تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

با فایل فایل پاورپوینت کامل دیوید لینچ یا افسردگی زنانه، متفاوت ارائه دهید

فایل فایل پاورپوینت کامل دیوید لینچ یا افسردگی زنانه شامل 120 اسلاید آماده است که می‌تواند محتوای شما را به شکلی حرفه‌ای، منسجم و چشم‌نواز به مخاطبان منتقل کند.

برتری‌های فایل فایل پاورپوینت کامل دیوید لینچ یا افسردگی زنانه در یک نگاه:

طراحی منحصربه‌فرد
فایل پاورپوینت کامل دیوید لینچ یا افسردگی زنانه با بهره‌گیری از اصول زیبایی‌شناسی و ترکیب رنگ‌های مناسب، ظاهری مدرن و رسمی به ارائه شما می‌دهد.
راه‌اندازی فوری
فایل فایل پاورپوینت کامل دیوید لینچ یا افسردگی زنانه نیازی به تنظیمات اضافی ندارد؛ کافیست آن را باز کنید و مستقیماً استفاده کنید.
وضوح عالی
اسلایدها به گونه‌ای طراحی شده‌اند که در هر دستگاه یا ویدیو پروژکتور، با بهترین کیفیت نمایش داده شوند.

همه چیز از قبل آماده است: در فایل فایل پاورپوینت کامل دیوید لینچ یا افسردگی زنانه هیچ موردی ناتمام یا نیازمند ویرایش نخواهید یافت. همه چیز با دقت نهایی‌شده و تست‌شده ارائه می‌شود.

توصیه مهم: نسخه‌هایی که تحت عنوان فایل پاورپوینت کامل دیوید لینچ یا افسردگی زنانه اما خارج از منبع رسمی منتشر می‌شوند، ممکن است از کیفیت لازم برخوردار نباشند.

همین حالا فایل را تهیه کرده و سطح جدیدی از ارائه را تجربه کنید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل دیوید لینچ یا افسردگی زنانه :

لینچ همچون یک هنرمند پیش رافائلی

در تاریخ هنر، سبک پیشْ رافائلی موردی پارادوکسیکال از انطباق هنر آوانگارد با کیچ (kitsch)است: هنرمندان این سبک نخست همچون حاملان یک انقلاب ضد سنتی در نقاشی قلمداد شدند، کسانی که کل سنت رنسانس به بعد را نقض کردند؛ اما تنها اندکی بعد، با ظهور امپرسیونیسم در فرانسه، آنها همچون مظهر هنر کیچ رمانتیک قلابی دوره ویکتوریا تحقیر و خوار شمرده شدند. این ارزیابی تحقیرآمیز تا دهه ۱۹۶۰ ادامه داشت یا به تعبیری تا ظهور پست مدرنیسم، هنگامی که هنرمندان پیشْ رافائلی ناگهان بازگشتی انتقادی به عرصه هنر داشتند. چطور شد که هنر پیشْ رافائلی تنها از طریق پارادایم پست مدرنیستی بار دیگر واجد ارزش انتقادی شد؟

در این حوزه، مهمترین هنرمند، ویلیام هالمن هانت (William Holman Hunt)بود که معمولاً به عنوان نخستین هنرمند پیشْ رافائلی شناخته می شود که با تغییر روش به یک تولیدکننده نقاشیهای پرفروش مذهبی (مثل پیروزی بی گناهان و غیره) خودش را به نهادهای رسمی فروخت و از این جریان هم طرد شد. اما با نگاهی دقیقتر، ما با ابعاد غریب و عمیقاً مضطرب آثار او مواجه می شویم نقاشیهایش در تولید تشویش مورد نظرش ناکام نمی ماند بلکه این احساس مبهم را برمی انگیزد که این نقاشیها با وجود محتوای رسمی فخیمانه و ساده دلانه شان، همچنان مسأله دار و مضطرب اند. بیایید نقاشیِ چوپان مزدور را بررسی کنیم، نمایش به ظاهر شبانی و ساده دلانه از چوپانی که در دام اغوای دختری شهری می افتد و به همین دلیل از گوسفندانش غفلت می کند (تمثیلی آشکار از کلیسایی که جماعتِ موءمن تحت نظرش را نادیده گرفته است). هر قدر بیشتر به نقاشی نگاه می کنیم، از میزان جزئیاتی که دلالت بر رابطه عمیق هانت با لذت و کیف به عنوان ذات زندگی دارد، بیشتر آگاه می شویم یعنی، نفرت او از جنسیت. چوپانْ، مرد صفت، گستاخ، شهوانی و در عین حال کودن تصویر شده است، در حالی که نگاهِ (gaze)حیله گر دختر بسیار پرمعنی است و مشخصاً بر سوءاستفاده مکارانه از جاذبه جنسی اش دلالت دارد؛ ضمن این که کل تابلو در پوشش رنگهای قرمز تند و سبز است که کیفیتی نفرت انگیز به کل آن می دهد، گویی ما با یک طبیعتِ از فرط رسیده شدن، گندیده سروکار داریم. چنین کیفیتی در تابلوی ایزابلا و گلدان ریحان نیز موجود است، جایی که جزئیات متعدد مثل موهای پیچ در پیچ و جمجمه های روی لبه گلدان خط بطلانی می شود بر محتوای مذهبی تراژیک رسمی اثر.

جنسیتی که توسط نقاشی ساطع می شود، بیمار و ناخوش است و ضایعه مرگ آن را فرا گرفته است… اینجاست که ما خود را در میانه جهان دیوید لینچ حس می کنیم. به تعبیری، کلِ هستی شناسی لینچ مبتنی است بر تنافر میان واقعیت (که از فاصله ای امن به آن نگریسته می شود) و همجواری مطلق امر واقعی (real) . شیوه ابتدایی و رایج لینچ حرکت از یک نمای ثابت از واقعیت به یک نمای نزدیک ناراحت کننده است که ذات نفرت انگیز لذت را نشان می دهد، یعنی وجه چشمگیر و برجسته زندگی خلل ناپذیر۱. برای مثال می توان به فصل افتتاحیه مخمل آبی رجوع کرد. پس از توصیف و نمایش کوتاهی از ساده دلی موجود در یک شهرستان کوچک از امریکا، و حمله قلبی که پدر قهرمان فیلم هنگام آبیاری چمن دچارش می شود (هنگامی که پدر قهرمان می افتد، آب پاش به شکلی سوررئالیستی بر همه جهات آب می پاشد)، دوربین به سمت چمن می رود و زندگی بی قرار و در حال انفجار را به نمایش می گذارد: حشرات خزنده و سوسکها لای علفهای چمنزار وول می خورند… در آغاز توئین پیکس: آتش با من گام بردار با رویه کاملاً متفاوتی مواجه می شویم، اگرچه تأثیر کاملاً مشابهی به همراه دارد: نخست ما یک جسم پروتوپلاسم شکل سفید کاملاً انتزاعی را می بینیم که در پس زمینه ای آبی رنگ شناور است؛ در ابتدا نوعی شکل اولیه زندگی به ذهنمان متبادر می شود. هنگامی که دوربین به آرامی به عقب می کشد، متوجه می شویم آنچه که شاهدش هستیم نمای بسیار درشتی از صفحه تلویزیون۲ است. اینجا ما در آستانه درک مشخصه بنیادی حاد واقع گرایی (hyperrealism)پست مدرنیستی هستیم: نزدیکی و همجواری بیش از حد به واقعیت باعث «ازدست دادن واقعیت» می شود؛ جزئیات عجیب و نامتعارف باعث پریشان و مضطرب شدن تأثیر آرام و ساکن کلِ تصویر۳ می شود.

ویژگی دوم، که البته ارتباط نزدیکی با اولی دارد، در هنرمندان مکتب پیشْ رافائلی به وفور دیده می شود: تأیید و تصدیق دوباره نمایش چیزها همان گونه که «واقعاً هستند»، نه آن گونه که توسط قواعد نقاشی آکادمیک، که برای نخستین بار رافائل آن را تثبیت کرد، تغییر شکل داده می شوند. اما عمل و کار شخصی هنرمندان پیشْ رافائلی به نوعی خط بطلانی بر این ایدئولوژی عوامانه بازگشت به شیوه طبیعی نقاشی بود. نخستین چیزی که در نقاشی شان نظر را جلب می کند، تختی (flatness)آنهاست. این مشخصه خودش را به رخ ما می کشد آن هم چون رئالیسم پرسپکتیو مدرن، همچون نشانه ای از یک بی مهارتی در کار هنری: نقاشیهای هنر پیشْ رافائلی یک جورهایی فاقد «عمقی» هستند که به فضای سازمان دهی شده در طول خطوط پرسپکتیو وابسته است، گویا «واقعیتی» که این نقاشیها نشان می دهند واقعیت «حقیقی» نیست، بلکه واقعیتی است به سان آنچه در نقش برجسته ساخته می شود. (جنبه دیگر این مشخصه مشابه، کیفیت تصنعی، شیک و پیک و ترکیب بندی مکانیکی آن است که به آدمهای تصویرشده در نقاشی وابسته است: آنها یک جورهایی فاقد عمق شخصیت هستند که ما معمولاً از یک «سوژه» انتظار داریم.) بنابراین اینجا ماهیت هنر پیشْ رافائلی مشخص می شود: تغییر از پرسپکتیویسمِ رنسانس به جهان بسته قرون وسطی.

در فیلمهای لینچ، این تختی (flatness)واقعیت به نمایش درآمده، که به شکلی تأثیرگذار پرسپکتیو گستردگی (opennes)نامحدود را حذف می کند، قرینه کامل و دقیق خود را در سطح صدا می یابد. بار دیگر به صحنه گشایش مخمل آبی بازگردیم: مشخصه اساسی آن صدای غریب و نامتعارفی است که هنگامی آن را می شنویم که به امر واقعی نزدیک می شویم. این صدا برای قرارگرفتن در واقعیت مشکل دارد. برای تعیین جایگاه آن می توان از کیهان شناسی معاصر سود جست، که به صداهایی توجه می کند که در محدوده و مرزهای عالم قرار دارند. چنین صداهایی تنها صداهای درونی این عالم نیستند، بلکه بازمانده و واپسین پژواکهای انفجار مهیب (Big Bang) اند که خود عالم را به وجود آورده است. موقعیت هستی شناختی این صدا بسیار جالبتر از آن چیزی است که به نظر می آید، چرا که عقیده رایج و مرسوم در باب «گستردگی» را واژگون می کند؛ جهان نامحدودی که فضای فیزیک نیوتونی را تعریف می کند.

این باور مدرن به جهان «باز» مبتنی بر این فرض است که هر چیز مثبتی (صدا، ماده) فضایی (خالی) را اشغال می کند و منوط است به تمایز میان فضای فی نفسه خالی و چیزهای مثبت که فضا را اشغال و پر می کنند. اینجا فضا به لحاظ پدیدارشناسی همچون چیزی قلمداد می شود که وجودش مقدّم بر چیزهایی است که آن را پر می کند. اگر ما ماده ای که فضایی خاص را اشغال می کند نابود یا جابه جا کنیم، فضای فی نفسه خالی همچنان باقی می ماند. اما صدای اولیه، واپسین بازمانده انفجار مهیب، جزئی از خود فضا است؛ این [ صدا ] ، نه صدایی «در» فضا، بلکه صدایی است که فضا را اینچنین باز نگه می دارد. بنابراین اگر ما این صدا را پاک کنیم، به فضای خالی که این صدا را پر کرده است دست نمی یابیم؛ خود فضا که ظرفی است برای چیز جهانی داخلی، نیز به تبع آن ناپدید می شود. بنابراین، این صدا، به یک مفهوم، خود «صدای سکوت» است. متقابلاً، صدای بنیادی در فیلمهای لینچ توسط ابژه هایی که بخشی از واقعیت اند به وجود نمی آید، در عوض، این صدا افقی هستی شناختی را شکل می دهد، چارچوب خود واقعیت، بافت و زمینه ای که واقعیت را منسجم و یکپارچه نگه می دارد؛ اگر این صدا، بنا بر دلایلی از بین برود، خود واقعیت نیز به تبع آن فرو خواهد ریخت. بنابراین از جهان نامحدود «باز» فیزیک نیوتونی دکارتی، ما به جهان بسته پیش از مدرنی بازمی گردیم که توسط «صدا»یی بنیادی محصور شده است.

ما با همین صدا در فصل کابوس مرد فیل نما (دیوید لینچ، ۱۹۸۰ ) نیز مواجه می شویم. زمانی که صدا مرزی را که داخلی را از خارجی جدا می سازد قطع می کند، یعنی این که در این صدا، بیرونیت ماشین به شکلی عجیب با ماهیت درون بدن و با ریتم ضربان قلب منطبق می شود. نکته دیگری که نباید از قلم بیفتد این است که این صدا پس از آن به گوش می رسد که دوربین به درون سوراخی درون سرپوش مرد فیل نما وارد می شود، سوراخی که جایگزینی است برای نگاه (gaze) : تغییر واقعیت به امر واقعی همزمان است با تغییر دید (Look)(تغییر سوژه ای که به واقعیت خیره شده است) به نگاه (gaze) یعنی این که تغییر هنگامی رخ می دهد که ما وارد «حفره سیاه» می شویم، سوراخی در یکپارچگی واقعیت.

صدایی که پوست بدن را می کَند

آنچه ما در این «حفره سیاه» با آن مواجه می شویم بدنی است که از پوست برهنه شده باشد. به تعبیری، لینچ ابتدایی ترین رابطه پدیدارشناختی مان با بدن زنده را پریشان و آشفته می کند، رابطه ای که مبتنی است بر جدایی میان سطح پوست و آنچه در زیر آن است. بیایید تجربه ای مشمئزکننده و غریب را از ذهن بگذرانیم، یعنی تصور این که در زیر پوست برهنه زیبای ما چه چیزهایی وجود دارد ماهیچه، اندامها، رگها… در یک کلام، شکافتن بدن تلویحاً به معنای به تعلیق درآوردن چیزی است که در زیر آن وجود دارد. این تعلیق حاصل نظم نمادین است؛ تنها تا آنجا می تواند رخ دهد که واقعیت جسمانی ما توسط زبان ساخته شود. در نظم نمادین، حتی هنگامی که لباس نپوشیده ایم، کاملاً برهنه نیستیم، چرا که خود پوست همچون لباسی برای گوشت۴ (flesh)است. این تعلیق، امر واقعیِ ذاتِ زندگی یعنی ضربان آن را دربر نمی گیرد: یکی از مصادیق امر واقعی لاکانی بدن بدون پوست است، ضربانِ گوشت قرمزِ بی پوست و خام.

پس لینچ، چگونه ابتدایی ترین رابطه پدیدارشناختی مان با سطح بدن را پریشان و آشفته می کند؟ توسط صدا و کلمه ای که «می کُشد» و درون سطح پوست نفوذ می کند تا آن را به گوشت خام قطعه قطعه کند در یک کلام توسط کلمه ای که جایگاهش به امر واقعی تعلق دارد. این مشخصه در اقتباس لینچ از رمان هربرت، دیون، حضور چشمگیرتری دارد. گروهی از اعضای یک انجمن فضایی به خاطر افراط در مصرف نوعی ادویه، دارویی که داستان فیلم پیرامون آن شکل گرفته است، به موجوداتی تبدیل شده اند با کله هایی غول آسا؛ مخلوقاتی کِرم شکل و بدون پوست و دارای گوشتهای خام که ذات تباهی ناپذیر زندگی را به نمایش می گذارند، تجلی ناب لذت.

چنین تغییر شکلی در قلمرو فاسد پادشاهیِ بارون هارکونن شیطان صفت نیز دیده می شود، جایی که بسیاری از چهره ها از ریخت افتاده اند و دارای چشمانی از حدقه درآمده و گوشهای ورقلمبیده و غیره اند. چهره خود بارون مملو از عناصر مشمئزکننده است؛ «جوانه های لذت» که درون گوشت کاشته شده اند و از سطح آن بیرون زده اند. صحنه بسیار عجیب و نامتعارفی که در آن بارون پسری جوان را به شیوه ای اروتیک سلاخی می کند، این رابطه مبهم میان درون و سطح را به خوبی نشان می دهد بارون با بیرون کشیدن قلب جوان باعث فوران خونِ او می شود (چیزی که در اینجا شاهدش هستیم، باورِ کودکانه تخیلی لینچ به بدن انسان همچون یک بالون است، فرمی که از پوستی بادشده ساخته شده است بی آن که درون آن جوهری جامد وجود داشته باشد). جمجمه های پیشخدمتهای این گروه فضایی وقتی که ذخیره ادویه شان تمام می شود ناگهان می ترکند این هم نمونه ای دیگر از سطح تغییر شکل داده و ترکیده.

نکته مهم در اینجا پیوند میان این شکافها در جمجمه و صدای تحریف شده است: پیشخدمت این انجمن فضایی با نجواهایی نامفهوم سخن می گوید که با عبور از یک میکروفن، به کلام و گفتار شفاهی تبدیل می شود یا به تعبیر لاکانی از خلال عبور از واسطه دیگریِ بزرگ. در توئین پیکس هم، صحبتهای کوتوله ای که در اتاق قرمز سخن می گوید، غیرقابل فهم است، نوعی انگلیسی تغییر صوت داده است و تنها به یاری زیرنویس فیلم می توانیم معنای صحبتهای او را دریابیم. اینجا زیرنویس نقش همان میکروفن را بازی می کند یا به تعبیری نقش واسطه دیگری بزرگ. این تأخیر یعنی فرایندی که صداهای نامفهوم تنها از طریق تداخل نظم نمادین، بیرونی و ماشینی به صحبتهای مفهوم تبدیل می شود معمولاً به چشم نمی آید. تنها زمانی متوجه آن می شویم که رابطه میان سطح و فراسوی آن برهم می خورد. بنابراین آنچه در اینجا داریم نقطه مقابل پنهان نقد دریدایی از مفهوم کلام محوری (Logocentrism)است که در آن صدا همچون واسطه بیانِ خود و حضورِ خود، آن هم به شکلی واهی و غیرواقعی، عمل می کند: در عوض ما بُعد آسیب زا (traumatic) ، غیرقابل درک، نامفهوم، گستاخ، خودپسندانه و زشت صدا را داریم که همچون نوعی جسم خارجی برای برهم زدن تعادل زندگی مان عمل می کند.۵

در دیون، تجربه ما تماشاگر در سطح جسمانی در تجربه عرفانی پل آترید (قهرمان فیلم) از نوشیدن «آب حیات» پریشان و آشفته می شود (عرفان، در اینجا در حکم جایگزین مواجهه با امر واقعی است). اینجا بار دیگر «درون» می کوشد تا از خلالِ سطح فوران کند خون نه تنها از چشمان پل بلکه از دهان مادر و خواهرش می چکد، کسانی که مستقیماً از مصیبت او باخبرند نه به یمن همدلی غیرنمادین (مشاوران حاکم یعنی کامپیوترهای زنده که قادرند فکر آدمهای دیگر را بخوانند و آینده را ببینند، لکه های خونی رنگ عجیبی دور لبهایشان دارند). سرانجام صدای خود پل تأثیری مستقیم و فیزیکی دارد: او با بلندکردن صدایش نه تنها دامنه آن را گسترش می دهد، بلکه حتی سخت ترین سنگها را نیز منفجر می کند. در پایان فیلم، پل صدایش را بلند می کند و سر راهبه پیر فریاد می زند (راهبه ای که کوشیده بود در ذهن او رسوخ کند) و باعث می شود که او خود را پرتاب کند، گویی که ضربه ای فیزیکی به او زده است. همان گونه که خود پل هم می گوید کلامش می تواند بکُشد یعنی این که گفتار تنها همچون کنشی نمادین عمل نمی کند، بلکه مستقیماً به امر واقعی ضربه می زند. عدم انسجام و یکپارچگی رابطه طبیعی میان سطح جسمانی و زیر یا فراسوی آن، آشکارا وابسته به این تحولِ موقعیت گفتار است، به ظهور کلمه ای که مستقیماً در سطح امر واقعی عمل می کند.

شکافی در زنجیره علّی

مشخصه مهم دیگری در این صحنه خودنمایی می کند: راهبه پیر به کلام پل به شکلی اغراق آمیز و تقریباً نمایشی واکنش نشان می دهد؛ بنابراین مشخص نیست که او دارد به کلام واقعیِ پل واکنش نشان می دهد یا شیوه تحریف شده ای که از خلال آن کلام پل را درک کرده است. خلاصه این که، رابطه هنجار میان علت (کلام پل) و معلول (واکنش زن به این کلام) بسیار پریشان کننده است، گویی فاصله ای آنها را از هم جدا می کند، گویی معلول هرگز با علت بیان شده منطبق نمی شود. شیوه مرسوم برای فهم این فاصله، تصور آن همچون نشانه هیستری زنانه است: زنان نمی توانند علتهای بیرونی را به وضوح درک کنند، آنها همیشه بینش تحریف شده شخصی شان را به علتها برون افکنی می کنند… میشل شیون، در تحلیلی نبوغ آمیز، قرائتی کاملاً متفاوت از این اخلال۶ ارائه می کند. البته به جای تبعیت از جریان نامنظم بحث شیون، می توان مباحث پراکنده او در باره لینچ را به شکلی منظم ارائه کرد، و از خلال بحثهای پراکنده کتابش، سه مرحله زیر را استخراج کرد.

۱. نقطه شروع بحث شیون، همین «فاصله»، تباین یا به تعبیری ده فرمانِ عیان کنش و واکنش در فیلمهای دیوید لینچ است: هنگامی که یک سوژه مثلاً یک مرد زنی را مورد خطاب قرار می دهد، یا به شیوه ای دیگر او را با جریان برق می کشد، واکنش زن در قبال رفتاری که با او شده یک جورهایی غیرقابل قیاس است. این غیرقابل قیاس بودن، نوعی مسیر کوتاه میان علت و معلول است؛ رابطه آنها چندان سرراست و خطی نیست، ما هرگز نمی توانیم مطمئن شویم که تا چه حد خود معلول به طور برگشت پذیر علت خاص خودش را تحت تأثیر قرار می دهد. اینجا ما با منطق anamorphosis مواجه می شویم که به گونه ای مثالین در پرده دوم نمایشنامه ریچارد دوم شکسپیر و در کلام بوشی، پیشخدمت باوفای ملکه، ارائه شده است:

چونان مناظری که در آن خیره شویم

چیزی نمایان شود، جز آشفتگی؛ اما اگر کژ بنگریم

شکلی واضح نمایان شود. علیاحضرت عزیز

شما که عزیمت سرورتان را کژ نگریستید

بیش از خودِ او اندوه را دریافتید

گرچه سایه های وهمناکی بیش نیستند.

خود ملکه در پاسخی که به بوش می دهد، ترسهایش را در بافت علتها و معلولها قرار می دهد:

رنجی به سان یخ آبا و اجدادم، خیال همچنان از اندوه نشأت می گیرد

که حاصل «هیچ» است. این رنج آن را زاده است، اگرچه اندوه من این سان نیست

شاید که «هیچ» چیز بی اهمیتی باشد چرا که هیچ چیز اندوه مرا نزاده است،

اگرچه اندوهی است راستین، اما برای من بس مهم است

آن مصیبتی که مرا اندوهگین می کند، نزد کس دیگری است

علت اش مهم نیست، اما بر آنچه هنوز ناشناخته است، نامی نتوانم نهاد

اما برای سوزاندن من کافی است، به گمانم اندوه بی نام است.۷

بنابراین قیاس ناپذیری میان علت و معلول حاصل چشم انداز آنامورفیک سوژه ای است که «امر واقعی» مقدّم بر علت را تحریف می کند و از شکل می اندازد. بنابراین عمل او (یعنی واکنش به این علت) هرگز معلول مستقیم علت نیست، بلکه برعکس، نتیجه درک تحریف شده اش از علت است.

۲. مرحله بعدی [ بحث ] شیون دربرگیرنده یک حالت «دیوانه وار» است که سزاوار و درخور شگفت انگیزترین تفسیر فرویدی است: او فرض می کند که شبکه بنیادین و مورد جانشینیِ این تباینِ میانِ کنش و واکنش، رابطه (یا عدم رابطه) جنسی میان مرد و زن است. در فعالیت جنسی، مردها رفتاری مشخص با زنان دارند و پرسش این است: آیا لذت زنان قابل تقلیل به یک علت است؟ آیا این لذت پیامد ساده آن چیزی است که مرد با زن انجام می دهد؟ از دوره طلایی مباحث مربوط به هژمونی مارکسیستی، می شود کوششهای تقلیل گرای ماتریالیستی عوامانه ای را به خاطر آورد که پیدایش باور به علیت را مختص عملِ انسانی می دانست؛ مختص رابطه پویا و فعال انسان با محیط. ما، اما با تعمیم دادن تجربه مشاهده این که چگونه هر وقت حرکات خاصی انجام می دهیم، معلولی مشابه در واقعیت رخ می دهد، به ایده علیت رسیدیم… شیون البته حتی یک نوع «تقلیل گرایی» رادیکال تر ارائه می کند: شبکه ابتدایی میان علت و معلول که توسط رابطه ای جنسی ارائه شده است. در واپسین تحلیل، فاصله تقلیل ناپذیری که یک معلول را از علتش جدا می کند به معنای این واقعیت بود که «نه همه»ی لذت زنانه، معلول یک علت مردانه است. این «نه همه» را باید دقیقاً در مفهوم منطق لاکانی «نه همه» [Pas-tout] درک کرد: «نه همه» به این معنا نیست که «بخشی از لذت زنانه معلولِ کاری که یک مرد با او انجام می دهد نیست». به بیان دیگر «نه همه» مبیّن بی تداومی است، نه ناتمامی. در واکنش زنان همیشه چیزی پیش بینی ناپذیر وجود دارد: زنان همیشه بر طبق انتظار عمل نمی کنند یک روز او به چیزی که هم اینک باعث برانگیختن اش شده هیچ واکنشی نشان نمی دهد، روز دیگر در برابر چیزی که یک مرد سهواً و بدون نیّت انجام داده است، حسابی برانگیخته می شود… زنان کاملاً به رابطه ای علّی تن نمی دهند؛ با وجود یک زن نظم خطی علیت فرو می پاشد یا اگر بخواهیم از نیکلاس کیج در وحشی از ته دل (لینچ)، هنگامی که از واکنش نامنتظره لورا درن جا می خورد، نقل قول کنیم: «آنچه در ذهن تو می گذرد جزو اسرار شخصی۸ خداست.»

۳. واپسین مرحله [ بحث ] شیون در ذات خود دوگانه است؛ یک جور تعیّن که یک تعمیم به همراه دارد: چرا این زن است که با وجود واکنش قیاس ناپذیرش به رفتار مردانه، زنجیره علّی را می شکند؟ مشخصه خاص زنانه، که به نظر می رسد به حلقه ای در زنجیره علّی تقلیل می یابد که ارتباط علّی را هم معلّق و واژگون می کند، افسردگی زنانه است، کنش مرگبار او به غلتیدن به ورطه خمودگی مداوم: مرد، زن را با شوکهای پی درپی مورد تهاجم قرار می دهد تا او را از این افسردگی خلاص کند.

زایش سوبژکتیویته خارج از افسردگی زنانه

در کانونِ مخمل آبی (و کل مجموعه آثار لینچ) معمای افسردگی زنانه وجود دارد. این که دوروتی (ایزابلا روسلینی) افسرده است بی آن که چیزی بر زبان بیاورد، چرا که ظاهراً دلیل آن روشن است فرزند و شوهرش توسط فرانکِ وحشی (دنیس هاپر) ربوده شده اند، مرد خشن و بی رحمی که گوش همسرِ دوروتی را بریده و به بهانه زنده نگه داشتن گروگانها از دوروتی سوءاستفاده می کند. بنابراین زنجیره علّی در اینجا روشن و واضح است: فرانک باعث و بانی همه این مصیبتها و ازهم پاشیدن کانون گرم خانوادگی است، کسی که باعث ضایعه روحی دوروتی شده است. لذت مازوخیستی که دوروتی تجربه می کند حاصل ساده همان شوک اولیه است قربانی مبهوت خشونت سادیستی است که خود را تسلیم آن کرده است؛ دوروتی با «متجاوز» همانندسازی می کند و حتی می کوشد تا از بازی او تقلید کند… به هرحال تحلیل جزئی نگرانه مشهورترین صحنه مخمل آبی بازی جنسی سادومازوخیستی میان دوروتی و فرانک که جفری (کایل مک لاکلان) که در کُمد پنهان شده شاهد آن است ما را مجبور می کند تا کل چشم انداز را برعکس کنیم. یعنی پرسش مهمی که در اینجا باید پرسید این است: این صحنه برای چه کسی ترتیب داده شده است؟

پاسخ نخست روشن است: برای جفری. آیا این صحنه، یادآور صحنه تماشای مقاربت والدین از سوی فرزند نیست؟ آیا در اینجا جفری به خاطر عملی که انجام می دهد به یک نگاه (gaze)خالص تقلیل نیافته است؟ (شبکه ابتدایی فانتزی). چنین تفسیری را دو مشخصه خاصِ آنچه که جفری تماشا می کند تأیید می کند: دوروتی پارچه مخملی آبی رنگی را به دهان فرانک می چپاند؛ فرانک به سختی نفس می کشد و یک ماسک اکسیژن را روی دهان خود نگه می دارد. آیا این دو خصوصیت، توهّماتی بصری حاصل آنچه بچه ها می شنوند نیستند؟ هنگامی که بچه ها مقاربت والدین شان را استراق سمع می کنند، صدای نفس زدنهای پدر و نجواهای او را می شنوند و در نتیجه تصور می کنند که چیزی باید در دهان پدر باشد (شاید یک تکّه ملحفه، چرا که او روی تخت خوابیده) یا این که دارد زیر ماسک نفس می کشد…۹

اما این قرائت، این واقعیت مهم را نادیده می گیرد که بازی سادومازوخیستی میان دوروتی و فرانک کاملاً به شکل نمایشی و تئاتری اجرا می شود. هر دوی آنها در حال بازی هستند، هرچند که دوروتی می داند جفری در حال تماشای آن دو است چرا که خودش او را در کُمد پنهان کرده است. در واقع هم فرانک و هم دوروتی رفتاری اغراق آمیز و غیرواقعی دارند گویی هر دو می دانند که کسی دارد تماشایشان می کند. جفری شاهد تصادفی و ناخوانده یک آئین رازآمیز و مخفی نیست؛ این آئین از همان بدو امر برای نگاه (gaze)جفری طراحی شده است. از منظر جفری، عامل و سازمان دهنده حقیقی این بازی فرانک است. رفتار و سکنات نمایشی و اغراق آمیز فرانک در مرز یک نمایش کمدی و تصویری کلاسیک از شیطان و جادوگر قوز کرده قرار دارد و مبیّن کوشش مأیوسانه او برای جذب و جلب نگاه (gaze)سوم است. به چه منظور؟ نکته کلیدی شاید در جمله ای باشد که فرانک بارها خطاب به دوروتی می گوید: «به من نگاه نکن.» چرا نه؟ تنها یک جواب ممکن وجود دارد: زیرا چیزی برای دیدن وجود ندارد؛ یعنی این که هیچ انزالی وجود ندارد، چرا که فرانک مردی سُست کمر است. با چنین قرائتی، صحنه، معنایی متفاوت می یابد: فرانک و دوروتی وانمود می کنند که در حال انجام عمل جنسی وحشیانه ای هستند، تا از این طریق سُست کمری پدر را از کودک پنهان کنند. همه فریادها و ادا و اطوارهای فرانک که تقلیدی از یک حالت مقاربت است، به قصد پنهان کردن غیابِ مقاربت طراحی شده است. به تعبیر سنتی، تأکید از چشم چرانی به جلوه فروشی تغییر موضع می دهد: نگاه جفری چیزی نیست مگر عنصری در سناریوی جلوه فروشانه یعنی این که به جای پسری که در حال دیدزدن مقاربت والدین است، کوشش نومیدانه پدر را داریم که می خواهد پسرش را قانع کند که از توانایی جنسی برخوردار است.

چالش سوم بر خودِ دوروتی متمرکز است. آنچه اینجا در ذهن داریم، نه تلقی عمومی ضد فمینیستی در باره مازوخیسم زنانه، یعنی این نکته که چگونه زنان مخفیانه از این که با خشونت زیاد مورد تهدید قرار گیرند و غیره لذت می برند، بلکه برعکس، این فرض است: در نظر بگیرید که با وجود زنان، پیوند علّی خطی معلق شود، حتی برعکس: چه می شود اگر افسردگی واقعیتی اصیل باشد؟ چه می شود اگر اول آن] افسردگی [بیاید و سپس همه فعالیتهای بعدی رفتار خشونت آمیز فرانک با دوروتی نه به دلیل رخوت و بی حالی دوروتی، بلکه برعکس، کوشش پیشگیرانه و در عین حال نومیدانه ای باشند برای مانع شدنِ زن از فروغلتیدن به ورطه نومیدی مطلق، نوعی درمانِ مبتنی بر شوک الکتریکی که می کوشد تا توجه او را جلب کند؟۱۰ گستاخی عمل فرانک (دزدیدن فرزند و شوهر دوروتی، بریدن گوش همسر، واداشتن دوروتی به شرکت در این بازی سادیستی جنسی) منطبق با ژرفای افسردگی دوروتی است: تنها چنین شوک خام و وحشیانه ای می تواند او را همچنان فعال و زنده نگه دارد.

در این چارچوب، می توان لینچ را حقیقتاً یک ضد واینینگر قلمداد کرد. اگر در جنسیت و شخصیتِ واینینگر (پارادایم ضد فمینیسم مدرن) زن خودش را به مرد عرضه می کند و می کوشد نگاه مرد را جلب کند تا او را از اوج روحانی به دلِ یک عیاشی جنس

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *