تعداد بازدید
3 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت کامل هدیه الخیر (بخش اول)؛ انتخابی مطمئن برای ارائه‌ای حرفه‌ای

اسلایدهایی آماده برای استفاده:

فایل فایل پاورپوینت کامل هدیه الخیر (بخش اول) شامل 120 اسلاید با طراحی دقیق و ساختاری استاندارد است که برای ارائه‌های رسمی یا چاپ، کاملاً مناسب و آماده استفاده می‌باشد.

ویژگی‌هایی که فایل فایل پاورپوینت کامل هدیه الخیر (بخش اول) را متمایز می‌کند:

  • طراحی بصری حرفه‌ای:فایل پاورپوینت کامل هدیه الخیر (بخش اول) با بهره‌گیری از رنگ‌بندی هوشمندانه و چیدمان اصولی جهت انتقال بهتر مفاهیم ارائه.
  • سهولت در اجرا: تمامی اسلایدها از پیش تنظیم شده‌اند و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.
  • وضوح بالا و نظم ساختاری: کیفیت بالای عناصر گرافیکی و هماهنگی کامل در نمایش، تجربه‌ای بدون نقص را فراهم می‌سازد.

استاندارد بالا در تولید محتوا:

فایل فایل پاورپوینت کامل هدیه الخیر (بخش اول) با رعایت اصول حرفه‌ای طراحی شده و عاری از هرگونه ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در نمایش می‌باشد.

نکته مهم:

در صورت مشاهده نسخه‌هایی با کیفیت پایین‌تر، توجه داشته باشید که ممکن است نسخه‌های غیررسمی باشند. نسخه اصلی فایل فایل پاورپوینت کامل هدیه الخیر (بخش اول) تنها از طریق منبع معتبر در دسترس است.

هم‌اکنون فایل فایل پاورپوینت کامل هدیه الخیر (بخش اول) را دریافت کرده و ارائه‌ای حرفه‌ای و متمایز تجربه نمایید


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل هدیه الخیر (بخش اول) :

بهاء الدوله سید حسن نوربخش (حدود ۹۱۵ ق)

درآمد

از روایاتی که مسلمانان را بر نگاهداشت احادیث ، برمی انگیزاند ، حدیث مشهور «اربعین » است که با عباراتی گونه گون و مضامینی کمابیش همسان از پیامبر اکرم و امامان پاک نقل کرده اند . (۱) از آن جمله قول پیامبر خداست که:

من حفظ من امتی اربعین حدیثا ینتفعون بها ، بعثه الله تعالی یوم القیامه فقیها عالما . (۲)

علامه محمدباقر مجلسی رحمهم الله در این باره می گوید:

این مضمون ، بین خاصه و عامه ، مشهور و مستفیض است ; بلکه گفته شده که متواتر است . (۳)

این احادیث شریف ، موجب پدید آمدن «چهل حدیث » هایی فراوان در عالم اسلام گردید و دانشمندان بزرگی از شیعه و سنی به نگارش «اربعین » همت گماشتند . (۴)

در شمار آنان ، بهاء الدوله نوربخش است که به قصد شرح چهل حدیث نبوی به نگاشتن هدیه الخیر دست یازید .

بهاء الدوله نوربخش

سید حسن بن سید قاسم بن سید محمد موسوی ، مشهور به بهاء الدوله نوربخش ، (۵) از پزشکان و عارفان و نویسندگان مشهور اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم هجری است .

پدرش سید قاسم نوربخش ، معروف به شاه قاسم فیض بخش (م ۹۲۷ ق) از بزرگان و مشایخ بود که پس از پدر ، ریاست فرقه نوربخشیه را بر عهده گرفت . (۶)

جد وی ، سید محمد نوربخش (۷۹۵ – ۸۶۹ ق) از اکابر عرفای قرن نهم و مؤسس سلسه شیعی نوربخشیه در تصوف است . (۷)

نسب شریف بهاءالدوله ، با نوزده واسطه به پیشوای هفتم شیعیان ، حضرت امام موسی کاظم علیه السلام منتهی می شود . (۸)

از آن جا که وی را از پیشوایان و مشایخ نوربخشیه دانسته اند ، (۹) سلسله مشایخ او در تصوف ، بنابر معروف ، از طریق جدش سید محمد نوربخش به حضرت امام رضا علیه السلام و از آن حضرت به امام علی علیه السلام و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می رسد . (۱۰)

از تاریخ تولد بهاءالدوله ، اطلاع دقیقی در دست نیست ، اگرچه با استناد به سال تالیف خلاصه التجارب ، او را متولد حدود سال ۸۶۰ق ، در ری دانسته اند . (۱۱)

وی به کاشان ، نطنز ، اصفهان ، استرآباد و هرات سفر کرد و در اواخر زندگانی سلطان حسین بایقرا (۸۴۲ – ۹۱۱ق) به هرات رفت و مورد توجه او واقع شد . پس از مرگ بایقرا ، به ری بازگشت . سپس به آذربایجان رفت و به شاه اسماعیل صفوی پیوست و سرانجام ، پس از دو سه سالی که نزد او بود ، درگذشت . سال وفات وی را در حدود ۹۱۵ق ، تخمین زده اند . از استادان وی در طب ، چیزی دانسته نیست ، جز آن که در خلاصه التجارب (باب دوم)، به برخی کارهای درمانی پدر خویش اشارت کرده است . (۱۲) برخی نیز ، آموخته های پزشکی وی را نخست در ری و سپس در هرات نزد استادان هندی دانسته اند . (۱۳)

خواندمیر ، از معاصران بهاءالدوله ، در حبیب السیر می نویسد:

شاه بهاء الدین ، (۱۴) فاضل ترین اولاد شاه قاسم نوربخش بود و به مزید علم و دانش ، از سایر سادات صاحب سعادات ، ممتاز و مستثنا می نمود . همواره ، اوقات خجسته ساعات را به ادای وظایف طاعات مصروف می داشت و در تتبع سنن سنیه آباء عظام خویش کوشیده ، نقش افاده و ارشاد بر صحایف خواطر می نگاشت و آن جناب ، در اواخر ایام زندگانی خاقان منصور سلطان حسین میرزا از جانب عراق به دار السلطنه هرات تشریف آورده ، در خانقاه خواجه افضل الدین محمد کرمانی که در بیرون درب عراق بود ، نزول اجلال فرمود و منظور نظر آن پادشاه عالی جاه گشته ، چندگاه در ظل عاطفتش برآسود و چون حضرت خاقان منصور ، وفات یافت و شرار تفرقه و پریشانی درون متوطنان بلاد خراسان را فروتافت ، شاه بهاءالدین به صوب عراق و آذربایجان شتافته ، در سلک ملازمان بارگاه عالم پناه شاهی ، (۱۵) منتظم گشت و بعد از دو سه سال که در کمال اقبال ملازمت نمود ، به حسب اقتضای قضا مؤاخذه شده ، درگذشت . (۱۶)

از فرزندان او سیدرضا رازی نوربخشی است که دیوان شعری از وی برجای مانده است . (۱۷)

تالیفات

از بهاء الدوله ، سه تالیف می شناسیم:

۱ . خلاصه التجارب در پزشکی ، کتابی است به فارسی در ۲۸ باب . وی در این اثر ، در بسیاری موارد به شرح و گزارش معالجات خود پرداخته و آن را به سال ۹۰۷ق ، در طرشت از روستاهای ری قدیم (واقع در غرب تهران کنونی) به پایان آورده است . (۱۸)

۲ . العون در منطق ، رساله ای است به عربی که در مقدمه و سه مقصد و خاتمه ترتیب یافته و در طرشت آن را به پایان برده است . (۱۹)

۳ . هدیه الخیر در حدیث ، (رساله حاضر) .

هدیه الخیر

هدیه الخیر ، رساله ای ثمین و متنی دل نشین در شرح عرفانی احادیث نبوی است . مؤلف – چنان که در دیباچه رساله نگاشته – ، بر آن بوده که چهل حدیث از احادیث پیامبر خاتم را شرح نماید . بر این اساس در «کتاب نامه » ها آن را اربعین حدیث معرفی نموده اند ; (۲۰) اما آن گونه که نسخه های موجود آن گواهی می دهند ، گویا وی تنها به شرح بیست حدیث ، موفق گشته است .

برپایه آنچه در مقدمه اثر آمده ، مؤلف آن را به سال ۸۹۸ ق ، و پیش از اثر مشهور خود ، خلاصه التجارب ، آغاز نموده است ، چنان که در باب دوم خلاصه التجارب ، از آن یاد کرده است . (۲۱)

او در این رساله ، نخست عبارت عربی حدیث را می آورد و سپس با بیانی عرفانی ، به شرح آن می پردازد . وی در لابه لای شرح حدیث ، مباحث عرفانی ارزشمندی آورده و از اشارات عرفا ، به ویژه عارف معروف ، میر سیدعلی همدانی (۲۲) – که نوربخشیان بدو اعتقادی تمام دارند – گنجانیده است ، چنان که خود اشاره کرده است . (۲۳)

هدیه الخیر ، نه تنها از نظر محتوا که از نظرگاه سبک سخن نیز بسیار زیبا و گیراست . برخورداری این اثر از آرایه های لفظی و معنوی ، بر زیبایی و ارزش آن بسی افزوده است . از ویژگی هایی که در این اثر به چشم می آید ، به کار بردن لغات و اصطلاحات عربی است که شیوه رایج نگارش آن زمان است ; ولی همچون برخی نگاشته های آن دوره ، نشانی از ملال آوری در آن نیست .

مؤلف ، افزون بر شاهد آری از قرآن و احادیث ، شواهدی بسیار از اشعار (عربی و پارسی) آورده که گویا برخی از آنها اثر طبع خود اوست . (۲۴) همچنین از این اثر ، احاطه او بر قرآن ، حدیث ، عرفان نظری ، حکمت ، ادب عربی و پارسی ، ملل و نحل و طب ، آشکار است . (۲۵)

نسخه های خطی هدیه الخیر

تاکنون نسخه های ذیل ، از هدیه الخیر شناسایی شده است:

۱ – کتاب خانه آیه الله مرعشی نجفی، نسخه شماره ۹۰۱۰، تحریر ۹۰۲ ق . (۲۶)

۲ – کتاب خانه امیرالمؤمنین نجف ، نسخه شماره ۳۱۴ ، تحریر سده ۱۰ ق . (۲۷)

۳ – کتاب خانه مدرسه فیضیه قم ، نسخه شماره ۸۹۰ ، تحریر ۱۲۴۶ق . (۲۸)

۴ – کتاب خانه آیه الله فاضل خوانساری ، نسخه شماره ۴/۲۲۰ ، تحریر سده ۱۳ق . (۲۹)

۵ – کتاب خانه مرکز آستان قدس رضوی ، نسخه شماره ۹۵۷۳ ، بی تاریخ . (۳۰)

۶ – کتاب خانه آیه الله مرعشی نجفی ، نسخه شماره ۱/۴۷۸۱ ، بی تاریخ . (۳۱)

روش تصحیح و تحقیق

نگارنده ، پس از بررسی نسخه های خطی هدیه الخیر و برابر نهادن متن آنها با یکدیگر (نسخه شناسی تطبیقی)، دو نسخه زیرین را که از حیث قدمت ، صحت و اصالت بر دیگر نسخ برتری داشت ، برای تصحیح و تحقیق این اثر برگزید:

۱ – نسخه شماره ۹۰۱۰ ، کتاب خانه آیه الله مرعشی نجفی .

این نسخه نفیس در نیمه ربیع الاول سال ۹۰۲ ق ، و در زمان حیات مؤلف کتابت شده و کاتب آن مشخص نیست . این نسخه به خط نسخ در ۱۷۴ صفحه نگاشته شده و عناوین و آیات و احادیث با قلم سرخ تحریر گردیده است . از این نسخه با نشان «م » یاد کرده ایم .

۲ – نسخه شماره ۸۹۰ ، کتاب خانه مدرسه فیضیه قم .

این نسخه در ربیع الثانی سال ۱۲۴۶ق ، کتابت شده و کاتب آن ، عبدالکریم متخلص به «شائق » است . این نسخه به خط نستعلیق تحریری در ۳۰۰ صفحه نگاشته شده و عناوین و آیات و احادیث با قلم سرخ تحریر گردیده است . از این نسخه با نشان «ف » یاد کرده ایم .

در تصحیح رساله ، نسخه «م » ، اساس قرار گرفته و با نسخه «ف » مقابله شده و دگرسانی های آنها در پانوشت ، نمایانده شده است ، مگر در مواردی اندک که به لحاظ صحت ، ضبط نسخه «ف » در متن آمده است و ضبط نسخه «م » در پانوشت . صورت نوشتاری نسخه ها نیز ، به گونه امروزین برگردانیده شده است و کوشش گردیده تا ماخذ آیات و روایات ، در پانوشت ، نشان داده شود .

در انجام ، سپاس از دانشی مرد مایه ور ، جناب آقای احسان سرخه ای را بر خویشتن بایسته می دانم که از رهنمودهای وی در بررسی و یافتن مآخذ احادیث ، بهره ها برده ام . خدای ، هماره بر خوان احسانش نشاناد!

بسم الله الرحمن الرحیم (۳۲)

حمد مبرا از شایبه رعونت و ریا ، و ثنای محلی به زیور صدق و صفا ، حضرت قادری حکیمی را که به جهت اظهار اسرار قدرت بی غایت و احضار آثار حکمت بی نهایت ، لطایف اثمار ارواح را در کثایف اشجار اشباح ، ساری ساخت که «ثم سواه و نفخ فیه من روحه » (۳۳) و تسبیح و تنزیه ذات مقدسش (۳۴) را بر لسان هر مخلوقی جاری ساخت که «و ان من شی ء الا یسبح بحمده » (۳۵) و به مقتضای جود ، اغصان نهال (۳۶) وجود را به ازهار افراد نوع انسان منور کرد که «هو الذی خلق من الماء بشرا» (۳۷) و در مشاعیل جان و قنادیل جنان ایشان به محض عنایت «انی جاعل فی الارض خلیفه » ، (۳۸) مصابیح (۳۹) علوم بر افروخت که «وعلم آدم الاسماء کلها» (۴۰) و به تشریف و تکریم «ولقد کرمنا بنی آدم » (۴۱) مخصوص فرمود وصیت فضیلت بنی آدم را به خافقین رسانید که «وفضلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا» (۴۲) و بر موجب «فاحببت ان اعرف » ، (۴۳) جمال کمال انسان را به زیب عرفان و زینت حسن ایمان و زیور اخلاق احسان ، مزین و محلی گردانید که «الذی اعطی کل شی ء خلقه ثم هدی » (۴۴) و بر حسب «واسبغ علیکم نعمه ظاهره و باطنه » (۴۵) هر کسی را به قدر قابلیت ، از نوال خوان عطا و احسانش حظی کرامت فرمود که «فاذکروا آلاء الله لعلکم تفلحون » (۴۶) و سابقان میادین خیرات و سالبان قصبات حسنات را به شرف رحمت ، مشرف فرمود که «ادخلوا الجنه انتم و ازواجکم تحبرون » . (۴۷)

نظم

ای به وصف بیان ما همه هیچ

همه آن تو ، آن ما همه هیچ

ما به کنه حقیقتت نرسیم

ای یقین و گمان ما همه هیچ

هرچه بیند خیال ما همه وهم

هرچه گوید زبان ما همه هیچ

و صلوات بی حد و تحیات لا یعد ، سیدی را که صفحه صحیفه رسالتش به طغرای زهرای «و من یطع الرسول فقد اطاع الله » (۴۸) موشح ، و عنوان دیوان هدایتش به توقیع رفیع «قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله » ، (۴۹) مرشح است .

نظم

محمد کآفرینش هست خاکش

هزاران آفرین بر جان پاکش

مرقع برکش نر ماده ای چند

شفاعت خواه کار افتاده ای چند

ریاحین بخش باغ صبحگاهی

کلید مخزن گنج الهی

فروغ افروز چشم اهل بینش

طراز کارگاه آفرینش

به معنی کیمیای خاک آدم

به صورت ، توتیای چشم عالم

سر و سرهنگ میدان وفا را

سپه سالار و سرخیل ، انبیا را (۵۰)

یا ایها الراجون منه شفاعتا

صلوا علیه و سلموا تسلیما (۵۱)

صلی الله علیه و علی آله و اصحابه الذین بهم ارتفعت رایات الدین ، و اشرق من مشارق الغر ضیاء الحق ، و لمع من مطالع الاقبال سناء الیقین .

اما بعد; بر رای صائب ارباب صلاح وضمیر ثاقب اصحاب فوز و نجاح – خلدت برکاتهم – ، چنین معروض می دارد فقیر حقیر ، خادم فقراء المله ، حسن ، المشهور به بهاءالدوله ، ابن قاسم بن محمد النوربخش – رزقه الله تعالی اعلی مدارج العرفان و اعاذه من به نار اشتعال (۵۳) به حسان اعمال بگداخت و از اکسیر نظر عنایت و هدایت حضرت پیر – خلدت ظلال ارشاده و اشفاقه – ذره پرتو التفات بر او انداخت و به امر عالی «ان الله یامرکم ان تؤدوا الامانات الی اهلها» (۵۴) این کمینه را به خطابات متضمنه بر مضامین فرامین الهی را که «ادع الی سبیل ربک بالحکمه والموعظه الحسنه » (۵۵) مخاطب ساخت بر حسب «المامور معذور» ، دلالت قابلان و هدایت طالبان بر ذمت همت لازم گشت و اقدام برآن فرمان «مجتنبا عن التقصیر المثمر للخذلان » به مقتضای «فاستقم کما امرت » (۵۶) از واجبات آمده و بر اهل بصیرت مخفی نیست که استهدای عباد به صوب منازل سداد و رشاد (۵۷) به وسیله مواعظ و نصایح و ترغیب به سلوک نهج صواب و ترهیب از طریق اهل عذاب ، چنانچه داب هدات و سنت حضرت غافر الذنوب و الخطیات است ، میسر گردد و در اوان محروس و مصون بود ، اولی باشد . فهذا ، (۵۹) مناسب چنان نمود که از اخبار قدوه ابرار و آثار قبله احرار ، اعنی احمد مختار – علیه صلوات الله العزیز الجبار – ، اربعینی که جامع جمیع این مقاصد و مبین و متضمن (۶۰) جمله قواعد باشد ، جمع کرده آید و ترجمه آن به لفظ فارسی ، چنانچه زبان وقت املا کند ، بر اطباق اوراق در ذیل آن عرضه دارد تا مبتدی و منتهی را فایده رسد و به جهت تفصیل مجملات و تحلیل عقد لغات و تشریح مشکلات و توضیح مغلقات و تحقیق طریق عقاید و عبادات ، کلمه ای چند مناسب هر مقامی از سخنان کبرای دین و عرفای اهل یقین ، مشحون به مواعظ لایقه و نصایح رایقه و مؤید به آیات کلام الهی عزوجل و مستشهد هم به احادیث حضرت رسالت پناهی علیه السلام مرقوم و مسطور گرداند و آن را برای طالبان طرایق حقایق و راغبان لقای حضرت خالق ، (۶۱) هدیه (۶۲) سازد و بدین واسطه ، سلسله محبت را که باعثه (۶۳) ارادت و رابطه قبول تربیت است ، به موجب کلمه طیبه «تهادوا تحابوا» (۶۴) تحریک نماید و نزول امطار عنایت و هبوب ریاح مرحمت را از سحاب کرم بی غایت و بوادی رحمت بی نهایت ، به سبب مشاهده لمعات بروق معانی حضرت صمدانی که «من دل علی الخیر فله مثل اجر فاعله » (۶۶) مترقب می باشد . بنا بر این معنی ، عنان عزیمت به صوب تحریر و تسطیر این امور مذکوره ، مصروف ساخت و به اشارت حضرت منان ، در اغراوان سنه ثمان و تسعین و ثمانمئه ، به جمع و ترتیب و بیان آن اربعین پرداخت .

نظم

کان فؤادی مجمر فیه عنبر

علی نار فکری واللسان یروح

یترجم عما فی ضمیری مدامعی

وکل آناء بالذی فیه یرشح

و از سنابل اکداس کلمات هدات سبیل نجات و متجرعان کؤوس ماء الحیات ، مشتمل بر معارف و حقایق و محتوی برنکت و دقایق ، خصوصا از کلمات مرشد (۶۷) سالکان راه و مربی سایران الی الله ، قطب الاقطاب ، المستغنی عن الالقاب ، علی ثانی ، (۶۸) شهاب المله والدین ، امیر سیدعلی همدانی – قدس الله روحه (۶۹) العزیز – .

نظم

کلام یطوق (۷۰) الدر نثر نظامه

و یسکر للارواح من خمره المعنی

جمع کرد ، (۷۱) بعد از آن که به ذیل هدایت آن حضرت ، ابا عن جد ، تشبث نموده بود و فحوای این بیت را که گفته اند:

نظم

یا علی! دست ما و دامن تو

خوشه چینیم گرد خرمن تو

ورد جان و سبحه جنان گردانید . «الحمد لله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لولا ان هدانا الله » . (۷۲) و چون رجاء واثق و امید لاحق بود که از اهدای این هدیه ، انواع خیر به ظهور رسد ، این رساله را «هدیه الخیر» نام نهاد . (۷۳) اکنون متوقع از مکارم اخلاق مطالعه کنندگان آن است که چون این فقیر به قلت بضاعت ، متصف و به عجز معترف است ، اگر بر مواضع خلل و مواقع زلل اطلاع یابند ، به ذیل عفو و اغماض بپوشند و حسن تنقیح و ترقیح ، مبذول دارند و مضمون آیه کریمه «الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه » (۷۴) را ملحوظ داشته ، از صوب عیبجویی و سیرت بدگویی ، اعراض نموده ، هر چیزی را به مصرف شایسته صرف نمایند و بر محل بایسته ، حمل فرمایند .

نظم

و عین الرضا عن کل عیب کلیله

و لکن عین السخط تبدی المساویا اللهم وفقنا للاتمام ، بالنبی و آله الکرام!

الحدیث الاول

قال رسول الله صلی الله علیه و آله (۷۵) : «کل امر ذی بال لم یبدا ببسم الله ، فهو ابتر» . (۷۶)

مراد از «امر» ، عمل است و «بال » در لغت ، دل و حال و شان شی ء را گویند و «ابتر» ، منقطع از خیر و صالح و نفع بود .

بیان: مظهر انوار تجلیات سبحانی ، مهبط اسرار تنزیلات فرقانی ، صدر صفه صفا ، بدر خطه وفا ، سید انبیا ، محمد مصطفی – علیه صلوات الله العلی – می فرماید که (۷۷) هرکاری که عظیم الشان و یا مسبوق به عقد نیت قلب بود ، چون آغاز آن امر ، مقرون به کلمه طیبه «بسم الله الرحمن الرحیم » نبود ، آن امر ، ناقص و بی انجام و بی نفع و نافرجام بود و به روایتی دیگر «لم یبدا فیه باسم الله ، فهو ابتر» (۷۸) آمده و علی کلا التقدیرین ، وجوب ابتدای به ذکر خدا – عز و علا – ، (۷۹) معلوم ارباب صدق و صفاست ، چه ، ابتدای جمیع امور از آن حضرت و انتهای جمله نیز بدان حضرت است ، چنانچه آیه کریمه «فسبحان الذی بیده ملکوت کل شی ء و الیه ترجعون » (۸۰) از این معنی خبر می دهد .

ای سعادتمند! نزد اهل تحقیق ، تخصیص به ذکر هر یک از این کلمتین ، از سایر کلمات و اسما جهتی دارد ; اما جهت تخصیص به کلمه شریفه «بسم الله الرحمن الرحیم » ، چنانچه روایت اولی است ، آن است که اهل معنی را از جمیع موجودات حسی و عقلی و خیالی و صوری و معنوی و مثالی نظر بر وجود مطلق حق است – تعالی شانه و تقدس – .

نظم

کلی بکلک یا مولای مشغول

و لیس لی عنک معلوم و معقول

اکلم الناس رسما قد رسمت لهم

الی المجاز و انت القصد و السؤل

ادعو و اسال من (۸۱) القی و آمله

و انت مولای مدعو و مامول و وجود مطلق را مراتب است که از روی تفصیل ، حصری و نهایتی ندارد ، فاما از روی اجمال ، پنج مرتبه است که از آنها به لاهوت و جبروت و ملکوت و ملک و ناسوت ، تعبیر کنند و وجود متعالی ذات لایزالی را جامع این مراتب خمسه ، بل عین اینها دانسته اند ، چنانچه گفته اند:

نظم

اقول و روح القدس ینفث (۸۲) فی نفسی

فان وجود (۸۳) الحق من عدد خمسی (۸۴)

چه ، ظهورات و تجلیات نور ، (۸۵) وجود مطلق به صور مظاهر و اعیان ، جهت اظهار کمالات اسما و صفات متعالیه ، لازم ذات است .

نظم

تجلیت للاکوان خلف ستورها (۸۶)

فتمت بما ضمت الیه الستائر

پس در ابتدای امور ، ذکر کلمه ای که اشارت به این مراتب بود ، اولی و انسب است و کلمه متبرکه «بسم الله الرحمن الرحیم » ، مشتمل بر پنج لفظ است که هر لفظی ، اشارت است به یکی از این مراتب خمسه مذکوره و این مراتب را «عوالم خمسه » گویند . اما مرتبه اولی ، عالم ذات بحت است ; یعنی حقیقت صرفه بی قیدی به صفتی یا اعتباری و این عالم ذات را وجود مطلق و بیاض مطلق و حقیقه الحقائق و ماهیه الماهیات و غایه الغایات و نهایه النهایات و عین الجمع و هویت غیب و غیب مجهول و لا تعین (۸۷) و لا یوجد و عماء واحدیه صرفه و لاهوت گویند و تسمیه ذات به هر اسمی از این اسما ، جهتی دارد . وجود مطلق ، یعنی مقید به هیچ صفتی و اعتباری نیست و بیاض مطلق ، یعنی در او هیچ نقشی را اسما و صفات معتبر نیست و حقیقه الحقائق و ماهیه الماهیات ، یعنی حقیقت و ماهیت جمله موجودات است ، زیرا که مطلق است و باقی مقید و مطلق اصل مقید بود و غایه الغایات و نهایه النهایات ، یعنی چون مراتب تجلیات ظهوری و شهودی الهی ، مصور به صورت دایره گشته است که از نقطه وحدت تا نهایت کثرات (۸۸) را «قوس نزولی » گویند و از نهایت کثرات (۸۹) تا به مبدا – که همان وحدت است «قوس عروجی » گویند . پس چنان که بدایت جمله از اوست ، نهایت و غایت جمله هم بدو بود و عین الجمع ، یعنی از تمام تفرق ها و کثرت ها ، آن وحدت ، منزه است ، بل جمیع کثرات و اعتبارات ، در پرتو آن نور بی چون وحدت ، محو و (۹۰) متلاشی بود .

نظم

لاهوت صرف و وحدت محض است و ذات بحت

محو است در حریم هویت ، تعینات

و هویت غیب ، یعنی آن هستی مبرا از تعینات و معرا از اعتبارات ، غایب است از عقل و حواس و (۹۱) غیب مجهول ، یعنی آن ذات ، علی صرافتها معلوم کسی نشود و لا تعین ، یعنی مطلق است ، من حیث هو و لا یوجد ; یعنی ادراک آن حقیقت مطلقه ، کما هی نتوان کردن و عما یعنی پوشیدگی ، واحدیه صرفه یعنی یگانگی ذاتی بی شرط شی ء به نفی و اثبات . و لاهوت خود مبالغه «لاه » ست به معنی «اله » که اسم ذات است به اعتبار جمیع اسما و صفات و گفته اند که لاهوت ، مبالغه «لاه » است از «لاه یلیه لیها» ، به معنی «احتجب » و «استتر» و چون ذات از دیده اغیار ، به غایت مستور و محجوب است ، مسما به «لاهوت » شده و لفظ «الله » در این کلمه جامعه ، اشاره بدین عالم است .

اما مرتبه ثانیه ، عالم ذات است با صفات سبعه کمالیه که حیات (۹۲) و علم و قدرت و ارادت و سمع و بصر و کلام است و این عالم را عالم صفات و جمع الجمع و برزخ البرازخ و تعین اول و عقل اول و عقل کل و نفس کل و اعیان ثابته و لوح المحفوظ و واحدیت و روح اعظم و قلم (۹۳) و ام الکتاب و روح محمدی و جبروت می گویند و تسمیه این عالم نیز به هر اسمی از این اسما ، جهتی دارد . عالم صفات ، ظاهر است ; چه اعتبار صفات ، در این عالم است و جمع الجمع ، یعنی جامع جمیع مراتب است و برزخ البرازخ ، یعنی واقع است در میان دو مرتبه که آن ، ذات صرفه واجب و سایر مراتب ممکنات (۹۴) و باقی مراتبی که برزخ توانند بود ، فرود این مرتبه واقع اند و تعین اول ، ظاهر است ; چه ، به تجلی اول ، این اعتبارات و تعینات ظهور یافته و عقل کل و نفس کل ، یعنی جمیع عقول و نفوس در تحت او مندرج اند و او بر همه مقدم است و اعیان ثابته ، یعنی ذوات جمیع تعینات ، کائنا او غیر کائن ، در آن عالم که علم الله است ، ثابت است و به همین واسطه ، لوح المحفوظش نیز گویند و واحد ، یعنی یگانگی صفاتی نه ذاتی ، و صفات در این عالم متحدند و روح اعظم ، یعنی حیات جمیع موجودات ، (۹۵) اوست و قلم ، یعنی ممکنات ، به واسطه او مکتوب در کتاب مسطور که عالم مراد است ، گشته اند و ام الکتاب ، یعنی ارتسام آیات و کلمات موجودات کلیه و جزویه ، در ذات اوست و روح محمدی ، یعنی استفاضه انوار نبوت از مبدا بی واسطه نماید و سبب افاضه انوار نبوت بر انبیا گردد و جبروت ، مبالغه جبر است و جبر یا به معنی قهر بود یا بستن شکستگی ها و چون این مرتبه رب الارباب است ، قاهر است بر همه و شکستگی ها جمله آن جا درست شود و در این کلمه جامعه ، لفظ «الرحمن » ، اشارت به این عالم است .

اما مرتبه ثالثه ، عالم افعال و قوا و ارواح است که آن را عالم ربوبیت و غیب و امر و باطن و نفوس و عقول و لطیف و ملکوت گویند و تسمیه این عالم نیز به هر اسمی از این اسما جهتی دارد . افعال ، یعنی مؤثر است در عالم ملک و تاثیر به معنی فعل است و از این جاست که حکما ، ملکوت علوی را «عقل فعال » می گویند و قوا و ارواح ، یعنی قوه و جان اجسام است و ربوبیت ، یعنی پرورش عالم اجسام ، او می دهد و غیب نسبت با اجسام است ; چه جسمانیت ، حجاب قواست و چون حجاب مرتفع گشت ، بی شک عیان است و امر ، یعنی به امر «کن » ، موجود شده ، بی ماده ای و مده ای و باطن ، یعنی داخل اجسام است و اجسام ، خارج وی اند و نفوس و عقول ، یعنی حیات و علم عالم اجسام است و این ، اصطلاح حکماست و لطیف ، یعنی از کثافت اجسام ، منزه است و ملکوت ، مبالغه ملک است و ملک ، فرشته را گویند و به اصطلاح اهل شرع ، ارواح را ملائکه گویند و مذکور شد که این عالم ، عالم ارواح است ، و لفظ «الرحیم » در این کلمه جامعه ، اشارت (۹۶) بدین عالم است .

اما مرتبه رابعه ، عالم آثار و اجسام است که آن را عالم مربوبیت و شهادت و خلق و ظاهر و کثیف و محسوسات و ملک گویند و چون این عالم (۹۷) در مقابل ملکوت واقع است ، جهت تسمیه این عالم به هراسمی از اسم مقابل او که مذکور شده ، معلوم شود ; چه ، اجسام در مقابل عقول و نفوس و قوا و ارواح است و مربوبیت (۹۸) در مقابل ربوبیت ، و شهادت در مقابل غیب ، و خلق در مقابل امر ، و کثیف در مقابل لطیف ، و آثار ، جمع اثر است و اثر ، علامت را گویند و این عالم ، اثر «اسماء الله » است و محسوس ، یعنی به حواس ظاهره ادراکش توان کرد و ملک از منقولات اصطلاحیه است ; چه ملک در لغت ، مملکت است ; یعنی آنچه در حکم کسی باشد و بنا بر این ، مناسب جمیع عوالم را غیر از لاهوت ، ملک توان گفت . فاما در اصطلاح اهل تحقیق ، ملک مخصوص به اجسام بود و در این کلمه جامعه ، لفظ اسم ، اشاره بدین عالم است .

اما مرتبه خامسه عالم ، انسان کامل است و این عالم را عالم جامعیت و مظهر و مرآت و آخر تنزلات و خاتم موجودات و علت غایی و ناسوت می گویند و تسمیه این عالم نیز به هر اسمی از این اسما ، جهتی دارد عالم جامعیت بدان گویند که وجود آدمی ، نسخه آفرینش است ; زیرا که حق عزوجل ، از حق تا ثرا آفریده است . نموداری از آن در وجود بنی آدم تعبیه (۹۹) فرموده است ، چنانچه بعضی از ارباب عقول ، طبقات و پرده های سر را به افلاک تشبیه کرده اند و دو چشم را به نیرین ، و آب های دهن و بینی و گوش (۱۰۰) را به آب های بحار و انهار آفاق در شیرینی و شوری و تلخی و گندگی و خوشی ، و استخوان ها را به جبال ، و موی ها را به نباتات ، و مغزها را به معادن ، و اخلاط اربعه را – «که آن ، صفرا و دم و بلغم و سوداست – ، به عناصر اربعه و امثال اینها ، و این ، به حسب ظاهر است ; و اما به حسب باطن ، آنچه در عرش و فرش و (۱۰۱) آسمان و زمین نگنجید ، در عرصه دل انسانی گنجانید ، چنانچه حدیث قدسی از این مقصود خبر می دهد که: «ما وسعنی ارضی و لا سمائی ، و وسعنی قلب عبد [ی] المؤمن التقی النقی » ; (۱۰۲) یعنی عظمت اسرار و معرفت ما در زمین و آسمان نگنجید و در دل پاک مؤمن پرهیزکار ، گنجید . پس از این جا واضح گشت که وجود انسان ، اگرچه به ظاهر ، عالم صغیر است ; فاما به معنی و حقیقت ، جهان کبیر است و در این معنی را در این رباعی سفته اند . (۱۰۳)

نظم

ای نسخه نامه الهی که توای

وی آینه جمال شاهی که توای

بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست

از خود بطلب هر آنچه خواهی که توای

و جهت تسمیه به مظهر که عبارت است از محل ظهور جمیع اسما الهیه و صفات کمالیه هم از (۱۰۴) فحاوی این سخنان مفهوم گردد و مرآت بدان گویند که بواطن زکیه ایشان ، قابل عکوس انوار جمال شاهی و مجلای تجلیات الهی است و آخر تنزلات ، یعنی مراتب (۱۰۵) تنزل وجود به (۱۰۶) تجلیات ظهوری در کثرات امکانیه که نصف دایره است ، منتهی به نقطه برزخیه وجود آدمی شده و باز در سیر وجود ، ابتدای ترقی و عروج از این مرتبه است تا باز به نقطه وحدت رسد و خاتم موجودات هم (۱۰۷) بدین معنی بود و «لولاک لما خلقت الافلاک » (۱۰۹) و کلام قدسی «کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف » (۱۱۰) ثابت است و ناسوت ، مبالغه ناس است و ناس ، آدمی بود و بعضی گفته اند که ناسوت را از «ناس ینوس نوسا» گرفته اند که به معنی تذبذب و تحرک است و آدمی ، چون به واسطه تعلق و توجه روحانیت او به جانب عالم (۱۱۱) علو که منشا اوست و تعلق جسمیت او به جانب عالم سفل که محل و مقر (۱۱۲) وی است ، فیما بین تحرک و اضطراب و بی قراری دارد ، او را بدان تسمیه کرده اند و در این کلمه جامعه ، لفظ «با» اشارت بدین عالم است و بباید دانست که در ترتیب الفاظ این کلمه جامعه متبرکه و اوضاع حروف و اعداد آنها نیز نکته ای چند ، مفهوم ارباب کمال و اصحاب مواجید (۱۱۳) و احوال گشته .

اولا لفظ «الله » که اشاره به عالم لاهوت است ، وقوع آن در وسط الفاظ ، دال است بر آن که عالم احدیت ، نسبت با عوالم دیگر ، همچون نقطه مرکز است (۱۱۴) نسبت با محیط دایره ; چه مدار جمله بدوست ; بلکه بود جمله ، از بود اوست .

نظم

گرنه حسنش دائما در جلوه است

این نمود و بود عالم از کجاست؟

از تجلی جمال وحدت است

در حقیقت ، این که کثرت را بقاست

هستی عالم ، همه هستی اوست

بی بقای حق ، جهان عین فناست

و بودن این لفظ پنج حرف هم مشیر بدان است که این اسم ، جامع مراتب خمسه مذکوره است و تفصیل این معنی ، بعد از این بیاید – ان شاء الله تعالی – .

ثانیا لفظ «الرحمن » که اشارت (۱۱۵) به تعین اول است ، وقوع او بعد از الله که اشارت (۱۱۶) به لا تعین است ، دال است بر آن که ذات به تجلی اول این تعین به اسما و صفات ، پدید (۱۱۷) آورده ; چه نزد محققان به تحقیق پیوسته که ذات مطلقه به (۱۱۸) ذات خود بر ذات خود تجلی کرده و این تعین ، پدید آمده ; ولی آن کیفیت بر هیچ کس ظاهر نیست .

نظم

خود را بسی نمود به خود یار و جلوه کرد

لیکن نبود هیچ نمودی چو این نمود (۱۱۹)

با آن که شد غنی همه عالم ز گنج او

یک جو از آن نکاست ، نه در وی جوی فزود و مدی که در «الرحمن » است ، اشارت است به (۱۲۰) امتداد نفس رحمانی بر ذات موجودات ، چه ، در اصطلاح موحده ، مراد به رحمان ، ذات است با ملاحظه رحمت عام که فیض وجود است و وجود فائضه را از این اسم بر موجودات نفس رحمانی می گویند . کما قال عز شانه و عظم سلطانه: «رحمتی (۱۲۱) وسعت کل شی ء» (۱۲۲) و عدد حروف «الرحمن » که صفت است ، اشارت (۱۲۳) به صفات سبعه مذکوره است و مکرر شدن الف ، یکی ملفوظ غیر مکتوب و یکی مکتوب غیر ملفوظ ، مشیر است به آن که حضرت احدیت ، در این عالم ، هم نهان است و هم آشکار .

نظم

ای تو مخفی در ظهور خویشتن

وی رخت پنهان به نور خویشتن

ثالثا لفظ «الرحیم » که اشارت است به عالم ملکوت ، وقوع او بعد از «الرحمن » ، مشیر است به آن که در مراتب تنزلات وجودی و تجلیات ظهوری ، ملکوت ، بعد از جبروت است و بودن او شش حرف ، مشیر است به اقسام سته این عالم که آن ارواح و قوای افلاک است و روحانیات و خواص کواکب و قوای لطایف عناصر و قوه مغیره معادن و قوای نامیه و غاذیه و مولده نباتی و روح حیوانی .

رابعا لفظ اسم که اشارت به عالم ملک است ; چه همچنان که عالم اجسام ، ظاهر و قشر همه عوالم است ، اسم نیز ظاهر و قشر مسماست وقوع او (۱۲۴) بعد از باء که اشارت به عالم ناسوت است ، مشیر است بدانچه عالم ملک ، مرتبه ثانیه است از مراتب ترقی که نصف قوس عروجی است و مخفی بودن (۱۲۵) همزه اسم ، دال بر اختفای احدیت است در عالم ملک .

خامسا لفظ باء که مشیر به عالم انسان کامل است ، تقدم او بر سایر الفاظ ، دال است بر آن که اول مرتبه ترقی از اوست و نیز چون علت غایی است ، در تلفظ ابتدا بدو کنند تا ایمایی بود بر آن که مقصود بالذات از خلقت ارض و سماوات ظهور چنان مظهری است و آیه کریمه «اولئک الذین هدی الله فبهدیهم اقتده » ، (۱۲۶) مثبت این مقصود است و واحد بودن لفظین باء و اسم در تلفظ مشیر است به (۱۲۷) آن که انسان کامل ، به ظاهر از عالم اجسام است و اکتساب کمالات علمی و تحصیل سعادات عقبا که اسباب خلافت و زاد راه آخرت است ، در این عالم جسمانی میسر گردد و آن مکانت ، در این مکان ، پدید آید .

نظم

لا دار للمرء بعد الموت یسکنها

الا التی کان قبل الموت یبنیها

فان بنیها بخیر کان مغتبطا

و ان بنیها بشر خاب بانیها

و طول باء در صورت کتابت ، اشارت است به ظهور نفس قدسی که از عالم جبروت است در انسان کامل و نقطه تحت باء ، اشارت (۱۲۸) است به هویت غیب و در تحت بودن نقطه ، دال است بر اختفای احدیت در ذات انسان و فرودیت این نقطه ، اشارت است به فردی کامل که در هر عصری ، طالبان حق ، اقتباس انوار تحقیق از مشکات هدایت او کنند ، چنانچه کلام امام الائمه و هادی الامه ، امیرالمؤمنین علی – کرم الله وجهه – ، مخبر از این معنی است که: «کل ما فی القرآن فی فاتحه الکتاب ، و کل ما فی فاتحه الکتاب فی بسم الله الرحمن الرحیم ، و کل ما فی بسم الله الرحمن الرحیم ، فی باء بسم الله ، و کل ما فی باء بسم الله فی نقطه باء ، و انا نقطه تحت الباء» . (۱۲۹) یعنی هرچه در قرآن است مفصلا ، در سوره فاتحه است مجملا ، و هرچه در فاتحه است مفصلا ، در «بسم الله الرحمن الرحیم » است مجملا ، و هرچه در «بسم الله » است مفصلا ، در باء «بسم الله » است مجملا ، و هرچه در باء «بسم الله » است مفصلا ، در نقطه باء است مجملا ، و من که علی ام ، آن نقطه ام که در تحت باء است .

پس از این جا روشن گشت که مرتبه اجمال تام که نقطه است ، مشیر است به فردی (۱۳۰) کامل که مجموعه جمیع کاینات و مرآت (۱۳۱) و مظهر انوار تجلیات بود و به حکم نص احادیث نبوی – علیه الصلاه والسلام – که: «انا و علی من نور واحد» ، (۱۳۲) و «انا مدینه العلم و علی بابها» ، (۱۳۳) و «کل من احب علیا یتهیا لدخول الجنه » (۱۳۴) و امثال این احادیث ، بی شک جامعیت و کمالات آن حضرت ثابت و مبین است و نیز در هر زمانی بعد از آن مظهر که صاحب کمالی ظهور فرموده ، تحصیل کمالات از ینابیع هدایت آن حضرت نموده و هرکه ظاهر گردد نیز اقتباص اثمار سعادت از اشجار هدایت آن مظهر نماید که «انا المنذر و علی الهاد ، و بک یا علی یهتدی المهتدون » . (۱۳۵)

نظم

هر کو به ره علی عمرانی شد

چون خضر به سرچشمه حیوانی شد

از وسوسه و (۱۳۶) غارت شیطانی رست

مانند علادوله سمنانی شد

و در ابتدای امور ، جهت تخصیص به اسم الله چنانچه روایت ثانیه است ، آن است که «الله » ، اسم ذات است ، به اعتبار جمیع اسما و صفات و مقدم و متجلی است بر جمیع اسما و صفات و لهذا ، این اسم را عین ذات و مسما اعتبار کرده اند و ذات ، خود جامع مراتب خمسه است و آیه کریمه «هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن » ، (۱۳۷) مثبت همین معنی است ، چه «هو» ، اشارت (۱۳۸) به عالم لاهوت است و «اول » به تعین اول که جبروت است و «آخر» به نهایت که ناسوت است و «ظاهر» به ملک که محسوس است (۱۳۹) و «باطن » به ملکوت که غیب است . پس الله که اسم ذات است ، جامع مراتب خمسه بود (۱۴۰) و چون قبل از این مذکور شد که در جمیع احوال ، نظر اهل حال بر وجود ملک متعال است عزوجل ، (۱۴۱) پس در ابتدای امور به ذکر این کلمه محتاج باشند .

نظم

ای جان جهان و جان جانم

ای (۱۴۲) مونس ظاهر و نهانم

جز یاد تو نیست در جنانم (۱۴۳)

جز نام تو نیست بر زبانم

چون غیر تو نیست در خیالم

زان غیر تو هیچ را ندانم (۱۴۴) و مشیر بودن لفظ الله بر پنج حرف هم مشیر است به این عوالم خمس:

اول ، همزه ملفوظه که به صورت الف است ، اشارت (۱۴۵) است به عالم جبروت که تعین اول است مر ذات مطلقه را ، چه الف اول ، مرتبه ظهور نقطه است و نقطه ، خود عبارت از وحدت حقیقی و لا تعین است و نیز الف به حساب جمل ، یکی است و یکی را واحد گویند و یکی از اسمای این عالم واحدیت است .

دوم لام اول ، اشارت (۱۴۶) است (۱۴۷) به عالم ملکوت ; چه اول تعینی که الف را در حروف واقع است ، صورت لامی است .

سیوم لام دوم ، (۱۴۸) اشارت (۱۴۹) است به عالم ملک و بدین هر دو عالم که ملک و ملکوت است به یک حرف که لام است ، اشاره کردن ، دال است بر آن که این هر دو عالم به هم مختلط اند ، یعنی ظاهر و باطن یکدیگرند .

چهارم الف ملفوظ غیر مکتوب ، اشارت (۱۵۰) است به عالم لاهوت و ملفوظ بودن وی ، دال است بر ظهور وی در عوالم نزد محققان و عرفا ; بلکه از جمیع اشیای خود ، ظاهرتر است .

نظم

دلی کز معرفت ، نور و (۱۵۱) صفا دید

ز هر چیزی که دید ، اول خدا دید

و غیر مکتوب بودن وی اشارت است به خفای آن عالم در باقی عوالم از نظر محجوبان .

نظم

جمالک فی کل (۱۵۲) الحقائق سائر

ولیس له الا جلالک ساتر

ای ز پیدایی توای بس ناپدید

جمله عالم تو و کس ناپدید

گر عیان جویی ، نهان آن گه بود

ور نهان جویی ، عیان آن گه بود

پنجم هاء ، اشارت (۱۵۳) است به عالم ناسوت که انسان کامل است ; چه هاء به عدد پنج است و ذات انسان کامل ، به حکم «ان الله تعالی خلق آدم علی صورته » ، (۱۵۴) مجموعه عوالم خمس است و دایره هاء ، مشیر است به دایره ظهورات و سیر وجود در موجودات ، چنانچه بدان اشارتی شده و نیز دال است بر آن که همچنان در مراتب تنزلات وجودی که قوس نزولی است ، مبدا نقطه ، وحدت مطلقه است در مراتب ترقیات که قوس عروجی است . معاد و منتها هم بدان نقطه مبدا است و نقطه بیاض وسط هاء ، اشارت (۱۵۵) است به صفای بواطن کمل و به محو کثرات در اشعه نور وحدت و ظهور سر آن در قلوب طاهره (۱۵۶) واصلان ، (۱۵۷) و نیز مشیر ست به نهایت ظهور عالم وحدت که بیاض مطلق است در عالم انسان کامل .

نظم

کسی از سر این معنی به گفت و گو نشد آگه

که از پیمودن دریا ، تحیر بیشتر باشد .

ای سعادتمند! تجلی ظهوری بر دو نوع واقع (۱۵۸) است: یکی عام که آن را تجلی رحمانی نامند و آن عبارت است از افاضه وجود مع ما ینبغیه من الکمالات ، بر تمامت موجودات و در این رتبه ، جمله موجودات مساوی اند که (۱۵۹) «ماتری فی خلق الرحمن من تفاوت » (۱۶۰) و این رحمت را رحمت امتنانی گویند که به محض منت و عنایت بی سابقه عملی بر همه ذرات موجودات ، افاضه این رحمت فرموده ; دوم خاص که آن را تجلی رحیمی گویند و آن ، عبارت است از افاضه کمالات معنویه بر قلوب زکیه مؤمنان و صدیقان ، پس چون صاحب همتی خواهد که (۱۶۱) از حقایق این (۱۶۲) مسائل مذکوره (۱۶۳) با خبر گردد و بر اسرار آن اطلاع یابد ، باید که آینه دل را به صیاقل ذکر و فکر و توجه به جانب مبدا حقیقی و نفی خواطر نفسانی و هواجس شیطانی ، مصقل و مصفا سازد و از التفات به ماسوای ذات ، اعراض نماید و از صفات حیوانی و بشری و نباتی و عنصری درگذرد تا از (۱۶۴) اشعه آن انوار که نتیجه تجلی ثانی است ، در باطن وی منعکس گردد و به قوه آن نور بر طریق حق به جانب حق عبور نماید و مشاهده آن حالات مغیبه و اسرار مبطنه کند و از علم الیقین به عین الیقین و از عین الیقین به حق الیقین رسد و آنچه اهل دل دیده و دانسته اند ، جمله بر او مکشوف گردد .

نظم

فثمه وراء النقل علم یدق عن

مدارک غایات العقول السلیمه

ای دوست ! حدیث عشق ، دیگرگون است

وز کیل حروف ، این سخن افزون (۱۶۵) است

گر دیده دل بازگشایی نفسی

معلوم شود که این حکایت ، چون است

الحدیث الثانی

قال رسول الله صلی الله علیه و آله (۱۶۶) : «تفکروا فی آلاء الله ، ولا تتفکروا فی ذات الله » . (۱۶۷)

فکر ، نزد اهل نظر و استدلال ، عبارت است از حرکتین نفس از مطلوب به مبادی و از مبادی به مطلوب ، و این چنان باشد که چون خواهند که مطلوبی را به وجه اتم ، معلوم کنند ، معلومات چند مناسب این مطلوب در خاطر (۱۶۸) گردانند و این حرکت اولی است که از مطلوب به مبادی رفته اند و ذاتی عامی که آن جنس قریب بود ، و ذاتی خاصی که آن فصل قریب بود جهت مطلوب مجهول به صوری حاضر گردانیده اند . (۱۶۹) آن گاه ، این معلومات را ترتیبی داده اند که عام را بر خاص ، مقدم داشته اند و مرتب ملاحظه کرده و مطلوب را تصور نموده ، و این حرکت ثانیه است که از مبادی به جانب مطلوب رفته اند و اگر مجهول ، تصدیقی بود ، همچنین ترتیب مقدمتین معلومتین کنند که آن را صغرا و کبرا گویند با شرایطی که در کتب ایشان در بحث قیاسات استثنایی و اقترانی مذکور است از تقدیم صغرا بر کبرا و ایجاب صغرا و کلیت کبرا تا مؤدی گردد تصدیق بدانها تصدیق مر نتیجه را که مطلوب است .

و فکر به چند معنی دیگر آمده که آن ، ترتیب امور معلومه است به نوعی که مؤدی به مطلوب گردد و تصدیق نمودن به معلومات حاضره تا مؤدی گردد به تصدیق به مستحضر و استعلام مجهولات (۱۷۰) از معلومات و ماحصل جمله همان است که اولا مذکور شد و لازم این جمله است تجرید ذهن از غفلات و توجه به جانب مطلوبات و این طایفه ، در کسب علوم و معارف ، جز این ، طریقی (۱۷۱) ندارند و فکر نزد اهل معنی ، سیر است از ظاهر به باطن و از صورت به معنی ، به طریق کشف که آن ، عبارت است از رفع حجاب جسمانیت از پیش بصر بصیرت و منور گشتن باطن به نور عنایت حضرت احدیت و وقوف بر مراتب تجلیات الهی و اطلاع بر اسرار مغیبه ، کما هی ، و چون استعدادات فطری و قابلیات جبلی متفاوت است ، تجلیات الهیه نیز متفاوت بود . پس به هر قدر که اطلاع بر اسرار غیبی و مشاهده انوار تجلی واقع شود ، آن را کشف نامند . فاما نهایت آن که مطلوب سالکان راه است ، حصول فنای فی الله و بقای بالله است . (۱۷۲)

نظم

چندان برو این ره که دویی برخیزد

ور هست دویی ، به ره روی برخیزد

تو او نشوی ، ولی اگر سعی کنی

جایی برسی کز تو توای برخیزد

اما «آلاء» ، جمع «الی » است به فتح الف و الی ، نعمت بود . پس آلاء ، مرادف «نعماء» بود و بعضی نعماء را اعم دارند که شامل بود نعم ظاهری و باطنی را ، و آلاء را خاص به نعم ظاهری دارند و بعضی به مناسبت مقام ، آلاء را به هر دو معنی استعمال کنند ، چنانچه ذکر آلاء را گاهی که با حمد و ذکر ، مقارن سازند ، نعم ظاهری (۱۷۳) خواهند ، چه مورد این هر دو لسان بود و گاهی که با شکر و ذکر ، مقارن سازند ، نعم باطنی (۱۷۴) خواهند ، چه مورد این هر دو جنان بود و در این کلام متبرک ، چون ذکر آلاء با فکر مقارن است ، مراد به وی ، نعم باطنی تواند بود و این هنگام خطاب خاص بود و چون در مقابل ذات واقع است ، مراد ماسوای ذات ، تواند بود و به حسب اعتبار از اسما و صفات و افعال و آثار ، و این ، هنگام خطاب عام بود . بیان شمس سماء معالی ، حبیب حی لایزالی ، عارف اسرار حقیقت ، مرشد اطوار طریقت – علیه الصلاه والسلام – ، به جهت هدایت طالبان طریق عرفان (۱۷۵) و متعطشان زلال تحقیق و ایقان می فرماید که فکر کنید (۱۷۶) در عظمت (۱۷۷) نعوت جلال و رفعت اسما و کمال آثار و افعال ملک متعال – تقدس عن الاشباه (۱۷۸) و تنزه عن الامثال – ; چه ، شئونات الهی جهت اظهار حکمت نامتناهی ، مقتضی این ظهورات شده .

نظم

تاب انوار جمالش بهر اظهار کمال

پرتوی بر ظلمت آباد جهان ، انداخته

پس فکر در این امور کردن ، طالب را از مرتبه غفلت ، به مقام انتباه می کشد و غطای جهل از پیش عین باطن می گشاید و اطلاع بر اسرار مغیبه ، واقع می شود و نور وجود مطلق ، در ضمن مقیدات ، مشاهده می گردد .

نظم

تامل سطور الکائنات فانها

من الملک الاعلی الیک رسائل

به مرآت وجود جمله ذرات

هویدا بین جمال حضرت ذات

و در ذات حق فکر مکنید ; (۱۷۹) چه از روی هستی نزد شما واضح است و چون از جمیع اشباه و امثال ، منزه است و در چونی و چگونگی وی اندیشه کردن ، منجر به کفر و شرک می گردد . (۱۸۰)

نظم

سر وحدت در نیابد هیچ کس

حیرت آمد حاصل دانا و بس

گرچه توحید تو می خوانیم ما

هم تو دانایی که نادانیم ما

ای منزه ذاتت از فهم عقول

وز کمالت دور ، عقل بوالفضول

ای سعادتمند! سیر اقدام عقول بشر بر مراتب مصنوعات و مدارج مخلوقات بیش نیست .

نظم

منزل عقل و فکر ما صفت است

معرفت است زیرا که ما هرچه را (۱۸۲) ادراک می کنیم یا آن است که به حواس ، آن را درمی یابیم ، چون الوان و اصوات و طعوم و روایح و حرارت و برودت و امثال اینها ، (۱۸۳) یا آن است که از نفس درمی یابیم ، چون الم و لذت و فرح و غضب و امثال اینها ، یا از عقل درمی یابیم ، چون هستی و نیستی و وحدت و کثرت و وجوب و امکان و امثال اینها و آنچه غیر از این سه نوع بود ، انسان را به دانستن آن ، سبیلی نیست و چون ذات حق به حکم «لیس کمثله شی ء» (۱۸۴) از این هر سه نوع بیرون است ، پس به قدم حس و فهم و وهم ، طریق تصور کنه (۱۸۵) ذات حق نتوان سپردن و راه صواب به صوب حقیقت او نتوان بردن . عقول عقلا را به گرد سرادقات ذات حق ، راه نبود و هیچ کس از حقیقت ذات او آگاه نبود «لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار و هو اللطیف الخبیر» . (۱۸۶)

نظم

نهایه ادراک العقول عقال

و غایه سعی العالمین ضلال

برتر ز چند و چون ، جبروت جلال او

بیرون ز کون و کن ، صفت لایزال او

نگذشت (۱۸۷) و نگذرد نظر هیچ کاملی

گرد سرادقات جلال و جمال او

و یا سبحان الله! آدمی بیچاره ، راه به کنه ذات چگونه تواند بردن که او بدانچه مامور است از تفکر در ماسوای ذات عقل وی از ادراک و استعلام حقایق آنها عاجز است و بجز تحیر و تقصیر ، (۱۸۸) حاصلی ندارد؟ و اگر نه چنین بودی ، بعد از کمال قرب «لی مع الله » (۱۸۹) بر لسان اشرف عبادالله با تشرف به خلعت «لولاک » ، (۱۹۰) کلمه «سبحانک ما عرفناک » (۱۹۱) نرفتی .

نظم

سبحان خالقی که صفاتش ز کبریا

بر خاک عجر می فکند عقل انبیا

گر صد هزار سال همه خلق کاینات

فکرت کنند در کرم و عزت خدا

آخر به عجز ، معترف آیند کی اله

دانسته شد که هیچ ندانسته ایم ما

ای سعادتمند! اول چیزی که بر بنده مکلف ، واجب است ، معرفت الله است که اصل جمیع معارف یقینی و کمالات صوری و معنوی و موقوف علیه تمامی امور شرعیه و اعمال فرعیه است .

نظم

هست دایم سلطنت در معرفت

جهد کن تا حاصل آید آن (۱۹۲) صفت

معرفت ، اصل شناسایی بود

چشم دل را نور بینایی بود

هر که مست (۱۹۳) عالم عرفان بود

بر همه خلق جهان سلطان بود

خویش را در بحر عرفان غرق کن

ورنه ، باری خاک ره بر فرق کن

و نزد اهل معنی ، معرفت حقیقی ، انکشاف تام است که آن ، اطلاع است بر اسرار ملکوتی و مشاهده انوار جبروتی و اتصال به مبدا حقیقی اصلی و فوز به لقای حضرت باری ، (۱۹۴) به واسطه سیر عروجی و شهودی . (۱۹۵) پس این سیر موقوف علیه معرفت بود و چون معرفت کنه ذات به مقتضای «فان کنه ذاته محجوب عن نظر العقول » ، از قبیل مستحیلات است . پس تفکر که سیر رجوعی است ، بر مدارج مظاهر و معارج عوالم به جانب مبدا در هر مظهری ، ملاحظه اسمی از اسما و مطالعه صفتی از صفات باید نمود تا بدان جا رسد که شعور و ادراک را به پیرامون عز آن ، راه نبود . آن گاه مقام فناست که جمیع ذرات کاینات را در پرتو اشعه نور وحدت ، محو و متلاشی یابد ، کالقطره فی الیم ، و چون فانی گردد و باز بقا یابد ، در آن حال ، خود را متصف به جمیع صفات بیند و چنان داند که اشیا ، غیبا و شهادتا ، مظهر یک حقیقت اند .

نظم

از ره صورت نماید غیر دوست

چون نظر کردی به معنی ، عین اوست

و این معرفت کشفی و شهودی که اتم و اکمل حالات است ، او را حاصل آید .

نظم

این است کمال بنده در راه یقین

در هر چه نظر کند ، خدا را بیند

و (۱۹۶) همچنان که نزد اهل استدلال در فکر تجرد ذهن (۱۹۷) از غفلات و توجه به جانب مطلوب ، لازم است تا مؤدی به حصول مطلوب گردد ، نزد اهل کشف ، وصول بدین مقام رفیع ، و (۱۹۸) این را «سیر الی الله » و «سیر فی الله » و «سیر بالله » نیز گویند ، موقوف است به شرایط بسیار و مشتمل است بر منازل بی شمار متشعب از متابعت قوانین شریعت و عمل بر طبق آداب طریقت ، چون توبه و تبتل و نفی خواطر و ذکر و فکر و توجه دایمی و رضا و توکل و صبر و تسلیم و تجرید و تفرید و تصفیه و تخلیه و تحلیه و تزکیه و فتوت و صدق و یقین و اخلاص و سکینت و محبت و شوق و امثال اینها و حقایق اینها بعد از این ، به تقریب ، معلوم خواهد شد ، ان شاء الله تعالی!

نظم

هر کسی زاندازه روشن دلی

غیب می بیند به قدر صیقلی

هر که صیقل بیش زد ، او بیش دید

بیشتر آمد در او معنی پدید

ای سعادتمند! طریق معرفت از روی تفصیل و جزئیه لا یعد و لا یحصی است ; چه جمیع اعیان ثابته که ممکنان اند ، (۱۹۹) قایم به اسمای الهیه اند و چون صور و مظاهر اسمایند ، حقیقت جمله ، جز این اسما نبود .

نظم

و ما هی الا ان بدت بمظاهر

فظنوا سواها و هی فیها تجلت

پس این مظاهر ، به منزله ابدانند و اسما به منزله ارواح ، و این ابدان ، قایم به این ارواح اند و هر یک در تسبیح آن ، اسمی است که مظهر و مربوب آن واقع است و شناختن هر یک از ایشان خالق را ، به واسطه همان اسم است که مظهر آن واقع شده و رجوع هر یک به جانب اصل ، به حکم «کل شی ء یرجع الی اصله » ، به سبب هدایت همان اسم بود که مصدر وی گشته . پس لا شک ، طریق معرفت هر یک غیر طریق معرفت آن دیگر بود که: «الطرق الی الله بعدد انفاس الخلائق » . (۲۰۰)

نظم

چون که مقصود را نهایت نیست

راه را حد و حصر و غایت نیست

فاما از روی اجمال و کلیه ، منحصر است در کشف و استدلال . اما آنها که اهل استدلال اند ، از ظاهر بر باطن و از باطل بر حق و از هالک بر باقی استدلال نمایند و طریق اهل کشف را طریقی صعب و مستغن عنه شمرند و به مجرد گمانی قانع گردند و از قلت همت ، قدم بر جاده طریق ایقان ننهند و بدان ، التفات ننمایند ; و اما اهل کشف ، چون بر ضعف مقدمات و قصور دلایل این طایفه مطلع اند ، طریق ایشان را منجح نشمارند و قدم صدق بر بساط قرب «رایته فعرفته فعبدته ، لم اعبد ربا لم اره » (۲۰۱) استوار و ثابت دارند و اجتناب از آن طریق ، لازم دانند و در طلب حصول این منزل رفیع و وصول بدین مقام منیع ، پای همت بر فراز دنیا و عقبا به حکم «و هما حرامان علی اهل الله » (۲۰۲) نهند و از پستی هستی و تنگنای خودپرستی ، بیرون خرامند و به تحمل احمال مجاهدات و تجرع اقداح ریاضات ، حباله مثقله جسمانیت را از پای طایر فضای ملکوت بردارند و غشاوه غفلت طبیعت از پیش باصره همای هوای جبروت بگشایند و به الهامات ربانی و تاییدات سبحانی ، به بارگاه وصال و پیشگاه اتصال خرامند و در مقام شهود ، ناظر چهره مقصود گردند .

نظم

عقل اگر از تو وجودی پی برد

لیک هرگز ره به کنهت کی برد؟

عجز از آن همشیره شد با معرفت

کونه در وصف آید و نه در صفت

زو نشان جز بی نشانی کس نیافت

چاره ای جز جانفشانی کس نیافت

الحدیث الثالث

قال رسول الله صلی الله علیه و آله (۲۰۳) : «لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب ولا نبی مرسل » . (۲۰۴)

تایه (۲۰۵) بوادی مکاشفات ، واله سبحات جمال حضرت ذات ، مستغرق بحار تجلیات الهی ، داعی «اللهم ارنا الاشیاء کما هی » (۲۰۶) – علیه الصلاه والسلام – می فرماید که مرا در حضرت قرب ، حالتی دست می دهد (۲۰۷) که در آن ، گنجایی نمی ماند ، نه ملک مقرب را که آن جبرئیل است و نه نبی مرسل را که آن خود حضرت محمد است – صلوات الله علیه – ; یعنی مرتبه ای مشاهده می گردد که جمیع اشیا ، غیبا و شهادتا ، در پرتو نور بی چون ذات ، مانند ذرات ، فانی می گردند و جمله هستی ها در هستی حق ، نیست می شوند و از خودی خویش در آن حین ، هیچ اثری نمی یابم .

نظم

بودیم یکی ، دو می نمودیم

نابود شد آن نمود در بود

چون سایه به آفتاب پیوست

از ظلمت بود ، خود برآسود

ای سعادتمند! حضرت مرآت الانوار و منیع الاخیار به اظهار این اخبار سالکان ابرار (۲۰۸) و ناسکان اخیار (۲۰۹) را اخبار می فرمایند از کمال نهایت اطوار عارفان احرار و مکاشفان اسرار که آن ، وصول است به تجلی ذات حضرت پروردگار – تقدس و تعالی – و مبتدیان درس سلوک و ماحیان نقش شکوک را (۲۱۰) که طفلان مکتب خانه طریقت و طالبان سر حقیقت اند ، لابد است از تحقیق مراتب تجلی که عبارت است از ظهور حق و جلوه جمال حاکم مطلق بر عیون قلوب طاهره (۲۱۱) و بواطن زاکیه سالکان موفق تا در مشاهده احوال پای مال جهل و ضلال نگردند و از سر وقوف ، سوی وطن مالوف خرامند و به تحصیل صنوف کمال ، مشعوف باشند و در این مقام ، بر حقیقت کلام حضرت نبوی مطلع شوند . پس بدان که آنچه اهل صفا و اصحاب وفا که سالکان عرصه تحقیق اند ، بدان ایما کرده اند ، آن است که تجلی بر چهار نوع است: آثاری و افعالی و صفاتی و ذاتی .

اما تجلی آثاری آن است که به صور جسمانیات که عالم شهادت است از بسایط (۲۱۲) علوی و سفلی و مرکبات به هر صورت که باشد ، حق را بیند و در حین رؤیت ، جزم داند که مرئی حضرت حق است و یا خود (۲۱۳) فنا یابد و در جمله یکی از این دو علامت باید و از اصناف تجلیات آثاری تجلی صوری ، یعنی در صورت انسان مشاهده نمودن ، اتم است و در صورت انسان کامل ، اکمل است .

اما تجلی افعالی آن است که حضرت حق به صفتی از صفات فعلی که صفات ربوبیت اند ، متجلی شود ، چنانچه به خالقیت و رازقیت و امثال آن و اکثر آن است که تجلیات افعالی ، متمثل به انوار متلونه می شود ; چون نور سبز و نور کبود و نور سرخ و نور زرد و نور سفید و در بعضی مراتب ، نور آمیخته نیز نمایند .

اما تجلی صفاتی آن است که حضرت حق ، به صفات سبعه کمالیه ذاتیه ، متجلی شود و گاه بود که تجلی صفاتی ، متمثل به نور سیاه گردد که از عالم صفات است .

اما تجلی ذاتی آن است که سالک در آن تجلی فنای مطلق یابد که علم و شعور و ادراک ، مطلقا نماند و بعد از آن که بقا یابد ، خود را متصف به جمیع صفات الهیه بیند و توحید عیانی ، مشاهده این حال است که اتم حالات است و تشبیه این حال ، جهت افهام اهل ظاهر که از وصول بدان مقام ، قاصر و ادراک ایشان از تصور آن معنی ، فاتر است ، به آب بحر کنند که به واسطه حرارت ، به صورت بخاری درآید و در جو ، متصاعد شود و به سبب برد و ثقل ، متراکم گشته ، کسوت غمامی قبول کند و از اعلی به اسفل ، میل نماید و متفاطر گردد و چون به بحر وصول یابد ، خود را متصف به جمیع صفات او بیند و از آثار مسابقه ، در خود هیچ نیابد . (۲۱۴) در این حال ، به زبان سر «انا البحر» گوید و صحیح بود .

نظم

ز آنچه مکشوف است بر اهل شهود

در عبارت ، شمه ای نتوان نمود

و در هر یکی از این مراتب اعلی و واسط (۲۱۵) و ادنی بود . اما در آثاری اعلی آن بود که جمیع صور عالم اجسام را به دفعتا واحده ، حضرت حق بیند و دو قسم دیگر ، فهم می شود (۲۱۶) از آنچه مذکور شده ، سابقا .

و اما در افعالی ، اعلی آن بود که جمیع صفات متکثره افعالی ، در لباس انوار متلونه دریاها و یا عالم های بزرگ نماید و در آن ، دریاها (۲۱۷) و عالم ها به مسنین ربوبیت سال های بسیار سباحت و یا سیاحت نماید و اوسط آن که به صفتی چند ، متجلی گردد و نه به جمیع صفات و باقی ادنی بود .

اما در صفاتی ، اعلی آن بود که نور بی رنگ بی نهایت ، بی کثرت تعینات – مگر تعین علمی و بس – تجلی نماید و صاحب تجلی ، خود را بیند که حضرت حق است و هیچ تعینی و رنگی و نهایتی ندارد و غیر او نیست و حضرت کل (۲۱۸) است و در آن وحدت به سنین الهیت ، سال های بسیار ، بلکه ادوار و اکوار بماند . و اوسط آن بود که صفات سبعه ، در لباس نور سیاه بیند و باقی ادنی بود .

اما در ذاتی ، آنچه مذکور شد ، اوسط بود ، و اعلی آن بود که در سنین و دهور و اعصار معنوی ، خود را متصف به هر یک یک صفت کمالیه بیند و ادنی آن که به یک صفت ذاتیه متصف بیند و یا نبیند و دقایق این حقایق ، بسیار است .

نظم

کی تواند قال گشتن گرد حال

در نیابد حال ، جز اهل کمال

فان کنت تهوی ان تری حق امرهم

فکن کاشفا عین الجنان بلا کسل

و همچنین فنا را نیز مراتب تعیین فرموده اند ، چون جزئی و کلی (۲۱۹) و باز دفعی و تدریجی از هر یکی . اما فنای جزئی دفعی آن است که تعین و تشخص صاحب تجلی به یک بار ، محو شود ، بلا مکث و تدریجی آن که یک یک از تعینات محو می شود تا آن که اعضای تشخص ، تمام فانی گردد و فنای (۲۲۰) کلی دفعی آن که جمیع تعینات از سفلیات و علویات و ملکیات و ملکوتیات و جبروتیات ، «دفعتا واحده » ، (۲۲۱) در نور ذات ، مضمحل شود و تدریجی ظاهر بود و بقا چون در مقابل فناست ، او نیز بدین اقسام ، منقسم بود و بر عقول صافیه وافیه ، تصور آن آسان بود و جمله این مراتب ، چون به ترتیب و تفصیل در (۲۲۲) نوریه حضرت نوربخش نباشد ; و لیک آنچه ضرورت (۲۲۴) بود ، ثبت نمودیم تا طالبان را انتباهی و راغبان را دلیل راهی باشد . و بر واصلان مخفی نیست که آنچه دلالت می کند بر آن که این حدیث حضرت رسالت علیه السلام مخبر است از مرتبه تجلی ذاتی ، ذکر ملک مقرب است ; زیرا که حضرت جبرئیل را مظهر عقل و علم دانسته اند و جز در خلوت فناء فی الله ، او را راه است و هر که کامل است ، از این معنی آگاه است .

نظم

ورای عالم علوی مقامی است

که آن جا نام علیین نباشد

اگر مطلق شوی مطلق ببینی

مقید جز مقید بین نباشد

وگر فانی شوی در نور ذاتش

تو را پروای آن و این نباشد

نیاید ذات او هرگز به دیدار

چو آید ، عاشق مسکین نباشد

تجلی محو گرداند بشر را

چو (۲۲۵) خور تابان شود ، پروین نباشد

بدین کلام مبارک ، ترغیب می فرماید زائران سریر احسان و سایران سبیل (۲۲۷) ایمان را به تحصیل منصبی که منهج نجاح است از شر عقبات اعتبارات و ضر بلیات تقییدات و مثمر فلاح است از ظلمت حجب کثرات و کدورت نصب تعینات و محصل عنایت بی نهایت یزدانی و موصل به قرب رحمت حضرت صمدانی است و بر ضمایر صافیه و سرایر طاهره طالبان طریق عیان و شاربان رحیق ایقان ، پوشیده نیست که وصول بدین مقام رفیع و نزول در این منزل منیع ، میسر نگردد ، مگر بعد از اعتلا بر مدارج مقامات ارباب قلوب و ارتقا بر معارج اطوار سبعه قالبی و نفسی و قلبی و سری و روحی و خفی و غیب الغیوب . و درجات هر مرقاتی کثیر و از عبور بر آن ، سالکان را ناگزیر است .

نظم

رنج بردم روز و شب ، عمری (۲۲۸) دراز

تا به صد زاری دری کردند باز

تو بدین زودی بدین در چون رسی

وز (۲۲۹) نخستین پایه بر سر چون رسی

پس باید که بنده طالب مبتدی ، اولا جامه و بدن را از فضلات و انجاس ظاهر ، (۲۳۰) پاک سازد و آن گاه به آب انابه تلویث ذنوب و معصیت را از لباس نفس فرو شوید و سر اطاعت بر سجاده عبادت نهد و به تقلیل اکل و شرب ، اخلاط فاسده و مواد زایده را تحلیل دهد و به ذکر و تلاوت و رعایت اوقات ، به جد مشغول باشد . (۲۳۱)

نظم

گر تو خواهی تا (۲۳۲) به قرب حی (۲۳۳) رسی

جز به توفیق ریاضت ، کی رسی؟

از زلال جهد پر گردان دعا

«لیس للانسان الا ما سعی » (۲۳۴)

و در این حال ، در عالم مثال ، صور ملایمه روی نماید و در این طور اول ، چون صفای تمام حاصل شود ، (۲۳۵) نور سبز (۲۳۶) که ثمره (۲۳۷) طاعت جوارح و اعضاست ، مشاهده گردد و بعد از این ، به تزکیه نفس از اخلاق ذمیمه و اوصاف قبیحه شیطانی و سبعی و بهیمی ، مبادرت نماید و او را مطمئن گرداند .

نظم

از شرور نفس ، گر یابی رها

در حریم وصل یابی قرب ها

گر رهی از دست دیو و دد ، دمی

یابی اندر کوی جانان ، محرمی

و به اسم دل ، او را در این آن موسوم گردانند (۲۳۸) و در این طور ثانی ، نور کبود که علامت اطمینان و تزکیه است ، در عالم مثال به ظهور آید و ظاهر است که ترقی سالک در طور نفس ، به طریق تنزل است ; چه ، نفس اماره که در شهر بدن ، داروغه شیطان است ، صفت ناریت بر او غالب است و چون از صفات ناری تنزل نماید و لوامه شود ، صفت هوائیت بر او (۲۳۹) غالب شود (۲۴۰) و چون از صفات هوایی تنزل نماید و ملهمه شود ، صفت مائیت بر او غالب گردد و چون از صفات مائی تنزل نماید و مطمئنه شود ، صفت ترابیت بر او غالب شود و این هنگام ، تمکین یابد و به صفت وقار و تواضع و تذلل و خضوع ، موصوف گردد و شایسته اسم انسان (۲۴۱) شود (۲۴۲) و بالجمله ، از صفت علوی به صفت سفلی هبوط کرده بود .

نظم

در این راهی که زاد او توقی است

تنزل اندر او عین ترقی است

و بعد از این ، به تصفیه قلب به اخلاق حمیده و خلال (۲۴۳) پسندیده کوشش نماید و از امراض نفاق و شقاق و سایر قبایح اخلاق ، دل را باز رهاند و به صحت صلاح و وفاق آورد .

نظم

موانع تا نگردانی ز خود دور

درون خانه دل نایدت نور

و در این طور (۲۴۴) ثالث ، نور سرخ که نور دل (۲۴۵) است ، به غایت صفا در عالم مثال ، ظاهر شود و بعد از این (۲۴۶) به تخلیه سر از جهالت و یاد غیر هویت و خواطر صوریه و اعتقادات فاسده ، اشتغال نماید و باطن را به نور معرفت و علوم و حقایق ، منور و مزین گرداند .

نظم

تا که در دل ، یاد غیر دوست است (۲۴۷)

حاصل تو از حقیقت ، پوست است (۲۴۸)

و در این طور رابع ، در عالم مثال ، نور زرد مشاهده (۲۴۹) شود و بعد از این به تخلیه روح از دنائت همت به علو همت پردازد و از تقید به عالم سفلی به طیران در عالم علوی مایل سازد .

نظم

ای دل ، زغبار جسم اگر پاک شوی

تو روح مقدسی ، بر افلاک شوی

عرش است نشیمن تو شرمت ناید

کآیی و مقیم خطه خاک شوی؟! و در این طور خامس ، نور سفید در عالم مثال ، ظهور یابد و بعد از این ، سعی نماید تا شاهباز روح ، بال جلال همت بگشاید و تا نهایت بی نهایت ملک ملکوت ، طیران نماید و طور سادس که خفی است ، حال وی (۲۵۰) شود و جمیع انوار متلونه در رنگ سیاه ، مضمحل گردد و جمیع تعینات متکثره را در وحدت عالم جبروت ، داخل یابد و بعد از این ، طور هفتم – که غیب الغیوب است – ، حصول وی و وصول به وی چنان بود که چون طایر خفی سالک به اجنحه شوق و محبت در عالم جبروت سیران نماید تا به سرحد عالم لاهوت رسد ، بی شک فنا یابد و عنقا ، صفت اسمی بلا مسما گردد و از لباس مستعار تعینات ، به کلی (۲۵۱) عاری شود و (۲۵۲) پس از این ، خلعت بقاء بالله در پوشد و به صفات کمالیه حق ، خود را متصف (۲۵۳) بیند .

نظم

حل نگردد هرگز این مشکل تو را تا با خودی

چون ز خود فانی شوی ، این مشکلت حلوا شود

آب چون از ابر افتد ، قطره خوانندش همه

چون به بحر انداخت خود را ، نام او دریا شود

و این نهایت مراتب و اطوار است که هر کو بدین عزت فایز شد ، نزد ما جمیع کمل ، از ابرار است و «خدادانی » ، او را مسلم و مقرر (۲۵۴) و (۲۵۵) «خدابینی » ، او را میسر است و آن کو (۲۵۶) از این سعادت ، بی نصیب آمد در مذهب اهل دل از زمره عامیان عمیا صفت غافل است .

نظم

چنین نقل است از ارباب تحقیق

که آن کو باشد از اصحاب توفیق

کند یک رجعت از سجین فجار

رخ آرد سوی علیین ابرار

به توبه متصف گردد در آن دم

شود در اصطفی ز اولاد آدم

ز افعال نکوهیده شود پاک

چو ادریس نبی آید بر افلاک

چو یابد از صفات بد نجاتی

شود چون نوح (۲۵۷) از آن صاحب ثباتی

نماند (۲۵۸) قدرت جزویش بالکل

خلیل آسا شود صاحب توکل

ارادت با رضای حق شود ضم

رود چون موسی اندر باب اعظم

ز علم خویشتن یابد رهایی

چو عیسای نبی گردد سمایی

دهد یکباره هستی را به تاراج

درآید در پی احمد ، به معراج

رسد چون نقطه آخر به اول

در آن دم ، نه ملک گنجد نه مرسل

الحدیث الرابع

قال رسول الله صلی الله علیه و آله (۲۵۹) : «معرفه النفس راس العلوم » . (۲۶۰)

محرم بارگاه ملک خبیر ، صاحب سریر «و ما انت الا بشیر و نذیر» ، (۲۶۱) محزن اسرار حی لایزالی ، مبشر بشارت «کل تقی آلی » (۲۶۲) – علیه الصلاه و السلام – می فرماید که: «شناختن نفس خویش ، سر جمله علم هاست » ; (۲۶۳) زیرا که معرفت او مؤدی به تحصیل معرفت سرادقات جناب ربوبیت می گردد ، چنانچه کلام شریف امیرالمؤمنین و امام المتقین علی – کرم الله وجهه – که: «من عرف نفسه ، فقد عرف ربه » (۲۶۴) بیان این معنی می کند .

ای سعادتمند! بباید دانست که نفس را از روی لغت و اصطلاح ، احتمالات است . چنانچه او را بر خون اطلاق کنند و بر ورق سلم که آن را در دباغت جلود ، دخل است ، اطلاق کنند و بر نفوس اربعه که در کلام الله واقع است و آن اماره و لوامه و ملهمه و مطمئنه است ، اطلاق کنند و بر نفس نباتی و نفس ناطقه (۲۶۵) که آن را روح و عقل نیز خوانند ، (۲۶۶) اطلاق کنند و [بر] قوای شهوی و غضبی اطلاق کنند و بر ذات و جسد و عین شی ء اطلاق کنند . فاما اطلاق وی در کلام نبوی بر (۲۶۷) ذات ، به غایت مستحسن می نماید . چنانچه از فحوای آیه کریمه «تعلم ما فی نفسی و لا اعلم ما فی نفسک » (۲۶۸) که خبر است از مناجات حضرت عیسی علیه السلام مفهوم می گردد و آنچه در خبر آمده است که حضرت خداوندی – عز اسمه – وحی فرمود به داوود علیه السلام که: «بشناس نفس خود را و بشناس جناب کبریایی ما را» ، داوود (۲۶۹) گفت: الهی! چگونه شناسم نفس خود را و حضرت عزت تو را؟ وحی رسید که: «اعرف نفسک بالضعف والعجز والفناء ، و اعرفنی بالقوه و القدره والبقاء» ; (۲۷۰) یعنی بشناس نفس خود را موصوف به کمال ضعف و عجز و فنا و حضرت ما را موصوف به کمال قوت و قدرت و بقا هم مشعر بدین مقصود است و ارادت (۲۷۱) نفس ناطقه را نیز جهتی هست ، چنان که بیاید ، ان شاء الله تعالی!

و مراد از معرفت ، نه معرفت استدلالی است ; چه علم هر کس به ذات خود ، بدیهی است و اگر برین وجه موصل به معرفت ذات بودی ، دیگر امر به معرفت نشدی و نیز علم جزئی موصل نمی تواند بود ، و اگر آن چنان استدلال ، مراد بود (۲۷۲) که از ممکنات بر واجب می نمایند ، چون هر شخصی فردی است از افراد ممکن و استدلال به وجود فردی کافی بود ، ترجیح من غیر مرجح ، لازم آید ; بلکه مراد ، معرفت کشفی و شهودی است و بی شک ، این معرفت است که مؤدی به معرفت ذات می گردد و تحقیق این مسئله آن است که حکمت بالغه الهی – جل شانه – چون مقتضی اسما و صفات نامتناهی بود ، انشای مراتب کلیه و ایجاد مظاهر جزئیه غیر متناهیه نمود ، تا هر یکی از این مراتب و مظاهر ، مظهر اسمی از اسمای کلیه و جزئیه گردند و احکام و سلطنت آن اسم که مدبر و رب آن مرتبه است ، در آن مظهر به تمام و کمال ، ظهور یابد و موجودات ، هر یکی مظهر بعضی از اسمایند و مظهر جمیع اسمای الهیه و صفات کمالیه ، ذات انسان است که آخر مراتب تنزلات و نهایت ظهورات و علت غایی موجودات و اکمل و اتم مخلوقات وانموذج جمیع عوالم کلیه و مرآت تمامی مصنوعات الهیه است ، چنانچه در حدیث اول ، توضیح این معنی شده . (۲۷۳)

نظم

تو را از دو گیتی برآورده اند

به چندین میانجی بپرورده اند

نخستین فطرت ، پسین (۲۷۴) شمار

تویی ، خویشتن را به بازی مدار

(۲۷۵) پس انسان را معرفت تام به نفس خویش ، وقتی حاصل گردد که اطلاع بر جمیع صور و معانی یابد و این اطلاع ممکن نبود او را ، مگر به رجوع از کثرات امکانیه و تفرقه به صوب وحدت و جمع آن که مبدا است و این سیر شعوری و انقباضی و عروجی و رجوعی است و سیر مقید به جانب مطلق نیز گویند و در احادیث سابقه ، اشارتی (۲۷۶) بدین معانی شده و هرگاه این مراتب به توفیق الله تعالی ، (۲۷۷) کسی را دست داد ، (۲۷۸) بی اشتباه به حضرت مبدا – که وحدت حقیقی است – وصول یابد و او را کمال عرفت حقیقی که علم الیقین و عین الیقین و حق الیقین است ، حاصل شود و چون این معرفت ، سر جمله علوم است ، معرفت نفس که مؤدی بدین معرفت (۲۷۹) گردد ، بی شک راس العلوم بود .

نظم

ای مانده به جهل خویش ، بیرون زقیاس

وندر پی تقلید و خیال و (۲۸۰) وسواس

خواهی که خدای خویش را بشناسی

در خود بنگر یکی و خود را بشناس

ای سعادتمند! چون نزد جمیع کمل ، محقق است که انسان ، جامع جمیع کمالات و مجموعه جمله علویات و سفلیات است ، فلا جرم (۲۸۱) او را قابلیت وصول بود به همه چیزی از انوار و ظلمات ; زیرا چه نسبت حاصل است (۲۸۲) او را از جهت روح که او (۲۸۳) را «نفس قدسی » گویند به لطایف ملکوتی و از جهت بدن به کثایف ناسوتی . پس اگر سعادت ازلی و عنایت لم یزلی ، مساعد و موفق او شود ، بر قوت دادن این روح قدسی به غذا و شربت های او که آن ایمان و اسلام و طاعت و عبادت و تزکیه و ذکر و فکر و طهارت است و بر محافظت او از زهرهای مهلک که آن ، کفر و شرک خفی و معصیت و غفلت است ، زود باشد که آفتاب روح از مشرق فتوح او به شعاعات انوار ربانی و لمعات اسرار رحمانی سر برزند و استعداد اقتباس انوار تجلی سرادقات جلال و قابلیت استفاضه فیض اقداس از سبحات جمال ، مر او را حاصل کرده (۲۸۴) و بر مملکت بدن او ، انبیای انوار (۲۸۵) عکس نموده ، عمال و متصرفان حواس ظاهره او را از عمل ، عزل کنند و این انوار ، به جای ایشان نشینند که (۲۸۶) «فاولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات » (۲۸۷) و (۲۸۸) عین بصیرت او را به کحل «المؤمن ینظر بنورالله » (۲۸۹) روشن گردانند و حباله مثقله اهوای طبیعت را از پای همای همایون فال او که طایر ملکوت است ، بردارند تا در طلب مقر اصلی و مقام حقیقی ، در جو هوای (۲۹۰) فضای عوالم ، به جولان درآید و بر مدارج مراتب ، عروج نماید و بر ورق وجود هر ذره ای (۲۹۱) از مظاهر انوار تجلیات الهی ، سری از اسرار نامتناهی مطالعه فرماید و بر مصدوقه «و ان من شی ء الا یسبح بحمده » ، (۲۹۲) واقف گشته ، از هول کثرت موهومات ، رخت ادراک به موجب «ففروا الی الله » (۲۹۳) به مامن خلوت خانه وحدت کشد و بر آشیان «عز المحدث اذا قرن بالقدیم لم یبق له اثر» ، جای گیرد و شراب محبت در جام معرفت ، از دست ساقی «یحبهم و یحبونه » (۲۹۴) نوش کند و هستی موهوم و هرچه متعلق بدوست ، (۲۹۵) به جملگی فراموش کند . آن گاه بر حقیقت «کنت سمعه و بصره و لسانه و یده و رجله ، فبی یسمع ، و بی یبصر ، و بی ینطق ، و بی یبطش ، و بی یمشی » (۲۹۶) اطلاع تام یابد و رقم «هو الاول و الآخر والظاهر و الباطن » (۲۹۷) را محیط دایره ملک و ملکوت بیند و راس العلوم که از فحوای کلام نبی منعام علیه السلام (۲۹۸) مستنبط می گردد ، او را معلوم شود .

نظم

نیست کامل در جهان آن کس که دریا عین اوست

عین دریا هرکه شد ، می دان که مرد کامل است

ما همه دریا و دریا عین ما بوده ، ولیک

مایی ما در میان ما و دریا حایل (۲۹۹) است

چشم دریابین کسی دارد که غرق بحر شد

ورنه نقش موج بیند آن که او بر ساحل است

اما لفظ نفس را که در کلام نبوی – علیه الصلاه والسلام – واقع است ، اگر بر نفس ناطقه اطلاق شود ، معرفت او راس العلوم ، بدان سبب بود که او جوهری است ملکوتی که به ذات خود ، مدرک معارف و حقایق است در عالم باطن و به تحریک آلات و قوا ، مربی بدن (۳۰۰) انسانی است در عالم ظاهر . پس هرگاه اشعه ضیای این تحقیق بر آینه دل طالب (۳۰۱) سالک ، منعکس گردد ، بی شک ، او را از مرتبه غفلت به مقام انتباه کشد و به یقین بداند که آلتی که خدای را (۳۰۲ ( عزوجل بدو بتوان شناخت ، جز این نیست و مادام که این جوهر ، مشغول به تدبیر ظاهر است ، از ادراک قاصر است و هرگاه از آن اندک فراغ یافت ، به همان مقدار به درک معارف پرداخت . پس به توفیق الله تعالی ، در تجرید ، (۳۰۳) او از التفات به جانب تدبیر بدنی ، نه به یک بار که موجب هلاک بدن (۳۰۴) شود ; بلکه بر سبیل تدریج و ریاضت که عادت (۳۰۵) است ، سعی نماید و به تحریک او به طریق توجه به جانب ادراک معارف ، اشتغال فرماید و نفس او را بدین تدبیر ، قوتی چند که آن را ملکات فاضله نامند ، حاصل آید و در عوالم معنی ، کشف اسرار و درک انوار کند و جمله مقاماتی که بدان سابقا اشارتی شد ، (۳۰۶) دریابد و به مقصود اصلی و مطلوب حقیقی فایز گردد .

نظم

این سعادت هر که را دربرگرفت

خاک پایش را فلک بر سر گرفت

و در این معنی که بیان نمودیم ، مطابقه بین الکلامین ، ظاهر است و چون نفس ، مربی بدن است و رب ، مربی را گویند ، پس معرفت او عین معرفت رب خود بود ، چنانچه از کلام (۳۰۷) امیرالمؤمنین ، بعضی چنین (۳۰۸) استنباطی هم کرده اند .

ای سعادتمند! کلام واجب الاکرام حضرت هادی الانام ، تنبیهی است مر غافلان (۳۰۹) را و ترغیبی است مر طالبان را به شناختن آن چیزی که او را از مراتب خسیسه به مناصب نفیسه می رساند و از ذل (۳۱۰) مسامهت ادانی که حیوانات است ، بازمی رهاند و به عز مناسبت اعالی که ملائکه است ، واصل می گرداند و از جمله همگنان ، برتری و بر جمیع ، مهتری می دهد که (۳۱۱) : «هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون » . (۳۱۲)

پس بی شک ، هر کو به تحصیل این سعادت مبادرت نمود و در طلب این دولت ، تغافل و تکاسل نفرمود ، از زمره عارفان مقبل و واقفان کامل گشت و از ننگ خسایس جهل و غفلت رست و آن کو صفای دل را به صدای غفلت ، منجس ساخت و مرکب همت در پی اشرار عطلت تاخت ، سرمایه عز خویش را در قمارخانه خسران ، درباخت و خود را از ذروه کمال ، به حضیض نقصان انداخت .

نظم

معرفت حاصل کن ای جان پدر

تا بیابی از خدای خود ، خبر

هر که (۳۱۳) عارف شد خدای خویش را

یافت اسباب بقای خویش را

و آن که او را معرفت حاصل نشد

هیچ با مقصود خود ، واصل نشد

الحدیث الخامس

قال رسول الله صلی الله علیه و آله (۳۱۴) : «خصلتان لا شی ء افضل منهما ; الایمان بالله ، والنفع للمسلمین . و خصلتان لا شی ء اخبث منهما ; الشرک بالله و الاضرار للمسلمین » . (۳۱۵)

از خصلت ، تعبیر به صفت و سیرت و خوی و خلت کنند (۳۱۶) و فضل در لغت ، زیادتی است و به اصطلاح آنچه بیفزایند (۳۱۷) از کمالات بردین و مراد این جا از خصلتان مقدم ، صفتان کاملتان فی الحسن است و از ثانی ، صفتان کاملتان فی القبح و اخبث ، پلید را گویند و مراد از شی ء در هر دو مقام ، خصلت است .

بیان: سید و سرور اولاد آدم ، صاحب مسند «و علمک ما لم تکن تعلم » ، (۳۱۸) کاشف سر «لی مع الله » (۳۱۹) واقف علم «قل کل من عند الله » (۳۲۰) – علیه صلوات الله – می فرماید که: دو خصلت است که هیچ یک از خصال حمیده و صفات پسندیده ، افضل و احسن از آن دو خصلت نیست: یکی ایمان آوردن به خدای عزوجل ، که آن باور کردن است خدای را به وحدانیت و به گرویدن بدو ، و دیگری نفع رسانیدن به مسلمانان ; و دو خصلت است که هیچ یک از سیرت های ذمیمه و خوی های قبیحه ، انجس و اخبث از آن دو خصلت نیست: یکی شرک آوردن به خدای – عز وجل – که آن ، شریک ساختن است با خداوند ، غیری را در پرستش ، و دیگری ضرر رسانیدن به مسلمان ، صدق رسول الله .

ای سعادتمند! حضرت پیغمبر ما – علیه الصلاه والسلام – بدین کلام شریف ، اشارت فرموده است به افضل خصال رضیه و احسن اعمال مرضیه که آن ، ایمان و نیکی کردن با مسلمانان است . پس هر سعادتمندی که بدین دو صفت متصف گردد ، به یقین از برکات «وعد الله المؤمنین والمؤمنات جنات تجری من تحتها الانهار» (۳۲۱) با نصیب گردد و از ثمرات «ارحموا من فی الارض جمیعا ، یرحمکم من فی السماء» (۳۲۲) بهره یابد و همچنین اشارت (۳۲۳) فرموده به اخبث ضلال ردیه و انجس صفات خبیثه که آن شرک و بدی کردن با مسلمانان است . پس هر بی توفیقی که بدین دو سیرت ، میسر گردد ، بی شک به شقاوت ابدی گرفتار آید که (۳۲۴) «و من یشرک بالله فقد ضل ضلالا بعیدا» (۳۲۵) و به خسران سرمدی پایبند گردد که «لا یرحم الله من لا یرحم الناس » (۳۲۶) و بدان که فضیلت و خباثت جمله اقوال و افعال ، نظر با رضا و سخط حضرت ذی الجلال است .

نظم

نیک است هرچه هست ، رضایش قرین آن

زشت است آنچه شد ، سخط حق بدان قرین (۳۲۷)

و اکنون اشارتی کنیم به حقیقت ایمان و مسلم و نفع و ضر و شرک ، چنانچه اهل تحقیق ایراد کرده اند ، مستعینا بالله المستعان .

اما ایمان ، افعالی است ماخوذ از امن و امان و در لغت ، به معنی تصدیق آمده است ; یعنی باور داشتن و بگرویدن و آنچه در حدیث وارد است ، بدین معنی (۳۲۸) است و همزه ایمان ، چون همزه صیرورت بود ، معنی مؤمن بر این تقدیر ، امن گردیده بود از آن که کاذبش دانند (۳۲۹) و عباد را بدین معنی ، مؤمن گویند و چون همزه تعدیه بود ، (۳۳۰) مؤمن امن گرداننده بود غیر را و حضرت خداوند را بدین معنی مؤمن گویند و لفظ ایمان چون به لام متعدی بود ، (۳۳۱) متضمن معنی اذعان بود و چون به باء متعدی بود ، متضمن معنی اقرار و اعتراف بود ; اما «مسلم » یعنی مسلمان ، و مسلمان آن است که دین حضرت محمد – علیه الصلاه والسلام – را (۳۳۲) قبول کرده و اطاعت امر حق می کند و «مسلمین » ، جمع مسلم است ، یعنی مطیعین و ماضی وی که «اسلم » است ، در لغت به معنی اطاع و انقاد و خضع آمده است و در حدیث نبوی علیه السلام وارد است که مسلم ، آن است که برادران دینی او از شر زبان و دست او به سلامت باشند و گویند اسلام ، ماخوذ است از سلامت ، (۳۳۳) و مسلم بدان (۳۳۴) گویند که به واسطه انقیاد ، سلامت می یابند از قصد خون و مال ، چنانچه در احادیث بدین معنی ، اشارت (۳۳۵) واقع است و حضرت رسالت – علیه التحیه والسلام – از اسلام ، به عبادات خمسه مفروضه تعبیر فرمود که (۳۳۶) «الاسلام ان تشهد ان لا اله الا الله ، و ان محمدا رسول الله ، و تقیم الصلاه ، و تؤتی الزکاه ، و تصوم رمضان ، و تحج البیت ان استطعت الیه سبیلا» ; (۳۳۷) یعنی اسلام آن است که گواهی دهی که نیست هیچ خدایی سزاوار پرستش ، مگر الله تعالی و محمد ، فرستاده خدای است و نماز به پای داری و زکات مال بدهی و روزه رمضان بداری و حج بگزاری ، اگر توانایی داری . (۳۳۸) پس در عرف اهل شرع اسلام ، این عبادات خمسه بود که هر یکی از این ، رکنی است از ارکان دین و آن کس را که بدین عبادات ، قیام نماید ، مسلم گویند و بدان که حقیقت ایمان ، به موجب نص حدیث نبوی – علیه تحیه الرحمن – که: «الایمان ان تؤمن بالله و ملائکته ، و کتبه و رسله ، والیوم الآخر ، و بالقدر خیره و شره من الله تعالی » ، (۳۳۹) مبنی بر شش اصل است: اصل اول ، معرفت خدای عزوجل ; چه ، (۳۴۰) مقصود از ایجاد جمیع کائنات و خلق جمله موجودات ، ظهور و اظهار این اصل است که (۳۴۱) «فخلقت الخلق لاعرف » . (۳۴۲)

و بدان ای سعادتمند که این معرفت را نهایت نیست و (۳۴۳) راه متعطشان این بادیه را غایت ، نه ، (۳۴۴) و آنچه جمیع انس و جن و ملک از حقایق این اصل ، فهم کرده و دانسته و در عبارت آورده اند ، نسبت جمله با عظمت و جلالت معرفت آن حضرت ، نسبت قطره ای است با (۳۴۵) بحر بی کران و ذره ای با خورشید تابان «وما قدروا الله حق قدره » (۳۴۶) و «لا یحیطون به علما» . (۳۴۷)

پایه رفعت ادراکش از منازله حواس و مجادله قیاس ، متعالی است و ساحت عزت معرفتش از تردد افهام و تعرض اوهام ، خالی . نهایات عقول را در بدایات معرفت او جز تحیر و تلاشی دلیلی نه ، و بصیرت صاحب نظران را در اشعه انوار عظمت او ، جز تعامی و تعاشی ، سبیلی نه .

نظم

عقل و جان را گرد ذاتت راه نیست

وز صفاتت هیچ کس آگاه نیست

لیکن آن مقدار که خلق را به جهت صحت ایمان از دانستن آن چاره نیست ، آن است که آفریدگار عالم تنزه و تکرم ، حیی است که حیات جمیع کائنات ، رشحه ای از فیض رحمت اوست که «هو الحی لا اله الا هو» ; (۳۴۸) عالمی است که جمله معلومات ، نقطه ای از دایره علم اوست (۳۴۹) که: «و هو بکل شی ء علیم » ; (۳۵۰) مریدی است (۳۵۱) که مجموع مرادات ، رقمی از کتاب مشیت اوست که «یفعل الله ما یشاء» (۳۵۲) و «یحکم ما یرید» ; (۳۵۳) قادری است که جمیع مقدورات ، مقهور قبضه قدرت اوست که «و هو علی کل شی ء قدیر» ; (۳۵۴) سمیعی است که اختلاف لغات و اصناف خطرات ، پیش از بروز اصوات و ظهور ضمایر ، مسموع شنوایی (۳۵۵) اوست ; و بصیری که حرکت مورچه در تحت الثری ، منظور بینایی اوست که «و هوالسمیع البصیر» ; (۳۵۶) متکلمی که طوق امتثال اوامر و نواهی در گردن جمیع مخلوقات ، (۳۵۷) نتیجه سر گویایی (۳۵۸) اوست که «فاذا قضی امرا فانما یقول له کن فیکون » ، (۳۵۹) بل ازلا و ابدا ، ذات خداوند عزوجل موصوف است به صفات کبریا و کمال و معروف است به نعوت (۳۶۰) عظمت و جلال ، و منزه است از هرچه لایق (۳۶۱) نیست بدان (۳۶۲) جناب واجب الاکرام و الاجلال .

اصل دوم ، معرفت فرشته ها بدین نوع که جمیع فرشته ها مخلوق و بنده حق اند و لایزال در قید عبودیت و ربقه اطاعت اویند و از وصمت عصیان و زلت طغیان ، معصوم اند و از ذکورت و انوثت ، مبرایند و چون از عقول مجرده اند ، در ذوات ایشان ، ظلمات قوای طبیعی نبود و از لوث لذات نفسانی و شهوات جسمانی ، منزه و مطهرند و دوام شوق و ابتهاج به درجه قرب حضرت حق ، قوت ایشان است و بی امر و اراده حق (۳۶۳) سبحانه ، (۳۶۴) هیچ نگویند و نکنند که (۳۶۵) : «لا یسبقونه بالقول و هم بامره یعملون » . (۳۶۶)

اصل سیوم ، (۳۶۷) معرفت کتاب های منزل به انبیا – علیهم الصلاه والسلام – بدین نوع که جمیع کتاب ها کلام حق است و کلام او صفت اوست و صفات او همه قدیم اند و کلام او به حرف و صوت نیست ، در (۳۶۸) مصحف ها مکتوب ، و در دل ها محفوظ ، و به زبان ها مذکور است [و] کتابت و قرائت و حفظ آن ، مخلوق است . محفوظ و مکتوب و مقروء (۳۶۹) آن ، غیر مخلوق ، و هرچه در آنها مذکور است ، همه صدق و حق است و جمله منزل من عند الله است که «قل نزله روح القدس » . (۳۷۰)

اصل چهارم ، معرفت رسل بدین نوع که جمله (۳۷۱) ایشان مبعوث اند بالحق و مرسل اند ، من عند الله الی الخلق و در جمیع آنچه خبر داده اند ، صادق اند و بهترین خلق ، انبیایند و افضل ایشان ، رسل اند و افضل رسل ، اولوا العزم اند و آن پنج اند: نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد علیهم السلام و مهتر انبیا ، پیغمبر ماست ، محمد مصطفی – علیه الصلاه والسلام – و مراتب نبوت به وجود شریعت او ختم شد ، «ولکن رسول الله و خاتم النبیین » . (۳۷۲)

اصل پنجم ، معرفت حشر و نشر روز جزا بدین نوع که روزی خواهد بود که همه خلق را زنده سازند و به یک جای (۳۷۳) جمع آورند و از اعمال خیر و شر هر یک ، سؤال کنند و چنانچه از عدل آن حضرت سزد ، بعضی را مثاب و بعضی از معاقب گردانند ; «اما الذین آمنوا و عملوا الصالحات فلهم جنات الماوی نزلا بما کانوا [یعلمون] واما الذین فسقوا فماویهم النار» (۳۷۴) .

اصل ششم ، معرفت آن که هرچه می رود از نیکی و بدی ، همه به تقدیر و (۳۷۵) قضای حق (۳۷۶) است ، چنان که جمیع بلیات و مصیبات و نکبات ، آثار عدل اوست و اصناف سعادات و انواع مسرات (۳۷۷) و خیرات ، نتایج فضل اوست ، «ما شاء الله کان ، و ما لم یشا لم یکن » . (۳۷۸)

بدان ای سعادتمند که اصل همه طاعات و قاعده عامه عبادات و اساس جمله حسنات و مبادی (۳۷۹) کافه خیرات و شرط صحت جمیع اعمال شرعیه و موقوف علیه تمامی افعال فرعیه ، ایمان است که آن ، تصدیق به قلب است و این ، نعمتی است عظیم و موهبتی جسیم از حضرت ملک علیم و خداوند کریم – جل شانه و عظم سلطانه – که به بندگان خود ، عنایت فرموده تا بدین ، به تدریج کمالات کنند و به معونت این ، به سلالیم طاعات و معاریج عبادات ، ارتقا جویند و بر اوج مقامات عالیه ، عروج نمایند و به مقصد اقصا و مطلب اعلا ، ترقی فرمایند .

نظم

هست ایمان ، رحمت پروردگار

منتج قرب جوار کردگار

هست ایمان ، نور حی لایزال

نور ذات پاک رب (۳۸۰) ذوالجلال

نقد ایمان ، نور حی مبدع است

در دل هر مؤمنی ، آن مودع است

هر که دارد این ودیعت را نگاه

گردد (۳۸۱) او منظور انظار (۳۸۲) اله

و آن که هست او (۳۸۳) زین ودیعت ، بی نصیب

از خدا دور است و با شیطان ، قریب

و بدان که اجر مؤمنان عندالله ، بسیار است و در کلام الهی و حدیث حضرت رسالت پناهی ، جزای ایشان ، مواعید حسنه بی شمار و مصاحبه الحور است (۳۸۵) در دارالقرار و اعلای آن ، فوز است به لقای ملک جبار . پس از (۳۸۶) این جا محقق گردد که ایمان ، افضل خصال است و شرک که مفوت این سعادت و محبط این دولت است ، اخبث خلال است ، چنان که کلام ملک علام ، از آن (۳۸۷) خبر می دهد که (۳۸۸) : «فمن کان یرجو لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا و لا یشرک بعباده ربه احدا» . (۳۸۹)

نقل است که چون حضرت الله تعالی بر ابوالبشر آدم علیه السلام ببخشود ، آن گاه که در بهشت از ثمره آن شجره تناول کرده بود ، آدم علیه السلام به درگاه خداوند تعالی تضرع کرد و گفت: یا عالم السر والخفیات! چون تو می دانستی که خوردن من از ثمره این شجره ، به طمع خلود بود و مقصود از خلود ، آن بود که از حضرت تو دور نشوم و از عبادت تو محروم نباشم و از لقای تو بی نصیب نگردم ، پس چرا مرا بدان عتاب فرمودی؟ خطاب رب الارباب در رسید که: ای آدم! بدان سبب که تو خلود را از شجره دانستی نه از ما و در باطن خود ، شرک آوردی به حضرت ما و مشرکان ، مغضوب و مطرود درگاه مایند ، مگر آن کسان که توبه کنند (۳۹۰) و (۳۹۱) ما توبه ایشان در پذیریم که (۳۹۲) «فمن تاب من بعد ظلمه و اصلح فان الله یتوب علیه » . (۳۹۳)

ای سعادتمند! به اجماع علمای امت ، حقیقت ایمان ، تصدیق دل (۳۹۴) است ; و اما کمال ایمان که آن مانع است از عذاب نیرانی و وسیله بنده است به وصول درجات جنانی و فوز انبساط قرب حضرت ربانی ، منوط است به استحکام چهار رکن: اول ، تصدیق به دل ; دوم ، اقرار به زبان ، سیوم ، عمل به تن ; چهارم ، متابعت سنت نبوی علیه السلام . هرکه از این چهار رکن ، (۳۹۵) محروم است ، کافر مطلق است «وللکافرین عذاب الیم » ; (۳۹۶) و هرکه اقرار به زبان دارد و تصدیق به قلب (۳۹۷) ندارد ، منافق است و حال او از کافر ، بتر خواهد بود «ان المنافقین فی الدرک الاسفل من النار» ; (۳۹۸) و هرکه تصدیق به دل و اقرار به زبان دارد و به تن ، عمل نمی کند ، فاسق است ; به قدر تقصیر در بندگی در دوزخ ، عذاب کشد و اقل آن ، یک ساعت بود (۳۹۹) و اکثر آن ، هفت هزار سال و آخر ، به سبب نور ایمان ، نجات یابد ، چنانچه حدیث نبوی بدین ناطق است و هرکه تصدیق به جنان و اقرار به لسان و عمل به ارکان دارد و در عمل ، متابعت سنن نمی کند ، مبتدع است و «اهل البدع کلاب اهل النار» . (۴۰۰)

بدان – ای صدیق – که میان علما (۴۰۱) در تحقیق ایمان و اسلام و فرق میان ایشان ، (۴۰۲) اختلاف بسیار است ، چنانچه بعضی ایمان را عین اسلام دارند (۴۰۳) و جمعی ، اسلام را اعم دارند (۴۰۴) و بعضی ، ایمان را ترجیح نهند بر اسلام ، و جمعی برعکس ، و بعضی میان «ایمان به » و «ایمان له » فرق بیان کنند و جمعی ایمان و اسلام را اصل واحد دارند (۴۰۵) و ارکان را فروع و هریکی ، آیتی به (۴۰۶) استشهاد آورند و حدیثی مؤید قول خود ، ایراد کنند ; لیکن ارباب بصیرت و زائران کعبه حقیقت ، بدین عبارات مختلفه ، التفات ننمایند و این تردیدات را در نظر نیاورند ; زیرا چه به نور یقین دانسته اند که چون حاجیان ، مشیت لمعه نور نار مبارکه توحید ، از قداحه هدایت در مجمر دل مخصوصان عنایت ازلی زنند ، عبیر امانت «انا عرضنا الامانه » (۴۰۷) که از اسرار خطاب «ا لست بربکم » (۴۰۸) در سویدای مجمر دل ، مودع است ، به ظهور (۴۰۹) به لهب نار توحید ، فراسوختن آید و نسیم روایح آن عبیر ، از رهگذر حواس باطن ، به مشام سر جوارح و اعضا رسد و جمیع شهر بدن به تعشق عطر اسرار و معارف ، معطر شوند و جمله رعایای ظاهر و باطن شهر وجود ، متاثر گردند و از تیه بعد و وادی غفلت ، روی به بساط قرب و طاعت آورند . نام این طاعت که بر رعایای جوارح روانه شد ، اسلام آمد و حقیقت آن نار مبارکه که در مجمر دل ، افروخته گشت ، ایمان و مطالعه طلعت جمال آن نور نار عنایت و متاثر گشتن به بوی عبیر امانت احسان و تحقیق سر حکمت ظهور نور توحید و رایحه عبیر (۴۱۰) امانت ایقان . پس نور اسلام ، ثمره تجلی آثاری آمد و نور ایمان ، ثمره تجلی افعالی و نور احسان ، ثمره تجلی صفاتی و نور ایقان ، ثمره تجلی ذاتی .

نظم

اهل معنی ، واقف این اند و بس

غیر ایشان ، در نیابد (۴۱۱) هیچ کس

گفته اند: «من لم یذق لم یدر» زان

تا نیفتد در غلط ، مرد از گمان

هرکه خواهد کو بفهمد این سخن

دست گو در دامن این قوم زن

اما (۴۱۲) نفع رسانیدن ، به دو نوع بود: قولی و فعلی ، و اگرچه نزد بعضی فعل که اعم است در ضمن اخص که قول است ، متحقق می گردد ; و لیکن به حسب عرف ، تمییزی می بود میان این دو و ما به طریقی تعبیر کنیم که هر دو وجه ، ملحوظ تواند بود «والله الموفق الملهم للصواب » .

اما قولی چنان که به سیاط مواعظ و نصایح مراکب ضمایر و افهام مغفله ایشان را رام گرداند تا از حمل ادراک حقایق و قبول اوامر حضرت خالق ، ابا نکنند و به صیاقل ارشادات و هدایات ، زنگ ظلمات از مرایای قلوب ایشان بزداید تا بواطن ایشان ، قابل عکوس انوار فیض ربانی و مطلع شموس الهامات سبحانی گردد و به صوارم (۴۱۳) تعلیمات ، آداب شریعت و طریقت قطع فروع و اصول اهواء و بدع از اراضی نفوس ایشان بکند تا سباحت (۴۱۴) بحر عبادت ، به ارادت توانند کرد و در مصایب (۴۱۵) و مکارهی (۴۱۶) که بدیشان رسد ، به میاه (۴۱۷) نصیحت دنس حزن و ملامت از صفایح خواطر ایشان بشوید تا از سمت اعتدال ، انحراف نجویند و به ذکر مواعید و وعید ، ایشان را راجی و خایف گرداند تا بر ارتکاب معاصی ، جرئت نتوانند نمود و خیر مسلمین در هر مقامی که مظنه حصول فایده جهت ایشان بود ، بگوید و امثال اینها ، و حضرت نبوی علیه السلام (۴۱۸) بدین معانی اشارت می فرماید (۴۱۹) که: «من کان یؤمن بالله والیوم الآخر فلیقل خیرا او لیصمت » ; (۴۲۰) یعنی هر کسی که ایمان به خدای آورده و به روز قیامت ، باید که آنچه گوید ، خیر گوید و به خیر خواند ، والا خپ کند و هیچ نگوید تا به واسطه حصاید السنه خویش ، مستوجب قطعیت نار و فضیحت عار نگردد ; و اما فعلی چنان که در اصلاح (۴۲۱) ذات البین و صیانت جرم و حفظ اموال و نفوس امم و ضبط امانات و اجرای سیاسات شرعیه ، به هرچه مقدور شود ، اقدام نماید و در دفع شرور و رفع فسق و فجور ، بدانچه میسر باشد ، سعی کند و در انجام مهام مسلمین به قدر الوسع ، بذل (۴۲۲) جهد کند و به مقدار استطاعت ، صرف اموال در مصارف استحقاق نماید و این را شعب است ; چون خیرات مشهوره ، از بنای قنطره و رباط و زوایا و مساجد و تعمیر بقاع الخیر و اجرای انهار (۴۲۳) و حفر آبار و غیرها ; و چون تصدقات معروفه از اطعام جایع و اکسای عاری و امثالها ، و اگر تفصیل این جمله کرده آید ، به اسهاب (۴۲۴) منجر گردد و از ادای مقصود ، باز ماند و بدان که خیرالانام – علیه الصلاه والسلام – فرمود که: «خیر الناس من ینفع الناس (۴۲۵) و شر الناس من یضر الناس » . (۴۲۶) یعنی (۴۲۷) بهترین عالمیان نزد خداوند عزوجل آن کسی است که فایده رساند به بندگان خدای تعالی (۴۲۸) و بدترین آدمیان نزد خداوند – جل فی الاسلام » (۴۳۰) نیز مثبت همین معنی است و هم در خبر است که آن حضرت فرمود که: «خداوند – تبارک و تعالی – یاری بنده خود ، آن قدر می کند که بنده ، یاری برادر مؤمن خویش کند» و آیات و نه احادیث مشیر بدین معنی ، بسیار وارد است . پس از این جا واضح گردد که نفع رسانیدن به مسلمانان ، بهترین سیرت ها و افضل خصلت ها بود و ضر که خلاف این نفع مذکور است ، اخبث سیر و اخلاق و موصل به غضب حضرت خلاق بود .

نظم

مپسند به بندگان حق ، بد

تا بد به تو پیش باز ناید

بهر همه خلق ، خیر می خواه

تا خیر به تو رساند الله

اما شرک ، دو نوع بود: جلی – و آن قبل این معلوم شد – و خفی – و آن ریا و سمعه است – ، و ریا آن بود که امثال طاعات و عبادات و خیرات ، از کسی صادر می شود (۴۳۱) که نظر او بر آن بود که مردم ، آن اعمال از او ببینند و او را نیک دانند ، نه آن که اطاعت امر حق و یا طلب رضای حاکم مطلق و یا ترغیبا للخلق (۴۳۲) بالاعمال الصالحه ، باعث عزم او بر ابزار آن افعال شده بود (۴۳۳) و سمعه ، آن (۴۳۴) که خواهد که (۴۳۵) به مردم بشنواند به جهت حصول صیت و غیره ; و خفی به جهت آن گفته اند که در عبادت ، شریک نساخته ; بلکه در ارائت (۴۳۶) و اسماع ، شریک گردانیده غیر را ; و بالجمله ، مقصود کلی فاعل (۴۳۷) از این هر دو فعل ، تحصیل فواید دنیویه است و باعث آن ، حب دنیا که سر همه گناهان و نتیجه متابعت شیطان است ، چنانچه حضرت پیغمبر – علیه الصلاه والسلام – از آن خبر می دهد که (۴۳۸) : «حب الدنیا راس کل خطیئه » (۴۳۹)

[مصرع]

در خانه جای رخت بود یا مجال دوست؟

مروی است از صاحب مناقب ، علی بن ابی طالب – کرم الله وجهه – که فرمود که: «حق – جل و علا – روز قیامت ، خطاب فرماید به عابدان مرائی ، که شما آن کسانید که در دنیا طاعت ما را دام اغراض و وسیلت (۴۴۰) اعواض کردید (۴۴۱) و بدان سبب ، از خلق ، توقع سلام و ثنا می داشتید و حاجات شما بدان سبب قضا می شد . پس اجر عبادات خود را در دنیا گرفتید . امروز ، شما را هیچ نصیب نیست » . (۴۴۲)

و (۴۴۳) در خبر است که حضرت مصطفی – علیه الصلاه والسلام – فرمود که: پیوسته ، قول «لا اله الا الله » ، خشم خدای را از بندگان باز می دارد ، تا از غفلت و حرص دنیا و حب جاه ، کار ایشان به جایی رسد که از نقصان و زیان دین ، باک ندارند و همگی همت ایشان ، مصروف بر تنسیق امور دنیوی بود و تمامی فرح و سرور ایشان به سلامتی دنیا باشد . پس در آن حالت ، چون کلمه «لا اله الا الله » بر زبان رانند ، حضرت صمدیت – جل و علا – در جواب ایشان گوید: (۴۴۴) دروغ می گویید ; در ایمان ، صادق نیستند ; چه ، این قول از کسی درست آید که معبود به حق و محبوب و مقصود مطلق ، حضرت الله تعالی را داند و بس و (۴۴۵) در جمیع طاعات و عبادات ، وجهه توجه ، آن حضرت را گرداند و بس و ابتهاج و سرور او به دوام عنایات ربانی و تجدد الهامات سبحانی بود ، نه به حصول حطام دنیای (۴۴۶) خسیسه فانی ، و شوق او به درک وصول به قرب ملک باری و فوز به لقای حضرت صمدانی بود ، نه به طلب تمتعات دنیوی و مشتهیات نفسانی ، و مواظبت او بر (۴۴۷) طاعات و عبادات ، به جهت امتثال امر خالق بود ، نه بازی دادن خلایق و باعثه عزم او بر صرف اموال و بذل اوقات و احوال ، تحصیل رضای حضرت ذی الجلال بود ، نه طلب شهرت و ستایش و رعایت خلق که: «واعبدوا الله و لا تشرکوا به شیئا» . (۴۴۸)

نظم

غیر حق در دل مده راه ای صدیق

هان! مشو غافل که توفیقت رفیق

هرچه داری در ره حق کن نثار

کاهل حق را این بود دایم دثار

محو کن از خاطر خود غیره

«کل شی ء هالک الا وجهه » (۴۴۹)

ای سعادتمند! اهل حقیقت ، هر عمل (۴۵۰) صالحی را که خالصا لله نبود ، از قبیل شرک داشته اند ; چه شروع در عمل را ناچار است از تصور غایتی و غرضی ، و غایت و غرض جمیع عبادات و طاعات ، تحصیل رضای حق است – جل و علا – ; بل اطاعت امر و بس . پس هرگاه که (۴۵۱) ورای این ، غرضی دیگر از اغراض نفسانی باعث این امور گردد ، از حق ، اعراض کرده باشد (۴۵۲) و طالب امری دیگر گشته ، و این شرک است .

نظم

جان فروشان بارگاه عدم

خرقه پوشان خانقاه قدم

«ما عبدناک » ، اجتهاد همه

«ما عرفناک » ، اعتقاد همه

چنگ در حضرت خدای زده

هرچه جز اوست ، پشت پای زده

الحدیث السادس

قال رسول الله صلی الله علیه و آله (۴۵۳) : «اکمل المؤمنین ایمانا احسنهم خلقا» . (۴۵۴)

رافع الویه کمال ، جامع محامد خصال ، متخلق به اخلاق حضرت اله ، متادب به آداب مقربان درگاه – علیه الصلاه والسلام – می فرماید که: «کامل ترین مؤمنان در ایمان ، نیکوترین ایشان است در اخلاق » ، یعنی هر مؤمنی را که خلق و خوی او بهتر ، ایمان او کامل تر . پس هر که را اخلاق او قبیح [باشد]، ایمان (۴۵۵) او ناقص [باشد] . چنانچه مؤید این مقصود هم در اخبار وارد است که چون حضرت حق – عز اسمه – ایمان را بیافرید ، [ایمان] گفت: الهی! مرا قوی گردان . حضرت خداوند – جل و علا – او را به حسن خلق و سخا ، قوی گردانید ، و چون کفر را بیافرید ، [کفر] گفت: الهی! مرا قوی گردان . حضرت الله – تبارک و تعالی – او را به خلق بد و بخل ، قوی گردانید . (۴۵۶) پس بی شک ، کمال هر یک ، با کمال مقوی ، و نقص هر یک با نقص مقوی ، مقارن بود . ای سعادتمند! توضیح مضمون این خطاب مستطاب واجب الاقتدا ، منوط است بر تحقیق (۴۵۷) خلق و مد اخلاق ، و چون خلق از خواص نفس است ، بیان وی به تقدیم ذکر ، اولی بود . پس بباید دانست که در کتاب اخلاق ، مبین شده است که انسان را سه قوت (۴۵۸) است که مبادی افعال و آثار به مشارکت رای و رؤیت و تمیز و ارادت می شوند: یکی ، (۴۵۹) قوت (۴۶۰) ادراک معقولات و تمیز میان مصالح و مفاسد افعال که آن را قوه نطق خوانند ; دوم ، قوت (۴۶۱) شهوی که مبدا جذب منافع و طلب ملاذ (۴۶۲) از مآکل و مشارب و مناکح و غیر آن شود ; (۴۶۳) سیوم ، (۴۶۴) قوه غضبی که مبدا دفع مضار و اقدام بر اهوال (۴۶۵) و اشواق و شوق تسلط و ترفع شود .

و این دو قوت (۴۶۶) اخیر ، انسان را به مشارکت حیوانات دیگر است ، و قوت (۴۶۷) اول به انفراد ، و هر یکی را از این قوا ، مظهری است در اعضا که به مثابت آلات اند (۴۶۸) مر (۴۶۹) آن را . اما قوت (۴۷۰) ناطقه را دماغ ، که محل فکر و رؤیت ، آن است ; و اما قوت (۴۷۱) شهوی را جگر ، که آلت تغذیه و توزیع به دل ما به تحلل بر اعضا ، آن است . و اما قوت غضبی را دل ، که معدن حرارت غریزی و منبع حیات ، آن است . (۴۷۲)

و از این سه قوت (۴۷۳) بر (۴۷۴) سه نفس ، تعبیر کنند: اول را «نفس ملکی » خوانند و دوم را «نفس بهیمی » و سیوم را «نفس سبعی » و این دو نفس اخیر ، به حقیقت مندرج اند در تحت نفس ناطقه ; (۴۷۵) زیرا که او را دو قوه است: یکی ، تحریک به آلات ، و آن متشعب بدین دو شعبه است ، و دوم ، (۴۷۶) ادراک به ذات ، و آن نیز متشعب به دو شعبه شود . چنانچه توجه او ، چون به معرفت حقایق موجودات و احاطت (۴۷۷) به اصناف معقولات بود ، بدین اعتبارش ، «عقل نظری » خوانند (۴۷۸) و چون توجه او به تصرف در موضوعات و تمیز میان مصالح اعمال و مفاسد افعال و استنباط صناعات از جهت تنظیم امور معاش باشد ، بدین اعتبارش ، «عقل عملی » خوانند و از این جهت است که علم حکمت را منقسم به حکمت نظری و عملی کرده اند و بعضی هم بر آن (۴۷۹) رفته اند که هر یک از این دو عقل ، قوه ای است به راسها ، همچون شهوی و غضبی . پس قوا را چهار اعتبار کرده اند و هر یک از اجناس فضایل اربعه را که – ان شاء الله تعالی – به قوتی مخصوص گردانیده اند و در این مسائل ، شبهه ای چند هست . (۴۸۱) یکی آن که نفس بهیمی و سبعی ، اگر اقسام نفس ملکی اند ، پس قسم نفس حیوانی که قسیم نفس ملکی است ، نتوانند بودن و این تقسیم واقع است و نیز قسم را بدون مقسم یافت شدن ، محال است .

و اگر اقسام نفس حیوانی اند ، شعب نفس ناطقه داشتن ، نه نیکو بود ; و دیگر (۴۸۲) مظهر قوه (۴۸۳) شهوی ، جگر را تعیین کرده اند که محل روح نفسانی است و قوه شهوی یا قسم روح حیوانی است که مظهر او ، دل است و یا قسم نفس ناطقه که مظهر او دماغ است . (۴۸۴) دیگر آن که ارواح را حکما (۴۸۵) مادی داشته اند . پس نفس اگر عین روح است ، مجرد چگونه تواند (۴۸۶) بود؟ و اگر غیر اوست ، یک نفس است یا نفوس مختلفه؟ اگر یک نفس است ، به مظاهر مختلفه ، چگونه تعلق گیرد؟ و اگر نفوس مختلفه است ، چرا برهان جز (۴۸۷) بر تجرد یکی نگفته اند؟ (۴۸۸) و بعضی را چرا ادراک معارف هست و بعضی را نیست و حل جمله نزد اهل تحقیق آن است که ارواح ، مادی اند و از بخار دم حاصل آمده ، جوهری اند لطیف ، مناسب طبع هوا ، چنانچه در حین استنشاق هوا با هوا آمیزند و با چیزی (۴۸۹) از این هوا ، مزاج یافته و به اورده و شرایین و اعصاب درآیند و در بدن ، هرجا حرکت نمایند و عمل خود ، تمام کنند و به تحلیل روند به تدریج و به دل ما به تحلل پیدا (۴۹۰) آید و همین فعل کند و مبدا (۴۹۱) این جوهر لطیف ، از جگر است که در جگر پیدا شود ، اولا و به قدر نضجی یابد که قابل اسم روح شود ; اما چنان نبود که به مرتبه تحریک حیات رسد و این هنگام ، او را روح نفسانی می نامند .

و چون از این مرتبه گذشت و با دم از جگر به دل رسید و ثانیا آن جا نضجی نیکو یافت ، در او قوه تحریک حیات ظاهر می شود و این هنگام ، او را «روح حیوانی » می گویند .

و چون از دل به دماغ رفت و ثالثا آن جا نضج (۴۹۲) تمام یافت قوه ادراک در او پیدا می آید و این هنگام ، او را «روح انسانی » می خوانند و باطن این جوهر و صورت نوعیه او ، نفس ناطقه است که جوهری است مجرد ملکوتی و آن جوهر لطیف که روح انسانی اش می گویند ، به مناسبت این جوهر مجرد ، با عالم باطن ، ادراک معارف و حقایق در آن عالم می کند و به مناسبت جسمیت با عالم ظاهر ، تدبیر بدن به تحریک قوای او تمام می سازد . پس همچنانچه (۴۹۳) ارواح ، جمله یک بخار است که در هر مرتبه ای مناسب حال او اسمی اعطا (۴۹۴) کرده اند ، نفوس که بواطن این ارواح اند ، جمله یک قوه است که به مناسبت تعلق با هر مرتبه از مراتب این جوهر روح و امزجه او در هر محلی به امر الله تعالی ، اظهار خاصیتی چند می کند (۴۹۵) و به اسمی موسوم می گردد ; چنانچه در جگر ، روح نفسانی را مناسب مزاج و طبع او لطیفه قوه تحریک به سوی جذب نفع که آن را «شهوی » گویند و قوه تغذیه و تنمیه و جذب غذا و توزیع به دل ما به تحلل (۴۹۶) بر اعضا و امساک و هضم و دفع ، اظهار می کند و در دل ، روح حیوانی را مناسب مزاج و طبع او لطیفه قوه ادراک آلی که آلت آن یا (۴۹۷) حواس خمس ظاهر بود که آن ، سامعه و باصره و ذائقه و شامه و لامسه است (۴۹۸) یا حواس خمس باطن که آن ، حس مشترک (۴۹۹) و خیال و فکر و وهم و ذکر است و قوه تحریک به سوی دفع ضر که آن را غضبی گویند ، اظهار می کند و در دماغ روح انسانی را مناسب مزاج و طبع او لطیفه قوه ادراک معارف و تحریک آلات و بر وجه تدبیر بدن و غیره اظهار می کند: «ذلک تقدیر العزیز العلیم » . (۵۰۰)

و مثال این تحقیق آن است که در کتاب احکام نجومی مقرر شده که چون وضعی از اوضاع سماوی ، مقتضی سنوح حالی شد ، در وقتی از اوقات معینه ، حکم بر وقوع آن مناسب حال وقت و (۵۰۱) مکان نمایند . مثلا چون دلیل سرمای عظیم بینند ، (۵۰۲) در بلاد حاره در فصل تابستان ، حکم به نقصان حرارت هوا کند (۵۰۳) و در بلاد بارده در فصل زمستان ، حکم به سرما به افراط و توابع آن ; بلکه در این ، آن حکم کند (۵۰۴) بر وقوع سرمای سخت در بلادی سرد که آفتاب از سمت راس ایشان دور شده ، و حکم کند (۵۰۵) بر تقلیل حرارت در بلاد گرم که آفتاب به سمت راس ایشان رسیده یا قریب شده ، (۵۰۶) با وجود آن که دلیل یکی است در هر دو جای . فاما (۵۰۷) قوابل چون مختلف افتاده است ، و (۵۰۸) تاثیر فواعل به مناسبت قوابل ، ظهور می یابد ، اثر نیز مختلف گشته و در اجساد دائیه منطرفه ، (۵۰۹) آنچه حکما گفته اند که ذهبیت ، بالقوه است ، در غیر ذهب و در ذهب بالفعل این نکته مفهوم گردد ، چه نفس ذهبی اظهار کمال خویش در ذهب کرده و در باقی به واسطه مانعی متوقف است در ظهور ، و ابوعلی که قلب حقایق را مسلم نداشته ، در اجساد و عمل صنعت را با [این] وجود که کتابی در آن تصنیف کرده ، انکار نموده ، از این مسئله ، ذاهل (۵۱۰) بوده است . اکنون چون (۵۱۱) این مسائل به وضوح پیوست ، بباید دانست که خلق ، عبارت است از هیئتی (۵۱۲) راسخه در نفس که مبدا صدور افعال حسنه یا سیئه گردد ، به سهولت ، بی احتیاج تفکری و رؤیتی و این هیئت راسخه را «ملکه » گویند و آنچه از کیفیات نفسانی سریع الزوال بود ، «حال » نامند و عادت ، یکی بود از اسباب وجود این ملکه و آن چنان بود که (۵۱۳) در بدایت ، به رؤیت و فکر ، اختیار و به تکلف در آن شروع می نماید ، با (۵۱۵) ممارست و فرسودگی در آن ، با آن الفت گیرد و بعد از الف تمام به سهولت از او صادر می شود و از مزاولت افعال خیر ملکات فاضله که اخلاق حسنه است ، در نفس حاصل گردد و از مداومت افعال شر ، ملکات سیئه که اخلاق ذمیمه است ، پدید آید و اجناس فضایل که انواع اخلاق در تحت ایشان مندرج اند ، چهار است:

یکی (۵۱۶) عفت ، و آن از حرکت نفس بهیمی به اعتدال حاصل آید و از حرکت به اعتدال در این مقام ، مراد آن است که تاثیر چیزی در موضوعات خویش ، چنان بود که باید و چندان که باید ، بی افراط و تفریط و این گاهی صورت بندد که انقیاد نماید او مر نفس ملکی را تا غایتی که تصرفات او جمله به حسب رای نفس ملکی بود و در اتباع هوای خویش ، مخالفت او ننماید و علامت این ، آن است که اثر حریت در او ظاهر شود و از تقید هوای نفس و استخدام لذات ، فارغ ماند .

دوم شجاعت ، و آن از حرکت نفس سبعی (۵۱۷) به اعتدال حاصل آید و این نیز گاهی صورت بندد که او (۵۱۸) انقیاد نماید مر نفس ناطقه را تا غایتی که اقدام بر امور به حسب رای نفس ملکی کند و علامت آن ، آن است که در امور ، هولناک و (۵۱۹) مضطرب نشود و از حد ، تجاوز ننماید و تهیج بی وقت نکند .

سیوم (۵۲۰) حکمت ، و او (۵۲۱) از حرکت نفس ناطقه (۵۲۲) به اعتدال حاصل آید و علامت این شوق اوست به اکتساب معارف یقینی حقیقی ، نه گمانی و حکما تشبیه این سه نفس در انقیاد و عدم آن مر یکدیگر را به انسانی کرده اند که بر اسبی سوار بود و سبعی همراه گرفته ، به شکار می رود . اگر چنانچه سبع و مرکب ، متابعت سوار نمایند ، سوار علیق مرکب و قوت سبع و خویش ، حاصل سازد و بر مقصود خود ، ظفر یابد ، و اگر انسان متابعت ایشان نماید ، هر یک از ایشان که حاکم بود ، به تحصیل مطلوب خود از ماکول و مشروب ، مشغول شوند و آن دوی دیگر ، بی نصیب مانند .

چهارم عدالت ، و او از تمازج و تسالم و ترکیب این سه جنس مذکور ، حاصل آید و تمام و کمال این جمله ، بدو بود و در تحت این اجناس ، انواع فضایل و مکارم اخلاق ، بسیار است . اما آنچه مشهور است و (۵۲۳) نزد جمهور ، (۵۲۴) محصور است ، (۵۲۵) در تحت جنس عفت ، دوازده نوع است:

یکی (۵۲۶) حیا و آن عبارت است از انحصار نفس در وقت استشعار از ارتکاب قبیح به جهت احتراز از استحقاق مذمت .

دوم رفق و آن عبارت است از انقیاد نفس ، مر اموری را که حادث می شود از طریق تبرع و آن را «دماثت » نیز خوانند .

سیوم (۵۲۷) حسن هدی و آن عبارت است از آن که نفس را به تکمیل خویش به حلیت های ستوده ، رغبتی صادق حادث شود .

چهارم مسالمت و آن عبارت است از آن که نفس مجاملت نماید در وقت تنازع آرای مختلفه و احوال متباینه از سر قدرت و ملکه که اضطراب را بدان تطرق نبود .

پنجم دعت (۵۲۸) و آن عبارت است از آن که نفس ، ساکن باشد در وقت حرکت شهوت و مالک (۵۲۹) زمام خویش شود .

ششم صبر و آن عبارت است از آن که نفس ، مقاومت کند با هوا تا مطاوعت لذات قبیحه از او صادر نشود .

هفتم قناعت و آن عبارت است از آن که نفس ، آسان فراگیرد امور مآکل و مشارب و ملابس و غیر آن را و رضا دهد به آنچه سد خلل کند از هر جنس که اتفاق افتد .

هشتم وقار و آن عبارت است از آن که نفس در وقتی که منبعث باشد به سوی مطالب آرام گیرد تا از شتابزدگی ، مجاوزت حد از او صادر نشود ، به شرط آن که مطلوب ، فوت (۵۳۰) نکند .

نهم ورع و آن عبارت است از آن که نفس ، ملازمت نماید بر اعمال نیکو و افعال پسندیده و قصور و فتور را (۵۳۱) بدان راه ندهد .

دهم انتظام و آن عبارت است از آن که نفس را تقدیر و ترتیب امور بر وجه وجوب و حسب مصالح صیانت نمودن ، ملکه شود .

یازدهم حریت و آن عبارت است از آن که نفس ، متمکن شود از اکتساب مال از وجوه مکاسب جمیله و صرف آن در وجوه مصارف محموده و امتناع نماید از اکتساب از وجوه مکاسب ذمیمه .

دوازدهم سخا و آن عبارت است از آن که انفاق مال و دیگر معینات (۵۳۲) بر او سهل و آسان بود تا چنان که باید و چندان که باید (۵۳۳) به محل استحقاق می رساند .

و در تحت این نوع سخا ، هشت نوع دیگر از خلق هست: یکی (۵۳۴) کرم و آن ، عبارت است از آن که بر نفس سهل نماید . انفاق مال بسیار در اموری که نفع آن عام بود و قدرش بزرگ باشد بر وجهی که مصلحت ، اقتضا کند . دوم ایثار و آن ، عبارت است از آن که (۵۳۵) بر نفس آسان باشد از سر مایحتاج (۵۳۶) که به خاصه او تعلق داشته بود ، (۵۳۷) برخاستن و بذل کردن در وجه کسی که استحقاق آن ، (۵۳۸) او را ثابت بود . سیوم (۵۳۹) عفو و آن ، عبارت است از آن که بر نفس آسان بود ترک مجازات به بدی یا طلب مکافات به نیکی با حصول تمکن از آن و قدرت . چهارم مروت و آن ، عبارت است از آن که (۵۴۰) نفس را رغبتی صادق بود بر تجلی به زینت افادت و بذل ما لابد یا زیادت بر آن . پنجم نیل و آن ، عبارت است از آن که نفس ابتهاج نماید به ملازمت افعال پسندیده و مداومت سیرت ستوده . ششم مواسات و آن ، عبارت است از معاونت یاران و دوستان و مستحقان در معیشت و شرکت دادن ایشان را با خود در قوت و مال . هفتم سماحت و آن ، عبارت است از بذل کردن به دل خوشی بعضی از آن چیزهایی که واجب نبود بذل آن . هشتم مسامحت و آن ، عبارت است از ترک بعضی چیزهایی که واجب نبود ترک آن .

و در تحت جنس شجاعت ، یازده نوع است: یکی (۵۴۱) کبر نفس و آن ، عبارت است از آن که نفس ، به کرامت و هوان ، مبالات نکند و به بسیار و عدمش التفات ننماید یا قدرت بر احتمال امور ملایم و غیر آن . دوم نجدت و آن ، عبارت است از وثوق نفس به ثبات خویش تا (۵۴۲) در حالت خوف ، (۵۴۳) جزع بدو راه نیابد و حرکات نامنتظم از او صادر نشود . سیوم (۵۴۴) بلندی همت و آن ، عبارت است از آن که نفس را سعادت و شقاوت این جهانی معتبر نبود و بدان استبشار و ضجرت ننماید تا به حدی که از هول مرگ نیز باک نداشته بود . چهارم ثبات و آن ، عبارت است از آن که نفس را قوت مقاومت (۵۴۵) آلام و شداید ، مستقر شده باشد تا (۵۴۶) از عارض شدن امثال آن شکسته نشود . پنجم حلم و آن ، عبارت است از آن که نفس را طمئنینه ای حاصل شود که غضب ، زود تحریک او را نتواند کرد و اگر مکروهی بدو رسد ، در شغب (۵۴۷) نیاید . (۵۴۸) ششم سکون و آن ، عبارت است از آن که در خصومات یا تادب از شریعت لازم شود ، (۵۵۰) سبکساری ننماید و این را عدم طیش نیز گویند . هفتم شهامت و آن ، عبارت بود از حریص گشتن نفس بر اقتنای امور عظام ، جهت توقع ذکر جمیل . هشتم تحمل و آن ، عبارت است از آن که نفس ، آلات بدنی را فرسوده گرداند (۵۵۱) در استعمال از جهت اکتساب امور پسندیده . نهم تواضع و آن ، عبارت است از آن که خود را مزیتی (۵۵۲) نشمرد بر کسانی که در جاه از او نازل تر باشند . دهم حمیت و آن ، عبارت است از آن که در محافظت ملت یا (۵۵۳) حرمت از چیزهایی که حفظ از آن واجب نماید ، تهاون (۵۵۴) ننماید یازدهم رقت و آن ، عبارت است از آن که نفس از مشاهده تالم ابنای جنس ، متاثر شود ، بی اضطرابی (۵۵۵) که در افعال او (۵۵۶) حادث گردد .

و در تحت جنس حکمت ، هفت نوع است: یکی (۵۵۷) ذکاء و آن ، عبارت است از آن که از کثرت مزاولت مقدمات منتجه ، (۵۵۸) سرعت انتاج قضایا و سهولت استخراج نتایج ملکه شود بر مثال برقی که بدرخشد . دوم سرعت فهم و آن ، عبارت است از آن که نفس را محتاج نشود . سیوم (۵۶۱) صفای ذهن و آن ، عبارت است از آن که نفس را استعداد استخراج مطلوب ، بی اضطراب و تشویش که بر وی طاری گردد ، حاصل آید . چهارم سهولت تعلم و آن ، عبارت است از آن که نفس ، حدتی (۵۶۲) اکتساب کند در نظر تا بی ممانعت خواطر متفرقه ، به کلیت خویش ، توجه به مطلوب کند . پنجم حسن تعقل و آن ، عبارت است از آن که در بحث و استکشاف از هر حقیقتی ، حد و مقداری که باید ، نگاه دارد تا نه اهمال داخلی کرده باشد و نه اعتبار خارجی . ششم تحفظ و آن ، عبارت از آن است که صورت هایی را که عقل (۵۶۳) یا وهم به قوت (۵۶۴) تفکر یا تخیل ملخص و مستخلص گردانیده باشد ، نیک نگاه دارد و ضبط نماید . هفتم تذکر و آن ، عبارت است از آن که نفس را ملاحظت (۵۶۵) صور محفوظه به هر وقت که خواهد ، به آسانی دست دهد از جهت ملکه که اکتساب کرده بود .

و در تحت جنس عدالت ، دوازده نوع است: یکی (۵۶۶) صداقت و آن عبارت است (۵۶۷) از محبتی صادق که باعث شود بر اهتمام و ایثار رسانیدن هر چیزی که ممکن باشد به او . دوم الفت (۵۶۹) و آن ، عبارت است از آن که رای ها و اعتقادات گروهی در معاونت یکدیگر به جهت معیشت ، متفق شود . سیوم (۵۷۰) وفا و آن ، عبارت است از آن که از التزام طریق مواسات و معاونت تجاوز جایز نشمرد . چهارم شفقت و آن ، عبارت است از آن که چون از حال (۵۷۱) غیر ملایم که به کسی رسد ، مستشعر بود ، همت بر ازالت آن ، مقصور دارد . پنجم صلت رحم (۵۷۲) و آن ، عبارت است از آن که خویشان و پیوستگان را با خود در خیرات دنیا وی (۵۷۳) شرکت دهد . ششم مکافات ، و آن عبارت است از آن که در احسانی که به او کنند ، (۵۷۴) به مانند آن ، (۵۷۵) زیادت (۵۷۶) از آن مقابله کند و در اسائت ، به کم تر از آن .

هفتم حسن شرکت و آن ، عبارت است از آن که دادن و ستدن در معاملات ، بر وجه اعتدال کند ، چنان که (۵۷۷) موافق طبع دیگران اوفتد ، (۵۷۸) هشتم حسن قضا و آن ، عبارت است از آن که در ادای حقوق بر وجه مجازات از منت و ندامت ، خالی باشد . نهم تودد (۵۷۹) و آن ، عبارت است از آن که در حقوق (۵۸۰) طلب مودت اکفا و اهل فضل ، به خوش رویی و دیگر چیزها که مستدعی این معنی بود . دهم تسلیم و آن ، عبارت است از آن که رضا دهد به فعلی که تعلق به خداوند – سبحانه و تعالی – داشته باشد (۵۸۱) یا به کسانی که بر ایشان اعتراض جایز نبود و به خوش منشی و تازه رویی آن را تلقی نماید ، و اگرچه موافق طبع او نبود . یازدهم توکل و آن ، عبارت است از آن که در کارهایی که حوالت (۵۸۲) آن با قدرت و کفایت بشری نبود و رای و رؤیت خلق را مجال تصرفی در آن صورت نبندد ، زیادت و نقصان و تعجیل و تاخیر نطلبد و به خلاف آنچه باشد ، میل نکند . دوازدهم عبادت و آن ، عبارت از آن است که تعظیم و تبجیل خالق (۵۸۳) – جل و علا – و مقربان حضرت او چون (۵۸۴) ملائکه و انبیا و اکابر دین علیهم السلام و طاعت و متابعت ایشان و اوامر و نواهی صاحب شرع ، ملکه کنند (۵۸۶) و تقوا را که مکمل و متمم این معانی است ، شعار خود سازند و هر یک از این اجناس فضایل و انواع را دو طرف مذموم بود که چون از این حد وسط به یکی از آن دو طرف تجاوز نمایند که یکی طرف افراط است و دیگری طرف تفریط ، رذیلتی در نفس متمکن و خلق ناپسندیده حاصل شود و از این جاست که گفته اند:

نظم

توسط اذا ما شئت امرا فانه

کلا طرفی قصد الامور ذمیم

و ما طرفین اجناس اربعه را بیان کنیم تا هم مقیاسی بود در استعلام اطراف انواع و نیز از اطناب ممل (۵۸۷) محفوظ ماند .

اما عفت را طرف افراطش «شره » بود و آن ، ولوع بود بر لذات زیادت از مقدار واجب ، و طرف تفریطش خمود (۵۸۸) بود و آن ، سکون است از حرکت در طلب لذات ضروری که شرع و عقل در اقدام بر آن ، رخصت داده باشد ، از روی ایثار ، نه از راه نقصان خلقت .

و اما شجاعت را طرف افراطش تهور (۵۸۹) بود (۵۹۰) و آن ، اقدام بود بر آنچه اقدام کردن بر آن ، جمیل نبود و طرف تفریطش جبن بود و آن ، حذر کردن بود از چیزی که حذر از آن ، محمود نبود .

اما حکمت را طرف افراطش سفه بود و آن ، استعمال قوت (۵۹۱) فکری بود در آنچه واجب نبود یا زیادت (۵۹۲) بر مقدار واجب و بعضی آن را «گربزی » (۵۹۳) خوانند و طرف تفریطش بله بود و آن ، تعطیل این قوت (۵۹۴) بود از روی ارادت ، نه از خلقت .

اما عدالت را طرف افراطش ظلم بود و آن ، تحصیل وجوه معانی اش (۵۹۵) بود از وجوه ذمیمه و طرف تفریطش انظلام بود و آن ، تمکین دادن طالب اسباب معاش بود از غصب (۵۹۶) و نهب و انقیاد نمودن در فرا گرفتن آن ، بی استحقاق ; بلکه به طریق مذلت و سبب آن که وجوه توصل به اموال و اقوات و غیر آن ، بسیار است .

ای سعادتمند! حسن خلق که نزد اهل تحقیق ، ملکه تقرب است به حد اعتدال ، صفات شیمه انبیا و مرسلین و شکیمه سالکان راه یقین است . پس هر مؤمنی که آیینه (۵۹۷) ضمیر خود را از خبایث اخلاق ذمیمه مصفا گرداند و خلیفه روح را به خلل (۵۹۸) صفات حمیده محلا سازد که «و یدرءون بالحسنه السیئه » ، (۵۹۹) بی شک ، به معارف روحانی و کمالات انسانی فایض گشته ، از زمره سابقان و آن که سر خود را در لجن (۶۰۱) بحر خسایس نفسانی و حیاض رذایل اوصاف متغمس (۶۰۲) گرداند ، بی شبهه در سلک بهایم و سباع منخرط (۶۰۳) گشته ، از برکات حسنات ارباب عرفان و اصحاب تحقیق و ایقان ، بی نصیب ماند و در آبار هوان و دار خسران ، به سلاسل عقاب و خذلان ، مقید شود که (۶۰۴) «وقد خاب من دسیها» (۶۰۵) و مثبت این مقاصد هم در آثار وارد است که: «ان العبد لیبلغ بحسن خلقه عظیم درجات الآخره ، و شرف المنازل ، و انه لضعیف العباده » . (۶۰۶) یعنی به درستی که بنده ، به سبب خلق نیک ، در آخرت به درجه های بزرگ می رسد و در حضرت صمدیت ، منزل های شریف می یابد ، و اگرچه عبادت او اندک بود و جای دیگر فرموده (۶۰۷) که: «لا یدخل الجنه الجواظ و لا الجعظری » . (۶۰۸) یعنی به بهشت در نیاید بخیل و نه بد خلق (۶۰۹) درشت گوی .

نظم

خلق نیکو از عطای ایزدی است

هر که او (۶۱۰) را یافت ، فارغ از بدی است

هر که او را خوی نیک آمد شعار

از عنایت های حق یابد دثار

خلق بد آمد سزای خلق بد

خلق نیک از خلق خوش یابد مدد

هرکه خوی زشت دارد در سرشت

می نبیند در قیامت غیر زشت

و آن که حاصل شد و را خلق حسن

در جوار قرب حق ، یابد وطن

نقل است که در اقصای روم ، پادشاهی بود به غایت عادل و عاقل (۶۱۱) و او را وزیری بود در علوم ، کامل . روزی پادشاه به عزم تماشایی (۶۱۲) بر نشست و با وزیر در کوچه می گذشت . آواز (۶۱۳) شخصی را شنید که با یکی خشونت می کرد و سخت می گفت . پادشاه روی به وزیر کرد و گفت: (۶۱۴) عجب دانم اگر (۶۱۵) در دنیا ، هیچ چیز بدتر از خوی بد بود . وزیر گفت: همسایه بد و زن بد از آن ، بسیار (۶۱۶) بدترند . پادشاه ، این سخن را نپسندید و از او دلیل خواست . وزیر هر نوع سخن می راند و پادشاه ، دفع می کرد . در این اثنا ، فخاری پیش آمد و سبویی (۶۱۷) چند ، بار داشت و بر پادشاه ، سلام گفت . پادشاه گفت به وزیر که (۶۱۸) در این مسئله ، این (۶۱۹) فخار را حکم سازیم و هرچه او گوید ، قبول کنیم . وزیر گفت: پادشاه ، حاکم است . (۶۲۰) پادشاه از فخار این سؤال کرد . فخار گفت: بدتر است ; زیرا که از زن بد به (۶۲۲) طلاق و از همسایه بد به فراق ، خلاصی می توان یافتن و خوی بد ، همه جا همراه است .

وزیر با او برآشفت و استبعاد نمود و پادشاه را از (۶۲۳) سخن او خوش آمد . پس گفت: چه حاجت داری؟ بطلب تا روا کنم . (۶۲۴) گفت: التماسی دارم که بدان ، هیچ از پادشاه ، کم نشود و مرا هم فایده بود . پادشاه گفت: آن چیست؟ بخواه تا روا کنم . گفت: می خواهم که حکم فرمایی تا در مهرجان (۶۲۵) که روز جشن است و وقت بیلاک کشیدن خلق نزد پادشاه ، هرکه جره ای از عمل من با آن تحف نیاورده باشد ، پیشکش او قبول نباشد . بر این موجب ، حکم شد . (۶۲۶) چون محل جشن نزدیک شد ، هر کس (۶۲۷) می فرستاد و جره ای می خرید ، به هرچه او بها می کرد . وزیر غلامی بفرستاد که تا جره ای خرد . (۶۲۸) فخار ، زیاد (۶۲۹) بها کرد . غضب نمود و نزد وزیر رفت . وزیر در خشم شد و سفاهت بسیار کرد و گفت: نمی خرم .

لحظه ای شد . دانست که اگر جره ای همراه نبود ، (۶۳۰) البته بیلاک قبول نخواهد بود و هرکه را بیلاک قبول نشد ، معزول گردد . باز کس فرستاد و تهدیدات نمود . فخار سوگند خورد (۶۳۱) که تا وزیر نیاید و هر بها که من گویم ، ندهد ، جره ای (۶۳۲) ندهم . چون حال با وزیر گفتند ، چاره نداشت . (۶۳۳) برخاست و به غضب تمام ، به دکان (۶۳۴) آمد و به هر بها که می خواست تا بخرد ، فخار زیاد (۶۳۵) از آن بها می کرد و وزیر ، غضب می نمود تا حال (۶۳۶) به جایی رسید که فخار ، سوگند خورد که تا وزیر او را بر دوش خود سوار نسازد و به (۶۳۷) نزد پادشاه نبرد ، جره ای بدو ندهد و چون وزیر دانست که فایده (۶۳۸) نیست ، قبول کرد و صباح ، او را بر دوش گرفت و جره (۶۳۹) به دست و (۶۴۰) نزد پادشاه رفت . (۶۴۱) چون به نزد (۶۴۲) تخت رسیدند ، (۶۴۳) فخار فریاد برآورد و گفت: پادشاها! آنچه من گفتم و وزیر ، قبول نکرد ، برهانش اینک بنمودم . اگر وزیر ، خوی بد پیش نمی آورد و در معامله ، همچو (۶۴۴) دیگر مردم ، (۶۴۵) عمل می کرد ، مرکب همچو (۶۴۶) من ذلیلی نمی شد . پادشاه را خوش آمد و او را به وزارت نصب (۶۴۷) کرد (۶۴۸) و وزیر اول را عزل (۶۴۹) فرمود و گویند (۶۵۰) او (۶۵۱) حکیمی بود از حکمای زمان .

نظم

ای دل ، همه دم به خلق ، خوش خو می باش

بگذار دویی ، یک دل و یک رو می باش

ترکیب تو هر جزو ز جزوی دگر است

چون از همه ای ، با همه نیکو می باش (۶۵۲)

ای سعادتمند! صحت روح به حسن خلق است که آن ، مایه فتوح و سایه فیض حضرت سبوح است و کمال این صحت ، حد اعتدال است و چون از آن درگذشت ، به مرض تمایل به احد (۶۵۳) الجانبین که افراط و تفریط است ، مبتلا گشت و خلق در این مرض ، سه قسم اند: یکی (۶۵۴) قسم ، آنهایند که غلیان (۶۵۵) مواد فاسدش رذایل (۶۵۶) و طغیان (۶۵۷) اخلاط سیئه خصایل ، (۶۵۸) غشیان غفلت و غثیان جهالت را به نوعی بر ایشان مستولی ساخته که از شعور بر قصور مزاج و عبور بر طریق علاج ، بی نصیب شده اند و از شراب شوق ادراک معانی و غذای ذوق وصول به مراتب انسانی ، بازمانده و به ستر هلاک استعدام (۶۵۹) معرفت افتاده و سر «بلی من کسب سیئه و احاطت به خطیئته ، فاولئک اصحاب النار هم فیها خالدون » (۶۶۰) از گریبان احوال ایشان ، سر برآورده .

قسم دوم ، آنهایند که قوه استشعار بر سوی مزاج و استفسار بر طریق علاج در بواطن ایشان پدید آمده و از استیلای چند (۶۶۱) مرض بر ملک ملک روح محفوظ و از تشرب اشربه و تناول اغذیه آن ، (۶۶۲) فی الجمله (۶۶۳) محظوظ باشند ، اما غیوم هوای جذب انتفاع (۶۶۴) و شوق (۶۶۵) تسلط ارتفاع در فضای قلوب ایشان ، حرارت میل ازاله آن مرض را از طبیعت ایشان ، باز دارد و وابل مضمون (۶۶۶) «خلطوا عملا صالحا وآخر سیئا» (۶۶۷) بر اراضی سنوح اعمال ایشان بارد و در بستان سرای مال ایشان ، شقایق «عسی الله ان یتوب علیهم » (۶۶۸) بشکفاند .

قسم سیوم (۶۶۹) آنهایند که (۶۷۰) به مدد تاییدات الهی و توفیقات نامتناهی ، دماغ جانشان از استنشاق نسایم شمایم عطربیز ازهار شجره «حسنوا اخلاقکم » (۶۷۱) معطر شده و دیده جنانشان (۶۷۲) از استقبال ریاح کحل آمیز وادی مقدس «ادفع بالتی هی احسن منور گشته و در حین اظلاع بر وجود سموم اخلاط خلال (۶۷۴) ردیه به استعمال تریاق استبدال ، مبادرت نمایند و بر وفق رفق شربت تبدیل هر یک به ضد آن چشانند و به ارادت عقلی ، از آن تجنب فرمایند و خود را از زمره «اولئک علی هدی من ربهم و اولئک هم المفلحون » (۶۷۵) گردانند و علامت صحت روح آن است که به آداب شرع ، مؤدب گردند و جمیع امور و اعمال ایشان ، به موجب رضا و فرمان حضرت منان – عز اسمه – باشد (۶۷۶) و از این جاست که چون از عایشه – رضی الله عنها – (۶۷۷) از خلق حضرت محمد – علیه الصلاه – (۶۷۸) سؤال کردند ، فرمود که: (۶۷۹) «کان خلقه القرآن » ; (۶۸۰) یعنی هرچه حضرت حق – جل و علا – در کلام مجید به آن (۶۸۱) امر فرموده است ، آن را خوی و عادت گردانیده بود ، چنان که از آن ، نمی شکیفتی و هرچه در قرآن کریم از آن نهی فرموده ، چنان از آن بیگانه گشته بود که نام او نخواستی شنیدن و از این جهت بود که حضرت الله تعالی ، به هیچ چیزی از نعمت های خویش بر حضرت پیغمبر علیه السلام چنان منت ننهاد که به خلق نیکو چنان (۶۸۲) فرمود: «و انک لعلی خلق عظیم » . (۶۸۳)

رباعی

ای دوست ، گرت رضای دلبر باید

آن باید کرد و گفت کو فرماید

گر گوید خون گری ، مگو از چه سبب

ور گوید جان بده ، مگو کی باید

الحدیث السابع

قال رسول الله صلی الله علیه و آله (۶۸۴) : «اتق الله حیث ما کنت ، واتبع السیئه الحسنه تمحها ، و خالق الناس بخلق حسن » . (۶۸۵)

مطلع انوار نبوت ، منبع آثار فتوت ، زایر کعبه مراد ، سایر سبیل رشاد – علیه الصلاه والسلام – می فرماید که: «بپرهیز از مخالفت رضای خدای – تبارک و تعالی – در جمیع احوالی که تو را باشد» ; یعنی در سرا و ضرا ، در نهان و آشکارا ، و از پی هر معصیتی که از تو صادر گردد ، عبادتی و طاعتی فی الفور به جای آور تا محو گرداند آن را و با مردم به نیکوخویی گذران .

ای سعادتمند! حضرت رسالت – علیه الصلاه والسلام – (۶۸۶) امر می فرماید اهل عبادت را به سه عادت که اصل سعادت است: اول تقوا ، یعنی پرهیزکاری و تقوای ماخوذ از وقایت است که آن مبالغه صیانت است و در عرف اهل شرع ، تقوا حفظ نفس است که از هرچیزی که مضر است در آخرت و این را سه مرتبه است ، یکی صیانت خود (۶۸۷) است از خلود در عذاب ، به پرهیز از شرک جلی و این حال عامه مسلمین است . دوم ، اجتناب است از هرچه در آن حضرت گناه است از فعل و ترک (۶۸۸) و این حال (۶۸۹) علمای ربانیین است . سیوم (۶۹۰) تبراست در کل حال از هرچیزی که دل را از یاد حق ، مشغول می گرداند و این حال اهل یقین و مقربان درگاه رب العالمین است و تقوای حقیقی این است و تخصیص این امر به شرف تقدم در کلام رسول الله ، (۶۹۱) به واسطه تخصیص اوست به عز تکرم (۶۹۲) عند الله ، چنانچه آیه کریمه «ان اکرمکم عند الله اتقیکم » ، (۶۹۳) بدین معنی اشارت می فرماید و جمیع طاعات و عبادات ، متشعب از این اصل و تمامی مراتب کمالات ، مترتب برین فصل است ; (۶۹۴) زیرا که هر که دل از غیر حق بپردازد ، یقین که با خلاف (۶۹۵) رضای او در نسازد ، و هر که جز با دوست نپردازد ، (۶۹۶) بی شک با هرچه او فرماید ، بسازد و طوق امتثال اوامر و نواهی اش در گردن جان اندازد و در میدان تسلیم ، گوی اطاعتش به چوگان اخلاص بازد . پس اسب مراد در کوی سعادت «و ما علی الذین یتقون من حسابهم من شی ء» (۶۹۷) تازد و علم مقصود بر اوج فلک «ان الله یحب المتقین » (۶۹۸) افرازد و چون رفعت مرتبت و عزت این منزلت ، فزون از آن است که هر کسی را (۶۹۹) قدرت وصول بدین مقام و قوت ادراک حصول این مرام باشد . سایران این راه و زایران این درگاه ، در روی روزگار ، کمیاب و مخفی در تحت قباب اند و قصوای سعی طالبان لقا (۷۰۰) و سالکان طریق اتقا ، (۷۰۱) ارتقاست بر مدارج این دولت و استعلا بر اوج این سعادت .

نظم

آن است که بیافت (۷۰۲) دولتی یافت عظیم

و آن کس که نیافت ، درد نایافت بس است

دوم متعاقب هر معصیتی طاعتی (۷۰۳) کردن تا آن را محو گرداند و این امحا ، به دو وجه بود: یکی آن که چون از متابعت هر شهوتی و مشایعت (۷۰۴) هر معصیتی ظلمتی معنوی بر روی مرآت دل می نشیند ، چنانچه از اثر نفس بر روی آینه ، پس هرگاه طالب در را از آیینه (۷۰۶) دل او محو گرداند ، چنان که صیقل ، زنگ را ، و چون در ازاله آن تغافل ، و در تصقیل ، تکاسل نماید ، آثار ترادف ظلمات گناه و توارد کدورات عصیان حضرت اله بر روی آینه دل که محل جولان عکس انوار ربانی و منزل ورود افیاض حضرت صمدانی است ، متراکم گردد و به واسطه طول مدت در جرم آینه ، عوض نماید و به حدی رسد که قابلیت صلاح تصقیل از او منقطع شود و از قبول فیوض ، محروم ماند و به شقاوت ابدی و خسران سرمدی صاحب (۷۰۷) انجامد ، چنانچه مؤید این معانی هم در آثار ، وارد است که حضرت پیغمبر علیه السلام فرمود که: مؤمن ، هرگاه گناه کند ، نکته ای سیاه در دل او پدید می آید و هرگاه توبه و استغفار کند ، دل او از آن ظلمت ، پاک گردد و چون گناه زیاده کند ، آن سیاهی زیاده گردد (۷۰۸) تا آن که فروگیرد آینه دل او را و صلاح تصقیل در او نماند . (۷۰۹) پس فرمود که این است آن «ران » که حضرت منان در کلام مجید بدان اشارت فرمود که «کلا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون » . (۷۱۰)

آن که چون هر معصیتی را عقوبتی و هر (۷۱۲) طاعتی را مثوبتی عندالله ، مقرر و در نامه مآل او به خامه تقریر ، محرر (۷۱۳) است ، پس هرگاه بعد از وقوع گناه ، به طاعت الله (۷۱۴) مشغول شود ، از رش ثواب آن عبادت ، غش عقاب آن معصیت از صفحه صحیفه حال (۷۱۵) او شسته گردد که «ان الحسنات یذهبن السیئات » (۷۱۶) و شک نیست در این که از هر عضوی طاعتی که ماحی معصیت او گردد ، به ظهور تواند رسید ، چنان که دل را از خواطر کریهه و وساوس قبیحه ، منع نمایند و از صوب تفرقه به جانب جمع خوانند . و به یاد معبود ، مشغول گردانند و چشم را از دیدن ملاهی به ملاحظه آیات کلامی (۷۱۷) الهی و یا (۷۱۸) وجه ابوین و یا بحر آورند ; چه در اخبار وارد است که نظر در این سه چیز ، عبادت است و هم گفته اند که نظر به عبرت در مخلوقات ، و به شفقت در ضعیفان و زیردستان ، و به حرمت در علما و اتقیا ، و به تستیر (۷۱۹) در عیوب مسلمانان ، طاعت چشم است و گوش را از

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *