تعداد بازدید
4 بازدید
ریال98.000

توضیحات

ارائه‌ی فایل پاورپوینت کامل عزیزترین مهمان خانه ما در نوروز – تجربه‌ای خاص و متمایز!

پاورپوینتی حرفه‌ای و متفاوت:

فایل فایل پاورپوینت کامل عزیزترین مهمان خانه ما در نوروز شامل 44 اسلاید جذاب و کاملاً استاندارد است که برای چاپ یا ارائه در PowerPoint آماده شده‌اند.

ویژگی‌های برجسته فایل فایل پاورپوینت کامل عزیزترین مهمان خانه ما در نوروز:

  • طراحی خلاقانه و حرفه‌ای: فایل فایل پاورپوینت کامل عزیزترین مهمان خانه ما در نوروز به شما این امکان را می‌دهد که مخاطبان خود را با یک طراحی خیره‌کننده جذب کرده و پیام خود را به بهترین شکل انتقال دهید.
  • سادگی در استفاده: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل عزیزترین مهمان خانه ما در نوروز به گونه‌ای طراحی شده‌اند که استفاده از آن‌ها بسیار آسان باشد و نیاز به تنظیمات اضافی نداشته باشید.
  • آماده برای ارائه: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل عزیزترین مهمان خانه ما در نوروز با کیفیت بالا و بدون نیاز به ویرایش، آماده استفاده هستند.

کیفیت تضمین‌شده با دقت بالا:

فایل فایل پاورپوینت کامل عزیزترین مهمان خانه ما در نوروز با رعایت بالاترین استانداردهای طراحی تولید شده است. بدون نقص یا بهم‌ریختگی، تمامی اسلایدها آماده برای یک ارائه بی‌نقص و حرفه‌ای هستند.

نکته مهم:

هرگونه تفاوت احتمالی در توضیحات ممکن است به دلیل نسخه‌های غیررسمی باشد. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل عزیزترین مهمان خانه ما در نوروز با دقت و حرفه‌ای تنظیم شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل عزیزترین مهمان خانه ما در نوروز را دانلود کنید و ارائه‌ای حرفه‌ای و تأثیرگذار داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل عزیزترین مهمان خانه ما در نوروز :

شهید نعمایی فرزند پنجم خانواده از دانشجویان ممتاز دانشگاه امام حسین (ع) بود که توانست مدرک لیسانس مدیریت نیروهای مخصوص، جوشکاری و برشکاری زیر آب تا عمق چهل متری، مدرک تاکتیک و جودو را کسب کند همچنین به زبان عربی تسلط داشت. سال ۹۵ برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) و یاری دیگری مجاهدان که مقابل تروریست های تکفیری می جنگیدند عازم سوریه شد و سرانجام در ۲۳ بهمن ماه همان سال، مصادف با شهادت حضرت زهرا (س) به همراه همرزمانش در خودرو که به طرف منطقه می رفتند، توسط مین کنار جاده (تله انفجاری) مزد جهادش را گرفت و شهید شد. آنچه خواهید خواند گفت و گویی است با زهرا ردانی که خاطره دیدارش با سردار سلیمانی را بعد از شهادت آقا مهدی اینگونه روایت می کند:

چرا مهدی به ما زنگ نمی زد؟

مدتی بود به خاطر حضور مداوم همسرم در سوریه، آنجا ساکن شده بودیم. ۲۳ بهمن روز شنبه مصادف با شهادت حضرت فاطمه(س)، دم دمای غروب خیلی دلم گرفته بود و حالم بد بود. یک خانم عربی به نام صباح در همسایگی ما زندگی می کرد که با هم دوست شده بودیم. زیاد به من سر می زد، اتفاقا آن روز هم آمد پیش ما و مدام از شهادت و بهشت و عموی شهیدش صحبت می کرد. با خودم گفتم این حرف ها را صباح قبلا هم برایم گفته چرا دوباره تکرار می کند؟ آن هم وقتی می بیند اینقدر حالم گرفته است؟ همان لحظه تلفن خانه زنگ خورد. آقا مهدی در طول روز اصلا سابقه نداشت به ما زنگ بزند مگر وقتی کار ضروری داشت. اما نمی دانم چرا با شنیدن زنگ تلفن به دخترم گفتم: مهرانه بدو گوشی را بردار باباست.

مهرانه سه ساله بود و تازه زبان باز کرده بود. تا تلفن را برداشت گوشی را از خودش دور کرد و گفت: بابا نیست. گفتم: باشه بده به من. گوشی را گرفتم، یکی از همکارهای آقا مهدی زنگ زد گفت: آقا مسلم (نام جهادی همسرم در سوریه) رفته منطقه و معلوم نیست بتواند امشب برگردد خواستم اطلاع بدهم اگر شب نیامد نگران نشوید. دل شوره گرفتم فکر می کردم خب الان که غروب است، حالا کو تا شب؟ مدام با خودم می گفتم: چرا مهدی زنگ نمی زند؟ چرا حال ما رو نمی پرسد؟ کلافه بودم. به دوستش گفتم: خب همانطور که به شما خبر داد به خود من می گفت. او هم کمی من من کرد و گفت: آخه آنجا تلفن نیست به من هم با بیسیم اطلاع داد.

خیلی استرس گرفتم و تشکر کردم و قطع کردم. رفتم توی فکر و گفتم: یا فاطمه زهرا خودت کمکم کن. به گوشی مهدی پیام دادم و گفتم: عزیزم ان شاءالله هر جا هستی سلامت باشی فقط یک زنگ کوچولو به من بزن بفهمم حالت خوب است. گوشم به تلفن بود و انگار دیگر حرف های صباح را نمی شنیدم. رفتم آشپزخانه کمی گریه کردم، طوری که بچه ها متوجه نشوند.

دیگر صدای پشت تلفن را نمی شنیدم

مجددا تلفن زنگ خورد، سریع رفتم گوشی را برداشتم. دوباره همان آقا بود، پرسید: اگر برای شب چیزی لازم دارید من تهیه کنم. از تنهایی نمی ترسید؟ گفتم: نه همه چیز هست ما هم به تنهایی عادت داریم. وقتی دیدم دوباره تماس گرفت اصلا صدای او را دیگر نمی شنیدم. انگار در آن مکان هم نبودم. نمی دانم با او خداحافظی کردم یا نه. به خودم گفتم: حضرت زهرا(س) را صدا کنی همه ائمه جواب می دهند. حسابی با خانم درددل کردم. گفتم: شما خانمی من هم خانمم. نگران شوهرم هستم یک خبری از او به من برسد.

دخترم گفت: یعنی دیگر بابا نداریم

صباح تا ۱ شب پیش ما بود. حوصله نداشتم به بچه ها غذا دهم او زحمتش را کشید و رفت. شروع کردم به دعا خواندن یکدفعه ریحانه بی مقدمه گفت: مامان چرا ناراحتی؟ یعنی ما دیگه بابا نداریم؟ گفتم: این چه حرفی است؟ بابا فردا می آید و می گوید ببخشید شما را نگران کردم دستم بند بود. انگار گفتن این حرف ها مرا هم آرام می کرد. بچه ها خوابیدند اما من تا نماز صبح بیدار بودم. دوستش تلفنی هم داد و گفت کاری بود تماس بگیرید. موبایل مهدی آنتن نداشت. می خواستم به گوشی دوستش زنگ بزنم سراغی بگیرم اما با خودم گفتم زنگ زدن ندارد مهدی شهید شده دیگه.

چشم های پف کرده صباح

حدود ۶ صبح در می زدند. فکر کردم شاید مهدی است. در را باز کردم صباح بود. با اینکه عینکی بود اما چشم های پف کرده اش از گریه، مشخص بود. در دلم گفتم ببین! گریه کرده اما می خواهد من نفهمم. گفت: بیا بیرون چند تا از همکاران حاج مسلم آمدند با تو کار دارند.

یک نفرشان را می شناختم. گفت: آبجی حالت خوب است؟ گفتم: مسلم کجاست؟ گفت: خوبه ترکش خورده و جراحتش زیاده برای همین نتوانست تماس بگیرد. بیمارستان حلب نبردیمش می خواهیم ببریمش دمشق. یک راننده می آید دنبال شما که بروید دمشق اما اگر مسلم نتواند آنجا هم عمل شود می فرستیمش ایران. شما وسایل را برای رفتن به ایران آماده کن و بردار و راه بیفت. گفتم: چرا راستش را نمی گویید؟ شهید شده؟ گفت: نه این چه حرفی است؟ حاضر شوید. اگر می خواهید او را ببینید سریع حاضر شوید. از راننده او که عرب بود پرسیدم: عبدالله مسلم چطور است. رویش را کرد آن طرف و گفت: به خیر به خیر. صباح با من آمد وسایلم را جمع کنم. تند تند لباس پوشیدم و با خودم گفتم: مهدی من که می دانم شهید شدی. فقط بمان تا ببینمت.

مهرانه من سه ساله هست و دیگر پدرش را بغل نمی کند

موقع رفتن گفتم باید صباح هم با من بیاید. دوستان آقا مهدی گفتند:«نمیشه ما دیگر به اینجا بر نمی گردیم». گفتم: نه باید بیاید. خانواده صباح در فوعه و کفریا محاصره بودند و آقا مهدی به او قول داده بود برای زیارت خانم ببردش حرم، چون رفت و آمد برای آنها مشکل بود. خواستم صباح بیاید تا اگر شد برویم حرم. قبول کردند صباح هم بیاید. رسیدیم دمشق رفتیم حرم هر دو خانم. به حضرت رقیه(س) گفتم: دیگه بچه های من هم مثل شما هستند، مهرانه من سه ساله هست و دیگر پدرش را بغل نمی کند. برای بچه های من دعا کنید.

در حرم حضرت زینب(س) هم نماز خواندم. همیشه دعا می کردم و می گفتم: خانم مهدی باشد و تا هر وقت که می خواهد مدافع حرم شما باشد من هیچ وقت نمی گویم نرو. قرار گذاشته بودم با خانم که شما از صبرت به من بده من هم شوهرم را برای دفاع از حرم شما راهی می کنم. این دفعه به حضرت گفتم: من هدیه ام را به شما دادم شما هم دست صبرت را روی سر من و بچه هایم بکش.

به خانم زینب(س) هدیه ام را دادم

صباح آنجا بعد از سه سال خواهرش را دید. همدیگر را در آغوش گرفتند و حسابی گریه کردند. من هم با گریه آنها گریستم و با خودم فکر می کردم جنگ چه بر سر آنها آورده. وقتی از حرم خارج شدم آقایی ساکی به من داد و گفت: این هدیه خانم به شماست. گرفتم و گفتم: من هم هدیه خودم را به حضرت زینب(س) دادم. با تعجب مرا نگاه کرد. نم نم باران می بارید. راه افتادیم سمت فرودگاه.

حاج قاسم اولین کسی بود که دست روی سر بچه هایم کشید

شنبه بعد از

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *