تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل شیرزنی به نام فرنگیس؛ ابزاری کارآمد برای ارائه‌های برجسته

آیا به دنبال ارائه‌ای بی‌نقص هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل شیرزنی به نام فرنگیس با 42 اسلاید با طراحی حرفه‌ای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.

ویژگی‌های بارز فایل فایل پاورپوینت کامل شیرزنی به نام فرنگیس:

  • گرافیک شگفت‌انگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
  • استفاده ساده: فایل فایل پاورپوینت کامل شیرزنی به نام فرنگیس به گونه‌ای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
  • کیفیت حرفه‌ای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شده‌اند.

طراحی بدون نقص: فایل فایل پاورپوینت کامل شیرزنی به نام فرنگیس با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.

توجه: نسخه‌های غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل شیرزنی به نام فرنگیس تضمین‌شده است.

فایل فایل پاورپوینت کامل شیرزنی به نام فرنگیس را دانلود کرده و به راحتی یک ارائه حرفه‌ای را تجربه کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل شیرزنی به نام فرنگیس :

می دانستم زبانش کُردی است. اصلاً فارسی حرف نمی زد؛ صحبت با او سخت بود، نه برای اینکه زبانش را خوب نمی دانستم. به لطف زن عموی کرمانشاهیم، کج دار و مریز زبان کُردی را یاد گرفته بودم. حرف زدن با «فرنگیس حیدرپور» سخت بود؛ چون نمی دانستم با زنی که به اندازه هفت مرد جنگی غیرت و قدرت دارد، با زنی که یک افسر بعثی را با تبر کشته و یکی را کت بسته اسیر کرده چطور باید حرف زد! اصلاً از کجا باید شروع می کردم؟

از کجای زندگی اش باید می پرسیدم که بغض نپیچد در گلویم؟ از کجای قصه اش باید می پرسیدم که دستم نلرزد، تنم نلرزد. حرف زدن با فرنگیس راحت نبود. زنی که حالا ساله شده بود و از سالگی، جنگ و خون را نه تنها به چشم دیده بود بلکه صدها بار کشته ها و زخمی های انفجار مین را از خاک بلند کرده بود تا ببیند زنده اند یا نه! فرنگیس در طول سال دفاع مقدس هزاران بار مرگ را مسخره کرده بود!

مگر پدری دخترش را برادر صدا می کند؟

حالا می خواهم با او تلفنی صحبت کنم. خوب می دانم فقط چند ثانیه فرصت دارم تا بتوانم فرنگیس را به حرف زدن راضی کنم. زنی که شنیده بودم بسیار کم حرف است و کم مصاحبه. شنیده بودم اگر اصرار کنی به حرف زدن، رویت را زمین نمی اندازد؛ اما برایت کلیشه می گوید و تمام؛ اما من می خواستم از درونش بگوید. از غصه های دلش بگوید. از قلب شرحه شرحه شده اش. از وقتی بگوید که بدن های نیمه جان برادرها و خواهرش را از روی مین های منفجرشده برداشته بود. می خواستم از علیمردان بگوید از همسرش، که چرا روی حرف فرنگیس حرف نمی زد؟ مگر نمی گویند مردان کُرد حرف زور در کتشان نمی رود؛ اما چرا فرنگیس برای رسیدن و ماندن در خانه اشغال شده اش در جنگ، آن قدر به علیمردان زور می گفت. از پدرش بگوید که چرا به فرنگیس می گفت «برادر». مگر پدری دخترش را برادر صدا می کند؟

زنی که با همه فرق داشت

حالا شماره اش را گرفته بودم و منتظر که گوشی اش را بردارد. حس عجیبی به سراغم آمده بود. می خواستم با عصاره ای از عشق و مقاومت به یک باره هم کلام شوم. راستش قبلاً با زنان زیادی حرف زده بودم. زنانی که جانباز شیمیایی بودند. زنان مرزنشینی که خانواده شان در جنگ شهید شده بودند؛ اما حرف زدن با فرنگیس جور دیگری بود، او با همه فرق داشت.

گوشی تلفن را برنمی داشت. صدایش، کلامش، لهجه اش را تجسم می کردم «صدایش باید زمخت باشد. صدایش باید محکم باشد. حتماً از آن زن های یک کلام و ختم کلام است. اگر بگوید مصاحبه نمی کنم چه؟ اگر گوشی تلفن را قطع کند؟ اگر اصلاً جواب ندهد؟» در همین افکار بودم که صدایی آن سوی خط گفت: «بلی سِلام».

قصه فرنگیس، قصه غیرت

آرام و آهسته سلام کردم با لهجه کُردی گفتم: «سلام، خوشی، سلامتی، فرنگیس خانم بواخشید مزاحمت بومه» برایش غریبه بودم. صدایم بیشتر. کُردی را فالش حرف می زدم؛ این را از مکث در جواب دادنش فهمیدم. حس کردم از لهجه بی قواره ام خنده اش گرفته، آرام گفت: «سلامتی خوشکم؟ خاصی؟ گیانم؟ (سلامتی خواهرم؟ خوبی؟ جانم؟)» برخلاف تصورم لحنش، صدایش، آرام بود انتهای کلماتش را می کشید. مهربانی در کلامش، زبانم را باز کرد. توضیح دادم خبرنگارم و…؛ اما حواسم بیشتر به نفس های او بود که می پیچید در گوشی تلفن. حرف می زدم؛ اما از لحظه ای که صدایش را شنیده بودم کتاب زندگی اش که قبلاً خوانده بودم، جلوی چشمم ورق می خورد.

با او حرف می زدم؛ اما رفته بودم به قصه خودش به قصه فرنگیس. به لحظه هایی که جنگیده بود. لحظه هایی که به سختی دنیا را تاب آورده بود. او داشت از سختی های مصاحبه تلفنی برایم می گفت. داشت مرا مجاب می کرد که حرفی برای گفتن ندارد. من فقط صدایش را می شنیدم. آهنگ صدایش مرا می برد به مرثیه هایی که برای هم ولایتی های شهیدش در روستای «آوه زین» می خواند، همان موقع که صدای روله روله اش در دشت می پیچید و هواپیماهای دشمن بمب های خوشه ای را بر سرشان می ریختند.

لهجه فالشی که باعث دوستی شد

یاد خاطره تلخی افتادم که فرنگیس قبلاً در کتابش تعریف کرده بود وقتی ترکش بمب به گردن دختر کوچک همسایه «خاور خانم» اصابت کرده بود و سر دخترک را قطع کرده بود. دختربچه بدون سر در دشت و به سوی مادرش می دوید. چطور دخترک بی سر خودش را به آغوش مادر رسانده بود؟ خدا می داند. چطور مادر بدن بی سر دخترش را نوازش می کرد؟ خدا می داند.

حواسم پرت قصه بود که پرسید: تو کُرد هستی؟

تا آمدم به زبان کُردی جوابش را بدهم همه چیز از یادم رفت کلمه فارسی گفتم و چندتایی کُردی. این بار نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. خندید و گفت: «خراب کردی، این چه لهجه ای است؟ این چه زبانی است؟ من که چیزی نمی فهمم؟» شرمنده شده بودم، اما محبتش را می شنیدم. لبخندش را انگار می دیدم. همین اتفاق باعث دوستی بیشترمان شد.

همکلام مسافران راهیان نور

وقتی مسافران «راهیان نور» به روستاهای «آوه زین» و «گورسفید» در گیلان غرب می آیند، فرنگیس برایشان از مبارزه مردم در دوران جنگ می گوید. همین اتفاق باعث شده جملاتی را حفظ کند و همان ها را برای مسافران تعریف کند و از آنجا که خیلی دوست ندارد از خودش بگوید. رسیده بود به یک سری جملات به اصطلاح کلیشه. حالا هم پشت تلفن همان حرف ها را تکرار می کرد؛ پشت سر هم می گفت؛ اما من جان کلامش را می شنیدم، نه کلماتش را. او از مصائب روستاهای مرزی در دوران جنگ می گفت و من زنی ساله را با پای برهنه می دیدم که چطور پدر و مادر و خواهر و برادرهایش را به چنگ و دندان گرفته و از کوه بالا می برد تا به دست سربازان بعثی عراق نیافتند. او از مقاومت مردم گیلان غرب می گفت و من با خودم فکر می کردم صاحب این صدا چطور سال آوارگی را در طول دفاع مقدس تاب آورده است و یک بارهم از ترس دشمن قید خانه و کاشانه اش را نزده؟

تجسم می کردم چطور در تاریکی شب، در کنار رودخانه «آوه زین» تبر را بر سر افسر رژیم بعثی فرود آورده است؟ چطور با همین دستی که حالا گوشی تلفن را با آن گرفته در چشم بر هم زدنی دست های سرباز عراقی را از پشت چنان پیچانده که مرد جنگی نتوانسته از دست فرنگیس رها شود و او را همان طور کت بسته تا دل کوه، جایی که هم ولایتی هایش پناه گرفته بودند به اسیری برده.

او حرف می زد و من نمی شنیدم. خانه اش در کوه خراب شد

باورم نمی شد با صاحب صدایی هم کلام شده بودم که به خاطر غرور و غیرتش حاضر نشده بود چند ماهی منزل اقوامشان بماند و مزاحم آن ها بشود. در حالی که خانه خودش زیر آتش گلوله بود و پاتوق دشمن شده بود. فرنگیس بالای کوه اسلام آباد رفت و جلوی چشم مرد

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *