توضیحات
فایل پاورپوینت کامل حکمت متعالیه/ در گفتگو با صائنی، محمد اسماعی،؛ انتخابی هوشمند برای ارائههای حرفهای
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل حکمت متعالیه/ در گفتگو با صائنی، محمد اسماعی،، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.
چرا باید از پاورپوینت استفاده کنید؟
- چیدمان دقیق و کاربرپسند: فایل پاورپوینت کامل حکمت متعالیه/ در گفتگو با صائنی، محمد اسماعی، با طراحی ساختاریافته و اصولی، مخاطب را بهخوبی درگیر محتوا میکند.
- صرفهجویی در زمان: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل حکمت متعالیه/ در گفتگو با صائنی، محمد اسماعی، آمادهی استفاده هستند؛ بدون نیاز به هیچگونه ویرایش.
- نمایش با وضوح بالا: کیفیت طراحی در فایل پاورپوینت کامل حکمت متعالیه/ در گفتگو با صائنی، محمد اسماعی، بهگونهای است که در هر صفحهنمایشی عالی بهنظر میرسد.
هشدار: استفاده از نسخههای ناقص فایل پاورپوینت کامل حکمت متعالیه/ در گفتگو با صائنی، محمد اسماعی، ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل حکمت متعالیه/ در گفتگو با صائنی، محمد اسماعی،، کیفیت تضمینشده دارد.
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل حکمت متعالیه/ در گفتگو با صائنی، محمد اسماعی، :
کیهان اندیشه:در ادامه مباحث فلسفی که بیش از این راجع به موضوع و مفهوم فلسفه، سیر فلسفه بویژه در دوره اسلامی، فلسفه های مشایی و اشراقی، تمایزات و ارتباط آنها با هم و موضوعات دیگر داشتیم، در این جلسه اگر سروران گرامی موافق باشند، درباره حکمت متعالیه و فلسفه ابداعی صدر المتألهین بحث شود.
استاد صائنی:فلسفه ملا صدرا خود معرف خود است، «آفتاب آمد دلیل آفتاب».سؤال مطرح شده را، دو گونه می شود پاسخ داد، یکی پاسخ تفضیلی و دقیق که البته محتاج رجوع به منابع و مطالعه و ذکر سند و مآخذ است و یکی هم جواب اجمالی، یعنی آنچه که در حال حاضر به ذهن می آید و آن مقدار که حافظه یاری می کند.
مرحوم آخوند ملا صدرا، در مقدمه مهمترین کتابش، اسفار، روش فکری و فلسفی خود را با مخاطبینش در میان می گذارد.در همان موقعی که چاپ دوم اسفار را سامان می دادند و بنده هم در قم بودم و در این چاپ تا حدودی دخیل بودم یادم هست به همین مناسبت در مقدمه اسفار دقت می کردم و آنجا دریافتم که مرحوم ملا صدرا، نکات مهمی را در مقدمه اسفار گنجانده اند.
در آنجا راجع به سیر فکری خودشان، توضیحات مفیدی می دهند، می فرمایند که من پیش از این اصاله الماهوی بودم.اعتقاد به اصالت ماهیت و اعتباریت وجود داشتم.به تعبیر بنده، با شیخ اشراق و میر داماد و متکلمین هم عقیده بودم.لذا مبنای فلسفه خود را بر همین اساس گذاشتم و بعضا بر اصاله الوجود می تاختم.و مانند مشایی ها استدلال می کردم و مثل آنها وارد بحث می شدم و یک مشرب تقریبا مشایی داشتم.
مرحوم صدر المتألهین، سپس توضیحات دیگری را اضافه می کند، تا اینکه می فرماید:عنایات الهی دستگیر من شد و مرا در فهم درست مسائل و مقولات فلسفی یاری کرد.به واسطه عنایات الهی و ریاضات نفسانی و تصفیه باطن و صفای قلب، حالات و افکار من دگرگون شد و دید تازه ای به جهان اطراف خودپیدا کردم.برای من منکشف شد که فقط وجود اصیل است و منشاء آثار همان وجود است و لاغیر.من اصالت وجود و هر چیزی که بر آن مترتب بود پذیرفتم و فلسفه خود را بر آن بنیان نهادم.لذا ایشان در پاره ای از عقاید گذشته خود-از جمله همین اصیل پنداشتن ماهیت-متحول شدند و بر آن ایام که گرفتار چنین نظریاتی بودند تأسف می خوردند.
مطلب مهم دیگری که ایشان می فرمایند، آن است که من با تمام وجودم دریافتم که آن حقیقتی که من دنبال آن هستم در شریعت اسلام و وحی وجود دارد حقیقت ناب و غیر مشوبی که ما در حکمتهای مختلف دنبال آن هستیم از طریق روایات و کلام معصومین، به ما رسیده است و به اصطلاح«آب در کوزه و ما گرد جهان می گردیم.»بعد از تدبر و تأمل بیشتر یقین کردم که از راه شهود و عیان و به تأیید شرع می توان به آنچه که از طریق برهان و استدلالهای عقلی نصیب ما می شود، رسید.از طرفی تعارض و تضادی هم بین شرع، شهود و برهان نمی دیدم.لذا بقیه عمرم را به تلفیق و تدوین این سه طریق گذارندم.
البته بحث مهمی که ان شاء الله باید به آن پرداخته شود، یکی شیوه تلفیق این سه طریق است که آخوند انجام داده و دوم تفاوت جوهری این تلفیق با التقاط مذموم است که آقایان به آن دو مطلب بذل توجه خواهند کرد.
لذا فلسفه ایشان بر این سه اصل، استوار است، قرآن، برهان و عرفان، تقید و تعهد صدر المتألهین به این سه اصل، تقریبا در همه آثار ایشان، پیداست. در اسفار حق هر سه ادا شده است و هیچ کدام مورد بی اعتنایی یا کم توجهی ملا صدرا قرار نگرفته است. راجع به استمداد ایشان از«طریق شهود»و اعتقاد شدید ایشان به«کشف»قضیه ای که مرحوم حاج شیخ عباس قمی در کتاب«هدیه الاحباب»، ذیل لغت صدرا نقل می کند، شنیدنی است.
شیخ عباس قمی نقل می کند که من نسخه اسفاری را دیدم که در حاشیه آن به خط خود مؤلف یعنی صدر المتألهین، نوشته شده بود که«من دربحث اتحاد عاقل و معقول، از برهان عاجز شدم من در آن ایام در قم اقامت داشتم، (روبروی حرم در قسمت فوقانی که الان معبر است، بین صحن کوچک تا مدرسه فیضیه)به حرم حضرت معصومه سلام الله علیها مشرف شدم و آنجا برای من موضوع اتحاد عاقل و معقول، کشف شد یعنی راهی که برهان از طی آن عاجز می شود، کشف به کمک می آید و آن راه را طی می کند.لذا خود ایشان ظاهرا می گویند که استاد من در مبحث اتحاد عاقل و معقول، حضرت معصومه(س) است.
این از شواهد قطعی مسأله است، ایشان در عین حال که مثل همه اهل برهان و فلسفه، به استدلال و اقامه برهان تکیه دارد، از آن حالات معنوی و یا به قول خودش«القائات حضرت سبحانی»مدد می گیرد.قبول و درک این معنی برای ما متشرعین و معتقدین به خدا و وحی، آسان است.البته مرتبه اعلی و دست نایافتنی آن که ما از آن محرومین، «وحی» است، اما مرتبه متنزل آن که در دست رأس پاکان و اولیاء خداوند است، یعنی همان«الهام و تحدث»گه گاه ظهور و بروز دارد.
علت اینکه برخی از بزرگان را«محدث»یا«محدثه» نامیده اند همین است، و جناب ملا صدر علی الظاهر در برخی از مسائل عویصه فلسفی، محدث بودند، که البته به شهادت پاره ای از اخبار و اطلاعات، جای تردید هم نمی ماند.پس مبنای فکری-فلسفی ایشان، معلوم شد، حالا باید دید که مختصات این تفکر و محصول این تلفیق ماهرانه چیست؟
فلسفه ملا صدرا، نه منشاء صرف است و نه اشراق محض، تلفیقی ماهوی است که از آنها یک نظام نوین فلسفی زاده شده، یک طبیعت خاص دیگری است که تفاوتهای مهمی با هر یک از فلسفه های پیش از خود دارد.ملا صدرا، این فلسفه نوین را، «حکمت متعالیه»نامید و حقا هم متعالی است.در این نظام فلسفی، مسائل جدیدی تأسیس شد.که سابقا یا مطرح نبود و یا اگر هم بوده، ناقص و به شکل غیر متکامل بوده است.
مثلا قضیه«اتحاد عاقل و معقول»را می گویند، اولین بار یک فیلسوف یونانی به نام«هراکلیتوس» طرح کرده است.اما آن اتحاد عاقل و معقول کجا و اتحادی که در حکمت متعالیه است کجا؟فرق بین این دو فرق ابهام و ایضاح و یا اجمال و تفصیل و یا بیشتر از اینهاست.آخوند، این مسأله را با یک بیان وافی و روشن، تبیین کرد.خصوصا طریق استدلال ایشان خیلی مهم است.راهی که در اسفار برای اثبات این مطلب آمده است، «طریق تضایف برهانی» است.اینها در آن عصری که اولین بار اتحاد عاقل و معقول به صورت ناقص و بریده طرح شد اصلا نبود. به هر حال طریقه ورود و خروج آخوند در این مبحث کاملا ابداعی و مبتکرانه است.هر چند حکیم سبزواری یک«ان قلت هایی»به این بحث اسفار دارد، اما شاید بشود گفت که مرحوم سبزواری مطالب ایشان را خوب تحلیل نفرموده است.
بحث دیگری که می شود گفت از ابتکارات ملا صدرا محسوب می شود، قضیه«حرکت جوهری»است.این بحث و مقوله فلسفی از شریفترین مباحث حکمت متعالیه است.می توان گفت از کرامات فلسفه ملا صدرا است.اما چون راجع به این ابتکار هوشمندانه ایشان سخن بسیار گفته شده است، احتیاجی به توضیح نمی بینم.
در همین رابطه خاطره ای به عرض آقایان می رسانم.در ایامی که در قم بودم، حدود سالهای ۳۴-۳۵، در لبنان مجمعی تشکیل شد از فلاسفه شرق و غرب و بنا بود راجع به فلسفه های غربی و شرقی صحبت شود.از ستاد علامه طباطبائی هم دعوت کرده بودند.اما چون ایشان معذور بودند، لذا از ایشان خواستند که راجع به ملا صدرا و حکمت متعالیه مطالبی را بنگارند.ایشان این امر را به دو نفر دیگر محول کردند و چون یکی از آن دو نفر هم عذر خواستند، آن مقاله را نفر دوم که من بودم، به عهده گرفت.در آن مقاله، من ابتکارات ملا صدرا را جمع آوری کردم.مقاله را مرحوم علامه مطالعه کردند و فرمودند:مسائلی که ابتکار صدر المتألهین است، متجاوز از هفت مسأله فلسفی است.
آقایان بهتر می دانند، اینکه کسی بتواند، مسأله ای به مسائل فلسفه اضافه کند، خیلی مهم است آن هم، بعد از اضافاتی که نوابغ بزرگ بشری برای فلسفه آوردند و بعد از گذشت صدها سال از عمر فعال فلسفه، کاری صعب و نادر است.یعنی کسی با تکیه به آن سه اصلی که گفته شد، ابتکار بکند و بعد در فلسفه به عنوان یک اصل پذیرفته شود، تاریخ وفات ایشان ۱۰۵۰ قمری است و اکنون پس از چند قرن هنوز مطالب و یافته های ملا صدرا زنده و پابرجاست.
کیهان اندیشه:آیا آمیختن یا به تعبیر دیگر تلفیق فلسفه های مشاء و اشراق، قبل از ملا صدرا پیشینه ای داشته است یا خیر؟به عبارت دیگر با قطع نظر از ابتکارات و جزئیات و اضافاتی که صدر المتألهین دارد، اساس تفکر ایشان که آمیخته ای از شرع و عقل و شهود است، سابقه دارد؟ یا این هم باز از ابتکارات آخوند است؟
استاد دینانی:همان طور که جناب آقای صائنی هم فرمودند، فلسفه صدر المتألهین سه محور برهان، عرفان و قرآن است.ملا صدرا، هم به قرآن اتکاء دارد و هم از مکاشفات شخصی خود استفاده می کند و هم به محصول برهان تعهد دارد. البته وقتی که گفته می شود، قرآن، طبیعتا روایات اهل بیت(ع)هم منظور است، چون اینها از یکدیگر افتراق ندارند، «لن یفترقا حتی یردا علی الحوض».
می دانیم که ایشان از احادیث هم حداکثر استفاده را می بردند.لذا در این بحث قرآن و عترت را یک محور می گیرم.یعنی در واقع ایشان با توجه به این سه منبع محوری، تفلسف می کنند.
اما درباره اینکه آیا ترکیب فلسفه صدرایی، یعنی ترکیب مشاء و اشراق پیش از صدر المتألهین هم بوده، یا خیر؟باید عرض کنم بله وجود داشته است.
خود جناب شیخ اشراق که بنیان گذار فلسفه اشراق است و جریان اشراقی در جهان اسلام، به شکل یک نظام فلسفی منسجم، از ایشان آغاز می شود، به فلسفه های پیش از خود، از جمله مشاء احاطه کم نظریی داشته است.از آثار متنوع ایشان برمی آید که به آثار حکمای مشایی، کاملا محیط بوده است. منتهی او خود به یک سری مطالبی دست یافته بود و از طرفی نمی خواست فلسفه مشأ را از دست بدهد، با علم به نقاط ضعف و کاستی های این نظام فلسفی.
سهروردی قصد داشت با دخیل کردن مکاشفات و شهود، آنها را جبران و تدارک کند.
در آثار خود نکات و ایراداتی هم به فکر مشایی متذکر شد.شیوه شیخ به گفته خودش این بود که اول یک حقایقی را می یافت، بعد آنها را برهای می کرد. این ادعا و شیوه را جناب ملا صدرا نداشت.در فلسفه صدرایی برهان و کشف در طول هم نمی باشند که یکی بعد از دیگری جا بگیرد.صدر المتألهین، توأمان از قرآن و برهان و عرفان سود می جست.ولی سهروردی با صراحت می گوید که من ابتدا اموری را یافتم، سپس آنها را مبرهن ساختم، یعنی در واقع همان یافته های شهودی را به رنگ و سیاق برهان درمی آورد.با این حساب برهان برای خود شیخ یک نوع مصادره به مطلوب بوده است.
بعد از شیخ اشراق هم کسانی بوده اند که طابق النعل بالنعل، همین راه را پیمودند و به این شیوه و ترتیب، متعهد بوده و منحرف نشدند.
مثلا«محقق دوانی»از همین عده بود.در آثار ایشان شیوه شیخ تکرار می شود، یعنی اول شهود، بعد برهان.محقق دوانی که در فاصله بین شیخ اشراق و صدر المتألهین ظهور کرد، او هم از آیات و روایات خیلی استفاده کرد.یعنی مشایی محض نبود که برای اثبات دعاوی خود سراغ قرآن و روایات نرود.
همین طور است، استاد ملا صدرا، جناب میر داماد، این شخصیت بزرگ فلسفی هم از کلمات معصومین(ع) و آیات قرآنی کمال استفاده را می برد که از نام قبسات او معلوم می شود که یک لفظ قرآنی و در عین حال اشراقی است.منظور این است که او هم به دخالت دادن قرآن و روایات در مطاوی مباحث فلسفی خود، مصر بود.کافی است کسی یک بار به آثار بزرگان رجوع کند.به هر حال این راه، راهی نبود که صدر المتألهین برای اولین بار در آن قدم گذاشته باشد.
البته ناگفته نماند که ابن سینا، بنیان گذار مشاء در ایران هم به یک معنی با قرآن انس داشته است، مثلا او تفسیر آیه نور دارد و برخی دیگر از آیات را تفسیر کرده است.
اما صدر المتألهین در این قضیه، ویژگی خاصی دارد. همان طور که عرض شد، مبنای ایشان، یک چیز نبود، او از سه منبع کمک می گرفت.البته من با اصطلاح «تلفیق»چندان موافق نیستم و کلمات تلفیق و ترکیب به کار نمی برم.
چون این الفاظ مفهوم خاصی دارد که بر کار ملا صدرا تطبیق نمی کند.حکمت متعالیه یک معجون نیست، التقاط نیست، یک جمع غیر معقول و فیزیکی نیست.
حکیم شیرازی در مبانی سه گانه ای که گفته شد، غور می کند و بعد از تأملات بسیار، بنای یک حکمت جدید را می گذارد.به یک یافته هایی می رسد که آنها اصیل هستند، بسیطاند، ترکیبی از افکار گذشتگان نیست.
ملا صدرا، مظهر کامل تفکر شیعی در طی قرون گذشته است و به یک معنی مظهر تفکر اسلامی، از منابع موجود و پیش از خود، غافل نمی شود.
علاوه بر احاطه کاملی که بر افکار و اقوال فلاسفه نامی و غیر نامی پیش از خود داشته، مفسر بزرگی هم بوده است.الان کتب تفسیری ملا صدرا را می شود از منابع مهم تفسیری شیعه به حساب آورد.البته ایشان هم مثل هر مفسر دیگری سبک و سلیقه خودش را دارد.
ملا صدرا محدث بزرگی هم بوده، مشایخ زیادی در حدیث داشته و خودش هم اهل اجازه بوده است، و به طوری که مشهور است بعضی از محدثین بزرگ ما مثل فیض کاشانی از ایشان اجازه روایت داشته اند. شرحی هم بر اصول کافی دارد که مشهور است.
صدر المتألهین تقریبا تمام کتب متکلمین را مطالعه کرده است.
شاید ورق پاره ای نبوده که از نظر نگذرانده باشد. آثار معتزله، اشاعره و حتی آثار«ماتریدیه»، همه را خوانده، در آنها غور و تأمل کرده و نسبت به آنها حضور ذهن داشته است.حرفهای عرفا، کلمات ابن عربی، عقاید مختلف صاحبان ملل و نحل، همه و همه در گنجینه ذهن صدرا حاضر بودند.البته ابن عربی و شیخ اشراق، دو شخصیتی بودند که بیش از همه در ملا صدرا مؤثر بودند، و ابن سینا هم جای خود را دارد.
این یک طرف قضیه، از طرفی ملا صدرا، بسیار اهل توسل و تضرع بوده، بسیاری از مطالب، همان طور که فرمودند، در حرم حضرت معصومه برای ایشان کشف می شد.ریاضات، عبادات، و توسلات پی گیری داشتند.لذا ایشان یک شخصیت ذو ابعاد و جامع الاطرافی بود، نه برهان محض او را تنها به خودمشغول می کرد و نه در اثر ریاضت و عبادت از برهان و سلوک عقلی، غافل می ماند، برای همین نظام فلسفی ایشان، پایه های محکمی دارد که«از باد و باران نیابد گزند».
به همین جهت صدر المتألهین تفسیرش به دنبال فلسفه اش است و فلسفه اش ادامه تفسیرش و هر یک مکمل دیگری.ایشان محدثی است که از احادیث به بهترین وجه استفاده می کند، فیلسوفی است که از توان و قوه فلسفه باخبر است و متکلمی که حدود و ثغور کلام را رعایت می کند.
ایشان بعد از احاطه به این فرهنگ غنی و پر بار و تسلط بر جمیع منابع دینی و مذهبی، کار عظیمی را صورت می دهد و آن آشتی و تطبیق دادن شرع و عقل است.این موضوع همیشه مطرح بوده است، امروز هم معرکه آراء است و من فکر می کنم که مسأله آیندگان نیز هست.
از روزی که ادیان نقش خود را در نظام فکری انسانها به عهده گرفتند، از جمله در میان عیسویان و یهودیان و متفکران اسلامی، این بحث بوده که آیا دین یک امر جدا از عقل و تفلسف است یا نه؟آیا بین دین و فلسفه، عقل و نقل، کشف و برهان، رابطه و یا به تعبیر بهتر ترابطی هست یا خیر؟این یک اختلاف مهمی بوده که همواره بین متفکران وجود داشته است.این قضیه به دیروز و امروز منحصر نمی شود.بسیار قدیمی، کهنه و ریشه دار است.انسانها، برخوردهای متفاوتی با این مسأله داشته اند.
کسانی بر این عقیده اند که این دو از هم متفاوتند، به تعبیری قائل به تفکیک اند.نظریه تفکیک در میان علمای مسیحیت هم بوده است.یکی از قدسیین مسیحی، فریاد می زند که«آخر اورشلیم را با آتن چه کار؟آتن، آتن است و اورشلیم، اورشلیم.آنها اهل فلسفه اند و اورشلیم مهد انبیای بزرگ خداست».
با این فریاد، پیروان خود را دعوت می کند به سمت تمیز دادن دین از غیر دین، در بین متکفران اسلامی هم بسیاری قائل به تفکیک هستند و شما می بینید که امروز هم در کشور ما مطرح می شود.
در مقابل کسانی بودند و هستند که میان عقل و دین هیچ تضاد و تعارضی نمی بینند.بلکه هر یک را تأییدکننده دیگر می دانند.دینی که معقول نباشد و عقلی که متدین نباشد، از نگاه این گروه مردود است. عقلی که به وحی و دیانت و تعالیم پیامبران وصل نباشد، خطرناک است و در آن خطر گمراهی و هلاکت موج می زند.لذا خواستند که لغزشهای عقل را با مفاد دین جبران کنند و دین را هم عقلانی و عقلاپسند تفسیر کنند.
این کوشش در بین بسیاری از انسانها بود.و صدر المتألهین یکی از کسانی است که قهرمان این میدان است.وی تمام سعی خود را به کار برد که بین دیانت یعنی دین مبین اسلام و بین عقل ارتباط، بلکه بیش از ارتباط یعنی اتحادی را نشان دهد.آنها را با هم سازگار و وحدانی و منسجم و مؤید یکدیگر ترسیم کند.حاصل این کوششها و مداومتهای چندین ساله، با ریاضتها و عبادتها، با تأملات با خلوات و جلوات و با تهذیب و تألیف و تدریس، فلسفه ای شد که خوشبختانه امروز در کشور ما رواج دارد و ما آن را به«حکمت متعالیه»می شناسیم.
در این فلسفه طرح مسائل بدیع بسیار است.به مسائلی ایشان دست یافته اند که اساسا یا هیچ سابقه ای در غیر آثار ایشان ندارد و یا اگر هم سابقه ای دارد، مبهم و غیر مستدل بوده است.بسیاری از مسائلی که قبلا هم مطرح بوده، ایشان مستدل کرده است.مثل همین مسأله اتحاد عاقل و معقول.این قضیه، همان طور که اشاره فرمودند، مسأله تازه ای نیست، در عهد افلاطون هم مطرح بوده است اما برخورد صدر المتألهین با این مسأله و براهینی که اقامه می کند و وضوح و نورانیتی که به این مسأله می دهد، کاملا بی سابقه است.
یک سری مقولات و مسائل هم بوده که اساسا به هیچ نحو، سابقه ای نداشته است.مثلا حرکت جوهری، مبدا و منشأش فلسفه ملا صدراست.ایشان حرکت جوهری را به شکل یک تئوری فلسفی عنوان کردند و براهینی هم اقامه کردند، هیچ کس و هیچ متفکری، قبل از او، با این قدرت و متانت از عهده طرح و اثبات این مسأله برنیامده بود.برای شیخ الرئیس، اعتقاد به حرکت جوهری لوازمی داشت که او نمی توانست به آنها ملتزم شود.لذا ابن سینا با آن عظمت و قدرت از عهده طرح و اثبات«حرکت جوهری»برنیامد.زیرا عرض کردم، لوازم آن را نمی خواست، ملتزم شود. ولی صدر المتألهین وارد این میدان شد، اشکالات را برطرف کرد و نشان داد که عقیده به حرکت در جوهر، لوازم فاسده ای را به دنبال ندارد که امثال ابن سینا زیر بار آن نروند.بلکه این اعتقاد، بسیاری از مشکلات فلسفی را حل می کند این هنر ملا صدرا بود.
راجع به عالم مثال و اعتقاد به این عالم، و عالم متصل، در فلسفه صدرایی، خوب بحث شده است. معاد چون یک رکن اعتقادی است، به طوری که همه مسلمانها در آن اتفاق و اجماع دارند، در عین حال معرکه آراء گوناگون نیز شده است.ملا صدرا با مبانی محکم و منابع فکری معتبری که داشت، توانست این موضوع را نیز به نحو احسن خصوصا در قضیه معاد جسمانی، طرح و روشن کند.لذا معادی که در فلسفه صدر المتألهین ثابت می شود، با معادی که از ظواهر آیات و روایات استفاده می شود، منافاتی ندارد.
کیهان اندیشه:اصولا، آیا فلسفه صدر المتألهین از لحاظ فکری، زمینه خاصی داشته است.چون یکی از شبهات و نسبتهایی که طرح می کنند، این است که مرحوم ملا صدرا، مدتی را که در اطراف قم، کهک، مقیم بودند، آن وقتها اطراف قم از جمله همین کهک مثل بسیاری دیگر از مناطق، تحت نفوذ افکار اسماعیلیه بوده.برخی احتمال داده اند که ملا صدرا از فکر و اندیشه اسماعیلی اثر گرفته و با این زمینه خاص، فلسفه خود را بنا گذاشته است.نظر آقایان در این رابطه و این نسبت چیست؟
استاد دینانی:البته این حرفها گفته شده است.چون در آن عصر، اطراف قم و کهک مرکز اسماعیلیه بود.و شاید طرفداران اسماعیلیه، هنوز این ادعا را دارند که گزینش و انتخاب کهک از جانب ملا صدرا به لحاظ تمایلاتی بود که به اسماعیلیه داشت، و می خواست آنجا در پناه و امنیت آنها زندگی و تفکر کند.دلیلی را هم که بعضی به عنوان مؤید این تمایل گرفته اند، وجود تأویلاتی باطنی در آثار آخوند است.آنها هر کس را که مشرب تأویلی داشته باشد، از خودشان می دانند و اصلا تأویل و باطنی گری را با هم مترادف و یکسان می گیرند.این کل استدلال آنهاست.
این استدلالها، همان طور که ملاحظه می فرمایید، تام نیست.اولا، انتخاب یک مکان، می تواند دلایل دیگری داشته باشد و به هیچ وجه تأییدی بر عقاید و افکار مردم آن مکان نیست.اینکه این انتخاب، معلول توافق فکری ملا صدرا با آنها باشد، خیلی دور از ذهن است و مؤونه می خواهد.ایشان مدتی را در قم بسر بردند.طبیعتا اگر در شهر قم می خواست، خلوتی و آرامشی برگزیند، باید به اطراف قم می رفت که خواهی نخواهی، لازمه این هجرت رفتن به میان مردمی با مشرب خاص بود.اینجا از ملاحظاتی مثل آب و هوا و راه نباید غافل بود.این را باید صرف اتفاق و تصادف دانست.
ثانیا، اینکه نوعی تأویل در آثار ملا صدرا به چشم می خورد، خصوصا در تفسیر قرآن، این هم دلیلی بر تمایلات باطنی گری و اسماعیلی او نیست و چون اساسا تأویلی که در نوشته های ملا صدراست، به طور کلی با تأویل باطنی ها فرق می کند.اتفاقا، نه اینکه وجود تأویل در آثار او، دلیلی بر مدعای آنها نیست، بلکه نوع تأویلات ملا صدرا، دلیل بر تفاوت مشربی آنهاست یعنی دلیل معکوس است و عکس مدعای آنها را به اثبات می رساند.برای اینکه تأویلی که مثلا در تفسیر ملا صدرا است، با تأویلات باطنی ها که در واقع تمثیل است، فرسنگها فاصله دارد.آنها بر اساس تمثیل و تشبیه، تأویل می کنند.اما آنچه که در آثار ملا صدرا است، اگر هم اسمش تأویل باشد، از بن و پایه با تأویل آنها فرق می کند.
راجع به توجیه تأویلات ملا صدرا هم باید گفت که در خود روایات ما آمده که قرآن ظاهری دارد و باطنی و برای هر بطن، بطنی است تا هفت بطن، «ان للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطنا الی سبعه ابطن» لذا صدر المتألهین به این بطون هم توجه دارد، همان طور که از ظواهر آیات غفلت نمی کند.این توجه و این گذشتن از ظاهر و رسیدن به باطن، نه تنها منهی نیست، بلکه توصیه شده روایات هم، هست.یک مفسر عمیق نظر خود را به یکی از این دو منحصر نمی کند.بنابراین برخورد و نوع تفسیر صدرا از قرآن یک برخورد و تفسیر معقول و سفارش شده است.
باید کاملا توجه داشت که تأویلات صدرایی با مثلا تأویلات اشخاصی چون«حمید الدین کرمانی»که اسماعیلی، متفاوت است.یکی از متفکران اسماعیلیه«حمید الدین کرمانی»است، یکی دیگر از آنها، «ابو حاتم رازی»و دیگری«ناصر خسرو قبادیانی» است.شما برخورد و تأویل این آقایان را با قرآن ملاحظه کنید و بعد با کار ملا صدرا مقایسه کنید،خواهید دید که شباهتی به هم ندارند.یعنی به عقیده بنده، به یک چشم نگاه کردن و همه را با یک چوب راندن، بی انصافی است.تأویل دو گونه است، یکی تأویل ممنوع، یکی هم تأویل معقول که توصیه شده. نباید شباهت اسمی آنها و اینکه به اینها تأویل گفته می شود، ما را غافل کند و حق را از باطل تمییز ندهیم.
بنابراین نه اینکه هیچ دلیلی بر اسماعیلی بودن صدرا نداریم، بلکه تمام دلایل و شواهد، تفاوت مشربی و فکری ملا صدرا را با آنها، تأیید می کند.
به علاوه در هیچ کدام از آثار این بزرگ، هیچ گونه اشارت و ایمایی به اسماعیلی بودنش نیست، و اساسا زندگی او کاملا این معنا را ثابت می کند.زندگی او، آثار او، خانواده او، افکار و اقوال او و همه آنچه که می تواند مذهب و مشرب یک فیلسوف را نشان دهد، فاقد دلیلی بر مدعای آنهایی است که ایشان را به اسماعیلیه منتسب می کنند.زندگی صدر المتألهین سطر به سطر، قدم به قدم، نوشته شده است.کجا تحصیل کرده، استادانش چه کسانی بودند، با چه کسانی ارتباط داشته، شاگردها و اطرافیانش چه افرادی بودند، اینها همه مسطور و مضبوط است.نه در میان اساتید ملا صدرا، نه در میان تلامیذ و کسانی که از او استفاده های علمی برده اند، نه در میان هم قطارانش، هیچ رگه ای از تفکر اسماعیلی دیده نمی شود، حداقل بنده سراغ ندارم.این گونه انتسابها، متأسفانه، بی انصافیهایی است که بعضا دیده می شود، و هیچ اساس و پایه منطقی و تاریخی ندارد.
استاد صائبی:مضاف بر سخنان جناب آقای دینانی، بنده هم اضافه می کنم که دو داماد ایشان، یعنی مرحوم فیض کاشانی و محقق لاهیجی که از مقربین و خصیصین ایشان هم بودند، هیچ اشاره و ارشادی به این انتساب غلط ندارند، خصوصا با آن تعصب خاصی که ما در اخباریها و از جمله در فیض سراغ داریم، باید حداقل فیض تعریف و اشاره ای به این موضوع می کرد، اما ما می بینیم که فیض در مقابل استادش، ملا صدرا، سراپا تعریف و تمجید است.
اما، باید دید سبب پیدایش این تصور ناآگاهانه کجاست.پرفسور کربن، جزء پیش قراولان تحقیق در تاریخ اسماعیلی گری در میان غربیهاست، ایشان حتی نوشته های مفصلی در این باره دارند.کربن، قبل از ملاقات با مرحوم علامه طباطبایی، تقریبا مجذوب اسماعیلیه بود.حتی در آن موقع که با واسطه هایی درخواست جلساتی در محضر علامه را داشت و به علامه نزدیک می شد، بعضی ها از جناب علامه گلایه می کردند که چرا ایشان با یک مروج مذهب اسماعیلی ملاقات دارد و به علامه می گفتند که این ملاقاتها موجب تایید و ترویج مذهب آنها می شود.
مع الوصف ایشان این جلسات را ادامه دادند.چون قصد علامه از این نشستها، معلوم بود، ایشان می خواستند آن جنبه برهانی و منطقی تشیع را به جهان، معرفی کنند.لذا مرحوم علامه حضور در این جلسات را لازم می دانستند و ادامه هم دادند.کربن هم در نتیجه آن جلسات که در فرهنگستان آن روز و انجمن حکمت و فلسفه امروز، برگزار می شد، به مرحوم ملا صدرا شدیدا ارادت پیدا کردند و این باعث شده بود که ظن اسماعیلی بودن ملا صدرا در نزد برخی، تقویت شود.خصوصا وقتی می دیدند شخصی چون هانری کربن، مروج مذهب اسماعیلی، مروج فلسفه صدر المتألهین هم شده است، آن توهم در نزد آنها حادتر می شد.
استاد دینانی:این نکته را هم بنده اضافه کنم که صدر المتألهین، از تمام منابع فکری در عالم اسلام و حتی یونان سود می جست.حتی عرض کردم که شاید ورق پاره ای نباشد که به نظر ملا صدرا نرسیده باشد.تمام کتب فلسفی، کلامی، جدلی و تفسیری را مطالعه کرده بود و از آنها گاهی نقل قول می کند.مع ذلک درتمام آثار ایشان یک مورد هم پیدا نمی شود که از متفکران بزرگ اسماعیلی، حرفی نقل کرده باشد.با وجود اینکه اکابر آنها کتابهای مشهور و قابل دسترسی هم دارند، اما اثری از آنها در میان آثار ملا صدرا نیست.و این در حالی است که متفکران مختلف اشعری، معتزلی، از اکابر عرفا از فیلسوفان قدیم و جدید، نقل قول می کند.این بهترین دلیل است بر اینکه ایشان عنایتی بر مرام آنها نداشته است.
استاد صائنی:اصلا بسیاری از عقاید و آراء ملا صدراء مثل عقیده ایشان به معاد جسمانی صراحتا با عقیده اسماعیلیها فرق می کند و در غیر معاد جسمانی هم نمونه های دیگر هست که در یک فرصتی باید آنها استقصاء شوند.
استاد دینانی:تمام کوشش صدر المتألهین، این بود که معاد جسمانی را ثابت کند، همه فلسفه ایشان در خدمت اثبات این معناست، در حالی که اسماعیلیه چنان گرفتار تأویل اند که هیچ باکی ندارند که این دسته از ظواهر آیات را هم تأویل کنند و اصلا منکر معاد جسمانی شوند.
استاد عوانی * :معمولا وقتی روی یک مسأله، بحث و تبادل نظر می شود، هر چه بحثها طولانی تر شود، کار بعدیها در آن مسأله دشوارتر می شود.اما بحمد اللّه آقایان با فرمایشهای متین و همه جانبه ای که داشتند، کار ما را آسان کردند.لیکن نکاتی هست که به عنوان تعلیقه و تعریضی به سخنان آقایان، قابل بیان می بینم.
ما ابتدا باید ببینیم، ارزش و عظمت یک فیلسوف یا یک متفکر به چیست؟فلاسفه را باید چطور ارزیابی کرد؟چرا فرضا ما می گوییم، ملا صدرا، بزرگترین فیلسوف مسلمان است، یا یکی از بزرگترینهاست؟ ملاک چیست؟مثلا ما چرا افلاطون را بزرگتر از «فرفوریوس»می دانیم؟در حالی که او هم پرورش یافته مکتب همان فیلسوف است.بنده این مطلب را با ایراد یک تمثیل عرض می کنم، البته این تمثیل هم به منظول تطبیق یا اعطاء القاعده بالمثال است.
یکی از متفکرین غربی، درباره ارتباط ارسطو و افلوطین، معروف به شیخ یونان، یک اظهار نظری دارد.آن متفکر غربی می گوید، تفکر هم برای خودش یک«ملک»است اما یک«ملک معنوی»است.ما یک ملک صوری داریم و یک ملک معنوی، او در مقایسه بین این دو فیلسوف معتقد است، ارزش و عظمت افلوطین، بیش از ارسطو است.چون هر چه ارسطو در حکمت الهی داشته، او همه آنها را تملک کرده، به اضافه بسیاری دیگر که خود بر آنها افزوده است.مثل یک حاکم و فرمانروایی که وقتی، ملکی را تسخیر می کند، همه آن ملک به اضافه ممالک خود را، صاحب است.قاعدتا حوزه فرمانروایی او بیش از پادشاه مغلوب یا در گذشته می شود.افلوطین بسیاری از مقولات فلسفی را کشف کرده که ارسطو به آنها نیندیشیده است.مسائلی را طرح کرده و در فلسفه خود آورده که اثری از آنها در فلسفه ارسطویی نیست.
فی المثل، بحث مهم«احدیت»که در مکتب افلوطین هست، در فلسفه ارسطو مفقود است و جای آن بسیار خالی است.ارسطو در فلسفه خود، «مرتبه احد»ندارد، نهایت مرتبه او در فلسفه و (*)آقای غلامرضا اعوانی به سال ۱۳۲۱ در سمنان متولد شد. پس از اخذ دیپلم متوسطه، جهت ادامه تحصیل عازم لبنان گردید و در آنجا موفق به اخذ لیسانس در رشته فلسفه غرب از دانشگاه امریکایی بیروت شد.
ایشان سپس به ایران بازگشت و تحصیلات عالی خود را در دانشگاه تهران ادامه داد و به درجه فوق لیسانس و دکترای فلسفه از گروه فلسفه دانشکده ادبیات و علوم انسانی نائل آمد. نامبرده همزمان با تحصیلات دانشگاهی، برخی متون فلسفی قدیم از قبیل اشارات و تنبیهات و قسمتی از شفا و حکمه الاشراق و فصوص الحکم و مقدمه قیصری و تمهید القواعد و مصباح الانس را نزد اساتید مبرز فن فرا گرفت.آثار قلمی ایشان علاوه بر چندین مقاله تحقیقی، تصحیح کتاب اعلام النبوه ابو حاتم رازی و ترجمه جلد چهارم تاریخ فلسفه کاپلستون است.
تفکرش، مرتبه عقل است.افلوطین، نهایت فلسفه و مرز نهایی فلسفه ارسطو، یعنی عقل را آورده در وسط قلمرو خودش جای داده است.عالم عقل در میان فلسفه شیخ یونانی جا دارد، نه در مرز و غایت آن. یعنی آنچه را که ارسطو مثلا خدا و مؤثر نهایی می دانسته، در فلسفه افلوطین، یک مرتبه ای از مراتب عالم مخلوق است.
این حرف را می شود درباره ملا صدرا هم گفت ملا صدرا به تمام معنا یک حاکم و فرمانروایی است که ملک حقایق را تسخیر کرده است و در تصرف معنوی خود دارد.آنچه در اشراق، در میان متکلمین، در نزد اهل عرفان بوده، همه را در فلسفه خود آورده است و به عبارت تمثیلی، پادشاهی است در عالم معانی که ممالک دیگر را به مملکت خود افزوده است، و به قول شاعر:آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری.حتی متفکران یونان را هم به خوبی می شناخته است.با این وجود، طبیعی است که یک دید بسیار وسیع و عمیقی در او جمع شود.
مثلا ایشان درباره عقاید حکمای یونان راجع به ماده المواد که آب باشد یا هوا اظهار نظرهای عمیقی دارد.می دانیم که طالس مثلا معتقد بود که ماده المواد، آب بود.اما آیا منظورش همین آبی که احیانا آشامیده می شود، است؟یا آیا کسی که می گفت ماده المواد، هواست، آیا همین هوای تنفسی را می گوید.اینجا ملا صدرا می آید و منظور آنها را از آب و باد و هوا و آتش بیان می کند.مثلا می گوید مراد آنها از آب، همان«و من الماء کل شی ء حی»است.حقیقت وجود است.هوا را به«نفس رحمانی»تفسیر می کند. خلاصه دیدگاههایی را عنوان می کند که امروزه مقبول و قابل پذیرش است.
شما ببینید، فیلسوفی مثل هایدگر، در مطاوی کتابهای متعددش، حرفهایی راجع به حکمای پیش از سقراط دارد که شبیه به همان سخنان ملا صدرا است.هایدگر هم، حکمای پیش از سقراط را از لحاظ قوت فکری، بسیار بالاتر از ارسطو می داند و حتی به این هم کفایت نمی کند، و به معاضدت آنها، دلایلی راهم همراه می کند.که خود به خود منجر می شود به یک تصویر دقیق و صریح از سیر فلسفه در عالم یونان، و این برای ما بسیار مغتنم است.
یا همین کتاب معروف«تساعیات»که خلاصه آن را در کتاب«آثولوجیا»جمع کرده اند.البته این «آثولوجیا»یادداشتهای یکی از بزرگترین شاگردان افلوطین به نام«آملیوس»است که بیست و دو سال شاگرد افلوطین بوده و اهل حمص و سوریه است.بعد از فوت استاد آملیوس به وطن خود در سوریه(حمص) مراجعه و یادداشتهیا وی را تنظیم می کند و این کتاب به دست«ابو عبد اللّه ناعمه حمصی»می رسد.و آن را به نام آثولوجیا به عربی ترجمه می کند و به ارسطو نسبت می دهد.این نظری است که بعضی از محققین داده اند.خلاصه، کسی که بیشترین استفاده را از این کتاب کرده، ملا صدرا است.ابن سینا و بعضی دیگر هم به این کتاب، توجه داشته اند، حتی تعلیقاتی هم بر آن نوشته اند، اما نتوانسته اند آن دید و بینش را در نظام فکری خود هضم کنند.
بنابراین ملا صدرا از لحاظ وسعت دید و قلمروهایی که در ملک فلسفه تسخیر کرده است، از هر جهت بی نظیر است.هم از جهت تعداد مسائلی که به آنها پرداخته است و هم از جهت نوع نگرش و بینش.
یک فیلسوف به سیر تاریخی مباحث هم باید نظر داشته باشد.هر چند مسائل فلسفه فقط تاریخی نیست، ماهوی هم هست.فیلسوف به ماهیت یک مسأله عطف نظر دارد.نه اینکه فقط صرف یک تأثیر و تأثر برایش مطرح باشد.خیر، ممکن است یک فیلسوف، مطلبی را هم از دیگران گرفته باشد، همه ما اندیشه هایمان را از اطرافیان و گذشتگان گرفته ایم. ولی تنها یک فیلسوف اهل دقت و تأمل است که در ماهیت مسأله توغل می کند، آن را مورد تحلیل و تدقیق قرار می دهد و یک دید تازه ای از آن به دست می دهد.این صرف تأثیر و تأثر نیست.از آنجا شروع می شود ولی به آن خلاصه نمی شود.به تحلیل و تکمیل و تعمیق می رسد.
ملا صدرا از این جهت واقعا نابغه بوده است.به جرأت می توان گفت که مسائل تاریخ فلسفه از یونان تا زمان خودش را در چنگ داشته است و هر وقت که سراغ یک مسأله فلسفی می رود و از یک مقوله فلسفی بحث می کند، قوی ترین مباحث را تحویل می دهد.هر مسأله ای را مثل حاذق ترین فیلسوف آن مکتب بحث می کند.
گاهی موضوعی که در مکتبهای فلسفی پیش از او، مبهم و مجمل بوده آن را پرداخته و وارد فلسفه خود کرده و در واقع آن موضوع فلسفی را احیاء کرده است. مثل همین مبحث گسترده«اصاله الوجود».این یک بحث ابداعی تازه ای نبود.در یونان یک سابقه تاریخی دارد، در افکار افلاطون رگه هایی از این بحث را می توان یافت.ارسطو به شکلی از آن سخن گفته است، چون ارسطو، موضوع ما بعد الطبیعه را موجود بما هو موجود قرار می دهد.اما علی رغم همه این اشارات تفصیل و ایضاحی در کار او نیست.ارسطو، با وجود اینکه«انتولوژی»وجودشناسی دارد، بحث مهمی تحت عنوان اصالت الوجود در مباحث او دیده نمی شود و با ضعیف و بی رمق است.
ابن سینا هم، مباحث وجودشناسی دارد ولی تقریبا انتولوژی او شبیه به انتولوژی ارسطویی است.البته با یک تفسیر ابتکاری و بدیعی از وجودشناسی ارسطویی که مورد قبول ارسطوشناسان دیگر هم نیست.پس وجودشناسی ابن سینا هم، یک تفسیری است از همان انتولوژی ارسطو، طرح دیگری نیست، نظام نوینی محسوب نمی شود، اساس همان تفکرات ارسطوست، با تفسیر بسیار بدیع و منسجمی ارائه شده است.
به ملا صدرا که می رسیم، می بینیم که وجودشناسی او فرق می کند.یک وجودشناسی دیگری است، غیر از آنچه که میراث ارسطوست.بحث از حقیقت وجود ظهور و بطون وجود و اصالت وجود و بساطت وجود است.بله، از ابن عربی و افکار او سود می برد.یعنی در بنای کاخ عظیم وجودشناسی خود به آراء ابن عربی نظر دارد اما در عین حال محدود به یافته ها و نوشته های ابن عربی نیست.ولی به صراحت می توان گفت این وجودشناسی غیر همه آنهاست و این در فلسفه بسیار مهم است.
شما به همین کتاب اسفار ایشان توجه کنید.وقتی راجع به موضوع علم الهی صحبت می کند، فلسفه را همان علم الهی به شمار می آورد، یعنی فلسفه نزد ملا صدرا همان حکمت در نزد ارسطوست.چون ارسطو میان حکمت و فلسفه فرق می گذاشت و فلسفه را که موضوعا هم با حکمت، در نزد او، فرق می کند، اعم از حکمت می گیرد.در نزد ارسطو، حکمت همان«علم اعلی»و«علم الهی»به تعبیر خودشان«سوفیا»است.به تعبیر دیگر ارسطو علم طبیعی و علم تعلیمی را حکمت نمی خواند.ملا صدرا هم در حکمت متعالیه خود حساب حکمت را از فلسفه جدا می کند.
اما ملا صدرا از حکمت یا فلسفه دو تعریف دارد یکی همان«تشبه به اله»است که از افلاطون هم این تعریف را سراغ داریم.یکی هم همان«الحکمه هو العلم بالاشیاء علی ما هی علیه»است.یعنی حکمت همان علم به حقایق اشیاست چنان که هستند.آن
وقت، بعد از آنکه تقسیمات حکمت را می آورد، در قسمت بعد، برای اثبات اینکه حکمت علم به معنی واقعی کلمه علم است، تلاش می کند.مرادش هم این است که بگوید ما در این علم می خواهیم هر مسأله ای را از طریق برهان و به نحو مستدل اثبات کنیم، بلافاصله این سؤال را مطرح می کند که در قضایای علوم برهانی نسبت محمولات با موضوعات آن چیست و معنای این که در مسائل برهانی محمول از عوارض ذاتیه موضوع است چیست.طرح این مسأله در همان آغاز بحث وجود دلالت دارد بر اینکه ما با فیلسوفی مواجهیم که سعی دارد مسائل علم الهی را با یک روش کاملا برهانی تبیین نماید.
مثلا از وجود و عوارض ذاتیه آن بحث می کند، این بحث عوارض ذاتیه یک بحث مهمی است که ابن سینا در کتاب برهان آورده اما در علم الهی و خاصه در مبحث وجود مورد تأکید قرار نداده است.آن وقت یک کشف جدیدی می کند که البته به نحو اجمال در فلسفه های پیش از او وجود داشته است و ملا صدرا آن را از قبیل عوارض ذاتیه وجود قلمداد می کند و آن قضیه مهم و اساسی«تشکیک»است.ملا صدرا مسأله تشکیک را از مباحث و مسائل عمده وجود قرار می دهد.این مسأله تشکیک را به عقیده بنده ارسطو هم داشته ولی آن طور که بعدا به دست ملا صدرا واضح و برهانی می شود، نیآورده است.این را بنده مدتها پیش دریافتم و از اینکه برخی دیگر از آقایان هم به آن رسیده اند، خیلی خوشحالم.یعنی این برداشت از ارسطو در عالم اسلام سابقه ندارد و باید این را به حساب کشفیات ارسطوشناسان معاصر گذاشت.برخلاف آنچه مرحوم حاجی سبزواری در منظومه از مشائیان نقل می کند، ارسطو قایل به«تشکیک»بوده است. حاجی از آنها نقل می کند که«و عند مشائیه حقایق تباینت و هو لدی زاهق»اصلا مدار تفکر ارسطو بر تشکیک وجود بوده است.وقتی که صحبت از تقدم جوهر بر عرض می کند، معنایی غیر از تشکیک ندارد. می بینیم، ارسطو حتی قواعد تشکیک را هم وضع می کند و می گوید اگر وجود تشکیکی شد، قواعد و قوانین خاصی دارد که آنها را یک به یک می آورد.
ملا صدرا هم می آید تشکیک را جزء عوارض عام وجود قرار می دهد و به آن صورتی که مستحضرید از وجود و مراتب تشکیکی آن سخن به میان می آورد. نوآوری او منحصر در این موضوع هم نمی شود، شما هر جای اسفار را ببینید، این دست نوآوریها وجود دارد مکتب تأسیسی است نه تأکیدی.مسائل را ممکن است از دیگران گرفته باشد، ولی آنها را در نظام فلسفی اش تحلیل می کند، جرح و تعدیل می کند. حتی نقد و تزییف دارد، اضافات، ابتکارات دارد، همه اینها هست.گویا آن مسأله برای اولین بار است که طرح می شود و یا مرده ای بوده که احیا شده است.به اندازه کافی هم به انظار و اقوال دیگران می پردازد و از این جهت شانه خالی نمی کند.
اما موضوع کشف و برهان کشفی داستانی دیگر دارد.از دیدگاه ملا صدرا، کشف تقدم ذاتی بر برهان دارد، یعنی کشف و برهان در طول هم هستند، نه اینکه هر یک به موازات هم و در عرض یکدیگر گره از معضلات فکری بشر بگشایند.خیر، اول کشف است، بعد برهان.در مکتب متعالیه اصولا مراتب طولی است.بنابراین در درجات معرفت هم باید یک سلسله مراتب طولی باشد، و در این سلسله مراتب طولی، کشف یک تقدم ذاتی دارد.اینجا مراد از تقدم، تقدم بر برهان است.لذا بدون کشف، برهان هم کاری از پیش نمی برد و می لنگد.به تعبیر زیبای مولانا:
با عصا کوران اگر ره دیده اند
در پانه خلق روشن دیده اند
اینجا، عصا استدلال است.باید یک راهی را ابتدائا عده ای روشندل رفته باشند، تا برهان، اصل وجود آن را بتواند ثابت کند.بنابراین اگر عده ای هم این راه را با عصای استدلال رفته و یا می روند، آنها در پناه خلق و مردمی این راه را می پیمایند که قبلا این طریق را طی کرده اند.پس یکی از ابتکارات ارزشمند صدر المتألهین همین روش اوست. به اصطلاح او مطالب کشفی را که به راحتی به دام کسی نمی آید، برهانی کرده و به آنها صبغه عقلی داده است.
حالا باید دید که کشف یعنی چه؟تصور خیلی ها از کشف، یک تصور خام و بی اساس است.بعضی ها خیال می کنند کشف، یعنی در یک کنجی نشستن و چیزی را از دل عبور دادن.کشف را با خواطر و هواجس نفسانی یا وساوس شیطانی اشتباه گرفته اند. خیر، این کشف نیست.کشف یک اصطلاح خاصی است که در قالب این گونه تصورات نمی گنجد.کشف یعنی انسان از طریق سلوک و یا«اطوار ولایت»به یک حقیقتی دست پیدا کند.میان کشف و اطوار ولایت، ملازمه است.در واقع این«ولی»است که صاحب کشف است.حتی درجات آن با درجات ولایت، متلازم است.
آن وقت اگر یک کشفی، حقیقی بود، یعنی شیطانی نبود و از هواجس نفسانی محسوب نمی شد، کشفی که صادر از مقام حکمت و از مقام ولایت کلیّه، بود، این کشف هیچ گاه نقض نمی شود.منافاتی با برهان ندارد، مفاد آن همان مفاد براهین عقلی است. فوق برهان است، اما ضد برهان نیست.
غزالی در جایی به این مسأله اشاره دارد، غزالی با وجود اینکه اصلا با عقل مخالف است و جز منطق به کاوشهای عقلی چندان بهایی نمی دهد، یک جایی همین مسأله را طرح می کند و می گوید:«کشف و شهود و رأی عقل و برهان است، نه اینکه مقابل و ضد آن باشند»، یکی ورای دیگری است.چون اساسا هر چیزی که ضد برهان باشد و علیه او برهانی اقامه شود قابل قبول نیست.
به نظر می رسد در تاریخ فلسفه، از گذشته تا حال، کمتر کسی مثل ملا صدرا موفق به این کار شده باشد. یعنی به این درجه از دقت و مراقبت، مطالب کشفی را برهانی کرده باشد.
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی، به دوستانتان معرفی کنید.
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.