توضیحات
تحولی در ارائهها با فایل پاورپوینت کامل تحلیلی از عهدنامه ولایت عهدی امام رضا (ع)!
اگر به دنبال یک روش ساده اما حرفهای برای ارائهی مطالب خود هستید، فایل پاورپوینت کامل تحلیلی از عهدنامه ولایت عهدی امام رضا (ع) بهترین انتخاب شما خواهد بود. فایل پاورپوینت کامل تحلیلی از عهدنامه ولایت عهدی امام رضا (ع) از پایه بر اساس اصول طراحی مدرن ساخته شده و تضمین میکند که اسلایدهای شما جذاب، منظم و آمادهی استفاده باشند.
فایل پاورپوینت کامل تحلیلی از عهدنامه ولایت عهدی امام رضا (ع) شامل 120 اسلاید است که با ترکیب بصری زیبا و چیدمانی حرفهای، ارائهی شما را به سطحی بالاتر میبرد.
چرا باید از فایل پاورپوینت کامل تحلیلی از عهدنامه ولایت عهدی امام رضا (ع) استفاده کنید؟
✔ طراحی حرفهای: هر اسلاید فایل پاورپوینت کامل تحلیلی از عهدنامه ولایت عهدی امام رضا (ع) با دقت بالا تنظیم شده تا بیشترین تأثیر را روی مخاطبان بگذارد.
✔ صرفهجویی در زمان: نیازی نیست ساعتها وقت خود را برای طراحی پاورپوینت بگذارید، همه چیز آماده است.
✔ استفادهی آسان: بدون نیاز به ویرایشهای پیچیده، کافی است فایل را باز کنید و ارائه دهید.
✔ فایل پاورپوینت کامل تحلیلی از عهدنامه ولایت عهدی امام رضا (ع) قابل استفاده در هر محیطی: چه در دانشگاه، چه در جلسات کاری، فایل پاورپوینت کامل تحلیلی از عهدنامه ولایت عهدی امام رضا (ع) حرفهای نیاز شما را کاملاً برآورده خواهد کرد.
متمایز باشید!
دیگر نگران بهمریختگی یا طراحیهای غیرحرفهای نباشید. فایل پاورپوینت کامل تحلیلی از عهدنامه ولایت عهدی امام رضا (ع) به شما این امکان را میدهد که بدون دغدغه روی محتوای خود تمرکز کنید و ارائهای تأثیرگذار داشته باشید.
همین حالا دریافت کنید و تجربهای متفاوت از ارائههای حرفهای را داشته باشید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل تحلیلی از عهدنامه ولایت عهدی امام رضا (ع) :
داوری دربار گزاره های تاریخی، کاری است بسی دشوار و پیچیده. آنان که تاریخ و تاریخنگاری و تحلیلهای تاریخی را در شمار هنرها به شمار آورده اند و نه دانشها، شاید به این نکته اذعان داشته اند که دستیابی به یک تحلیل صحیح و همه جانبه براساس گزاره های تاریخی و اسناد و مدارک باقیمانده از گذشته و گذشتگان، کاری است پیچیده تر، مبهمتر و هنرمندانه تر از شناخت قوانین فیزیک و سایر علوم تجربی!چه این که اگر در مطالعات علوم تجربی، تجربه ها، روشها و ابزار، همواره در حال تغییر و دگرگونی است و ثبات و پایایی ندارد؛ امّا دست کم موضوع این علوم که نظام مادّه و روابط حاکم بر آن می باشد، در طول تاریخ مطالعات بشری ثابت و مانا بوده و خواهد بود.
ولی تحلیلگران تاریخ و رخدادهای تاریخی ناگزیرند که با تجربه ها و روشهای تغییرپذیر به سراغ منابع و موضوعاتی بروند که آنها نیز بسیار متنوع و ناهمانند هستند و رازهای ناگفته آنها، فزونتر از نکته های افشا شد آنهاست!
این است که مورّخان و تحلیل کنندگان وقایع تاریخی، با وجود خلأها، ناگفته ها، گزارشهای مغرضانه، خبرهای پردازش شده، شایعات مؤثّر افتاده، دوستان غلوکننده و دشمنان دروغ پرداز، اگر بخواهند هر مدرکی را مستند بدانند و هر متنی را متین شمارند، در عرصه تعارضها و تناقضها و دسیسه ها از پا درآمده از بی هنری رسوای خاص و عام می شوند! و اگر بخواهند با ملاکهای علمی و درایت و کفایت تجربی و خردورزی، گزاره های تاریخی را از مجرای تحقیق و تدبّر عبور دهند و از لابلای امواج طوفانی نقلهای جاعلان ره به ساحل امن برند و تحلیلی عالمانه و خردمندانه و واقعگرایانه ارائه دهند، کاری کارستان کرده اند و فراتر از دانش، هنر نموده اند!
روش تحلیل گزاره های تاریخی
دشواری و حساسیّت و پیچیدگی داوریها و نتیجه گیری های مستند به منابع و مدارک تاریخی ضرورت دستیابی به ملاکها و روشهای علمی را در این زمینه می نمایاند. اکنون قبل از پرداختن به«عهدنام ولایتعهدی امام علی بن موسی الرضا (ع)» لازم به نظر می رسد که ملاک و معیاری برای پذیرش یا ردّ آن، تحلیل و یا نتجیه گیری از آن داشته باشیم. آیا براستی روشی قانونمند وجود دارد که براساس آن بتوان به شناختی عینی از تاریخ دست یافت. پاسخ به این پرسش چندان بدیهی و آسان نیست، امّا برای آنان که وحی قرآنی را پذیرفته اند، روش قرآنی در تحلیل وقایع تاریخی می تواند روشی مورد اعتماد باشد. قرآن در نقل وقایع تاریخی، از بیان حواشی و جزئیات پرهیز دارد و با ارائه پایه های اصلی و بنیادین شخصیتها و وقایع تاریخی، مهمترین حرکتها و نمودهای مثبت یا منفی را برمیشمارد؛ مثلا در ترسیم چهره های شاخص تاریخی، نخست دو معیار متمایز را معرّفی کرده است:
۱- پیشوایان الهی که با امر و اشاره حق مردم را به سوی نور و خوبیها هدایت کرده و میکنند
۲- پیشوایان آتش که مردم را از خوبیها بیرون کشیده، به سوی ظلمها رهسپار می سازند.
مردانی که نامشان به عنوان چهره های شاخص تاریخ یاد شده است در یکی از این دو جبهه می گنجند: جبه انبیا و اولیای الهی و صالحان، یا جبهه طاغوتها و جبّاران و ظالمان. شک نیست که طاغوتها و جبّاران در سراسر زندگی خود بی وفقه مشغول طغیان و ستمگری نبوده اند، بلکه دست کم برای خوشگذرانی هم که شده، فرصتهای زیادی را به ملاطفت و نرمش با همدمان و یاران سپری نموده اند، یا از سر تفنّن هم که شده گاه کارهایی از جنس نیکی انجام داده یا برای جلب قلوب، سیاستمدارانه به لطف و رحمت و بنده نوازی و چاکر پروری روی آورده اند، امّا هیچ کدام از این امور نه در اعماق شخصیّت آنان ریشه داشته و نه بر بنیادی خیرخواهانه و انگیزه ای مقدّس استوار بوده است، بلکه خیرخواهی و رحمت و ارزش برای آنها ابزاری بیش نبوده و نیست.
این است که قرآن از زندگی فرعونیان، جنبه های معمول شادی و حواشی و جمال زندگی و شادنوشی را یاد نمی کند، چرا که این امور در زندگی آنان هرچند وجود داشته است، امّا هیچ یک نمی تواند چهر خشن جبّاریت آنان را بپوشاند. و اگر مورّخان در کنار ستمهای آنان، از عدالت خواهی های تفنّنی و سیاسی و مصلحت اندیشان ایشان سخن به میان آورده اند، در حقیقت، نه حقیقت را گفته اند که خواسته یا ناخواسته حقیقت را -که جبّاریت نهادینه شده و طغیان بنیادین آنان است -در ابهام فرو برده اند!
مأمون، در شمار کدام پیشوایان؟
آنچه به عنوان پیش درآمد«عهدنام ولایتعهدی »یاد کردیم، ازآن روست که در تحلیل انگیزه های مأمون، معیاری را ارائه کرده باشیم، چه این که اگر شخصیّت نهادینه شد مأمون را نادیده بگیریم، در زندگی او نمودهایی از دانش دوستی و دانش پروری و اقدامهای زیرکان سیاسی و اجتماعی وجود دارد که می تواند رهزن محقّقان باشد و چه بسا تنها کلید حلّ معمّاهای سیاسی رفتار و شخصیّت فرمانروایان و اقتدارجویانی چون مأمون، شخصیّت شناسی بنیادین آنان باشد؛ زیرا در زندگی ایشان، گاه هزاران بخشش و لطف و عدالت نمایی، زمینه ساز یک یغماگری کلان و ظلم نابخشودنی است! خیرات و مبرّات در زندگی فرعونیان و فرعون صفتان، چونان سجده های طولانی ابلیس نه از سر صدق و صفا که وسیله ای برای تفاخر و گردنفرازی است، وگرنه روح استکباری و شیطانی آنان، در آزمونهای حسّاس، چون آتش دوزخ زبانه می کشد.
مأمون فرزند فرمانروایی است که پیشوای هفتم امامیه، موسی بن جعفر علیهما السلام را در مخوفترین زندانهای بغداد برای سالیان سال زندانی کرده و آن حضرت را در بدترین شرایط زندان به شهادت رسانده است!
مأمون از پدر شنیده بود که« الملک عقیم»؛ یعنی قدرت و سلطنت هیچ حقّی را نمی شناسد و مردان قدرت طلب برای رسیدن به آمال خویش حاضرند حق ترین حقها را نادیده گرفته، عزیزترین عزیزانشان را به صلیب کشند.
او در طول سالها زندگی در حکومت مقتدرانه پدر، با دقیقترین ترفندهای سیاسی و شگردهای حکومت داری و توصیه های ماکیاولی آشنا شده بود و سعی داشت در دور حکومت خود، بهایی که پدرش به سبب زندانی کردن و به شهادت رساندن امام شیعه پرداخته بود، هزینه نکند. او خوب آموخته بود که چگونه تهدیدهای جدّی را به فرصتهای طلایی تبدیل کند!
مأمون چنان که از اظهارات و سخنانش پیداست، با عقاید و کلام شیعه کاملا آشنا بود و می دانست که در نظر علویان و هواداران ایشان، حقّ ولایت و حکومت از آن امام معصوم است و در زمان حیات و حضور آنان هر فرد دیگری که داعیه حکومت و خلافت داشته باشد، غاصب و ستمکار است.
مأمون هم به دلیل تیزهوشی شخصی خود و هم به سبب فرصتهای آموزشی که در پرتو حکومت مقتدر هارونی به دست آورده بود، با تاریخ گذشته حکومتها و خلافتهای پس از رحلت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله آشنا بود و می دانست که آنچه بساط خلافت اختاپوسی اموی را در هم پیچیده، نیروی معنوی و جذب ناپیدای علویان و فاطمیان و مظلومیت و شهادت پذیری آل علی (ع)بود، نه نیروی نظامی و انسانی و تدبیر«بنی العباس»!
اگر عامیان آن روزگار، رازهای تاریخ را نمی دانستند و اگر عالمان درباری از گفتن بخشهایی از تاریخ، به نفع حاکمان پرهیز داشتند، امّا به هرحال مأمون خوب می دانست که «عباسیان» با شعار احقاق حق آل علی و حمایت از مظلومان و شهیدان علوی و فاطمی روی کار آمده بودند، ولی ستمی که عباسیان بر آل علی روا داشته بودند هرگز کمتر از امویان نبود!
مأمون این را نیز دریافته بود که محبّت عترت پیامبر که در نصّ آیات کریم قرآن مورد تأکید قرار گرفته است، همراه با پایایی قرآن، مانا و جاودان است و تلاش برای محو ساختن این محبّت و رابطه قلبی امکان پذیر نبوده است، بلکه هم پیشینیان او که در خاموش ساختن این نور تلاش کرده اند، خود خاموش و محو شده اند و در مقابل، مظلومان و حق خواهان علوی و فاطمی عظمت یافته اند.
براستی اگر مأمون از این همه آگاه بود، چه راهی را باید انتخاب می کرد؟
آیا می باید، مانند خلیفه نابخرد و بی کفایت اموی، به دور از هم محاسبات عقلی و سیاسی، عزیزترین فرزند رسول خدا را در منظر جهانیان بر پهن سرزمین اسلامی قطعه قطعه کند!یا چون نسلهای بعدی امویان از بیم انتقام مردم، خود را به تغافل زند تا حرکتهای علوی و نهضتهای حسینی، بنیان حکومتش را درهم ریزد؟! آیا مأمون برای پایداری حکومتش باید راه پدر را در پیش می گرفت و به جای جنگ و گریز با علویان، رهبری آنان را به زندانهای طولانی گرفتار کرده، داغ سین آل علی (ع) را در نهانخان قلبهایشان، همواره سوزانتر می ساخت؟!
اگر مأمون از نظر هوش، استعداد، آگاهی و تجربه در حدّ یزید و شاهان مروانی بود، حتما همان الگوها را می پسندید، ولی او در هم این زمینه ها برتریهایی داشت که سبب شد در تاریخ خلافت اسلامی، پیچیده ترین روشی را در حذف مخالفان و منکران خود به کار گیرد. شخصیّت حقیقی مأمون را قبل از تحلیل عهدنام ولایتعهدی و رفتار وی با علی بن موسی علیهما السّلام باید در منش و رفتار خانوادگی او دید. او برای حفظ قدرت خویش، برادرش مأمون را می کشد و در مرگ او شادمانی می کند!و دقیقا در چنین شرایطی، به «علی بن موسی علیهما السّلام» پیشنهاد می کند که بار حکومت و خلافت را، آن حضرت بر دوش کشد و شانه های مأمون را از کشیدن چنین باری معاف دارد!
آیا این اظهارات از نظر خردمندان و تاریخ شناسان جدّی تلقی می شود! در پایان باید گفت، هرگز خردمندان، تعارفهای مأمون را بر سر حکومت جدّی نگرفته اند، امّا مشکل این است که توده های مردم در تحلیل این وقایع و مسائل پیچیده چندان زود به نتیجه گیری نمی رسند. رفتار، منش و برنامه ها و اهداف مأمون، امروز در برابر نگاه و داوری محققّان و پژوهشگران، یکجا گردآوری شده و نگاه آنان به زندگی و اندیشه و اهداف مأمون بسیار جامعتر و امکانپذیرتر از کسانی است که در متن مقاطع مختلف آن روزگار تنها شاهد بخشهای پراکنده ای از کنشها و برنامه های مأمون بوده اند! بنابراین، پیشنهاد مأون به علی بن موسی برای قبول حکومت و سپس پیشنهاد ولایتعهدی، زیرکانه ترین اقدام سیاستبازانه در تاریخ خلافت اسلامی به شمار می آید و امام علی بن موسی علیهما السّلام این نکته را بخوبی دریافته و می دانسته است که برای مقابله با این روش پیچیده، باید تدابیری متناسب اتّخاذ کند.
امام (ع) کدام لب شمسیر را می پذیرد؟
پیشنهاد واگذاری حکومت از سوی مأمون، شمشیر دو لبه ای بود که مأمون علیه امام از نیام بیرون کشیده بود.
اگر امام می پذیرفت، حرمت امامت شکسته می شد، حکوت عباسیان وجاهت و مشروعیّت می یافت، امام به دنیاطلبی متّهم می شد، بدنامی ها به وجود می آمد و حکومت به آن حضرت واگذار نمی شد. امّا اگر امام نمی پذیرفت، مأمون به هدف خود بیش از پیش نزدیکتر می شد و احساس موفقیّت می کرد؛ زیرا در برابر علویان و هواداران آنان می توانست بگوید: من آمادگی خود را برای واگذاری حکومت به علی بن موسی علیهما السلام اعلام کردم، ولی ایشان خود مایل به پذیرش نیست و باقی بودن خلافت را در دست من بهتر می داند! با این حساب، امام هر طرف را که انتخاب می کرد، مأمون می توانست از آن سوء استفاده کند، ولی به هرحال امام می بایست آن جانب را برگزیند که منافعش برای مأمون کمتر و زیانش برای شیعه و باورها و اعتقادات تود مسلمان کمتر باشد. امام پیشنهاد پذیرش حکومت را بشدّت رد می کند و این برای مأمون مغتنم است و او برای انعکاس دادن به اصرارهای خود و انکار امام، پای رجال سیاسی و عناصر بسیاری را به این میدان باز می کند و آنان را واسطه قرار می دهد تا از امام بخواهند حکومت را بپذیرد. [۱]چه بسا برخی از آنان که از حقیقت اهداف مأمون بی خبرند، او را نصیحت می کنند که حکومت را برای خود نگاه دارد و به امام واگذار نکند، اما مأمون در چهر فردی مصمّم با طرح مطالبی مانند این که: عهد کرده ام، نذر کرده ام و باید به عهد و نذرم وفا کنم، ایشان را قانع می کند که میان او و امام وساطت کنند![۲]
اصرار مأمون و انکار امام (ع)
اصرار خلیفه به واگذاری حکوت و امتناع امام از پذیرش آن، سبب شگفتی بسیاری شده بود. فضل بن سهل روزی از دربار مأمون خارج شد، نزد دوستان خود رفت، و در جمع یاران گفت: چرا از رخدادهای ویژه و مهمّ این روزها سؤال نمی کنید!در هیچ عصری از اعصار نشنیده و ندیده ام که خلیفه، زمامداری را به شخصی واگذار کند و او نپذیرد. اکنون این علی بن موسی علیهما السّلام است که از قبول آن امتناع می کند. [۳]
عبد السلام بن صالح هروی می گوید: «روزی مأمون به حضرت رضا (ع)گفت: ای فرزند پیامبر (ص)! من به فضل، زهد، پارسایی و عبادت تو آگاهم، ازاین رو تو را به خلافت، سزاوارتر از خویش می بینم.
امام (ع) فرمود: من به بندگی خداوند بزرگ مفتخرم و امیدوارم با بی رغبتی نسبت به دنیا، از آفات آن رهایی یابم و با پرهیز از محرّمات الهی، به رستگاری دست یافته با تواضع و فروتنی، به درجات بالایی نزد خداوند نائل آیم. » گفت وگوی میان امام (ع)و مأمون در این زمینه بسیار به طول انجامید، ولی به هرحال فایده ای نبخشید و امام (ع)با قاطعیت، صریحترین پاسخ را به مأمون داد؛ پاسخی که در نوع خود کم نظیر است و در آن، نکته ها نهفته است.
امام فرمود: «ان کانت هذه الخلافه لک و اللّه جعلها لک فلا تجوز ان تخلع لباسا البسک اللّه و تجعله لغیرک و ان کانت الخلافه لیست لک فلا یجوز لک ان تجعل لی ما لیس لک. » اگر براستی خلافت از آن توست و خدا آن را برای تو قرار داده است، پس روا نیست آن را از خود دورسازی و لباسی را که خدا بر تو پوشانده است از تن بیرون آوری و به تن دیگری بپوشانی و اگر زمامداری حق تو و سزاوار تو نیست، روا نیست آنچه را که به تو تعلق ندارد به من ببخشایی.
مأمون گفت: چاره ای جز پذیرفتن این امر نیست. امام فرمود: من از روی میل هیچ گاه نخواهم پذیرفت. خلیفه گفت: اگر خلافت را نمی پذیرید، پس ولایتعهدی بعد از مرا قبول کنید. امام فرمود: پدرانم از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل کرده اند که من قبل از تو وفات خواهم کرد و از روی ستم، با سم کشته خواهم شد، فرشتگان آسمان و زمین بر من خواهند گریست دور از وطن، کنار هارون الرشید به خاک سپرده خواهم شد. [۴]مأمون گریست و گفت: تا من زنده ام چه کسی می تواند چنین آسیبی به شما برساند! امام فرمود: اگر بخواهم می توانم او را معرفی کنم و نام ببرم. مأمون گفت: این بهانه ای است تا خود را از مسأله دور سازید و پیشنهاد مرا نپذیرند و هدف شما از نپذیرفتن این است که مردم شما را زاهد و بیزار از دنیا بشناسند! امام فرمود: چه بسا مقصود شما این باشد که با تحمیل ولایتعهدی بر من، مرا دنیاطلب معرفی کنید. مأمون سخت برآشفت و گفت: «فبااللّه اُقسم لئن قبلت ولایه العهد و الاّ اجبرتُک علی ذلک. » به خدا سوگند!یا ولایتعهدی را می پذیری و یا ناگزیر خواهم شد که تو را به پذیرش آن مجبور کنم!
امام، ناگزیر از انتخاب!
اکنون امام میان دو انتخاب قرار گرفته است: یا باید طرح مأمون را بپذیرد و یا با رد کردن پیشنهاد مأمون رسما به مخالفت با وی بپردازد و به طور غیر مستقیم با او اعلان جنگ کند. این که امام (ع) کدام طرف را باید برمی گزید و کدام راه را باید انتخاب می کرد، چیزی است که داوری دربار آن به رعایت چند نکته بستگی دارد:
۱-شناخت دقیق شرایط اجتماعی و سیاسی امام و موقعیت شیعیان و علویان؛
۲-بازتاب و نتایج پذیرش ولایتعهدی و یا ردّ آن؛
۳-بشری دانستن تصمیم گیری امام و یا مستند شمردن تصمیم آن حضرت، به عوامل برتر و منابع فوق بشری. توجّه به این سه موضوع، تأثیر اجتناب ناپذیری در هرگونه داوری ما نسبت به نوع انتخاب علی بن موسی علیهماالسّلام دارد.
در بیان تأثیر این دیدگاهها از بررسی سومین موضوع آغاز می کنیم.
آیا امام در این گونه تصمیم گیری ها که به مسائل عام مسلمانان و موضوع امامت و ولایت مربوط می شد، بر چه اساس تصمیم می گرفت یا می یابد تصمیم بگیرد؟ امام (ع) در برابر سخت ترین انتخاب علی بن موسی علیهما السّلام با این پیشین علمی، سیاسی و اعتقادی اکنون در برابر سخت ترین انتخاب زندگی خود قرار گرفته است؛ زیرا کسی چون او با داشتن چنان تعالیم و با اتّکا به تاریخ نیاکان ارجمند خویش، برای خود و خاندان و شیعیانش، پذیرش ولایتعهدی را سبک و بی ارج می داند، ولی اگر نپذیرد، چه می شود! آیا او را خواهند کشت؟شیعیان را نابود خواهند کرد؟ علویان را از صفحه زمین بر خواهند انداخت؟ هم این احتمالها قابل پیش بینی بود؛ زیرا عباسیان، قبل از مأمون چنین راههایی را پیموده بودند و پس از مأمون نیز چنان کردند.
اکنون امام باید انتخاب کند.
کسانی که با خاندان علی (ع) و زندگی امامان آشنا هستند، روح شهادت طلبی و عشق آنان به ملاقات پروردگار را می شناسند و می دانند که هرگونه تصمیم ائمه علیهم السّلام در جهت حفظ جان خویش نبوده است و اگر گاه راه صلح و سکوت ظاهری را پیموده اند، مصالح عامّه مسلمانان و اسلام و شیعه را در نظر گرفته اند. برای خاندان پیامبر صلّی اللّه علیه و اله، صلح کردن با فرزند ابو سفیان و پذیرش ولایتعهدی مأمون به مراتب سخت تر از شهادت پذیری و تحمّل زندانهای طولانی است، ولی امام باید به وظیفه الهی خود عمل کند و جام زهرآگین ولایتعهدی را سر کشد، با این که یقین دارد بزودی شهید خواهد شد و قبل از مأمون از دنیا خواهد رفت.
فلسف پذیرش ولایتعهدی، از دیدگاههای مختلف
از آنچه در صفحات گذشته آوردیم، دانسته شد که پذیرش ولایتعهدی، از روی میل و رغبت نبود و تنها برای حفظ مصالح مسلمانان و شیعیان و علویان صورت گرفت و امام از هر فرصتی برای بیان این حقیقت و نمایاندن نارضایتی خود بهره می جست و حتّی از فرصت مناجاتهای خود در جهت افشای واقعیّت استفاده می کرد و می فرمود:
«اللّهم انّک تعلم انّی مکره مضطرّ فلا تؤاخذنی کما لم تؤاخذ عبدک و نبیّک یوسف حین وقع الی ولایه مصر. »[۵]
خداوند!تو می دانی که من (در پذیرش ولایتعهدی )به اکراه و از روی ناچاری وارد شدم، پس مرا مورد مؤاخذه قرار مده، چنان که پیامبرت یوسف را به خاطر پذیرش سرپرستی مصر مورد مؤاخذه قرار ندادی.
افشاگری امام (ع) به دعاها و مناجاتها محدود نبود، بلکه با بیانهای مختلف و در فرصتهای گوناگون به روشنگری می پرداخت.
مردی از شیعیان که موضوع ولایتعهدی را مناسب مقام عالی امام نمی دید، از امام پرسید: چه چیز باعث شد ولایتعهدی را بپذیرید؟
امام فرمود: به نظر تو مقام پیامبری برتر است یا مقام امامت؟
مرد گفت: مقام پیامبری برتر است.
امام پرسید: آیا کسی که آشکارا اظهار کفر و شرک می کند بدتر است، یا کسی که اظهار اسلام و دیانت دارد؟
مرد گفت: کسی که اظهار کفر می کند بدتر است.
امام فرمود: یوسف پیامبر خدا بود و از طرف عزیز مصر که بصراحت شرک می ورزید، قبول حکومت کرد، پس اگر من ولایتعهدی فردی چون مأمون را بپذیرم، غیر قابل توجیه نخواهد بود، ولی بدان با این همه، من از روی ناگزیری ولایتعهدی را پذیرفته ام. [۶]
فردی به نام محمّد بن عرفه می گوید: از امام پرسیدم چرا ولایتعهدی را تحمّل کرده اید؟ امام فرمود: همان علّتی که سبب شد جدّم امیر مؤمنان در شورای خلیفه دوم وارد شود، باعث شد من ولایتعهدی را بپذیرم. [۷]یعنی چنان که علی (ع) از روی ناگزیری وارد شورا شد، من نیز ناگزیر بودم.
علامه مجلسی (رحمه اللّه) ضمن نقل این حدیث، در بیان مقصود حضرت رضا (ع) می نویسد: «… ای لئلاّ ییأس النّاس من خلافتنا و یعلموا بإقرار المخالف انّ لنا فی هذا الامر نصیبا. » برای آن که مردم از خلافت ما مأیوس نشوند و دشمن نیز اقرار کند که برای ما نیز در زمامداری بهره ای است. علامه مجلسی می افزاید: «یحتمل ان یکون التشبیه فی اصل الاشتمال علی المصالح الخفیّه. »[۸] احتمال می رود که این تشبیه مشتمل بر مصالح پنهانی باشد که ما از آن بی خبریم.
سید مرتضی (رحمه اللّ)ه در بیان فلسف پذیرش ولایتعهدی می نویسد: «اگر به من گفته شود: چرا امام رضا (ع) پیشنهاد مأمون را پذیرفت. درحالی که این مربوط به شؤون امامت نبوده و مسؤولیت دینی به شمار نمی آمد؟ خواهم گفت: همان گونه که در مورد انگیزه حضور امیر مؤمنان در شوری به تفصیل سخن گفته ایم و متذکر شدیم که این حق حضرت بوده است و برای احقاق حق خود لازم بود تا در شوری شرکت جوید، اکنون در مورد امام رضا (ع) نیز همین را می گویم که چون حق او در آستانه تضییع و نابودی قرار گرفته است، پذیرفتن ولایتعهدی برای رسیدن به حق مسلّم و مشروع آن حضرت بر ایشان لازم و ضروری بود». آن گاه سید مرتضی رحمه اللّه می افزاید: «با پذیرش این نکته که امام رضا (ع) حجت خداست هرگونه تصورِ نابجا نسبت به ساحت قدس او نارواست. »[۹]
شیخ صدوق (رحمه اللّه) در این زمینه می نویسد: «آنچه حضرت رضا (ع) را واداشت تا جانشینی مأمون را بپذیرد همان روشی بود که پیغمبران در برابر برخی از شاهان و سلاطین عصر خویش برگزیدند و همان چیزی بود که امام حسن (ع) را واداشت تا با معاویه صلح نماید، چه این که ائمه دین در برخی موارد با زمامداران اموی و عباسی، بنابر ضرورتی خاص و از روی مصلحت و یا به ناچار نرمش نشان می دادند. علاوه بر این که اگر حکومت از آن کسی باشد و عده ای سلطه گر [آن را] از او بگیرند، حال اگر قسمتی را به صاحب آن برگردانند، پذیرفتن آن قسمت برای صاحب حق، جایز است». جا دارد که از شیخ بزرگوار، مرحوم صدوق بپرسیم که اگر اقدام حضرت با انگیزه رسیدن به حق خویش بوده است، چرا آن حضرت پیشنهاد اصل خلافت را نپذیرفت! و چرا در قبول ولایتعهدی شرایطی را مقرر فرمود؟ و به طور جدی حاضر به مداخله در امور حکومتی نشد؟ بنابراین هرچند سخن مرحوم صدوق و سید مرتضی در جای خود صحیح است، ولی استناد عمل امام به ناگزیری و اضطرار آن حضرت اثبات پذیرتر است.
اجلاس ولایتعهدی!
آنچه تحت عنوان ولایتعهدی طرح ریزی شده بود لازم می نمود تا در اجلاسی ویژه به طور رسمی مطرح شود و ضمن آگاه شدن عموم طبقات از این اقدام سیاسی، مراسم بیعت انجام گیرد. فضل بن سهل که مردی سیاستمدار و با نفوذ در دستگاه مأمون بود، از سوی خلیفه مأموریت یافت تا جشن خاصی را بدین منظور تدارک بیند. روزی خاص [۱۰]برای این مهم اعلام گردید و از رجال سیاسی، شخصیتهای علمی، فرماندهان نظامی، شاعران و… دعوت شد تا در آن محفل حضور یابند. در ارشاد مفید آمده است: «در مجمع بزرگ و با شکوهی که تمام اشراف و فرماندهان و مردان برجسته حکومتی در آن شرکت داشتند، فضل بن سهل به نیابت از خلیفه، امام (ع) را به عنوان ولیعهد پس از مأمون معرفی کرد. و در گردهمایی دیگری که شخص خلیفه نیز در آن حضور داشت، مأمون و فرزندش عباس ضمن اقرار به ولایتعهدی حضرت رضا (ع) با علی بن موسی الرضا (علیهما السّلام) بیعت کردند. »[۱۱]
ابو الفرج اصفهانی درباره اجلاس یاد شده می نویسد: «فضل در مرحل نخست برای خواص و شخصیتها، جلسه ای ویژه تشکیل داد و مراسم رسمی بیعت را به هفته ای دیگر موکول ساخت. »[۱۲]روز موعد فرا رسید. مجلسی با شکوه ترتیب یافت که در آن، جایگاه ویژه ای برای مأمون و حضرت رضا (ع) تعیین شده بود. دعوت شدگان با لباسهای سبز رنگ و پرچمهای در دست با نظم و ترتیبی خاص به تالار تشریفات وارد شدند.[۱۳] ریاست این اجلاس بر عهده یکی از وزیران مأمون به نام «ثابت بن یحیی بن یسار رازی» معروف به«ابو عبّاد»بود. او که مردی خشن و جسور بود پس از ادای احترام به خلیفه و بیان اوصافی چند از امام (ع) انگیزه گردهمایی را بازگو کرد از مردم خواست تا با رعایت مراتب با امام (ع) به عنوان ولایتعهدی بیعت نمایند. [۱۴]در مراسم بیعت ترتیبی داده شده بود تا حاضران علاوه بر بیعت با مقام ولایتعهدی، با شخص خلیفه، به عنوان خلافت و با وزیران به عنوان وزارت نیز بیعت کنند! ریّان بن شبیب نقل کرده است: «در اجتماع آن روز، قصد خلیفه آن بود تا مردم با شخص وی به عنوان امیر المؤمنین و با حضرت رضا (ع) به عنوان جانشین پس از او و با فضل بن سهل به عنوان وزیر بیعت کنند… برای این منظور سه کرسی ترتیب داده بودند. مردم نیز موظّف بودند تا ضمن بیعت با هریک، مسؤولیت هریک را مورد تأیید قرار دهند. »[۱۵] به هرحال، بیعت براساس سنت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله صورت گرفت و همگان با حضرتش بیعت کردند. آن گاه خطبا و شعرا در وصف خلیفه و در تجلیل از امام (ع) و به شکرانه پذیرش ولایتعهدی، سخنان و اشعار خود را ایراد کردند و بدین ترتیب می رفت تا مجلس بیعت پایان یابد. ناگاه امام اشارتی فرمود که توجّه همه را به سوی خود جلب کرد. امام عزم سخن داشت.
سخنان امام (ع) در اجلاس
«بسم اللّه الرّحمن الرّحیم. الحمد للّه الفعّال لما یشاء لا معقّبَ لِحُکمه و لا رادَّ لقضائه، یعلم خائنه الاعین و ما تخفی الصّدور و صلّی اللّه علی محمّد فی الاوّلین و الآخرین و علی آله الطّیّبین الطّاهرین… » حضرت در این خطابه کوتاه، پس از حمد و ستایش پروردگار و اهداء تحیت به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و خاندان پاک او ضمن معرفی خویش فرمود: «مأمون موضوع مهم زمامداری مسلمانان را (بعد از خودش) به من انتقال داد. پس هرکس پیمانی را که خداوند خواسته است محکم باشد، بگسلد و رشته ای را که خدا دوست داشته استوار بماند پاره کند و حرام خدا را حلال سازد و احترام آن را رعایت نکند و یا به لحاظ مخالفت با ولایتعهدی، امام را مورد سرزنش قرار دهد و با این عمل خود اسلام را هتک کند، من صبر و شکیبایی اختیار می کنم و البته روش گذشتگان ما در برابر افراد نادان و فرومایه به همین گونه بوده است. آنها در برابر حوادث و اوضاع ناگوار صبر کردند و من نمی دانم سرانجام با من و شما چگونه رفتار می شود. حکم و فرمان مخصوص اوست، به حق حکم می کند و او بهترین جداکننده حق از باطل است. »[۱۶]
در برخی از روایات دیگر چنین یاد شده است که در پایان جلسه، مأمون از امام خواست تا سخنانی ایراد کند و امام پذیرفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: «ان لنا علیکم حقّا برسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و لکم علینا حقّ به… » با توجه به انتساب ما به پیامبر صلّی اللّه علیه و اله حقی بر شما داریم و شما نیز بر ما حقی دارید. پس هر گاه شما حق ما را رعایت کردید ما نیز حقوق شما را ادا خواهیم نمود. [۱۷]شاید همگان منتظر بودند امام در سخنان خود نامی از مأمون به عنوان خلیفه و زمامدار مسلمانان به میان آورد و از نعمت غیر مترقبه تفویض ولایتعهدی یاد کند، ولی آن حضرت کوچکترین اشاره ای به این دو موضوع نداشت و جایگاه الهی خود را به حاضران تذکّر داد.
عهدنام ولایتعهدی
از آن که عهدنامه ولایتعهدی از جمله اسناد تاریخی است و گویای یکی از مهمترین وقایع و حوادث تاریخ اسلام است، در منابع گوناگون یاد شده است. «اربلی »در کتاب کشف الغمه نسخ کامل آن را آورده است [۱۸]و چنین می نماید که البته مدارک به همین منبع استناد جسته اند. از ویژگیهای این نسخه این است که نامبرده در کتاب خود متن را از نسخه اصلی که دستخط شخص مأمون بوده، استنساخ کرده است. پس از اربلی نیز«فضل بن یحیی بن علی بن مظفر طیّبی»است که از جمله کاتبان و مصحّحان کتاب کشف الغُمّه است، نسخه کتاب را با نسخه اصلی آن را تطبیق داده و بر آن صحّه گذارده و اگر کلماتی از متن فرو افتاده، بر نسخه کشف الغمه افزوده است.[۱۹]
بسم اللّه الرحمن الرحیم. این نوشته به وسیله عبد اللّه بن هارون، امیر م
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.