توضیحات
تحولی در ارائهها با فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر غرب شناسی و اسلام شناسی تطبیقی۲!
اگر به دنبال یک روش ساده اما حرفهای برای ارائهی مطالب خود هستید، فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر غرب شناسی و اسلام شناسی تطبیقی۲ بهترین انتخاب شما خواهد بود. فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر غرب شناسی و اسلام شناسی تطبیقی۲ از پایه بر اساس اصول طراحی مدرن ساخته شده و تضمین میکند که اسلایدهای شما جذاب، منظم و آمادهی استفاده باشند.
فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر غرب شناسی و اسلام شناسی تطبیقی۲ شامل 120 اسلاید است که با ترکیب بصری زیبا و چیدمانی حرفهای، ارائهی شما را به سطحی بالاتر میبرد.
چرا باید از فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر غرب شناسی و اسلام شناسی تطبیقی۲ استفاده کنید؟
✔ طراحی حرفهای: هر اسلاید فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر غرب شناسی و اسلام شناسی تطبیقی۲ با دقت بالا تنظیم شده تا بیشترین تأثیر را روی مخاطبان بگذارد.
✔ صرفهجویی در زمان: نیازی نیست ساعتها وقت خود را برای طراحی پاورپوینت بگذارید، همه چیز آماده است.
✔ استفادهی آسان: بدون نیاز به ویرایشهای پیچیده، کافی است فایل را باز کنید و ارائه دهید.
✔ فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر غرب شناسی و اسلام شناسی تطبیقی۲ قابل استفاده در هر محیطی: چه در دانشگاه، چه در جلسات کاری، فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر غرب شناسی و اسلام شناسی تطبیقی۲ حرفهای نیاز شما را کاملاً برآورده خواهد کرد.
متمایز باشید!
دیگر نگران بهمریختگی یا طراحیهای غیرحرفهای نباشید. فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر غرب شناسی و اسلام شناسی تطبیقی۲ به شما این امکان را میدهد که بدون دغدغه روی محتوای خود تمرکز کنید و ارائهای تأثیرگذار داشته باشید.
همین حالا دریافت کنید و تجربهای متفاوت از ارائههای حرفهای را داشته باشید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر غرب شناسی و اسلام شناسی تطبیقی۲ :
مقدمه
از نظر مادیگرایان نقطه تکامل تاریخ بشر و پایان تاریخ، ظهور ابزار مادی است (تکنیک زدگی افراطی و حاکمیت قوانین مکانیک و الکترونیک بر تمامی شئون زندگی) اما از نظر اسلام محور تکامل ظهور انسان کامل و غیب عالم در عالم شهود است. در ادامه مولفه های فرهنگ منحط مدرنیته در حوزه های گوناگون را بررسی می کنیم.
در حوزه جهان بینی
الف.رئالیسم(Realism)؛ در واقع غیب ستیزی، قدسیت زدائی، سطحیگرایی و ظاهربینی و عدم قبول نظام غیب عالم است و به فرموده قرآن کریم: یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَهِ هُمْ غافِلُونَ(روم/ ). اما آنها این ظاهر بینی را واقع بینی نام نهاده اند.
ب. ایدئالیست(Idealism)؛ به این معنا که باطن هر چیز برای ما، ذهنیات خود ما است و در واقع حقیقت یک چیزT عبارت است از آنچه به ذهن ما میرسد یا به عبارت بهتر آنچه ذهن ما میسازد. (رئالیسم مربوط به افراد مدرنیسم و ایدئالیست که در واقع همان پوچ گرایی و رواج نسبیانگاری معرفتشناختی است، مربوط به پست مدرنیسم است.)
ج. اومانیسم(humanism)؛ اولین و مهمترین شاخص مدرنیته اومانیسم(انسان گرائی، بشر انگاری) است؛ مشکل جدی فرهنگ غرب اومانیسم است؛ در فرهنگ اسلام مساله هجرت الی الله مطرح است(هاجروا الی الله) و با فطرت موافق است. لذا حرکت و پویایی دارد و به زندگی معنا و عشق می بخشد. اما در فرهنگ غرب چون انسان محور است، زندگی تکراری، راکد و پوچ و بی معناست. لذا از درون محکوم به شکست و نابودی است. در آستانه رنسانس، واژه «اومان» به معنای بشر و انسان رواج می یابد و جنبشی به نام جنبش اومانیزم شکل می گیرد. اومانیزم؛ یک جنبش ادبی- فرهنگی بود که تلاش می کرد میراث ادبیات و آثار یونانی- رومی را مجدداً احیا کند. این جنبش به شدت به میراث کلیسایی و قرون وسطایی بی اعتنا بود. در اینجا اومانیزم به معنای جنبش ادبی است، اما آن اومانیزمی که شاخص دوران مدرنیته می شود، معنای دیگری دارد که عبارت است از انسان مداری؛ یعنی بشر، مرکز و مبنا و معیار و مقیاس هر چیزی پنداشته شود و غایت ارزش ها، لذت و رهایی و آزادی، کمال بشر است. و همه باید در خدمت انسان باشند و همه چیز باید رضای انسان را جلب کند. البته بشری که محور قرار می گیرد، بشری است که یا ساحت روحانی ندارد یا ساحت روحانی آن ذیل ساحت ناسوتی معنا می شود و فقط از تولد تا مرگ را بر میتابد و نه به قبل از تولد انسان کار دارد و نه به بعد از مرگ انسان. پس دو نوع اومانیزم وجود دارد: یک نوع اومانیزم، الحادی است که گرایش غیر غالبی به شمار می رود. اومانیزم مارکس، راسل و فور باخ که معتقدند بحث های دین و … را باید کنار گذاشت. نوع دیگر اومانیزم، غیر الحادی است که ظواهر دینی، برخی ویژگی ها و مفاهیم دینی را حفظ می کند اما دین را به نحوی در ذیل اومانیزم معنا می کند. دکارت که از اومانیست های غیر ملحد است، منِ فردی و منِ انسانی را مبنا قرار می دهد و وجود هستی، وجود معرفت و … را قائم به من فردی می کند. او این من را “سوبژه” می نامد. سوبژه موجودی است که خود را مرکز عالم تصور می کند و سایر پدیده ها و طبیعت در برابر او “اُبژه” هستند. وقتی چنین ارتباطی بین من و اطراف من برقرار شود، ناگریز، به صورت رابطه ابزاری درمی آید(نه آیت خدا). به عبارت دیگر اومانیزم یعنی انسان مداری و “جایگزینی انسان به جای خدا” و معرفی انسان به عنوان محور حق در برابر “جانشینی انسان برای خدا”. به عبارت دیگر بشر، خود را دائرمدار عالم و منشأ و غایت ارزشها و مرکز هستی تصور کند. به تعبیری که خویرباخ(فیلسوف آلمانی قرن نوزدهم) بیان کرده است؛«برای انسان، خداوند انسان است». باید توجه داشت که اومانیسم، روح غالب عصر مدرن و مهمترین ویژگی و وجه ممیزه عصر جدید است و همه ایدئولوژیهای مدرن نظیر لیبرالیسم، مارکسیسم، شکلهای مختلف سوسیالیسم، ناسیونالیسم و فاشیسم در ذیل آن و مُلهم از آن پدید آمدهاند. اومانیستها به بشر و نیازها و خواستهها و فهم و علایق و عقل و تجربه او مستقل از افق تعالیم دینی و راه قدسی و ساحت معنوی و هدایت الهی، اصالت میدادهاند. محوریت بشر در اومانیسم، به معنای اصالت دادن به او در مقابل خداوند خالق و ربوبیت او است. جوهر اومانیسم، استیلاجویی خودبنیادانه و نفسانیت مدار است؛ زیرا با انکار ضرورت هدایت قدسی و دینی، ساحت معنوی آدمی را ذیل ساحت ناسوتی او قرار میدهد و بشر را حاکم استیلاگر عالم که باید بساط سلطنت استیلاگرانه خود را بنا کند، فرض مینماید. در این نگاه انسان زمینی می شود و شعار کلیسا”خدا، آسمان، ملکوت” تبدیل به شعار”انسان، زمین، زندگی” می شود.و حال این که شعار درست عبارت است از “انسان خدایی، زمین آسمانی، زندگی ملکوتی”
د. سکولاریسم و سکولاریزه کردن امور؛ ویژگی انسان مدرن، غیر دینی دانستن زندگی است. انسان مدرن هرچه بیشتر زندگی را سکولار کرده؛ یعنی از صحنه زندگی دین زدایی کرده است.سکولاریزم به معنای غیرقدسی کردن یا غیر دینی کردن و به عبارتی عرفی کردن امور است. سکولاریزم رویکردی است که معتقد به مبنای عرفی و زمینی و مبتنی بر عقل اومانیستی برای امور نهادهایی مثل حکومت، خانواده، تعلیم و تربیت، اقتصاد و… است. سکولاریسم،توسعه و ساماندهی زندگی بشر از طریق عقل ابزاری و علوم تجربی منهای وحی است. و به تعبیر سادهتر یعنی حذف دین و نقش مرکزی و محوری آن از زندگی اجتماعی و سیاسی بشر. سکولاریزم میخواهد که آدمیان بدون هدایت ساحت قدسی و با تکیه بر عقل خود بنیادانگار، زندگی فردی و جمعی را اداره کنند. در واقع روح سکولاریسم، قدسزدایی از عالم است. «سکولاریزم» از قرن در ادبیات سیاسی غرب مطرح شد. همزمان با مطرح شدن این واژه به طور جدی، در سال پیمان «وست والی» در ایالات آلمان نیز بسته میشود. مضمون این پیمان چه بود؟ پروتستانها و کاتولیکها در ایالات مختلف آلمان بعد از جنگ به این نتیجه میرسند که باورها و اعتقادات مذهبی را کنار بگذارند و روی مجموعهای از اصول غیر مذهبی توافق کنند. استدلال آنها این بود که مذهب باعث جنگ میشود، لذا اولین بار واژه سکولاریزم را به معنای دنیوی کردن و تقدس زدایی از عالم به کار بردند. جدایی دین از سیاست نیز از شئون اصلی سکولاریزم به حساب میآید. اما چه تفاوتی بین لائیزم و سکولاریزم وجود دارد؟ لائیزم بدین معناست که اندیشه بیخدایی را در همه امور وارد کنید و اصولاً غیرمذهبی باشید، اما سکولار کسی است که به نوعی مذهب شخصی برای گوشه و خلوت خود قائل است. از سکولاریسم، نحله ها و ایسم های بسیاری متولد شده اند که لیبرالیسم قوی ترین آنهاست. لیبرال به معنی مرد آزاد است و بزرگترین اشتباه غرب این بود که آزادی را از عرصه نظر، به عرصه عمل نیز وارد کرد تا جایی که آزادی به اباحیگری منجر شد.در حالی که درست این است که حوزه نظر را باز بگذاریم اما حوزه عمل را به نظرات قطعی و استاندارد محدود کنیم.مقصود از آزادی در سکولاریسم، آزادی بخش حیوانی انسان است نه آزادی حیات انسانی(آزادی بشر و بخش حیوانی و سطحی انسان، نه آزادی انسان و نفخه الهی او)
زمینه ها و عوامل پیدایش سکولاریسم:
)آموزه های غلط متون مقدس تحریف شده؛ مثل آموزه جدائی دین از سیاست.
)نبود قوانین اجتماعی و حکومتی در آئین مسیحیت
)ناسازگاری آموزه های کلامی و فلسفی مسیحیت با عقل و علوم تجربی
)رفتارها و برخوردهای نادرست متولیان کلیسا(مثل فساد مالی، اخلاقی، فروش آمرزش نامه، دادگاه های تفتیش عقائد و …)
)برخوردهای خشن با دانشمندان(بگونه ای که از سال م تا م یعنی در عرض قریب به سال بیش از هزار نفر را سوزاندند و قریب به هزار نفر را به کیفرهای مختلف محکوم کردند.)
مبانی سکولاریسم و نقد آن:
-علم گرائی؛ یعنی لزوم محوریت علوم تجربی و روش تجربی در همه شئون زندگی بدون نیاز به تعالیم دینی
-عقل گرائی؛ یعنی همه رفتارها و عقائد باید مبتنی بر عقل باشد نه احساسات و عقائد دینی.
نقد و بررسی سکولاریسم:
– چه بسیار دانشمندان و فیلسوفانی که با تکیه بر عقل، خداوند و عقائد دینی را اثبات کرده اند و در زمره متدینان زندگی می کنند. بنابراین چنین معنایی از عقل گرائی-که بر اساس آن نباید از اصول دینی بهره بگیرد- در واقع ایجاد نوعی محدودیت بی دلیل برای عقل است.
– در دین اسلام نه تنها هیچ ناسازگاری بین علوم تجربی، عقل انسانی و تعالیم وحیانی وجود ندارد بلکه عقل و علوم تجربی محترم اند.اما در کنار این اعتبار و احترام باید به محدودیت قلمرو عقل و تجربه در پاسخگوئی به ابعاد مختلف وجود انسان توجه شود.
– یافته ها و نتایج علمی از قطعیت لازم برخوردار نیستند و لرزان و تغییر پذیرند بنابراین علاوه بر اینکه در پاسخگویی کامل به ابعاد معنوی، ماورائی و اخروی انسان ناتوان هستند حتی از قطعیت لازم در اداره زندگی دنیوی بشر نیز عاجز و محتاج وحی است.
– نتیجه محدود کردن خود در علوم تجربی و عقل ابزاری و عالم ماده محروم کردن انسان از دستیابی به حوزه های دیگر معرفتی از جمله وحی و شهود و بخش مهمی از قلمرو هستی (ماوراء) و در واقع نادیده انگاشتن بخش مهمی از نیازهای فطری و اساسی انسان مثل خداجوئی و خداپرستی و جاودانه طلبی انسان است.
– هر کسی بر اساس عقل ادعا می کند شیوه او برای ساماندهی زندگی اجتماعی، اقتصادی و اخلاقی صحیح تر است از این رو اتفاق نظر بر سر یک شیوه واحد بسیار دشوار است. ضمن اینکه عقل خوبی ها و بدی ها را بطور کلی درک می کند(مثل خوبی عدل و بدی ظلم) اما در تشخیص مصادیق آن با مشکل روبروست. لذا عقل به تنهایی نمی تواند راهگشای انسان باشد.
تعریف لیبرالیسم: لیبرالیسم که زائیده تفکرات جان لاک و روسو است نوعی ایدئولوژی مبتنی بر ارزشهایی چون فردگرائی، آزادی، عقل گرائی، برابری حقوق انسانها و تساهل است. منظور از فردگرایی در مقابل فئودالیسم است. تفکری که در آن افراد دارای هویت شخصی و منحصر به فرد نیستند. بلکه افراد اعضای گروه های اجتماعی بشمار می روند؛ مانند طبقه اجتماعی و … بنابراین زندگی و هویت افراد اساسا بر مبنای وضعیت گروه های اجتماعی تعیین می شود. و منظور از آزادی این است که فرد در انتخاب شغل، عقائد، ملیت و …مادامی که موجب آسیب به دیگران نباشد مختار است. و منظور از عقل گرائی، جایگزینی عقل برای وحی در تعیین سرنوشت و اداره زندگی خویش است و معتقدند دین فقط به حوزه خصوصی افراد مربوط است. و منظور از برابری حقوق این است که هیچ قانونی نباید برای افراد امتیاز خاصی قائل شود. قانون خواه یاری دهنده و خواه مجازات کننده باید برای همگان یکسان باشد. و منظور از تساهل آزادی بیان، آزادی دین و مذهب و آزادی تشکیل انجمن ها و نسبیت گرائی اخلاقی و فرهنگی است.
نقد و بررسی لیبرالیسم: آزادی در لیبرالیسم آزادی نفس و تمایلات حیوانی را نیز دربر می گیرد؛ یعنی میگساری، قمار، خودکشی، همجنس بازی، اعتیاد به مواد مخدر، ثروت اندوزی و … را نیز شامل می شود. بنابراین انسان لیبرال خود را از اسارت قدرتهای بیرونی فارغ نموده است اما در عین حال اسیر هوای نفس خویش است. یعنی لیبرال ها معتقدند حکومت هیچگونه حقی برای مداخله در مراقبت از روح انسانها ندارد. لیبرالیسم به فرد اصالت می دهد اما به جامعه و حکومت اصالت نمی دهد در حالی که فرد و جامعه و حکومت کاملا بر یکدیگر اثر گذار هستند. لیبرالیسم عقل و علم را در برابر دین قرار می دهد در حالی که اینها مکمل یکدیگر در سعادت انسان هستند. لیبرالیسم می گوید قانون برای همگان یکسان است اما آیا به عنوان مثال در ساختار حاکمیت دولت همه یکسان هستند؟ آیا حاکمان باید دارای صفات اخلاقی نیکو باشند یا تبهکاران و صالحان به یکسان حق حاکمیت دارند؟ (شعار مسیحیت : خدا آسمان ملکوت. شعار سکولاریزم : انسان زمین زندگی. شعار اسلام : انسان خدایی، زمین آسمانی، زندگی ملکوتی)
ذ. راسیونالیست (اصالت عقل نفسانیت مدار استیلاجو/ عقل مدرن)؛ غرب اساساً با اصالت دادن به عقل در مقابل تفکر وحیانی و دینی شکل گرفته است. عقل گرایی، یا به تعبیر دقیق تر استدلال گرایی به معنای تعبدگریزی کامل است. و در واقع عقل نفسانیت مدار، صورتی از تفکر عقلانی است که خود را از ارشاد و هدایت تفکر عینی و قدسی و وحیانی بینیاز و مستغنی میداند. و این همانا نفی توحید در ربوبیت تشریعی خداوند و استکبار است.
و. ناسیونالیزم دینی؛ نقشه راه را خود انسان باید بدهد. و نیازی به دین و وحی و پیامبران و اولیاء الهی نیست.
ی. ماتریالیسم یا اصاله التجربه(science) ؛ در برابر اصاله الحقیقه. غرب التفات عظیمی به تجربه دارد و منبع کشف حقیقت را فقط تجربه می داند(البته پست مدرنیسم این مطلب را قبول ندارد) و از این راستا به رشد علوم عملی نائل آمده که از آن به تکنولوژی یا فن آوری(با هدف سرور و مالک طبیعت گشتن) تعبیر می شود. اما واقعیت این است که برای دست یابی به حقیقت منابع بیشتری وجود دارد: وحی، عقل و تجربه و شهود. مراد از علم تجربی، علمی است که به روش تجربی یعنی مشاهده، آزمایش، نظریه پردازی و آزمون نظریه ها متکی باشد. تبیین مشهودها و پیش بینی نامشهودها، قدرتی است که فقط علوم تجربی به انسان می دهند. هنر اختصاصی علوم تجربی، یعنی تبیین پدیده های بالفعل مشهود، هنر دومی می زاید و آن پیش بینی پدیده های بالفعل نامشهود است. بر اثر این دو هنر، هنر سومی پدید می آید که با آن می توان آینده را طراحی و برنامه ریزی کرد. بنابراین به طور خلاصه می توان گفت علوم تجربی قدرت تبیین پدیده های بالفعل مشهود، قدرت پیش بینی پدیده های بالفعل نامشهود، قدرت طراحی و برنامه ریزی، و قدرت ضبط و مهار ایجاد تغییرات مطلوب در جهان خارج را ارزانی انسان می کند.
ن. تکامل تاریخ(اعتقاد به اصل پیشرفت تاریخی)؛ این اعتقاد مفروض بنیادین تفکر مدرن در قلمرو فلسفه تاریخ است. در واقع مدرنیته در قلمرو تاریخ، نگرشی را پدید میآورد که معتقد بود حرکت در بستر زمان همیشه به سوی «پیشرفت» و «ترقی» است. اینها از مفهوم ترقی و پیشرفت، استیلای هرچه بیشتر بشر بر طبیعت و بسط اومانیسم و غلبه عقل ابزاری را مد نظر داشتند؛ چه اینکه از نظر آنها ماده اصل است و همه چیز تابعی از آن و در ذیل آن تعریف می شود. مدرنیستها بر پایه اصل پیشرفت، قرون وسطی را روزگار عقب ماندگی نامیدند و مدعی شدند که ترقی با ورود به ساحت مدرن امکانپذیر است و اگر قوم یا مردمی مدرن یا مدرنیزه نباشند، عقبمانده و غیر پیشرفته و مرتجع هستند. مدرنیستها با تکیه بر همین اصل پیشرفت و مفاهیمی نظیر آن، هر نوع تفکر دینی و معنوی را متهم به ارتجاع و تحجر میکنند و همگان را به «عصری شدن» یا «عصری اندیشی» یعنی پذیرش مشهورات اومانیستی دعوت میکنند و هر سخن نقادانه از منظر تفکر دینی را مترادف با کهنه پرستی میدانند. این در حالی است که علم جدید به دلیل دور شدن از ساحت تفکر وحیانی و روحانی و اشراق و الهام، بهشدت اسیر ناسوتزدگی مفرط و ماتریالیسم آشکار و پنهان شده است. عبارت دیگر در بیان این اصل: براساس این اصل، تاریخ یک روند خطی دائمی است که همیشه به سوی پیشرفت میرود. در تاریخ تمدن غرب، قبل از عصر مدرن یعنی در قرون وسطی و یونان و رم باستان و در تفکرات متالوژیک به هیچ وجه چنین تصوری وجود ندارد. این نظریه در سال اخیر در غرب رواج پیدا کرده و مفهومی جدید است. اگوست کنت معتقد بود که تاریخ مسیری دارد و این مسیر جوهر اصل پیشرفت است. در ابتدا درک بشر ناقص بوده و درک مذهبی و ماورائی و اسطورهای داشته است؛ بعد کمی جلوتر میآید و درک عقلانی و فلسفی پیدا میکند و در آخر به نهایت پیشرفت در عصر مدرن یعنی دورانی که بشر تفکر علمی پیدا میکند و دیگر از حد فلسفه و دین میگذرد، میرسد. مدرنیستها میگویند: آنچه ما امروز داریم، اعم از تمدن مدرن، تفکر مدرن، بینش علمی و علم تجربی، نهایت پیشرفت و تکامل بشر است، هر آنچه قبل از ما بوده، نقص، کمبود و ضعف بوده است؛ پس همه را باید با مقیاس ما بسنجند، اگر به ما نزدیک بودند خوب اند و اگر از ما دور بودند، بد اند. از نظر مادیگرایان نقطه تکامل تاریخ بشر و پایان تاریخ، ظهور ابزار مادی است(تکنیک زدگی افراطی و حاکمیت قوانین مکانیک و تکنیک و الکترونیک بر تمامی شئون زندگی) اما از نظر اسلام محور تکامل ظهور انسان کامل و غیب عالم در عالم شهود است.
ر. «حیوان انگاری خویش»؛ انسان مدرن، در عین حال که خودمحوری پیشه کرده و خدامحوری را فرونهاده و به تعبیری، «خداانگاری خویش» را باور کرده است، خود را نیز به لحاظ ماهوی فقط یک حیوان می انگارد. در دیدگاه انسان مدرن، هیچ جوهر و ذاتی برای انسان نیست که ماهیت او را از حیوانات متمایز سازد و تنها برخی خصوصیات غیر ذاتی، مانند فرهنگی بودن، اندیشیدن، دارای کروموزم بودن و … است که انسان را متمایز می کند. اقرار به ظهور این خصیصه مهم، یعنی «حیوان انگاری انسان» را در گفته نیچه می توانیم به صراحت بیابیم، آنجا که می گوید: ما دیگر خاستگاه انسان را در روح و در الوهیت نمی جوییم؛ او را به میان حیوانات برگردانده ایم. (نیچه، دجال، ) بر این اساس، نزد انسان مدرن هیچ قداست یا حرمت و یا شانی برای انسان نیست تا به سبب آن محدودیتی برایش درنظر گرفته شود. مطابق نگرش انسان مدرن، برای انسان مجاز و رواست که همه آنچه را یک حیوان مرتکب می شود، انجام دهد. برای مثال، در توجیه برهنگی به عنوان یک حق و بلکه یک فضیلت برای انسان، می گویند ما حیوانیم و طبیعت اولیه مان اقتضا می کند که برهنه باشیم.
ز. فردگرایی(individualism)؛ در مقابل جمع گرایی(pluralism) است. فردگرایی به این معناست که نه تنها همه چیز باید در خدمت انسان باشد، که باید در خدمت فرد انسان قرار گیرد. یعنی واجد حق، جامعه انسانی نیست، بلکه فرد انسانی است. از این حقوق، حق آزادی است(مگر اینکه در تزاحم با آزادی فرد دیگر باشد).
س. «نفی گذشته» یا «نفی سنت»؛ از دیگر ویژگی های انسان مدرن است. این بدان معناست که انسان مدرن هرآنچه که متعلق به گذشته است را بی ارزش یا تاریخ مصرف گذشته تلقی می کند و بالطبع از آن روی بر می تابد. حتی شاید بتوان گفت ذائقه فرهنگی و یا طبع انسان مدرن نیز به نحو بی سابقه ای متمایل به نوگرایی یا تنوع گرایی شده است؛ یعنی بیش از هر زمان دیگری متمایل به صورت های دیگری از محصولات فرهنگی و انواع جدید یا غیر متعارفی از کام جویی است. نکته: کلمات خوشتیپ با معانی بدبخت؛ که شاید از جهتی از بقیه مهم تر باشد اینکه، شاید عناوین این خصایص جذاب و مطلوب به نظر آید، اما واقعیت امر این است که اگر نگوییم همه، در بیشتر این موارد، آنچه رخ داده مفهومی غیر آنچه عنوان شده دارد؛ عقل گرایی و استدلال گرایی به معنای نفی هر گونه تعبد دینی و نفی ایمان است، نه اینکه بخواهد جانب عقل و خرد را در قبال خرافه و گزافه تقویت کند؛ شاهد این حقیقت نیز روی آوری انسان مدرن به هزار گونه افسانه بی بهره از دلیلِ خردپذیر و عمل بی نصیب از توجیه عقلی می باشد. فردگرایی نه به معنای اصالت دادن به هویت و ارزش فردی انسان ها، بلکه به معنای سلب مسئولیت از او در قبال حال و روز دیگران است؛ و شاهد این حقیقت نیز تبدیل شدن انسان ها به مهره های دستگاه های عظیم اقتصادی و سیاسی است. انسان گرایی نه به معنای قرار دادن انسان در جایگاه کرامت خود در مجموعه مخلوقات، بلکه به معنای نفی خدامحوری است؛ و شاهد این که آن جنبه از انسان در این انسان محوری تقویت می شود که به حیوانیت او تعلق دارد.
در حوزه فلسفه
با رنه دکارت[۱] است که عصر مدرنیته در فلسفه آغاز میشود و با ایمانوئل کانت[۲] به اوج خود می رسد. کانت نخستین کسی است که جهان فیزیکی و جهان متافیزیکی را از یکدیگر جدا می کند. به تعریف او جهان فیزیکی قابل مشاهده و تبیین علمی است در حالی که جهان متافیزیکی خارج از ادارک و فهم قرار میگیرد. کانت در فلسفه اش در نهایت به این نتیجه می رسد که عقل توانایی شناخت هر آنچه که در عالم محسوسات حضور دارند را دارد و بنا بر نگاه کانت عقل نمی تواند پای در شناخت عالم مابعدالطبیعه گذارد؛ چرا که لوازم شناخت آن را ندارد و در برابر آن هیچ حکمی نمی دهد و سکوت میکند. قبل از این دوران فلسفه تنها به دنبال کسب «حقیقت» بود و این کار را از طریق صدور احکام کلی و ماورائی دنبال می کرد. اما در عصر مدرنیته با تأکید بر واژههای «قدرت» و «استیلا» به جای حقیقت، وظیفه فیلسوفان مدرن، نه وصول به حقیقت بلکه استیلای بر طبیعت و کسب قدرت شد. در این سیر، و جهت نیل به این مقصود، روش استقراء را پیشه ساخت اند و بر آن بودند که به جهت استیلای بر طبیعت و کسب قدرت باید از روش فیلسوفان کلاسیک(برهان) اعراض کرد و روش استقراء را در پیش گرفت تا ضمن پرداختن به جزئیات طبیعت امور، استیلای بر آنها ممکن گردد.
به طور کلی فلسفه غرب دارای دو نگاه عمده است:
الف. یکی منظر «انتولوژیک» یا هست شناسی و موجود شناسی.
در این نگاه آنچه مدنظر فاعل شناسان قرار میگیرد، موجود از حیث وجود داشتن چیزی که دارای تعین است، میباشد. از این منظر ساحتی از موجود مورد بررسی قرار میگیرد، که تعینی و قابل رویت است، و موجود از حیث موجود بودن و نه ذات وجود به عنوان وجود مورد بررسی قرار میگیرد. در واقع غربیها بیشتر موجود گرا هستند، تا وجود گرا . به عکس شرقیها در ورای هر پدیده، در پی شناخت وجودی غیر تعینی هستند. غربیان به آنچه به دیده و نظر میآید بسنده کرده و شناخت را در همان حد کامل میدانند.
ب. دیگری منظر و زاویه «اپیستمولوژیک» و شناخت شناسی میباشد.
از این منظر اول ابزار شناخت مورد بررسی قرار میگیرد. در اسلام ابزار شناخت عبارت است از “وحی و عقل و شهود و تجربه” ولی در غرب فقط تجربه.
در حوزه فرهنگ
اصالت دادن به دنیا (Mammon) و دنیاگرایی (Secularity) استدلال عقلی (Rationality) ثروت اندوزی، قدرتطلبی ـ بشرمداری (Humanism) خودمحوری (Egocenterism) لذتجویی و حسگرایی (Sensuality) عدم التزام عملی به دین. در حوزه نظام ارزشی و اخلاقی. اخلاق در غرب چند مرحله را پشت سر نهاده است.
الف. اخلاق افلاطونی؛ عواطف و احساسات باید تابعی از عقل باشند
ب. اخلاق ارسطوئی؛ اخلاق حد وسط افراط و تفریط است.
ج. اخلاق کلیسا؛ سرکوب غرایز و احساسات مثل ممنوعیت ازدواج تا انسان گنهکار دیگری متولد نشود(چون از نظر آنها انسان گنهکار زاده می شود)
و.اخلاق هیوم؛ اخلاق طبیعت گرا یعنی محور باید شهوت و احساس باشد با این استدلال که اگر هست پس طبیعی است و لازم است بدون حد و مرز به آن توجه شود یعنی به هر چیزی که طبیعی است اجازه فعال شدن بدهیم و الا عقده می شود لذا اذت طلبی امری عادی و معقول است.(این افراط نتیجه تفریط اخلاق کلیسا بود). اشتباه هیوم در این بود که نفس اماره را دید اما نفس لوامه، ناطقه، ملهمه و مطمئنه را ندید. اخلاق مدرن بعد از رنسانس(تولد دوباره) به وجود آمد و نگاهی منفی به خدا، دین و انسان دارد.اصالت لذت، اصالت سود، اصالت فرد(در برابر اصالت جمع و در نتیجه کارهایی از قبیل ایثار و … در این اصل بی معناست)، اصالت انسان(جایگزینی انسان به جای خداوند در مقابل جانشینی انسان برای خداوند) از اصول این اخلاق است.
الف. شکاکیت فلسفی، پلورالیسم معرفتی، حقیقت ستیزی
ب. رواج نسبیانگاری اخلاقی؛ نسبی شدن اخلاق و نظام ارزشی. در فلسفه مدرن اخلاقیات و احکام اخلاقی نسبتی با هستی و عالم ندارند و محصول اراده و خواست و اعتبار «من فردی» یا «من جمعی» هستند. بر این اساس در ساحت تفکر مدرن، اخلاقیات یا به تعبیر دیگر «باید»ها مستقل از «هست»ها است و تار و پود عالم تهی از معنا و جهتگیری اخلاقی پنداشته میشود(جدا کردن اخلاق از تار و پود عالم)
ج. تغییر انسان های الگو و گروههای مرجع اجتماعی
و. پیوند نظام ارزشی با قهرمان های نوظهور و از رسانه برخاسته؛ همچون بازیگران و خوانندگان و ورزشکاران
ی. خروج دین از لایه مرکزی نظام ارزشی
ن. نگاه حداقلی به دین
م. نگاه انتزاعی و ویترینی و فانتزی و دکوری به متون دینی
س. اصالت لذت(در برابر اصالت فضیلت)
ش. شیوع ابتذال و انحطاط در روابط مابین آدمیان به ویژه روابط میان زن و مرد و کالاییشدن مناسبات انسانی
در حوزه مدلهای دینداری و دین ورزی
الف. تلقی امر فردی و سلیقه ای از دین و پذیرش سکولاریسم
ب. اصالت معرفتی تجربه دینی
ج. پذیرش پلورالیسم معرفتی دینی
و. نگرش پراگمات به کارکرد های دین و پذیرش منفعت طلبانه آن
ی. نگاه منافقانه و ابزاری و ریاکارانه و بروکرات به دین
ن. اصالت طبیعت(یعنی به طبیعت و قوانین حاکم بر آن اصالت می دهند و دعا و توسل و غیب و … را در زندگی ما کم رنگ می کنند)
در حوزه هویت(identity)
الف. تفکر مدرن به ویژه در هنگام ورود به جوامع سنتی، انقطاع از هویت تاریخی را دامن می زند.
ب. انسان مدرن به دلایل گوناگون دچار بحران هویت و خودشناسی است(انسانی غربی وقتی به خودش نگاه میکند، تنها خودش را میبیند و هیچ چیز دیگری را نمیبیند. تنها انسان هست و مجموعهای از جسم و نیازهای جسمانی مانند خوراک، پوشاک، مسکن، خواب و هر آنچه جسم اقتضا میکند. این انسان، عالیترین فکری که میتواند بکند، فکر علمی است. و همین توهین به کرامت انسان، آنگاه که غرب بیدار شود از درون سکولاریزم را نابود خواهد کرد)
ج. بسیاری از هویت های جمعی خانوادگی جز در برخی از لایه های اشرافیتی مدرن، از بین می رود.
و. ناسیونالیسم و ملی گرایی می کوشد که جای هویت های دینی همچون هویت امت، هویت جمعی را با هویت ملی گرایانه جایگزین کند.
ی. در چهار عرصه ارتباط با خدا، خود، جامعه و خانواده، افراد نسبت خود را نمی یابند.
س. نیهیلیسم؛ نیهیلیسم صفت ذات تمدن مدرن است. نیهیلیسم یعنی «نیست انگاری» در واقع تمدن غربی با انکار ساحت غیب و بهویژه حضور تشریعی آن و نادیده گرفتن تفکر قدسی و وحیانی، با خود نیست انگاری را همراه ساخته است تا جایی که در عصر جدید و با سیطره تدریجی خود بنیادانگاری نفسانی و اصالتیافتن عقل ابزاری اومانیستی، نیهیلیسم تدریجاً غلبه و سیطره آشکار و تمام عیار یافت. باب نهیلیست بودن غرب را فردی به نام «فردریش نیچه» باز کرده است. او فیلسوفی آشکارا ملحد بود که اعتقاد داشت: تاریخ تفکر غرب از سقراط به بعد تاریخ تمدن نهیلیسم است. اینها ساحت غیب را به خصوص در عصر جدید انکار کردهاند، لذا به تبعات اخلاقی و اجتماعی عجیبی دچار شدهاند. به گفته رمان نویس مشهور روسیه «تئودور داستایوسکی» اگر خدا نباشد، هر گناه و شرارتی مجاز میشود. به اعتقاد او معیارهای اخلاقی منوط به حضور و باور داشتن به خدا و غیب است و با انکار خداوند، ضوابط اخلاقی به کلی مفهوم خود را از دست میدهند. یا نیچه در کتاب معروف خود با عنوان «چنین گفت زرتشت» میگوید: خدا مرده است. این عبارت را بسیاری تفسیر کردهاند و یکی از تفسیرهای معروف این است که: «او از مرگ حضور معنویت، ساحت قدسی و عالم غیب در تفکر غربی سخن میگوید.» خود نیچه نیز بارها همین صحبت را در جاهای مختلف بیان کرده است. از جمله میگوید: ما سال است که خدا را کشتهایم و حال که خدا را کشتهایم، کمر به قتل انسان بستهایم. پوچگرایی و یأس اخلاقی از نتایج و شئون نهیلیزم است و عین آن نیست. نهیلیزیم یعنی نیست انگاشتن غیب. وقتی بشرمداری، جای خدامداری را میگیرد، نهیلیزم ظهور میکند.
ش. بوروکراسی پیچیده مدرن؛ در واقع مدرنیته را بدون بوروکراسی نمیتوان تصور کرد. باید توجه کرد که منظور از بوروکراسی صرف کاغذبازی و سرگردان کردن ارباب رجوع نیست، بلکه مقصود صورت خشکی از عقلانیت مدرن است که حول محور سود و زیان و محاسبهگری صرفاً کمی تلاش میکند تا فردیت متعالی و هویت انسانی افراد را در هم شکسته و از آنها آجرهایی همسان و هم شکل و بیهویت بسازد.
در حوزه نظام تعلیم و تربیت
الف. تفکیک پرورش و تزکیه و تهذیب از آموزش و تعلیم
ب. طرد نگاه عبادت گونه به تعلیم و غلبه سود انگاری در انگیزه های متعلم
ج. نگرش تجربی به علوم انسانی
و. نگرش تکنیکی محض به عالم
ی. اصالت یافتن تجربه و حواس بشری(آمپریسم و پوزیتیویسم)
ن. نسبت معکوس با دین برقرار کردن
م. وحی ستیزی
ه. اصالت علم جدید یا ساینتیسم؛ علوم جدید که بر پایه عقل مدرن و نسبت استیلاجویانه بشر با هستی بنا شده است ماهیتاً با علوم سنتی و معنوی تفاوت دارد. غایت این علم، به تعبیر فرانسیس بیکن نه ارتقای معنوی آدمی یا رشد معرفت او که افزایش قدرت آدمی است. از اینرو جوهری استیلاجویانه دارد. در علم جدید طبیعت نه همچون مادر و مأوای بشر و همچون خودِ آدمی مخلوق خداوند و به ویژه مخلوقی که آدمی باید به مراقبت و پرورش آن ضمن استفاده از مواهب آن بپردازد، بلکه همچون منبع خام انرژی که باید مورد استخراج و استثمار آدمی قرار گیرد در نظر آورده میشود.
در حوزه خانواده
الف.خانواده فقط از ازدواج بین دو جنس مخالف تشکیل نمی شود بلکه با ازدواج جنس موافق نیز شکل می گیرد و حقوق سایر خانواده ها را داراست.
ب. ولایت پدر بر خانواده نفی می شود.
ج.خانواده از خانواده بزرگ به خانواده هسته ای کوچک تبدیل می شود.
م. مفهوم خویشاوندی(عمو، دائی، خاله …) از بین می رود و فراموشی مفاهیمی چون عشق و محبت متقابل و جایگزینی رسانه و تلویزیون به جای مکالمه اعضای خانواده. در حوزه جنسیت (Gender).مهمترین مساله در زمینه جنسیت بحث از فمنیسمFeminism)) است. تا قبل از انقلاب صنعتی, زنان, بیش تر نان خور پدر یا شوهر بودند; از حق تجارت, مالکیت و گشایش حساب بانکی برای خویش, بازداشته می شدند و همچنین از فراگیری دانش و وارد شدن به مدارس و دانشگاه ها و سیاست و کار در بیرون, ممنوع بودند. در امور گوناگون باید پیرو پدر و سپس شوهر می بودند. در صورت جدایی از همسر, حقّی درباره فرزندان نداشتند و در صورت ناسازگاری با شوهر, حق جدا شدن از او
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.