تعداد بازدید
3 بازدید
ریال98.000

توضیحات

پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل خدا با من حرف زد!؛ ابزاری کارآمد برای ارائه‌های برجسته

آیا به دنبال ارائه‌ای بی‌نقص هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل خدا با من حرف زد! با 92 اسلاید با طراحی حرفه‌ای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.

ویژگی‌های بارز فایل فایل پاورپوینت کامل خدا با من حرف زد!:

  • گرافیک شگفت‌انگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
  • استفاده ساده: فایل فایل پاورپوینت کامل خدا با من حرف زد! به گونه‌ای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
  • کیفیت حرفه‌ای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شده‌اند.

طراحی بدون نقص: فایل فایل پاورپوینت کامل خدا با من حرف زد! با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.

توجه: نسخه‌های غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل خدا با من حرف زد! تضمین‌شده است.

فایل فایل پاورپوینت کامل خدا با من حرف زد! را دانلود کرده و به راحتی یک ارائه حرفه‌ای را تجربه کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل خدا با من حرف زد! :

خسته و مجروح بر تخت افتاده بودیم جراحت هایمان چنان سنگین بود که دیگر فکر پایین آمدن از تخت برایمان غیر ممکن می نمود، چه رسد به اینکه قدم از محیط محدود و بسته آسایشگاه بیرون بگذاریم و قصد حضور مجدد در اجتماع و مردم را داشته باشیم. پس از آن همه شور و شوق و تلاش در عرصه جنگ و دفاع مقدس، رکود و سکونی چنین، خیلی جانکاه و سنگین بود. اکثر بچه ها محصل بودند که جنگ تحمیلی به وقوع پیوست و آنان غیرتمندانه درس و مشق را جا گذاشته و قدم در عرصه ا ی نهاده بودند که جای تحصیل درس های بزرگی بود. خیلی ها با کسب مدرک شهادت، درس عشق و ایمان را به پایان رساندند ولی ما با یک تجدیدی از آنجا به آسایشگاه منتقل شدیم. تنها چیزی که تحمل محیط آسایشگاه و دردهای جانکاه را آسان می کرد، حضور در کنار جانبازان بسیجی ای بود که راضی به رضای خداوند بودند و مخلصانه این وضعیت را تحمل می کردند. مدت ها به همین منوال گذشت. یک روز کسی وارد آسایشگاه شد که مثل هیچ کس نبود. او در ظاهر آدمی بود مثل همه آدم ها ولی با حضورش تحولی در وضع موجودمان ایجاد کرد، مثل انقلابی که امام و تحولی که جنگ در ما ایجاد کرده بود، او نیز با تمام سادگی بسیجی واری که داشت وضعیت آسایشگاه را از این رو به آن رو کرد.حضور یک بسیجی ساده، مخلص و بی ادعا بود که توانست شور و شوق و هیجان را در جسم و جان مجروح ما زنده کند و ما را در عین ناتوانی جسمی در اثر جراحت های جنگ، راه بیندازد و امید زندگی دوباره را در ما زنده کند.آری او کسی نبود جز یک معلم که همچون پیامبری صاحب کتاب، وارد کلاس های دلمان شد و ما را در عین سادگی و بی ادعایی مجذوب و شیفته خود کرد. معلمی پرکار و زحمتکش به نام “محمدحسین یحیی زاده” که خودش همچون اسم بامسمایش زندگی بخش بود و هرجا که قدم می گذاشت بذر دانستن را در دل بچه ها می کاشت و آنان را از تخت و درد و رنج های آن جدا می کرد. او چون خیر کثیری در تمام آسایشگاه ها تکثیر می شد و شور و حال عجیبی ایجاد می کرد. بی هیچ توقعی و تنها و بر اساس احساس مسئولیت، شب و روزش را پای تخت های جانبازان می گذراند. با اینکه از نظر معیشتی وضعیت خوبی نداشت ولی خم به ابرو نمی آورد و چون پروانه گرد شمع دانش می سوخت. حتی خیلی وقت ها از خانه و زندگی خود و زن و فرزندان نیز غافل می شد، در واقع او مارا از بچه های خودش هم بیشتر دوست می داشت و ما که در سنین نوجوانی و جوانی به ناچار دور از اهل خانواده به سر می بردیم، او را چون پدری مهربان و برادری دلسوزدر کنار خودمان و بر سر بالینمان می دیدیم. اینک این افتخار به نام او ثبت شده است که توانست ده ها تن مثل ما را – که هرچند با رضایت همه چیز را تمام شده می دیدیم – دوباره به زندگی برگرداند. و الان خیلی از شاگردان جانباز او در دانشگاه هاو مقاطع تحصیلی و شغلی خوش می درخشند و او هنوز هم همان معلم ساده و بی ادعایی است که بود! پس از سال ها به سراغش رفتیم به سراغ معلمی پرسابقه، آن هم با سابقه ای درخشان! معلمی که غیر از پرورش روح و جسم هزاران دانش آموز در این شهر، مسئولیت همراهی با قهرمانان دفاع مقدس را نیز به عهده گرفته بود. خودش معتقد است این راهی ست که خداوند اورا در آن قرار داده است. جالب اینجاست که خودش می گوید با نگاهی بسیار معمولی و ناآشنا با جانبازان وارد آسایشگاه ها شده ولی به مرور زمان نه تنها با پیگیری و پشتکار در زندگی جانبازان و مسیرآنها تأثیر گذاشته بلکه خود هم به شدت تحت تأثیر آنان قرار گرفته به گونه ای که هم نشینی با ایشان، او را به فردی معتقدتر تبدیل کرده و جانبازان را به قسمتی جدانشدنی از زندگی اش مبدل ساخته که به گفته خودش می خواهد تا خداوند به او اجازه می دهد، در خدمتشان باشد. معلم پرسابقه و کوشایی که خود با مرارت های بسیار درس خوانده و در تمام سال های جنگ و پس از آن، جانبازان جوان را در امر آموزش، درس خواندن و کنکور و دانشگاه و به طور کلی تحصیلات همراهی و پشتیبانی کرده است. همان گونه که خود می گوید بیشترین زمان زندگی اش را با رضایت در کنار جانبازان گذرانده و هم اکنون نیز به این خدمت خود در آسایشگاه امام خمینی ادامه می دهد. برای همین برآن شدیم که گفت وگویی را با این معلم بسیجی ترتیب دهیم:

خودتون رو معرفی می کنید؟

بنده محمد حسین یحیی زاده، متولد ۱۳۳۱ دبیر آموزش و پرورش منطقه یک تهران هستم. اصالتمان از سوادکوه مازندران است ولی ۱۰- ۱۵ سالگی اومدم تهران. از سال ۶۱ بر حسب اتفاق رفتیم برای امتحانات جانبازان آسایشگاه ثارلله. یکی از مدیران اومد بهم گفت میری؟ منم قبول کردم. تا سال ۶۵ اونجا امتحانات رو برگزار می کردم، البته سؤالها رو از دبیرستان آل احمد که توسط معلم ها طرح می شد می گرفتم و می بردم آسایشگاه امتحان می گرفتم. می آوردم تو دبیرستان تصحیح می کردم و بعد می آوردم تو حوزه امتحانات نمره گذاری می کردم. بعد مسائلی پیش اومد. یک روزآموزش و پرورش منطقه یک منو خواست. گفت که برای شما لوح تقدیر اومده. شما همچین کاری کردی، ما اصلا” خبر نداشتیم.

یعنی خودتون رفته بودید این کارو کرده بودید؟

بله. قبلا» خود جانبازا درسشونو می خوندن. بعد می اومدن تو مدرسه امتحان می دادن. اما یه روز احتمالا» به درخواست یه جانباز بوده، بهم گفتن میای بری تو آسایشگاه امتحان بگیری که منم قبول کردم و این شد شروع کار. این اولین بار بود که من می رفتم آسایشگاه که امتحان بگیرم.

شما دبیر چی بودید؟

من دبیر ریاضی هستم.

پس به عنوان دبیر ریاضی وارد آسایشگاه شدید و بعد…؟

بعد رفتم اونجا یه تعدادی بودن بچه های سپاه هم بودن و خیلی خوب بودن. الان همه شون رفتن. دیگه آسایشگاه نیستن. کم کم با بچه ها دوست شدم. جو اونجا خیلی معنوی بود. منم اون روزها جوان بودم و اهل شوخی. کم کم رابطه دوستانه ای برقرار کردیم. گپ می زدیم و درس می خواندیم و امتحان هم ازشون می گرفتم.

خب جریان لوح تقدیر چه بود؟!

بله. گفتن که بچه ها همه با هم نامه ای به شکل طومار نوشتن و امضا کردن به مدیر کل آموزش و پرورش منطقه یک که از من تقدیر بشه. آموزش و پرورش هم منو خواسته بود که این لوح تقدیر برای این کار خیر شما در نظر گرفته شده و علاوه بر اون درخواست داشتن که کلاس هایی به صورت منظم تو آسایشگاه براشون برگزار کنیم که تداوم داشته باشه و سطح علمی بچه ها رو ببریم بالا.

حدودا چه سالی بود؟

سال ۶۵. بعد کم کم دستور دادن که کلاس های ما تشکیل بشه. ما هم دبیر انتخاب کردیم و بردیم اونجا. این کار که برای بچه های ثارلله انجام شد، گفتن برو آسایشگاه امام را هم راه بینداز. وقتی اومدم آسایشگاه امام، دیدم بچه ها حرکت رو شروع کردن برای درس خوندن و دیپلم گرفتن. یه روز مدیر کل امتحانات آموزش وپرورش منطقه یک اومده بود امتحان نهایی یکی از جانبازا رو برگزار کنه. اونم چهارم دبیرستان بود، رشته ریاضی و فیزیک. من همون روز برحسب اتفاق رفته بودم امام منو دید و بعد سلام و احوالپرسی پرسید: آقا شما چه جوری امتحانای بچه ها رو برگزار می کنید؟ منم گفتم من میام تا ساعت ۸- ۹ هرچه قدر طول بکشه میشینم تا امتحان بدن. آخه شرایط بچه ها اینجا شرایط عادی نیست. ایشون گفت که نه، این طوری خلافه! امتحان باید زمان بندی داشته باشه. منم گفتم من همیشه این طور ازشون امتحان می گیرم.

تک تک از بچه ها امتحان می گرفتین؟

بله. پایه های بچه ها با هم فرق داشت. یکی راهنمایی بود و یکی دبیرستان. یکی فیزیک امتحان داشت و یکی شیمی. خلاصه اینکه مدیر کل گفت این طور امتحان گرفتن خلافه. منم بهش گفتم اگه به نظرتون خلافه بگید دیگه نیام. دیگه هیچی نگفت. رفت سراغ امتحان اون جانباز. یکی دوساعت نشست تا اون بچه امتحان بده. اتفاقا” فکر کنم اون جانباز الان شهید شده باشه که حتی یک بار برادرش هم اومد و از من تشکر کرد. گفت که تو نگاهشو به زندگی عوض کردی و بهش روحیه دادی. خلاصه اینکه بعد دو ساعت اون مدیر کل اومد پرسید: آقا! تو با این بچه ها چی کار می کنی؟! گفتم من که گفتم مشکله. با بچه ها سر حوصله میشینم تا امتحان بدن. گفت: تو خیلی کار بزرگی می کنی. حالا که این طوریه، یه کار دیگه هم بکن. حالا توجه کنید که اولش که منو دید طلبکار بود و می گفت خلافه. بعد که خودش عملی دید امتحان گرفتن از جانبازا چه شرایطی داره، با نرمی اومد جلو و گفت: من برات ماشین می فرستم. سؤال هم طرح می کنم. شما بیا از بچه ها هر وقت که خواستی امتحان بگیر. این طوری شد که سال ۶۵ گفتن برو آسایشگاه امام. یه کمکی هم بهم دادن که کمکی مو گذاشتم تو ثارالله. خودم اومدم آسایشگاه امام.

در آسایشگاه امام خمینی وضعیت بچه ها به چه صورت بود؟

بچه ها اون موقع همه رو تخت بودن. از رو تخت نمی اومدن پایین. حتی واسه نظافت هم نمی تونستن از تخت بیان پایین. خیلی تعجب کردم. بچه های ثارلله می اومدن پایین روی چرخشون. فعال تر بودن. اومدم امام، دیدم اینجا خیلی گوشه گیر و کم انگیزه هستن.

اولین برخوردتون با کی بود؟

اولین برخوردم توی آسایشگاه امام، با یه جانباز بود به اسم آقای پیل پا. که الان لیسانس حقوقه و توی شهرداری اندیمشکه. الان ازدواج هم کرده و سه تا دختر هم داره. پارسال دیدمش. کم کم با امتحان گرفتن از یه جانباز شروع کردم و آهسته آهسته شد دوتا و سه تا و کم کم رفتم تو اتاق جانبازا و بچه ها رو کشوندم طرف درس. دیدم بچه ها دارن تشویق میشن.

بچه ها راحت قبولتون کردن؟

من به عنوان یه معلم خشک نمی رفتم، باهاشون رفیق بودم. می گفتم تو راحت امتحان بده، درس بخون، هرجور می خوای بخون و امتحان بده. آخه بچه ها هم بیشتر رو تخت بودن. مثلا» صبح زود می اومدم بچه ها رو از خواب بیدار می کردم که درس بخونن. کم کم حرکتشون می دادم. مثلا» اولین بار که من جانباز دکتر رضیعی رو دیدم، اول هنرستان رو داشت. یادمه پرسید: من میتونم درس بخونم؟ من جواب دام: بله. حتما» میتونی. گفت: آخه من هنرستانی ام! گفتم کاری نداره. برات تغییر رشته میدم. آخرای خرداد بود. بهش گفتم تو تا شهریور این چند تا کتابی که بهت میدمو بخون و بیا تغییر رشته بده، بیا تجربی. گفت: امکان داره؟ گفتم بله. که خوند و قبول شد وبچه درس خونی هم بود و الان هم پزشک متخصصه پوسته.

چطور به بچه ها درس می دادید؟

اولش فقط خودم بودم، بعدش بهترین معلم ها رو براشون می آوردم. همکارامو می کشوندم می آوردم اونجا که به بچه ها درسا رو آموزش بدن. همه معلم های آل احمد رو تشویق می کردم بیان. با اینکه حقوقش کم بود ولی به معلم ها می گفتم که به خاطر شرایط بچه ها بیان و با همون قیمت دولتی کار رو انجام بدن. با همه هم راه می اومدم. با اخلاق های بچه ها، معلم ها، فقط می خواستم این جریان متوقف نشه.

کسی هم بود که با درس خوندن مخالف باشه و اصلا» با شما ارتباط برقرار نکنه؟

بودن یه تعداد کمی که بی انگیزه بودن و درس خوندن رو قبول نمی کردن. اما حساب که می کنم حدود ۷۰- ۸۰ نفر رو تو آسایشگاه امام وادار به حرکت تو این جریان کردم. خودم ریاضی تدریس می کردم. برای درسای دیگه هم معلم می آوردم و مدیریتشون می کردم. امتحانات رو هم برگزار می کردم. هرکاری می کردم که بچه ها جلو برن.

درباره همکاراتون بیشتر توضیح می دین؟ شاید اونها مثل شما فکر نمی کردن!

بله همین طوره. از افرادی که می آوردم، بعضا» بهم میگفتن که اینجا زیاد نیا. روحیه ات خراب میشه. افسرده می شی. ولی من نگاهم این طوری نبود. البته کم بودن ولی متأسفانه بودن. بعضی ها هم طاقت نمی آوردن و می رفتن.

این جریان چه طور ادامه پیدا کرد؟

از سال ۶۵ تو آسایشگاه امام شروع کردیم تا سال ۶۷ که کنکور برگزار کردیم. من نماینده اداره کل بودم. این اولین بار بود که قرار بود کنکور جدا تو آسایشگاه ها برگزار بشه. رفتم سازمان سنجش که یک جلسه ای تشکیل شده بود. اون موقع آقای توکلی بود و هنوزم هست. آقای رحیمیان گفتند که برای هر جانباز یه پاکت مهر و موم شده با سؤالات کنکور میذاریم و یک ناظر بالای سر هرکدومشون. تو وقت و ساعت معین. من پرسیدم: آقا! شما جانبازا رو می شناسین؟ جواب دادن بله. جانبازه دیگه. گفتم: نه. جانباز شرایطش فرق می کنه. من جانبازایی دارم که کنترل ادرار ندارن. مثلا» اگه ازساعت ۸ کنکورو شروع کردیم، ساعت ۹ شد جانباز نیاز به حموم پیدا کرد، حداقل یه ساعت طول می کشه تا بره و برگرده. چه طوری می خواید این ساعتو براش حساب کنید؟

اینو که گفتم، گفتن دست نگه دارین. نمی شه. من گفتم یه پیشنهاد دارم. اینکه سؤالات رو برای جانبازا زود باز نمی کنیم. دیرتر باز می کنیم، از اون طرف زمان بیشتری می دیم. قبول کردن. یعنی دیرتر سؤالات رو برای بچه ها باز کنین و تا ساعت دو و سه هم طول کشید اشکال نداره. بعد بردارین بیارین. متأسفانه با شرایط زندگی جانبازا آشنا نبودن. در هرحال کنکورو برگزار کردیم و عصر برگه ها رو بردیم دادیم سازمان سنجش به نماینده شون. این مورد تا دوسال ادامه پیدا کرد. بعضی جانبازا می خواستن وارد دانشگاه بشن می ترسیدن! مشکلشون هم عدم کنترل ادرار بود. می ترسیدن آبروریزی بشه و موارد زیادی مثل این موضوع… خیلی من بهشون می گفتم که مردم کم کم می فهمن شمارو. تشویقشون می کردم که وارد جامعه بشن. چون منزوی بودن و به آسایشگاه عادت داشتن. شهید دکتر عرب زاده هم همین طور بود. یک سال اول خیلی بهش گفتم که برو. رفت و دانشجوی موفقی بود اگه بود الان یه محقق می شد. کلیه اش مشکل پیدا کرد و برای درمان و اعزام به خارجش تعلل کردن و شهید شد. یک جانباز بود به اسم ماشالله نصیری فر. شرایطش طوری بود که حتی از روی تخت هم می افتاد. نمی تونست خودشو نگه داره. بالش می گذاشتن دورش که نیفته. نحیف بود و بی بنیه. معلم که می اومد درس بده، فشارش می افتاد و خودش هم می افتاد. معلم بهم می گفت آقای یحیی زاده ولش کن. نمی تونه. چرا می خوای به زور این کارو بکنی؟ درهرحال درس خوند و وارد دانشگاه شد. اون معلم باور نمی کرد اما همین جانباز الان کلی تقویت شده و شرایط جسمی اش هم بهتر شده و روزی ۱۵- ۱۶ ساعت رو ویلچره. باور نمی کنین! این قدر تحرک داره و میره سرکار.

این به خاطر اون حرکتیه که شما درش ایجاد کردین، درسته؟

بله به خاطر اون حرکته. او

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *