تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل نکاتی درباره ادبیات کلاسیک روس؛ راهکاری شایسته برای ارائه‌های موفق

اگر به‌دنبال یک فایل ارائه‌ی آماده با کیفیت بالا و طراحی حرفه‌ای هستید، فایل فایل پاورپوینت کامل نکاتی درباره ادبیات کلاسیک روس انتخابی مناسب برای شماست. این مجموعه شامل 120 اسلاید استاندارد و دقیق است که با هدف ارتقاء کیفیت ارائه‌های شما تهیه شده‌اند.

دلایل انتخاب فایل فایل پاورپوینت کامل نکاتی درباره ادبیات کلاسیک روس:

  • طراحی ساختارمند و چشم‌نواز: هر اسلاید با دقت بالا و توجه به اصول طراحی گرافیکی تهیه شده است تا محتوای شما به‌خوبی دیده و درک شود.
  • آمادگی کامل برای ارائه: نیازی به ویرایش مجدد نیست؛ فایل فایل پاورپوینت کامل نکاتی درباره ادبیات کلاسیک روس آماده‌ی استفاده در کلاس، جلسه یا کنفرانس است.
  • سازگاری کامل با پاورپوینت: نمایش صحیح اسلایدها در تمامی نسخه‌های PowerPoint بدون بهم‌ریختگی یا مشکل ظاهری تضمین شده است.

تولید شده با رویکرد حرفه‌ای:

تمامی بخش‌های فایل پاورپوینت کامل نکاتی درباره ادبیات کلاسیک روس با هدف ایجاد یک تجربه کاربری روان و بی‌نقص طراحی شده‌اند. جزئیات با دقت بالا تنظیم شده‌اند تا ارائه‌ای حرفه‌ای و تأثیرگذار داشته باشید.

توجه:

تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل نکاتی درباره ادبیات کلاسیک روس از کیفیت کامل برخوردار است. نسخه‌های غیرمجاز ممکن است شامل اشکالات طراحی باشند و توصیه نمی‌شود از آن‌ها استفاده شود.

با تهیه فایل فایل پاورپوینت کامل نکاتی درباره ادبیات کلاسیک روس، سطح ارائه‌های خود را ارتقاء دهید و مخاطبان خود را تحت تأثیر قرار دهید


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل نکاتی درباره ادبیات کلاسیک روس :

شاهزاده پیوتر میخائیلوویچ ولکونسکی (۲) که به عنوان افسر ارتش روسیه در جنگهایی که با ناپلئون صورت گرفت شرکت کرده بود، در خاطرات خود چنین نوشت: نبردهای سالهای ۱۸۱۴-۱۸۱۲ ما را به اروپا نزدیکتر کرد و با طرز حکومت و مؤسسات عمومی و حقوق مردم آنجا آشنا ساخت; … حقوق ناچیز و مسخره ای که مردم ما از آن برخوردارند و استبداد رژیم، از نظر عقل و احساس، برای بسیاری از ما کاملا روشن شد.

نیکولای تورگنیف (۳) با نگاهی به گذشته در مورد همین عصر نوشت: افرادی را می شناختم که سالهای زیادی از پترزبورگ دور بودند و پس از مراجعت، نهایت تعجب خود را از تغییراتی که در گفتار و رفتار نسل جوان پایتخت رخ داده بود ابراز می داشتند. به نظر می آمد که این نسل جدید، حیات تازه ای را آغاز کرده و مفتون همه آن چیزهای اصیل و پاکی بود که در فضای اخلاقی و سیاسی موجود بود. افسران گارد قبل از هر چیز به سبب اینکه، با آزادی و شهامت، نظریاتشان را در مقابل هواداران و یا مخالفان دیدگاههایشان، چه در انظار عمومی و چه در سالنها، ابراز می داشتند، جلب توجه می کردند. البته دوره آزادی ابراز عقاید برای افسران جوان چندان به درازا نکشید. در همان دوره الکساندر اول، آراکچیف (۴) و ماگنیتسکی (۵) باعث شدند که روح روسهایی که دارای تفکر انتقادی بودند به بند کشیده شود. پس از فاجعه ای که در آخر سال ۱۸۲۵برای دکابریستها رخ داد، بنکندورف (۶) و اووارف (۷) و دیگرانی که در خدمت نیکولای اول بودند. فشار وحشتناکی بر حیات روشنفکری روسیه وارد کردند. این جبر و فشاری که دهها سال تداوم یافت، مسخ روحی و حتی تاثیرات روان تنی اجتماعی را در جامعه روسیه باعث گردید.

تحقیر کرامت انسانی و آزادی و حق و تعویق و کندی پیشرفت، به منظور برپانگاه داشتن نظام بندگی و سلطنت مطلقه و انزوای اجباری از فرهنگ اروپایی و پیشرفتهای آن و یکنواخت کردن تحجرآمیز را بسیاری از روسها به ویژه بهترین آنها، بدون اینکه دچار ستیزهایی دردناک شوند، نمی توانستند تحمل کنند. کسی که نظریه انسانیت و حکومت مبتنی بر قانون را دریافته، نسیم روشنگری و آزادی مدنی را لمس و درک کرده بود، دیگر نمی توانست در «نظم » مرده تزارها احساس سعادت کند. روشنفکران روس در آرزوی آن بودند که بتوانند واقعیت را آشکار سازند و حقیقت را بگویند; اما حقیقت سرکوب می گردید و موانع سانسور را تنها از طریق خزیدن از کوره راهها می شد دور زد. روشنفکران روس در وجدان خود این انگیزه را احساس می کردند که بر تحقیر و خودکامگی و فشار، آشکارا اعتراض کنند. اما اعتراض آشکار – حتی اگر بر دسایس یک حاکم شهرستانی بود – در حکم خودکشی محسوب می شد. بسیاری از روشنفکران روس در آرزوی آن بودند که برای رفاه مردم و ارتقای فرهنگ کشور تلاش کنند و مؤثر واقع شوند، اما تحت فشار آهنین رژیم و در جو متعفن آن، هیچ گونه امکانی برای فعالیت شهروندانه و هیچ گونه فضایی برای جلوه نمودن ابتکارهای سیاسی – اجتماعی و تواناییهای دیگر وجود نداشت. (۸)

بدین ترتیب بود که با استعدادترین اشخاص قادر نبودند موجودیت خود را به نحوی معقول در درون جامعه مطرح کنند و به نظر خود به صورت آدم زیادی و انسانی که «در زمان مناسب متولد نشده » می آمدند. برای آنها این توفیق پیش نیامد که از طریق توانمندی فردی بتوانند به آگاهی از ارزش اجتماعی خود دست یابند. تنها پوشکین (۹) نبود که این سؤال را مطرح می کرد که در روسیه چه کاری برای انجام دادن دارد و آیا عاقلانه تر نیست به خارج بگریزد و دیگر هیچ گاه به این کشور «لعنتی » برنگردد.

تلخکامی شدید از سرنوشت، از محیط اطراف و از نفس خود، سراسر وجود نخبگان ملت روس را فراگرفته بود. این هیجانها، غالبا نه فقط به صورت هوس و احوال سودایی، بلکه به صورت بدگمانی و میل به تخریب و ویرانسازی جلوه می نمود. بیش از هر چیز رابطه روحی نسبت به وطن بود که دستخوش تردید و دوگانگی می شد. پوشکین به چادایف (۱۰) نوشت «به شرفم قسم می خورم که حاضر نیستم وطنم را با هیچ چیز در این دنیا معاوضه کنم و یا تاریخ دیگری غیر از تاریخ اجدادمان که خداوند به ما عطا کرده، داشته باشم.» اما همین پوشکین ندا سر می داد: «کار شیطان بود که من با این روح و این ذوق در روسیه به دنیا بیایم.» پوتوگین (۱۱) در رمان دود تورگنیف در مورد روسیه چنین می گوید: «من آن را صمیمانه دوست دارم و از آن متنفرم… آری من روسیه ام را دوست دارم و از آن متنفرم، وطن عجیب، دوست داشتنی، زشت و عزیز من.» این قبیل اظهارات شواهدی هستند بر بیماری مشهود احساس ملی روس که در پی حفظ و نگهداری اجباری و حتی قهرآمیز و رکود و ایستایی زندگی در این کشور، کیفیتی حاد پیدا کرد. روسهای تحصیلکرده در اواسط قرن نوزده نه تنها در عرصه زندگی شخصی، بلکه در موجودیت تمامی ملت نیز هیچ معنا و هدفی ملاحظه نمی کردند. این مساله که سرنوشت روسیه بالاخره چه خواهد شد، به عنوان یک معضل حاد در مرکز تفکر آنها قرار گرفت و آنها را مجبور به نوعی بازاندیشی فلسفه تاریخی کرد. برخی از آنها از وطن نافرهیخته، بدون تاریخ و از نظر تاریخ فرهنگی عقیم خود، احساس شرم می کردند و در مورد آینده آن دچار یاس بودند. و بعضی امیدوار بودند که ملت روسیه در مسیری که به وسیله اروپای غربی مشخص شده بود گام نهاده و «عقب ماندگی » خود را جبران کند و به ملل فرهنگی ملحق گردد; و کسانی هم در تلاش آن بودند که خود را از جمیع احساسات خودکم بینی خلاص کنند، بدین ترتیب که – غالبا با حالتی مجذوبانه – ایمان به قدرت و عظمت بدیع روسیه و اعتقاد به رسالت ویژه تاریخی آن را اعلام می داشتند. آنها به نیروی حیاتی عظیم و سرشار مردم روسیه معتقد بودند. آن نیروی حیاتی باید از حالت خمودگی و رکود خارج شود. اما آنها خود را قادر نمی دیدند این رهایی را به انجام برسانند و از این رنج می بردند که به صورت منفعل، در زندگی متعارف راکد موجود حاکم، روزی را به روز دیگر برسانند.

صفت ممیزه احوال روحی روشنفکران روسیه، فلج کامل قدرت کار و اراده آنها بود. حالت مذکور با نوعی تضاد که برای یک فرد اروپای غربی غیرقابل فهم است، همراه بود; یعنی تضاد میان بحثهای شدید و بی پایان آنها درباره طرحهای نوع دوستانه در کنار سماوری که غلغل می کرد و بیکارگی عملیشان، فقدان انرژی و عدم قابلیت توام کردن سخن و عمل، [ اینها ] از آثار و نتایج مسمومیت اذهان به وسیله نظام برده داری و رژیم مطلقه بود.

مالکیت بردگان تاثیر منفی عمیقی بر جای می گذاشت و این جریان در افراد متعلق به مرتبت اجتماعی اشراف از کودکی آغاز می شد. مساله تربیت افراد برای کار صبورانه و انجام وظیفه، ابدا مطرح نبود، زیرا هر کار نسبتا ناخوشایندی برای کوچکترین پسربچه های اربابان توسط خدمه غیرآزاد انجام می شد. در یک فضای نازپروردگی که هرگونه خلق و خویی در آن مجاز بود و هرگونه زحمتی به عنوان وظیفه بردگان، اما بیکاری و تنبلی و بیهودگی به صورت امتیاز مسلم آقایان تلقی می شد، لاجرم بهترین شخصیتها، قابلیت تلاش مصممانه را از دست می دادند. ممکن است گفته شود که یونانیان عهد قدیم و امریکاییهای عصر جدید نیز انسانهای غیرآزاد را به خدمت خود وامی داشتند، بدون اینکه قدرت اراده از آنها سلب شود; اما نکته اساسی این است که یونانیان عهد عتیق و امریکاییان عصر جدید، اگرچه از یک سو برده دار بودند، اما از سوی دیگر به عنوان شهروندان آزاد انرژیشان می توانست رشد یابد. درحالی که روسها حتی اگر به اشرافیت نیز تعلق داشتند به عنوان رعایای یک حاکم مطلق نمی توانستند با کشش پیش برنده فعالیت و مسئولیت شهروندی آشنایی یابند. آشنایی با ماهیت ضداخلاقی نظام سرواژ از دوران کودکی برای بسیاری از اشراف روس منشا بروز فشار روحی دردناکی می شد.

،تورگنیف، کروپاتکین (۱۴) و سایران به صراحت ملاحظه می شود که تضاد میان ارزش شخصیت انسانها و رتبه اجتماعی بدون توجه نمی ماند و منجر به طبقه بندی قوه قضاوت اخلاقی آنها می شد و یا به اعتراض به نظم حاکم منتهی می شد. دایه سرو و پرستار بچه (نیانیا) برای بعضی از کودکان روس بسیار نزدیکتر از مادرشان بودند. نوکر سرو و دهقان، با سلوک و حالتی که در تحمل سرنوشت دشوارشان از خود نشان می دادند، بیشترین حس احترام را در کودکان اشراف ایجاد می کردند و رفتاری که نسبت به آنها صورت می گرفت، همدردی عمیق و شرمی سوزان را برمی انگیخت. نگاه ژرف روانشناسانه لازم نبود تا در عکس العملهای مالکان روسی و روشنفکران برخاسته از میان آنها، علائم احساس گناهی را که بخشی واپس زده و بخشی آشکارا به زبان می آمد، بازشناخته شود. کم نبودند اشرافی که ملایمت روحی، تجربه زندگی و برتری انسانی بردگانشان را احساس نموده و پذیرفته باشند و با آنها در مورد مسائل خصوصی مشورت کرده و ملامت آنها را به سبب رفتارهای غلط خود تحمل کرده باشند. شرم آورتر این بود که همان ایوانی که شخص با او به مانند یک دوست سخن گفته بود، هنگام به خشم آمدن، به بهانه ای ناچیز و مطابق عادات اربابی قدیم مسکوویتی که خود نیز از آن بیزار بود، مشتی حواله صورتش کند.

آنها نمی توانستند از امتیازها و لذتها و درآمدهایی که شخص تمامی آنها را مدیون دهقانان سرو بود، صرف نظر کنند و خود را از آلودگی ظلم جمعی طبقه حاکم خلاص نمایند و موجودیت خود را بر مبنای تلاش شرافتمندانه شخصی بنا کنند. وقوف بر این حقیقت نیز خود حقارت آمیز بود. اینکه مسائل اخلاقی و اجتماعی و مذهبی یعنی «همان پرسشهای لعنتی » در ادبیات روسیه از چنان برجستگی و عمقی برخوردار شده اند، با همین موضوع در ارتباط است. تنها در روسیه بود که شناخت داستایوسکی بر این واقعیت که «همگان در همه چیز مقصرند» و همگی «مسئول » همه چیز هستند، با چنین شدتی امکان پذیر می شد. تنها در روسیه بود که این چنین نیاز صریحی پدید می آمد که فرد انگشت اتهام را متوجه خود سازد و دردمندانه خود را با انسانهای تحقیرشده همسان نماید. تنها در روسیه بود که پالایش وجدان و «رستاخیز» انسان درون، در هیات نجیب زاده توبه کار و پابرهنه جلوه گر می شد. فقط در روسیه بود که می توانست در ورای همه موانع طبقاتی، «انتلجنسیا» (۱۵) (روشنفکران) به عنوان یک اجتماع معنوی از همه کسانی تشکیل گردد که ظلم اجتماعی را در همه اشکال و پیامدهای آن بازشناخته و وظیفه خود دانسته بودند که صدای خود را به گوش وجدان ملت و وجدان انسانیت برسانند.

براساس چنین زمینه ای بود که جریانهای فکری روسیه در عصر نیکولا و در دهه های بعدی قرن نوزدهم شکل پذیرفت.

نطفه های نوعی مخالفت و انتقاد اجتماعی را، که البته نه چندان جسورانه، اما با رنگ و بوی سیاسی، را در افسانه های کریلوف (۱۶) شاعر، از جمله در داستان گربه و بلبل می توان ملاحظه کرد. گربه، پرنده را در چنگال خود گرفته و از او می خواهد که یک دهن آواز معروفش را بخواند و به او اطمینان می دهد «اصلا در فکر این نیستم که تو را بخورم، اگر از آوازت خوشم بیاید، آزادت می کنم که بروی.» اما بلبل که از ترس جان صدایش درنمی آمد، قادر به خواندن نبود، و تنها می توانست وزوز کند. گربه با عصبانیت می گوید «خوب، پس آواز دلنشین تو همین است؟ حتی بچه های من بهتر می خوانند. وقتی که بهتر نمی توانی بخوانی، پس لااقل از گوشتت لذت ببرم.» و او را می خورد. شاعر از روی پند می افزاید:

اجازه دارم چیزی را محرمانه به شما بگویم؟

در چنگال گربه، آواز خوب از آب درنمی آید.

پیداست که جهت جمله متوجه سانسور حاکم در روسیه است.

الکساندر سرگیویچ گریبایدوف (۱۷) باید از فشاری که بر فرهیختگان در روسیه وارد می آمد، به نحو دردناکی رنج برده باشد. او به عنوان فرزند یک خانواده اشرافی در سال ۱۷۹۵ در مسکو متولد شد و به نسلی تعلق داشت که در عصر جنگهای آزادیبخش بر ضد ناپلئون از [ نظریات ] روشنگری اروپای غربی تاثیر پذیرفتند. البته او به دکابریستها ملحق نشد; احتمالا به این دلیل که از قبل به نافرجام بودن توطئه آنان پی برده بود. یک بار به طنز گفته بود: «صد نفر افسر جزء می خواهند تشکیلات سیاسی تمامی روسیه را تغییر دهند.» اما گریبایدوف در افکار و نظریات آنها شریک بود. طرح یک درام که از وی در دست است صحت این موضوع را به اثبات می رساند. نام این درام سال ۱۸۱۲ است که نویسنده مدتی به آن مشغول بود. قهرمان تراژدی یک دهقان سرو است که به عنوان سرباز میلیس به جنگ می رود و به سبب اعمال قهرمانانه اش نشان و مدال دریافت می کند. اما او پس از خاتمه جنگ باید به همان شرایط حقارت آمیز که با مرتبت اجتماعی افراد غیرآزاد مطابقت داشت برگردد. هرچه روز مرخصی نزدیکتر می شود، تحقیر و بی اعتنایی فرماندهانش را بیشتر احساس می کند. شهرت و افتخاری که از طریق رزم به دست آورده بود، اینک رنگ می بازد. او را با این هشدار که سر به زیر و مطیع باشد به ولایت یعنی «زیر چوب اربابش » می فرستند. او که اکنون مانند دوره قبل از جنگ، دیگر قادر نیست تسلیم رفتار زننده شود، دچار یاس و نومیدی می شود و به حیات خود خاتمه می دهد…

تهیه نمایشنامه ای با چنین گرایشهای انتقادآمیز به هیچ وجه امکان پذیر نبود و گریبایدوف حتی به خودش اجازه فکر کردن درباره آن را نمی داد، مضافا اینکه او در خدمت وزارت خارجه بود و سیرکار اداری یک دیپلمات را طی می کرد. مع ذلک او تلخکامی خود را در مورد ارتجاع حاکم در روسیه به صورت طنزی گزنده، درکمدی معروف عقل موجب دردسر است بیان کرده است. طرح این نمایشنامه کمدی هجوآمیز در ایران و قفقاز ریخته شد و سپس در سال ۱۸۲۳ طی یک مرخصی در سنت پترزبورگ و مسکو به اتمام رسید. به فاصله کوتاهی پس از آنکه نویسنده اثرش را ده – دوازده بار در محافل دوستان قرائت کرد، هزاران دستنوشته از آن انتشار یافت. با آنکه به نظر می آمد نویسنده، با توجه به ایرادات موردانتظار از ناحیه سانسور، برخی از الهامات شاعرانه اش را از روی احتیاط از قبل حذف کرده باشد، مع هذا، موفقیت این اثر بی سابقه بود. همه جا صحبت از آن بود; بیتهای مناسب فراوانی از آن نقل می شد و (چنانکه پوشکین در نخستین بار قرائت، پیش بینی کرده بود) به صورت کلمات قصار در زبان محاوره راه یافت. در ۳۰ ژانویه ۱۸۲۹ گریبایدوف در سمت سفیر روسیه در تهران، توسط جماعت هیجانزده ملیگرا به قتل رسید. در سال بعد، اثر او برای نخستین بار در مسکو به روی صحنه آمد. چاتسکی، قهرمان این کمدی، پس از سه سال از خارج به مسکو برمی گردد – به صورت هوادار مفتون روشنگری و مبارز شیفته با تاریک اندیشی و خودکامگی و بر ضد فساد و برده داری – و با نمایندگان شاخص تنگ نظر و محافظه کار جامعه روسیه در تعارض شدید قرار می گیرد.

مخالفان وی، که مؤلف آنها را به عنوان دشمنان آشتی ناپذیر آزادی و فرهنگ به صورت مضحکی مورد هجو قرار می دهد، چاتسکی را به سبب تمایلات مترقیانه و برتری روشنفکرانه، به عنوان یک آدم خطرناک و بالاخره دیوانه معرفی می کنند. به گونه ای که او ناچار از مسکو می گریزد «تا در نقطه ای از دنیا برای احساسات تحقیرشده خود در یک گوشه انزوایی پناهگاهی بجوید.»

این موضوع که برای انسان دارای خلاقیت معنوی، شرکت جستن در زندگی مبتذل و بی فرهنگ جامعه روسیه غیرممکن است، با نظر خود نویسنده مطابقت داشت. گریبایدوف به دوستش نوشت: «در این کشور که شان و منزلت انسان براساس تعداد مدالها و نشانها و رعایای بنده سنجیده می شود، چه کسی به ما، خوانندگان واقعی، حرمت می گذارد؟» «اگر هومر (۱۸) ی در نزد ما یافت می شد، تحت الشعاع شرمتیف (۱۹) قرار می گرفت… خود عذابی است، خیالپردازی آتشین مزاج بودن، در منطقه دشتهای ابدی برف. »

چنانکه ملاحظه کردیم، پوشکین (۱۸۳۷-۱۷۹۹) نیز از همین عذاب و اذیت رنج می برد. در دوره جوانی، اشعاری می سرود که در آنها نفرت از رژیم تزاری به طور مستقیم ابراز می شد. چندبار در این اندیشه بود که وطنش را ترک گوید، چون در روسیه ماندگار شد، نتوانست از «جامعه » به خصوص از محافل درباری منزوی گردد، اگرچه رفتار ظریفانه آنها را اساسا تحقیر می کرد. بدین ترتیب بود که بخش قابل توجهی از وقت و نیروی خود را تلف کرد و هنگامی که از این زندگی و به طور کلی از محیط دلش به هم می خورد، سعی داشت بیزاری از زندگی اش را از طریق سرگرمی (مشروبخواری همراه با موسیقی کولیها، ورق بازی، شرکت در بال، دیدار در سالن و امثال آن) جبران کند.

رمان یوگنی اونگین (۲۰) پوشکین به صورت بازتاب زندگی خصوصی او و زندگی قشر اجتماعی اشراف، که خود پوشکین نیز بدان تعلق داشت، پدید آمده است. اونگین نماینده شاخص آن دسته روشنفکران با استعداد روس از رده اشراف است که رغبت و امکان فعالیت جدی و مفید در آنها وجود ندارد و روزهای خود را در بیکارگی و خلا درونی سپری می کنند. او که مردی موردتوجه زنان است، بی احساس، متکبر، بی حوصله و تا حدی خودپسند، خود را در گرداب آن تفریحاتی می اندازد که خانواده های بسیار اصیل سنت پترزبورگ در قصرهای باشکوهشان با تجمل اسرافگرایانه عرضه می دارند. از طریق ارث، صاحب ملک بزرگی در ولایت می شود و خود را کنار کشیده، به آنجا می رود. اما حتی در آنجا، در آن محیط بهشت آسا، در میان آدمهای دوست داشتنی و سالم نیز ماهیت او، خودمحور باقی می ماند و روحش پژمرده و عاجز از هرگونه اعتلاست. کار خیری که در حق دهقانهای ملک خود انجام می دهد آن است که خدمت بیگاری آنها را با بهره پولی مختصری جایگزین می کند; در ضمن ترجیح می دهد که به مسائل نظام برده داری نپردازد.

هیچ چیز نمی تواند شوق فروخفته زندگی را دوباره در او بیدار کند، زیرا او قادر نیست به زندگی خود در خدمت جامعه معنایی ببخشد و برای قابلیت توانایی خود هدفی مشخص کند. او به نظر خودش، مانند آدمی زیادی می آید، زیرا نه می تواند و نه می خواهد برای کسی تلاش کند. بی محبتی، تحقیر انسانها، تلون مزاج و بی تفاوتی در قلب او لانه می کنند و شخصیت او در انزوای بی حاصلی می خشکد. حتی آشنایی با تاتیانا (۲۱) ،دختری زیبا و باطراوت، نمی تواند کرختی و بی حسی قلب او را چاره کند. دوئلی که به بهانه ای پوچ و مسخره پیش می آید (و اونگین طی آن دوست خود، شاعر جوان لیننسکی (۲۲) ،را از پای درمی آورد) ماهیت وجود او را که در رسوم قراردادی طبقاتی او متحجر شده، دستخوش تلاطم نمی کند.

ماجرای رمان که به زبان شعر بیان شده (و شکوه و زیبایی آن با هیچ ترجمه ای قابل بیان نیست) در شهر سنت پترزبورگ به پایان می رسد. اونگین چند سال بعد تاتیانا را به عنوان بانویی از محافل بالا دوباره می بیند و محو شکوه وجود او می گردد و به پای او افتاده و اظهار عشق می کند، ولی رانده می شود. بیماری اونگین که نه خودش و نه هیچ کس دیگر را نمی تواند خوشبخت کند از نوع بیماری فردی نیست، بلکه دردی است که ریشه در مناسبات اجتماعی عصر دارد. درست به همین دلیل پوشکین قطعاتی از طنز تلخ و انتقاد گزنده را نثار اشراف و سبک زندگی آنها می کند.

اونگین را سرسلسله آن سنخ از روسهایی خوانده اند که خود را در وطن «زیادی » احساس می کردند. دومین نمونه از این رده، پچورین (۲۳) ،چهره اصلی داستان قهرمان دوران، میخائیل لرمونتف (۲۴) است. خود عنوان کتاب، به صراحت حکایت از نیات انتقاد اجتماعی شاعر می کند. به نظر می آید لرمونتف خواسته است یک شخصیت موازی، المثنای اونگین پوشکین را تداعی کند. اونگا (۲۵) و پچورا (۲۶) نامهای دو رودخانه شمال روسیه هستند. شخصیتهای اونگین و پچورین با همه تفاوتها، دارای مشترکاتی هستند. پچورین از لحاظ طبع (فردی) از اراده محکمتری برخوردار است. در طبیعت او (همانند خود لرمونتف) چیزی آمرانه – غول آسا، فردگرایانه – سرکش وجود دارد. او خود را به کوه نشینان سرکش و آزاده طبع قفقاز راغب می بیند و از خصوصیات یک قهرمان برخوردار است – (تحقیر مرگ، حضور ذهن، انرژی) – اما امکانی برای متجلی شدن آنها پیدا نمی کند. تحت شرایطی که هستی او را دچار محدودیت می کند، انگیزه فعالیتش مسیری خلاق و هدفی معقول نمی یابد. او هم مانند اونگین آدم «زیادی » است که هیچ کاری را به طور جدی نمی تواند شروع کند و هیچ کار باارزشی هم برای دیگران نمی تواند انجام دهد. او از هرگونه چاپلوسی و دون فطرتی عاری است و «پیشرفت » کردن با استفاده از طرق متعارف در نظر وی تحقیرآمیز است. پچورین هم درست همانند اونگین – به گونه ای که به شدت یاد بایرون (۲۷) را تداعی می کند – گرفتار بی حوصلگی و مزاج سودایی تیره ای است. برای گریز از آگاهی آزاردهنده از خلا درونی خود، اذیت و آزار دیگران به صورت سرگرمی و تفریح او درمی آید.

او می خواهد به کسانی که در مسیر زندگی با آنها برخورد می کند بگوید: «من اگرچه خیلی ارزشمندتر، جالبتر و بااستعدادتر از همه شما هستم، محکومم که بدبخت باشم و لذا شما هم باید عذاب بکشید و این کار باید به وسیله من صورت پذیرد، زیرا می خواهم لااقل شما برتری و قدرت مرا احساس کنید.» از این روست که در شخصیت پچورین، میل به آزار و اذیت، همواره بیشتر بروز می کند. او این میل را، به یمن هوش و استعداد وافر خود، با تحریکات زیرکانه و با استفاده از شیوه های نوعی روانشناسی محیلانه روی قربانیان زن و مرد خود ارضا می کند. جوهر و مجموعه هستی او پوچ و باطل است. انحراف تمامی محرکات شخصیت او به سوی بدخواهی و کج اندیشی در ارتباط با شرایط حاکم در عصر نیکولای اول است. لرمونتف حق داشت پچورین را قهرمان دوران خود بنامد! البته این موضع با این واقعیت منافات ندارد که در این شضخیت عنصر انسانی و ورای زمان شکل داده شده است.

توصیفگر و بیان کننده برجسته کلیات انسانی، نیکولای گوگول (۲۸) بود; در آثار او آن قدر موضوعات مربوط به عصر و زمانه [ او ] وجود دارد که علم تاریخنویسی می تواند آنها را به عنوان منابع تاریخ فرهنگ و افکار مورداستفاده قرار دهد. در داستان پالتو، زندگی راکد یک کارمند دفتری دون پایه و در داستان چگونه ایوان ایوانوویچ (۲۹) و ایوان نیکی فوروویچ (۳۰) از یکدیگر جدا شدند، بیهودگی مرگ آور زندگی شهرهای کوچک به نحوی گیرا به قلم توصیف کشیده شده است. گوگول در بیست وپنج سالگی کمدی بازرس را نوشت و در آن تصویری باشکوه از فساد اداری حاکم در روسیه آن عصر به دست داد.

او، به عنوان پند و حکمت اثر خود، این مثل را انتخاب کرد: «اگر پوزه ات کج است، تقصیر آیینه نیست.» (۳۱) مضمون داستان او حکایت مضحک تکان دهنده ای است. یک کارمند جوان جزء به نام چلستاکوف از پترزبورگ به خاطر سر و وضع آراسته، اطوار باظرافت و شیوه گفتاری گزیده اش در شهرستان جلب توجه می کند و از سوی قدرتمندان یک شهر کوچک یعنی آقایان و بانوان «جامعه » اشتباها به عنوان بازرس، که از طرف دولت اعزام شده، گرفته می شود. او بدون اینکه خود موجب [ بروز ] این اشتباه شده باشد، اکنون که در نقش یک شیاد قرار گرفته، تصمیم می گیرد کاملا از این موقعیت استفاده کند. او شروع به دریافت هدایایی می کند که به عنوان ابراز احترام به وی تقدیم شد.

هدیه دهندگان کسانی هستند که از ترس برملا شدن خلافهایشان در صدد جلب نظر وی هستند. چلستاکوف پس از اینکه مدتی را به خرج اغفال شدگان در عیش و خوشی گذراند و از لذت نامزدی با دختر رئیس پلیس بهره مند شد، به چاک می زند.

اما درست در آن لحظه ای که قربانیان حقه او متوجه تمامی جریان و وضعیتی که برای همه آنها رسواکننده است می شوند، سروکله ژاندارمی پیدا می شود که به طور رسمی ورود بازرس واقعی را، که اکنون تمام دغلکاری ادارات را تحت بازرسی خواهد کشید، اطلاع می دهد. اولین اجرای این نمایشنامه دلنشین در سال ۱۸۳۶ در پترزبورگ به روی صحنه آمد. دستور صریح تزار جلو مقاومت سانسور را گرفت.

نیکولا از این طنز بدش نیامد. زیرا نقش بازرس «واقعی »، که به نام اعلیحضرت مجری عدالت بود، محفوظ مانده بود. نه حکومت مطلقه، فی نفسه، بلکه فساد کارگزاران بود که از سوی گوگول مورد انتقاد شدید قرار گرفت و به این سبب بود که پادشاه او را از خشم محافل مربوطه حفظ کرد.

نفوس مرده، مهمترین اثر گوگول که ارزش مقایسه با دن کیشوت سروانتس را دارد، مشتمل بر دو بخش است. بخش اول در سال ۱۸۴۱ انتشار یافت. نسخه بخش دوم را نویسنده در سال ۱۸۵۲ چند روزی قبل از فوتش سوزانید، به گونه ای که تنها پیش نویسهای آن باقی مانده است… با وجود این، پیداست که نویسنده دو هدف را در نظر داشته است.

در جلد اول می خواست توصیفی مؤثر از تمامی ملت روس به دست بدهد، با تمامی عادات ناشایست و ضعفهایش، به همان گونه که در نیمه قرن ۱۹ در مقابل نگاه دقیق او قرار داشت.

در جلد دوم، گوگول می خواست روسیه ایدئال، روسیه مقدس را به تصویر درآورد. روسیه ای که به سبب فضیلتهایش، تمامی سایر ملل را تحت الشعاع خود قرار داده، قادر به حل مسائل اخلاقی انسانیت به نحو کامل خواهد بود. گوگول در نیل به هدف اول خود موفق بود; اما در نیل به هدف دوم، دچار شکست شد. اگرچه عنوان اثر نفوس مرده به نحوی مشهود، مفهومی نمادین دارد، اما در بادی امر دارای معنای حقوقی صرف می باشد. مالکان روس، موظف بودند برای نفوس، یعنی دهقانان بنده ای که در اختیار دارند، به دولت مالیات سرانه بپردازند. اداره مالیات، فهرست بندگانی را که می بایست برای آنها مالیات پرداخت شود، هر ده سال یک بار دریافت می کرد; نتیجتا می بایست برای دهقانانی که در این میان فوت می شدند – یعنی برای نفوس مرده – تا ارائه فهرست اسامی بعدی، کماکان مالیات پرداخته شود، چنانکه گویی آنها هنوز در قید حیات اند. دهقانان بنده را می شد همانند خود ملک نزد بانک کشاورزی گرو گذاشت; در صورت ورشکستگی بدهکار نیروی کار انسانی را نیز همراه زمین و حیوانات حراج می کردند.

پاول ایوانویچ چیچیکوف (۳۲) ،قهرمان کتاب گوگول، این فکر بکر شیادانه به نظرش رسید که نفوس مرده اربابهای مالک را، البته به ارزانترین قیمت ممکن خریداری کند و با مکتوم نگاه داشتن مساله فوت، آنها را نزد بانک کشاورزی، چنانکه در مورد دهقانان زنده مرسوم بود، به عنوان وثیقه بگذارد و وام بگیرد. این حیله معامله خیالی با انسانها به نحوی عالی نتیجه می دهد. شرح ماجرای معاملات و دادوستد وی برای گوگول موقعیتی فراهم می سازد تا شمار فراوانی از چهره های موجود در روسیه را با طراحی نبوغ آمیز چهره ها برای خواننده توصیف کند. زمانی که انسان این شرح و توصیف را می خواند، از شدت خنده اشک از چشمانش سرازیر می شود، اما در عین حال برداشتی که از تمامی آن می کند وحشتناک است. روسیه به صورت باتلاق نومیدانه ای از شونت بربریت آمیز و بی فرهنگی حیوانی جلوه گر می شود. همه آنها نفوس مرده هستند – نه تنها دهقانهای بنده مرده (به مفهوم حقوقی کلمه)، بلکه تمامی آقایان و بانوانی که به صورتی بی معنا زندگی را به بطالت می گذرانند و چیچیکوف با آنها ملاقات می کند. بی جهت نبود که پوشکین، پس از آنکه گوگول چند قطعه از پیش نویسهای کتابش را برای او قرائت کرد، با صدایی بغض آلود فریاد کشید: «خدای من! چقدر روسیه ما غم انگیز است!»

گوگول خود از تصویری که در بخش اول نفوس مرده از وطن عزیز خود ترسیم کرده بود، وحشتزده شد. او فرسنگها دور از آن بود که انقلابی باشد: برعکس، اسیر پیشداوریهای محافظه کارانه خود بود و در مقابل تخت و تاج و محراب و جزمهای کلیسای ارتودوکس حالت تسلیم صوفیانه ای داشت. از این رو به هیچ وجه آگاهانه قصد آن را نداشت که هجویه سیاسی در مورد نظام برده داری بنویسد.

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *