توضیحات
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل نسبت سنجی عقلانیت در سیره سیاسی – اجتماعی پیامبر (ص) با عقلانیت ابزاری، ارائهای متفاوت و تأثیرگذار بسازید
دنبال یک ارائه سطح بالا هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل نسبت سنجی عقلانیت در سیره سیاسی – اجتماعی پیامبر (ص) با عقلانیت ابزاری شامل 120 اسلاید حرفهای و طراحیشده با دقت بالا است که شما را در هر جمعی بهخوبی معرفی خواهد کرد.
دلایل برتری فایل فایل پاورپوینت کامل نسبت سنجی عقلانیت در سیره سیاسی – اجتماعی پیامبر (ص) با عقلانیت ابزاری:
- ظاهر حرفهای و چشمنواز: طراحی گرافیکی دقیق، با ترکیب رنگها و چیدمان مدرن برای جلب توجه مخاطبان.
- کاربری سریع و بدون دردسر: بدون نیاز به ویرایش اضافی؛ تنها کافیست فایل فایل پاورپوینت کامل نسبت سنجی عقلانیت در سیره سیاسی – اجتماعی پیامبر (ص) با عقلانیت ابزاری را اجرا و ارائه را آغاز کنید.
- کیفیت فنی بالا: هر اسلاید با وضوح مناسب و ساختار منظم آماده شده تا در انواع نمایشگرها بدون مشکل دیده شود.
عملکرد بینقص: اسلایدها بهگونهای طراحی شدهاند که هیچ مشکلی در نمایش، ساختار یا گرافیک وجود نداشته باشد.
یادآوری: در صورت استفاده از نسخههای غیررسمی، ممکن است با مشکلات ظاهری یا کیفی روبرو شوید. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل نسبت سنجی عقلانیت در سیره سیاسی – اجتماعی پیامبر (ص) با عقلانیت ابزاری توسط تیم متخصص طراحی شده و ضمانت کیفیت دارد.
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل نسبت سنجی عقلانیت در سیره سیاسی – اجتماعی پیامبر (ص) با عقلانیت ابزاری :
مقدمه
در مکتب آسمانی اسلام برای هدایت انسان در کنار وحی، به عقل توجه خاصی شده است. عقل مهمترین فصل ممیز انسان از سایر موجودات است. معقول بودن حیات انسانی در زمینه های مختلف از جمله مباحثی است که متفکران زیادی را در طول تاریخ به خود مشغول کرده است. خداوند عقل را به انسان بخشید تا خوب را از بد و حق را از باطل تشخیص دهد و بتواند با استفاده از عقل راهنمایی در زندگی داشته باشد؛ البته عقلی که با موازین الهی سازگار باشد و دخالت هوای نفسانی در آن کمتر صورت گیرد. دین اسلام نازل شد تا با تشکیل جامعه اسلامی، قواعد الهی در آن جامعه جاری و ساری گردد. این قوانین یا از طریق وحی بر پیامبر (ص) وارد می شود یا اینکه پیامبر (ص) با تدبیر خود قواعدی را در جامعه اسلامی ایجاد می کردند. تدبیر پیامبر (ص) مبتنی بر عقلانیتی است که در قرآن و روایات توجه به آن بارها تأکید می شود. روایات اسلامی عقل را موطن کلیات دانسته و از عقل به عنوان شریعت باطن نام برده اند؛ البته عقلی که تنها به امور جزئی می پردازد چون از راه تجربه و آزمون بدست می آید و قابل فهم می شود، با عقلی که متکی به امور کلی و منبعث از وحی است تفاوت دارد. عقلی که منطبق بر وحی باشد که کمترین خطا را دارد.
در تمامی مکاتبی که در اسلام از عقلانیت سخن رانده، عقل راهبردی در کنار وحی برای رسیدن به مقصد در نظر گرفته می شود. مکتب معتزله اعتقاد به فهم قرآن از طریق عقل داشتند و تا آنجا برای عقل شأنیت قائل بودند که در تضاد تعارض حدیث با عقل، تقدم را با عقل میدانستند. البته فیلسوفی چون صدر المتألهین اعتقاد به ملازمه عقل و نقل داشت و برای رسیدن به حقیقت، وحی و برهان عقلی و تهذیب نفس را با یکدیگر ترکیب کرد. هر کدام از وحی و عقل اعتباری دارد که باید برای رسیدن به حقیقت اینها را با هم یکی کرد. مکتب اخباری گری مخالف توجه به عقل برای درک مفاهیم قرآن بود و معتقد بود آنچه از ظواهر آیات قرآنی برای ما فهم می شود کافی است و دیگر تعقل و تفکر در آیات قرآنی ضرورتی ندارد، زیرا عقل آدمی از تدبر در آیات قرآن عاجز است. آنچه از قرآن درک می شود، مخصوص اهل بیت پیامبر (ص) است. در قدیمی ترین سیره ها، می توان عقلانیت و تدبیر پیامبر (ص) را در حوادث و رویدادها مشاهده کرد. مورخانی که در احوال پیامبر (ص) کتاب نوشتند، عنوان تاریخ خود را «سیره النبی» گذاشتند؛ و شاید نخستین رشته تاریخی که مورد توجه نظر مسلمانان قرار گرفت همین «علم السیره»باشد. آنان «سیره» را به عنوان شرح وقایع زندگی پیامبر (ص) به کار بردند: حوادث پیش از بعثت، بعثت و حوادث پس از آن و جنگ های پیامبر (ص). در این مقاله ضمن تعریف لغوی و اصطلاحی عقل و همچنین بیان ضرورت همراهی عقل ووحی در اسلام، جایگاه عقلانیت در سیره سیاسی و اجتماعی پیامبر (ص) تبیین می شود.
سؤال را می توان اینگونه بیان کرد: راهبرد عقلانیت در سیره سیاسی-اجتماعی پیامبر (ص) از چه منزلتی برخوردار است؟ به دنبال پاسخ دادن به سؤال فوق، این فرضیه را مطرح می نماید: در سیره سیاسی-اجتماعی پیامبر اکرم (ص) ضمن توجه بر عقلانیت متکی بر وحی و محاسبه نگری در امور حیات انسانی نقدهایی به عقلانیت ابزاری وارد می کند. مطالعه در سیره سیاسی و اجتماعی پیامبر (ص) تاریخی است. از آنجا که به بررسی ابعاد فعالیت های سیاسی و اجتماعی پیامبر (ص) پرداخته می شود روش پژوهش تحلیلی خواهد بود.
دیدگاه فلاسفه غرب در ارتباط با عقل
عقل و امور عقلانی همواره از مباحثی بوده است که اندیشمندان در دوران مختلف به آن پرداخته اند. در زمان افلاطون و ارسطو توجه به عقل وجود دارد. آن دو فیلسوف معرفت عقلی را جایگزین اندیشه های سوفسطایی مبنی بر غیر قابل اعتماد بودن شناخت انسان، و اینکه عقل انسان در دستیابی به امور حقیقت، دارای شناخت نسبی است، کردند. افلاطون عقل را یکی از اجزای نفس می داند. از نظر او، همانطور که نفس عالَم، علت حرکت عالم است. نفس انسان نیز علت حرکت انسان به شمار می رود. او در کتاب جمهور برای نفس سه جزء قائل می شود: ۱) جزء عقلانی. ۲) جزء همت و اراده با عاطفه. ۳) جزء شهوانی یا شهوت.
جزء عقلانی چیزی است که انسان را از سایر حیوانات درنده و سایر جانوران متمایز می سازد و این جزء عالی ترین جزء یا رکن نفس می باشد و آنچه غیر فانی، ابدی است همین جزء می باشد. ( سجادی، ۱۳۷۵، ۴۸۵)
همچنین در نظر ارسطو، عقل کمال واقعی محسوب شده و غایت الغایات و خیر الامور می باشدکه به آن فکر هم می گویند. ارسطو می گوید چون در مراتب وجود بنگریم می بینیم که جماد چون کمال یافته نامی شده و نامی حساس گردید و به حیوانیت رسیده و حیوانیت به انسانیت کمال یافته که امتیاز او به عقل و فکر است، یعنی وجه تمایز انسان و حیوان همان عقل است. (فروغی، ۱۳۸۴، ۴۶).
در دوران قرون وسطی رویکردی آسمانی و دینی بر حیات انسان غالب شد. به طوری که فلسفه یونانی محکوم شد. اهالی کلیسا معتقد بودند میان ایمان به خدا و استفاده از عقل برای تشریح امور وحیانی تعارض کاملی وجود دارد. اما با وجود ایمان گرایانی چون اگوستین قدیس که در آن زمان عالی ترین نوع تفکر فلسفی به علمای الهیات تعلق داشت، گام به گام عقل انسان درجستجوی یافتن اسرار وحی قدم برداشت. (ژیلستون، ۱۳۷۸، ۱۷)
پیشینه تاریخی از قرن هفدهم تا بیستم
الف) قرن هفدهم
در قرن هفدهم سیر حکمت فلسفی به دو شاخه تقسیم شد: یکی رنه دکارت فرانسوی بود که به دنبال وی مالبرانش، اسپینوزا، لایب نیتس بودند. طبق نظر دکارت (۱۵۹۶ م. -۱۶۵۰ م.) تعقل تنها وسیله کسب معرفت است. آنچه عقلانی است، مطابق با حقیقت است. این گروه را به دلیل تکیه بر تعقل، اصحاب عقل نامیده اند. گروه دوم اندیشه ای بود که توسط حکمای انگلیسی ترویج یافت و آن اینکه علم برای انسان تنها با حس یعنی تجربه حاصل می شود. تعقل به تنهایی مجهولی را معلوم نمی کند لذا انسان نمی تواند به کنه ذات حقایق برسد.
طبق نظر دکارت اگر در هر چیز شک کردن جایز باشد، شک کردن در باره این حقیقت که من شک می کنم یا من فکر می کنم محال است. معرفت قابل اعتماد باید از عقل ناشی شود، نه از حواس خطاپذیر انسان؛ اما وی در تحلیل نهایی خود معرفت حاصل از عقل را نیز قابل تشکیک میداند و آن را در دایره شک دکارتی جای می دهد. شک دکارتی تا آنجا ادامه دارد که نهایتا حوزه ای کشف می شود که در آن شکاکیت راه ندارد. این حوزه، حوزه ذهن است. دکارت بدین ترتیب عبارت مشهور خود را بیان می کند که: من می اندیشم، پس هستم؛ یعنی اگر تفکری وجود دارد در پس آن ذهنی باید باشد که فکر کند و بیندیشد. (رابینسون، ۱۳۷۸، ۴۷-۵۷) از نظر اسپینوزا، ذهن می تواند با توجه به خصوصیاتی که دارد به شناخت حقیقی و عینی از اشیاء برسد. مهمترین خصوصیت ذهن آن است که متضمن یقین می باشد؛ یعنی می داند که چیزها واقعا همان اند که به صورت تصور در آن وجود دارند. (همان منبع، ۶۹) به طور خلاصه می توان گفت که اولا، معرفت وجود دارد. ثانیا، معرفت در صورت وجود شرایطی حقیقی و عینی است. بنابراین، ذهن این توانایی را دارد که به معرفت عینی عالم برسد. و این معرفت از طریق تجربه به دست نمی آید بلکه حاصل تفکر موجودات متعقل است.
در دیدگاه مکتب عقل گرایی، معرفت امری ممکن دانسته شده و دیگر آنکه معرفت حاصل از ذهن، معرفت عینی است و نهایتا معرفت حاصل شده در ذهن، معرفتی است که حاصل نوعی خلاقیت ذهنی است و نه صرفا بازتاب خارج.
ب) قرن هجدهم میلادی
در این قرن، تجربه گرایی از طریق دیوید هیوم رواج بیشتری یافت. هیوم معتقد است که تعقل در تصورات صورت می گیرد و تصورات از طریق حواس بدست می آید و نه عقل. این تجربه چون مبتنی بر حس است، حس فرد در شکل گیری معرفت تأثیرگذار است. هیوم اصل علیت و رابطه علت و معلول را چنین توضیح می دهد: «نه تنها عقل ما قادر به کشف به هم پیوستگی نهایی علت و معلول نیست، بلکه حتی بعد از اینکه تجربه، ما را از به هم پیوستگی ثابت آنها مطلع میکند، برایمان غیر ممکن است که با عقل خویش خود را متقاعد کنیم که چرا باید آن تجربه را به ورای آن موارد جزئی که مورد مشاهده ما قرار گرفته اند، گسترش دهیم». (هیوم، ۱۳۸۰، ۶۲)
هیوم در برابر نقص عقل بشری در شناخت، استدلال های تجربی را ترجیح می دهد و می نویسد: «اکنون انسان ها از منعفل بودن در برابر فرضیات و نظام سازی ها در فلسفه طبیعی رهایی یافته اند و فقط به استدلال هایی گوش فرا می دهند که از تجربه ناشی شده باشد. زمان آن فرارسیده که کوشش شود چنین اصلاحی در کلیه تفحصات اخلاقی به عمل آید؛ و از هر نظام اخلاقی که بر اساس امر واقع و مشاهده بنا شده، هر چند دقیق و استادانه باشد، احتراز شود». (همان منبع، ۶۴)
ایمانوئل کانت تجربه و عقل را با هم تلفیق کرد. هر چند مانند هیوم اعتقاد داشت که شناخت از راه تجربه بدست می آید و تجربه نخستین محصولی است که فهم انسان تولید می کند. تجربه حاصل حس است و در مواجهه حس با اشیای خارجی بدست می آید ولی تأکید می کرد که ذهن انسان اینطور نیست که هیچ نقشی در دخل و تصرف محسوسات یا داده های حسی نداشته باشد بلگه ذهن می تواند این تصورات را تفسیر و تنظیم کند. (باربو، ۱۳۷۲، ۹۲) شناخت از نظر کانت هم براساس تجربه و هم با عقل و هم با فاهمه به دست می آید. نفس انسان در سه جزء خلاصه می شود: حس، فاهمه، عقل. از طریق تأثرات حسی مانند دیدن، شنیدن، بولیدن به شناخت حسی می رسیم. فاهمه تأثرات حسی ما را تشخیص می دهد و عقل مفاهیم ادراکی ما را تفسیر می نماید. آنگاه که در اندیشه کانت اختیار و استقلال عقل انسانی، مطرح می شود، نوعی فردگرایی به چشم می خورد. این فردگرایی که مبتنی بر عقل فردی انسان است، آغازگر اندیشه ای در دوران مدرن می شود که بر پایه مفهوم «خود» شکل گرفته و انسان جدیدی را در این دوران تعریف می کند که تکیه بر عقل فردی مهمترین ممیزه آن از دوران ماقبل خود است.
ج) قرن نوزدهم میلادی
اندیشمند قرن نوزدهم هگل (۱۷۷۰ م. -۱۸۳۱ م.) هگل با تأکید بر اصالت عقل، معتقد است همه چیز در جهان هستی توسط عقل انسان قابل فهم است. وی می گوید: «آنچه عقلی است، واقعی است و آنچه واقعی است عقلی است…». یعنی آن را که عقل درک می کند در عالم واقع وجود دارد. تمام تصورات، احساسات انسان از آنجا که با جهان خارج مطابقت دارد، واقعی است. هگل می خواست احساس خلأ و از خود بیگانگی انسان که ناشی از گسست بین جهان عقل و حقیقت از یک طرف و جهان حس و واقعیت از طرف دیگر را پر کند. برای همین عقل را به عنوان ذات مطلق معرفی می کند. (پلامناتز، ۱۳۶۷، ۱۶) نتیجه کلام او آنکه، صورت معقول به واقعیت نمی رسد مگر اینکه در حیات یک چیز عینی مجسم گردد. (لنکستر، ۱۳۶۲، ۱۴)
عقل ابزاری:
د) قرن بیستم میلادی
آنچه در افواه عمومی مغرب زمین به پارادایم مسلط مبدل گردیده، قرائت ابزاری از عقل است. در این تعریف، عقلانیت را چیزی در نظر می گیرند که ما در انتخاب اهداف خاص با تحقق بخشیدن به ابزارهای سودمند برای دستیابی به اهداف یاری می رساند. به عبارت دیگر عقلانیت بررسی ابزارهایی است که ما را به هدف می رسانند. این برداشت از عقلانیت، عقلانیت ابزاری نام گرفته است. به نظر طرفداران این دیدگاه، هیچ چیزی فی نفسه معقول نیست، بلکه عقلانیت همواره وصف چیزهای دیگری است که می تواند آن ها را برآورده سازد.
ماکس وبر(۱۸۶۴ م. -۱۹۲۰ م.) پروژه مدرنیته را توسعه عقل گرایی می داند. آن هم عقلانیت ابزاری که بر حوزه های زندگی افراد تسلط دارد. از دیدگاه او عقلانی شدن عبارت است از سازمان دادن زندگی، بوسیله تقسیم و همسازی فعالیت های گوناگون، بر پایه شناخت دقیق از مناسبات میان انسان ها با ابزارها و محیطشان، که به منظور تحصیل کارایی و بازده بیشتر است. بنابراین منظور از آن یک توسعه خالصا عملگرایانه است که از نبوغ فنی انسان مایه می گیرد. ماکس وبر این عقلانی شدن را گاهی نیز چون نوعی والایی، یا نوعی پالایش هوشمندانه سلوک زندگی و چیرگی فزاینده بر دنیای خارجی تعریف می کند. او سیر عقلانی شدن را در تمامی وجوه اصلی زندگی انسانی، از جمله دینی، حقوقی، هنری، علمی، سیاسی و اقتصادی می داند. (فروند، ۲۷، ۱۳۶۲)
این عقلانیت از نظر وبر در روح سرمایه داری و نیز در روح پروتستانیسم تجلی دارد. سرمایه داری در مسیر شیوه عقلانی زندگی انسان رشد کرده بود. نتیجه این عقلانیت مجموعه ای از وابستگی های همه جانبه، «قفس آهنین»، «تشکیلاتی کردن» کلی انسان و سازماندهی اجباری و اجتناب ناپذیر هر فرد در یک «مؤسسه اقتصادی»است که در حال حاضر چه در عرصه اقتصاد و چه در عرصه علم تعیین کننده است. (وبر، ۱۳۷۹، ۱۴۷) وبر برای تعریف عقلانیت، دو نوع عقلانیت را از هم متمایز کرد: ۱) عقلانیت معطوف به هدف. ۲) عقلانیت معطوف به ارزش.
در عقلانیت معطوف به هدف، رفتار افراد متناسب با هدف تعیین می شود و اگر در هدف تغییر ایجاد شود رفتار فرد طبق آن انتخاب می شود. این رفتار سایر حوزه های زندگی فرد را متأثر میکند. در این نوع عقلانیت بین وسیله و هدف محاسبه می گردد. عقلانیت معطوف به ارزش، بیشتر متکی بر ارزش ها و اعتقادهای افراد است. ابزارهای این رفتارگر چه ممکن است تغییر کند اما اصول و اهداف همواره ثابت است. یعنی این رفتار بدون محاسبه سود و زیان و تنها بر مبنای اعتقادات شکل می گیرد.
از نظر یورگن هابرماس، پوزتیویست ها تنها به شناخت از راه تجربه تکیه می کردند که این روش یک وجه از شناخت را برای انسان به همراه می آورد، در حالیکه معیار درست شناخت، خرد و عقل است. شناخت عقلانی می تواند با علائق انسانی و ارزش ها و هنجارها مرتبط باشد.
شیوه تفکر اثباتی که در قرن ۲۰ م. رواج داشت، ارتباط عقلانی را تضعیف کرد و خرد ابزاری که باید موجب تفاهم و رابطه عقلانی باشد، وارد جامعه مدنی شد و این الینه شدن و شیءگشتگی انسان را بوجود آورد. هابرماس تأکید می کند که مبادله عقلانی و عقل ارتباطی تنها در شرایطی که جامعه فارغ از زور و اجبار و داوطلبانه باشد، محقق می شود (بشیریه، ۱۳۷۶، ۲۲۶-۲۱۱) هابرماس در تبیین نظریه عقلانیت ارتباطی خود، به بازسازی نظریه عقلانیت مدرن میپردازد. در این نظریه به رابطه گفتار و کنش ها توجه می شود. انسان ها در یک «گفتگو» همچون فاعلان آگاه به تفاهم می رسند. این کنش متقابل بین حداقل دو شخص که قادر به برقراری کلام باشند، صورت می گیرد. افراد هم با ابزار زبانی و هم با ابزار فوق زبانی ارتباط ایجاد می کنند و مشارکت کنندگان در یک گفتگو بر مفاهیم مشترک اجماع دارند. عقلانیت ارتباطی هابرماس به دنبال رسیدن به فهم است. این نگاه به عقلانیت تنها به بعد حیات انسانی توجه دارد و هر فکر و نظری را برای رسیدن به اهداف زندگی مجاز می داند.
در این نوع زندگی فقط قوانین انسانی حاکم است و قوانین آسمانی جایی ندارد. روزگاری که مدرنیته شکل گرفت پیروزی خرد انسانی بر باورهای سنتی بود که در زمان قرون وسطی بر زندگی افراد سیطره داشت. این مدرنیته واکنشی بر ضد سنت و دین مسیحیت بود. تجدد خود را از راه سلب غیر تعریف کرد و این غیر سنت مسیحی و دین مسیحی بوده است. در این دوران استیلا و تفوق اعتباری و عملی نفسانیت بشر بر عقل است چرا که عقل در این نوع نگاه به عنوان ابزاری در خدمت تامین اهدافی تقلیل می یابد که غرایز و احساسات برای آدمی ترسیم کرده اند و با این نگاه است که اصول و شاخصه هایی برای عقل مدرن غربی ترسیم میگردد که تنها در چارچوب تامین منافع مادی فردی قابل توجیه است و دیگر توجه به آرمان ها و ارزش های متعالی انسانی محلی از اعراب ندارد. (ایرنا، ۳، ۱۳۸۷)
عقل در اسلام
تعبیر «عقل» به تعداد ۴۶۷ بار در قرآن کریم آمده است: ۴۹ بار با لفظ «عقل»، ۱۹ بار با لفظ «حکمت»، ۱۶ بار با لفظ «لب»، ۲ بار با لفظ «النُّهَی»، ۴ بار لفظ «تدبّر»، ۷ بار با لفظ «اعتبار»، ۲۰ بار با لفظ «تفقّه»، و ۱۸ بار با لفظ «تفکّر»، ۱۳۲ بار با لفظ «قلب»که انسان ها با آن می اندیشند و تدبر و تعقل می کند. علامه طباطبایی در المیزان می نویسد: «قرآن شریف عقل را نیرویی می داند که انسان در امور دینی از آن بهره مند می شود و او را به معارف حقیقی و اعمال شایسته رهبری می کند و در صورتی که از این مجرا منحرف گردد، دیگر عقل نامیده نمی شود. منظور از عقل در قرآن شریف، ادراکی است که در صورت سلامت فطرت، به طور تام برای انسان حاصل می شود». (طباطبایی، ۱۳۸۰، ۲۵۰)
الف) عقل در روایات اسلامی
عقل در نگاه پیشوایان دینی، قوه ای است که معیار تکلیف و ملاک امتیاز انسان از حیوان است. انسان بوسیله عقل می تواند به شکوفایی و کمال انسانی نائل گردد. رسیدن به کمال نهایی هم هدف خلقت انسان طبق نصوص قطعی حکمت است.
پیامبر (ص) برای توصیف عقل از کارویژه های آن بحث می کند که عقل کارش دریافت خوبی ها است. همه خوبی ها را به عقل می توان دریافت و هر که عقل ندارد دین ندارد. (مجلسی، ۱۴۰۳، ۱۱۷) خداوند عقل را به سه جزء تقسیم کرد پس هرکس این سه جزء در او باشد عقلش کامل است و کسی که هیچ یک از اینها را ندارد، عقل ندارد. و آن سه عبارتند از: ۱) شناخت و آگاهی نیکو به خدای متعال. ۲) اطاعتش از خداوند، نیکو و پسندیده باشد. ۳) در راه انجام دستورات خداوند، صبر و بردباری خوبی، پیشه کند.
عقل که موهبتی الهی است اگر بتواند در بعد نظر، درست و خیر را از نادرست و شر تمییز دهد و در بعد عمل، فرد را به اعمال نیک و کمال و سعادت انسانی اش هدایت کند، کامل و در غیر این صورت ناقص است. ریشه این تقسیم بندی در کلمات حضرت علی (ع) نهفته است. مفاهیم کمال و نقصان عقل در بیانات امام با الفاظ دیگری هم بیان شده است. مانند؛ تمام، وفور، قوت و زیادت از یک طرف، و قلت، ضعف و فقدان از طرف دیگر، که برخی از شواهد مربوط به این تقسیم بندی ارائه می شود.
عقل کامل و مفردات آن: «إذا کملَ العقلُ نقصتِ الشَّهوهُ» «بِوفورِ العقلِ یتوفّر الحلمُ» «مَن قَوِیَ عقله أکثرَ الاعتبارَ» و «زیادهُ العقلِ تُنجِی». (الشیخ الاسلامی، ۱۳۷۷، ۹۵۸) عقل ناقص و مترادفات آن: «مَن قلّ عقلُه ساءَ خطابه» «من ضیّع عاقلا دَلَّ علی ضعفِ عقلِه»و «فقدُ العقلِ شِقاءٌ». (همان منبع، ۹۶۴) اگر عقل را هم منبع تشخیص و شناسایی درست و خوب از نادرست و بد، و هم منشأ صدور اعمال نیک بدانیم، بسیاری از روایات حضرت علی(ع) در خصوص ویژگی های عقل و عاقل به خوبی قابل فهم خواهند بود. زیرا این روایات ناظر به اعمال برخاسته از عقل هستند نه مربوط به وجه معرفتی آن، و با اصطلاح اول توجه به آن تکلف آمیز خواهد بود؛ برای مثال: «العقل انک تقتصد فلا تسرف، و تعد فلا تخلف، و اذا عضبت حلمت» «العقل ان تقول ما تعرف و تعمل بما تنلق به» (همان منبع، ۹۵۲)
درباره ویژگی های انسان عاقل نیز در فرمایشات حضرت علی (ع) مواردی وجود دارد که بازگشت آنها به عقل عملی «بایدها و نبایدها»است نه عقل نظری «هست ها و نیست ها». برای مثال؛ «العاقلُ مَن عقلَ لسانَه» «العاقلُ مَن تَغَمَّدَ الذُّنوبَ بِالغُفرانِ» «العاقلُ مَن هَجَرَ شهوتَهُ وَ باعَ دنیاهُ بآخرتِهِ» «العاقلُ مَن تَورَّعَ عنِ الذُّنوبِ و تَنَزَّهَ مِنَ العُیُوبِ» «العاقلُ مَن عَصَی هواهُ فی طاعهِ ربِّه» «العاقلُ مَن وضعَ الأشیاءَ مواضعَها» «العاقلُ یَجتَهِدُ فی عملهِ و یقصر مِن أملهِ» (همان منبع، ۹۷۳) در این جملات ویژگی هایی چون میانه روی، عمل به وعده، حلم، گفتن دانسته ها و عمل به گفته ها، پرهیز از بدکاری، وقار، بردباری، مدارا، راستگویی، دنیاستیزی و هوس کوبی، همنشینی با نیکان، اغتنام فرصت ها، توشه اندوزی برای معاد، فروختن دنیا به آخرت، پرهیز از گناه و نزاهت عیوب، هر چیزی را در جایگاه شایسته اش گذاشتن، کاستن از آرزوها و اجتهاد در عمل، همه و همه ناظر به شأن عملی عقل است.
حضرت علی(ع) عقل را معیاری برای دوری از بدی ها می داند. و می فرماید: «أعقلُ النَّاسِ أَبعدُهُم عَن کُلِّ دَنیّهٍ.» عاقل ترین انسان ها آن کسی است که از زشتی ها بیشتری دوری نماید. (محمدی ری شهری، ۱۳۶۲، ۴۲۳) همچنین عاقل را کسی می داند که به عاقبت کارها توجه نماید. (همان منبع، ۴۲۳) ائمه معصومین(ع) عقل را حجت باطنی نامیده اند. امام صادق (ع) فرموده اند: «حجهُ اللّهِ علی العباد النبیُّ و الحجهُ فی ما بین العباد و بین اللّهِ العقلُ.» حجت خدا بر بندگان، پیامبر است و حجت درونی خداوند، عقل است. (کلینی، ۱۴۰۰ ه. ، ۴۸)
الف) عقل در نگاه اندیشمندان مسلمان
با توجه به تعاریف ارائه شده در این بخش، می توان گفت که عقل به عنوان چراغ راهنمای زندگی در کنار وحی و آموزه های قرآنی راه گشا است. در آیات قرآن به تعقل و تفکر انسان ها تأکید شده است. اما از همان قرون اولیه اسلام دیدگاه های متفاوتی شکل گرفته است مبنی بر اینکه میزان دخالت عقل در تفسیر وحی و کارآمدی عقل چقدر است. به عنوان نمونه معتزله یک گروه فکری که عقل را میزانی کامل برای هدایت انسان می دانند. در مقابل آنها اشاعره شکل گرفتند که تنها به ظواهر آیات قرآن و عدم تعقل در آنها تأکید داشتند. در این قسمت به بیان دیدگاه های موافقین و مخالفین عقل پرداخته می شود.
معتزله
پیشوای معتزله واصل بن عطاء است که در سال ۸۰ ه. به دنیا آمد و در سال ۱۳۱ ه. در گذشت. معتزله و معتزلیان را کناره گیر و کناره گیران گفتند. معتزلیان به شدت عقل گرا هستند و عقل را از هر گونه محدودیت در فهم و تبیین مسائل مبرا می دانند. عقل تنها معیار تشخیص حقیقت است. اولین نظریه پیروان معتزله این بود که: «بشر مسئول افعال بر خویش است، اینگونه اعمال نباید به خدا منتسب گردد». این نظریه به اصل قدر معروف است. از این رو نخستین معتزله به قدریّون معروف شدند، به همین دلیل به آنان «عدلیون» یعنی قائلان به عدالت خداوند نیز می گفتند؛ زیرا معتقد بودند که عدل الهی تنها در صورتی شامل حال بنده می شود که بشر مسئول اعمال خویش دانسته شود. (شیخ سعید، ۱۳۶۶، ۲۳) آخرین اصلی که مبنای تفکر است مطابقت عقل و شرع است. ابو علی جبانی بر آن است که شناخت در عین حال هم بر عقل و هم بر سنت مبتنی است. معتزلیان معتقدند که هر کس از عقل دور شود از شرع نیز دور می شود. در نهایت امر تقدم، از آنِ عقل است زیرا در مورد اختلاف با شرع، برتری از آن عقل است. (شیخ بوعمران، ۱۳۸۲، ۷۲)
اشاعره
اشاعره نماینده جریان ضد عقل گرایی محسوب می شود. ابو الحسن اشعری در چارچوب سنّت حنبلی بود اما دیدگاه اهل حدیث در تحریم علم کلام را نپذیرفت و اعلام نمود گرچه عقل از درک حسن و قبح افعال ناتوان است اما در بعد نظری تمسک به عقل راهگشا خواهد بود.
یکی از مهم ترین مسائلی که در آن اشعریان با معتزلیان مخالفت می کردند، مسئله خلق افعال بود. معتزلیان می گفتند بندگان افعال خودشان را خلق می کنند. به همین سبب در مورد آن اعمال از آنان بازخواست می شود و ثواب و عقاب الهی که بر این اعمال مترقب می شود، عدل است. اما اشعری معتقد است که افعال دو گونه اند: افعال اضطراری، افعال اختیاری. وی می گوید: هر کس می داند که حرکات ارادی به اختیار خود او انجام می شود. چون او قادر است آنها را انجام دهد یا انجام ندهد. اما قدرت در انسان چیزی است، خارج از ذات او و زاید بر او؛ زیرا اگر قدرت، ذاتی انسان بود هرگز از او جدا نمی شد؛ در حالیکه این قدرت از او جدا می شود. چون گاه برای انجام کاری قادر است و گاه عاجز. این قدرت، خالق افعال انسان نیست، زیرا اگر افعال اختیاری، مخلوق خدا و بنده و هر دو باشد، این به معنای اجتماع دو مؤثر در یک امر و محال است. (شیخ الاسلامی، ۱۳۸۶، ۲۱۸) اشاعره در واقع عقل را قبول داشتند، چون دین توصیه به عقل و تفکر می کند. اشعری در رابطه با برهان عقلی تأکید می کرد که این برهان از آنجایی ارزشمند است که شرع به پیروی از آن دستور داده است.
تلازم عقل و وحی
موضوع همراهی عقل و وحی یا تعارض این دو از همان صدر اسلام مورد بحث بوده است. عده ای معتقد بودند که باید به ظواهر شرع عمل کرد نباید عقل را در احکام دینی دخالت داد، چون گمراهی انسان را در پی دارد. یعنی میان عقل و وحی ضدیت وجود دارد. به طوری که هر نوع استدلال در امور دینی جایز نیست. از نظر آنان عقل امری است که به زمین تعلق دارد و معارف وحیانی به آسمان و ماورای طبیعت متعلق است.
گروهی دیگر معتقد بودند که بدون استفاده از عقل، احکام دینی دیگر معنی نخواهد داشت. به نحوی که قلمرو معرفتی عقل و وحی یکسان است و هیچ کدام برتری و امتیازی بر یکدیگر ندارند، و هر دو در درک معارف مساوی اند. این گروه که به تساوی عقل و وحی اعتقاد دارند، این نکته را فراموش کرده اند که با قبول این نظر، دیگر وجود شرع و تعالیم وحیانی اهمیت نخواهد داشت. تعقل کافی است و نیازی به وحی نیست. (جوادی آملی، ۱۳۸۱، ۲۱۱-۲۱۰) در صورتی که آیات قرآن ضرورت نزول وحی را اینگونه بیان می کند: «من اهتدی فإنّما یهتدی لِنفسهِ و مَن ضلّ فإنّما یضلّ علیها و لا تزِرُ وازرهٌ وزرَ أخری و ما کنّا معذّبین حتّی نبعثَ رسولا». (سوره اسراء آیه ۱۵) هر کس راه هدایت یافت تنها به نفع سعادت خود را یافته هر که به گمراهی شتافت آن هم به زیان و شقاوت خود شنافته و هیچ کس بار عمل دیگری را بدوش نگیرد و ما تا رسول نفرستیم هرگز کسی را عذاب نخواهیم کرد. یا در آیه ۱۶۵ سوره نساء می فرماید: «رُسلاً مبشّرین و مُنذِرین لئلا یکونَ لِلناس علی اللّه حجّه بعد الرّسل و کان اللّه عزیزا حکیما». رسولان را فرستاد که نیکان را بشارت دهند و بدان را بترسانند تا آنکه پس از فرستادن این همه رسولان مردم را بر خدا حجتی نباشد و خدا همیشه مقتدر و کارش همه بر وفق حکمت است. پس عقل بشری ناتوان نیست که از فهم کتاب خدا عاجز باشد و یا آنقدر توانا باشد که به تنهایی ذات باری تعالی را بدون واسطه درک کند. عقل این اجازه را دارد که به تفسیر و تحلیل آیات قرآنی بپردازد و وحی برای هدایت عقل راه گشا می باشد، به نحوی که ابهامات احکام عقل به توسط وحی برطرف می شود. زیرا عقل مُدرِک کلیات است و وحی جزئیات و فروعی را بیان می کند که عقل از ادراک آن امور عاجز بوده است.
مقایسه ای از عقلانیت در اسلام و در عصر مدرن
اسلام معتقد است که عقل و دین دو موهبت الهی است که خداوند به بشر ارزانی داشته است و آدمی با عقل و دین می تواند به سعادت جاودانه برسد. عقل دین را و دین عقل را تایید می کند. همانطور که پیشتر ذکر شد در روایات اسلامی نیز اهمیت فراوانی به عقل و تعقل داده شد. به گونه ای که عقل را حجت باطنی و راهنمای مؤمن می دانند.
عقلانیت در دوران مدرن به عنوان یک واکنش افراطی در مقابل سوء عملکرد مسیحیت تحریف شده مطرح گردید و خود را از مکتب انبیاء مرخص اعلام کرده و زمینی می اندیشد. عقل مدرنی که به جریاناتی از قبیل اومانیسم و سکولاریسم و قداست زدایی انجامیده و مانع حقیقت یابی فطرت بشر گردیده است. جریان مدرنیته و عقل مدرنی که در ابتدا در صدر کشف حقیقت بود و به عقلانی کردن دین مشغول شده بود، به نفی دین و جدایی دین از سیاست کشانده شد. (برزن، ۱۳۸۷، ۴۸۶)
تفکر سکولاریستی که حداقل پیامد عقلانیت مدرن بود، به هیچ وجه نتوانست حس معنویت انسان را پاسخگو باشد و حضور معنویت در آن صفر است و ابزاری شدن انسان ها پیامد عقلگرایی مدرن است.
از دیدگاه اسلام در حالیکه عقلانیت مدرن داعیه سعادت، امنیت و آرامش بشر را دارد اما مهمترین ساحت وجودی انسان را که روح، معنویت و دین می باشد مورد بی توجهی قرار داده، و از نقش دین در نهادهای اجتماعی طفره رفته است. بنابراین، تنها چیزی که از آن ساخته است، نگاه ابزاری به همه چیز حتی دین است. بر این اساس حداقل پیامد عقلانیت مدرن این می باشد که به هیچ وجه نتوانسته است حس معنویت انسان را پاسخگو باشد. اما عقل در فرهنگ اسلامی با سابقه ای انکار ناپذیر در شریعت جلوه خاصی می یابد. در واقع در اسلام شریعت و عقلانیت با یکدیگر تعارض ذاتی ندارند زیرا شرع مبتنی بر عقل بوده و مخاطب آن انسان های خردمند هستند و اساسا تشریع بدون در نظر گرفتن عقل به دور از حکمت است. پس عقلانیت مورد نظر اسلام با عقل گرایی غربی تفاوت داشته و اسلام مخالف ابزاری شدن انسان بر اساس عقلانیت مدرن می باشد.
با توجه به مطالب ذکر شده می توان تعریفی از عقل ارائه داده تا طبق این تعریف سیره سیاسی-اجتماعی پیامبر (ص) تحلیل شود. تعقل یعنی محاسبه سود و زیان در امور مادی و معنوی حیات انسان برای رسیدن به سعادت و رستگاری. عقلی که در اسلام بر آن تأکید می شود در کنار وحی قرار دارد و نه در تضاد آن. آن عقلی که در تعارض با وحی است عقل جزئی است که تنها با تکیه بر استدلالات عقلی به تدبیر امور می پردازد، در نتیجه به خطا رفته زیرا به وحی که راهنمای اصلی زندگی بشری است توجهی نشده است.
سیره سیاسی-اجتماعی پیامبر (ص) در مکه و مدینه پس از نبوت
زمانی که پیامبر (ص) به نبوت مبعوث شد در مکه و کل شبه جزیره عربستان جز عقاید و آداب و رسوم خرافی چیزی رواج نداشت. دورانی بود که اکثر مورخان مهمترین شاخصه آن را جاهلیت و عدم وجود عقلانیت در زندگی اجتماعی ذکر می کنند. این نوع آداب و رسوم در زندگی فردی و اجتماعی اعراب حتی در عقاید آنان نمود داشت. در این شرایط پیامبر (ص) مأمور انذار جامعه بشری به ترک خلق و خوی دوران جاهلیت بود. دینی جدید در شبه جزیره بنا نهاده شد که اعتقاد به خدا و یگانگی حق تعالی سر لوحه عقاید آن قرار داشت. مهم ترین رفتار عقلانی و منطقی پیامبر (ص) در مکه پیمان عقبه اول و دوم است که در این پیمان ها مخصوصا پیمان عقبه دوم پایگاهی نوینی برای نشر اسلام که شهر یثرب بود تعیین شد. در سال دوازدهم بعثت دوازدهم بعثت دوازده نفر از مسلمانان یثرب که از قبیله اوس و خزرج بودند به مکه رفتند و با پیامبر (ص) پیمان عقبه اول که به بیعت نساء معروف است منعقد کردند (صالح العلی، ۱۳۸۱، ۵۳) به موجب این پیمان یثربیان اصول زیر را متعهد شدند:
۱) یکتاپرستی؛
۲) اجتناب از دزدی؛
۳) پرهیز از زنا؛
۴) اجتناب از قتل فرزندان و پرهیز از آوردن فرزند زنا؛
۵) اطاعت از فرمان پیامبر در کارهای نیک.
در سوره ممتحنه آیه ۱۲ محتوای بیعت چنین آمده است: «یا أیّها النّبیّ إذا جاءک المؤمنات یبایعنک علی أن لاّ یشرکن باللّه شیئا و لا یسرقن و لا یزنین و لا یقتلن أولادهنّ و لا یاتین ببهتان یفترینه بین أیدیهنّ و أرجلهنّ و لا یعصینک فی معروف فبایعهنّ و استغفر لهنّ اللّه إنّ اللّه غفور رّحیم». ای پیغمبر چون زنان مؤمن آیند که با تو بیعت کنند که دیگر هرگز شرک به خدا نیاورند و سرقت و زناکاری نکنند و اولاد خود را به قتل نرسانند و بر کسی افترا و بهتان میان دست و پای خود نبندند و با تو در هیچ امر معروفی که (به آنها کنی) مخالفت نکنند بدین شرایط با آنها بیعت کن و بر آنان از خدا آمرزش و غفران طلب که خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.
پیامبر هم هیچ قدرتی جز نفوذ در دل این نو مسلمانان نداشت. پیامبر (ص) با این درایت و توجه به عمق کلام وحی و ریشه داشتن دستورات خدا با روح و عقل مسلمانان این پیمان را پیشنهاد کرد. با توجه به عقلانیت متکی بر وحی در رفتار پیامبر (ص) مسائل دینی و معنوی مهم دانسته و این نوع تفکر با عقل ابزاری دوران مدرن در تضاد است.
در سال سیزدهم هجرت هفتاد و دو مرد و سه زن برای انجام اعمال حج به مکه روانه شدند بدون اطلاع قریش قراری در عقبه ای دور از مکه با پیامبر گذاشتند و این هفتاد و پنج مسلمان برای بیعت با پیامبر به ملاقات حضرت شتافتند. در این دیدار پیامبر (ص) آیاتی را تلاوت کرده و مردم را به پذیرش اسلام دعوت نمود. حضرت فرمود: «بر این امر با شما بیعت می کنم که: همانگونه که از زنان و فرزندانتان حفاظت می کنید، از من نیز دفاع کنید». پیامبر (ص) مسلمانان را در قبول این بیعت آزاد گذاشت و مسلمانان با آگاهی از مواد این پیمان نامه آن را قبول کردند. اصولی را که پیامبر در این پیمان عقبه دوم بیان داشت از این قرار است:
۱) پرستش خدای یکتا و روی بر تافتن از شرک به خداوند؛
۲) شنوایی و اطاعت از پیامبر به هنگام کثرت مشغله و یا بیکاری؛
۳) انفاق مال در هنگام برخورداری از ثروت و یا تنگدستی؛
۴) استواری در امر به معروف و نهی از منکر؛
۵) دعوت به خدا و نهراسیدن از سرزنش هیچ سرزنش کننده ای؛
۶) یاری پیامبر خدا و باز داشتن دشمن و دفاع از وی، همانند دفاع از خویشتن و همسر و فرزندان؛
۷) جنگ به همراه رسول خدا با هر دشمن سرخ و سیاه و به هنگام ضرورت قتل اشراف و بزرگان کافر قوم؛
۸) تحمل مقاومت در برابر مصائب مالی و جانی.
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.