تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

تحولی در ارائه‌ها با فایل پاورپوینت کامل تحریف تاریخ و دفاع مقدس هرگز!!

اگر به دنبال یک روش ساده اما حرفه‌ای برای ارائه‌ی مطالب خود هستید، فایل پاورپوینت کامل تحریف تاریخ و دفاع مقدس هرگز! بهترین انتخاب شما خواهد بود. فایل پاورپوینت کامل تحریف تاریخ و دفاع مقدس هرگز! از پایه بر اساس اصول طراحی مدرن ساخته شده و تضمین می‌کند که اسلایدهای شما جذاب، منظم و آماده‌ی استفاده باشند.

فایل پاورپوینت کامل تحریف تاریخ و دفاع مقدس هرگز! شامل 54 اسلاید است که با ترکیب بصری زیبا و چیدمانی حرفه‌ای، ارائه‌ی شما را به سطحی بالاتر می‌برد.

چرا باید از فایل پاورپوینت کامل تحریف تاریخ و دفاع مقدس هرگز! استفاده کنید؟

طراحی حرفه‌ای: هر اسلاید فایل پاورپوینت کامل تحریف تاریخ و دفاع مقدس هرگز! با دقت بالا تنظیم شده تا بیشترین تأثیر را روی مخاطبان بگذارد.

صرفه‌جویی در زمان: نیازی نیست ساعت‌ها وقت خود را برای طراحی پاورپوینت بگذارید، همه چیز آماده است.

استفاده‌ی آسان: بدون نیاز به ویرایش‌های پیچیده، کافی است فایل را باز کنید و ارائه دهید.

فایل پاورپوینت کامل تحریف تاریخ و دفاع مقدس هرگز! قابل استفاده در هر محیطی: چه در دانشگاه، چه در جلسات کاری، فایل پاورپوینت کامل تحریف تاریخ و دفاع مقدس هرگز! حرفه‌ای نیاز شما را کاملاً برآورده خواهد کرد.

متمایز باشید!

دیگر نگران بهم‌ریختگی یا طراحی‌های غیرحرفه‌ای نباشید. فایل پاورپوینت کامل تحریف تاریخ و دفاع مقدس هرگز! به شما این امکان را می‌دهد که بدون دغدغه روی محتوای خود تمرکز کنید و ارائه‌ای تأثیرگذار داشته باشید.

همین حالا دریافت کنید و تجربه‌ای متفاوت از ارائه‌های حرفه‌ای را داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل تحریف تاریخ و دفاع مقدس هرگز! :

نیروی اصغر یقه شهید بروجردی را گرفت

روزهای اول جنگ شهید بروجردی آمد سر پل ذهاب. من به همراه اصغر وصالی بودم. ما هنوز آنجا مستقر نشده بودیم. محل اسکان ما ابتدای ورودی شهر در مدرسه ای یک طبقه بود که حیاط بزرگی داشت. یک ضلعش کلاس ها بود که بچه ها در آن کلاس ها می خوابیدند. نیروها حتی از نظر فشنگ هم بسیار در مضیقه بودند. حتی فشنگ هم برای مبارزه با عراقی ها نداشتند. یادم نمی رود اصغر وصالی با نیروهایش جلو بود. رضا مرادی خسته از خط آمد در مدرسه آب بخورد. حدود ۷-۸ کیلومتر فاصله سر پل ذهاب تا خط مقدم قلاویز بود. همان وقت آقای بروجردی با یک ماشین آمد حال و احوال کرد. فکر می کنم فرمانده غرب کشور بود اما مقرش در کرمانشاه بود. همه می دانستند که این بچه ها فشنگ هم ندارند. گویا این موضوع به گوش آقای بروجردی هم می رسد و موقعی که می خواهد بیاید پیش ما به بچه ها می گوید دو جعبه فشنگ هم بگذارید داخل ماشین من دارم می رم ببرم.

وقتی آمد رضا مرادی از کمبود فشنگ گفت، شهید بروجردی گفت: اتفاقا من دو جعبه فشنگ آوردم. وقتی در جعبه را باز کردیم دیدیم فشنگ ها برای تفنگ برنو است. رضا مرادی بسیار عصبانی شد و داد زد سر شهید بروجردی که ما با ژ۳ می جنگیم تو فشنگ برنو آوردی؟! شهید بروجردی سرش را پایین انداخت و گفت: من اصلا چک نکردم. خیلی هم ناراحت شد. من آن لحظه را یادم نمی رود. رضا یقه شهید بروجردی را گرفت و گفت آن جلو بچه ها دارند کشته می شوند اما فشنگ ندارند. شهید بروجردی از حیا و ناراحتی سرش را پایین انداخت. من جلو رفتم و سعی کردم کمی آرامشان کنم.

دکتر گفت: «منم کچلم! نکنه من چمرانم»

من بارها دکتر چمران را دیده بودم و می شناختمش. خاطره جالبی از او در اول تابستان ۵۸ دارم. قبل از ماجرای پاوه. دکتر چمران به عنوان نماینده نخست وزیر به پادگان مریوان آمده بود تا ماجرای کردستان را از نزدیک ببیند. صبح بود. همراه دکتر چمران و سرگرد شیبانی، فرمانده پادگان مریوان، با جیپ ارتشی رفتیم تا گشتی در شهر بزنیم. سرگرد شیبانی رانندگی می کرد و دکتر چمران با کت و شلوار کنارش نشسته بود.

من هم عقب ماشین بودم. گشتی در شهر زدیم. بعضی مغازه ها باز و بعضی بسته بودند. روبروی ژاندارمری جوانی توجهمان را جلب کرد. جوان ۱۶، ۱۷ ساله ی مسلحی بود. مرتب به دکتر چمران فحش می داد. دکتر نزدیک رفت و گفت: «چرا فحش می دهی؟» جوان مسلح که دکتر را نشناخت، با عصبانیت گفت: «چمران فالانژه» چمران پرسید: «فالانژ کیه؟» جوان گفت: «نمی دونم؛ قاتله» چمران گفت: «می شناسیش؟» جوان گفت: «آره. کچله» دکتر گفت: «منم کچلم! نکنه من چمرانم» جوان گفت: «تو نیستی. اون از چشماش خون می چکه» من خنده ام گرفت که دکتر چپ چپ نگاهم می کرد که نخند. من پشتم را کردم و رفتم داخل اتاقی خنده ام را کنترل کنم. دکتر بعدا بهم گفت در این جور وقت ها نباید بخندی.

هیچ کس پروانه شماعی زاده را نمی شناخت

وقتی جنگ آغاز شد خیلی از مردم مجبور شدند خانه هایشان را ترک کنند و از شهرشان که حالا شده بود منطقه جنگی به جای امن تری بروند. اما برخی حاضر به رفتن نشدند و ماندند تا هر کار از دستشان بر می آید برای عقب راندن دشمن انجام دهند. یکی از آنها پروانه بود. شانزده سال بیشتر نداشت. درشت هیکل بود. وقتی می خواست حرف بزند با لهجه کردی سرپل ذهابی می گفت: «تُن علی» و بقیه حرفش را می زد. به علت چاقی اش، تند و فرز نبود اما هر کاری را ازش می خواستند انجام می داد.

روزهای اول جنگ، مهرماه ۵۹، هیچ مسیولیتی نداشت به جز تمیز کردن تختهای خونی و مهمترین کارش که ترجمه حرفه ای مجروحین کُرد بود. به نظر می رسید موقع خوابیدن ارامش ندارد. خودش را در پتو قنداق می کرد. یک ساعتی از شروع خوابش نمی گذشت که لنگ و لگد می انداخت. صبح وقتی بهش می گفتیم چرا توی خواب ارامش نداشتی با لحن سوالی می پرسید: «تُن علی؟» اگر جنگ اول مهر در سرپل ذهاب شروع نشده بود، به دبیرستان می رفت. جنگ که شروع شد، شاید تنها یک مرتبه با پدر و مادرش به اردوگاه جنگ زدگان کرمانشاه رفت. وقتی با پدرش به سرپل ذهاب امدند تا به خانه شان سری بزنند، دیگر با پدرش برنگشت.

روزهای اول مجروحین درمانگاه زیاد بودند. پروانه ایستاد و کمک کرد. پدر و مادرش امدند دنبالش تا او را با خودشان ببرند کرمانشاه. مادرش با التماس می گفت: «اخه از درس ات عقب می افتی.» پروانه می گفت: «تُن علی همینجا می خونم. قول میدم موقعی که مجروح نباشه با خانم دکتر درسم رو بخونم.» از قبل دم خانم دکتر کیهانی را دیده بود و به خانم دکتر التماس کرده بود تا اجازه اش را از پدر و مادرش بگیرد. پروانه با التماس و اشک می گفت: «من چطور غیرتم اجازه میده؟ اینا از تهران اومدن تو شهر من دارن کار می کنن بعد من شهر خودمو ول کنم و کمک حالشان نباشم؟»

پروانه شماعی زاده اهل سر پل ذهاب بود. سال ها در درمانگاه جنگی شهید نجمی ماند و سخت ترین وظیفه را به عهده داشت: روزهای اول جنگ که شهدا را از خط مقدم می اورند، تنها جنازه هایشان را با تابوت به پشت جبهه می فرستادند. مدت کوتاهی که گذشت متوجه شدیم کوچکترین یادگاری های همراه شهدا، برای خانواده هایشان مهم و ارزشمند است.

پروانه، اشیاء همراه شهدا را تحویل می گرفت. ان ها را در کیسه شفافی می گذاشت و دورشان را چسب می زد. لیست اشیاء را همراه کیسه تحویل امبولانس می داد تا با شهیدی که زخمهایش شسته و در پارچه سفیدی پیچیده شده بود به پشت جبهه فرستاده شوند. اسفند سال ۶۶ پروانه شماعی زاده در بمباران اردوگاه جنگ زدگان کرمانشاه شهید شد. چند سال پیش که سفری به سر پل ذهاب داشتم، از هر کس پرسیدم، هیچ کس پروانه شماعی زاده را نمی شناخت.

دست هایی در کار است که ما را از تاریخ و آن روزهای افتخار آمیز دور کند

زمانه خیلی بد است. من مطمئن هستم که دست هایی در کار است که ما را از تاریخ و آن روزهای افتخار آمیز دور کند. و آن را به نیستی و نابودی بکشاند. نمی خواهم بگویم انگلیس یا آلمان یا ژاپن خوب است. اما هر کسی که گذشته خود را پاس بدارد آینده از آن اوست. در انگلیس هنوز ساختمان هایی هستند که مثل چشمشان از آنها محافظت می کنند. آلمانی که در جنگ شکست خورده اما حافظ گذشته است.

اما در ایران اینگونه نیست. من وقتی بعد از زلزله سر پل ذهاب درمانگاه شهید نجمی را دیدم که به کلی خراب شده بود دادم در آمد. این یک مثال است. در واقع وقتی زلزله سرپل ذهاب آمد، زلزله ای هم در وجود من ایجاد شد، که نکند درمانگاه شهید نجمی با آن همه خاطرات ریز و درشتش، با آن همه اتفاقات تلخ و شیرینش، با آن همه آدم های قهرمانش، با آن همه فداکاری های زنان و مردانش، ویران شده باشد!! آخر می دیدم بعد از سی و نه سال از آن روزهای وحشت و درد، از آن روزهای غریب، هیچ کس برای جاودانه کردنش کاری نکرده است.

سال گذشته که در یک روز بارانی به سرپل ذهاب رفتیم، دیدم آنچه اتفاق افتاده بود. درمانگاه شهید نجمی، نزدیکترین درمانگاه به خط مقدم جبهه سرپل ذهاب، با تمام خاطراتش، ویران شده بود. تلی از خاک.

زلزله ساختمان محکم و پرخاطره را ویران نکرده بود. اما حلقه های غفلت و تصمیمات بی تدبیر مثل زنجیر به هم وصل شده بودند، تا به جای حفظ خاطرات سرزمینت، همه را به طوفان حوادث بسپارند. اگر غافل باشیم که هستیم، تمام تاریخمان با لرزه ای ویران و فراموش می شود. فقط جزیی از آن حوادث در سینه روزگار می ماند، که ثبت و ضبطش کرده ایم هر چند با بضاعت اندک.

ساختمان ویران شده پاییز ۱۳۹۷

تحریف دست از سر تاریخ شفاهی هم بر نمی دارد. مرحوم علی کبر مصطفوی افسر گارد جاوید شاه بوده که وقتی امام فرمان می دهد پادگان ها را خالی کنید بیرون می آید و می گوید من تا الان افسر اینجا بودم و دیگر نیستم. می آید و خودش را به محمد منتظری معرفی می کند.

محمد منتظری هم برای خودش یلی بود. اعجوبه ای بود در اروپا و فرانسه و انگلیس قبل از انقلاب. با قاطعیت می گویم اگر امثال محمد منتظری ها پشتیبان امام نبودند انقلاب به پبروزی نمی رسید. همچنین شهید مطهری و بهشتی و طالقانی. من آن دوران را طی کردم. آن وقت فقط روحانیت مبارز گوشه زندان بود. فقط منبر دستش بود که کم چیزی هم نبود اما قلم و هنر دست چپی ها بود. همان منبر توانست انقلاب را جلو ببرد.

از سال ۵

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *