تعداد بازدید
3 بازدید
ریال98.000

توضیحات

با فایل فایل پاورپوینت کامل رابطه علم و دین در مسیحیت یک ارائه‌ی بی‌نقص بسازید!

پاورپوینتی زیبا و کاربردی:

فایل فایل پاورپوینت کامل رابطه علم و دین در مسیحیت شامل 120 اسلاید کاملاً حرفه‌ای و چشم‌نواز است که برای ارائه‌ی مستقیم یا چاپ آماده شده‌اند.

آنچه فایل فایل پاورپوینت کامل رابطه علم و دین در مسیحیت را متمایز می‌کند:

  • طراحی مدرن و هدفمند: فایل پاورپوینت کامل رابطه علم و دین در مسیحیت با ترکیب رنگ‌ها و چیدمان هوشمندانه، به انتقال بهتر مفاهیم کمک می‌کند.
  • کاربری راحت و سریع:فایل پاورپوینت کامل رابطه علم و دین در مسیحیت بدون نیاز به ویرایش‌های پیچیده، فقط فایل را باز کنید و ارائه دهید.
  • کیفیت بالا برای نمایش: همه‌ی اسلایدها با رزولوشن مناسب و ساختاری منظم آماده ارائه هستند.

ساخته‌شده با دقت و استانداردهای بالا:

فایل پاورپوینت کامل رابطه علم و دین در مسیحیت با رعایت جزئیات طراحی شده تا در هر محیطی بدون مشکل نمایش داده شود. هیچ‌گونه بهم‌ریختگی یا ایرادی در اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل رابطه علم و دین در مسیحیت وجود ندارد.

تذکر:

در صورت مشاهده‌ی تفاوت در کیفیت، احتمال استفاده از نسخه‌های غیراصلی وجود دارد. نسخه معتبر فایل پاورپوینت کامل رابطه علم و دین در مسیحیت با دقت توسط تیم طراحی آماده شده است.

همین حالا دانلود کن و با فایل پاورپوینت کامل رابطه علم و دین در مسیحیت مخاطب‌هات رو تحت تاثیر قرار بده!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل رابطه علم و دین در مسیحیت :

مسیحیان در آغاز به فلسفه و علم رغبتی نداشتند و بر این باور بودند که در پرتو تعالیم دین مسیح به حقیقت راه یافته اند، و غرض از دانش پژوهی نیز چیزی جز حقیقت یابی نیست، بدین جهت عقیده داشتند که بهتر است به عبادت و تفکر در کلمات مسیح اهتمام ورزند.

ولی پس از آنکه عقاید مسیحیت، از قوم یهود که نخستین گروندگان به آیین مسیح بودند تجاوز کرد و در میان اقوام دیگر پیروانی یافت، رفته رفته بحثهای دینی میان موافقان و مخالفان در گرفت و عالمان مسیحی برای دفاع از عقاید مسیحیت به مطالعه حکمت و آموختن کلمات حکما روی آوردند، و بدین طریق به بلندی مقام حکیمان پی بردند، و با تقید به متابعت از تعالیم تورات و انجیل به فرا گرفتن حکمت پرداختند، و از این جا بود که حکمت الهی مسیحی یا علم معرفته اللّه(تئولوژی) پدید آمد، و مسائل توحید، خالقیت و تثلیث به عنوان اصول عقاید کلام مسیحی مطرح شد، یعنی اینکه خدا در عین یگانگی سه وجود است، که همان اقانیم سه گانه پدر، پسر و روح القدس را تشکیل می دهند، پدر وجود مطلق و منشأ قدرت، و پسر کلام او و واسطه خلقت جهان است، و روح القدس رابطه میان پدر و پسر و جنبه محبّت الهی است.

به تدریج میان علمای مسیحیت پیرامون عقاید دینی مانند تثلیث، حلول و نظایر آن اختلافاتی ظهور کرد، و آنان برای حل این اختلافات شورایی را تشکیل دادند و اصول عقاید مسیحیت را با اکثریت آراء تعیین و تثبیت کردند و آراء دیگر را باطل اعلام نمودند، و کسانی که در این امر مهم صاحب تصمیم گیری بودند به نام آباء دین مسیح شناخته شدند، از معروفترین آنان اگوستین (۱) قدّیس(۳۵۴-۴۳۰ میلادی)بود.وی که از مادری مسیحی به دنیا آمده بود در آغاز جوانی به دین مانی گروید، سپس به حکمت افلاطون و فلوطین روی آورد و نسبت به تعالیم آنان بسیار علاقمند شد، و سرانجام به مذهب کاتولیک درآمد، وی با بهره گیری از اندیشه های فلسفی به تحقیق پیرامون اصول عقاید مسیحیت پرداخت و آثار بسیاری در زمینه توحید، تثلیت، آفرینش، حقیقت و بقای نفس، مسأله گناه و ثواب، سرنوشت انسان و مانند آن تألیف کرد که در آنها حکمت افلاطونی را با معقتدات مسیحیت به گونه ای تلفیق کرده است، برتراند راسل فلسفه و الهیات وی را مشروحا بیان نموده است که مجال ذکر آن نیست. (۲)

*عصر ظلمت

قرن پنجم میلادی، قرن هجوم بربرها و سقوط امپراطوری غربی بود، بربرها مردمی غیر متمدن بودند که در قسمتهای شمال و مشرق اروپا و شمال آسیا زندگی می کردند، امپراطور روم برای آنکه بتواند در مقابل حملات اقوام بربر مقاومت کنند، به دو دولت شرقی و غربی تقسیم شد، مرکز امپراطوری غرب شهر قدیم رم و مرکز امپراطوری شرقی شهر جدید قسطنطنیه(استانبول)بود، ولی این تدبیر سودی نبخشید، و امپراطوری غرب توسط قبایل بربر در قرن پنجم میلادی در هم شکست و منقرض شد.

پس از مرگ اگوستین در ۴۳۰ میلادی دیگر کمتر جایی برای فلسفه باقی ماند، در این دوره هرج و مرج، کلیسا به اختلاف بغرنجی درباره مسأله «حلول»گرفتار بود.علمداران این اختلاف دو کشیش بودند به نامهای سپریل و نسطوریوس، که اولی در شمار قدیسان جای گرفت و دومی ملحد و زندیق شناخته شد، سپریل قدیس از حدود سال ۴۱۲ م تا هنگام مرگش در(۴۴۴ م)، اسقف اسکندریه و نسطوریوس اسقف قسطنطنیه بود، مسأله مورد بحث عبارت بود از رابطه الوهیت مسیح با بشریت وی.نسطوریوس معتقد بود دو شخص وجود داشت که یکی لاهوتی و دیگری ناسوتی بود، و آنان که به دو شخص قائل نبودند، اختلاف داشتند که آیا فقط یک ماهیت وجود داشت یا دو ماهیت لاهوتی و ناسوتی در یک شخص؟، این مسأله در قرن پنجم معرکه الآراء بود و سپریل قدیس طرفدار وحدت بود.گر چه در شورایی از اسقف ها نسطوریوس ملحد و بدعت گذار شناخته شد، ولی او از عقیده خود دست برنداشت و مذهب نسطوری را تأسیس کرد که در سوریه و مشرق زمین طرفدارانی یافت.

فروغی در سیر حکمت در اروپا می نویسد: «پس از آنکه در مائه پنجم میلادی به سبب استیلای قبایل بربر دولت روم غربی انقراض یافت، در ظرف چندین مائه از دوره ای که مورخین اروپا «قرون وسطی»می نامیدند، بساط علم و حکمت برچیده بود، و نادانی چنان غلبه داشت که اولیای دینی هم از سواد و کمال بهره ای نداشتند، و در سراسر مائه نهم میلادی تنها یک نفر در ممالک اروپا به دانشمندی اشتهار یافته و او«اسکت اریژن» انگلیسی است که از حکمای الهی آن زمان به شمار می رود، و در مائه دهم نیز از فضلا کسی که قابل ذکر است، «ژربر»فرانسوی می باشد که در پایان عمر به مقام پاپی رسید، او یکی از نخستین کسانی است که از مسلمانان کسب معرفت نموده، یعنی به اسپانیا (اندلس)که آن زمان مملکتی اسلامی بود رفته نزد دانشمندان آن سرزمین به زبان عربی تحصیل علم نمود، و چون به فرانسه برگشت به نشر معلوماتی که در اسپانیا فرا گرفته بود همت گماشت». (۳)

برتراند راسل نیز با یادآوری اینکه این دوره از تاریخ مسیحیت«عصر ظلمت»نامیده می شود به تمدن اسلامی اشاره کرده و چنین گفته است: اصطلاح عصر ظلمت که به کار می ریم و مراد از آن فاصله سال ۶۰۰ تا ۱۰۰۰ است (۴) توجه ما را تا حد غیر لازمی به اروپای غربی معطوف می دارد، حا آنکه این زمان در چین دوره سلسله تانگ را در بر می گیرد که بزرگترین دوره شعر چینی است، تمدن درخشان اسلام در این عصر از هندوستان تا اسپانیا شکوفان شد، آنچه در این هنگام دنیای مسیحی از دست داده بود، تمدن از دست نداده بود، ما می پنداریم که تمدن همانا تمدن اروپای غربی است اما این پندار حاکی از کوته بینی است، ما قسمت اعظم محتوی فرهنگی تمدن خود را از مدیترانه شرقی، از یونانیان، و یهودیان گرفته ایم». (۵)

*دوره اسکولاستیک

اسکولا در زبان لاتین به معنی مدرسه است، و چون در این دوره بحثهای فلسفی و علمی به مدارسی اختصاص داشت که توسط روحانیان مسیحی در دیروکلیسا تشکیل می شد، و آموزشها نیز مقید به قیود مدارس مزبور و اولیای دین مسیح بود، علم و حکمت آن دوره را به«اسکولا»منتسب نموده آن را اسکولاستیک(حکمت مدرسی) نامیده اند، این نظام فلسفی ویژگیهایی داشت که از آن جمله عبارتند از:

الف:غایت تحقیقات علمی و فلسفی اثبات اصول دین و استوار ساختن عقاید بود نه کشف حقایق.

ب:استقلال فکر و آزادی رأی در کار نبود، و محققان می بایست در چارچوب مندرجات کتاب مقدس و تعلیمات اولیاء دین مسیح دست به تحقیق بزنند و اگر احیانا نتیجه تحقیقات آنان مخالف با آن تعلیمات در می آمد می بایست خود را تخطئه کرده و توبه و استغفار نمایند.

ج:تحقیقات علما و فلاسفه از مرز آنچه پیشینیان(حکمای یونان باستان)بیان داشته بودند تجاوز نمی کرد، و خصوصا محور بحثها آراء افلاطون و ارسطو بود.

د:در حوزه بحثهای کلامی به یک رشته مباحث بی حاصل سرگرم شدند که فاقد هر گونه ارزش دینی و علمی بود، مانند اینکه وقتی حضرت مسیح را به دارکشیدند و دست و پا و پهلویش مجروح شد، آیا دوباره که زنده شد جای زخمهایش باقی بود؟، حضرت آدم به هنگام هبوط، چه قد و قامتی داشت؟و…

ه:اعتماد بیش از حد به روش استدلال نظری و قیاسی و بی اعتنایی به حقایق علمی، و بهره گیری از روش قیاس در مسائلی که فقط مشاهده حسی می توان پاسخگو باشد. (۶)

از حکیمان معروف این دوره یکی سنت آنسلم (۱۰۳۴-۱۱۰۹ میلادی)است که نزد کاتولیکها از اولیای دینی به شمار می رود و لقب پاک(قدیس)به او داده اند، وی تصریح کرده است که اول باید به حقایق دینی ایمان آورد، سپس آنها را تعقل نمود.

بیشترین تلاش وی در جهت هماهنگ ساختن ایمان با عقل بوده است، و مشرب فلسفی او قریب به مشرب«اگوستین»است، چنانکه او را«اگوستین دوّم»لقب داده اند، از وی بر اثبات وجود خدا دلایلی نقل شده و«برهان وجودی»او معروف است.

دومین و بلند آوازه ترین حکیم مسیحی که در اواخر قرون وسطی می زیسته توماس آکوئیناس (۱۲۲۵-۱۲۷۴ میلادی)می باشد، وی آراء فلسفی ارسط را دربست پذیرفته و عقاید دینی مسیح را بر پایه آن تفسیر نموده است.برتراند راسل درباره او می گوید:«توماس قدیس نه فقط از لحاظ تاریخی جالب توجه است، بلکه مانند افلاطون و ارسطو وکانت و هگل دارای نفوذ زنده ای است، و در حقیقت نفوذ وی حتی از کانت و هگل بیشتر است، از غالب جهات توماس، ارسطو را چنان از نزدیک پیروی می کند که ارسطو در میان کاتولیک ها حکم یکی از آبای دینی را پیدا کرده است، و انتقاد بر ارسطو در مسایل فلسفه محض تقریبا نوعی بی ایمانی به حساب می آید». (۷) از مهمترین آثار وی دو کتاب به نامهای«رد بر امم ضالّه»و«مجموعه علم کلام»می باشد، و براهین پنجگانه او بر اثبات وجود خدا در کتب فلسفه مذکور و مشهور است.

از دانشمندان این دوره می توان روجر بیکن (۱۲۱۴-۱۲۹۴ میلادی)را نام برد، وی در تحصیل علم استدلال و اقامه برهان را کافی ندانسته به مشاهده و تجربه اعتناء بسیار داشت، شخصیت علمی او در آن زمان مورد توجه قرار نگرفت، ولی در عصر نهضت علمی مورد تمجید واقع شد، با این حال به عنوان بد دینی و الحاد مورد ایذاء قرار گرفت، و مدتی نیز در پاریس تحت نظر بود و حق انتشار آثارش از وی سلب شد، و چون از روش خود دست برنداشت و پیوسته با روحانیان کلیسا درگیری داشت، و افکار قدما را تخطئه می کرد مدت چهارده سال به زندان محکوم گردید.وی برای ارسطو احترام فراوان قائل بود، ولی معتقد بود او به آخرین حد حکمت بشری نرسیده است، بیکن از عده ای از فلاسفه و دانشمندان اسلامی نظیر ابن سینا، ابن رشد، فارابی، ابو معشر بلخی و دیگران نقل قول می کند.

ویلیام اوکامی(متوفای سال ۱۳۴۹ یا ۱۳۵۰)نیز از فیلسوفان و دانشمندان این عصر است، و پس از توماس بزرگترین حکیم دوره پایانی قرون وسطی می باشد، ولی روش وی بر خلاف توماس بود و پیوسته با کلیسا نزاع داشت و متهم به کفر و زندقه شد.البته درگیریهای او با کلیسا صرفا جنبه مذهبی نداشت، بلکه مسائل سیاسی نیز در این میان مطرح بود، و او در ماجراهای سیاسی میان امپراطور و پاپ، جانب امپراطور را داشت، در هر حال وی در مقوله های فلسفه و کلام بحثهای گسترده داشت، و آثار وی با اصرار ورزیدن بر اینکه می توان منطق و معرفت بشری را بدون رجوع به ما بعدالطبیعه مطالعه کرد، باعث تشویق و تحریک تحقیقات علمی شد، یکی از محققان علمی که از روش او تأثیر پذیرفت نیکلای اورسمی(متوفای ۱۳۸۲ میلادی)است که نظریه سیّارات را مورد تحقیق قرار داد، وی هر دو نظریه مرکزیت زمین و خورشید را مطرح کرد و اعلام داشت که هر دو نظریه تمام معلومات موجود در آن زمان را توجیه می کنند.

پس از ویلیام اوکامی دیگر حکیم بزرگی از میان مدرسیان بر نخاست، دوره بعدی فلاسفه بزرگ در اواخر رنسانس آغاز شد. (۸)

*دستگاه انگیزیسیون

در نیمه نخست قرن سیزدهم میلادی (۹) به دستور پاپ محکمه ای تأسیس شد تا به وضع کسانی که به الحاد و بد دینی متهم می باشند رسیدگی کند.فجایعی که این دستگاه مرتکب شد تلخ ترین تجربه تاریخی دین مسیح بود و خشم و نفرت شدید متفکران و دانشمندان را علیه دین و مدافعان آن(متکلمان)برانگیخت.توسط این دستگاه صدها و بلکه هزاران متفکر و دانشمندان به شدیدترین وجه مجازات شدند، برخی را زنده زنده سوزاندند، و برخی را با شکنجه های سخت کشتند، و برخی را زندانی نمودند، ماجرای محاکمه گالیله که نظریه گردش زمین را اعلان کرده بود معروف است. (۱۰)

*ما حصل و مرور

نزاع میان کلیسا و متفکران و دانشمندان سابقه ای دیرینه دارد و در قرون وسطی و قبل از نهضت علمی رو به تزاید گذاشت، و از آنجا که دستگاه پاپ در آن زمان دارای اقتدار اقتصادی و سیاسی-گذشته بر اقتدار دینی-بود، به راحتی متفکران و دانشمندان را از سر راه خود برمی داشت و در حقیقت حریف بلا منازع بود، و چنان که از بحثهای قبل به دست می آید، این تعارض صرفا میان عالمانی که به علوم طبیعی روی می آوردند و عالمان دینی نبود، بلکه فلاسفه و متکلمان آزاد اندیش نیز با دستگاه حاکم پاپ درگیری داشتند، و از تهمت الحاد و زندقه و مجازاتهای ملحدان بی نصیب نماندند، فزون بر این آمیختگی فلسفه ارسطو با الهیّات مسیحی موجب شده بود که مخالفت با آراء ارسط نیز به نام مخالفت با عقاید دینی مسیحیت به شمار آید و احیانا کفر و زندقه قلمداد گردد.

از مجموع این مطالب به دست می آید که برخوردهای خصمانه میان دین(مسیحیت)و علم در این دوره در حقیقت منازعه دستگاه کلیسا و پاپ با علم و تفکر بوده است، آن هم نه علم به اصطلاح امروزی آن(علم تجربی)بلکه مطلق تفکر مستقل و اندیشه آزاد، بدین جهت فیلسوفان و عالمان به یک اندازه مورد خشم و قهر کلیسا بودند.

*عصر رنسانس یا انقلاب علمی

دستگاه کلیسا و پاپ از قرن چهاردهم به ضعف گرایید، عوامل گوناگونی در آن دخالت داشت، از یک سوی، موازنه قدرت سیاسی میان پاپ و دستگاه حکومت به سود دولت تغییر کرده بود، از سوی دیگر تجارت و بازرگانی و روحیه استقلال طلبی و دانش پژوهی در مردم رو به افزایش بود، مادیگری عملی و دنیا طلبی روحانیون مسیحی، مرجعیت اخلاقی آنان را خدشه دار کرده بود، پولهای فراوانی که تحت عنوان بخشش گناه و مانند آن از مردم می گرفتند، موجب نارضایتی عمومی شده بود، در طول قرن پانزدهم علل دیگری نیز بر موجبات ضعف و سقوط اعتبار دستگاه پاپ افزوده شد، و تحول سریعی را که هم سیاسی بود و هم فرهنگی باعث گردید، اختراع باروت دول مرکزی را قوی کرد، در فرانسه و انگلستان لویی یازدهم و ادوارد چهارم برای جلوگیری از هرج و مرج طلبی اشراف با طبقه متوسط ثروتمند متحد شدند، فرهنگ جدید اساسا از تمدن پیش از مسیحیت سرچشمه می گرفت، یعنی یونان و روم را می ستود و قرون وسطی را تحقیر می کرد. (۱۱)

بدین ترتیب عصر رنسانس و انقلاب علمی ظهور کرد، ویلیام هال می نویسد:«در نیمه دوم شده ۱۵، ستایش از تفکر پیش از مسیحیت، نخست در ایتالیا و به زودی در سراسر غرب رایج شد، تا مدتی کاوش و پژوهش در آثار کلاسیک ارجمندترین کوشش فکری به شمار می رفت، دوره پرجوش و خروش و زنده شدن اندیشه های کلاسیک که پس از رویدادهای سال ۱۴۵۳(مقصود سقوط قسطنطنیه است)و با سفرهای بزرگ اکتشافی دریایی و اختراع چاپ همزمان شده بود، نه آغاز بلک اوج رنسانس به شمار می آید.

ویژگیهای اصلی رنسانس در گسترش بی سابقه یک جهان بینی و گسترش دانش دنیوی است.

دانشی که نه در انحصار کشیشان بود و نه منحصرا به موادی می پرداخت که کلیسا تصویب می کرد.رجال رنسانس آماده بودند تا به هر مشغولیت ذهنی انسانی، از مثلثات گرفته تا شعبده بازی، بدون واهمه از آلودگی به امور دنیوی بپردازند، آنها به گفته های پولس قدیس اعتنایی نداشتند، و آشکارابه«انسان فخر می کردند»از این رو نمی توان رنسانس را به جنبش علمی یا هنری یا ادبی منحصر دانست، گرایشهایی که رنسانس برانگیخت ناظر به همه زمینه ها بود.از لئوناردو داوینچی (۱۴۵۲-۱۵۱۹)با عنوان هنرمند یاد می کنند، اما او مهندس، فیزیکدان، کالبدشناس و ریاضی دان مهمی نیز بود، از کوپرنیک(۱۴۷۳-۹۱۵۴۳با عنوان اختر شناس نام می برند، اما او در شش زبان استاد بود و می گویند کم و بیش در رشته های:ریاضیات، فیزیک، پزشکی، حقوق جغرافیا، فلسفه، ادبیات، تاریخ، تراجم احوال، فقه اللغه، مهندسی، نقاشی و…تبحّر و تخصصّ داشت». (۱۲)

وی در جای دیگر دوره انقلاب علمی را قرن شانزده و هفده میلادی دانسته و گفته است:«خطوط اصلی گسترش علم در دوره ای که با کوپرنیک آغاز شد و به نیوتون انجامید، یا به سخن دیگر از میان سده ۱۶ تا پایان سده ۱۷ ترسیم شده است، این دوره را انقلاب علمی نامیده اند». (۱۳) ایان باربور، قرن هفدهم را قرن تولد علم جدید دانسته و گفته است«قرن هفدهم دوره آنچنان تحولّ سریع در جهان بینی بشر بود که به درستی می توان از تولد علم جدید در این رن نبوغ پرور سخن گفت دو نقطه عطف مهم در پیشرفت علم جدید، نخست مفاوضات(۱۶۳۲)گالیله و دیگر اصول(۱۶۸۷)نیوتون بود». (۱۴)

البته در این دوران دستگاه پاپ در مقابل نهضت علمی همچنان مقاومتهایی اعمال می کرد، که محاکمه گالیله و محکومیت وی از آثار آن است، اقتدار کلیسا در زمان گالیله دیگر از موقعیتی برخوردار نبود تا علم را از پیشرفت باز دارد و به گذشته متوجه سازد.مردانی چون گالیله و دکارت آثار خود را نه به زبان لاتینی، بلکه به زبان مادری خود می نوشتند.اندیشه های آنان با سرعت انتشار یافت، و رد کشورهای پروتستان اگر متفکران نامتدین با تأیید کلیسا روبرو نمی شدند، معمولا از تعقیب و آزار در امان بودند.

در انگلستان و هلند مردم در گزینش و داشتن عقاید علمی آزاد بودند، در عصر الیزابت و در سده ۱۷ علم با هیچ منعی روبرو نبود، یا اگر روبرو بود، آن موانع اندک بود، گروهی از دانشوران عصر الیزابت نظام کوپرنیکی را پذیرفتند.ممتازترین آنان ویلیام گیلبرت پزشک الیزابت و بنیانگذار علم مغناطیس بود، اندیشه های کوپرنیک، کپلر، و گالیله به تدریج پا گرفت و در اواخر سده ۱۷ در نظر نخستین اعضای انجمن سلطنتی انگلستان، مقبول افتاد.در میان همین دانشمندان بود که نظریه گرانش عمومی شکل گرفت، که شاید مهمترین دستاورد انقلاب علمی باشد.

در این میان تفکر قارّه اروپا در دائره تأثیر عمیق دکارت قرار داشت، ریاضیات با تأثیری که از دکارت گرفته بود بالیدن گرفت». (۱۵)

*نهضت رفورمیسم دینی

همزمان با رنسانس یا اندکی متأخر از آن، نهضت اصلاح دینی توسط مارتین لوتر مصلح دینی آلمانی(۱۴۸۳-۱۵۴۶)به وقوع پیوست که منتهی به ظهور مذهب پروتستان در عالم مسیحیت شد(پروتست،

proteste

اعتراض)گر چه قبل از او در اواخر قرن پانزده اراسموس که کشیشی فاضل و دانشمند بود، لزوم اصلاحات و رفورم مذهبی در آیین کلیسا را مطرح کرده بود، ولی مقاومت و پافشاری لوتر توانست این هدف را عملی سازد.وی نیز که رتبه کشیشی داشت در اثر مطالعات عمیق در عهد قدیم و جدید(تورات و انجیل)میان ساخته های کلیسا و پاپها و گفته های اناجیل و تورات تفاوت زیاد یافت، و در مسافرتی که به رم داشت با مشاهده ثروت اندوزی پاپها سخت آزرده خاطر شد و در سال ۱۵۱۷ کارگزاری از طرف پاپ به نام تتسل به ناحیه ویتنبرگ آلمان رفت تا به مسیحیان آن ناحیه مغفرت نامه بفروشد، لوتر این عمل را ناپسند دانست و علنا بر ضد آن سخن گفت.پس با جمعی از دوستان هم عقیده خود در تاریخ ۳۱ اکتبر ۱۵۱۷ نامه ای مشتمل بر نود و پنج اصل نوشت که در تاریخ کلیسا مشهور است، در آن به تفصیل عمل خرید و فروش توبه نامه را که منبع کسب ثروت برای کشیشان بود تقبیح کرد.

این جریان به گوش پاپ رسید، وی لوتر را به رم احضار کرد، ولی او نرفت، و از پاپ به شورای عام شکایت نمود، و در سال ۱۵۲۰ توسط پاپ لوئی دهم رسما تکفیر شد، لوتر تکفیر نامه را در انظار مردم آتش زد، پس از آن حکم ارتداد او صادر شد، ولی اکثریت آلمانی های شمالی حکم دادگاه را ناحق دانسته و از اوتر پیشتیبانی کردند، رفته رفته آوازه او سر تا سر اروپا را فرا گرفت.

لوتر مدعی این نبود که مذهب جدیدی آورده است، و قصد ایجاد تفرقه در مسیحیت نداشت، بلکه مقصود او پاکسازی آئین مسیحیت از خرافات و عقاید و رسوم ساختگی و خاتمه دادن به سوء استفاده های ارباب کلیسا بود.از این روی به جز دو آئین تعمید و عشای ربانی که در کتاب مقدس بر آن تصریح شده، با سایر مناسک مقدس مخالفت نمود، وی همچنین عقیده به عصمت پاپ را نادرست دانست.

شخصیت دیگری که از مؤسسان مذهب پروتستان و رهبران نهضت اصلاح دینی بشمار می رود ژان کالون(۱۵۰۹-۱۵۶۵)است اختلاف نظر عمده او با لوتر در مسأله جدایی دین از سیاست بود که لوتر به آن معتقد بود، و تبعیت کلیسا را از دولت لازم می دانست، ولی کالون طرفدار حاکمیت دینی بود، و مخالفت دیگر او با لوتر این بود که وی به هیچیک از آیین ها و مناسک مقدس که مورد قبول کاتولیک ها بود عقیده نداشت. (۱۶)

یکی از آرمانها یا فرایندهای نهضت اصلاح طلبی این بود که به کار علمی و مشاغل دنیوی که به انگیزه خدمت به دین و مردم انجام گیرد، قداست داده شد، و با این فکر که تنها زندگی راهبانه ملاک قداست و سعادت است مخالفت گردید، ایان باربور در این باره می نویسد:کالون و لوتر هر دو بر آن بودند که انسان نه با پناه بردن به زندگی راهبانه، بلکه با پیش گرفتن هر شعغل شرافتمندانه و مفیدی که از دل و جان در آن بکوشد، به خداوند خدمت کرده است.این حرمت نهادن به کار از نتایج یکی از آموزه های اصلاح دینی بود که می گفت:«گر چه انسان با دستگیری عنایت الهی آمرزیده می شود نه با اتکاء به عمل خویش، لیکن می تواند با تلاش برای عاش خویش در این جهان به ندای حب الهی پاسخ گوید».

مذهب کالونی بیش از مذهب لوتری در تشویق فعالیتهای این جهانی کوشا بود، چه معتقد بود هر گاه کار به شیوه ای منظم و معقول پیش برده شود هم مرضی خداوند است، هم رفاه همگانی را می افزاید.هر مؤمن مسیحی باید با کار کردن توأم با صحت عمل و متانت و فایده، در تعظیم امر و شأن خداوند بکوشد». (۱۷)

*موضع دانشمندان در برابر دین در قرن هفدهم

موضع قاطبه دانشمندان در قرن هفدهم در امور دین، جانبدارانه و مثبت بود، آنان به الهیات طبیعی روی آوردند، یعنی می کوشیدند تا با شواهدی از قوانین و نظامات شگفت انگیز طبیعت که در پرتو علوم طبیعی به آنهاست یافته بودند، وجود خدا را اثبات نمایند.

گالیله(۱۵۶۴-۱۶۴۲)پیرو مذهب کاتولیک بود و بین عقاید علمی و دینی اش تعارض نمی یافت.او به اهمیت کتاب مقدس اذعان داشت، ولی معتقد بود که این کتاب نه از حقایق علمی، بلکه از معارف معنوی که به کار رستگاری انسان می آید سخن می گوید.حقایقی که برتر از عقل و استدلال است و به مدد مشاهده کشف نمی شود، و از آنجا که خداوند هم نگارنده کتاب تکوینی طبیعت است و هم فرستنده کتاب تدوینی وحی، این دو سرچشمه معرفت نمی توانند با یکدیگر معارض باشند.به گفته گالیله، طبیعت تنها منبع معرفت علمی است، و همچنین می تواند سرچشمه ای برای دانش کلامی، و طریقه ای برای معرفت خداوند باشد. (۱۸)

رابرت بویل(

robert boyle)1627-1691

م شیمیدان انگلیسی می گفت:«علم یک رسالت دینی است که عبارت است از«باز نمودن اسرار صنع بدیعی که خداوند در جهان پدید آورده است».

نیوتون(۱۶۴۲-۱۷۲۷)معتقد بود که عالم هستی از وجود یک آفریدگار قادر مطلق حکایت دارد.وی در کتاب نور شناخت گفته است:«این همه نظم و زیبایی که ما در جهان مشاهده می کنیم از کجا برمی آید، چگونه است که بدن جانوران با چنین مهارت و هنری ابداع شده است، و از چه روی هر عضوی به جای خویش نیکوست؟آیا چشم، بدون اطلاع و احاطه بر علم مناظر و مرایا (نورشناسی)آفریده شده است؟…آیا از آثار و آیات طبیعت، برنمی آید که موجودی غیر جسمانی، حیّ و حکیم وجود دارد؟».

انجمن سلطنتی بریتانیایی(۱۶۶۲ م)که مؤسسان آن جمعی از دانشمندان بودند به اعضای خود تعلیم داده بود که مطالعات خود را در جهت تعظیم قدر و شأن ذات الهی و خیر و صلاح بنی نوع انسان در پیش گیرند.تامس اسپرت(۱۶۳۵ -۱۷۱۳ م)نویسنده تاریخ انجمن سلطنتی، علم را یاور ارجمندی برای دین می دانست.

این گروه از دانشمندان علی رغم تامس هابس (۱۵۸۸-۱۶۷۹ م)فیلسوف انگلیسی که می گفت جهان محصول گرد آمدن اتفاقی اتمهاست، تأکید می کردند که هر چند اتمیست(قائل به اصالت اتم)هستند، ولی اتمیست مادّی(ماتریالیست) نیستند، و بدین وسیله می خواستند اتهام بی دینی را از خود دفع کنند، یعنی اتمیسم لزوما به الحاد نمی انجامد.

البته این دانشمندان در مورد نقش مشیّت الهی در خلقت عالم و تداوم هستی جهان تفسیر روشن و درستی نداشتند.برخی از آنان مشیّت را با پیش نگری خداوند برابر می گرفتند و می گفتند خداوند با در نظر داشتن سلسله علل می تواند پیشاپیش عوامل خود را با حوادث آینده چنان منطبق کند که هم نظم جهانی محفوظ بماند و هم

مشیّت او عملی شود، ولی رایج ترین نظریه، تفسیر کلّی مشیّت بود.یعنی اینکه خدا به شیوه ای هماهنگ همه چیز را به گردش انداخت، و نظم و نظام سراسر هستی را چنان تدبیر کرد که رفاه آفریدگانش حفظ شود، کار طبیعت که به گردش افتاد، از قوانین ثابتی پیروی می کند، و عملکرد علل مادّی به اقتضای طبیعت و ضرورت خودشان است.

بدین سان نقش کنونی خداوند، تا حدّ حفظ نظم عالم هستی، کاهش می یابد.با این تفسیر، جهان بسان ساعتی است که توسط خداوند کوک شده و به حال خود رها گردیده است، و روشن است که این تفسیر با این اعتقاد که مشیّت خداوند به طور مداوم در حوادث جهان تأثیر دارد و«اگر نازی کند از هم فرو ریزند قالبها»منافات دارد. (۱۹)

*رابطه علم و دین در قرن هیجدهم

قرن هچدهم را عصر عقل، و نهضت فکری آن را نهضت روشنگری نامیده اند، صفت ممیّزه رهبران فکری روشنگری شریعت عقل(دین عقلانی)بود که رشد، غلبه و افولش را می توان در سه مرحله پی جویی کرد.

در مرحله نخست شریعت عقل و وحی را دو طریقه علی البدل می شمردند که هر دو به حقایق بنیادی یگانه ای منتهی می شدند و هسته مشترک این حقایق بنیادی را شامل سه مفهوم عمده یعنی خداوند، سلوک اخلاقی و بقای روح می دانستند، در کتاب«مسیحیت به قدمت آفرینش»اثر ماتیوتیندال(۱۶۵۷-۱۷۳۳ م)که از خدا شناسان طبیعی(دئیست

deist

)بود و در سال(۱۷۳۰ م) منتشر شد آمده بود که:کتاب مقدس همانا بازگویی همین مفاهیم و مقبولات عام است نه یک وحی واحد.در این دوره بحث و برهان صنع خیلی مطرح بود، جان ری(۱۶۲۷-۱۷۰۵ م)گیاه شناس جدید، کتابی به نام حکمت خداوند، جلوه گر در آثار صنع نوشته و کمال اتقان آفرینش را در خلقت گیاهان و جانوران ستوده بود و کتابش مورد نقل و استناد فراوان قرار می گرفت.

در مرحله دوم بازار خداپرستی طبیعی (دئیسم)رونق بیشتری یافته بود، و الهیات طبیعی جانشینی برای وحی تلقی می شد.در کفایت عقل کوچکترین شک و شبهه ای نبود و به وحی یا کتاب مقدس نقش تبعی داده شده بود، الهیات مبتنی بر وحی در موضع دفاعی بود، خداپرستان طبیعی با سیطره کلیسا در افتاده بودند، و مسیحیت سنّتی به نحو روز افزونی به عنوان دشمن شریعت عقل قلمداد می شد.معجزات را به عنوان خرافات تخطئه می کردند.عقاید و شعایر دینی به این بهانه که با روحیه جدید نمی خواند مشکوک و بی اعتبار شمرده می شد.در انگلستان این حمله، معتدل و مهار شده بود، و در فرانسه تند و کینه توازنه، ولتر(۱۶۹۶-۱۷۷۸)نویسنده مورخ فرانسوی که از شخصیتهای برجسته روشنگری بود همه هوش و هنرش را معطوف به دست انداختن مسیحیّت کرده بود، هر چند تا پایان عمر خداپرست طبیعی باقی ماند.تامس پین(۱۷۳۷-۱۸۰۹ م) نویسنده آمریکایی و صاحب نظر در مسائل سیاسی، در کتاب خود به نام«عصر عقل» تناقضهایی را که در کتاب مقدس یافته بود مطرح کرده و خشنودی خود را از پیروزی عقل بر خرافات اظهار داشته بود، ولی از مسأله خداوند و قواعد اخلاقی دفاع کرده بود.

مرحله سوم صبغه شکاکیت و الحاد داشت، و انواع صور دین(اعم از وحیانی سنتی، و عقلی)تخطئه می شد.چنان که هولباخ آلمانی (۱۷۲۳-۱۷۸۹ م)منکر خدا، اختیار و بقای روح بود و مادّه را قائم به ذات می دانست و می گفت:

فقط طبیعت سزاوار پرستش است.دیدرو(۱۷۱۳- ۱۷۸۴ م)فیلسوف مادّی گرای فرانسوی نیز از مردان مشهور عصر روشنگری است، بهانه دشمنی آنان با کلیسا محافظه کاری اجتماعی کلیسا بود که آن را دشمن هر گونه ترّقی و آزادی می انگاشتند.

از دانشمندان شک گرای این عصر دیوید هیوم (۱۷۱۱-۱۷۷۶ م)انگلیسی است، وی اطمینان روشنگری را به توانایی عقل در همه حوزه های اندیشه تخطئه می کند، و شک دارد که معرفت برهانی یافتن به قوانین طبیعت امکان پذیر باشد.علم، وجود هیچ ضرورت مطلقی را در ربط و نسبتهای بین رویدادها ایجاب نمی کند، بلکه فقط مستلزم انتظار توالی مشاهدات است که توقع تکرارشان را در آینده در ما پدید می آورد.

بر این اساس علیت صرفا یک عادت ذهنی انتظار است و در نتیجه بحث و برهان اثبات وجود خداوند همچون علّت اولی بی پایه می شود، و از آنجا که هر علّتی که ما به آن برخورد کرده ایم به نوبه خود معلول بوده است، مقعول تر است که به وجود یک سلسله نامتناهی از حوادث قائل باشیم تا به وجود یک علت اولای غیر معلوم.وی برهان اتقان صنع را نیز مورد خدشه قرار داده است. و بالاخره از مجموع سخنان او به دست می آید که موضع وی در مورد وجود خدا لا ادری گرانه (اگنوستیک-

agnostic

)است؛یعنی از آنجا که به زعم وی وجود خداوند را نه منطقا می شود اثبات کرد و نه انکار، بهترین کار، خودداری از قضاوت در این باره است.

آنچه در رابطه با موضع هیوم رد مسأله خدا پرستی باید بدان توجه نمود، این است که:این موضع وی ناشی از نظریه معرفت شناسانه او است که طرفدار اصالت حس و تجربه است، و به هیچ معرفت عقلی و پیشینی-به جز مفاهیم و احکام ریاضی-قائل نیست، و اصل علیت را نیز یک پدیده ذهنی محض می داند که ربطی به واقعیتهای جهان ندارد.

بدین جهت در نقد نظریه هیوم باید به نقد نظریه وی در باب معرفت شناسی پرداخت و چون ورود در این بحث از گنجایش و هدف این بحث بیرون است از آن صرف نظر می کنیم.

شخصیت علمی دیگری که با الهیات طبیعی به مخالفت برخاست کانت(۱۷۲۴-۱۸۰۴)فیلوسف نامدار آلمانی بود.ولی مخالفت او به شکاکیت یا الحاد نینجامید.بلکه وی با عتراف به نارسایی عقل در معرفت خدا، تجربه اخلاقی را مبنای استواری برای خداشناسی دانست.از نظر کانت سر آغاز دین و دیانت در احساس الزام اخلاقی انسان است نه مسائل نظری متافیزیک.کانت تا آنجا پیش می رود که پیشنهاد می کند:خداوند یک اصل مسلّم نظام اخلاقی است.عقاید دینی در اصل مسلّماتی هستند که آگاهی ما از الزام اخلاقی آنها را ایجاب می کند، وقتی عمل ما ناشی از میل به ایفای وظیفه باشد تأیید ضمنی این اعتقادات که جهان یک نظام اخلاقی است، وجود یا حضور قوانین اخلاقی، مستلزم وجود قانونگذاری است که مبدأ و ضامن آن قوانین است.همچنین تلاش اخلاقی مستلزم قبول یا وجود یک نوع همبستگی بین فضیلت و نیک فرجامی است، و ما طبعا به مسلّم گرفتن وجود موجودی رهنمون می شویم که با تضمین ثواب عادلانه فضیلت در حیات دیگر، عدالت را برقرار می سازد.

کانت می گوید:تجربه اخلاقی، اندیشه وجود حقیقی خداوند را موجّه می سازد، ولی مبنایی برای دعاوی معرفت دینی فراهم نمی کند، یقینی که ما به وجود خداوند داریم بیشتر عملی است تا نظری، ما باید چنان عمل کنیم که گویی این عقاید درست اند و حقیقت دارند هر چند نتوانیم حقیقت آنها را به اثبات رسانیم، کانت مانند هیوم و سایر اصالت تجربیان به متافیزیک بدگمان است و می کوشد از اظهار قضایای راجع به حقیقت نفس الامری و اشیاء فی نفسه بپرهیزد، و اصرار می ورزد که وظیفه عقل نظری را به تعبیر و تفسیر پدیده های حسی محدود سازد.

بدین سان فلسفه کانت پاسخی بود به علم و دین که از نظر پیچیدگی معرفت شناختی را پاسخی که قبلا دئیسم(خداپرستی طبیعی)داده بود فراتر بود، یکی از سخنان عمیقش این بود که:«دو چیز است که هر قدر بیشتر در آنها تأمل شود دل آدمی را از احساس اعجاب و هیبت فزاینده مالا مال می سازد، آسمان پر ستاره در بیرون، و قانون اخلاقی در ردرون«چنان که به علم نیوتونی نیز احترام بسیاری قائل بود و اصرار داشت که دعاوی معرفت باید محدود به روابط مبتنی بر تجربه بین پدیده های طبیعی باشد.با این وصف به نیّت اخلاقی و نیک و بد و گناه و صواب و تمیز حق و باطل اهمیت زیادی می داد.و از آنجا که فرزند عصر عقل بود، اخلاق را به تبعیت از اصول عقلی کلی تعبیر می کرد از نظر او نظام طبیعت و نظام اخلاق هر دو عقلانی بودند، ولی حوزه های جداگانه داشتند.

کانت به این ترتیب مصالحه موقت جدیدی بین علم و دین برقرار ساخته بود.هر یک حوزه و وظیفه خود را داشت و با دیگری رقابت و معارضه ای نداشت.در حوزه پدیده ها، علم بلامنازع است، نقش عقاید دینی گسترش تبیینهای علمی نیست، بلکه این است که حیات اخلاقی انسان را با ربط دادنش به فرجامین حقیقت روشنتر و ریشه دار گرداند. (۲۰)

*رابطه علم و دین در قرن نوزدهم

در این قرن رابطه علم و دین عمدتا در چهره تعارض و تنش نمایان شد، هر چند کوششهایی نیز از طرف جمعی از دانشمندان در تبیین تفاهم علم و دین به عمل پیوست.محورهای عمده تعارض علم و دین را می توان در ابعاد و مباحث ذیل خلاصه کرد:

۱-انتقاد تاریخی:یکی از مبادی جدید که زودتر از سایر مباحث موجب مناقشه و جدال میان علم و دین گردید، همانا ظهور و تکامل قوه انتقاد تاریخی و سبک جدید در انتشار تاریخ بود.محققی آلمانی به نام«ارنست رنان»در کتابهای بزرگ خود که بر پایه تحول علمی عصر جدید بود، تاریخ سرگذشت عمر عیسی را محل بحث و تجزیه و تحلیل قرار دادند.همچنین در این عصر مطالعه در متن و بحث ادبی و تاریخی در صحف کتاب مقدس روشن ساخت که صحف مذکور اثر یک نویسنده نیست، بلکه مؤلفان بسیار طی قرون و اعصار آن را پدید آورده اند.

این تحقیقات علمی جدالی شدید بین اهل علم و اصحاب دین به وجود آورد، و علام پروتستانیسم را به دو گروه متمایز تقسیم نمود که اولی را بعدها «بنیادپردازان»نامیدند.آنها کسانی بودند که هر گونه تفتیش و انتقاد در کتب مقدس را ممنوع و حرام می دانستند، و گروه دوم را«تجددگرایان»لقب دادند که بررسی و بحث در کتب مقدس را جایز می شمردند.

۲-نظریه جدید در زمین شناسی (اونیفورمیسم):انتشار کتاب اصول زمین شناسی (۱۸۳۰)چارلز لایل (۲۱) سر آغاز زمین شناسی جدید است، تا این زمان نظریه های شایع زمین شناختی مبتنی بر«کاتاستروفیسم»بود.یعنی اعتقادبه یک سلسله بلایای بزرگ(که آخرین آنها طوفان نوح باشد)که خداوند در فواصل آنها انواع جدیدی آفریده است.این سلسله افعال و آفرینش الهی شباهت به روایت«سفر تکوین»داشت و با تفاوت فسیل های کشف شده از لایه های متوالی تخته سنگهای واحد نیز سازگار بود.

ژرژکوویه (۲۲) تا سال ۱۸۰۱ م از کنار هم چیدن استخوانهای فسیل، در حدود بیست و سه نوع جانور را که نسلشان منقرض شده است بازسازی کرده بود.وی بر این عقیده بود که این مخلوقات به دست خداوند، درگیر و دار آشوبهای بزرگ جهانی که شباهتی به حوادث امروزه دنیا ندارد، پدید آمده اند.

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *