تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت کامل فلسفه سیاسی افلاطون و ارسطو؛ انتخابی مطمئن برای ارائه‌ای حرفه‌ای

اسلایدهایی آماده برای استفاده:

فایل فایل پاورپوینت کامل فلسفه سیاسی افلاطون و ارسطو شامل 120 اسلاید با طراحی دقیق و ساختاری استاندارد است که برای ارائه‌های رسمی یا چاپ، کاملاً مناسب و آماده استفاده می‌باشد.

ویژگی‌هایی که فایل فایل پاورپوینت کامل فلسفه سیاسی افلاطون و ارسطو را متمایز می‌کند:

  • طراحی بصری حرفه‌ای:فایل پاورپوینت کامل فلسفه سیاسی افلاطون و ارسطو با بهره‌گیری از رنگ‌بندی هوشمندانه و چیدمان اصولی جهت انتقال بهتر مفاهیم ارائه.
  • سهولت در اجرا: تمامی اسلایدها از پیش تنظیم شده‌اند و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.
  • وضوح بالا و نظم ساختاری: کیفیت بالای عناصر گرافیکی و هماهنگی کامل در نمایش، تجربه‌ای بدون نقص را فراهم می‌سازد.

استاندارد بالا در تولید محتوا:

فایل فایل پاورپوینت کامل فلسفه سیاسی افلاطون و ارسطو با رعایت اصول حرفه‌ای طراحی شده و عاری از هرگونه ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در نمایش می‌باشد.

نکته مهم:

در صورت مشاهده نسخه‌هایی با کیفیت پایین‌تر، توجه داشته باشید که ممکن است نسخه‌های غیررسمی باشند. نسخه اصلی فایل فایل پاورپوینت کامل فلسفه سیاسی افلاطون و ارسطو تنها از طریق منبع معتبر در دسترس است.

هم‌اکنون فایل فایل پاورپوینت کامل فلسفه سیاسی افلاطون و ارسطو را دریافت کرده و ارائه‌ای حرفه‌ای و متمایز تجربه نمایید


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل فلسفه سیاسی افلاطون و ارسطو :

مقدّمه

افلاطون و ارسطو را می توان به عنوان پدران فلسفه سیاسی غرب باستان قلمداد کرد. حتی اگر بگوییم که فلسفه سیاسی معاصر هم متأثر از آن ها بوده، ادعای گزافی ابراز نکرده ایم. با توجه به اهمیت این دو متفکر در عرصه فلسفه، بخصوص فلسفه سیاسی، به جاست تا نظری کلی و اجمالی به فلسفه سیاسی آن ها بیندازیم. حکومت مطلوب، لزوم حکومت فیلسوف، منشأ قانون، جایگاه علم سیاست و رابطه شهروند با قانون محورهایی هستند که در فلسفه سیاسی این دو شخصیت بزرگ یونان مورد بررسی قرار خواهند گرفت. ابتدایی ترین کتاب های فلسفه سیاسی را باید کتاب جمهور و قوانین افلاطون و سیاست و اخلاق نیکوماخوس ارسطو معرفی کرد. از این رو، در این چند کتاب، محورهای یاده شده پی گرفته خواهند شد.

کتاب «جمهور»

الف. شکل گیری شهر

افلاطون انسان ها را زاده زمین می داند و معتقد است هر آنچه لازم بوده به انسان داده شود، توسط زمین اعطا شده است. از این رو، برخی انسان ها دارای سرشت برتر هستند و برخی فروتر. چون زمین، که آن ها را در درون خود پرورش می داد، به برخی استعداد و خاصیت طلا اعطا کرد و به برخی دیگر، نقره و به دسته سوم آهن و برنج؛ و انسان ها چون زاده خاکند، باید از آن مراقبت کنند و از تجاوز دشمنان مصون دارند و به دیگر هموطنان خویش هم به دلیل آن که آنان نیز از خاک متولد شده اند، به چشم برادری نگاه کنند.

افلاطون دروغ مصلحت آمیز را روا می داند و برای تربیت زمامداران و نگهبانان هم متوسّل به آن می شود. بنابراین، به آن ها چنین وانمود می کند که حقیقتا آنان زاده زمین هستند. افلاطون در کتاب جمهور به افسانه «پیدایش شهر» پرداخته، می گوید: «حقیقت امر این است که آنان (زمامداران و سربازان و سایر مردم) همه در این مدت، در شکم زمین پرورش می یافته اند و هم خود و هم اسلحه آن ها و هم آنچه دارند، در آن جا آماده و مهیّا شده و زمین، که مادر آنان است، آنان را به محض آن که آماده شدند، به این دنیا آورده است. پس اکنون بر آن هاست که این سرزمین و مسکن خود را در حکم مادر و دایه بدانند و آن را از حملات دشمن حفظ کنند و سایر مردم شهر را مانند برادر تلقّی نمایند؛ زیرا آنان نیز از شکم همین زمین بیرون آمده اند. … شما که اهالی این شهر هستید، همه برادرید؛ اما از میان شما، آنان که لیاقت حکومت بر دیگران را دارند خداوند، نهاد آنان را به طلا سرشته است و بنابراین، آن ها پر بهاترین افرادند و اما خداوند در سرشت نگهبانان نقره به کار برده و در سرشت برزگران و سایر پیشه وران آهن و برنج. و چون اصل و مبدأ همه شما یکی است، معمولاً فرزندان شما هم مانند خودتان خواهند بود.»(۱)

اساسا کتاب جمهور افلاطون با بحث «عدالت» آغاز می شود. سپس چند تعریف برای آن ارائه می گردد. اما بحث ادامه پیدا می کند تا این که در کتاب دوم، افلاطون تشبیهی را پیش می کشد:

«اگر کسانی که قوّه باصره آن ها ضعیف است، مأمور شوند که حروفِ ریزی را از مسافت دوری بخوانند و یکی از آنان متوجه شود که همان خط در جای دیگری به حروف درشت تر و روی لوح بزرگ تری نوشته شده است، گمان می کنم این فرصت را مغتنم شمرده، نخست حروف درشت تر را خواهد خواند و سپس ملاحظه خواهد کرد که آیا حروف کوچک تر هم، همان است یا نه.»(۲)

پس از دیدگاه افلاطون، باید ابتدا «عدالت» را در سطح شهر، که لوح بزرگ تری است، جست وجو کرد تا عدالت در افراد هم واضح و آشکار گردد. همه صفات و مفاهیم دیگر نیز از این قبیل هستند.

اولین گام در پیدایش شهر، این است که انسان ها «به خود بسنده»(۳) نیستند. هیچ فردی برای خود کافی نیست، بلکه به چیزهای بسیاری نیازمند است. احتیاج، انسان ها را با یکدیگر شریک می کند و پیوند می دهد؛ کثرت حوایج موجب می گردد تا انسان های زیادی در یک مرکز گرد آمده، با هم معاشر شوند و به یکدیگر کمک کنند. این محل تجمع را «شهر» می نامند. پس پایه و اساس شهر، احتیاجات انسان ها به یکدیگر است و بزرگ ترین و نخستین نیازمندی ما فراهم کردن خوراک است. تهیه مسکن و تهیه لباس در رتبه بعد قرار دارند. عده ای باید بنّا و عده ای دیگر برزگر و گروه سومی پارچه باف، دیگران کفش دوز و پیشه ور و جز آن باشند تا مایحتاج بدن فراهم گردد. استعدادهای افراد متفاوت است؛ چون «طبیعت در همه ما استعدادهای مشابه خلق نکرده، برخی برای یک کار شایسته اند، در حالی که دیگران برای کارهای دیگر.»(۴)

پس هر فردی تنها در یک فن مهارت دارد. بنابراین، در شهر خیالی افلاطون به قول معروف هیچ کس «همه فن حریف» نخواهد بود. افزایش تولیدات موجب پیدایش گروهی به نام تجّار و بازرگانان می شود تا با شهرهای دیگر ارتباط برقرار کنند و کالا صادر نمایند؛ چنان که در داخل شهر، بازار برای مبادله کالاهای مردم پدید می آید. در اثر گسترش شهر و ناکافی بودن منابع، رقابت و تجاوز به سرزمین های دیگر آغاز خواهد شد. پس گروهی به نام «نگهبانان» هم برای شهر نیاز است. برای این که نگهبانان با حمیّت و شور از شهر دفاع کنند، باید آنان را تربیت کرد. پس زمامداران باید به تربیت روحی و بدنی آنان بپردازند.

تا این جا معلوم شد که شهر، ساخته احتیاج انسان است. در شهر ساده، هر کس به شغلی مشغول است و امور به مسالمت می گذرد و «مردم چون از خطر فقر و جنگ می ترسند، فقط آن قدر فرزند می آورند که بتوانند از عهده نگه داری آنان بر آیند.»(۵) در شهر ساده، مردم بدین طرز زندگانی آرام و سالمی دارند و وقتی به روزگار سال خوردگی رسیدند، هنگام مرگ، فرزندانی از خود باقی می گذارند که مانند خود ایشان زیست خواهند کرد.

ب. علل انحراف شهر

اما هرگاه شهر به سوی تجمّل حرکت کند و از شهر ساده فاصله بگیرد، به شهر متورّم شده تبدیل می گردد؛ شهری که در آن انواع خوراکی ها وجود دارد، بیش از حد اعتدال می خورند و می نوشند، از تخت و میز و سایر اسباب خانه و خوراک های چاشنی دار و روغن های خوش بو و شیرینی ها استفاده می کنند. در این صورت، شهر به شهر تجّملی و متورّم تبدیل شده است؛ شهر خوک نشین، که هدف آن فربه سازی است. دیگر، احتیاجات صرفا خانه، لباس، و خوراک نیستند، بلکه نقاشی، رنگ کاری، تهیه طلا و عاج و سایر اشیای گران بها نیز جزو احتیاجات می شود. شهر، دیگر سالم نیست. پس باید جمعیت آن افزایش یابد. شاعر، نغمه سرا، بازیگر و دیگران موردنیازند. با این طرز زندگی، احتیاج انسان ها به طبیب، به مراتب بیش از آن خواهد بود که در شهر ساده داشتند. مساحت شهر هم باید گسترش یابد و برای چرای گوسفندان باید به سرزمین های دیگر تجاوز کرد. پس جنگ رخ می دهد و سپاهی عظیم باید پدید آید تا امر جنگ را متکفّل شود. «پس منشأ جنگ حس طمع به سرزمین دیگران است که وقتی بروز کند، هم برای جامعه و هم برای افراد، بزرگ ترین بلیّه است.»(۶)

بدین سان، شهر از روال عادی خود، که برآوردن نیازهای اولیه انسان بود، خارج می شود و به شهر متورّم و رفاه زده تبدیل می شود که به دلیل گستردگی احتیاجات و ناکافی بودن منابع موجود، تجاوز و تعدّی و جنگ رخ می دهد.

ج. ضرورت حکومت فیلسوف

افلاطون پس از پی ریزی شهر آرمانی خود، به مسأله حاکم و زمامدار در این شهر می پردازد و معتقد است: شهر خیالی که او توصیف کرد، جز با حاکمیت حاکم فیلسوف یا فیلسوف حاکم تحقق نمی پذیرد. از این رو، حکیم در فلسفه سیاسی افلاطون، جایگاه رفیعی دارد؛ زیرا باید زعامت و اداره جامعه و سیاست گذاری آن به دست او باشد. شهر آرمانی افلاطون دارای سربازانی بود که حق مالکیت نداشتند؛ همه دارایی ها از آنِ همه مردم بود، اشتراک زن و فرزند وجود داشت و تنها نژاد برتر یعنی کسانی که طلاسرشت بودند اجازه ازدواج و تولید نسل داشتند تا همه در جهت یک هدف که هدف همه جامعه است حرکت کنند، همگان خود را برادر یکدیگر بدانند، غم و شادی یک نفر از آن همگان باشد و شریک در غم و شادی یکدیگر باشند. حاکم در این شهر به عنوان همشهری، ناجی، پشتیبان مردم، حاکم و چوپان گله خوانده می شود؛ چون مردم دو گروه هستند: عده ای حکمران و فرمانروا، و عده ای فرمانبر. افلاطون معتقد است: برای تحقق شهر آرمانی، فیلسوف باید حاکم باشد:

«به عقیده من، یک تغییر در شهر کافی است که ماهیت این شهر را به کلی دگرگون کند. البته موضوع این تغییر نه کوچک است، نه آسان، ولی امکان پذیر است.» «مفاسدی که شهرها را تباه می کند، بلکه به عقیده من به طور کلی مفاسد نوع بشر، هرگز نقصان نخواهد یافت، مگر آن گاه که در شهرها فلاسفه پادشاه شوند، یا آنان که هم اکنون عنوان پادشاهی و سلطنت دارند به راستی و جدّا در سلک فلاسفه درآیند و نیروی سیاسی با حکمت توأما در فرد واحد جمع شود؛ و از طرفی هم به موجب قانون سختی، کسانی که منحصرا یکی از این دو رشته را تعقیب می کنند، از دخالت در اداره امور ممنوع گردند. تا این شرایط انجام نشود، هرگز ممکن نیست طرحی که ما در ضمن این مباحثه در نظر گرفتیم، از مرحله امکان بگذرد و پا به عرصه وجود نهد.»(۷)

افلاطون معتقد است طبیعت، بعضی اشخاص را طوری خلق کرده که اشتغال به فلسفه و حکومت کار آن هاست و برخی دیگر را به گونه ای ساخته است که باید از حکومت بپرهیزند و به اطاعت اوامر فرمانداران اکتفا کنند. فیلسوف و دوستدار حکمت همچون عاشق، طالب کل حکمت است، نه این که قسمتی از آن را طالب باشد و قسمتی را طالب نباشد. دوستداران اصوات و مناظر از صداها و رنگ ها و اشکال زیبا و همه آثاری که از چنین اجزایی ترکیب یافته باشد، لذت می برند، اما فهم آنان از ادراک و تحسین «زیبای مجرّد» عاجز است. فلاسفه در پی «زیبای مجرّد»، عدل محض و حقیقت محض اند. پس آنچه مردم عامّه درباره زیبایی و مفاهیم دیگر می اندیشند، تصورات گوناگون و بی ثبات است که گویی بین عدم صرف و وجود مطلق در نوسان است. از این رو، موضوع علم و پندار دو چیز است. آنان که ناظر به حقایق ابدی و لایتغیّر هستند، در پی علم هستند. این ها فیلسوفند، نه اهل پندار. پس فلاسفه باید زمامدار باشند تا حافظ قوانین و سنن شهر باشند، نه کسانی که از درک وجود حقیقی محرومند؛ زیرا نه در باطن خود ملاک و نموداری برای پی بردن به احکام زیبایی و عدل و نیکی مطلق دارند و نه حقیقت مطلق را مشاهده می توانند کرد تا همانند نقاشی که چشم به اصل دوخته و از روی آن تصویر می سازد، همواره به مرجع اصلی برگردند و با دقت تمام از آن سرمشق گیرند.

فیلسوف، عاشق حقیقت و حکمت است. پس فیلسوف خویشتندار است و از هرگونه حرص و طمع و ثروت اندوزی آزاد؛ زیرا این ها را مغایر با عشق به حقیقت می داند. فیلسوف دنائت طبع ندارد، از مرگ نمی ترسد، ظلم نمی کند، تیزفهم است، حافظه قوی دارد و معتدل است. و چنین کسانی بسیار اندکند «و مادامی که همین عده قلیل وادار نشوند که خواه و ناخواه کار زمام داری شهر را به عهده گیرند و شهر، مجبور به اطاعت از آنان نگردد، یا مادام که زمامداران موروثی شهرها یا پادشاهان کنونی یا فرزندان آن ها به تأیید الهی حقیقتا به فلسفه واقعی عاشق نشوند، نمی توان انتظار داشت که یک شهر یا حکومت یا فرد بتواند به درجه کمال برسد.»(۸)

افلاطون معتقد است: تنها کسی که قادر به تنظیم طرح شهر است، همان فیلسوفی است که توصیف کردیم؛ چون او با نگاه به حقیقت محض و نگاه به شبیه آن صفات، که در عالم انسانی قابل تحقق است، خطوط عمده طرح خود را رسم می کند.

به دنبال این بحث، افلاطون «تمثیل غار» را پیش می کشد و درجات تقرب به واقعیت را ذکر می کند.(۹) افلاطون معتقد است: باید داوطلبان زمامداری را آزمود و آن ها را برای این کار آماده کرد. زمامدار باید ناچار راه درازی بپیماید و برای کسب کمالات روحی و جسمی، به طور یکسان بکوشد. زمامدار باید در پی خیر باشد. «خیر» معرفت و دانش است. چون زمامدار کسی است که همه چیز شهر به او سپرده می شود، پس باید معرفت به خیر داشته باشد. بنابراین، فلاسفه پس از درک خیر محض، نباید از تنزّل به جهان زندانیان و شرکت در رنج و خوشی آنان شانه خالی کنند؛ آنان باید حکمت را با سیاست همراه کنند.

۲. کتاب «قوانین»

الف. هدف و ماهیت قانون

پس از آن که افلاطون از شهر آرمانی خود دست می کشد و تحقق آن را به دست خود ناممکن می بیند، از عقیده خود یک درجه عدول می کند و عملاً در صدد به دست گرفتن حکومت و پیاده کردن طرح خود برنمی آید. بنابراین، به نوشتن قوانین دست می زند تا اصول صحیح تأسیس حکومت و نظام سیاسی مطلوب، و در عین حال، زمینی و نه آسمانی را معرفی کند.

قوانین درست قوانینی هستند که شخص مایل به زندگی مطابق حقیقت مثل، می تواند طبق آن عمل کند. افلاطون در قوانین معترف است که ابتدا باید همانند پزشکان قدری درباره دلیل و فلسفه قوانین سخن گفت؛ چنان که طبیب باید قدری درباره دارو و شیوه درمان به بیمار توضیحاتی بدهد. قوانین از دیدگاه افلاطون قالب هایی هستند که ما را به واقع رهنمون می شوند. البته ثابت نیستند و قانونگذار طبق عقل و استدلال به سوی قانون صحیح حرکت می کند. پس احتمال خطا یا نقصان هم وجود دارد. از این رو، اشتباه او قابل تصحیح است. بدین روی، قانون باید به روز باشد.

متفکران یونان از جمله افلاطون، به عقل خداییِ انسان معتقد بودند. پس این می تواند کاشف از قانون الهی باشد. پیش فرض افلاطون در بحث فلسفه سیاسی این است که انسان مرکّب از روح و جسم است و جزء اصیل انسان، روح است که همه چیز در خدمت آن و تعالی آن است. روح صعود می کند و به حقیقت می پیوندد. ولی اکنون دچار ماده شده است. از این رو، باید قانون و تربیت وجود داشته باشد تا روح از مسیر خود خارج نشود. البته افلاطون مسیر طبیعی عالم ماده را رو به فنا می داند و معتقد است: هیچ چیز نمی تواند در این نظام، ابدی تلقّی شود.

افلاطون از فضیلت انسان هم دم می زند که قانون در جهت تضمین و تأمین آن است. پس در اولین قدم، می توان گفت: هدف قانون تربیت است. تربیت هم برای حفظ و رسیدن به فضایل انسان، بخصوص فضایل روح، است. افلاطون در این باره می گوید: کشورها دوگونه اند: کشور بد، کشور خوب. «کشور خوب» آن است که نیکان بر بدان حکومت می کنند. البته شمار نیکان در جامعه، اندک است. وظیفه نیکان این است که بین بدان و نیکان قانونی را وضع کنند تا دوستی و صفای دایم در میان آنان برقرار گردد و شهر دچار جنگ و کشتار نگردد. پس می توان فهمید که ابتدایی ترین خاصیت قانون، جلوگیری از جنگ و ایجاد محیط امن و با ثبات است. اما چنان که ذکر شد هدف قانونگذار جز فضیلت انسانی چیز دیگری نیست. «نه تنها قانون گذارانی که از زئوس (Zeus) الهام می گیرند، بلکه همه قانونگذاران هنگام وضع قانون، هدفی جز والاترین فضیلت انسانی ندارند.»(۱۰) همچنان که عدالت و خویشتن داری و دانایی همراه با شجاعت به مراتب، بالاتر از شجاعت تنهاست، پس آنچه باید گفت این است که خداوند هنگام وضع قانون، تنها جزئی از فضیلت انسانی را در نظر نداشته است، بلکه تمام فضیلت بشری منظور او بوده. آن گاه باید قوانین را با توجه به اجزای فضیلت انسانی بررسی کرد، نه بدان گونه که امروز رایج است.

پس هدف قانون از طریق پرداختن به موضوعاتی همچون زن، فرزند، تربیت، خوشی ها و لذات نکوهیده و ستودنی، درآمد مردم، پاسداران، مذهب دین و خدایان و موضوعات دیگر، ایجاد فضایل انسانی یعنی شجاعت، دانایی، خویشتن داری و عدالت است. تشخیص قانون درست با پیرمردان است که دارای روشن بینی و بصیرت و شجاعت در داوری هستند، نه این که مردم داور باشند. چون قوانین و قانونگذار خود به خود به سمت میل و ذائقه مردم، کشش پیدا می کنند و قانون درست از بین می رود؛ پس آن که صاحب تجربه و بصیرت است، باید تشخیص دهد در هر زمینه، قانون درست چیست.

در کتاب دوم، افلاطون به زندگی با لذت و زندگی همراه با عدالت اشاره دارد و معتقد است: زندگی با عدالت، قرین سعادت انسان است؛ چون عدالت موجب می شود که در لذت بردن هم آنچه حد میانه و اعتدال است، رعایت شود. اما در زندگی همراه با لذت، چون لذتِ بیش تر هدف است، پس زندگی از سعادت انسان دور می شود، چون اعتدال رعایت نشده است و منجر به ظلم به دیگران برای رسیدن به لذت بیش تر می شود.

پس، از این بیان هم می توان فهمید که «عدالت» یک هدف قانون است. افلاطون می گوید: «هیچ جانداری گرایش به نظم و آهنگ ندارد و تنها آدمی از این موهبت برخوردار است.»(۱۱) پس معلوم می شود یک هدف قانون را می توان ایجاد نظم و قاعده در همه چیز، از موسیقی گرفته تا ورزش و تربیت و آموزش، دانست. از آنچه گذشت، معلوم شد که هدف قانون فضیلت انسانی و نظم و تربیت است و ماهیت قانون عبارت است از کاشف بودن و در جهت قانون خدایی بودن.(۱۲) «قانون» ابزاری است که خود می تواند کاشف از قانون الهی باشد.

ب. نظام سیاسی

افلاطون در کتاب سوم از قوانین، نظام مطلوب خود را به خوبی ترسیم می کند. او از جامعه ای که پس از یک سیل فراگیر پدید آمده، دم می زند؛ جامعه ای که افراد آن با یکدیگر مهربان بودند؛ رقابتی بین آن ها نبود. بنابراین، جنگی بین آن ها رخ نمی داد. آن ها مالکیت نداشتند؛ نه فقیر بودند و نه ثروتمند. با پرهیزگاری و ساده دلی با یکدیگر زندگی می کردند. اما در عین حال، آن ها دلیر، خویشتندار و عادل بودند. قانون آن ها، قانون آداب و رسوم پدرانشان بود. پس در میان آن ها قانونی اساسی به نام «پدرسالاری» وجود داشت؛ زندگی آن جامعه کاملاً ابتدایی و ساده بود. حاکم در چنین جامعه ای، ریش سفید و سال خورده ترین افراد بود. افلاطون به صراحت می گوید: «در این گونه خانواده ها، آن که سال خورده تر از دیگران است، حکومت را از پدر و مادر به ارث می برد و بر دیگران حکم می راند. اعضای جوان تر خانواده چون مرغکانی که به دنبال مادر می دوند، سر در پی او می گذارند و هر قانونی که سرور خانواده وضع کند، می پذیرند و بدین سان، در جامعه ای پادشاهی، که به مراتب عادل تر از هر جامعه پادشاهی دیگر است، به سر می برند.»(۱۳) نمونه چنین جوامعی در یونان وجود داشت. «لاکدمون»، «آرگوس» و «مسینا»، سه جامعه ای هستند که افلاطون از آن ها یاد می کند.

بنابراین، از دیدگاه افلاطون، بهترین نظام سیاسی، که می تواند بهترین قوانین را از صحیح ترین راه اجرا کند، نظام پادشاهی است که یک نفر مشخص، روشن بین و با تجربه، که به آداب و سنن گذشتگان آشناست، اداره جامعه را به دست می گیرد. چنین شخصی می تواند از قوانین پایدار دفاع کند و سازمان اجتماعی پایدار ارائه دهد. مؤیّد این برداشت سخن افلاطون است که می گوید: «سپاه بزرگ، که ثروتی گران بهاست، نیازمند لوای واحد است تا یگانگی حفظ شود.»(۱۴)

اقوام با پیدایش مالکیت و رقابت و برتر دانستن قوانین خود، دچار تشتّت شدند و انواع دیگری از حکومت پدید آوردند؛ مانند اریستوکراسی، الیگارشی، دموکراسی و استبداد. افلاطون بیان می کند: «دو نوع حکومت هست که می توان “حکومت مادر” نامید؛ همه انواع دیگر از آن دو زاده اند: یکی حکومت پادشاهی است و دیگری حکومت دموکراسی. نمونه کامل حکومت پادشاهی را در ایران می توان یافت و کامل ترین نوع حکومت دموکراسی را در کشور ما.»(۱۵) اما از دید افلاطون، در صورت عدم تحقق حکومت پادشاهی، بهترین نظام سیاسی حکومت بر اساس قانون است. وی می گوید: «قوانین و سازمان های دولتی، بهترین و کامل ترین وسایل برای تربیت آدمیان و سوق دادن آنان به سوی فضیلت انسانی هستند. گذشته از بخت و اقبال و خداوند، عامل سومی هم در کار است که آن، هنر و مهارت انسانی است که قوانین مناسب را برای اداره جامعه وضع می کند.»(۱۶) افلاطون پس از عدول از حکومت پادشاهی، نقش قانونگذار را بسیار جدّی می گیرد. «اگر همه عواملی که برای پیشرفت و نیک بختی کشوری ضروری است با هم جمع شوند، آن کشور تنها در صورتی از آن عوامل سود خواهد برد که از وجود قانونگذاری توانا به معنای راستین بهره مند باشد.»

البته باز هم افلاطون تصریح می کند: «کشوری که در اختیار قانونگذار قرار دارد، باید توسط شهریاری مطلق العنان، که تیزهوش و قوی حافظه و شجاع و دارای اصالت ذاتی است، اداره شود. تصادف نیکی باید شهریار را با قانونگذار توانا قرین کند.»(۱۷) افلاطون باز تأکید می کند هر چه عده فرمانروایان بیش تر باشد به همان نسبت وضع قوانین درست دشوارتر می شود، در حالی که هر چه شمار حکمرانان کم تر باشد، قانونگذاری آسان تر خواهد بود. فرمانروایی در دیدگاه افلاطون از آن کسی است که بیش از دیگران به حکم قوانین سر می نهد و همواره می کوشد تا به حکومت قانون لطمه ای وارد نیاید، نه کسی که از نیروی تن یا اصالت تبار بهره مند است. باز هم افلاطون تأکید دارد که هدف او از نوشتن قوانین، ارائه یک نمونه و یک الگو برای حکومت داری بود: «من کوشیدم تا نمونه ای به دست دهم.» با این بیان، افلاطون به نوشتن قوانین به صورت جزئی می پردازد و به ارائه ریزترین قوانین اجرایی در باب پرستش خدایان، ازدواج، اجرای احکام کیفری، قضاوت، ثروت، انتخاب مکان شهر، انتخاب حاکمان و مناصب در شهر، قوانین لشکری و کشوری، آموزش و پرورش، پاسبانان و دشتبانان و ده ها عنوان دیگر می پردازد. البته باید مردی سیاسی و با بصیرت مسؤولیت اداره جامعه را به عهده گیرد تا جامعه را به سر منزل نهایی، که پرورش روح و جان و کسب فضیلت است، رهنمون گردد.

فلسفه سیاسی ارسطو

ارسطو یکی از شاگردان افلاطون بود که از لحاظ فلسفه سیاسی دارای نظام جداگانه و مجزّایی نسبت به استاد خویش بود. مهم ترین تفاوت ارسطو از استادش در قالب عمل گرایی وی در مقابل دانش و معرفت گرایی افلاطون بروز می کند. تفاوت دیگر در این است که افلاطون فضیلت را صرفا واحد می دانست، که آن هم فقط برای عده ای خاص قابل حصول بود. اما ارسطو تصریح می کند که خیرات و فضایل متعددند و همه می توانند بدان دست یابند. «نیک بختی ملک مشترک همه آدمیان است و به همین جهت، بسیاری از آدمیان می توانند به آن دست بیابند

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *