم داشتم خودم را آماده می کردم. مصطفی از علاقه اش گذشت و ایثار کرد، من هم. واقعا یک موضوع دو طرفه بود. بعد از شهادتش زجر و سختی می کشم اما پشیمان نیستم. البته در شهادت او خدا گویی هر دوی ما را آماده کرد.

وقت هایی که یک زن دوست دارد همسرش کنارش باشد او نبود

مضطفی خیلی مأموریت می رفت اما من زنی نبودم که از نبودش غر بزنم و گله کنم چرا نیست. اما یکبار سال ۹۴ که تازه از سوریه آمده بود روحم خسته بود. او اول آذر رفته بود و آخر بهمن آمده بود. وقتی آمد گفتم: آقا مصطفی خیلی دوست دارم برای عید برویم راهیان نور. هستی برویم؟ گفت: بله هماهنگ کن. خب اغلب مناسبت ها و عیدها او کنار ما نبود. وقت هایی که یک زن دوست دارد همسرش کنارش باشد او نبود.

برای همین من زود پیگیر شدم و قرار شد ۲۸ اسفند با کاروانی برویم راهیان نور. چند روز قبلش دیدم مصطفی ساکش را می بندد. با تعجب پرسیدم آقا مصطفی کجا؟ گفت: باید بروم. با دلخوری گفتم: ای بابا مگر قرار نبود با هم برویم جنوب؟ خیلی ناراحت شدم که می خواهد برود و حالم خراب شد برای همین وقت رفتنش خداحافظی خوبی هم نکردم. معمولا وقت خداحافظی خیلی گرم راهی اش می کردم. هرچند از رفتنش دلم آشوب بود.

وقتی رفت در راه پیام داد چطور دلت آمد خداحافظی نکنی؟ رسید سوریه هم تماس گرفت گفت: من الان حرم حضرت زینب(س) هستم و برایت نماز خواندم و دعا کردم. می خواست دلم را به دست بیاورد. خلاصه آشتی کردیم. هر زمانی که با رضایت کامل من می رفت در کارش کاملا موفق بود اما چند باری که خیلی هم کم بود من ناراحت می شدم کارش گیر می کرد و در نامه هایش برایم می نوشت. آن دفعه هم رفتنش با گیر مواجه شد، گفتم: آقا مصطفی کارت گیر من است و وقتی دلم راضی شد کارش درست شد.

پیاز خورد کردم کسی نفهمد گریه می کنم

وقتی رفت در همان ایام به خاطر کمین دشمن مصطفی زخمی شده بود. چند روز بعدش تلفنی به من خبر داد. یادم هست خانه پدرم بودم. گفت: آرام باش. از ناحیه دست مجروح شده بود. گفتم: خب برگرد با یک دست زخمی به چه کار می آیی؟ گفت: نه باید بمانم. یکبار می گفت در ساختمان فرماندهی بودم یکی از دوستانم صدا کرد تا رفتم دقیقا جایی که من بودم خمپاره زدند. چندین بار تا مرز شهادت رفته بود و اما آن دفعه قسمتش مجروحیت بود. خیلی خودم را نگه داشتم گریه نکنم، رفتم پیاز خورد کردم که کسی متوجه گریه من نشود و ناراحت نشوند. تلویزیون را روشن کردم و قبل از اخبار ساعت ۲ این آیه پخش شد: «مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلًا»با خودم گفتم هیچی مصطفی بالاخره یک روز شهید می شود.

صدای تیر را می شنیدم

مصطفی در قسمت مخابرات مشغول بود. مخابرات خیلی کار حساسی در جنگ است و بعدها دوستانش می گفتند او همیشه در خط مقدم بود. گاهی باید بالای دکل های ۵۰ متری می رفت که در دید دشمن بود. شجاعتی که در وجود او دیدم در هیچ مردی ندیدم. عکس هایش را نشان می داد که دشمن در فاصله ۱۰۰ متری بود و او بالای دکل. می گفت صدای تیر را می شنیدم وقتی از کنار گوشم رد می شد اما باید کارم را انجام می دادم.

بیشتر در ریف دمشق بود نزدیک حرم حضرت زینب(س). می گفت: اوایل در درگیری هایی که با داعش داشتیم زیاد بود. کلی جنازه هایشان را دیدیم. می گفت: حرم حضرت رقیه(س) خیلی در شرایط سختی قرار داشت و تکفیری ها را دور کردیم.

آخرین دیدار

آخرین بار، رفتن مصطفی خیلی متفاوت بود. سه ماه قبل از رفتنش پدرم را از دست دادم. من یکدانه دختر بودم و پدرم خیلی در نبود شوهرم حامی ام بود. آقا مصطفی با وجود پدرم خیالش از دوری ما راحت بود. آن دفعه وقتی آمد مرخصی، یک هفته بعدش پدرم تصادف کرد و از دنیا رفت. من ضربه بدی خورده بودم.

مصطفی ماموریت یک ساله گرفته بود در سوریه. یعنی دو ماه سوریه و دو سه هفته پیش ما بود. قرار بود ما هم برویم پیشش. بعد از اتفاقی که برای پدرم افتاد اطرافیان به او می گفتند: دیگر سوریه نرو. اما من می دانستم او مسئولیت دارد و از تماس هایشان با خبر بودم که دوستانش از او سوال می کردند. می دیدم اذیت بود. از یک طرف دلش پیش من بود به خاطر ضربه ای که خورده بودم، از یک طرف دلش سوریه بود. دو هفته بعد از فوت پدرم گفتم: آقای مصطفی می خواهی بروی برو من مانع نمی شوم. اگر آنجا عملیاتی باشد و به شما احتیاج داشته باشند، خودم را نمی بخشم.

شما

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *