تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

پاورپوینت فایل پی دی اف کامل پاورپوینت تحقیقی پیرامون نامه پیامبر (ص) به خسرو پرویز PDF؛ ابزاری کارآمد برای ارائه‌های برجسته

آیا به دنبال ارائه‌ای بی‌نقص هستید؟ فایل فایل پی دی اف کامل پاورپوینت تحقیقی پیرامون نامه پیامبر (ص) به خسرو پرویز PDF با 120 اسلاید با طراحی حرفه‌ای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.

ویژگی‌های بارز فایل فایل پی دی اف کامل پاورپوینت تحقیقی پیرامون نامه پیامبر (ص) به خسرو پرویز PDF:

  • گرافیک شگفت‌انگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
  • استفاده ساده: فایل فایل پی دی اف کامل پاورپوینت تحقیقی پیرامون نامه پیامبر (ص) به خسرو پرویز PDF به گونه‌ای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
  • کیفیت حرفه‌ای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شده‌اند.

طراحی بدون نقص: فایل فایل پی دی اف کامل پاورپوینت تحقیقی پیرامون نامه پیامبر (ص) به خسرو پرویز PDF با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.

توجه: نسخه‌های غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پی دی اف کامل پاورپوینت تحقیقی پیرامون نامه پیامبر (ص) به خسرو پرویز PDF تضمین‌شده است.

فایل فایل پی دی اف کامل پاورپوینت تحقیقی پیرامون نامه پیامبر (ص) به خسرو پرویز PDF را دانلود کرده و به راحتی یک ارائه حرفه‌ای را تجربه کنید.


بخشی از متن فایل پی دی اف کامل پاورپوینت تحقیقی پیرامون نامه پیامبر (ص) به خسرو پرویز PDF :

تصمیم پیامبر (ص) در فرستادن نامه برای پادشاهان همسایه

در ابتدای سال هفتم هجرت[۱]و پس از صلح حدیبیه که حکومت پیامبر را در مدینه تثبیت کرد، پیامبر تصمیم گرفت نمایندگانی را برای ابلاغ پیام اسلام و تسلیم، به سوی سران کشورها و قبایل مجاور روانه کند.

«پس پیغمبر علیه السلام هشت رسول بیرون کرد به هشت ملک و ایشان را به خدای خواند:

-نخستین رسول، حاطب بی ابی بلتعه بود و او را سوی ملک قبط فرستاد و نام این ملک مقوقس بود؛

-و دیگر، شجاع بن وهب را سوی ملک شام فرستاد و نام او الحارث بی ابی شمر الغسّانی بود؛

-و سدیگر، سلیط بن عمرو را فرستاد به ملک یمامه، نامش هوذه بن علی الحنفی؛

-و چهارم، عمرو بن العاص را فرستاد به ملک عمان، نامش جیفر بن جلندی؛

-و پنجم رسول، العلاء بن الحضرمی به ملک بحرین فرستاد، نامش منذربن ساوی؛

-و ششم رسول، عمرو بن امیه الضمری را فرستاد به ملک حبشه، نامش الاصحم بن ابجر؛

-و هفتم رسول، دحیه بن خلیفه را فرستاد به قیصر، ملک روم، نامش هرقل؛

-و هشتم رسول، عبد اللّه بن حذافه السهمی را فرستاد به ملک عجم، نامش پرویز بن انوشروان.»[۲]

علاوه بر اینها، پیامبر نمایندگانی را نیز به سوی دیگر قبایل و کشورها فرستاد که در کتاب های تاریخی به آنها اشاره شده است.

قسطنطنیه تیسفون حیره دمشق مصر عمان بحرین مدینه یمامه مکه صنعا حبشه

مخاطبان پیامبر (ص)

انتخاب خاتم

هنگام نوشتن نامه، اصحاب به پیامبر گفتند که پادشاهان، نامه های بدون مهر و خاتم را نخواهند خواند.[۳]ازاین روی، پیامبر دستور داد برای او خاتمی از نقره ساختند و نقشی بر آن حک کردند که در سه سطر، نوشت «محمد رسول اللّه» بر آن بود. پیامبر، دیگران را از منقوش ساختن خاتم منع کرد.[۴] گفته شده که: انگشترین او از آهن بود سیم بر وی پیچیده.[۵] و هم گفته شده که: نگین انگشتر او سنگی حبشی بود.[۶] و نیز گفته شده که: پیامبر ابتدا خاتمی از طلا ساخت و اصحاب نیز چنین کردند و جبراییل نازل شد و پیامبر و مردان مسلمان را از استفاد طلا منع ساخت و پیامبر خاتمی از نقره برای خود برگزید و اصحاب نیز چنین کردند.[۷]در ماه ربیع الاول سال هفتم هجرت، نامه های پادشاهان نگاشته شد.[۸]

آغاز نامه ها

پیامبر نامه های خود را با بسم اللّه الرحمن الرحیم آغاز کرد. او ابتدا مانند قریش «باسمک اللهم» می نوشت و پس از آن«باسم اللّه» و سپس بسم اللّه الرحیم، و در آخر«بسم اللّه الرحمن الرحیم»نوشت.[۹]

متن نامه ها

متن نامه های پیامبر در کتابهای تاریخی اسلامی آمده است و چند مجموعه از آنها نیز منتشر شده اند، از جمله:

– جمهره رسائل العرب، تألیف: احمد زکی صفوت

– مجموعه الوثائق السیاسیه، تألیف، محمد حمید اللّه

– مکاتیب الرسول، تألیف: علی احمدی میانجی

– الوثائق السیاسیه الیمنیه، تألیف: اکوع میانجی.[۱۰]

متن نامه ها اختلاف های فراوانی با یکدیگر دارند و به مرور زمان بر حجم پیام ها افزوده شده و یا رنگ و بوی خود را متناسب با مخاطب از دست داده و رنگ و بوی جدیدی گرفته اند. آنچه به نظر می رسد اینکه پیامبر، نامه های یکسانی را برای سران فرستاد: «به هر ملکی عنوان نامه چنین نوشت: من محمد رسول اللّه إلی فلانٍ، عَظیمِ کذا؛ و به هر نامه ای اندر چنین نوشت به ملکان: بسم اللّه الرحمن الرحیم، یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنِّی رَسُولُ الله إِلَیْکُمْ جَمِیعاً الَّذِی لَه مُلْکُ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ یُحیِی وَ یُمِیتُ تا آخر آیت؛ و به آخر نامه نوشت: السّلامُ عَلى مَنِ اتَّبعَ الهُدى أسْلِم تَسلَم مِن عَذابِ الله یَوْمَ القَیامَه و لَکَ الجنَّهُ ، وَ انْ لَم تُسْلِم فانّی ادَّیْتُ الرّسالَهَ . »[۱۱]

نام پیامبر به خسرو پرویز پادشاه ایران

دربار داستان این نامه و حوادث پیش و پس از آن، ۹ روایت به دست نگارنده رسیده است:

۱- روایت ابن عباس: از طریق ابن سعد، بخاری، احمد بن حنبل

۲- روایت عبد الرحمن بن عبد القاری: از طریق ابو بکر بیهقی

۳- روایت ابو سلمه: از طریق طبری

۴- روایت حبیب بن یزید: از طریق طبری

۵- روایت ایرانی: از طریق بلعمی

۶- روایت یعقوبی در تاریخش

۷- روایت خطیب بغدادی در تاریخش

۸- روایت ابن هشام در تاریخش

۹- روایت حمز اصفهانی در تاریخش.

۱- روایت ابن عباس

پیامبر نامه ای را به همراه عبد اللّه بن حُذافه سهمی به سوی خسرو پرویز فرستاد و به عبد اللّه دستور داد تا آن را به بزرگ بحرین برساند و بزرگ بحرین هم آن را به خسرو پرویز برساند. وقتی خسرو نامه را خواند، آن را پاره کرد. ابن مُسیّب می گوید: وقتی پیامبر از کار خسرو آگاه شد، گفت: خود دریده شود چه دریده شدنی.[۱۲]دربار این نامه بعدا به تفضیل صحبت خواهیم کرد.

۲- روایت عبد الرحمن بن عبد القاری

روزی پیامبر بر منبر شد و خداوند را ستود و سپس گفت: من اراده کرده ام که بعضی از شما را به سوی پادشاهان عجم (ملوک الاعاجم) بفرستم. پس با من اختلاف نکنید، همان گونه که بنی اسراییل با عیسی بن مریم اختلاف کردند. مهاجران گفتند: یا پیامبر خدا! در هیچ امری مخالفت تو نمی کنم. ما را بفرست و روانه کن. پس او شجاع بن وهب را به سوی کسری فرستاد. کسری امر داد که ایوان را زینت کنند و به بزرگان فارس بار عام داد و سپس شجاع بن وهب را پذیرفت. وقتی بر کسری وارد شد، کسری فرمان داد تا نام پیامبر را از او بگیرند. شجاع گفت: نامه را آن گونه که پیامبر خدا به من دستور داده به تو خواهم داد. کسری گفت: نزدیک بیا. او نزدیک رفت. نامه را از او گرفت و به کاتب خود که اهل حیره بود داد و او خواند و در آن نوشته بود: “از محمد بن عبد اللّه، پیامبر او، به کسری پادشاه فارس”. کسری از تقدّم نام پیامبر بر نام خود عصبانی شد و آن را پاره کرد، بدون اینکه بداند در آن چه چیزی نوشته شده است؛ و دستور داد تا شجاع را اخراج کنند. و شجاع چون این بدید بر مرکب نشست و رفت. وقتی عصبانیت کسری فرو نشست، به دنبال شجاع فرستاد تا داخل شود؛ اما هرچه به دنبال شیافتند، او را نیافتند و تا حیره به دنبالش رفتند، اما او رفته بود. وقتی او نزد پیامبر آمد و واقعه را گفت، پیامبر گفت: او پادشاهی خود را درید.[۱۳] سهمی نزد او فرستاد که متن آن چنین بود: «به نام خداوند بخشند مهربان. از محمد پیامبر خدا به خسرو بزرگ پارسیان، درود بر آنکه پیرو هدایت شود و به خدای و پیامبر وی ایمان آورد و شهدت دهد که خدایی جز خدای یگانه نیست و من پیامبر خدای به سوی هم کسانم تا هم زندگان را بیم دهم. اسلام بیاور تا سالم بمانی و اگر دریغ کنی، گناه مجوسان به گردن تو است.» و خسرو نام پیامبر را درید و پیامبر گفت: ملکش پاره شود.[۱۴] (به PDF نگاه شود)

۳- روایت یزید بن حبیب

پس از دریدن نام پیامبر، خسرو به باذان فرمانروای یمن نوشتکه دو مرد دلیر به نزد این مرد حجازی فرست که او را سوی من آورند. و باذان، پیشکار خود بابویه را که خط فارسی می نوشت و حساب می دانست با یکی از پارسیان به نام «خرخسرو» فرستاد و نامه ای به پیامبر نوشت که با آنها سوی خسرو شود و به بابویه گفت: به دریار این مرد شو و با او سخن بگو و خبر او را برای من بیاور. فرستادگان باذان رفتند تا به طائف رسیدند و کسانی از قریشیان را آنجا دیدند و از کار پیامبر پرسیدند که گفتند وی در مدینه است، و از آمدن آنها خوشحال شدند و با همدیگر گفتند: بشارت که خسرو شاه شاهان با او درافتاد و کارش به سر رسید! و فرستادگان برفتند تا پیش پیامبر رسیدند. بابویه گفت: شاهنشاه شاه شاهان خسرو به شاه باذان نوشته و فرمان داده که کس بفرستند و ترا ببرد و مرا فرستاده که با من بیایی. و اگر بیایی، نامه ای به شاه شاهان نویسد که ترا سودمند افتد و دست از تو بدارد، و اگر نیایی، دانی که ترا با قومت نابود کند و دیارت را به ویرانی دهد. هنگامی که آن دو تن به نزد پیامبرآمدند، ریش خود را تراشیده بودند و سبیل گذاشته بودند و پیامبر دیدن آنها را خوش نداشت و سوی آنها نگریست و گفت: کی گفته چنین کنید؟ گفتند: پروردگار ما چنین گفته است. مقصودشان خسرو بود. پیامبر گفت: ولی پروردگار من گفته ریش بگذارم و سبیل بسترم. آنگاه گفت: بروید و فردا پیش من آیید. و از آسمان برای پیامبر خدا خبرآمد که خدا، شیرویه پسر خسرو را بر او مسلّط کرد که در ماه فلان و شب فلان و در فلان وقت شب پدر را بکشت.

واقدی گوید: شیرویه شب سه شنبه دهم جمادی الّا ول سال هفتم هجرت، شش ساعت از شب رفته، پدر را بکشت. یزید بن حبیب گوید: پیامبر آن دو فرستاده را بخواست و خبر را به آنها بگفت. گفتند: دانی چه می گویی؟ ما کوچکتر از این را بر تو نمی بخشیم، این خبر را برای شاه بنویسیم؟ پیامبر گفت: آری، برای او بنویسید و بگویید که دین من و قدرت من به وسعت ملک کسری می شود و اگر اسلام بیاوری، ملک یمن را به تو دهم و ترا پادشاه انباء کنم. آنگاه پیامبر خدا کمربندی را که طلا و نقره داشت و یکی از پادشاهان به او هدیه کرده بود، به خرخسرو داد و فرستادگان از پیش وی سوی باذان رفتند و ماوقع را با وی گفتند. باذان گفت: این سخن از پادشاه نیست، به اعتقاد من، این مرد پیامبر است و باید منتظر بمانیم. اگر آنچه گفته راست باشد، این سخن پیامبر مرسل است؛ و اگر راست نیاید، در کار وی بنگریم. چیزی نگذشت که نام شیرویه به باذان رسید که من خسرو را کشتم به سبب آنکه اشراف پارسیان را کشته بود و کسان را در مرزها بداشته بود، چون نام من به تو رسد، مردم ناحی خود را به اطاعت من آر و دربار مردی که به خسرو نامه نوشته، کاری مکن، تا فرمان من به تو برسد. چون نام شیرویه به باذان رسید، گفت: این مرد پیامبراست. و اسلام آورد و ابنای پارسی مقیم یمن با وی مسلمان شدند.[۱۵] (به PDF نگاه شود)

۴- روایت ایرانی

و به اخبار عجم اندر چنین است که این خرخسرو را پرویز فرستاده بود سوی پیغمبر (علیه السلام)، و گفته که محمد را بیار و اگر با تو نیاید، سوی باذان شو و نامه او را ده تا بفرستدش.[۱۶]کسری دو رسول بیرون کرد و نزد پیغمبر فرستاد از مهتران عجم. و نامه کرد به باذان که ملک یمن بود از دست کسری. و این رسولان را، یکی نام باقور بود و یکی اجر. و در نام باذان نوشت که باید که چون نامه برخوانی، کس فرستی به زمین یثرب سوی آن مرد که آنجا دعوی پیغمبری همی کند، نام او محمد. و بگو تا او را با آهن ببندند و نزد من آرند. و سوی پیغمبر نامه نوشت و رسولان بیرون کرد و بگفت که نخست به مدینه روید و آن مرد را سوی من خوانید تا من سخن وی بشنوم و اگر بیاید با او بازگردید و اگر نیاید از او بگذرید و به یمن روید و نامه به باذان دهید تا کس فرستد و او را ببندد و نزد من فرستد. پس آن هر دو رسول برفتند و سوی پیغمبر آمدند و ریش ها سترده و سبلت ها دراز رها کرده. پیغمبر چون ایشان را بدید، عجب آمد، گفت: چرا چنین کردید؟ گفتند: خدایگان ما، ما را چنین گفتند که ریش بسترید و سبلت بر جای رها کنید. و ترجمان سلمان فارسی بود میان ایشان و پیغمبر. پس ایشان پیام کسری مر پیغمبر را بدادند. ایشان را اجابت نکرد و رد کرد و ایشان را به خان سلمان فرود آورد و جزیت ایشان فراخ کرد از پست خرما؛ و هر روزی پیش پیغمبر می آمدند و شتاب می کردند. پیغمبر ایشان را وعد نیکو همی دادی و به مدارا همی داشتی تا شش ماه آنجا بماندند، و رسولان کسری بعد از شش ماه دلتنگ شدند. پس جبریل در نیم شبی آمد و پیغمبر را آگاه کرد که: شیرویه، کسری را بکشت. دیگر روز، رسولان با سلمان بیامدند و گفتند ما را بیش از این صبر نماند یا با ما بیا یا ما را دستوری ده تا برویم. سلمان، مر پیغمبر را ترجمه کرد. پیغمبر فرمود لختی صبر کنید ایشان را، برخاستند و دلتنگی کردند و گفتند: ما را روی نیست با این مردمان بودن. و او را استوار نداشتند و سوی کسری نیارستند رفتن. نزد باذان رفتند به یمن و نام کسری بدادند و نام شیرویه به وی آمده بود که پرویز بمرد و من به ملک بنشستم. هرچند سیاه که با تست در یمن، بیعت من از ایشان بستان. و آن مرد که در یثرب دعوی پیغمبری می کند و کسری در حق او نامه به تو کرده بود که او را سوی [من] فرست، مجنبان تا امر من به تو آید.[۱۷]

۵- روایت یعقوبی

پیامبر، عبد اله بن حذاف سهمی را نزد خسرو فرستاد و به او نوشت: «به نام خداوند بخشند مهربان از محمد، فرستاد خدا، به خسرو بزرگ ایران. سلام بر کسی که راهنمایی را پیروی کند و به خدا و رسولش ایمان آورد و گواهی دهد که معبودی جز خدای یگانه و بی انباز نیست و اینکه محمد بنده و فرستاد او به همه مردم است تا هرکه را زنده باشد بیم دهد و گفتار بر کافران واجب آید. پس اسلام آور تا سالم بمانی و اگر سرباززدی، همانا گناه مجوس بر تو است.»[۱۸]

و خسرو بدو نامه ای نگاشت و آن را میان دو پار حریر نهاد و درمیان آن دو مشکی گذاشت. پس چون فرستاده آن را به پیامبر داد، آن را گشود و مشتی از مشک برداشت و بویید و به یاران خویش همداد و گفت: نما را در این حریر نیازی نه و از پوشاک ما نیست و گفت: باید البته به دین من درآیی، یا خودم و یارانم بر سرت خواهیم آمد و امر خدا از آن شتابانده تر است. اما نامه ات. پس من از خودت به آن داناترم و در آن چنین و چنان است و آن را نگشود و نخواند و فرستاده نزد خسرو بازگشت و بدو گزارش داد… و هم گفته شد که چون نامه به خسرو رسید، و ارشی از چرم بود، آن را پاره پاره کرد. پس رسول خدا گفت: خدا پادشاهی شان را به منتهای پراکندگی پراکنده سازد.[۱۹]

۶- روایت خطیب بغدادی

پیامبر نامه ای به خسرو نوشت و بر دست عبد اله بن حذافه نزد او فرستاد. متن آن چنین بود: «به نام خداوند بخشند مهربان. از محمد، پیامبر خدا، به کسری بزرگ فارس. اگر اسلام آوری، سلامت یابی. هرکس شهادت دهد به شهادتین ما و رو کند به قبل ما و بخورد ذبیح ما را، پس زینهار او بر خدا و رسول اوست.»

وقتی خسرو نامه را خواند گفت: دوست شما از اینکه روی استخوان (کُراع) بنویسد عاجز بوَد [و اکنون به من نامه می نویسد]. پس قیچی خواست و آن را پاره کرد و سپس آتش خواست و آن را آتش زد. پس از آن پشیمان شد و گفت: باید برای او هدیه ای بفرستم. عبد اللّه با او درشتی کرد. پس خسرو دستور داد قطعاتی از دیبا و حریر حاضر کردند و آن را به پیامبر هدیه کرد. وقتی پیامبر از کار او مطلع شد، گفت: کسری نامه ام را درید، خداوند پادشاهی اش را در منتهای دریدگی بدراند.[۲۰]

۷- روایت ابن هشام

باذان در زمان نبوّت پیامبر، پادشاه یمن بود. وقتی پیامبر دعوت خود را آشکار کرد. خبر دعوت او به کسری رسید. او خشمگین نامه ای به باذان نوشت که: به ما خبر رسیده که در مکّه مردی پیدا شده که اطاعت ما نمی کند و مردم را به دین خود می خواند و می گوید من پیامبر خدایم. اکنون با لشکری به جنگ وی برو و اگر به اطاعت من درآمد و توبه کرد، از او بگذر وگرنه، سر او را ببُر و نزد من فرست. باذان مردی عاقل بود، نام کسری را در جوف نامه ای از خود به سوی پیامبر فرستاد. پیامبر در پاسخ او نوشت: خداوند با من وعده کرده است که در فلان روز پسر کسری پدر خود را بکشد. باذان نام پیامبر را خواند و نزد خود نگاه داشت. وقتی خبر قتل کسری به دست پسرش شیرویه به او رسید، به حقیقت کلام پیامبر پی برد و مسلمان شد.[۲۱]

۸- روایت حمز اصفهانی

چون از پادشاهی خسرو پرویز ۱۹ سال گذشت، عامل وی در یمن موسوم به باذان به او نوشت: در کوه های تهامه صاحب دعوتی پیدا شده که در نهان مردم را به سوی خود می خواند و پیروانش اندکند و عربها جز اندک که آیین او را پذیرفته اند، او را بیمناک کرده و به جنگش برخاسته اند.[۲۲]

اینها روایاتی بود که از ارتباط پیامبر و خسرو خبر می داد. بعدا به بررسی جزییات این روایات خواهیم پرداخت.

متن نامه

متن نام پیامبر به خسرو پرویز، همان گونه که بلعمی نقل کرد،[۲۳] محدود به: خطاب، تحمیدیه، خبر رسالت، درخواست، خاتمه. اما به مرور، به مطالب نامه افزوده و مطالب دیگری جایگزین آن شد و نامه از حالت اوّلیه و منطقی خود خارج شد. مطالبی در آن افزوده شد که مناسب مخاطب نبود و تهدیداتی که قابل اجرا نبود. در مجموع، نگارنده ۳۵ عبارت را در روایت های گوناگون این نامه دیده است که در ذیل ارائه می دارد:

۱ من محمد رسول اللّه الی (پرویز بن هرمز) عظیم فارس

۲ بسم اللّه الرحمن الرحیم

۳ و السلام علی من اتبع الهدی

۴ و آمن باللّه و رسوله

۵ و شهدا ان لا اله الا اللّه وحده لا شریک له و ان محمدا عبده و رسوله

۶ انی احمد الیک اللّه لا الا الّا هو

۷ الحیّ القیوم

۸ الذی له ملک السموات و الارض

۹ یحیی و یمیت

۱۰ الذی ارسلنی بالحق بشیرا و نذیرا الی القوم غلبهم الشقا و سلب عقولهم

۱۱ یا ایها الناس انی رسول اللّه الیکم جمیعا

۱۲ و لن یدع ما ارسلت به الا من قد سلب معقوله و البلاء غالب علیه

۱۳ فانی رسول اللّه الی الناس کافه لینذر من کان حیا

۱۴ و یحق القول علی الکافرین

۱۵ ادعوک برعایه اللّه عز و جل

۱۶ الذی آوانی و کنت یتیما

۱۷ و اغنانی و کنت عائلا

۱۸ و هدانی و کنت ضالا

۱۹ تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم ان لا نعبد الا اللّه و لا نشرک به شیئا و لا یتخد بعضا اربابا من دون اللّه

۲۰ فان تولّوا فقولوا اشهدوا بأنّا مسلمون

۲۱ و من یهدی اللّه فلا مضلّ له

۲۲ و من یضلّه فلا هادیَ له

۲۳ ان اللّه بصیر بالعباد

۲۴ من شهد شهادتنا

۲۵ و استقبل قبلتَنا

۲۶ و أکل ذبیحتنا

۲۷ فله ذمهُ اللّه و ذمه رسوله

۲۸ أَسلِم تَسلَم

۲۹ مِن عذاب اللّه یوم القیامه و لک الجنه

۳۰ فإن أبیت فعلیک إثم المجوسِ

۳۱ فان أبیت فإثمُ الاریسین علیک

۳۲ و إلّا فأذن بِحربٍ مِن اللّه و رسوله

۳۳ و لم یُعجِزها

۳۴ و إن لم تُسلِم فإنی أدیت الرّساله

۳۵ و السّلام.

و اگر در متون دیگر جست و جو شود، چه بسا که بیش از اینها بیابیم. کوتاهترین نامه ها، چهار عبارت دارند و بزرگترین آنها، حدود ده عبارت. اگر مجددا به نامه ای که طبری آورده مراجعه کنیم، می بینیم که روایت او ترکیبی است از عبارات [ ۲، ۱، ۳، ۴، ۵، ۱۳، ۲۸، ۳۰]، و روایت خطیب بغدادی ترکیبی است از عبارات [۱، ۲۸، ۲۴، ۲۵، ۲۶، ۲۷]. می دانیم که پیامبر سیاستمدار مبرّزی بود و مسلما تصمیمات خود را با فرمان خدای انجام می داد و این امر در نامه نگاری او هم باید به چشم بخورد. یعنی نام او باید اوّلا نظم منطقی داشته باشد، ثانیا متناسب با شخصیت و اعتقادات مخاطب باشد، ثالثا باید متناسب توان و ظرفیت او باشد.

دیگر بار، باز می گردیم به نام خطیب بغدادی:

«مِن محمد رسول اللّه الی کِسری عظیمِ فارس؛ أن أسلِم تَسلَم. مَن شهِد شهادتَنا و استقبل قبلتَنا و أکلَ ذبیحتَنا، فله ذِمّهُ اللّه و ذمه رسوله.» در این نامه، از کسری خواسته شده که اسلام بیاورد تا سلامت ماند، اما اسلام به او معرفی نشده است. و چگونه کسی اسلام بیاورد در حالی که نمی داند چیست؟ در گزارش عوفی از این داستان، می خوانیم که کسری در نامه به باذان، مدّعی شده که پیامبر از او جزیه خواسته است. آیا ممکن است پیامبری که هنوز خود را به درستی در جزیره العرب تثبیت نکرده، تقاضای جزیه از امپراتور ایران کند؟ آیا پیامبر در سال هفتم هجرت در وضعیتی بود که خسرو را تهدید کند که «فَأسلِم تَسلَم و إلّا فأذَن بِحربٍ مِنَ اللّه و رسوله “؟ معلوم نیست که آیا این پیام صلح است یا جنگ؟ آیا واقعا پیامبر از جنگ با همسایگان خود نفعی می برد؟ و آیا هدف او چنین چیزی بوده؟ و اگر بوده آیا توان آن را داشته است؟

به نظر نگارنده، متن نامه را باید با شرایط روز عربستان و ایران و نیز مسایل ادبی و نامه نگاری بررسی کرد و به متن واقعی نامه هرچه بیشتر نزدیک شد. صورت کلّی نامه ها که بلعمی آورده است، بسیار متین و متناسب است. در متن بعضی عبارات در نامه ها، از نامه های دیگر پیامبر استفاده شده است. اکنون که نگاهی به متن نامه انداختیم، نگاهی هم به مسایل تاریخی دورر و بر نامه می اندازیم.

مباحث تاریخی

۱- روابط ایران و اعراب در عصر اسلامی

زمانی که پیامبر اسلام مبعوث شد، در شمال و شرق و غرب شبه جزیر عربستان، دست نشاندگان شاه ایران حکومت داشتند و هرکدام از حکّام دست نشانده، ناظری ایرانی در دربار خود داشتند. این مناطق، عبارت بودند از:

الف: حیره که پس از قتل نُعمان بن مُنذِر، به دست ایاس بن قبیصه طایی و با شرکت یک ایرانی به نام نخیرجان اداره می شد و پس از او «دادبه»[۲۴] به حکومت رسید.[۲۵]

ب: بحرین که به دست «مُنذِر بن ساوی» اداره می شد و «سی بخت»، مرزبان هجر او را در حکومت یاری می کرد.[۲۶]

ج: عمان و حضرَموت که به دست «دادفروز بن جشنسفان» (پسرگشنسب ) اداره می شد.[۲۷] شاید زمانی سی بخت با او در حکومت شریک بود،[۲۸] یا از عمان به هجر فراخوانده شده بود.

د: یمن که پس از ورود وهرز دیلمی، به دست ایرانیان اداره می شد و در زمان پیامبر ابتدا خورخسرو (خرخسرو) ، و سپس باذان پسر ساسان حاکم آنجا شد.[۲۹]

بعضی قبایل عرب نیز با ایران عهدنامه داشتند. پیامبر قبل از هجرت به مدینه، سفری به قبایل عرب کرد تا آنها را به خود بخواند و خود را تحت حمایت آنان قرار دهد. وقتی که نزد بنی شیبان بن ثعلبه از قبیل ربیعه رفت، مُثَنَّی بن حارثه به او گفت: «ما با خسرو پیمانی داریم که هیچ گونه کار تازه و حادثه انگیزی انجام ندهیم و حادثه جویی را پناه ندهیم و این کاری هم که ما را به آن دعوت می کنی، از کارهایی است که خوشایند پادشاهان نیست.»[۳۰] اما این پیمان خیلی زود شکست.

پس از قتل نُعمان بن منذر، خسرو سپاهی را به دنبال زن و فرزند و مال و سلاح او فرستاد و هانی بن مسعود از سپردن آنها ابا کرد. خسرو با ربیعه جنگید و در محل «ذی قار» شکست خورد.[۳۱]و پیمان قبیل ربیعه و خسرو شکست. و این امر، ۴ و ۵ ماه پس از جنگ بدر بود.[۳۲]گفته شد که قوای قبیل ربیعه در جنگ با خسرو فریاد «محمد محمد» سر می دادند و پیامبر پس از شنیدن خبر شکست پارسیان، گفت: الیوم اوّلُ یومٍ انتصفت فیه العربُ مِنَ العجم و بی نَصَروا (امروز اوّل روزی است که عرب داد خود از عجم ستاند و به من یاری کردند) .[۳۳]

۲- زمان نگارش نامه

به روایت تاریخ نگاران اسلامی، پیامبر پس از بازگشت از حدیبیه و ییش از رفتن به جنگ خیبر، فرستادگان خود را روانه کرد، اما زمان دقیق آن را مشخص نداشته اند. صلح حدیبیه زمانی صورت گرفت که پیامبر حکومت خود را در مدینه تثبیت کرده، عازم مکّه برای گزاردن حج شده بود و قریشیان او را از حرکت بازداشته بودند. پیامبر در اوج اقتدار، صلح حدیبیه را به قریشیان تحمیل کرد و با نزول سور فتح، پیروان او قوّت قلب یافتند و به پیروزی های آیند خود امیدوار شدند. برای اوّلین بار، پیامبر با قریشیان به عنوان همتا وارد گفتگو شد و حکومت مستقل خود را در مدینه به رسمیت شناساند. ازاین رو، زمان برای گسترش نفوذ در سرزمین های بیرون حجاز کاملا مساعد بود و فرستادگان پیامبر در چنین زمانی روانه شدند.

ابن هشام بازگشت پیامبر را به مدینه در ماه ذی حج سال ششم هجرت و رفتن او به سوی خیبر را در آخر ماه محرم هفتم دانسته است.[۳۴]طبری نیز همین زمان را به نقل از ابن اسحاق آورده است.[۳۵]واقدی ماه صفر سال هفتم را برای رفتن به خیبر صحیح دانسته، هرچند اشاره ای نیز به قول بعضی دربار ماه ربیع الاوّل دارد.[۳۶]طبری داستان سفیران پیامبر را در وقایع سال ششم هجرت آورده، بنابراین، وی زمان فرستادن سفیران را در نیم دوم ذی حج سال ششم هجرت می داند. مسعودی تصریح می کند که این امر در ربیع الأوّل سال هفتم بوده است.[۳۷] هرچه باشد، این امر بین نیم دوم ذی حج سال ششم و ربیع الأوّل سال هفتم انجام گرفته است. و نیز مسلما باید در زمان حیات خسرو پرویز انجام گرفته باشد که مخاطب نامه بود و به گفت تاریخ نگاران اسلامی، قتل او در دهم جمادی الأوّل سال هفتم بود.[۳۸]کولسنیکف، تاریخ قتل خسرو پرویز را ۲۹ فوریه سال ۶۲۸ میلادی آورده[۳۹] که برابر با ۱۷شوال سال ششم هجری می باشد. تقی زاده نیز ۲۵ فوریه برابر با ۱۳ شوال را ذکر کرده[۴۰]که حد اقل دو ماه قبل از تاریخ ادعایی فرستادن نامه به سوی خسرو پرویز است. در این باره باز هم خواهیم گفت.

۳- کاتب نامه

می دانیم که عبد اللّه بن ارقم نویسند نامه های پیامبر برای پادشاهان بود[۴۱]و زید بن ثابت نیز همین مأموریت را داشت.[۴۲] زید، زبان فارسی و رومی و حبشی و قبطی را می دانسته[۴۳] و به دستور پیامبر، زبان سُریانی را نیز فراگرفت، زیرا پیامبر به ترجم یهودیان اطمینان نداشت.[۴۴]گفته شده که زید فارسی را از نمایند کسری فراگرفته بود![۴۵] این روایت، نمی تواند درست باشد، زیرا در همین زمان، سلمان فارسی در مدینه بود و زید می توانست از او فارسی یاد بگیرد. از نمایند کسری نیز چیزی نشنیده ایم، الّا نمایندگانی که پس از نوشتن نامه به مدینه آمدند.

۴- زبان نامه

متن نامه در کتاب های تاریخی همیشه به زبان عربی آمده است، و البته به علت عربی بودن زبان آن کتاب ها، عربی بودن نقل متن نامه باعث شگفتی نیست. گفتیم که زید بن ثابت که نامه های پیامبر را به پادشاهان می نوشت، فارسی می دانست و عبد اله بن حذافه نیز که به سفارت فرستاد شد، فارسی می دانست.[۴۶]روایاتی که می گویند خسرو پس از خواندن نامه آن را پاره کرد،[۴۷] نشانه ای بر فارسی بودن نامه اند.

۵- جنس نامه

دربار اینکه اعراب در زمان پیامبر، نامه ها را روی چه چیزی می نوشتند، می توان به بحث عالی مرحوم محمود رامیار در کتاب تاریخ قرآن مراجعه کرد.[۴۸] اما در مورد نامه های پیامبر می توان گفت که چند نام پوستی قدیمی یافته شده که به عنوان اصل نامه ها شناسانده شده،[۴۹] ولی از خلال گزارش های تاریخی یافته می شود که نامه به انداز یک ارش از چرم بود[۵۰] و قابل پاره کردن و سوزاندن بوده است.[۵۱]

۶. بحرین یا مداین

ابن سعد و احمد بن حنبل و بخاری از ابن عباس روایت کرده اند که عبد اللّه بن حذافه را به بحرین رساند و حاکم بحرین آن را به کسری رساند.[۵۲] این روایت، مخالف روایات معروف است که حضور عبد اللّه بن حذافه را در دبار خسرو مسجّل می داند.[۵۳]گفتیم که منذر بن ساوی، حاکم بحرین از جانب خسرو پرویز بود، و «سی بخت» مرزبان کسری در هَجر.[۵۴] فرستادن نامه به خسرو از طریق بحرین، کاملا معقول به نظر می رسد، اما فرستادن سفیر جدید برای رساندن پیام به کسری معقول نیست. همزمان علاء بن حضرمی نامه ای را برای مُنذِر بن ساوی برده بود و نامه ای نیز به «سی بخت» نوشته شده بود.[۵۵]فرستادن پیام از طریق حیره، نزدیکتر و آسانتر بود، اما چنین چیزی روایت نشده است. ابن سعد، همچنین برخلاف تاریخ نگاران اسلامی، فرستادن دحیه بن خلیف کلبی را به دربار قیصر روم پذیرفته و معتقد است که دحیه نام پیامبر را در بصری تحویل حاکم آنجا داد تا به روم فرستاده شود.[۵۶]قدمت روایات ابن سعد، تردیدی کلّی در رفتن سفیر پیامبر به مداین پدید می آورد.

۷. سفیر

از عبد اله بن حذاف سهمی، و برادرش خنیسا، و برادر دیگرش خارجه، و شجاع بن وهب، و حتی عمر بن خطاب به عنوان سفیر پیامبر به سوی خسرو نام برده است.[۵۷]هرچند روایت سفارت شجاع بن وهب را قبلا آوردیم، اما ظاهرا اشتباهی رخ داده، زیرا وی سفیر پیامبر به سوی حارث بن ابی شمر غسّانی بود.[۵۸]سفیر پیامبر به سوی خسرو پرویز، عبد اللّه بن حذافه از مسلمانان اوّلین بود. علت انتخاب او این بود که اوّلا فارسی می دانست[۵۹]و ثانیا خصوصیتی با شاه ایران داشت.[۶۰]در گزارش نویری، راوی داستان سفارت، خود عبد اللّه بن حذافه است.[۶۱] در سری علقه بن مجّزر مدلجی، فرماندهی گروهی از سپاهیان را بر عهده داشت و شوخ طبع بود.[۶۲]در سال ۱۹ هجری، در قیسار به اسارت رومیان درآمد. امپراتور به او گفت: مسیحی شو و گرنه ترا در دیگ مسی می اندازم، گفت: نمی شوم. قیصر دستور داد تا دیگ مسی را حاضر کردند و آن را پر از روغن کرد و جوشاندند و یکی از اسیران مسلمان را خواست و گفت مسیحی شود. او نپذیرفت. او را در دیگ انداختند و ماند تا جایی که استخوانهایش از گوشت جدا شد. قیصر به عبد اللّه گفت: مسیحی شو و گرنه تو را در دیگ می اندازم. گفت: نمی شوم. قیصر امر کرد او را در دیگ بیندازند. وقتی او را می بردند، گریه کرد. گفتند او گریه می کند. قیصر او را خواست. عبد اللّه گفت: گریه من برای کاری که با من می کنی نیست، بلکه از این می گریم که بیش از یک جان ندارم تا در راه خدا دهم و دوست داشتم که به عدد موهای تنم جان داشتم؛ هر کاری می خواهی بکن. قیصر تعجب کرد و تصمیم گرفت او را آزاد کند. به او گفت: سرم را ببوس تا تو را آزاد کنم. گفت: نمی کنم. گفت: مسیحی شو تا دخترم را به عقد تو درآورم و پادشاهی ام را با تو تقسیم کنم. گفت: نمی کنم. گفت: سرم را ببوس تا تو و هشتاد نفر از اسیران مسلمان را آزاد کنم. گفت: این کار را می کنم. پس سر او را بوسید و خود و هشتاد مسلمان آزاد شدند. وقتی نزد عمر بن خطاب آمدند، خلیفه برای او برخاست و سرش را بوسید. اصحاب پیامبر خدا با او شوخی می کردند و می گفتند: سر کافری را بوسیدی. او می گفت: خداوند با این بوسه، هشتاد نفر از مسلمانان را آزاد کرد.[۶۳]ابن سعد علت آزادی او را نام عمر بن خطّاب به کنستانتین ذکر می کند.[۶۴]عبد اله بن حذافه در زمان خلافت عثمان بن عفّان در مصر درگذشت و همانجا به خاک سپرده شد.[۶۵]

۸. در بارگاه خسرو

خسرو بارگاه خود را تزیین کرد و بزرگان فارس را بار عام داد و نمایند پیامبر را پذیرفت. سفیر وارد شد. خسرو دستور داد نامه را از او بگیرند. گفت: نامه را آن گونه که مأمور هستم به تو می دهم. کسری او را نزدیک خود خواند و وقتی سفیر جلوی او رسید، نامه را از او گرفت و به کاتب حیری خود داد تا بخواند. کاتب خواند: «از محمد، پیامبر خدا، به کسری بزرگ فارس». خسرو از تقدّم نام پیامبر بر خود، عصبانی شد. علّت عصبانیت خسرو چند چیز بود:

الف: اینکه پیامبر نام خود را قبل از نام او نوشته بود[۶۶]

ب: او بند من است و به من نامه می نویسد[۶۷][۶۸]

د: از او جزیه خواسته بود.[۶۹]

اما ظاهرا علت کین خسرو پرویز از پیامبر، به چند سال پیشتر باز می گشت که قوای او در «ذی قار» از قوای عرب قبیل ربیعه شکست خورد و اعراب فریاد «محمد محمد» سر داده بودند و خبر آن به خسرو رسیده بود.[۷۰]خسرو نامه را خوانده یا نخوانده، آن را پاره کرد و بر روی رسول [ فرستاده] زد[۷۱] و گفت: به من نامه می نویسد درحالی که او بند من است. سپس گفت: مرا سرزمین بزرگی است که از غلبه بر آن نمی ترسم و فرعون بنی اسراییل را مالک بود و شما بهتر از آنان نیستید و چه کسی مرا مانع می شود که شما را مالک شوم و من از او [ فرعون] بهترم.[۷۲]خسرو سفیر را اخراج کرد.[۷۳]سفیر نامه را برداشت و به سوی پیامبر آمد.[۷۴] و می گویند خسرو پس از پاره کردن نامه با قیچی، آن را با آتش سوزاند.[۷۵]

۹. در مدینه

وقتی سفیر نزد پیامبر بازگشت و داستان خود را گفت، پیامبر فرمود: دریده شوند چه دریده شدنی.[۷۶]لفظ پیامبر به روایتهای گوناگونی نقل شده که هم آنها متأثر از آیه ۱۹ سور سبا {/«وَ مَزَّقنَاهُم کُلَّ مُمَزَّقٍ/}است، به صورت های زیر:

یُمَزَّقُوا کُلَّ مُمَزَّقٍ (بخاری)

مُزِّقَ مُلکُهُ (طبری، بلعمی، ابن اثیر)

مُزِّقَ کِسرَی مُلکُهُ (ابو بکر بیهقی )

اللهمَّ مَزِّق مُلکَه (ابن عبد البِرّ)

مَزَّقَ کِتابی مَزَّقَهُ اللّهُ (عوفی)

مَزَّقَ کِتَابی مَزَّقَ اللّهُ عَلَیهِ مُلکَه (مَقدِسی)

مَزَّقَ اللّهُ مُلکَه کَمَا مَزَّقَ کِتَابی (ابن بلخی)

مَزَّقَ کِسرَی کِتَابی لَیُمَزِّقَنَّ اللّهُ مُلکَهُ کُلَّ مُمَزَّقٍ (خطیب بغدادی)

ایشان دین خویش دریدند (مُجمِل التواریخ و القصص)

۱۰. هدی کسری

گفته شده کسری از کار خود پشیمان شد[۷۷] و هدیه ای برای آن حضرت فرستاد.[۷۸] هدی کسری چند قطعه حریر و دیبا بود[۷۹] که همراه نامه ای و مشتی مُشک نزد پیامبر فرستاد،[۸۰] اما پیامبر هدیه را پس فرستاد و نامه را نخواند و نامه ای دیگر به او نوشت به این مضمون: «یا از فرمان من پیروی کن، یا من خود و همراهانم بسوی تو آییم و امر خداوند زودتر از این ماجرا می شود. اما نامه ات، من بهتر از تو بر آن آگاهم و مفاد آن چنین است…».[۸۱] و شاید پس از فرستادن این نامه بود که کسری آن را پاره کرد. از علی بن ابی طالب روایت شده که خسرو هدیه ای برای پیامبر فرستاد و او نیز پذیرفت.[۸۲] و در میان استران پیامبر ن

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *