تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

ارائه‌ی فایل پاورپوینت کامل داستان ولادت امام زمان (ع) – تجربه‌ای خاص و متمایز!

پاورپوینتی حرفه‌ای و متفاوت:

فایل فایل پاورپوینت کامل داستان ولادت امام زمان (ع) شامل 75 اسلاید جذاب و کاملاً استاندارد است که برای چاپ یا ارائه در PowerPoint آماده شده‌اند.

ویژگی‌های برجسته فایل فایل پاورپوینت کامل داستان ولادت امام زمان (ع):

  • طراحی خلاقانه و حرفه‌ای: فایل فایل پاورپوینت کامل داستان ولادت امام زمان (ع) به شما این امکان را می‌دهد که مخاطبان خود را با یک طراحی خیره‌کننده جذب کرده و پیام خود را به بهترین شکل انتقال دهید.
  • سادگی در استفاده: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل داستان ولادت امام زمان (ع) به گونه‌ای طراحی شده‌اند که استفاده از آن‌ها بسیار آسان باشد و نیاز به تنظیمات اضافی نداشته باشید.
  • آماده برای ارائه: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل داستان ولادت امام زمان (ع) با کیفیت بالا و بدون نیاز به ویرایش، آماده استفاده هستند.

کیفیت تضمین‌شده با دقت بالا:

فایل فایل پاورپوینت کامل داستان ولادت امام زمان (ع) با رعایت بالاترین استانداردهای طراحی تولید شده است. بدون نقص یا بهم‌ریختگی، تمامی اسلایدها آماده برای یک ارائه بی‌نقص و حرفه‌ای هستند.

نکته مهم:

هرگونه تفاوت احتمالی در توضیحات ممکن است به دلیل نسخه‌های غیررسمی باشد. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل داستان ولادت امام زمان (ع) با دقت و حرفه‌ای تنظیم شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل داستان ولادت امام زمان (ع) را دانلود کنید و ارائه‌ای حرفه‌ای و تأثیرگذار داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل داستان ولادت امام زمان (ع) :

داستان ولادت امام زمان عج در منابع مختلف نقل شده است که برخی منابع با برخی دیگر اندکی تفاوت دارند که قابل جمع هستند

در روایتی از محمد بن عبد الله نقل شده است که؛

قَصَدْتُ حَکیمَهَ بِنْتَ مُحَمَّدٍ(ع) فَقُلْتُ یا سَیدَتِی: حَدِّثِینِی بِوِلَادَهِ مَوْلَای وَ غَیبَتِهِ(ع)!

قَالَتْ : نَعَمْ! کانَتْ لِی جَارِیهٌ یقَالُ لَهَا نَرْجِسُ فَزَارَنِی ابْنُ أَخِی(ع) وَ أَقْبَلَ یحِدُّ النَّظَرَ إِلَیهَا فَقُلْتُ لَهُ: یا سَیدِی لَعَلَّک هَوِیتَهَا فَأُرْسِلُهَا إِلَیک!

فَقَالَ: لَا یا عَمَّهِ! لَکنِّی أَتَعَجَّبُ مِنْهَا!

فَقُلْتُ: وَ مَا أَعْجَبَک؟!!

فَقَالَ: سَیخْرُجُ مِنْهَا وَلَدٌ کرِیمٌ عَلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الَّذِی یمْلَأُ اللَّهُ بِهِ الْأَرْضَ عَدْلًا وَ قِسْطاً کمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً!

فَقُلْتُ: فَأُرْسِلُهَا إِلَیک یا سَیدِی!

فَقَالَ: اسْتَأْذِنِی فِی ذَلِک أَبِی!

بعد از رحلت امام حسن عسکری(ع) به خدمت حکیمه خاتون رسیدم.

گفتم: ای بانوی من! چگونگی ولادت با سعادت و غیبت آن حضرت(ع) را برای من شرح دهید! فرمود: باشد! من کنیزی داشتم که نامش نرجس بود. روزی پسر برادرم امام حسن عسکری(ع) بدیدن من آمد، و سخت به وی نظر دوخت. گفتم: اگر مایل هستید او را نزد شما روانه می کنم؟

فرمود: نه عمه جان! ولی من از وی در شگفتم. گفتم از چه چیز تعجب می کنید؟

فرمود: عنقریب فرزند بزرگواری از وی به وجود می آید که خداوند زمین را بوسیله او پر از عدل و داد می کند، پس از آن که پر از ظلم و ستم شده باشد.

گفتم: من او را نزد شما می فرستم.

فرمود: در این خصوص از پدرم اجازه بگیر؟!

حکیمه می گوید:

فَلَبِسْتُ ثِیابِی وَ أَتَیتُ مَنْزِلَ أَبِی الْحَسَنِ(ع) فَسَلَّمْتُ وَ جَلَسْتُ فَبَدَأَنِی وَ قَالَ:

یا حَکیمَهُ! ابْعَثِی بِنَرْجِسَ إِلَی ابْنِی أَبِی مُحَمَّدٍ(ع)!

قَالَتْ: فَقُلْتُ: یا سَیدِی! عَلَی هَذَا قَصَدْتُک أَنْ أَسْتَأْذِنَک فِی ذَلِک!

فَقَالَ: یا مُبَارَکهُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَک وَ تَعَالَی أَحَبَّ أَنْ یشْرِکک فِی الْأَجْرِ وَ یجْعَلَ لَک فِی الْخَیرِ نَصِیباً!

من هم لباس پوشیدم و به منزل امام علی النقی(ع) رفتم و سلام کرده نشستم.

حضرت(ع) ابتداء به سخن کرد و فرمود:

حکیمه! نرجس را نزد فرزندم بفرست.

عرض کردم: آقا من برای همین مطلب نزد شما آمده ام.

فرمود: خداوند می خواهد تو را در ثواب آن شریک گرداند و تو از این خیر بهره مند کند.

حکیمه می گوید:

فَلَمْ أَلْبَثْ أَنْ رَجَعْتُ إِلَی مَنْزِلِی وَ زَینْتُهَا وَ وَهَبْتُهَا لِأَبِی مُحَمَّدٍ(ع) وَ جَمَعْتُ بَینَهُ وَ بَینَهَا فِی مَنْزِلِی فَأَقَامَ عِنْدِی أَیاماً ثُمَّ مَضَی إِلَی وَالِدِهِ وَ وَجَّهْتُ بِهَا مَعَهُ!

بی درنگ به خانه برگشتم و نرجس را زینت کرده و در خانه خودم وسیله زفاف آنها را فراهم نمودم.

سپس حضرت(ع) چند روز بعد باتفاق نرجس نزد پدر بزرگوارش رفت.

حکیمه می گوید:

فَمَضَی أَبُو الْحَسَنِ(ع) وَ جَلَسَ أَبُو مُحَمَّدٍ(ع) مَکانَ وَالِدِهِ وَ کنْتُ أَزُورُهُ کمَا کنْتُ أَزُورُ وَالِدَهُ فَجَاءَتْنِی نَرْجِسُ یوْماً تَخْلَعُ خُفِّی وَ قَالَتْ:

یا مَوْلَاتِی نَاوِلْنِی خُفَّک!!

فَقُلْتُ: بَلْ أَنْتِ سَیدَتِی وَ مَوْلَاتِی وَ اللَّهِ لَا دَفَعْتُ إِلَیک خُفِّی لِتَخْلَعِیهِ وَ لَا خَدَمْتِینِی بَلْ أَخْدُمُک عَلَی بَصَرِی!

فَسَمِعَ أَبُو مُحَمَّدِِ(ع) ذَلِک فَقَالَ:

جَزَاک اللَّهُ خَیراً یا عَمَّهِ!

بعد از رحلت امام علی النقی(ع) آن حضرت(ع) بجای پدر نشست.

من هم مانند سابق که به دیدن امام علی النقی(ع) نائل می گشتم، به ملاقات ایشان نیز می رفتم.

یک روز که به خانه آن حضرت(ع) رفته بودم نرجس آمد کفش از پایم درآورد و گفت:

ای بانوی من! بگذار کفش شما را بردارم!

گفتم: بانو و سرور من تو هستی، به خدا قسم نمی گذارم و خدمت تو را رضایت نمی دهم.

من خدمت تو را بر روی چشم می پذیرم.

وقتی امام(ع) گفتگوی ما را شنید فرمود:

عمه! خدا پاداش نیک به تو مرحمت فرماید.

حکیمه می گوید:

فَجَلَسْتُ عِنْدَهُ إِلَی وَقْتِ غُرُوبِ الشَّمْسِ فَصِحْتُ بِالْجَارِیهِ وَ قُلْتُ:

نَاوِلِینِی ثِیابِی لِأَنْصَرِفَ!

فَقَالَ: یا عَمَّتَاهْ! بِیتِی اللَّیلَهَ عِنْدَنَا فَإِنَّهُ سَیولَدُ اللَّیلَهَ الْمَوْلُودُ الْکرِیمُ عَلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الَّذِی یحْیی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا!

من تا غروب آفتاب خدمت امام(ع) بودم و با نرجس صحبت می کردم، آنگاه برخاستم که لباس بپوشم که بروم، امام(ع) فرمود:

عمه! امشب را نزد ما بمان که در این شب مولود مبارکی متولد می شود که زمین مرده را زنده می گرداند.

حکیمه می گوید: به امام عرض کردم:

مِمَّنْ یا سَیدِی؟ وَ لَسْتُ أَرَی بِنَرْجِسَ شَیئاً مِنْ أَثَرِ الْحَمْلِ؟

فَقَالَ: مِنْ نَرْجِسَ لَا مِنْ غَیرِهَا!

قَالَتْ: فَوَثَبْتُ إِلَی نَرْجِسَ فَقَلَبْتُهَا ظَهْراً لِبَطْنٍ فَلَمْ أَرَ بِهَا أَثَراً مِنْ حَبَلٍ فَعُدْتُ إِلَیهِ فَأَخْبَرْتُهُ بِمَا فَعَلْتُ فَتَبَسَّمَ ثُمَّ قَالَ: لِی إِذَا کانَ وَقْتُ الْفَجْرِ یظْهَرُ لَک بِهَا الْحَبَلُ لِأَنَّ مَثَلَهَا مَثَلُ أُمِّ مُوسَی لَمْ یظْهَرْ بِهَا الْحَبَلُ وَ لَمْ یعْلَمْ بِهَا أَحَدٌ إِلَی وَقْتِ وِلَادَتِهَا لِأَنَّ فِرْعَوْنَ کانَ یشُقُّ بُطُونَ الْحَبَالَی فِی طَلَبِ مُوسَی وَ هَذَا نَظِیرُ مُوسَی(ع)!

این مولود مبارک از چه زنی خواهد بود؟

من که چیزی در نرجس نمی بینم؟

فرمود: با این وصف فقط از نرجس خواهد بود!

سپس من نزدیک نرجس رفتم و او را نگریستم اثری از حمل در وی ندیدم!

لذا رفتم موضوع را به امام(ع) هم اطلاع دادم.

حضرت(ع) تبسمی نمود و فرمود:

عمه! موقع طلوع فجر اثر حملش آشکار می شود و او مانند موسی(ع) است. (که مانند مادر موسی(ع) آثار آبستنی در نرجس مشهود نبود و تا موقع تولد موسی هیچ کس اطلاع نداشت.)

حکیمه می گوید:

فَلَمْ أَزَلْ أَرْقُبُهَا إِلَی وَقْتِ طُلُوعِ الْفَجْرِ وَ هِی نَائِمَهٌ بَینَ یدَی لَا تَقْلِبُ جَنْباً إِلَی جَنْبٍ حَتَّی إِذَا کانَ فِی آخِرِ اللَّیلِ وَقْتَ طُلُوعِ الْفَجْرِ وَثَبَتْ فَزِعَهً فَضَمَمْتُهَا إِلَی صَدْرِی وَ سَمَّیتُ عَلَیهَا فَصَاحَ أَبُو مُحَمَّدٍ(ع) وَ قَالَ:

اقْرَئِی عَلَیهَا إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِی لَیلَهِ الْقَدْرِ!

فَأَقْبَلْتُ أَقْرَأُ عَلَیهَا وَ قُلْتُ لَهَا مَا حَالُک قَالَتْ ظَهَرَ الْأَمْرُ الَّذِی أَخْبَرَک بِهِ مَوْلَای فَأَقْبَلْتُ أَقْرَأُ عَلَیهَا کمَا أَمَرَنِی فَأَجَابَنِی الْجَنِینُ مِنْ بَطْنِهَا یقْرَأُ کمَا أَقْرَأُ وَ سَلَّمَ عَلَی!

فَفَزِعْتُ لِمَا سَمِعْتُ فَصَاحَ بِی أَبُو مُحَمَّدٍ(ع) لَا تَعْجَبِی مِنْ أَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَک وَ تَعَالَی ینْطِقُنَا بِالْحِکمَهِ صِغَاراً وَ یجْعَلُنَا حُجَّهً فِی أَرْضِهِ کبَاراً فَلَمْ یسْتَتِمَّ الْکلَامَ حَتَّی غِیبَتْ عَنِّی نَرْجِسُ فَلَمْ أَرَهَا کأَنَّهُ ضُرِبَ بَینِی وَ بَینَهَا حِجَابٌ فَعَدَوْتُ نَحْوَ أَبِی مُحَمَّدٍ ع وَ أَنَا صَارِخَهٌ فَقَالَ لِی:

ارْجِعِی یا عَمَّهِ! فَإِنَّک سَتَجِدِیهَا فِی مَکانِهَا

تا هنگام طلوع فجر پیوسته مراقب نرجس بودم، او نزد من خوابیده و گاهی پهلو به پهلو می گشت.

نزدیک طلوع فجر ناگهان برخاستم و به سوی او شتافتم و او را به سینه چسبانیدم و نام خدا را بر او خواندم.

امام(ع) با صدای بلند فرمود:

عمه! سوره (انا انزلناه) بر او قرائت کن.

از نرجس پرسیدم حالت چطور است؟

گفت: آنچه امام(ع) فرمود ظاهر گردید.

وقتی به قرائت سوره انا انزلناه پرداختم آن جنین نیز در شکم مادر با من می خواند بعد به من سلام کرد.

وقتی صدای او را شنیدم وحشت کردم!

امام حسن عسکری(ع) صدا زد:

عمه! از کار خداوند تعجب مکن! که ذات حق ما را از کوچکی با حکمت گویا و در روی زمین حجت خود می گرداند.

هنوز سخن امام تمام نشده بود که نرجس از نظرم ناپدید گشت مثل اینکه میان من و او پرده ای آویختند.

از این رو فریادکنان به سوی امام(ع) شتافتم.

حضرت(ع) فرمود:

عمه! برگرد که او را در جای خود خواهی دید.

حکیمه می گوید:

فَرَجَعْتُ فَلَمْ أَلْبَثْ أَنْ کشِفَ الْحِجَابُ بَینِی وَ بَینَهَا وَ إِذَا أَنَا بِهَا وَ عَلَیهَا مِنْ أَثَرِ النُّورِ مَا غَشِی بَصَرِی وَ إِذَا أَنَا بِالصَّبِی سَاجِداً عَلَی وَجْهِهِ جَاثِیاً عَلَی رُکبَتَیهِ رَافِعاً سَبَّابَتَیهِ نَحْوَ السَّمَاءِ وَ هُوَ یقُولُ:

أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیک لَهُ وَ أَنَّ جَدِّی رَسُولُ اللَّهِ(ص) وَ أَنَّ أَبِی أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ(ع) ثُمَّ عَدَّ إِمَاماً إِمَاماً إِلَی أَنْ بَلَغَ إِلَی نَفْسِهِ فَقَالَ:

اللَّهُمَّ أَنْجِزْ لِی وَعْدِی وَ أَتْمِمْ لِی أَمْرِی وَ ثَبِّتْ وَطْأَتِی وَ امْلَأِ الْأَرْضَ بِی عَدْلًا وَ قِسْطاً

وقتی مراجعت کردم چیزی نگذشت که پرده برداشته شد و دیدم نوری از او می درخشد که دیدگانم را خیره می کند.

سپس دیدم طفلی سجده می کند، بعد روی زانو نشست و در حالی که انگشتان بسوی آسمان داشت، گفت:

[اشْهَدُ انْ لا الهَ الَّا اللَّه وَ انَّ جَدّی رَسُولُ اللَّه(ص) و انّ ابی امیرُ الْمُؤْمِنینَ (ع)]

آنگاه تمام امامان را نام برد تا به خودش رسید و سپس گفت:

خداوندا! آنچه به من وعده فرموده ای مرحمت کن و سرنوشتم را به انجام برسان!

قدم هایم را ثابت بدار و به وسیله من زمین را پر از عدل و داد کن!

حکیمه می گوید: در این هنگام؛

فَصَاحَ أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ(ع) فَقَالَ:

یا عَمَّهِ! تَنَاوَلِیهِ فَهَاتِیهِ فَتَنَاوَلْتُهُ وَ أَتَیتُ بِهِ نَحْوَهُ فَلَمَّا مَثُلْتُ بَینَ یدَی أَبِیهِ وَ هُوَ عَلَی یدَی سَلَّمَ عَلَی أَبِیهِ فَتَنَاوَلَهُ الْحَسَنُ(ع) وَ الطَّیرُ تُرَفْرِفُ عَلَی رَأْسِهِ فَصَاحَ بِطَیرٍ مِنْهَا فَقَالَ لَهُ:

احْمِلْهُ وَ احْفَظْهُ وَ رُدَّهُ إِلَینَا فِی کلِّ أَرْبَعِینَ یوْماً فَتَنَاوَلَهُ الطَّائِرُ وَ طَارَ بِهِ فِی جَوِّ السَّمَاءِ وَ أَتْبَعَهُ سَائِرُ الطَّیرِ فَسَمِعْتُ أَبَا مُحَمَّدٍ(ع) یقُولُ:

أَسْتَوْدِعُک الَّذِی اسْتَوْدَعَتْهُ أُمُّ مُوسَی(ع) فَبَکتْ نَرْجِسُ فَقَالَ لَهَا:

اسْکتِی فَإِنَّ الرَّضَاعَ مُحَرَّمٌ عَلَیهِ إِلَّا مِنْ ثَدْیک وَ سَیعَادُ إِلَیک کمَا رُدَّ مُوسَی(ع) إِلَی أُمِّهِ وَ ذَلِک قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَ فَرَدَدْناهُ إِلی أُمِّهِ کی تَقَرَّ عَینُها وَ لا تَحْزَنَ

امام حسن عسکری(ع) با صدای بلند فرمود:

عمه! او را بگیر و نزد من بیاور.

وقتی او را در بغل گرفته نزد پدر بزرگوارش بردم، به پدر سلام کرد.

حضرت(ع) هم او را در آغوش گرفت، ناگهان دیدم مرغانی چند دور سر او در پروازند.

امام (ع) یکی از آن مرغان را صدا زد و فرمود:

این طفل را ببر نگهداری کن و در هر چهل روز به ما برگردان!

مرغ او را برداشت و پرواز نمود و سایر مرغان نیز به دنبال او به پرواز در آمدند، و می شنیدم که امام حسن عسکری(ع) می فرمود:

تو را به خدائی می سپارم که مادر موسی(ع) فرزند خود را به او سپرد.

نرجس خاتون گریست.

امام(ع) فرمود:

آرام باش که جز از پستان تو شیر نمی مکد. عنقریب او را نزد تو می آورند همان طور که موسی(ع) را به مادرش برگردانیدند.

و این قول خداوند است که در قرآن می فرماید:

ما او را بسوی مادرش بازگرداندیم تا دیده اش روشن

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *