توضیحات
تحولی در ارائهها با فایل پاورپوینت کامل زندگی اصیل و مطالبه دلیل!
اگر به دنبال یک روش ساده اما حرفهای برای ارائهی مطالب خود هستید، فایل پاورپوینت کامل زندگی اصیل و مطالبه دلیل بهترین انتخاب شما خواهد بود. فایل پاورپوینت کامل زندگی اصیل و مطالبه دلیل از پایه بر اساس اصول طراحی مدرن ساخته شده و تضمین میکند که اسلایدهای شما جذاب، منظم و آمادهی استفاده باشند.
فایل پاورپوینت کامل زندگی اصیل و مطالبه دلیل شامل 120 اسلاید است که با ترکیب بصری زیبا و چیدمانی حرفهای، ارائهی شما را به سطحی بالاتر میبرد.
چرا باید از فایل پاورپوینت کامل زندگی اصیل و مطالبه دلیل استفاده کنید؟
✔ طراحی حرفهای: هر اسلاید فایل پاورپوینت کامل زندگی اصیل و مطالبه دلیل با دقت بالا تنظیم شده تا بیشترین تأثیر را روی مخاطبان بگذارد.
✔ صرفهجویی در زمان: نیازی نیست ساعتها وقت خود را برای طراحی پاورپوینت بگذارید، همه چیز آماده است.
✔ استفادهی آسان: بدون نیاز به ویرایشهای پیچیده، کافی است فایل را باز کنید و ارائه دهید.
✔ فایل پاورپوینت کامل زندگی اصیل و مطالبه دلیل قابل استفاده در هر محیطی: چه در دانشگاه، چه در جلسات کاری، فایل پاورپوینت کامل زندگی اصیل و مطالبه دلیل حرفهای نیاز شما را کاملاً برآورده خواهد کرد.
متمایز باشید!
دیگر نگران بهمریختگی یا طراحیهای غیرحرفهای نباشید. فایل پاورپوینت کامل زندگی اصیل و مطالبه دلیل به شما این امکان را میدهد که بدون دغدغه روی محتوای خود تمرکز کنید و ارائهای تأثیرگذار داشته باشید.
همین حالا دریافت کنید و تجربهای متفاوت از ارائههای حرفهای را داشته باشید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل زندگی اصیل و مطالبه دلیل :
در ابتدای سخن دو سه نکته مقدماتی را از آن جهت که لازمه ورود به بحث است ذکر می کنم، بدون اینکه برای آنها دلیلی اقامه کنم؛ چرا که دلیل هر کدام از آنها بسیار بسیار مفصلتر از آن است که در این سخنرانی بیاید.
مقدمه اول: جمع عقلانیت و معنویت
به گمان بنده اگر حیات طیبه (زندگی پاک) مصداقی داشته باشد، مصداقش حیاتی است که در آن میان «عقلانیت» و «معنویت» جمع و تلفیق شده. بنابراین در هر اوضاع و احوال و زمان و مکانی که باشیم به زندگی ای نیاز داریم که در آن عقلانیت و معنویت، هر دو با هم، حضور داشته باشند نه ذره ای عقلانیت فدای معنویت شود و نه ذره ای معنویت فدای عقلانیت.
مقدمه دوم: مؤلفه های ذومراتب معنویت
معنویت دارای مؤلفه های هشتگانه ای است که وقتی همه آنها با هم جمع شوند، از آن به زندگی معنوی تعبیر می کنیم. این مؤلفه ها اموری ذومراتب هستند، ولی در عین حال حضور همه آنها برای معنوی شدن زندگی ضرورت دارد و اگر هر کدام از آنها مفقود شود نمی توان زندگی را زندگی معنوی تلقی کرد. پس از آنجا که این مؤلفه ها ذومراتبند، امکان دارد شما همه آنها را در رتبه ای داشته باشید، من در رتبه دیگر، و شخص ثالث هم در رتبه سومی و… .
به تعبیر دیگر، امر مؤلفه ها دائر بین همه یا هیچ نیست، که یا آنها را داشته باشیم یا نه؛ بلکه اموری ذومراتبند. اگر قرار باشد زندگی ای معنوی باشد باید همه این مؤلفه ها، ولو با مراتب مختلف، وجود داشته باشد و در آن صورت طبعاً انسانهایی معنوی اند، انسانهایی معنوی ترند، انسانهایی باز هم معنوی ترند و … .
مقدمه سوم: مؤلفه اول معنویت
نخستین و مهمترین مؤلفه زندگی معنوی این است که «چه باید بکنم؟» یا «چه کنم؟». در کتابهای فلسفه و الهیات گفته می شود مسائل بنیادین و اساسی ای که بشر با آنها مواجه است، عبارتند از اینکه مثلاً: آیا خدا وجود دارد یا نه؟ ما قبل از زندگی این جهانی جایی بوده ایم یا نه؟ پس از زندگی این جهانی به جایی خواهیم رفت یا نه؟ حقیقت دنیا چیست؟ آیا جهان هستی هدفدار است یا نه؟ آیا زندگی معنا دارد یا نه؟ آیا عالم طبیعت متناهی است یا نه؟ و امثالهم. همچنین با وجود اینکه فهرست آنها در کتب مختلف متفاوت است ولی تقریباً همه، این چند مسأله ای را که گفتم جزء مسائل بنیادین به حساب می آورند.
اما انسان معنوی کسی است که هیچ کدام از این امور برایش مسأله اصلی نیست بلکه مسأله اصلی او«چه باید بکنم؟» یا «چه بکنم؟» است؛ و اهمیت هر مسأله دیگری بسته به این است که پاسخ آن مسأله تا چه اندازه در حلّ «چه بکنم؟» یار و یاور او باشد. یعنی وقتی مسأله من این است که «چه باید بکنم؟» چه بسا هنگام پاسخگویی به آن چاره ای جز پاسخگویی به چندین و چند مسأله دیگر نداشته باشم، و بر این اساس است که اگر مسائلِ دیگر اهمیتی پیدا می کنند بدین جهت است که مقدمه حلّ این مسأله اند و جواب گفتن به آنها، مقدمه پاسخ این مسأله است. به تعبیر سوم، بنیادین بودن یا نبودن، مهم بودن یا نبودن، اساسی بودن یا نبودن هر مسأله دیگری دقیقاً با میزان تأثیر جواب آن مسأله در جواب مسأله اصلی «چه بکنم؟» متناسب است.
بنابراین اگر اینکه «خدا وجود دارد یا نه؟» مهم است، اهمیت آن تنها به اندازه ای است که در مسأله «چه باید بکنم؟» مؤثر است و اگر به فرض محال «خدا وجود دارد یا نه؟» هیچ تأثیری در مسأله اصلی من نداشته باشد پاسخ به آن همان مقدار بی اهمیت خواهد بود که «تعداد قندهای این قندان چندتاست؟» بی اهمیت است. تا اینجا خواستم دو نکته را عرض کنم:
1) برخلاف آنچه گفته شده هیچ کدام از آن مسائل، مسائل بنیادین بشر نیستند؛ بلکه مسأله بنیادین بشر معنوی این است که «چه باید بکنم؟».
۲) مسائلی که در کتابها به عنوان مسائل بنیادین آمده است می توانند مسائل اساسی باشند، ولی اساسی بودنشان به میزان تأثیر پاسخ گفتن به آنها در پاسخگویی به مسأله اصلی است و معنایش این است که اهمیت این مسائل ناشی از اهمیت مسأله اصلی «چه باید بکنم؟» است.
بنابراین اگر سخن من درست باشد هر کدام از شما اگر بخواهید بدانید معنوی هستید یا نه، باید ببینید که در زندگی تان چقدر به این «چه باید کرد؟» بها می دهید.
این اولین مؤلفه معنویت بود که البته امروز مورد بحث من نیست و وارد مقدمه بعدی می شوم که موضوع سخن امروز من است.
مقدمه چهارم: مؤلفه دوم معنویت
مؤلفه دوم معنویت این است که انسان «زندگی اصیل» داشته باشد؛ یعنی ما فقط و فقط به میزانی که زندگی اصیل داریم معنوی هستیم و به هر میزان که زندگی اصیل نداریم از معنویت دوریم.
پس مؤلفه دوم معنویت، اصیل بودن زندگی شخص است که در غیر این صورت از آن به «زندگی عاریتی» تعبیر می شود. حال من می خواهم وارد همین بحث شوم که «زندگی اصیل» چیست؟
شاید به ذهنتان خطور کند که چرا از میان مؤلفه های هشتگانه معنویت، این مؤلفه را موضوع بحث قرار دادم. در پاسخ می گویم چون معرفتشناسی به عنوان یکی از شاخه های فلسفه ربط وثیق و محکم با این مؤلفه معنویت دارد و موضوع بحث ما «ارتباط زندگی اصیل و معرفتشناسی» است، در نتیجه بنده فقط در مورد این موضوع بحث می کنم و به مؤلفه های دیگر نمی پردازم؛ امّا از این نکته که بگذریم، به نظر بنده توجه دادن به «زندگی اصیل» بسیار بسیار مهم است و اگر بگویم نخستین چیزی که باید به دیگران بیاموزیم این است که زندگی اصیل سپری کنند، هیچ مبالغه نکرده ام.
درباره «زندگی اصیل» و اینکه «زندگی اصیل چیست؟» افراد مختلفی در طول تاریخ بحث و گفتگو کرده اند، از جمله:
۱) بنیانگذاران ادیان و مذاهب که معمولاً بحثهایی ولو به صورت پراکنده و پریشان در این باب داشته اند.
۲) عارفان در همه فرهنگها و ادیان و مذاهب که غالباً به آن بسیار توجه کرده اند تا هم خودشان زندگی اصیل داشته باشند و هم دیگران را به زندگی اصیل دعوت کنند.
3) تعداد کثیری از فیلسوفان که امروزه از آنان به فیلسوفان اگزیستانسیالیست تعبیر می شود. کسانی مثل کی یرکگور دانمارکی، داستایوفسکی روسی، نیچه و هایدگر آلمانی، گابریل مارسل و سیمون وی فرانسوی که یکی از درونمایه های اصلی بحثشان زندگی اصیل است.
۴) روانشناسان نهضت سوم روانشناسی، یعنی روانشناسان انسان گرا.
تاکنون در طول تاریخ پیدایش روانشناسی، سه نهضت عمده ظهور کرده است:
الف) روانشناسی روانکاوانه که مؤسس آن، به یک معنا، فروید است.
ب) روانشناسی رفتارگرا که بنیانگذاران آن واتسون و اسکینر هستند.
ج) روانشناسی انسان گرا که معمولاً فیلسوف هم هستند و آنان عبارتند از: آبراهام مزلو، کارل راجرز، اریشفروم، خانم کارن هورنای همه در امریکا و یونگ سوئیسی با تبار امریکایی .
اکنون فرصت آن نیست که سخنان همه این افراد که حدوداً ۲۹ شخصیت هستند را خدمت دوستان عرض کنم، اما چند نمونه از این افراد را ذکر می کنم. ذکر این مثالها بدین جهت است که در نگرش هر کدام از آنان جنبه خاصی از زندگی اصیل بیشتر محلّ توجه قرار گرفته و شما آهسته آهسته از مجموعه مثالها و کنار هم نهادن الگوهای ارائه شده این دانشمندان، از نظر ذهنی، به اینکه زندگی اصیل چگونه زندگی ای است نزدیک می شوید. برای اینکه ارزش داوری هم نکرده باشم، مثالها را به ترتیب تاریخی ذکر می کنم تا گمان نشود لزوماً برای اولی اهمیت بیشتری قائل هستم.
نمونه اول، به لحاظ تاریخی، سقراط است. سقراط فیلسوف بزرگوار و بسیار شاخص یونان قدیم می گفت که کل فلسفه من مبتنی بر دو شعار است: شعار اول اینکه «خود را بشناس» و شعار دوم اینکه «زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد». من در اینجا تنها به شعار دوم می پردازم تا ببینیم این شعار یعنی چه؟
سقراط می گفت: اگر در احوال خودمان دقت کنیم می بینیم از ابتدای زندگی و وقتی که به دنیا می آییم آهسته آهسته از اطرافیان خود از اعضای خانواده گرفته تا معلمان، مربیان و مردمی که در محیط زندگی با آنها سر و کار داریم یک سلسله باورها و عقاید دریافت می کنیم که بعدها بر اساس همین عقاید و باورهای تلقینی و القا شده، زندگی خود را سامان می دهیم.
بدین ترتیب همه تصمیم گیریها جنگها، صلحها، دوستیها، دشمنیها، سکوتها، سخنها و…. ابتنای کامل بر باورهای دریافتی ما از دیگران دارد و ما هیچ وقت سراغ آزمودن و محک زدن این باورها نرفته ایم که ببینیم آیا واقعاً درست هستند یا نادرست، صادقند یا کاذب، حقّند یا باطل. در واقع، کلّ زندگی خودمان را بر باورهایی مبتنی کرده ایم که هیچ کدام در بوته آزمایش شخصی ما نهاده نشده اند.
نکته مهمتر آنکه هرچه از باورهای غیر مهم به طرف باورهای مهم می رویم، این نیازمودگی بیشتر می شود. مثلاً اگر کسی به من بگوید این جنس لیوان یا کفش بادوامتر است ممکن است آن را بیازمایم و بعد قبول کنم. اما در باب اینکه «خدا وجود دارد یا نه؟» ممکن است بدون آزمایش قبول کنم که خدا وجود دارد! با وجود اینکه مسلماً اهمیت باور دوم در زندگی بسیار بیشتر از اولی است. گویی ما با خودمان عهد بسته ایم که هر چه عقیده ای مهمتر است بی دلیل تر قبول کنیم.
سقراط می گفت: این نوع زندگی که در آن عقایدی را بدون اینکه محک شخصی زده یا آزمایش کرده باشیم پذیرفته ایم زندگی نیازموده است و ارزش زیستن ندارد. زندگی ای ارزش زیستن دارد که خودمان نسبت به باورهای مؤثر در تصمیم گیریهای عملی مداقه ورزیده باشیم، و در این زندگی است که اگر دیدیم عقیده ای درست است آن را مبنای تصمیم گیری قرار می دهیم ولو همه عالم بگویند نادرست است وبالعکس. وی می گفت: من وظیفه ای که برای خودم در نظر گرفته ام این است که به سراغ تک تک عقاید آشنا بروم و نشان دهم که آنها آزموده نشده اند؛ و بدین لحاظ خرمگسی هستم و بر گرده همه شما خواهم نشست، که البته آزاردهنده است چون به عقاید شما نیش می زند و به افراد جامعه می فهماند که خیلی بی عقلند. اگر کسی به شما بگوید که «تو بی عقلی» شما را خواهد آزرد. بی عقلی جز این نیست که سخن بدون دلیل را قبول کنیم و مبنای آن را تصمیم گیری جمعی قرار دهیم.
پس به نظر سقراط زندگی نیازموده، عاریتی[۱] است و اصیل[۲] نیست؛ چون در آن عقایدم را از دیگران به عاریه گرفته ام.
نمونه دوم، از ملاّی رومی، مولانا، است که در مثنوی فراوان به ما توصیه می کند که زندگی اصیل بورزیم. ایشان در دفتر دوم مثنوی می گوید: صوفی ای وارد شهری شد و چون در آنجا غریب بود سراغ خانقاه صوفیان را گرفت تا بتواند چند روزی در آن شهر به سر برد و مسند و خوراک و… داشته باشد. بالاخره خانقاه صوفیان را پیدا کرد و الاغ خودش را به دست دربان داد تا یکی دو روز در آنجا بماند. اتفاقاً اهل خانقاه مدتی بود که وجوه امرار معاششان به تأخیر افتاده بود و طبعاً بسیار گرسنه بودند. گروهی وقتی که این الاغ را دیدند گفتند: خوب است آن را بفروشیم و با پولش غذایی فراهم آوریم تا از گرسنگی نجات یابیم. لذا به دربان گفتند: الاغ را ببر و در بازار بفروش و خوراکی تهیه کن. بعد هم آمدند و شروع کردند به رقص و سماع و دم گرفتند که «خر برفت و خر برفت و خر برفت».
این صوفی تازه وارد هم برای اینکه به تعبیر امروز از افکار عمومی تبعیت کرده باشد دست افشان و پای کوبان شروع کرد به گفتن «خر برفت و خر برفت و خر برفت». دربان که مأمور فروش الاغ شده بود، به آنها گفت: این خر نزد من امانت است، چگونه آن را بفروشم؟ این کار خلاف اخلاق است. آنها گفتند: بیا برو از خودش بپرس.
دربان وارد مجلس شد و دید که آن شخص از همه به تعبیر مولانا با نشاط تر داد می زند «خر برفت و خر برفت و خر برفت» و از همه شادتر و خوشحالتر است. دربان پیش خود گفت: خوب پس لابد موافقت بلکه رضایت یا حتی رغبت دارد؛ لذا نگفته خر را فروخت و غذایی فراهم کردند و خوردند. بعد که صوفیان از هم پاشیدند، این مسافر رفت که خرش را تحویل بگیرد. دربان گفت: خری نیست، گفت: پس خر من کو؟ گفت: فروختیم و غذا میل کردیم. گفت: مگر می شود خر مرا بفروشید؟! گفت: بله، نه فقط می شود، بلکه شد. گفت: آخر اجازه من؟!
دربان گفت: من آمدم، دیدم تو فوق اجازه می دهی و با این «خر برفت و خر برفت و خر برفت» رقص و سماع می کنی. گفت: من نمی فهمیدم که چه می گویم!
من دیدم همه از این سخن خوشحالند، من هم خوشم آمد و آن را تکرار کردم.
مرمرا تقلیدشان بر باد داد ای دو صد لعنت بر این تقلید باد
بنابراین، احتمال دارد که کسی برای همرنگی با جماعت در جهت زیان خود قدم بردارد. در همرنگی با جماعت دو شاخصه وجود دارد: یکی اینکه شخص معنای باور، گزاره و جمله را نمی فهمد و اصلاً نمی داند «خر برفت» یعنی چه. نمی فهمد که «خر برفت» یعنی خر تو بفروش رفت، ولی با این وجود آن را تکرار می کند. دوم اینکه اگر معنای جمله را می فهمید با آن موافقت نداشت. حالا که جمله ای را می گوید، عقیده خودش را می گوید یا عقیده دیگران را؟
در این نمونه دیدیم که در واقع عقیده دیگران را بیان می کند. بنابراین عقیده اش عاریتی است؛ بالطبع تصمیم او در نتیجه زندگی او عاریتی است.
دلیل اینکه در اینجاها تعبیر vicarious به معنای عاریتی به کار می رود این است که هر چیزی از درون انسان برنخیزد و از بیرون به او برسد، عاریتی است. در این حالت، انسان دقیقاً مثل یک پرده سینمایی است که دستگاه سینماتوگراف و فیلم پراکن آن همیشه روشن است و به همین دلیل هر نور و رنگی که بر این پرده دیده می شود، نور و رنگ خود پرده نیست. تنها وقتی معلوم می شود خود پرده سینما چه رنگی داشته که دستگاه را خاموش کنند.
ما در زندگیمان همین طور هستیم. من هر چه به شما نگاه می کنم افکار دیگران را می بینیم نه افکار خودتان را. شما مانند پرده سینما هر نوری را بدون اینکه رد و قبولی نشان دهید فرا می افکنید بدون اینکه بگویید فلان رنگ را می خواهم و بهمان نور را نمی خواهم. فلان رنگ را که تابانده اید، بردارید و آن رنگی را که نتابانده اید، بتابانید.
بعد مولانا شروع می کند به توصیه کردن که «تقلید نکن و فقط تحقیق کن». من همیشه این جمله مولانا را که می بینم به یاد حدیثی از حضرت علی(ع) می افتم که می فرمایند: «لاسنه افضل من التحقیق» (هیچ راه و روشی در زندگی بهتر از تحقیق نیست). تحقیق یعنی خودت حق بودن مطلب را دریاب. تحقیق بدین معنا دقیقاً در مقابل تقلید و زندگی عاریتی قرار می گیرد و معنایش این است که من باورهای نامفهوم و نامقبول را از دیگران می پذیریم.
نمونه سوم، هایدگر، فیلسوف اگزیستانسیالیست معروف آلمانی، است. او در کتاب معروف خود، هستی و زمان، که شاهکار اوست، بحثی را در باب وضع زندگی اکثر قریب به اتفاق ما آدمیان پیش کشیده است و قصد دارد با ترسیم این وضع نشان دهد اکثر ما آدمیان زندگی عاریتی داریم. هایدگر می گوید: هر کدام از شما در زندگی خود تأمل کنید و ببینید آیا این سه خصیصه ای که من می گویم در زندگیتان هست یا نه. اگر هست صادقانه پیش خودتان مقّر باشید که زندگی عاریتی می کنید، نه زندگی اصیل. بعد می گوید: همه ما آدمیان کمابیش این سه خصیصه را داریم:
خصیصه اول: ما به وراجّی و یاوه گویی[۳] مبتلا شده ایم. وراجّی چه نوع سخنی است؟ سخنی است که در آن خود سخن گفتن مهم است نه محتوای سخن. اینکه می گویند در شب نشینی ها وراجّی می کنیم، یعنی چه؟ یعنی اصلاً مهم نیست چه می گوییم، مهم این است که داریم چیزی می گوییم. به تعبیری، خود حرف زدن موضوعیت پیدا کرده با اینکه باید طریقت داشته باشد و از طریق سخن گفتن چیزی انتقال یابد. در واقع، ما دائماً در زندگی خودمان جمله ها، گزاره ها و باورهایی را از دسته ای می گیریم و به دسته دیگری انتقال می دهیم (انتقال اطلاعات ناآزموده از دیگران به من و از من به دیگران).[۴] در این صورت یاوه گویی همه زندگی من و شما را تشکیل داده است.
در حقیقت ما از پدران، مادران، مربیّان، افکار عمومی، رادیو، تلویزیون، مطبوعات و رسانه های جمعی چیزهایی را شنیده ایم؛ بعد هم همین طوری که شنیده ایم به دیگری انتقال می دهیم، بدون اینکه قبل از این انتقال، بررسی کنیم و ببینیم آیا این مطالب درستند یا نادرست. گویی ما فقط و فقط دستگاهی هستیم که از سویی گیرنده چیزهایی است که شما به من می دهید و از سوی دیگر فرستنده همان چیزها به دیگری است و من تنها در این وضعیت گیرندگی و فرستندگی به سر می برم. ایشان ادامه می دهد: درواقع، ما هم در گرفتن و هم در فرستادن لذت خاصی احساس می کنیم و همین لذت باعث شده که کلّ زندگی ما دچار این حالت شود. (حالا تأمل کنید که آیا شما اینگونه نیستید؟)
شما از دوران کودکی تا الان چیزهایی از پدران، مادران، معلمان و مربیان و… فرا گرفته اید. امروز و فردا هم که معلم و پدر و مادر و… می شوید همان چیزها را به فرزندانتان و متعلمان و متربیان خود انتقال می دهید. آیا این وسط معلوم شد که اینهایی که گرفته بودید کدامش حق بود کدام باطل یا نه، فقط گرفتید و لذتی بردید و بعد بدون تأمل و مداقّه به دیگران می دهید و لذتی دیگر خواهید برد.
خصیصه دوم: ما از مرحله یاوه گویی و وراجّی به مرحل ه سرک کشیدن، بوالفضولی و ناخنک زدن می رسیم. بوالفضولی یعنی به محض اینکه چیزی را شنیدم و وارد ذهنم شد چون بنا بر این نبود که آن را بیازمایم فوراً می گویم چه چیز دیگری دارید؟ یعنی با وجود اینکه هنوز مطلب اول را دریافت نکرده ام و وارد هاضمه و فهم من نشده باز دنبال چیز جدید می گردم. از این نظر است که همه ما به زبان حال و قال می گوییم: «تازه چه خبر؟» و یکی نیست به ما بگوید با کهنه هایش چه کرده اید که دنبال تازه می گردید؛ مگر کهنه ها چه هنری برای شما داشتند که حالا باز هم طالب تازه ها هستید؟ پس سرک کشیدن یعنی عاشق نو بودن. مثلاً، شما کتابی نوشته اید و من با خواندن آن باورهای شما را به خود انتقال می دهم، اصلاً هم دقت نمی کنم آیا درست است یا نه اما تا به شما می رسم می گویم: آقا اخیراً کتاب جدیدی منتشر نکرده اید؟ یکی نیست بگوید: خوب، کتابهای قبلی را که خواندی کدامش حق بود و کدامش باطل؟!
بنابراین نوجویی خصلت انسانهایی است که زندگی عاریتی دارند؛ و به لحاظ همین خصلت است که از این متفکر به آن متفکر، از این مکتب به آن مکتب می لغزیم؛ و اصلاً مکث نمی کنیم این مکتبی را که تا الان قبول داشته ایم آیا درست است یا نادرست.
از این لحاظ هم هست که اگر شما از من بپرسید: «خدا وجود دارد یا نه؟» من با کمال مباهات و افتخار می گویم که در این باب نُه قول وجود دارد؛ یعنی من نمی دانم خدا هست یا نه، ولی نُه قول در این باره شنیده ام. در حالی که بحث بر سر این نبود که چند تا قول وجود دارد، بلکه شما می خواستید بدانید در عالم واقع خدایی هست یا نه. می دانید چرا چنین پاسخ می دهم؟ چون من به جای اینکه وقتی یکی از اقوال را شنیدم حسابش را به لحاظ شخصی با خودم تسویه کنم که بالاخره درست است یا نادرست فوری گفتم: حالا کاری نداریم که درست است یا نادرست، بالاخره این یک قول بود، قول دوم چیست؟ و همین طور تا قول نهم بدون هیچ مداقّه و تأملی بر روی آنها پیش رفتم.
خصیصه سوم: سردرگمی[۵] و گیجی است یعنی نمی دانم در چه جهانی به سر می برم. مثلاً نمی دانم آیا جهان هدفدار است یا بی هدف؛ نمی دانم در جهان با خدا به سر می برم یا بی خدا؛ نمی دانم جنگ بهتر است یا صلح؛ اما در عین حال می دانم که درباره هر یک از این پرسشها اقوال زیادی هست و می توانم همه را برای شما توضیح دهم. در واقع، ما از نظر فکری تلوتلو می خوریم. چرا؟ چون در مورد هیچ چیز خودمان تصمیم نگرفته ایم و تنها وسیله ای برای انتقال نظریات بوده ایم. به تعبیر دیگر، باورها همین طور به ما می رسند و از ما به دیگران انتقال می یابند و چون ما شهوت شنیدن و گفتن داریم، در اثر اعمال این شهوت به گیجی فرورفته ایم؛ یعنی هیچ رأی شخصی قابل دفاعی نداریم.
مثال دیگری بزنم: من به کسی می گویم: فلانی! می خواهم در باب فلان موضوع تحقیق کنم. می گوید: بیا برویم پای اینترنت. می رویم و می بینیم که ۸۰۰ کتاب، ۹۰۰۰ مقاله و هزاران هزار پرونده وجود دارد. می گوید: بفرما و افتخار هم می کند که مرا در جریان اینها قرار داده است. در حالی که من در میان این تلنبار کتاب، رساله و مقاله نمی خواستم ببینیم چه نوشته هایی در باب اینکه «الف ب است یا نه؟» وجود دارد، بلکه می خواستم بدانم «الف ب است یا نه؟». در واقع، به جای اینکه سخن ما درباره واقعیتها باشد، درباره سخنانی است که درباره واقعیتها گفته شده و اصلاً از این سخنان به خود واقعیت انتقال نیافته ایم.
این تلوتلوخوردن فکری که هایدگر از آن به سرگیجه، گمگشتگی و گیجی تعبیر می کند؛ وقتی برای انسان حاصل می آید که به جای اینکه خودش با واقعیتها سر و کار پیدا کند، فقط با باورهای دیگران درباره واقعیت سر و کار دارد.
حال اگر دقت فرموده باشید می بینید این سه مرحله در همه ساحتهای زندگی وجود دارد، حتی در زندگی روزمره. مثلاً، اگر به شما بگویم: به چه دلیل باید با قاشق و چنگال غذا خورد؟ می گویید: خوب گفته اند باید اینطوری غذا بخورید. اگر بپرسم به چه دلیل پسران باید خواستگاری دخترها بروند؟ می گویید: خوب دیگه، این جور گفته اند! چرا آدم باید در مجلس ترحیم شرکت کند یا اصلاً چرا باید سر جنازه رفت؟ خوب باید رفت دیگه! مردم از جشن و شادی خوششان می آید، شما هم خوشتان می آید؟ خوشم نمی آید، ولی چون زشت است پیش مردم بگویم از جشن خوشم نمی آید طوری زندگی می کنم که گویی از جشن و شادی لذت می برم!
بنابراین خودتان نمی دانید چرا باید فلان کار را بکنید چون برای شما چیزی روشن نیست و هنوز در آن سه فرآیند به سر می برید و طبیعتاً به راحتی می توان شما را از این سو به آن سو کشاند؛ و چون تا الان چیزی را که به شما گفته اند، بدون دلیل قبول کرده اید طبعاً فردا که چیز دیگری بگویند آن را هم بدون دلیل قبول می کنید ولو خلاف چیز قبلی باشد.
نمونه چهارم، از یکی از روانشناسان نهضت سوم روانشناسی کارل راجرز امریکایی است که شاید بتوان گفت بعد از آبراهام مزلو هیچ شخصیتی بالاتر از ایشان در روانشناسی انسان گرا ظهور نکرده است.
راجرز در باب اتخاذ موضعها و ارزش داوریهای ما در زندگی سه مرحله را از یکدیگر تمییز داده که مرحله اول و دوم در همه آدمیان هست و نادرند افرادی که به مرحله سوم برسند. ایشان می گوید: وقتی طفل به دنیا می آید بر اساس حاجت واقعی ارگانیسم خود، رد و قبول و پذیرش و وازنش دارد. مثلاً فلان خوراکی را که می خورد به جهت سود رساندن به ارگانیسم بدنش است و اگر خوراکی دیگری را نمی خورد به دلیل زیانی است که به ارگانیسم او وارد می کند.
البته نه به این معنا که خودش دلیلش را می داند، بلکه در این سنین اول ارگانیسم به او القا می کند و راه را به او نشان می دهد. پس اگر هنگام گرسنگی گریه می کند، به دلیل زیانی است که گرسنگی بر او وارد می کند که می خواهد آن را دفع کند و از این لحاظ است که بچه کم خوری یا پرخوری ندارد و تنها به اندازه نیاز خود غذا می خورد. بدین ترتیب ارگانیسم بچه به صورت غریزی به او می گوید که این کار را بکن که به سود من ارگانیسم است و این کار را نکن که به ضرر من ارگانیسم است. این جریان کاملاً طبیعی است و همه گزینشها بر اساس حاجات واقعی ارگانیسم است. اما آهسته آهسته از دو سال و نیم به بعد نیاز دیگری در بچه پدید می آید که همان نیاز به محبوب واقع شدن است؛ یعنی این نیاز در بچه پدید می آید که من چنان باشم که مادر، پدر، خواهران و برادران و خلاصه اطرافیانم دوستم بدارند.
به محض جوانه زدن این نیاز، بچه بر سر دو راهی قرار می گیرد: از طرفی ارگانیسم بدن به او می گوید که این را بخور چرا که به سود من است، از طرف دیگر اگر بخورد مثلاً مادرش ناراحت می شود؛ یعنی رضایت مادر به قیمت زیان رساندن به ارگانیسم است و سود ارگانیسم به قیمت خشمگین کردن مادر.
حال آیا نمی شود هم سود ارگانیسم و هم رضایت مادر را به دست آورد و بین محبوبیت و برآمدن حاجات واقعی جمع کرد؟ پاسخ این است که نه. چرا؟ چون بچه دیر یا زود می فهمد که دیگران روح مثله نشده و عریان او را دوست ندارند و از این لحاظ است که بچه بین دوراهی قرار می گیرد که اگر غذا را بخورم با وجود کمک به بدن، مادر خشمگین می شود و اگر نخورم رضایت مادر را جلب کرده و محبوب او شده ا م اما به ضرر خود عمل کردم. از آنجا که انسان محبوب واقع شدن را بر حاجات واقعی خود مقدم می دارد. آهسته آهسته سانسور خود را شروع می کند و مثلاً به زبان حال می گوید: «ای آب تو برای بدن من خوبی، ولی اگر دست دراز کنم پدر اخم می کند، مادر خشمگین می شود، خواهرم قهر می کند و … پس تو را نمی خورم».
تمام خودسانسوریها برای این است که محبوب واقع شویم؛ چرا که می خواهیم دل همه را به دست آوریم و طبعاً به ازای هر یک دلی که می خواهم به دست آورم باید تکه ای از روح خود را بِکَنم. چرا؟ چون تجربه نشان داده که دیگران روح تکه تکه نشده مرا دوست ندارند. لذا من هیچ وقت روح مثله نشده عریان خود را در معرض دید شما نمی گذارم. مثلاً، مرا به یک فیلم سینمایی دعوت می کنید، بعد می پرسید: فیلم چطور بود؟ من با وجود آنکه خیلی از فیلم بدم آمده، چون اگر بگویم فیلم مزخرفی بود دوستی خود را با شما از دست خواهم داد می گویم: بسیار جالب بود! دل و نیاز درونی ام می گوید: بگو از این فیلم خوشم نیامد و بسیار مزخرف بود، اما محبوبیت طلبی ام می گوید: توجه داشته باش که اگر این را گفتی دوستی شما متزلزل یا نابود می شود و به همین دلیل از فیلم تعریف کاذب می کنم.
بنابراین فاز اول فاز ارزش داوری «خود» طفل در مورد خودش است، اما فاز دوم فاز ارزش داوری از نگاه «دیگران» است. در فاز دوم برای محبوب واقع شدن از طریق مثله کردن یا پنهان ساختن خود[۶] خود را سانسور می کنم.
به نظر راجرز اغلب ما آدمیان تا آخر عمر در همین نیاز می مانیم و برای خوشایند دیگران خود را مثله می کنیم. در مناجات معروف عارف آلمانی آمده: «خدایا مرا از من می ربایند.» چون این رفیق می گوید: این نکته ات بد است. می گویم: خوب اگر تو می گویی بد است آن کار را می کنم. رفیق دیگر می گوید: آن نکته هم بد است، آن را هم نمی کنم و همین طور باور و حس و عاطفه و تمام چیزهای مرا از من می ربایند. این است که باورها، احساسات و عواطف من همان باورها و احساسات و عواطفی است که شما می خواهید وقس علیهذا.
بنابراین، ما همیشه طفل درونمان را تنها در درون زندگی نگه می داریم و هیچ وقت از او مشاوره نمی خواهیم بلکه از دیگران مشاوره می خواهیم. در واقع همیشه زبان حال ما به یکدیگر این است که می گوییم: فلانی! تو که خوبی، یعنی آنطوری هستی که من تو را می خواهم، من چطورم؟ در حالی که زبان قال ما در احوالپرسیها عکس این است. به تعبیر دیگر در احوالپرسی من حال خود را از شما می پرسم و شما حال خود را از من و همه ما برای خوشایند دیگران خود را بزک می کنیم، در حالی که طفل درون هر کداممان می گوید: این کار را نکن.
مثال دیگری عرض کنم: اگر شما برای بنده غذایی را سرو کنید، من هیچ وقت نمی گویم که آن غذا را دوست ندارم و با اینکه طفل درونم می گوید: تو که این غذا را دوست نداری و اگر در خانه خودت بودی، غذا را با بشقابش از پنجره به بیرون پرتاب می کردی! می گویم: درست است، اما اگر این کار را بکنم محبوبیتم از دست می رود.
اغلب ما آدمیان در این مرحله دوم، یعنی ارزش داوری دیگران که منجر به مثله شدن روح خودمان می شود، می مانیم. اما راجرز می گفت: کسانی هستند که در این مرحله از خود می پرسند من چه کسی را فدا می کنم؟ در واقع، من دارم خودم را فدای دیگران می کنم و آیا هیچ عاقلی خود را فدای دیگران می کند؟
بدین ترتیب افرادی به مرحله سوم، یعنی ارزش داوری از نگاه خود می رسند و می گویند: ما این هستیم، هر که دوستمان دارد، بدارد؛ و هر که دوستمان ندارد، التماس دعا.
چارلی چاپلین، هنرپیشه معروف، جمله بسیار حکیمانه ای به دخترش می گوید گرچه این جمله در مسائل اخلاقی خانوادگی است، اما در همه جنبه ها قابل اجراست. او می گوید: «دخترم بدن خودت را بر کسی عریان کن که روح عریان تو را دوست بدارد».
ما در واقع باید چنین خصلتی را بپذیریم و بگوییم روح عریان ما این است، هر که می پسندد، بپسندد؛ و هر که نمی پسندد، نپسندد. این می شود زندگی اصیل.
زندگی اصیل، یعنی بر اساس اعتماد به چشم دیدن، نه کور کردن چشم خود و دیدن با چشم دیگران؛ یعنی دیدن زندگی را از پشت عینک خود، نه لگد مال کردن عینک خود و بر چشم زدن عینک دیگری یعنی زندگی ام را بر اساس صرافت طبعهای شخصی خودم بسازم نه تعطیل کردن اقتضائات درون برای کسب رضایت دیگری. راجرز می گفت: اگر کسانی به این مرحله سوم برسند، در واقع به طفل دوران کودکی بازگشته اند، اما طفلی بسیار پخته؛ چرا که در دوران کودکی، طفل بر اساس غریزه به حاجات واقعی خود عمل می کرد، اما در این مرحله سوم بر اساس عقل می فهمد که حاجات واقعی او چیست. در حقیقت، آن نوعی تشخیص ناآگاهانه حاجات بود و اینجا تشخیص آگاهانه حاجت است.
متأسفانه چون ما آدمیان به ندرت به این مرحله سوم می رسیم، به نظر راجرز تا آخر زندگی عاریتیمان را ادامه می دهیم. مثلاً اگر وقتی از کسی می پرسند چرا آواز می خوانی، بگوید: برای اینکه دلتنگی ام کم می شود، یا چون از صدای خودم خوشم می آید، این زندگی اصیل است؛ اما اگر بگوید: چون می گویند خوش آوازی، این زندگی عاریتی است.
نکته دیگر اینکه در واقع وضع دیگران همانند ماست؛ یعنی من از شما حرف شنوی دارم، شما از دیگران، آن دیگران هم از دیگران و … . خوب، در این مآل ما در نهایت از چه کسی حرف شنوی داریم و تابع چه کسی هستیم؟ (چون فرض این است که دیگران هم به صرافت طبع خود عمل نمی کنند). اینجاست که باید نمونه دیگری ذکر کنم.
نمونه پنجم، یک فیلسوف و عارف و روانشناس اروپای شرقی به نام آقای جاروس است، که فعلاً استادی در کانادا و استاد فلسفه در دانشگاههای امریکاست. ایشان معتقد است که زندگی عاریتی سخن شنوی از فرد نامرئی است، کسی که او را نمی بینیم و اصلاً نمی توان او را دید.
آزمایشهای روانشناسی نشان داده است که اگر شخصی تنها، در یک اتاق ساختمانی مشغول کار باشد و ببیند که از زیر در دودی به درون اتاق می آید، به محض رؤیت دود، به طرف درمی رود تا علت آن را کشف کند یا از دیگر افراد ساختمان بپرسد. اما اگر سه نفر در یک اتاق باشند و همین دود را ببینند، خیلی که زود دست به کار شوند ۶ دقیقه بعد از ورود دود است، و گاهی تا رؤیتشان از آنها گرفته نشود هیچ تکان نمی خورند. چرا؟ چون نفر اول می گوید: اگر این دود چیز خطرناکی بود، آن دو نفر واکنش نشان می دادند و چون آن دو نشسته اند لابد چیز خطرناکی نیست، غافل از اینکه آن دو نفر هم به دوتای دیگر نگاه می کنند و همین توجیه را می آورند. یعنی من به دلیل چیزی که در آن دو می بینم تشخیص خودم را تعطیل می کنم. غافل از اینکه دوتای دیگر هم همین فکر را می کنند. خوب، در این فرآیند ما از چه کسی تبعیت می کنیم؟ من از شما دو تا، دومی از ما دو تا، و سومی هم از دو تای اول، پس در واقع داریم از «هیچ کس» تبعیت می کنیم!
نمونه ششم، ویلیام جیمز، فیلسوف و روانشناس معروف امریکایی است که اصلی به نام «اصل برهان اجتماعی»[۷] دارد. اصل برهان اجتماعی، یعنی اعتقاد به اینکه هر چیزی که دیگران می گویند، لابد برهانی پشت آن است؛ و چون من همه شما غیر از خودم را در نظر می گیرم و شما هم همه را، غیر از خودتان، در نظر می گیرید و دیگران هم به همین ترتیب، در واقع ما از هیچ کس تبعیت می کنیم. مثلاً همه ما که اینجا نشسته ایم می گوییم: خدا وجود دارد، اما اگر از تک تک ما بپرسند: چرا؟ می گوییم در محلّ خودش ثابت شده و در این پاسخ، افراد دیگر جامعه را پشتوانه سخن خود قرار می دهیم که آنان هم به این باور معتقدند. طبعاً با این وصف اگر در محیطی بودیم که همه می گفتند خدا وجود ندارد، ما هم می گفتیم خدا وجود ندارد!
در حقیقت عقیده همه ما دُوری است، چون عقیده من به دیگری منتقل می شود، از دیگری هم به دیگری و … نهایتاً هم به خود من بازمی گردد. چنین زندگی ای عاریتی است، یعنی زندگی ای است که من مسئول کارهای خودم نیستم. چون من شما را به این باورها، احساسات و عواطف و … وارد کرده ام و شما مرا. وقتی اینطور باشد حاصل مجموع این زندگیها همرنگی با جماعت است؛ یعنی همرنگی با هیچ کس؛ یعنی در واقع من با جماعتی که هیچ کسند همرنگی می کنم تا محبوب جماعتی که همه منهای من هستند، بشوم. در نتیجه من پیش همه محبوب می شوم اما پیش خود مغبوضم! چرا؟ چون آن عامل درونی من هر بار مرا به چیزی امر می کند، اما من به خاطر جلب رضایت شما از اطاعت او سرباز می زنم.
این حالت که همه دوستمان می دارند، اما خودمان، خودمان را دوست نداریم «با خود در کشاکش بودن»[۸] نامیده می شود. همه زندگیهای عاریتی به این کشاکش درون کشیده می شود، چون دائماً برخلاف تشخیصهای خود شخص عمل می شود.
بدین ترتیب، شاخصه های اصلی زندگی عاریتی چنین هستند: تقلید می کنیم، تعبد می ورزیم، بی دلیل سخن می گوییم، سخنان دیگران را بی دلیل می پذیریم و دیگران هم سخنان ما را بی دلیل می پذیرند و بر سر هیچ هیاهو می کنیم، با همه وفاداریم جز با خود، با همه صداقت داریم جز با خود، با همه یکرنگ هستیم جز با خود.
در حالی که شاخصه های اصلی زندگی اصیل عبارتند از: به خود وفادار بودن نه به هیچ کس دیگر، با خود صداقت داشتن نه با هیچ کس دیگر، با خود یکرنگ بودن نه با هیچ کس دیگر.
زندگی اصیل یعنی زندگی ای که در آن انسان تنها به خودش وفادار است، و مساوی است با «در التزام خود حرکت کردن» و «در معیت خود زیستن»، و بنابراین هرگاه وفاداری به خود فدای وفاداری به دیگر یا دیگرانی شود، زندگی من عاریتی خواهد بود.
وفاداری به خود یعنی چه؟معنای واضحتر وفاداری به خود، فقط بر اساس فهم خود عمل کردن و فهم خود را مبنای تصمیم گیریهای عملی قرار دادن است. پس هر کس که فقط بر اساس فهم خود در زندگی اش تصمیم گیری کند، فهم خود را تعطیل نکرده و زندگی اصیل دارد.
چه وقت فهم خود را تعطیل می کنیم؟ آنگاه که اساس زندگی ما اینها می شود: سنتهای نیازموده، تعبّد، تقلید افکار عمومی، همرنگی با جماعت، کسب محبوبیت به هر قیمتی، کسب رضای مردم و … . بنابراین کسانی زندگی اصیل دارند که در واقع هیچ باور نیازموده ای را مبنا قرار نمی دهند، تقلید نمی کنند، تعبد نمی ورزند، همرنگی با جماعت ندارند، افکار عمومی در آنها مؤثر نیست و در پی این نیستند که محبوبیتشان را به هر قیمتی حفظ کنند؛ بلکه می گویند: من بر مبنای آنچه خود فهم می کنم، عمل می کنم. حال اگر با این «بر مبنای فهم خود عمل کردن» محبوبیتم حفظ شد، که شد و اگر نشد، هیچ مهم نیست. یعنی من در واقع به هر قیمتی نمی خواهم در دل شما جا باز کنم من می خواهم در دل خود جا باز کنم؛ می خواهم خودم از خودم بدم نیاید، نه اینکه شما از من بدتان نیاید؛ چرا که خوشایند خودم بر خوشایند شما تقدم دارد و زندگی اصیل در واقع یعنی همین. یعنی زندگی ای که در آن، من به خاطر اینکه در دل شما جا باز کنم یا برای اینکه رضای شما را به دست آورم، از فهم و استنباط خودم از واقعیات دست برندارم.
در آخر، مواردی از قرآن کریم ذکر می کنم که بنا بر آنها گویی نظر قرآن کریم هم بر زندگی اصیل است. البته نمی خواهم بگویم نظر قرآن فلان است، بلکه می خواهم بگویم در قرآن هم آیات و شواهدی نزدیک به دیدگاههای ذکر شده وجود دارد، چه آیات خلاف هم باشد و چه نباشد. این آیات عبارتند از:
۱) آیه ای در مورد یهود
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.