تعداد بازدید
3 بازدید
ریال98.000

توضیحات

پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل کتاب دوم آدم و حوا (۱)؛ ابزاری کارآمد برای ارائه‌های برجسته

آیا به دنبال ارائه‌ای بی‌نقص هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل کتاب دوم آدم و حوا (۱) با 120 اسلاید با طراحی حرفه‌ای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.

ویژگی‌های بارز فایل فایل پاورپوینت کامل کتاب دوم آدم و حوا (۱):

  • گرافیک شگفت‌انگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
  • استفاده ساده: فایل فایل پاورپوینت کامل کتاب دوم آدم و حوا (۱) به گونه‌ای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
  • کیفیت حرفه‌ای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شده‌اند.

طراحی بدون نقص: فایل فایل پاورپوینت کامل کتاب دوم آدم و حوا (۱) با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.

توجه: نسخه‌های غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل کتاب دوم آدم و حوا (۱) تضمین‌شده است.

فایل فایل پاورپوینت کامل کتاب دوم آدم و حوا (۱) را دانلود کرده و به راحتی یک ارائه حرفه‌ای را تجربه کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل کتاب دوم آدم و حوا (۱) :

فصل اول

۱. هنگامی که لولوا سخنان قاین را شنید، گریست و نزد پدر و مادر خود رفته، به آنان گفت که قاین برادر خویش، هابیل، را کشته است.

۲. همه آنان بلند گریستند و آه و فغان برآورده، به صورت خود تپانچه زدند و خاک بر سرکرده، جامه های خویش را دریدند و به قتلگاه هابیل آمدند.

۳. آنان وی را کشته بر روی زمین یافتند در حالی که جانوران اطراف او بودند و بر آن انسان درستکار می گریستند. از بدنش به سبب پاکی بوی عطر ساطع بود.

۴. آدم در حالی که سرشک از دیدگان روان کرده بود، وی را برداشت و به غار گنج ها آورده،روی زمین گذاشت و در عطر و مر پیچید.

۵. آدم و حوا وی را به خاک سپرده، مدت صد و چهل روز بر او سخت سوکواری کردند. درآن زمان، سن هابیل پانزده سال و نیم و سن قاین هفده سال و نیم بود.

۶. قاین پس از پایان یافتن سوک برادرش، خواهر خود لولوا را گرفت و بدون اجازه پدر ومادرش با او ازدواج کرد; آنان از بس غمگین بودند، نمی توانستند از چنین کاری جلوگیری کنند.

۷. آن گاه او به پایین کوه، در جایی دور از باغ و نزدیک به قتلگاه برادرش رفت.

۸. در آن مکان، درختان میوه دار و جنگلی فراوان بود. خواهرش برای او فرزندانی زایید که آنان نیز به نوبه خود چند برابر شدند و آن مکان را پر کردند.

۹. آدم و حوا تا هفت سال پس از دفن هابیل به یکدیگر درنیامدند. اما پس از این مدت حواآبستن شد و هنگامی که جنین در شکمش بود، آدم به وی گفت: «خوب است یک قربانی فراهم کنیم و آن رابرای خدا بگذرانیم و از او بخواهیم به ما فرزند زیبایی بدهد که به سبب او آرامش یابیم و وی را به همسری خواهر هابیل درآوریم.»

۱۰. آنان قربانی را فراهم کرده، آن را به مذبح بردند و برای خداوند گذراندند و از او خواستندقربانی شان را بپذیرد و به ایشان نسل خوبی بدهد.

۱۱. خدا سخن آدم را شنید و قربانی اش را پذیرفت. آن گاه آدم و حوا و دخترشان پرستش کرده، به غار گنج ها آمدند و چراغی در آن نهادند تا شب و روز کنار جنازه هابیل بسوزد.

۱۲. آدم و حوا به روزه و نیایش ادامه دادند تا زمان زایمان حوا فرارسید و او به آدم گفت:«می خواهم به غاری که درون آن صخره است، بروم و آن جا زایمان کنم.»

۱۳. آدم گفت: « برو و دخترت را با خود ببر تا خدمتت را بکند، ولی من کنار بدن پسرم،هابیل، در غار گنج ها می مانم.»

۱۴. حوا سخن آدم را شنیده، همراه دخترش روانه شد و آدم به تنهایی در غار گنج ها ماند.

فصل دوم

۱. حوا پسری زایید که از نظر شکل و شمایل بسیار زیبا بود و زیبایی او مانند پدرش آدم یابیشتر بود.

۲. حوا با دیدن وی آرامش یافت و هشت روز در غار ماند. سپس دخترش را نزد آدم فرستادتا بیاید و کودک را دیده، نامی بر او نهد. در این زمان دختر تا زمان بازگشت او به جای وی کنارجنازه برادر ماند.

۳. هنگامی که آدم آمد و زیبایی و خوشرویی و کمال خلقت کودک را دید، شادمان شد و ازغم هابیل آرامش یافت. وی کودک را شیث (۲) نامید، به این معنا که «خدا نیایشم را شنیده و مرا ازمصیبتم رهانده است.» معنای دیگر این واژه «قدرت و قوت » است.

۴. آدم کودک را نام گذاری کرده، به غار گنج ها بازگشت و دخترش دوباره نزد مادر رفت.

۵. حوا چهل روز در آن غار ماند; سپس کودک و دختر خود را برداشته، نزد آدم آمد.

۶. آنان به سوی رودخانه ای رفته، آدم و دخترش خود را از غم هابیل شست وشو دادند; حواو کودک نیز برای طهارت شست وشو داده شدند.

۷. سپس برگشتند و یک قربانی فراهم کرده، بالای کوه رفتند و آن را برای کودک گذراندند.خدا قربانی آنان را پذیرفت و برکتش را بر ایشان و بر پسرشان شیث فرود آورد. سپس آنان به غار گنج ها بازگشتند.

۸. از آن پس آدم در تمام روزهای زندگی اش حوا را نشناخت و نسلی دیگر از آنان پدیدنیامد، جز آن پنج تن: قاین و لولوا و هابیل و اقلیا (۳) و شیث.

۹. شیث در قوت و قامت رشد می کرد و با علاقه شدید به روزه و نیایش می پرداخت.

فصل سوم

۱. هنگامی که هفت سال از جدایی پدر ما، آدم، از همسرش حوا گذشت، شیطان بر او رشک برد; زیرا دید این گونه از وی جدا شده است. پس کوشید وی را به زیستن دوباره با او وادار کند.

۲. آدم برمی خاست و به بالای غار گنج ها رفته، شب را در آن می گذراند. همین که هوا روشن می شد و روز فرامی رسید، وی به غار پایین می آمد تا نیایش کند و در آن جا برکت یابد.

۳. با فرارسیدن شب، او به بام غار رفته، تنها می خوابید و از چیره شدن شیطان بر خود بیمناک بود. این منش سی و نه روز ادامه یافت.

۴. هنگامی که دشمن همه خوبی ها، شیطان، آدم را تنها در حال روزه و نیایش دید، به شکل زن زیبایی بر او ظاهر شد و در شب چهلمین روز نزد وی آمده، جلو او ایستاد و گفت:

۵. «ای آدم، از زمانی که در این غار ساکن شده ای، ما آرامش خوبی را از شما تجربه کرده ایم ونیایش های شما به ما رسیده و از آن آرام گرفته ایم.

۶. «اما ای آدم، اکنون که تو برای خفتن روی بام غار رفته ای، ما از شما به زحمت افتاده ایم وبه سبب جدایی تو از حوا، اندوه فراوانی بر ما فرود آمده است. همچنین اکنون که روی بام این غار هستی، نیایش تو بیرون می ریزد و قلبت این سو و آن سو سرگردان می شود.

۷. «اماهنگامی که تو در غاربودی،نیایشت مانند آتش یکپارچه بود وبه مارسیده،توآرامش می یافتی.

۸. «من نیز از این که فرزندانت از تو جدا شده اند، اندوهگین هستم و برای کشته شدن پسرت هابیل بسیار غمناکم; زیرا او درستکار بود و همه مردم برای افراد درستکار اندوهناک می شوند.

۹. «من از تولد پسرت شیث خوشحال شدم، ولی پس از چندی به خاطر حوا اندوه فراوان مرا فراگرفت; زیرا وی خواهر من است. زیرا هنگامی که خدا خواب عمیقی را بر تو مسلط کرد واو را از پهلوی تو گرفت، مرا نیز همراه او بیرون آورد. خدا مقام او را بالا برد و او را همسر تو قرارداد، ولی مقام مرا پایین آورد.

۱۰. «من از این این که خواهرم به همسری تو در آمد، خوشحال شدم. ولی خدا قبلا به من وعده ای داده و گفته بود: غمگین مباش; هنگامی که آدم روی بام غار گنج ها برود و از همسرش حوا جدا شود، تو را به سوی او خواهم فرستاد و از طریق ازدواج با او یک تن شده، مانند حوا،برای او پنج فرزند خواهی زایید.

۱۱. «اینک وعده خدا به من به انجام رسیده و مرا برای عروسی نزد تو فرستاده است. اگر بامن عروسی کنی، برای تو فرزندانی زیباتر و بهتر از فرزندان حوا خواهم زایید.

۱۲. «اینک تو هنوز جوان هستی. جوانی ات را در این جهان با غم سپری مکن و آن را درعیش و کامرانی بگذران; زیرا روزهای تو اندک و آزمونت بسیار است. نیرومند باش و روزگارخود در این جهان را در شادی طی کن. من از تو کام خواهم گرفت و تو بدین شیوه و بی هراس ازمن شادمان خواهی شد.

۱۳. «پس برخیز و دستور خدایت را به جای آور.» سپس به آدم نزدیک شده، او را در آغوش گرفت.

۱۴. هنگامی که آدم دید نزدیک است مغلوب وی شود، با دلی سوزان به خدا نیایش کرد تا اورا از دست وی نجات دهد.

۱۵. آن گاه خدا کلمه خویش را نزد آدم فرستاد و گفت: «ای آدم، آن صورت همان کسی است که به تو وعده الوهیت و شکوه می داد. نمایش او برای تو از روی لطف نیست، بلکه یک بارخود را به شکل زنی به تو نشان می دهد، لحظه ای دیگر در سیمای فرشته ای، موردی دیگرهمچون یک مار و زمانی دیگر به شکل یک خدا; و تمام اینها برای آن است که جان تو را هلاک کند.

۱۶. «اینک ای آدم، قلبت آگاه باشد که من تو را چندین بار از دست او نجات داده ام تا بدانی من که خدای مهربانی هستم، خوبی تو را می خواهم و هلاکت تو را دوست ندارم.»

فصل چهارم

۱. آن گاه خدا به شیطان دستور داد که خویشتن را به آدم آشکارا و در شکل سهمگین خویش نشان دهد.

۲. هنگامی که آدم او را دید، از منظره وی ترسید و لرزید.

۳. خدا به آدم گفت: «این شیطان و سیمای سهمگینش را بنگر و بدان که وی همان است که تو را از نور به ظلمت و از آرامش و راحت به رنج و بلا افکند.

۴. «ای آدم، به او که خود را خدا می خواند، بنگر! آیا خدا سیاه است؟ آیا خدا به شکل زن درمی آید؟ آیا نیرومندتر از خدا وجود دارد؟ آیا کسی بر خدا چیره می شود؟

۵. «پس ای آدم، بنگر و ببین که او در حضورت در هوا گرفتار شده و نمی تواند بگریزد! از این رو، به تو می گویم که از او نترس، ولی احتیاط کن و از هر کاری که با تو دارد، بپرهیز.»

۶. سپس خدا شیطان را از حضور آدم راند و آدم را قوت داده، دلش را آرام کرد و به او گفت:«از این جا به غار گنج ها فرود آی و از حوا جدا نشو; من تمام شهوات حیوانی را در تو آرام خواهم کرد.»

۷. از آن لحظه شهوت از آدم و حوا رخت بر بست و آنان از آرامشی که به دستور خدا فراهم شده بود، برخوردار شدند. خدا این کار را با هیچ یک از فرزندان آدم نکرد و آن را به آدم و حوااختصاص داد.

۸. آدم به سبب نجات خود و آرام شدن شهوتش خدا را پرستش کرد. او از بالای غار پایین آمد و مانند قبل با حوا ساکن شد.

۹. بدین گونه چهل روز جدایی وی از حوا پایان یافت.

فصل پنجم

۱. شیث در هفت سالگی خوب و بد را می شناخت و پیوسته در روزه و نیایش بود; تمام شب های خود را نیز در طلب رحمت و بخشش از خدا سپری می کرد.

۲. همچنین هنگام گذراندن قربانی روزانه خویش، بیش از پدر خود روزه می گرفت; زیراسیمای وی زیبا بود و مانند یکی از فرشتگان خدا می درخشید. قلب او نیز خوب بود و زیباترین صفات روحی را در خود داشت و به همین دلیل، وی هر روز قربانی می گذراند.

۳. خدا از قربانی های او، همچنین از پاکی وی خشنود بود. او تا هفت سالگی به انجام دادن اراده خدا و پدر و مادرش ادامه می داد.

۴. سپس هنگامی که بعد از گذراندن قربانی از مذبح پایین می آمد، شیطان به شکل فرشته ای زیبا و درخشان و نورانی بر وی ظاهر شد. او عصایی از نور در دست و کمربندی از نور بر میان داشت.

۵. وی با لبخند قشنگی به شیث سلام داد و به فریفتن وی با سخنانی زیبا آغاز کرد و گفت:«ای شیث، چرا در این کوه زندگی می کنی؟ این جا ناهموار و پر از سنگ و ریگ است و درختان آن میوه ندارند; این بیابان شهر و آبادی ندارد و از سکنه خالی و برای سکونت غیرمناسب است.سراسر این مکان گرما و رنج و زحمت است.»

۶. وی افزود: «ما در جاهای زیبا و جهانی غیر از این زمین زندگی می کنیم. جهان ما جهان نوراست و ما بهترین شرایط را در اختیار داریم. زنان ما از همه دلرباترند و ای شیث، من دوست دارم تو با یکی از ایشان عروسی کنی; زیرا من می بینم که تو خوش منظر هستی و زنی که از نظر زیبایی در خور تو باشد، در این سرزمین یافت نمی شود. علاوه بر این، همه ساکنان این جا بیش از پنج نفر نیستند.

۷. «اما در جهان ما مردان و دخترکان بسیاری هستند که هر یک از دیگری زیباتر است. از این رو، من دوست دارم تو را از این جا ببرم تا تو بستگان مرا ببینی و با هر کدام که دوست داری،عروسی کنی.

۸. «آن گاه کنار من با آرامش زیست خواهی کرد و مانند ما از درخشندگی و نور برخوردارخواهی شد.

۹. «تو در جهان ما خواهی ماند و از این جهان و بدبختی آن آزاد خواهی شد و هرگز بی حالی و خستگی را نخواهی دید. تو هرگز قربانی نخواهی گذراند و درخواست رحمت نخواهی کرد;زیرا دیگر گناهی مرتکب نخواهی شد و شهوت تو را از راه به در نخواهد برد.

۱۰. «اگر تو سخنم را بشنوی، با یکی از دخترانم عروسی خواهی کرد; زیرا چنین کاری نزد ماگناه نیست و به شهوت حیوانی مربوط نمی شود.

۱۱. «زیرا ما در جهان خود خدایی نداریم، بلکه همه خدا هستیم; ما همه نورانی و آسمانی ونیرومند و مقتدر و شکوهمندیم.»

فصل ششم

۱. هنگامی که شیث این سخنان را شنید، به حیرت افتاد و دلش به سخنان خیانت بار شیطان گرایش پیدا کرد و به او گفت: «تو می گویی جهانی غیر از این جهان و آفریدگانی زیباتر از مردم این جهان وجود دارند؟»

۲. شیطان گفت: «آری، چنین گفتم و بیش از آنچه گفتم، آنان و شیوه هایشان را در حضور تومورد ستایش قرار می دهم.»

۳. شیث به او گفت: «گفتارت و توصیف زیبایت از همه آنها مرا به حیرت افکنده است.

۴. «ولی امروز و پیش از آن که نزد پدرم، آدم، و مادرم، حوا، بروم و سخنانت را برای آنان نقل کنم، نمی توانم با تو بیایم. در آن صورت، هرگاه ایشان اجازه بدهند، همراه تو خواهم آمد.»

۵. شیث افزود: «من از انجام دادن کاری بدون اجازه پدر و مادرم پرهیز می کنم تا مانند برادرم،قاین، هلاک نشوم و مانند پدرم، آدم، از دستور خدا سرپیچی نکنم. اینک تو این جا را می شناسی;فردا به این جا بیا و با من ملاقات کن.»

۶. هنگامی که شیطان این سخنان را شنید، به شیث گفت: «اگر تو آنچه را گفتم به پدرت بگویی، او نخواهد گذاشت با من بیایی.

۷. «ولی سخنم را بشنو; گفته هایم را برای پدر و مادرت نقل نکن و همین امروز با من به جهان ما بیا تا در آن جا چیزهای زیبایی را ببینی و از آنها کام بگیری; همچنین امروز میان فرزندانم عیش و نوش کن و آنان را تماشا کرده، سرشار از لذت و شادمانی شو و من فردا تو رابدین مکان باز خواهم گرداند; و اگر بخواهی می توانی پیوسته با من بمانی.»

۸. شیث پاسخ داد: «جان پدرم و مادرم به من بسته است. اگر من یک روز از آنان دور بمانم،ایشان می میرند و من نزد خدا به خاطر آنان گناهکار می شوم.

۹. «و اگر نبود که آنان آگاهی دارند که من برای گذراندن قربانی به این مکان می آیم، ایشان یک ساعت جدایی مرا تحمل نمی کردند. من بدون اجازه ایشان به هیچ جای دیگر نمی روم.ایشان با من بسیار مهربان هستند; زیرا من بی درنگ نزد آنان برمی گردم.»

۱۰. شیطان به او گفت: «اگر یک شب از ایشان دور شوی و سپیده دم فردا برگردی، چه اتفاقی می افتد؟»

۱۱. هنگامی که شیث مشاهده کرد او پیوسته سخن می گوید و دست از سر او برنمی دارد،دوید و بالای مذبح رفته، دست های خود را به سوی خدا گشود و نجات خود را از او درخواست کرد.

۱۲. خدا کلمه خویش را فرستاد و او شیطان را لعن کرد و شیطان گریخت.

۱۳. هنگامی که شیث از مذبح بالا می رفت، در دل خود می گفت: «مذبح جای قربانی است وخدا آن جاست. یک آتش الهی آن را خواهد سوزاند و بدین گونه شیطان از آسیب زدن به من ناتوان خواهد بود و مرا از آن جا دور نخواهد کرد.»

۱۴. آن گاه شیث از مذبح پایین آمد و به سوی پدر و مادر خود رفت. آنان که منتظر بودندصدایش را بشنوند، وی را در راه یافتند; زیرا او مقداری تاخیر کرده بود.

۱۵. سپس وی هر آنچه را شیطان به شکل یک فرشته با وی انجام داده بود، شرح داد.

۱۶. همین که آدم داستانش را شنید، رویش را بوسید و او را از آن فرشته ترساند و گفت این در واقع شیطان است که بدین شکل برای تو ظاهر شده است. آن گاه آدم شیث را برداشت وهمگی به غار گنج ها رفتند و آن جا شادی کردند.

۱۷. از آن روز به بعد، هر جا که وی می رفت، خواه برای قربانی و خواه برای کاری دیگر، آدم و حوا هرگز از او جدا نشدند.

۱۸. این شگفتی هنگامی برای شیث رخ داد که نه ساله بود.

فصل هفتم

۱. هنگامی که پدر ما، آدم، دید که شیث قلبی کامل دارد، خواست که وی ازدواج کند; مبادادشمن بار دیگر به وی ظاهر و بر او چیره شود.

۲. بنابراین، آدم به پسرش شیث گفت: «پسرم، من می خواهم که با خواهرت اقلیا، خواهرهابیل، عروسی کنی تا او برای تو فرزندانی بیاورد که طبق وعده خدا، جهان را پر کنند.

۳. «پسرم، نترس; در این کار تحقیری وجود ندارد. من دوست دارم تو ازدواج کنی، مبادادشمن بر تو غالب شود.»

۴. شیث نمی خواست ازدواج کند، ولی به خاطر اطاعت از پدر و مادرش، چیزی نگفت.

۵. بنابراین، آدم اقلیا را به ازدواج او درآورد و سن او پانزده سال بود.

۶. وی هنگامی که بیست ساله بود، فرزندی پیدا کرد و او را انوش نامید. فرزندان دیگری نیزبرای وی زاده شدند.

۷. انوش نیز بزرگ شد و ازدواج کرده، قینان را به دنیا آورد.

۸. قینان نیز بزرگ شد و ازدواج کرده، مهللئیل را به دنیا آورد.

۹. این پدران در زمان حیات آدم تولد یافتند و کنار غار گنج ها می زیستند.

۱۰. پس عمر آدم نهصد و سی سال و عمر مهللئیل یکصد سال بود. مهللئیل بزرگ شد وروزه و نیایش و کارهای سخت را دوست داشت تا این که پایان عمر پدرمان، آدم، فرارسید.

فصل هشتم

۱. هنگامی که پدر ما آدم دید پایان کارش نزدیک است، پسرش شیث را به غار گنج هافراخواند و به او گفت:

۲. «پسرم شیث، فرزندانت و فرزندان فرزندانت را نزد من بیاور تا پیش از مردنم به آنان برکت بدهم.»

۳. هنگامی که شیث این سخنان را از پدرش آدم شنید، از نزد وی رفت و در حالی که سیل اشک از دیدگانش روان بود، فرزندان و فرزندان فرزندانش را گرد آورده، نزد پدرش آدم حاضرکرد.

۴. هنگامی که پدرمان، آدم، آنان را گرداگرد خود دید، از غم جدایی ایشان گریست.

۵. ایشان نیز هنگامی که گریه اش را دیدند، همگی گریستند و بر روی او افتاده، گفتند: «پدر،چگونه از ما جدا خواهی شد؟ چگونه زمین تو را گرفته، از چشمان ما پنهان خواهد کرد؟» آنان بدین شیوه و با چنین سخنانی سوکواری کردند.

۶. آن گاه پدرمان، آدم، همه ایشان را برکت داد و به شیث گفت:

۷. «پسرم شیث، تو این جهان را که پر از غم و کاهیدن است، می شناسی و همه آزمون هایی راکه بر سر ما آمده است، می دانی. بنابراین، من به تو دستور می دهم بی گناهی خود را نگه داری،پاک و درستکار باشی، و به خدا توکل کنی. به سخنان شیطان و جلوه هایی که وی نشان خواهدداد، گرایش نیابی.

۸. «دستورهایی را که امروز به تو می دهم نگه دار; آن گاه آنها را به پسرت انوش منتقل کن;انوش نیز آنها را به پسرش قینان، و قینان به پسرش مهللئیل بسپارد تا این دستور میان همه فرزندانتان جاوید بماند.

۹. «پسرم شیث، هنگامی که بمیرم، جنازه ام را بردارید و آن را با مر و صبر زرد و سنای مکی بپیچید و مرا در همین غار گنج ها که محل نگهداری همه نشانه هایی است که خدا از باغ فرستاده،بگذارید. (۴)

۱۰. «پسرم، پس از این، توفانی تمام آفریده ها را درخواهد نوردید و تنها هشت کس را باقی خواهد گذاشت.

۱۱. «اما پسرم، کسانی از فرزندانت که در آن زمان زنده می مانند، جنازه ام را از غار بیرون آورند و بزرگ ترین ایشان به فرزندانش دستور دهد تا فرو نشستن توفان و ترک کشتی، جنازه ام را درون کشتی نگه دارند. (۵)

۱۲. «آن گاه کمی پس از آن که ازامواج توفان رهایی یافتند،جنازه ام رابردارندودرمیان زمین بگذارند.

۱۳. «زیرا جایی که جنازه ام را به خاک خواهید سپرد، میان زمین است و خدا از آن جا آمده،همه خویشاوندان ما را نجات خواهد داد. (۶)

۱۴. «پسرم شیث، اینک رئیس قومت شو; از آنان نگهداری کن و با ترس از خدا، مراقب ایشان باش و آنان را در راه خوبی رهبری کن. به ایشان دستور بده برای خدا روزه بگیرند و به آنان بفهمان که نباید به سخن شیطان گوش دهند مبادا ایشان را هلاک کند.

۱۵. «همچنین فرزندانت و فرزندان فرزندانت را از فرزندان قاین جدا کن; هرگز نگذار باایشان آمیزش داشته باشند و در گفتار یا کردار به آنان نزدیک شوند.»

۱۶. آن گاه آدم برکت خود را بر شیث و فرزندانش و فرزندان فرزندانش فرو ریخت.

۱۷. سپس به پسرش شیث و همسرش حوا رو کرد و گفت: «این طلا و عطریات و مر را که خدا همچون نشانه ای به ما داده است، نگه دارید; زیرا در روزهای آینده توفانی همه آفرینش رادر خواهد نوردید. کسانی که وارد کشتی شوند، آن طلا و عطریات و مر را همراه جنازه ام به کشتی خواهند برد و آن طلا و عطریات و مر را با جنازه ام در وسط زمین خواهند گذاشت.

۱۸. «آن گاه پس از زمان درازی، شهری که طلا و عطریات و مر کنار جنازه ام در آن یافت می شود، غارت خواهد شد. هنگامی که طلا و عطریات و مر را به یغما برند، آنها را با سایر غنایم نگهداری خواهند کرد و چیزی از آن گم نخواهد شد تا کلمه خدا انسان شده، بیاید و پادشاهان آنها را برداشته، تقدیم وی کنند: (۷) طلا به نشانه پادشاهی اش; عطریات به نشانه این که وی خدای آسمان و زمین است; و مر به نشانه مصیبتی که در انتظار اوست.

۱۹. «طلا نشانه چیرگی او بر شیطان و همه دشمنان ما نیز هست; عطریات نشانه این است که از مردگان برخواهد خاست و برتر از آنچه در آسمان و زمین است، جلال خواهد یافت; و مر نشانه آن است که مایعی دارای مر تلخ را خواهد نوشید (۸) و دردهای دوزخ را از شیطان خواهد چشید. (۹)

۲۰. «اکنون پسرم شیث، رازهای نهانی را که خدا بر من مکشوف کرده است، برای تو گشودم.دستورهای مرا برای خودت و قومت نگه دار.»

فصل نهم

۱. هنگامی که آدم دستورهای خود به شیث را تمام کرد، اندامش سست شد و قدرت دست وپایش به پایان رسید، دهانش بسته شد و زبانش کاملا از گفتار باز ماند. او چشمانش را بست وجان خود را تسلیم کرد.

۲. هنگامی که فرزندان آدم دیدند که وی درگذشته است، مرد و زن و پیر و جوان خود را برروی او افکندند و گریستند.

۳. مرگ آدم در ساعت نهم از روز پانزدهم «برموده » (۱۰) از گاهشماری شمسی قمری در نهصدو سی امین سال زندگی وی بر روی زمین رخ داد.

۴. وی روز آدینه آرام گرفت، یعنی همان روزی که در آن آفریده شده بود. ساعت مرگ وی نیز با ساعت خروجش از باغ یکسان بود.

۵. شیث او را خوب پیچید و با مقدار زیادی از عطریات درختان مقدس و کوه مقدس حنوطکرد. وی جنازه اش را در سمت شرقی داخل غار کنار عطریات قرار داد و پهلوی او چراغی راروشن کرد.

۶. آن گاه فرزندانش شب را تا سپیده صبح نزد وی به گریه و زاری گذراندند.

۷. شیث و پسرش، انوش و پسر انوش، قینان، بیرون رفتند و قربانی های خوبی را برای گذراندن به خداوند فراهم کردند و به سوی مذبحی که آدم قربانی های خود را در زندگی خویش بر آن می گذراند، آمدند.

۸. حوا به ایشان گفت: «درنگ کنید تا نخست از خدا بخواهیم قربانی ما را بپذیرد و جان بنده اش آدم را نزد خود نگه دارد تا از آرامش برخوردار شود.»

۹. آنان همگی برخاستند و نیایش کردند.

فصل دهم

۱. هنگامی که آنان به نیایش خود پایان دادند، کلمه خدا آمد و دل ایشان را در مورد پدرشان،آدم، آرام کرد.

۲. سپس آنان برای خود و پدرشان قربانی هایی را گذراندند.

۳. هنگامی که گذراندن قربانی ها پایان یافت، کلمه خدا نزد شیث، بزرگ ترین ایشان، آمد و به او گفت: «ای شیث، ای شیث، ای شیث، همان طور که با پدرت بودم، با تو نیز خواهم بود تا هنگامی که وعده من به او که گفتم: برای نجات تو و نسلت کلمه ام را خواهم فرستاد، به انجام رسد.

۴. «اما پدرت، آدم، پس دستورش را نگه دار و مانند او نسلت را از نسل برادرت قاین جداکن.»

۵. و خدا کلمه اش را از شیث باز گرفت.

۶. آن گاه شیث و حوا و فرزندانشان از کوه به غار گنج ها آمدند.

۷. آدم نخستین کسی بود که در سرزمین عدن و در غار گنج ها جان داد; زیرا کسی جز هابیل که کشته شد، پیش از وی نمرده بود.

۸. سپس همه فرزندان آدم برخاسته، بر پدرشان، آدم، گریستند و مدت یکصد و چهل روزبرای او قربانی گذراندند.

فصل یازدهم

۱. پس از مرگ آدم و حوا، شیث فرزندانش و فرزندان فرزندانش را از فرزندان قاین جداکرد. قاین و نسلش پایین رفتند و در سمت غربی، پایین قتلگاه برادرش هابیل، ساکن شدند.

۲. شیث و فرزندانش در سمت شمالی، روی کوه غار گنج ها، اقامت کردند تا به پدرش آدم نزدیک باشند.

۳. شیث، آن مهتر و بلندقامت و خوب که روحی لطیف و ذهنی قوی داشت، رئیس قوم خودشد و با بی گناهی و توبه و فروتنی آنان را نگهداری می کرد و اجازه نمی داد کسی از ایشان نزدفرزندان قاین برود.

۴. آنان از بس پاک بودند، «فرزندان خدا» خوانده می شدند و به جای لشکر فرشتگان ساقط،در حضور خدا بودند; زیرا آنان در غار خود یعنی غار گنج ها به تسبیح و تهلیل خدا مشغول بودند. (۱۱)

۵. شیث جلو جنازه پدرش آدم و مادرش حوا می ایستاد و در نیایش خویش روز و شب برای خود و فرزندانش طلب رحمت می کرد. و هرگاه برای فرزندی مشکلی پیش می آمد، وی را اندرزمی داد.

۶. شیث و فرزندانش امور زمینی را دوست نداشتند و خود را تسلیم کارهای آسمانی کرده بودند; زیرا به چیزی جز تسبیح و تهلیل و مناجات با خدا نمی اندیشیدند.

۷. از این رو، ایشان پیوسته صدای فرشتگان را می شنیدند که از درون باغ یا هنگام انجام ماموریت یا بازگشت به آسمان، خدا را تسبیح و تمجید می کنند.

۸. زیرا شیث و فرزندانش به سبب پاکی خویش فرشتگان را می دیدند و صدایشان رامی شنیدند. باغ نیز از ایشان چندان دور نبود و تنها حدود پانزده ذراع روحی از آنان فاصله داشت.

۹. هر ذراع روحی با سه ذراع بشری برابر است، پس فاصله آنان چهل و پنج ذراع بود.

۱۰. شیث و فرزندانش روی کوهی در پایین باغ اقامت داشتند. آنان به کشت و کار و درونمی پرداختند; ایشان برای جسم خود غذایی، حتی گندم، فراهم نمی کردند و فقط قربانی می گذراندند و از میوه و از درختان خوشبویی که روی کوه محل اقامتشان وجود داشت،می خوردند.

۱۱. شیث و فرزندان بزرگش غالبا روزه های چهل روزه می گرفتند. زیرا خانواده شیث هنگام وزیدن باد، بوی درختان باغ را استشمام می کردند.

۱۲. آنان شاد و بی گناه و بدون وحشت می زیستند و رشک و تبهکاری و ستیز در ایشان نبود.آنان شهوت حیوانی نداشتند و از دهانشان سخن بد یا نفرین صادر نمی شد و راه کج یافریبکاری جلو پای کسی نمی گذاشتند. زیرا مردان آن زمان هرگز سوگند نمی خوردند و درشرایط بسیار سخت که سوگند ضرورت پیدا می کرد، به خون هابیل درستکار سوگند می خوردند.

۱۳. ایشان فرزندان و زنان خود را هر روز در غار به روزه و نیایش و پرستش خدای اعلی وادار می کردند. آنان خویش را با جنازه پدرشان، آدم، تبرک می کردند و خود را به آن می مالیدند.

۱۴. و این شیوه تا پایان عمر شیث ادامه یافت.

فصل دوازدهم

۱. آن گاه شیث درستکار پسرش انوش و پسر انوش، قینان، و پسر قینان، مهللئیل، را خواند وبه ایشان گفت:

۲. «اکنون که پایان کارم نزدیک است، دوست دارم روی مذبحی که بر آن قربانی می گذرانیم،سقفی بنا کنم.»

۳. ایشان دستور او را شنیدند و پیر و جوان همگی بیرون رفته، سخت کار کردند و سقف زیبایی روی مذبح برافراشتند.

۴. هدف شیث از آن کار این بود که روی آن کوه برکتی بر فرزندانش فرود آید و وی پیش ازمرگش یک قربانی برای ایشان بگذراند.

۵. هنگامی که ساختن سقف پایان یافت، وی دستور داد قربانی هایی فراهم کنند. آنان در این راه کوشیدند و قربانی ها را نزدپدرشان شیث آوردند. وی آنها را گرفت و بر مذبح گذراند و از خداخواست قربانی شان را پذیرفته، بر جان فرزندانش رحمت کند و آنان را از شر شیطان نجات دهد.

۶. خدا قربانی او را پذیرفت و برکت خویش را بر او و فرزندانش فرستاد. آن گاه خدا به شیث وعده داد و گفت: «در پایان پنج روز و نیمی که به تو و پدرت وعده داده ام، کلمه ام راخواهم فرستاد و تو و نسلت را نجات خواهم داد.»

۷. آن گاه شیث و فرزندانش و فرزندان فرزندانش گردآمده، مذبح را ترک کردند و به سوی غارگنج ها رفتند. آن جا ایشان نیایش کرده، از جنازه پدرشان، آدم، تبرک جستند و خود را به آن مالیدند.

۸. اما شیث چند روزی در غار گنج ها ماند وپس از آن رنجور شد و این رنجوری به مرگ اوانجامید.

۹. آن گاه نخست زاده اش انوش با پسرش، قینان، و پسر قینان، مهللئیل، و پسر مهللئیل، یارد،و پسر یارد، خنوخ، با همسرانشان و فرزندانشان نزد شیث آمدند تا آنان را برکت دهد.

۱۰. شیث برای ایشان دعا کرد و به آنان برکت بخشید و ایشان را به خون هابیل درستکارسوگند داده، گفت: «فرزندانم، از شما درخواست می کنم که هیچ یک از شما از این کوه مقدس وپاک دور نشود.

۱۱. «با فرزندان قاین آدمکش و گناهکار که برادرش را کشت، طرح دوستی نریزید; زیرا ای فرزندانم، شما می دانید که ما با تمام قوت از وی و همه گناهانش می گریزیم; زیرا او برادرش هابیل را کشت.»

۱۲. شیث پس از این سخنان، نخست زاده خود انوش را تبرک کرد و به او دستور داد جلوجنازه پدرمان، آدم، تمام روزهای زندگی اش رسم خدمت را با پاکی معمول دارد; گاهی نیز به مذبحی که او یعنی شیث برافراشته است، برود. همچنین به وی دستور داد قومش را با درستی ودادگری و پاکی در تمام روزهای زندگی اش اطعام کند.

۱۳. سپس اندام شیث سست شد و قدرت دست و پایش به پایان رسید، دهانش بسته وزبانش کاملا از گفتار باز ماند. او در پایان نهصد و بیستمین سال عمرش و در روز بیست و هشتم ماه ابیب (۱۲) جان خود را تسلیم کرد. خنوخ در آن زمان بیست ساله بود.

۱۴. آن گاه ایشان جنازه شیث را با دقت پیچیدند و او را با عطریات حنوط کرده، در سمت راست جنازه پدرش آدم در غار گنج ها نهادند و مدت چهل روز برای او سوکواری کردند. آنان برای وی قربانی هایی گذراندند، همان طور که وی برای پدرمان، آدم، قربانی هایی گذرانده بود.

۱۵. پس از مرگ شیث، انوش رئیس قوم خود شد و آنان را با درستی و دادگری، همان طورکه پدرش گفته بود، اطعام کرد.

۱۶. در آن زمان انوش هشتصد و بیست ساله بود و قاین نسل فراوانی داشت; زیرا وی که تسلیم شهوات حیوانی خود بود، زنان زیادی داشت و سرزمین پایین کوه از نسل او پر شده بود.

فصل سیزدهم

۱. لمک نابینا از نسل قاین در آن زمان زندگی می کرد. او پسری به نام اتون داشت و آنان چارپایان فراوانی داشتند.

۲. لمک عادت داشت آنها را همراه چوپان جوانی به چراگاه بفرستد. چوپان هنگامی که شامگاهان به خانه می آمد، نزد پدربزرگ و پدرش اتون و مادرش حزینه می گریست و می گفت:«من نمی توانم به تنهایی آن چارپایان را بچرانم، مبادا کسی از آنها بدزدد یا به خاطر آنها مرابکشد.» زیرا دزدی و آدمکشی و گناه در نسل قاین رواج داشت.

۳. دل لمک بر وی سوخت و گفت: «به راستی، وی هنگامی که تنهاست، ممکن است مغلوب مردان این سرزمین شود.»

۴. از این رو، لمک برخاسته، کمانی را که از جوانی و پیش از نابینا شدنش نگه داشته بود،برداشت و تیرهای بلند و سنگ های صافی را همراه یک فلاخن برگرفت و با چوپان جوان به صحرا رفت. در حالی که چوپان چارپایان را می چراند، پشت آنها می رفت. لمک این کار راروزهای زیادی انجام داد.

۵. قاین از روزی که خدا وی را رانده و به لعنت ترس و لرز محکوم کرده بود، نمی توانست در جایی اقامت کند یا قرار بگیرد و از مکانی به مکانی دیگر سرگردان بود.

۶. وی در سرگردانی خود، نزد همسران لمک آمد و پرسید او کجاست. آنان گفتند: «وی همراه چارپایان به صحرا رفته است.»

۷. قاین به جست و جوی وی پرداخت و هنگامی که به صحرا آمد، چوپان جوان صدایش راشنید و چارپایان از نزد او گریختند.

۸. چوپان به لمک گفت: «ای خداوندگار، آیا وی یک حیوان وحشی یا دزد است؟»

۹. لمک گفت: «به من بگو هنگامی که می آید، رو به کدام سو دارد.»

۱۰. آن گاه لمک کمانش را خم کرده، تیری در آن نهاد و سنگی در فلاخن گذاشت. هنگامی که قاین در دشت پهناور پیدا شد، چوپان به لمک گفت: «بزن که دارد می آید.»

۱۱. آن گاه لمک قاین را با تیر خود زد و وی را بر زمین انداخت و لمک او را با سنگی ازفلاخن خود زد تا بر روی افتاد و هر دو چشم او را کوبید. قاین فورا افتاد و مرد.

۱۲. لمک و چوپان جوانش نزد وی آمدند و او را بر زمین افتاده یافتند. چوپان جوان گفت:«ای خداوندگار، این قاین پدر بزرگ ماست که وی را کشته ای!»

۱۳. لمک از این کار و از تلخی ندامت خویش غمگین شد و دو دست خود را بر هم زده،آنها را بر سر جوان کوفت و او مانند مرده روی زمین افتاد. لمک تصور کرد که وی بیهوش شده است. از این رو، سنگی را برداشت و او را زده، سرش را خرد کرد و وی جان داد.

فصل چهاردهم

۱. هنگامی که انوش نهصد ساله بود، همه فرزندان شیث و فرزندان قینان همراه نخست زاده اش [قینان] با همسران و فرزندانشان گرد وی جمع شدند، و از او برکت خواستند.

۲. وی برای ایشان دعا کرد و به آنان برکت بخشید و ایشان را به خون هابیل درستکار سوگندداده، گفت: «هیچ یک از فرزندان شما از این کوه مقدس دور نشود و با فرزندان قاین آدمکش طرح دوستی نریزد.»

۳. آن گاه انوش پسر خویش قینان را خواند و به او گفت: «پسرم، نگاه کن و قلبت را روی قومت بگذار و آنان را در درستکاری و بی گناهی استوار کن و تمام روزهای عمرت جل

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *