توضیحات
ارائهی فایل پاورپوینت کامل ماندند تا خرمشهر تنها نباشد (روایتی داستانی از حضور زنان غیور خرمشهر در روزهای مقاومت در کنار شهید جهان آرا) – تجربهای خاص و متمایز!
پاورپوینتی حرفهای و متفاوت:
فایل فایل پاورپوینت کامل ماندند تا خرمشهر تنها نباشد (روایتی داستانی از حضور زنان غیور خرمشهر در روزهای مقاومت در کنار شهید جهان آرا) شامل 47 اسلاید جذاب و کاملاً استاندارد است که برای چاپ یا ارائه در PowerPoint آماده شدهاند.
ویژگیهای برجسته فایل فایل پاورپوینت کامل ماندند تا خرمشهر تنها نباشد (روایتی داستانی از حضور زنان غیور خرمشهر در روزهای مقاومت در کنار شهید جهان آرا):
- طراحی خلاقانه و حرفهای: فایل فایل پاورپوینت کامل ماندند تا خرمشهر تنها نباشد (روایتی داستانی از حضور زنان غیور خرمشهر در روزهای مقاومت در کنار شهید جهان آرا) به شما این امکان را میدهد که مخاطبان خود را با یک طراحی خیرهکننده جذب کرده و پیام خود را به بهترین شکل انتقال دهید.
- سادگی در استفاده: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل ماندند تا خرمشهر تنها نباشد (روایتی داستانی از حضور زنان غیور خرمشهر در روزهای مقاومت در کنار شهید جهان آرا) به گونهای طراحی شدهاند که استفاده از آنها بسیار آسان باشد و نیاز به تنظیمات اضافی نداشته باشید.
- آماده برای ارائه: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل ماندند تا خرمشهر تنها نباشد (روایتی داستانی از حضور زنان غیور خرمشهر در روزهای مقاومت در کنار شهید جهان آرا) با کیفیت بالا و بدون نیاز به ویرایش، آماده استفاده هستند.
کیفیت تضمینشده با دقت بالا:
فایل فایل پاورپوینت کامل ماندند تا خرمشهر تنها نباشد (روایتی داستانی از حضور زنان غیور خرمشهر در روزهای مقاومت در کنار شهید جهان آرا) با رعایت بالاترین استانداردهای طراحی تولید شده است. بدون نقص یا بهمریختگی، تمامی اسلایدها آماده برای یک ارائه بینقص و حرفهای هستند.
نکته مهم:
هرگونه تفاوت احتمالی در توضیحات ممکن است به دلیل نسخههای غیررسمی باشد. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل ماندند تا خرمشهر تنها نباشد (روایتی داستانی از حضور زنان غیور خرمشهر در روزهای مقاومت در کنار شهید جهان آرا) با دقت و حرفهای تنظیم شده است.
همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل ماندند تا خرمشهر تنها نباشد (روایتی داستانی از حضور زنان غیور خرمشهر در روزهای مقاومت در کنار شهید جهان آرا) را دانلود کنید و ارائهای حرفهای و تأثیرگذار داشته باشید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل ماندند تا خرمشهر تنها نباشد (روایتی داستانی از حضور زنان غیور خرمشهر در روزهای مقاومت در کنار شهید جهان آرا) :
حسینی اصفهانی ها شلوغ است. مجروحی روی زمین ناله می کند؛ آب می خواهد. مادر می گوید: «به این جوان آب بدید.»
یکی می گوید: «مجروحی که خون ریزی دارد، نباید آب بخورد.»
مادر اشکش را پاک می کند و می گوید: «آخر هوا خیلی گرم است؛ تشنه شان می شود.»
– آب نیست. آن گوشه، بچه هایی هستند که از تانکر، آب خورده اند. تانکر قبلا مال گازوییل بوده، الان همه شان مسموم شده اند. فقط از دست دشمن برسرمان نمی بارد؛ این هم از به ظاهر دوست ها!»
– مادر، شما مراقب شان باش، من به بیمارستان سری می زنم.
خواهر این را می گوید و راه می افتد.
یکی از مجروحان می گوید: «بروید استادیوم؛ مقر تدارکات، آن جا شده. هم خواهرهای مکتب قرآن و سپاه آن جا هستند.»
دختر با عجله می رود. خواهر کوچکش را هم می برد. مادر با مجروحان تنها می ماند. مادر می ماند؛ بدون دخترهایش. غم دختر زیر خاک خوابیده، مثل ماری بر دلش چنبره می اندازد.
کسی با لباس سپاه مقابلش می ایستد. قیافه اش را تار می بیند. محمد جهان آرا است یا محمد نورانی؛ معلوم نیست. تاری چشم هایش نمی گذارد او را بشناسد؛ فقط می داند که آشنا است.
او می گوید: «مادر! گفتند سردرد گرفته اید؛ این قرص را بخورید. پل که امن شد، می برندتان دزفول.»
– کجا بروم؟ پسرهایم این جا هستند. خانه ام این جاست. چهل سال زندگی ام این جاست.
این ها را با خودش گفته است؛ ثانیه هایی است که لباس سبزپوش رفته است. روی زمین دراز می کشد.
– ای زمین حسینیه. من را هم به آغوش خودت ببر. امانت حضرت زهرا(س) را دادم؛ خیالم راحت است؛ بی بی جانم!
خاطرات گذشته پیش چشمانش جان می گیردند: کنار دیگ سمنو نشسته است. حرارت به صورتش می خورد و دلش از درد، داغ است. چشم ها و پلک هایش می سوزد و اشک جاری می شود. زیر لب می گوید: «یا فاطمه(س)، دستم به دامانت! خودت واسطه شو میان من و خدا که فرزندی که در شکم دارم، در راه تو تربیت کنم. از خدا برایم دختر بخواه. برای سه پسری که دارم شکر. نذر می کنم هر سال روز شهادت تو سمنو بپزم. این ها از من دختر می خواهند و من از تو.»
میهن بانو دست هایش را گرفت و گفت: «از پای دیگ پا شو؛ سمنو دم کشیده. باید کاسه کاسه کنیم و بدهیم در خان مردم.»
– چه قدر سنگین شده ام. این روزهای آخر حاملگی چه قدر دیر می گذره. بچه ام تکان نمی خوره. نکنه دخترم خفه شده باشه!»
صدایی او را از خاطرات شیرینش بیرون می آورد.
– مادر… مادر… چی شده؟ بیدار شو.
چشم ها را باز می کند. پسر بزرگش بالای سرش نشسته است. حسینیه همان طور شلوغ است و هوا سنگین. مجروحان ناله می کنند و صدای شان در انفجار و شلیک های پیاپی گم می شود.
مادر گفت: «ناصر جان، کجایی مادر؟»
ناصر اسلحه را از شانه اش پایین گذاشت و عرق های روی پیشانی اش را پاک کرد.
– بچه ها کجا هستن؟
– تو اخلاق آن ها را نمی دانی؟ کدام شان یک جا بند می شوند، آن هم توی این قیامت! شنیده ام جلوی مکتب قرآن دو نفر شهید شده اند. شاید رفته باشند آن جا. نمی دانم کی بهم قرص داد؛ سرم گیج است.
ناصر دست های مادر را در دست گرفت و بوسید.
– مادر، من با بچه ها می روم آن طرف شط. بهتره شما با بچه ها و آقا بروید دزفول؛ آن جا امن تره. بچه ها را هم به خدا بسپار؛ می مانند مواظب شهرشان می شوند.
مادر با ناله گفت: «با کی می ری؟ کجا می ری؟ بچه ها مهمه رفتن؛ ناصر، شهناز، حسین.»
ناصر بلند شد و گفت: «مهدی هم با ماست. اگر کسی سراغ گرفت، بگو.»
– کدوم مهدی؟
– مهدی آلبوغبیش. به بچه ها بگو. خداحافظ.
ناصر می ورد و باز ذهن مادر می رود سمت گذشته: صبح زود است. بچه ها کیف شان را برداشته اند که بروند مدرسه. شهناز دم گوش مادر می گوید: «مادر جان! ناصر صبحانه نخورده.»
ناصر با غیظ می گوید: «دروغ می گوید، لقمه ام را برداشته ام توی مدرسه بخورم.»
مادر با نگرانی به بچه هایش نگاه می کند.
– ناصر جان، مواظب خواهرتان باشید. نکنه بیفته توی آب!
– نه مادر. این مواظب ماست! تا توی بلم تکان می خوریم، ما را نگه می دارد و جیغ و داد راه می اندازد.
ظهر که از مدرسه تعطیل شدید، چهارتایی تان سوار بلم محمود قاسم بشوید. او مواظب تان است، بلمش سایه بان هم دارد. آقات حسابش را داده تا آخر مدرسه.
هوشنگ گفت: «بلمش کوچک است. از دست آبجی شهناز هم که نمی توانیم تکان بخوریم. ما خودمان می آییم. شهناز با او بیاید.»
– دختر من را تنها نگذاریدها! این سال هم تمام بشود، می رویم آن طرف شط که مدرسه تان بی دردسر باشد. سه ساله که بچه هایم توی آفتاب و بارون، با دردسر می رن مدرسه!
ناصر گفت: «اگر این دختر فسقلی را مواظب ما نمی گذاشتی، بی دردسر می رفتیم مدرسه.»
مادر، دخترش را بوسید و گفت: «دردسر نیست این! این دختر را از فاطم زهرا(س) گرفته ام.»
خیلی وقت بود که ناصر از حسینیه رفته بود اما مادر صدایش کرد: ناصر جان! صبر کن مادر. جلوی مکتب قرآن کدام دخترها شهید شده اند؟ مواظب دخترها باشید. نکنه غیرت نکنید و شهر دست عراقی بیفتد. ناموس تان را مواظب باشید، شهر را مواظب باشید. چه قرصی بود این!چه قدر گرمم شده! حسینی اصفهانی ها کوچک شده، نمی شود پایم را دراز کنم. نکند کسی جلو راهم را بگیرد. باید از کجا رد بشوم؟ می خواهم از این جا بروم. یا فاطم زهرا! این جا پر ازتیغ است، شیشه خرده است، خار است. با نوک پنجه هم نمی شود رد شد. یا زهرا کمک کن. آن طرف چه دشت صافی است. چه باد خنکی می آید. شط است. پل دارد. بلم هم دارد. خدایا چطور رد شوم؟
– مامان بیا، دستت را بده تا رد شی.
– مامان! گفتی جلوی مکتب قرآن توپ انداخته اند. تو کجا بودی؟ بیمارستان بودی؟ جهاد بودی؟ سپاه بودی؟ کجایی مادرم، شهنازم؟
– مامان، باید از این جا رد بشی. بیا.
– تو چطور رد شدی؟ از کجا رد شدی؟
– از جلوی مکتب قرآن رفتم.
– شهنازم! من را هم ببر. دستم را بگیر. چرا این قدر پشت سرت را نگاه می کنی؟
– چشم به راه ناصر و حسین هستم.
– صبر کنیم تا آن ها را هم رد کنی؟
– آن ها خودشان رد می شوند. این راه را ناصر و حسین هم می آیند!
مادر چشم هایش را باز می کند. «شیخ شریف» داخل حسینیه می شود. عده ای دور او جمع می شوند. کسی می گوید: «توی این شرایط چاره چیه؟ چه کار کنیم؟»
شیخ شریف جواب می دهد: «خواهرها را بفرستید بروند. شهر دیگر امن نیست. عراقی ها از گمرک هم رده شده اند. با هر وسیله ای شده خواهرها را بفرستید بروند.»
– توی بیمارستان چی؟ آن جا باید باشند!
شیخ شریف آرام می گوید: «عراقی ها چیزی سرشان نمی شود؛ صلاح نیست خواهری در شهر بماند.»
حسینیه پر شد از همهمه. ذهن مادر، میان گذشته و حال تاب خورد. خانه شان روضه خوانی امام حسین (ع) برپا کرده بودند. آقای سجادی بالای منبر بود. هر سال ده اول محرم خان حاجی شاه روضه خوانی بود. آن سال گفته بودند: «هرکس مراسم دارد، باید به شهربانی اطلاع بدهد.»
او گفته بود: «ما مراسم می گیریم اما خبر نمی دهیم.» مادر سینی چای را دست شهناز داد تا برای زن ها ببرد. سینی چای اتاق مردانه را هم دست ناصر داد. به او گفت: «تا روض آقا تمام شد، ماشین را بیاور دم در و آقا را به جای امنی برسان. ما که به شهربانی خبر نداده ایم، حتما تا حالا خودشان خبردار شده اند. یک وقت می ریزند توی خانه و دس
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.