تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

دانلود و استفاده از فایل پاورپوینت کامل شکنجه‌ گاه زیبا – تجربه‌ای بی‌نظیر در ارائه!

پاورپوینتی شیک و استاندارد:

فایل فایل پاورپوینت کامل شکنجه‌ گاه زیبا شامل 107 اسلاید طراحی‌شده با دقت بالا است که کاملاً آماده برای ارائه یا چاپ در PowerPoint می‌باشد.

چرا فایل فایل پاورپوینت کامل شکنجه‌ گاه زیبا گزینه‌ای عالی است؟

  • گرافیک حرفه‌ای و جذاب: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل شکنجه‌ گاه زیبا با طراحی مدرن و چشم‌نواز، پیام شما را به بهترین شکل منتقل می‌کنند.
  • کاربری آسان: ساختار این پاورپوینت به‌گونه‌ای است که استفاده از آن بدون نیاز به تغییرات پیچیده ممکن باشد.
  • آماده استفاده: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل شکنجه‌ گاه زیبا از قبل تنظیم‌شده و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.

تضمین کیفیت و دقت بالا:

این مجموعه بر اساس بالاترین استانداردهای طراحی ساخته شده است و کاملاً منسجم و بدون اشکال، مناسب برای ارائه‌های حرفه‌ای می‌باشد.

نکته قابل توجه:

برخی نسخه‌های غیررسمی ممکن است تغییراتی داشته باشند. این نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل شکنجه‌ گاه زیبا با دقت و کیفیت بالا طراحی شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل شکنجه‌ گاه زیبا را دریافت کنید و یک ارائه بی‌نظیر داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل شکنجه‌ گاه زیبا :

انگار نه انگار ۴۱ سال از آن روزها گذشته. اتفاقات آنقدر برایش نزدیک و زنده است که کافی است چشم هایش را ببندد و شامه اش را تیز کند تا دوباره خودش را وسط انبوه مردم ازجان گذشته در میدان انقلاب (۲۴ اسفند) و میدان شهدا (ژاله) ببیند، تا بوی آن بهار فراموش نشدنی که درست وسط زمستان سر و کله اش پیدا شد را همین حالا هم حس کند و دوباره دلش هوایی شود برای هوای مدرسه ای که قلب یک ملت را در خود جای داده بود.

برای سرهنگ دکتر «خسرو جهانی»، افسر بازنشسته پدافند هوایی که در تمام ۴۱ سال گذشته با خاطرات تلخ و شیرین روزهای مبارزات انقلاب زندگی کرده، زمان انگار در بهمن ۵۷ متوقف مانده. اینطور است که حتی تلخی بیماری ناخوانده ای که مهمان بدنش شده را هم با حلاوت مرور خاطرات آن روزها به فراموشی می سپارد.

در آستانه جشن ۴۱ سالگی انقلاب اسلامی، پای صحبت های شیرین سرهنگ ۶۷ ساله و بازنشسته ارتش نشستیم که این روزها مبارزه جدیدی را، این بار با یک بیماری سخت تجربه می کند. در این گفت وگوی دلنشین، در کنار ورق زدن دفتر خاطرات روزهای پرالتهاب منتهی به بهمن ۵۷، گریزی هم به روزهای پرحادثه ای زدیم که ایران اسلامی در پایان ۴۰ سالگی انقلاب از سر گذراند.

از مردم، چرا علیه مردم؟!

زندگی قهرمان مریوانی الأصل داستان ما نه روزی که وارد ارتش شد و در رسته پدافند هوایی و قسمت رادار خدمتش را شروع کرد و نه حتی وقتی برای گذراندن دوره تخصصی موشک «هاگ» به آمریکا اعزام شد، به اندازه زمانی که وارد دانشگاه افسری شد، با فراز و نشیب های عجیب و غریب همراه نشد: «اواخر سال ۵۶ که هر روز اعتراضات مردمی علیه رژیم بیشتر می شد، حضور نیروهای گارد شاهنشاهی و گارد جاویدان هم در خیابان ها پررنگ تر شد.

مدتی که گذشت و موج خشم مردم، رژیم را مستأصل کرد، کم کم تحرکات نیروهای ساواک و ضد اطلاعات در دانشگاه ما هم شروع شد. آن ها در سخنرانی هایشان برای ما – دانشجویان افسری – می گفتند: “شما که مقامات عالی رتبه ارتش در آینده هستید، امروز باید به میدان بیایید و در مقابل این اراذل و اوباش! و خودفروخته هایی که به خیابان ها می آیند، بایستید.»

سرهنگ جهانی مکثی می کند و برمی گردد به جمع دانشجویان جوانی که با یک دنیا تناقض مواجه شده بودند: «با آن حرف ها اولین جرقه های تناقض و تردید در ذهن و دل دانشجویان افسری زده شد. ما نیروهای تحصیلکرده و آگاه جامعه بودیم و خانواده بسیاری از ما هم در کنار مردم در اعتراضات خیابانی شرکت داشتند. بنابراین نمی توانستیم آن حرف های عجیب را هضم کنیم. با تمام این اوصاف، تصور می کردیم همه این رفت وآمدها و گفته ها، یک جور هشدار است که مبادا فکر ملحق شدن به صف مردم به سرمان بزند. اما آن ها غافلگیری بزرگ تری برای ما داشتند. بالاخره روزی که فکرش را نمی کردیم از راه رسید و ما دانشجویان افسری را هم برای مقابله با مردم به خیابان ها اعزام کردند. از آن به بعد قرار شد ما برای تأمین امنیت سفارتخانه ها، میادین، مجسمه ها و پمپ بنزین ها و زیرنظر گرفتن تردد مردم به ویژه روحانیون در پایانه های مسافربری، از دانشگاه به سطح شهر برویم.

اما خیلی زود معلوم شد اغلب دانشجویان افسری، با معترضان حاضر در خیابان، همدل و هم رأی هستند. به همین دلیل به روزهای اول بهمن که رسیدیم و بحث بازگشت امام(ره) به وطن که جدی شد، از طرف فرماندهی نیروی هوایی از همه ما امضا گرفتند که اگر کوچک ترین حرکتی ضد نظام شاهنشاهی انجام دهیم یا خانواده هایمان در تظاهرات ضدحکومتی شرکت کنند، به شدیدترین وجه با ما برخورد خواهد شد و حتی جوخه اعدام در انتظارمان است.

اما دانشجویان دانشگاه افسری نه تنها نترسیدند بلکه در این مسیر جدی تر شدند. درست چند روز بعد، ۱۲۳ نفر از بچه های ما را در حالی در چهارراه ولی عصر(عج) فعلی دستگیر کردند که با لباس نظامی و به صورت علنی داشتند اعلامیه های امام را توزیع می کردند. »

آقا اجازه هست ما این مجسمه را پایین بیاوریم؟!

«۲۶ دی ماه که شاه به نام استراحت برای همیشه ایران را ترک کرد، همان قدر که مردم خوشحال شدند و در خیابان ها جشن گرفتند، موجی از ترس و نگرانی نهادهای حکومت را فراگرفت. در این میان، یک پیام هشدار به نیروهای نظامی اعلام شد؛ “محافظت از مجسمه های شهر باید تشدید شود. ” اتفاقأ این بار برنامه مردم معترض را درست تشخیص داده بودند.

از آن روز به بعد، هدف تجمعات مردمی، ساقط کردن مجسمه های شاهنشاهی در میدان های شهر بود. ما هم که برای محافظت از مجسمه شاه در میدان ۲۴ اسفند (میدان انقلاب فعلی) مستقر شده بودیم، شاهد یکی از این تجمعات پرشور بودیم.»

لبخندی که روی صورت جناب سرهنگ نقش می بندد، از خاطره جالبی حکایت دارد: «آن روز با ۳۲ نفر از نیروها در میدان مستقر بودیم. یک وقت متوجه پیرمردی شدم که به طرفم می آمد. گفت: “آقا جان! رییس این ها کیه؟” گفتم: رییس که شما هستی. از عوارض و مالیاتی که شما می دهید، به ما حقوق می دهند. ما نوکر شماییم. گفت: “می خوایم این مجسمه رو بیاندازیم!” نگاهش کردم. دوباره گفت: “آقا جان! من صبح بلند شدم، نمازم را خواندم، غسل شهادت کردم. به خانواده هم گفتم دیگر برنمی گردم. حالا هم می خوایم این مجسمه شاه رو پایین بیاریم. خواستید بکُشید هم، بکُشید. . . ” گفتم: بابا جان! تنهایی که نمی تونید. می دونید این مجسمه چقدر محکمه؟

گفت: “شما اجازه ش رو بدید. ما خودمون درستش می کنیم!” گفتم: بابا جان من و نیروهایم هیچ کاری به شما نداریم. خودتون می دونید. به طرف نیروها رفتم و گفتم: بچه ها! میگن اون طرف به سمت میدان فردوسی شلوغ شده. همه را جمع کردم و از آنجا فاصله گرفتیم. یک موقع به پشت سرم نگاه کردم و دیدم مردم از هر طرف طناب، زنجیر، تسمه و. . . انداختند دور آن مجسمه و با فریاد یاعلی(ع) یا علی(ع) چنان دسته جمعی با تمام توان آن طناب ها را کشیدند که بالاخره آن مجسمه سرنگون شد. »

توبیخ در پمپ بنزین به وقت نیمه شب

دفتر خاطرات ذهن خسرو جهانی پر است از خاطره روزهای شیرین اما پرالتهاب همراهی با مردم. سرهنگ ۶۷ ساله داستان ما انگار بخواهد از میان خط های کم رنگ شده دفتر خاطراتش، روایت یک شب پرماجرا را پیدا کند، چشم هایش را تنگ می کند و می گوید: «بعضی شب ها هم ما را برای محافظت از پمپ بنزین ها به سطح شهر می فرستادند.

آن شب من مسئول محافظت از پمپ بنزین میدان شهدا بودم. دستور رسیده بود پمپ ها فقط تا ۹ شب اجازه دارند به مردم بنزین و نفت بدهند و بعد از آن باید تعطیل شوند. آن شب، تعطیلی پمپ بنزین را یک ساعت، یک ساعت عقب انداختم. آخر زمستان سال ۵۷ خیلی سرد بود و با توجه به اعتصاب پالایشگاه ها، مردم برای تهیه نفت حسابی در مضیقه بودند. خلاصه آن شب، تا وقتی که مردم مراجعه کردند، اجازه عرضه بنزین و نفت دادم و یک وقت به خودم آمدم که ساعت یکِ نیمه شب شده بود! از قضای روزگار، همان موقع یک جیپ نظامی که در حال گشت زنی بود، سر و کله اش پیدا شد. . .

قبل از آنکه بخواهم حرکتی انجام دهم، تیمسار «سیو شانسی» از مقامات عالی رتبه ارتش از جیپ پیاده شد و فریاد زد: “مسئول اینجا کیه؟” جلو رفتم، احترام گذاشتم و گفتم: امر بفرمایید تیمسار. به اتیکت روی لباسم نگاه کرد و گفت: جهانی! مگه دستورالعمل به شما ابلاغ نشده؟ پمپ بنزین باید ساعت ۹ شب تعطیل شود. ” به خیال خودم، برای اینکه او را نرم کنم، گفتم: قربان! هوا سرد است. مردم به سختی افتاده اند.

حتی خانواده های نظامیان هم در خانه سوخت ندارند. حتی خانواده هایی که مخالف این اعتراضات هستند. . . اما تیمسار نگذاشت حرفم تمام شود و با عصبانیت فریاد زد: “کره خر! برو خودت را به سرهنگ «آتشبار»، فرمانده تیپتان معرفی کن و بگو لغو دستور کرده ای. منتظر بمان تا برابرِ قانون محاکمه شوی.

من آن موقع دانشجوی سال چهارم دانشگاه افسری بودم و تازه قرار بود ستوان یکم شوم. تا به پادگان برسم، هزار جور فکر و خیال کردم. آخرش به این نتیجه رسیدم که بهتر است به جای فرمانده تیپ، پیش فرمانده گردان خودمان، سرگرد «تیمور نصرتی تهرانی» که بچه ها بین خودشان به او TNT می گفتند! بروم. سرگرد نصرتی تهرانی، یکی از افسران ورزیده دانش آموخته دانشگاه «سن سیر» فرانسه بود. یک نظامی گردن کلفت که هر وقت در مسابقات نظامی شرکت می کرد، اول می شد. خلاصه رفتم گفتم: جناب سرگرد! من چنین کاری کردم. در مقابل مردم، احساساتی شده بودم. می خواستم به آن ها کمک کنم. حواسم هم به ساعت نبود. . . سرگرد نصر تهرانی با وجود آنچه درباره اش گفتم، درمجموع، انسان خوبی بود. از کاری که کرده بودم، برافروخته نشد اما چون افرادی در اطراف نظاره گر ما بودند، به صورت تصنعی صدایش را بالا برد و گفت: “شما غلط کردی. آیین نامه را زیر پا می گذاری؟ پدرت را درمی آورم. لازم نکرده پیش سرهنگ آتشبار بروی و ایشان را هم عصبانی کنی. اصلاً درباره این مسئله با هیچ کس صحبت نکن. خودم عوضت می کنم. به درد نخوری تو. . . “

غائله آن شب، ختم به خیر شد. احساس من این بود که تمام تلاش سرگرد نصرتی تهرانی و دیگر فرماندهان در دانشگاه این بود که اتفاقاتی از این قبیل را طوری مدیریت کنند که صدای دانشجویان افسری به صدای اعتراض دیگر نیروهای مسلح اضافه نشود. و برای اینکه از نظر مقامات ستاد نیروهای مسلح شاهنشاهی بلوایی به پا نشود و نگویند فرماندهان پادگان ها و گردان های آموزشی بی عرضه اند، سعی می کردند موارد را در همان دانشگاه، بی سروصدا حل و فصل کنند.»

اول، نظامی ها به مردم گل دادند

«کم کم متوجه شدیم تیمسار سیوشانسی هرکجا می رود، موارد تخلف از دستورات را در میان نظامیان می بیند. مثلاً می دید نیروهایی که باید پای مجسمه ها شبانه روزی نگهبانی دهند، همان جا خوابیده اند یا بعضی ها هم بدون هماهنگی به پادگان برگشته اند. یا در پایانه های مسافربری که قرار بود نیروهای ما به صورت ناشناس در میان مسافران پخش شوند و از میان مسافران به ویژه روحانیون، افراد ضدحکومت را شناسایی کنند، تیمسار می دید که نیروهای نظامی با مردم صمیمی شده اند و روزشان با صحبت و خوش وبش با مسافران می گذرد. بدتر از همه، وقتی بود که تیمسار دیده بود نظامیان به مردم معترض در خیابان ها گل می دهند!»

به خیال خودم تصور می کنم یک اشتباه لفظی در صحبت های جناب سرهنگ اتفاق افتاده. اینطور است که برای هدایت بحث در مسیر درست، با تاکید می گویم: منظورتان همان ابراز محبت و برادری مردم به نظامیان است؟ همان که مردم به ارتشی ها گل می دادند؟ سرهنگ جهانی سرش را به علامت نفی تکان می دهد و می گوید: «نه. اول نظامیان به مردم گل دادند و بعدها باب شد که مردم با تقدیم گل به نظامی ها، نسبت به آن ها اعلام برادری کردند. » و بعد، لبخندبرلب، یک صفحه ناب از خاطرات آن روزها را برایمان رو می کند: «آن روزها یک دانشجوی سیاسی در میان ما بود به نام «قاسم فراوان»، از آن دانشجویان فعال و شجاعی که در راه مبارزات سیاسی و انقلابی، کتک ها خورده بود و در این راه خلع اسلحه هم شده بود. از وقتی مرحوم آیت الله طالقانی از زندان آزاد شد و گروهی از دانشجویان خارج از کشور که به ایران برگشته بودند امور دفتر ایشان را به دست گرفتند، قاسم هم با آن ها ارتباط برقرار کرد و شد رابط ما و دفتر آیت الله. در یکی از جلساتی که قاسم با آن دانشجویان داشت، ایده جالبی مطرح شده بود. آن ها پیشنهاد کرده بودند نظامیان برای ابراز همدلی با مردم معترض، در لوله تفنگ هایشان گل بگذارند و به مردم تقدیم کنند. اینطور بود که صبح به صبح یک نفر جلوی دانشگاه افسری شاهنشاهی ایران (دانشگاه افسری امام علی(ع) فعلی) می آمد و مخفیانه گل هایی را که زیر کاپشنش قایم کرده بود، تحویل قاسم فراوان می داد. او هم در گشت زنی روزانه اش با جیپ پادگان، به نقاط استقرار ما سر می زد و سهمیه گلمان را می داد. اوایل وقتی گل را در لوله تفنگ می گذاشتیم و به طرف مردم می گرفتیم، اعتماد نمی کردند اما کم کم باورشان شد ما هم از خودشان هستیم و به همین دلیل استقبال می کردند و گل ها را برمی داشتند.»

یک شکنجه گاه «زیبا»!

«یکی از همان روزهایی که در محدوده میدان انقلاب مستقر بودیم، صحبت های عجیبی از مردم شنیدم. عده ای از مردم انقلابی می گفتند: “خبر دارید نزدیک میدان امام حسین(ع)، دست راست، سمت خیابان بهار، یک شکنجه گاه زیرزمینی پیدا شده؟ از خدا بی خبرها معلوم نیست چقدر از آدم های بیگناه را آنجا در دیگ های آب جوش یا روی تخت های داغ سوزانده اند، چقدر ناخن کشیده اند و انگشت قطع کرده اند، چقدر شکنجه کرده اند. . . اسمش را هم گذاشته بودند شکنجه گاه «زیبایی»!” راستش را بخواهید، باور نکردم. فکر کردم شاید این یک شایعه باشد برای اینکه مردم معترض را به آنجا بکشانند و بعد، بلوایی به پا کننند. موضوع عجیبی بود. تا آن روز چیزی در این باره نشنیده بودم. خلاصه در جریان گشت زنی، رفتیم ببینیم این حرف ها چقدر صحت دارد. با آن آدرس تقریبی که گفته بودند، رفتیم و عده ای از بچه های خودمان را جلوی یک خانه دیدیم. پرس وجو کردیم و آن ها هم حرف های مردم را تأیید کردند. گفتم: پس چرا درِ این خانه بازه؟! گفتند: مردم درود بر ارتش گفتند، ما هم در را به رویشان باز کردیم. می روند بازدید می کنند. اگر از بالادستی ها هم کسی بیاید بپرسد، می گوییم مردم هجوم آوردند و ما هم نتوانستیم کاری بکنیم. . . با توضیحات دوستانم، من هم کنجکاو شدم ببینم در آن پایین چه خبر است؟»

محو صحبت های مرد سرد و گرم چشیده ای شده ام که نه فقط شنیده ها بلکه بعضی ناشنیده ها را هم دیده. همزمان با جناب سرهنگ، من هم نفسی می گیرم و انگار همراهش به آن شکنجه گاه مخوف وارد می شوم: «آن خانه که در خیابان بهار، بالاتر از خیابان تخت جمشید (طالقانی فعلی)، کوچه مهتاب قرار داشت، متعلق به سرهنگ «علی زیبایی»، از شکنجه گران معروف و قدیمی ساواک بود. آن خانه با یک تونل تنگ و تاریک به یک خانه در کوچه پشتی وصل می شد و همه خبرها در همان خانه پشتی بود. انواع و اقسام وسایل شکنجه در آن اتاق های سیاه و تاریک وجود داشت؛ گیوتین هایی که با آن انگشت قطع می کردند، دیگ های آب جوش و وان های اسید، اجاق هایی برای سوزاندن بدن دستگیرشدگان، صندلی های شوک الکتریکی، نیزه ها و قیچی های دسته بلند و. . . واقعاً وحشتناک بود؛ چیزی که می دیدم، درست شبیه زندان ها و شکنجه گاه های قرون وسطی بود! آنطور که شنیدم، همسایگانی که شاهد انتقال دختران و پسران جوان به آن خانه بودند و از صدای فریاد و ناله شکنجه شدگان اذیت می شدند، ماجرای آن خانه را برای مردمی که علیه رژیم تظاهرات می کردند، افشا کرده بودند. »

آقا چرا داخل عمامه ما را می گردید؟!

سرهنگ خسرو جهانی از فراز و نشیب های روزهای مبارزه در سال ۵۷، گفتنی فراوان دارد اما با روایت شیرینش دست ما را می گیرد و می برد به روزهای بعد از بازگشت باشکوه امام خمینی(ره) به ایران، به روزهایی که بعد از توفیق حضور در کمیته استقبال از امام (ره)، یک افتخار دیگر هم نصیبش شد؛ عضویت در گروه محافظان رهبر نهضت مردم ایران در مدرسه علوی: «با معرفی «قاسم فراوان» و تأیید شهید «موسی نامجو» (که استاد نقشه برداری ما در دانشگاه افسری بود)، من هم عضو گروه انتظامات مدرسه علوی و تیم حفاظت از حضرت امام(ره) شدم. هر روز عده زیادی از مردم و شخصیت ها برای دیدار و بیعت با امام(ره) به آنجا می آمدند و من هم همه افراد را فارغ از مقام و جایگاهشان، به ط ور کامل بازرسی بدنی می کردم و تا مطمئن نمی شدم به هیچ کس اجازه ورود نمی دادم. یک روز یکی از آقایان روحانی که شخصیت شناخته شده ای هم بود، از دست من عصبانی شد و با ناراحتی گفت: “آقا! دیگه چرا داخل عمامه ما رو می گردی؟” عرض کردم: امام(ره)، امانت ۳۶ میلیون جمعیت ایران است که به دست ما سپرده اند. من فقط وظیفه ام را انجام می دهم.

خلاصه آن آقا شکایت مرا پیش امام (ره) برد. مدتی که گذشت، یکی از آقایان آمد و گفت: “امام (ره) با شما کار دارند. ” داخل رفتم. سلام و ادای احترام کردم. اگر کسی تعظیم می کرد، امام (ره) ناراحت می شدند و می گفتند: “در مقابل بنده خدا، خم نشوید. تعظیم فقط در مقابل خداوند بزرگ، مجاز است. ” بنابراین ما هم به همان احترام نظامی اکتفا می کردیم. امام(ره) گفتند: “آقای فلانی چه می گوید؟” عرض کردم: ایشان عصبانی می شوند. من بنابر وظیفه ام، مثل همه مهمانان، ایشان را هم بازرسی بدنی می کنم و داخل عمامه و جیبشان را هم می گردم. من یا نباید جلوی آن در بایستم یا

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *