تعداد بازدید
3 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت کامل دوران غربت جهاد و مبارزه؛ انتخابی هوشمند برای ارائه‌های حرفه‌ای

با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل دوران غربت جهاد و مبارزه، محتوای خود را در قالب 64 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.

چرا باید از پاورپوینت استفاده کنید؟

  1. چیدمان دقیق و کاربرپسند: فایل پاورپوینت کامل دوران غربت جهاد و مبارزه با طراحی ساختاریافته و اصولی، مخاطب را به‌خوبی درگیر محتوا می‌کند.
  2. صرفه‌جویی در زمان: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل دوران غربت جهاد و مبارزه آماده‌ی استفاده هستند؛ بدون نیاز به هیچ‌گونه ویرایش.
  3. نمایش با وضوح بالا: کیفیت طراحی در فایل پاورپوینت کامل دوران غربت جهاد و مبارزه به‌گونه‌ای است که در هر صفحه‌نمایشی عالی به‌نظر می‌رسد.

هشدار: استفاده از نسخه‌های ناقص فایل پاورپوینت کامل دوران غربت جهاد و مبارزه ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل دوران غربت جهاد و مبارزه، کیفیت تضمین‌شده دارد.

هم‌اکنون فایل فایل پاورپوینت کامل دوران غربت جهاد و مبارزه را دریافت کنید و تأثیرگذارترین ارائه‌ خود را آغاز کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل دوران غربت جهاد و مبارزه :

در روز‌هایی که بر ما گذشت، مبارز دیرین نهضت اسلامی زنده‌یاد محمد مهرآئین روی از جهان برگرفت و رهسپار دیار باقی گشت. او در دوران غربت جهاد، پذیرای رنج‌های این طریق ارجمند شد و سال‌ها پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز دو فرزند خویش را فدای اعتلای نظام اسلامی نمود. اینک و به همین مناسبت، گفت‌وشنودی از آن مرحوم را به شما تقدیم می‌داریم که طی آن به بازگویی خاطرات سال‌های مبارزات پیش از انقلاب پرداخته است. امید آنکه تاریخ پژوهان انقلاب و عموم علاقه‌مندان را مفید و مقبول آید.

شاید بهتر باشد گفت‌وگو را از این نقطه شروع کنیم که چرا به شما می‌گویند «ممد جودو»؟

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم و به نستعین. «ممد جودو» یکی از القاب من است. به من «ممد موتوری» و «ممد داوودی» هم می‌گویند. علتش این است که من در دهه ضمن کار کردن، ورزش را هم به شکل جدی پیگیری می‌کردم و به علت علاقه‌ای که به ورزش‌های رزمی داشتم، ابتدا به کلاس کاراته استاد وارسته رفتم و پس از مدتی با یک استاد جودوی فرانسوی آشنا شدم که در من عشق عجیبی را به این ورزش به وجود آورد، به‌طوری که بعد از مدت کوتاهی توانستم تمام فنون را یاد بگیرم و به بقیه هم یاد بدهم. این مهارت در سال‌های بعد – که در خط مبارزه افتادم- خیلی به دردم خورد، چون در صحنه مبارزه قطعاً برخورداری از قدرت بدنی، بسیار مهم است.

اساساً چه شد که به عرصه مبارزات آن هم از نوع مسلحانه سوق یافتید؟

من در یک خانواده متدین و محروم در شهرستان محلات به دنیا آمده بودم. پدرم یک کارگر زحمتکش و مادرم از خانواده‌ای روحانی و سادات بود که از همان کودکی در تربیت دینی ما اهتمام زیادی داشت. من در کودکی به مکتب رفتم و در آنجا کمی با مقدمات قرائت قرآن آشنا شدم. بعد به تهران آمدیم و در دبستان شروع به درس خواندن کردم، ولی بعد از مدتی پدرم بیمار شد و برای اینکه بتوانم به معاش خانواده کمک کنم، ترک تحصیل کردم! یکی از شانس‌های بزرگ زندگی‌ام این بود که در این سن، نزد یکی از شاگردان عارف بزرگ شیخ رجبعلی خیاط به بلورفروشی مشغول شدم و از ایشان چیز‌های بسیاری آموختم. ساله بودم که پدرم از دنیا رفت و من عملاً نان‌آور اصلی خانواده پنج نفری‌مان شدم. فشار زندگی، احساس تبعیض و ظلم در جامعه و اختلاف طبقاتی خانواده‌های پایین شهر و بالای شهر، مرا به فکر انداخت تا علل این جور و ستم‌ها را بفهمم. در سال مدتی در یک خیاطی و بعد هم در یک کتابفروشی شاگردی کردم. بعد یکی از آشنایان مرا به انسانی متدین و بزرگوار به نام آقای لولاچیان معرفی کرد که تا سال نزد ایشان شاگردی کردم و از طریق ایشان با فدائیان اسلام، مؤتلفه و دیگر گروه‌های مذهبی با مشی مسلحانه آشنا شدم.

اولین گروهی که به شکل جدی با آن‌ها آشنا شدید و کار کردید، کدام گروه بود؟

در مغازه آقای لولاچیان گاهی شهید آیت‌الله مطهری، آقای هاشمی رفسنجانی و شهید عراقی می‌آمدند و از این طریق با مؤتلفه آشنا شدم و شب‌ها به مسجد شیخ علی می‌رفتم که پایگاهی برای فعالیت جوانان متدین و پرشور بود.

شهید صادق امانی در این مسجد درس می‌داد. اینطور نیست؟

بله، ایشان بود که در ارشاد جوانان تلاش و پشتکار عجیبی داشت. البته افراد دیگری هم بودند که دروس مختلف را آموزش می‌دادند، اما عمده تمرکز روی ایشان بود. من آنجا با مبانی اسلام و قرآن آشنا شدم و دیگر گروه‌های مبارز را شناختم.

بعد از رحلت آیت‌الله بروجردی با حرکت حضرت امام آشنا شدم و از نزدیک شاهد قیام خرداد بودم. خشونت رژیم و حضور مستمر امریکایی‌ها در ایران، هر روز بر تنفرم از رژیم مزدور شاه می‌افزود و برای ادامه مبارزه با رژیم پهلوی به من انگیزه بیشتری می‌داد.

اشاره کردید که به آموزش جودو پرداختید. به چه کسانی درس می‌دادید؟

بعضی از مخالفان رژیم شاه در بازار کار می‌کردند و از من خواستند به آن‌ها جودو و کاراته یاد بدهم تا بتوانند هنگامی که با حادثه‌ای روبه‌رو می‌شوند، مقاومت کنند. این آموزش‌ها به شکل مخفی انجام می‌شد. مدتی که گذشت، با مرحوم عظیمی آشنا شدم که در میدان هفتم تیر مغازه کتابفروشی داشت و در زیرزمین آنجا کلاس‌های جودو و کاراته را راه انداختیم. به‌تدریج علاقه‌مندان یادگیری این دو ورزش خیلی زیاد شدند و در نتیجه رفت و آمد به کتابفروشی زیاد شد و برای اینکه جلب نظر نکنیم و مأموران ساواک سراغمان نیایند، ناچار شدیم همه مسائل امنیتی را رعایت کنیم.

چگونه با سازمان موسوم به مجاهدین خلق آشنا شدید و نحوه فعالیت شما در آن سازمان چگونه بود؟

از طریق همین کلاس با آن‌ها آشنا شدم. پیش از آن سازمان اعضای خود را برای آموزش دیدن به لبنان و سوریه می‌فرستاد. آن‌ها وقتی از توانایی‌هایم در آموزش جودو و کاراته باخبر شدند، مسئولیت آموزش اعضایشان را به من واگذار کردند. این کلاس‌های آموزشی ادامه داشت و هر روز هم شاگردانم زیادتر می‌شدند تا وقتی که در سال ، ساواک توانست با حمله‌های برق‌آسا به خانه‌های تیمی، دست به دستگیری‌های وسیع بزند. یادم است یک شب توانستند خانه تیمی را کشف کنند! از آن به بعد بود که اعضای سازمان مجاهدین فرار کردند و مخفی و عده زیادی هم دستگیر شدند. من هم آموزش‌ها را محدود کردم و به شکل کاملاً مخفیانه به کار ادامه دادم.

در طول مبارزات چند بار و چگونه دستگیر شدید؟

کلاً سه بار دستگیر شدم. بار اول به دلیل شرکت در عملیات ناموفق گروگانگیری شهرام، پسر اشرف بود. ماجرا از این قرار بود که من در یک خانه تیمی در خیابان حشمت‌الدوله حوالی خیابان آذربایجان، با چند نفر دیگر زندگی می‌کردم. علیرضا زمردیان مسئول این خانه تیمی بود و یک روز به ما گفت: سازمان دستور داده است شهرام، پسر اشرف پهلوی را بدزدیم و به این شکل رژیم را مجبور کنیم زندانیان سیاسی ما را آزاد کند! جلسه‌ای با شرکت احمد رضایی، محمد حنیف‌نژاد، رسول مشکین‌فام، حسین آلادپوش، محسن فاضل، سیدی کاشانی، زمردیان و من تشکیل شد و اجرای طرح را به عهده من گذاشتند. ابتدا قرار شد تمام جا‌هایی را که شهرام به آنجا رفت و آمد می‌کند زیر نظر بگیریم. شاه به شهرام خیلی علاقه داشت و چند شرکت را به او بخشیده بود. سرانجام به این نتیجه رسیدیم بهترین محل برای ربودن او، جلوی یکی از شرکت‌هایش در خیابان فیشرآباد (سپهبد قرنی فعلی) است، چون معمولاً بدون محافظ به آن شرکت رفت و آمد داشت.

قبل از اینکه به طرف شرکت حرکت کنم، زمردیان یک کلت به من داد و من آن را در جیب بغل کتم گذاشتم. با موتور از خیابان تخت‌جمشید (طالقانی) رد می‌شدم که دیدم پاسبانی دست تکان داد و اشاره کرد که بایستم! یک لحظه فکر کردم گاز بدهم و فرار کنم، ولی حس کردم ممکن است به من مشکوک شود، به همین دلیل ایستادم و سوارش کردم. پاسبان گفت: یک چهارراه آن طرف‌تر، کار واجبی دارد و باید زود برسد. سوار شد و حرکت کردم. اول دستش را روی شانه‌هایم گذاشت، ولی بعد دستش را پایین آورد و زیر بغلم را گرفت. در این هنگام بود که حس کردم ضربان قلبم بالا رفت، چون فاصله دستش با اسلحه کمتر از دو سانت بود! قلبم داشت ازجا کنده می‌شد که یکمرتبه گفت: «آقا! نگه‌دار، چیزی را جا گذاشته‌ام و باید برگردم!» قلبم آرام گرفت. پاسبان پیاده شد و رفت و من سریع از آنجا دور شدم و تا مدت‌ها دیگر به آنجا برنگشتم.

به هر حال قرار بود در ماشینی در نزدیکی شرکت شهرام، منتظر بمانیم و به‌محض اینکه از ماشینش پیاده شد، او را گروگان بگیریم و سریع از محل دور شویم! سیدی کاشانی مسلسل‌چی و اکبر نبوی نوری مسلح به سلاح کمری مرا همراهی می‌کردند و من هم باید به دلیل برخورداری از قدرت بدنی شهرام را بگیرم، بکشم و به داخل اتومبیل بیاورم! حنیف‌نژاد دیده‌بانی می‌کرد و مشکین‌فام و محسن فاضل هم در همان اطراف مراقب اوضاع بودند. قرار بود بعد از ربودن شهرام، او را به فرودگاه ببریم و یک هواپیما را مصادره کنیم و او را به الجزایر ببریم و در مقابل آزادی تعدادی از زندانی‌های خودمان، او را تحویل دهیم. تردید نداشتیم شاه به دلیل علاقه زیاد به شهرام، این درخواست ما را قبول می‌کند.

نهایتاً شهرام را دیدید یا نه؟

بله، بالاخره روز دوم مهر سال شد و ما در ماشینی کمی پایین‌تر از شرکت، منتظر ماندیم تا او بیاید. وقتی بالاخره آمد و از ماشین پیاده شد، به طرفش رفتم و آرام گفتم به طرف پیکان برود و سوار شود… ولی او به شکلی جدی مقاومت کرد! من سه بار او را تا کنار ماشین آوردم، ولی موفق نشدم سوارش کنم! این کش و قوس‌ها باعث شد یکی از همراهان شهرام شروع به داد و فریاد کند و مردم بر سر ما بریزند. ما از یکی از کوچه‌های کنار شرکت خود را به خیابان ولی‌عصر رساندیم و ماشینمان را عوض کردیم. همان روز عصر در مسجد ابوسعید جلسه‌ای گذاشتیم و قرار شد من دیگر به خانه‌ام نروم و مخفی شوم. چند روز بعد حنیف‌نژاد را دستگیر کردند. زمردیان به من خبر داد در باره من حرفی زده نشده است و کسی با من کاری ندارد و می‌توانم به زندگی عادی خودم ادامه بدهم، ولی واقعیت این بود که تحت نظر بودم.

چگونه دستگیرتان کردند و در آن لحظات چه احساسی داشتید؟

اشاره کردم بی‌آنکه خود بدانم، تحت نظر بودم. یادم است شب ماه رمضان سال ش. بود که هنگام سحر خانه ما را محاصره کردند. زنگ در خانه را که زدند، من رفتم و در را باز کردم و بلافاصله لوله مسلسل را روی سینه خود حس کردم، طوری که امکان کمترین عکس‌العمل باقی نماند! آن‌ها مرا به نام «ممد جودو» می‌شناختند و به همین دلیل برای دستگیری‌ام نیرو‌های ویژه آورده بودند. مأموران داخل خانه ریختند و دست‌هایم را با دستبند از پشت بستند. هوا بسیار سرد بود و همسرم کت و شلوارم را آورد و خواهش کرد اجازه دهند کت و شلوارم را بپوشم. یکی از آن‌ها گفت: مشکل خاصی نیست و مرا سریع برمی‌گردانند! من کت و شلوار را که دیدم، ناگها

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *