تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل علم شناسی کوهن و نگرش گشتالتی؛ راهکاری شایسته برای ارائه‌های موفق

اگر به‌دنبال یک فایل ارائه‌ی آماده با کیفیت بالا و طراحی حرفه‌ای هستید، فایل فایل پاورپوینت کامل علم شناسی کوهن و نگرش گشتالتی انتخابی مناسب برای شماست. این مجموعه شامل 120 اسلاید استاندارد و دقیق است که با هدف ارتقاء کیفیت ارائه‌های شما تهیه شده‌اند.

دلایل انتخاب فایل فایل پاورپوینت کامل علم شناسی کوهن و نگرش گشتالتی:

  • طراحی ساختارمند و چشم‌نواز: هر اسلاید با دقت بالا و توجه به اصول طراحی گرافیکی تهیه شده است تا محتوای شما به‌خوبی دیده و درک شود.
  • آمادگی کامل برای ارائه: نیازی به ویرایش مجدد نیست؛ فایل فایل پاورپوینت کامل علم شناسی کوهن و نگرش گشتالتی آماده‌ی استفاده در کلاس، جلسه یا کنفرانس است.
  • سازگاری کامل با پاورپوینت: نمایش صحیح اسلایدها در تمامی نسخه‌های PowerPoint بدون بهم‌ریختگی یا مشکل ظاهری تضمین شده است.

تولید شده با رویکرد حرفه‌ای:

تمامی بخش‌های فایل پاورپوینت کامل علم شناسی کوهن و نگرش گشتالتی با هدف ایجاد یک تجربه کاربری روان و بی‌نقص طراحی شده‌اند. جزئیات با دقت بالا تنظیم شده‌اند تا ارائه‌ای حرفه‌ای و تأثیرگذار داشته باشید.

توجه:

تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل علم شناسی کوهن و نگرش گشتالتی از کیفیت کامل برخوردار است. نسخه‌های غیرمجاز ممکن است شامل اشکالات طراحی باشند و توصیه نمی‌شود از آن‌ها استفاده شود.

با تهیه فایل فایل پاورپوینت کامل علم شناسی کوهن و نگرش گشتالتی، سطح ارائه‌های خود را ارتقاء دهید و مخاطبان خود را تحت تأثیر قرار دهید


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل علم شناسی کوهن و نگرش گشتالتی :

چکیده

تامس کوهن نظریه ای موسوم به نظریه پارادایم های علمی ارائه می کند که، برخلاف اسلاف پوزیتیویست و نگتیویست خود، به نحو جدّی و تعیین کننده ای برخاسته و مأخوذ از عمل عالمان در تاریخ علم است. در این مقاله کوشیده ام سه کار انجام دهم. اوّل اینکه نشان داده ام چگونه کوهن در مطالعه تاریخ علم دچار نوعی تغییر گشتالتی می شود. دوّم اینکه نگرش گشتالتی را تشریح کرده نشان داده ام چگونه این نگرش نقش مهمی در نظریه کوهن ایفا می کند. و بالاخره، سعی کرده ام نشان بدهم که چگونه تغییرات گشتالتی، پارادایم های قبل و بعد از یک انقلاب علمی را قیاس ناپذیر می کند.

واژه های کلیدی: علم شناسی فلسفی، پارادایم های علمی، نگرش گشتالتی، تاریخ علم، کل گرایی، قیاس ناپذیری پارادایم ها.

۱. مقدمه

علم شناسی حوزه ای بالنسبه جدید در خانواده معرفت بشری است، حوزه ای که مشتمل است بر سه دانش: فلسفه علم، جامعه شناسی علم، و تاریخ علم. از این سه دانش، تاریخ علم سابقه ای دیرینه دارد و دو شاخه دیگر، در هیئت مدوّن تر و ساختار یافته تر خود، جدیدالولاده هستند. علم شناسی فلسفی، همان که بعضا فلسفه علم خوانده می شود، همانطور که از نامش انتظار می رود حوزه ای است که سنتا ماهیت فلسفی دارد. این سخن بدین معنی است که در این شاخه از علم شناسی، ما نوعا به روش شناسی و معرفت شناسی علم یا علوم می پردازیم. و این یعنی، از امکان و چگونگی روش علمی، و نیز از امکان معرفت علمی و امکان و چگونگی توجیه و تصویب آن پرسش می کنیم و این سخن، به نوبه خود و به بیانی مبسوط تر، یعنی در علم شناسی فلسفی، ما پیرامون ماهیت و منزلت و معقولیت معرفت علمی، توجیه پذیری، مبناداری، قابلیت تبیین، قابلیت پیش بینی، چگونگی تعیین صدق ها و کذب، چگونگی تغییر و تحوّل، و چیستی و چرایی موازین ردّ و پذیرش نظریه های علمی و ، بالاخره، درباره ربط و نسبت نظریه ها با مشاهدات کاوش و تأمل می کنیم.

از میان دو حوزه روش شناسی ومعرفت شناسی، سنتا حوزه روش شناسی بود که مورد توجه و تعلق خاصی قرار داشت. فلاسفه به علّت سیطره و مقبولیت بارزی که معرفت علمی از اواخر قرن هفدهم قرن انقلاب علمی یافته بود بیشتر همّ خود را مصروف حوزه روش شناسی، و بویژه چگونگی روش علمی، می کردند. و این یعنی، بسیاری از فلاسفه، دانشمندان، و دانشمند فیلسوفان سعی می کردند روش تولید و تحصیل معرفتی را که سرتاپای آن صادق و مفید و روشنگر حیات بشر تصور می شد، بشناسند و بیابند، تا با سهولت بیشتری، هرچه بیشتر از این نوع معرفت را تولید و تکثیر کنند.

ساده ترین و ابتدایی ترین تصوری که از روش علمی مطرح شد و هنوز هم در غالب کتب درسی و آموزشی نه پژوهشی و نوآورانه بشریت تعلیم و ترویج می شود اینست که معرفت علمی با مشاهده خالی الذهن و عاری از هرگونه پیش پنداشت و حدس وگمانه ای درباره واقعیت خارجی یا فیزیکی آغاز می شود. مطابق این تصور کلیشه ای، عالمان پس از انجام آزمایشات و جمع آوری تعدادی مشاهدات، دست به تعمیم زده به شیوه ای منطقی، قوانین و نظریه ها را استنتاج می کنند. اگرچه داستان هایی که درباره روش علمی ساخته و پرداخته شد انواع گونه گونی به خود گرفت و اغلب در اجزاء و جوارح تفاوت هایی داشتند لیکن چارچوب و ساختار کلی شان عموما در آنچه در بالا گفتیم خلاصه و محصور می شود.

اگر بخواهیم انواع تلقی ها یا نظریه هایی که درباره روش علمی طراحی و تدوین شده در یک فقره بزرگ جای دهیم باید بگوییم که تا قبل از دهه شصت قرن بیستم، عموم این نظریه پردازی ها در نظریه کلانی بنام تجربه گرایی منطقی قرار می گیرند. این نظریه کلان خود به یک شاخه بزرگتر بنام پوزیتیویسم منطقی، و یک شاخه بسیار کوچکتر به نام نگتیویسم منطقی تقسیم می شود. پوزیتیویسم اصولاً در پی اثبات تجربی نظریه ها و قوانین و ، در مقاطع پیشرفته تر خود پس از تفطّن به این امر که اثبات تجربی افسانه ای بیش نیست، در پی طرّاحی و نظریه سازی جانشینی برای اثبات نظریه های علمی یعنی طرّاحی یک منطق استقرایی تأیید بود. امّا نگتیویسم علی الاصول بر ابطال تجربی نظریه ها نظر داشت و نظریه ها را نه محصول تعمیم های استقرایی که صورت تنقیح و تفصیل یافته حدس ها و گمانه های نوعا بارقه آمیز می دانست. اگرچه پوزیتیویست ها بر تمایز تعیین کننده نظریه از مشاهده یا به عبارتی دیگر، وجود زبان مشاهدتی بیطرف و عاری از بار نظری تصریح می کردند و نگتیویست ها منکر آن بودند، لیکن هردو بر تمایز عرصه دستیابی از عرصه ارزیابی نظریه ها جازم بودند. صرفنظر از تفاوت موضعی که آنها درباره چگونگی وضع و دستیابی نظریه ها و قوانین داشتند، پوزیتیویست ها و نگتیویست های منطقی هردو قائل بودند که اقلیم نقد و ارزیابی نظریه ها حوزه ای کاملاً معقول، سنجیده، و مشخصا مضبوط به ضوابط و موازینی است که بر سر همه آنها و بر سر چگونگی اطلاق و اِعمال یکایک آنها، اجماعی فراگیر، تغییرناپذیر، و حقیقت نما در تمام کاوش های علمی وجود داشته و یا بهرحال باید وجود داشته باشد.

اینکه آیا چنین اجماعی «وجود داشتند»، همواره و مستمرا مورد تصریح و تأکید این دو نظریه روش معرفت شناختی قرار نمی گرفت، لیکن «باید وجود داشته باشد» و باید چنین موازینی را همان قواعد روش شناختی معروف و بسیار مناقشه شده وضع و تجویز کرد امری است که آن دو نظریه تأکید و اهتمام فراوانی نسبت به آن مبذول می کردند. وجه اشتراک بارز و تعیین کننده تمام انواع نظریه های درون نظریه کلان تجربه گرایی منطقی، در همین تجویزی و بایستی یا همان فلسفی بودن آنها نهفته است.

نظریه پردازی های تجویزی فلسفی درباره چه بایستی روش کاری عالمان و قواعد و موازین قراردادی ای که عالمان می باید از آنها تبعیت کنند، همانطور که در بالا اشاره کردم، تا قبل از دهه شصت قرن بیستم از وجاهت و مقبولیت نسبتا فراگیری برخوردار بود. لیکن از آغاز دهه پنجاه و ، بنحو تعیین کننده تری، از دهه شصت، غالب آموزه ها ونیز اهداف تجربه گرایی منطقی در هر دو صورت پوزیتیویستی و نگتیویستی اش مورد نقّادی های بسیار جدّی و کمرشکن قرار گرفت. امّا آنچه درنهایت باعث شد کاروان آن نظریه پردازی ها، چرخشی بنیانی و تاریخی کند انتشار کتاب فوق العاده پرنفوذ ساختار انقلاب های علمی تامس کوهن در سال ۱۹۶۲ بود. از جمله بصیرت بخش ترین سؤالات این کتاب، این بود که آیا عالمان در طول تاریخ کاوش های طبیعت شناسانه خود، از الگوهای تجویزی هنجاری روش شناسانه فیلسوفان تبعیت کرده اند؟ به عبارت دیگر، آیا روند رفتار روش شناختی عالمان در عمل با نسخه پیچی های تجربه گرایانه منطقی هیچ سنخیتی یا شباهتی دارد؟ امّا ساختار انقلاب های علمی شکستن پیش پنداشت های مستحکم و قدیمی دیگری را نیز به ارمغان آورد. از جمله مهم ترین آنها این بود که اگر دست از تجویز و توصیه های فیلسوفانه برداریم و مبنای نظریه پردازی های روش شناختی مان را عمل عالمان درگذشته یعنی، همان تاریخ علم قرار دهیم در این صورت آیا می توانیم بنحوی جمیع تصمیم گیری های روش شناختی عالمان در گذشته را بمدد تعدادی از موازین معرفت شناختی به تور اندازیم؟ به عبارتی ساده تر، آیا می توانیم پس از کاوش کافی در موازین مؤثّر در تصمیم گیری های گذشته عالمان هنگام انتخاب میان نظریه ها و یا تعدیل و تغییر نظریه های علمی، آنها را به منزله تنها عوامل مؤثّر در تصمیم ها و انتخاب ها معرفی کرد؟ به بیان بسیار کلّی تر، آیا می توان درنهایت، تصمیم وگزینش نظریه ها توسط عالمان را یکنواخت، منتظم، مضبوط به ضوابط، و مآلاً معقول دانست؟ روشن است که پاسخ مستشهد و مستدل کوهن به این پرسش، نه تنها تمایز پوزیتیویستی نگتیویستی میان عرصه دستیابی و عرصه ارزیابی نظریه ها را فرومی رید که موضع مشترک این دو مشرب درباره مضبوط بودن و معقولیت(۱)` عرصه نقد و ارزیابی نظریه ها را دچار تشتّت و تزلزل جدّی می کند. مفهوم کلیدی که بار عمده افسون زدایی از الگوها و نظریه های روش شناختی ساده اندیشانه و آرامش بخش پوزیتیویستی نگتیویستی را بر دوش می کشد تغییر گشتالتی(۲) است که ذیلاً وجود و نقش آن را مورد بحث و کاوش قرار می دهیم.

امّا پیش از تفحّص پیرامون تغییرات گشتالتی و تبعات آن، لازم می دانم سؤالات چندی را از باب شناخت چگونگی تکوین و شکل گیری نطفه ساختار انقلاب های علمی، همان که خود بنحو طنزآمیزی منجر به انقلابی در هر سه شعبه علم شناسی گردید، مطرح کنم. نخست اینکه، چه شد که کوهن به جای نظریه پردازی های تجویزی قراردادی مرسوم پیشینیان خود، مبنای هرگونه تأمل درباره علم عمل عالمان در گذشته قرار داد؟ اگر اسلاف پوزیتیویست نگتیویست وی نیز به تاریخ علم توجهی، ولو اندک و قلیل، داشتند، آیا بیان نگرش آنها و نگرش کوهن به تاریخ علم تفاوتی بنیانی وجود دارد که منتهی به ظهور نظریه ای بنیانا متفاوت به علم شده است؟ تفاوت میان نگرش آنها و نگرش کوهن چیست و چگونه و چگونه و چرا نگرش خاص کوهن به تاریخ علم منجر به تولّد تلقّی ای کاملاً بی سابقه و دوران ساز می شود؟ بدین سؤالات و ایضا مقوّمات نظریه کوهن در «تلقی نوین از علم»(۳) پرداخته ام و بنابراین از طرح مجدد آنها فروگذاری کنم و به بحث موعود می پردازم.

۲. چگونگی گذار به نگرشی جدید

مطابق نظریه کوهن درباره سیر تحوّل علوم، پژوهشگرانِ درون یک پارادایم، خواه مکانیک نیوتنی باشد خواه علم الابصار موجی، و یا شیمی تحلیلی و یا هر حوزه دیگر، به امری مشغولند که کوهن آن را علم عادی(۴) می نامد. کوشش دانشمندان عادی جهت تبیین و تطبیق رفتار برخی از چهره های عالم طبیعت که به واسطه آزمایش تولید یا آشکار گردیده، پارادایم را تفصیل و توسعه می بخشد.

و پارادایم همان مجموعه فراگیری است که حاوی تمامیت نگرش ها و بینش های دانشمندان است و مشتمل است بر مجموعه ای از مفاهیم، نظریه ها و قوانین؛ مجموعه ای از ابزارهای اندازه گیری، شیوه های بکارگیری آنها جهت تولید ساخته های تجربی، و نحوه تعدیل و تصحیح آنها؛ مجموعه ای از اصول و قواعد روش شناختی و معرفت شناختی؛ و ، بالاخره، مجموعه ای از تعهدات و اصول مابعدالطبیعی و توصیه های نیمه یا شبه اخلاقی.(۵) دانشمندان ضمن کار در پارادایم و کاوش برپارادایم، لاجرم مشکلاتی را تجربه خواهند کرد و با مشاهدات خلاف انتظار و یا اعوجاج های آشکاری مواجه خواهند شد. اگر مشکلاتی از آن نوع را نتوان فهم و رفع کرد وضعیتی بحرانی بوجود خواهد آمد. بحران(۶) هنگامی مرتفع خواهد شد که پارادایم کاملاً جدیدی ظهور نماید و مورد حمایت روزافزون دانشمندان واقع شود تا اینکه پارادایم مسأله انگیز اولّیه نهایتا مطرود شود. پارادایم جدید، حاوی نویدهایی است و مشکلات ظاهرا فایق نیامدنی ندارد، و از این پس فعالیت علم عادی جدید را هدایت می کند تا اینکه آن نیز با مشکلاتی جدید روبرو شود و بحران جدیدی بزاید که به دنبال آن انقلاب جدیدی ظاهر شود. شاید مهم ترین خصوصیت نظریه علم کوهن اینست که تحولات بزرگ معرفت علمی را در انقلاب های علمی می بیند، انقلاب هایی که در جریان آن، پارادایمی علمی وانهاده می شود و پارادایم دیگری که با آن قیاس ناپذیر است جانشین آن می شود.(۷) اینک این سؤال بطور جدی و دلالت آمیزی مطرح می شود که نگرش انقلابی کوهن به سیر تحول علم از کجا نشأت گرفته است؟

سرچشمه این نوع نگرش را می توان در زمانی جستجو کرد که جیمز کاننت،(۸) رئیس دانشگاه هاروارد، از کوهنِ فیزیکدان خواسته بود که در تدارک دوره ای از علم فیزیک برای استفاده غیرفیزیک دانان به او کمک کند. شیوه کار کاننت، مطالعه موردیِ ظهور و سقوط نظریه های علمی بود. کوهن یکی از این مطالعات را که به بررسی مکانیک از زمان ارسطو تا گالیله می پرداخت، برعهده گرفته بود. وی هربار که به بررسی فیزیک ارسطویی می پرداخت آن را نامفهوم، سخیف و مهمل می یافت و قادر نبود که فهم منسجمی از آن به دست آورد. تا آنکه در تابستان سال ۱۹۴۷ توانست به شیوه ای روشنگرانه دست یابد. پروفسور هالبران(۹) در این باره می گوید:

کوهن هنگامی که برای مجموعه کاننت در نوشته های ارسطو درباره حرکت غرق بود، به یکدست یافت. آنچه در متون قدیمی نادرست و بل سخیف به نظر می رسید، ناگهان با معنی جلوه گر شد. گرچه نوشته ارسطو از نظر فیزیکی نیوتنی غلط بود، امّا از منظر فلسفه یونانی درست بود. اظهارات ارسطو در داخل نظام و هدفهای ویژه خود مستحسن بود. خواندن همدلانه متون و پژوهش برای فهم مهمل های آشکار، به مثابه نشانه هایی برای تفسیر و آزمون هایی برای فهم، شیوه کار آموزشی و تاریخی کوهن شد (Heilbron, 1998, p507).

هالبران سپس نکته مهمی را درباره نگرش جدید کوهن اظهار می کند. این نکته عبارتست از اینکه «تجربه خود وی از چنین فهم ناگهانی، یک تغییر گشتالتی و گذر از یک چهارچوب فکری یا تصویر جهانی به دیگری بود» (همانجا).

شیوه کوهن برای فهم یک نظریه، بررسی آن در متن و بستری بود که آن نظریه در آن به وجود آمده بود. وی در مورد موضوع مورد پژوهش خود، دریافت که فیزیک ارسطویی را باید در متن فلسفه یونانی مورد بررسی قرار دهد. همچنین، این فهم به صورت یک تغییر گشتالتی یا گذر از تصویر جهانی که در آن زندگی می کنیم به چهارچوب تصویر جهانی که در آن زندگی می کنیم به چهارچوب تصویر جهانی ای که می خواهیم آن را بفهمیم، می توانست انجام گیرد. چنین فهمی با تغییر یکایک مفاهیم تصویر جهانی که در آن زندگی می کنیم امکان پذیر نبود بلکه ما باید مجموعه تصویر جهانی را که در آن زندگی می کنیم به منزله یک کلّ کنار بگذاریم و تصویر دیگری را برگیریم. کوهن درباره تجربه اش در فهم فیزیک ارسطویی می گوید:

آنچه به نظر می رسد مطالعه ارسطو برایم آشکار می کند نوعی تغییر فراگیر بود در نحوه ای که انسان ها طبیعت را می نگریستند و زبان را به آن اطلاق می کردند. تغییری که نمی توان به درستی گفت که با افزایش های تدریجی معرفت ما از طبیعت، و یا با تصحیح تدریجی صرف خطاها، صورت گرفته است. بزودی، هربرت باترفیلد آن نوع تغییر را به منزله «دربرگرفتن نوع متفاوتی از قالب» توصیف کرد، و حیرت درباره آن مرا به سرعت به سوی کتاب هایی درباره روانشناسی گشتالت و حوزه های مربوطه هدایت کرد (Kuhn, 1977, pxiii)

با این وصف، شایسته است سؤال کنیم که کوهن برای نظام دادن به اندیشه هایش به دنبال چه چیزی در روانشناسی گشتالت بود؟ و او کدامین اندیشه هایش را از آن الهام گرفت؟

۳. نگرش گشتالتی

شکل مقابل را در نظر بگیرید.

. .

. .

ما با مشاهده آن صرفا چهار نقطه واقع بر صفحه کاغذ را مشاهده نمی کنیم، بلکه یک مربع را تشخیص می دهیم که این دقیقا یک «تجربه ی گشتالتی»(۱۰) است. در واقع ما به جای مجموع اجزاء (نقاط)، یک «کل»(۱۱) یکپارچه (مربع) را درک می کنیم و این نکته اصلی روان شناسی گشتالت است: کل بیش از مجموع اجزایش می باشد. یعنی مربعی که ما درک می کنیم خاصیت منحصر بفردی است که در خود نقاط ظاهر نمی شود. این نگرش روان شناسی گشتالت منبعث از مفهوم بسیار مهم «کل گرایی(۱۲)» است. کل گرایی، اعتراضی در برابر مفهوم «جزءگرایی»(۱۳) می باشد که پیوستگی ساده ای بین اجزاء و کل فرض می نماید. در مواردی مفهوم جزءگرایی کاملاً صحیح می باشد. مثلاً کار یک ساعت مکانیکی را می توان از روی ارتباط میان اجزایش به خوبی فهمید. امّا سیستم های معینی وجود دارند که نمی توانند به طور دقیقی به صورت مجموع اجزایش توصیف گردند. فرایندهای روان شناختی را می توان از این جمله دانست. اصطلاح کل گرایی را اولین بار توسط جان کریستین اسماتز(۱۴) در کتاب کل گرایی و تطور (۱۹۲۶) به کار برده شد. او معتقد بود که نگرش مکانیکی نمایانگر مجموعه هایی است که قابل تقسیم به اجزایشان هستند، بدون آن که کیفیتشان از بین رود. در حالی که نگرش کل گرایی به بررسی «کل هایی» می پردازد که بدون از بین رفتن کیفیتشان قابل تقسیم به اجزایشان نیستند.

البته مفهوم کل گرایی قبل از اسماتز نقش مهمی را در فلسفه هایی هم چون فلسفه هگل بازی می نمود. هگل قصد داشت نظریه ای ارگانیستی از تاریخ بشر ارائه دهد. وی یگانگی بنیادین تاریخ را توده ملّت و نه افراد می دانست. از نظر وی یک ملت بیش از مجموع شهروندانش است و فرهنگ، سنت ها و روح آن از وجود اعضایش مستقل می باشد. تاریخ نمی تواند به فعالیت افراد تحویل گردد. در زبان کل گرایی، ملت هگل یعنی ملتی «مقدم بر» شهروندانش، کلی مقدم بر اجزایش.

به علاوه برای توصیف ارتباط جزء کل، میان شهروندان و ملت، هگل فرض مهم روان شناسانه ای را افزود که طبق آن نقش یک فرد را نقش وی در ملت تعیین می کند. به طور کلی، کل گرایی هگل معتقد است که کل دارای هدف و قصدی است که بواسطه آن اجزایش می توانند شناخته شوند، در حالی که آن هدف و قصد را نمی توان بمدد فهم یکایک آن اجزاء تحصیل نمود.

کل گرایی بواسطه کوشش هایی برای تبیین ادراک شکل های هندسی و آهنگ های موسیقی طلایه دار روان شناسی شد. کریستیان فون ارنفلز،(۱۵) یکی از پیشگامان روان شناسی گشتالت، معتقد است که یک مربع قابلِ تحویل به ترکیبی از خطوط نمی باشد. به همین ترتیب، وی قائل است که یک آهنگ را نمی توان بمنزله مجموعه ای از تن های منفرد درک کرد. ارنفلز قائل بود که تبیین ادراک الگوهای یکپارچه ملتزم عنصر جدید کیفیت گشتالتی(۱۶) می باشد.

مربع به صورت ترکیبی از چهار خط بعلاوه عنصری از کیفیت گشتالتی، و یک آهنگ به صورت ترکیبی از نت ها بعلاوه عنصری از کیفیت گشتالتی درک می شود. برای ارنفلز، کیفیت گشتالتی عنصری است که در ترکیب با عناصر دیگر، تجربه مفهومی یکپارچه از شکل(۱۷) را به وجود می آورد. در حالی که روان شناسان گشتالتی فرض می کنند که ادراک شکل با قرار گرفتن عنصری اضافی بوجود نمی آید، بلکه از هیأت کلی ذاتی اجزاء ناشی می شود. این تفاوت از آن جا ناشی می شود که برای ارنفلز بخش ها مقدم بر کل هستند، در حالی که برای گشتالت کل مقدم بر اجزاء می باشد. به طور کلی، نظریه ی گشتالت را می توان بدین صورت بیان کرد:

کل هایی وجود دارند که رفتارشان را نمی توان بوسیله اجزای متشکله آنها تعیین کرد، بلکه رفتار هر جزءِ چنین کل هایی با ماهیتِ درونی آن کل تعیین می شود (ورتایمر، ۱۹۵۰، به نقل از کندلر، ۱۹۸۷، ص۲۰۱).

در پرتو چنین نگرشی «ادراک» معنایی متفاوت با آنچه که موردنظر پوزیتویست ها و نگتیویست ها می باشد، طبق نظر تجربه گرایان منطقی، ادراک در فرایندی مانند جریان عمل دستگاه عکاسی محقق می شود. اعضای حسی، محیط مادی و اجتماعی را عینا دریافت و آن را به سلسله اعصاب گزارش می کنند. تنها پس از این گزارش است که شخص به آنچه احساس شده، معنایی اطلاق می کند. از این دیدگاه، حس قبل از معنا تحقق می یابد و حس کردن و یافتن معنا، دو فرایند جداگانه اند؛ حال آن که در پرتو نگرش کل گرایی روان شناسی گشتالت، ادراک فرایندی واحدی است که در آن حس با معنی و معنی با حس ارتباط متقابل دارند و به طور هم زمان رخ می دهند؛ بدین صورت که شخص به ندرت چیزی را بدون آن که به برخی از اهداف او مربوط باشد، حس می کند؛ همین وابستگی به هدف مانند امری کیفی، معنی شی ء را تعیین می کند. اگر فردْ معنایی را در شی ء خارجی نیابد، بدان بی توجه خواهد بود. شخص هدف دار جنبه هایی از محیط را فعالانه جست وجو می کند که به او کمک کرده، یا مانع او می شوند و به همین دلیل به آن جنبه ها حساس می شود. علاوه بر آن، معنی یک احساس(۱۸) یا ادراک(۱۹) همیشه به تمام موقعیت وابسته است. شی ء خارجی به عنوان رابطه ای در میدان روان شناختی ادراک می شود که این میدان شامل شی ء، بیننده، و زمینه روانی پیچیده ای است که اهداف و تجربه های قبلی بیننده را هماهنگ می کند.

بنابراین، مطابق دیدگاه گشتالتی، حواس نماینده مستقیم اشیای مادی در محیط جغرافیایی شان نیست؛ بنابراین مشاهدات دانشمند نیز مجموعه ای از داده های خام از طبیعت نیست، بلکه این مشاهده در میدانی حاصل می شود که شامل طبیعت، دانشمند و محیط فرهنگی اجتماعی خاصی است که دانشمند در آن به پژوهش می پردازد؛ برای نمونه، یک آونگ را در نظر بگیرید. از گذشته های بسیار دور همه مردمان دیده بودند که جسمِ آویخته به یک ریسمان پس از حرکت دادن آن چندان پس و پیش می رود تا سرانجام ساکن بماند. برای ارسطوییان که براین اعتقاد بودند که جسم سنگینِ آویخته به ریسمان، طبق طبیعت خود، از وضع بالاتر به حالت سکونِ طبیعی در وضع پایین تر می آید، نوسان آونگ به سادگی عبارت از افتادن همراه دشواری بود، چون بندی که در آونگ به جسم بسته شده، اجباری برای آن فراهم آورده است. ساکن ماندن در پایین ترین نقطه، پس از مقداری حرکتِ رفت و برگشتی و گذشتن مقداری زمان میسّر خواهد شد. چنین مشاهده ای، بر این نظر ارسطو قرار داشت که اجسام سنگین طبق طبیعت خود به سمت پایین و اجسام سبک به سوی بالا حرکت می کنند. شاید در بادی امر چنین اصلی مهمل به نظر برسد، همان طور که کوهن در بررسی فیزیک ارسطویی ابتدا این گونه می اندیشید:

«چگونه او (ارسطو) درباره آن (حرکت)، به روشنی چیزهای مهمل بسیاری گفته است؟» (kuhn, 1977, p×i)اما اگر این اصل را در بستر فلسفه ی ارسطویی بررسی نماییم، خواهیم دید که در نظام آنان کاملاً موجّه و مقبول خواهد بود.

از نظر ارسطوییان، زمین در مرکز عالم قرار داشت. در فاصله ی ماه از زمین، قشری کروی مملو از اتر و

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *