تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل ابتکار صدرالمتألهین در علت و معلول؛ راهکاری شایسته برای ارائه‌های موفق

اگر به‌دنبال یک فایل ارائه‌ی آماده با کیفیت بالا و طراحی حرفه‌ای هستید، فایل فایل پاورپوینت کامل ابتکار صدرالمتألهین در علت و معلول انتخابی مناسب برای شماست. این مجموعه شامل 117 اسلاید استاندارد و دقیق است که با هدف ارتقاء کیفیت ارائه‌های شما تهیه شده‌اند.

دلایل انتخاب فایل فایل پاورپوینت کامل ابتکار صدرالمتألهین در علت و معلول:

  • طراحی ساختارمند و چشم‌نواز: هر اسلاید با دقت بالا و توجه به اصول طراحی گرافیکی تهیه شده است تا محتوای شما به‌خوبی دیده و درک شود.
  • آمادگی کامل برای ارائه: نیازی به ویرایش مجدد نیست؛ فایل فایل پاورپوینت کامل ابتکار صدرالمتألهین در علت و معلول آماده‌ی استفاده در کلاس، جلسه یا کنفرانس است.
  • سازگاری کامل با پاورپوینت: نمایش صحیح اسلایدها در تمامی نسخه‌های PowerPoint بدون بهم‌ریختگی یا مشکل ظاهری تضمین شده است.

تولید شده با رویکرد حرفه‌ای:

تمامی بخش‌های فایل پاورپوینت کامل ابتکار صدرالمتألهین در علت و معلول با هدف ایجاد یک تجربه کاربری روان و بی‌نقص طراحی شده‌اند. جزئیات با دقت بالا تنظیم شده‌اند تا ارائه‌ای حرفه‌ای و تأثیرگذار داشته باشید.

توجه:

تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل ابتکار صدرالمتألهین در علت و معلول از کیفیت کامل برخوردار است. نسخه‌های غیرمجاز ممکن است شامل اشکالات طراحی باشند و توصیه نمی‌شود از آن‌ها استفاده شود.

با تهیه فایل فایل پاورپوینت کامل ابتکار صدرالمتألهین در علت و معلول، سطح ارائه‌های خود را ارتقاء دهید و مخاطبان خود را تحت تأثیر قرار دهید


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل ابتکار صدرالمتألهین در علت و معلول :

صدر المتألهین، جهان پرآفاق معقول، و افراخته ترین قله سر به فلک سوده حکمت متعالی، در طلیعه کتاب متلأ لأ خود اسفار، بلندنظرانه و موشکافانه چنین به تعریف حکمت و فلسفه می پردازد:«اعلم ان الفلسفه، استکمال النفس الانسانیه بمعرفه حقائق الموجوات علی ماهی علیها و الحکم بوجودها تحقیقا بالبراهین لا اخذا بالظن و التقلید بقدر الوسع الانسانی، و ان شئت قلت: نظم العالم نظما عقلیا علی حسب الطاقه البشریه لیحصل التشبه بالباری تعالی، و لمّا جاء الانسان کالمعجون من خلطین:صوره معنویه امریه و ماده حسیه خلقیه، و کانت لنفسه ایضا جهتا تعلق و تجرد، لا جرم افتنت الحکمه بحسب عماره النشاتین، باصلاح القوتین الی فنین؛نظریه تجردیه؛و عملیه تعقلیه.»

فلسفه استکمال نفس ناطقه قدسی انسان است با دریافت و معرفت حقائق موجودات جهان، به همان ترتیبی که واقعیت ذاتی دارند، به قدر توان، از سر تحقیق با براهین، نه از راه ظن و تقلید، به تعریف دیگر، انسان، با تعلم حکمت و تحصیل فلسفه، جهان هستی را با همان نظم و ترتیبش در آیینه ذهن، منعکس می سازد و جام جهان نما می گردد، با دریافت و شناخت حقایق و اسرار تکوین، بر حسب طاقت بشری، تشبه به حضرت باری تعالی پیدا می کند.

و به اخلاق اللّه متخلق می آید.«عبدی اطعنی اجعلک مثلی»بنده من به اطاعت من بپرداز، تا اینکه ترا مثل خود یا مثلی بای خود قرار دهم، یعنی از کرانه علم ارتسامی صوری، به قدر توانایی به حقایق اشیاء، دست یابی، همانگونه که خدای حکیم و علیم، مدرک حقائق هستی، با علم ازلی و ایجابی و سرمدی است، تو نیز در سایه علم عنایی او، مدرک حقایق هستی با درک ظلی و امکانی و عرضی، به قدر طاقت بشری می آیی و ترا فیلسوف قرار می دهد.

هستی انسان، ی کهویت ممتد از فرش به عرش و ملتقای ناسوت و لاهوت است و او دارای سرّ و علن و روح و بدن است.هستی اش، بنیاد دو عنصری در آغشتگی از دوگانگی سرشتی دارد، به مثابه معجونی درآمیخته از دو نوع عنصر است، یکی صورت معنوی امری که از جهان ابداع و امر، یعنی از عالم عقول و ارواح است و این اصطلاح مقتبس از این آیه کریمه است:«الا له الخلق و الامر»(الاعراف ۵۴)و همچنین از این آیه:«قل الروح من امر ربی»اسراء ۸۵)وجه تسمیه آن به امر، این است که جهان ابداع، به امر حق تعالی بدون واسطه ماده و مدت، به مجرد امکان ذاتی در قبول فیض هستی و بی هیچ نیاز به امکان استعدادی، ایجاد شده است.دیگری ماده حسی خلقی که از جهان خلق و ناسوت از عالم کون و فساد است.

نفس ناطقه قدسی انسان، دو جهت تعلق و تجرد دارد، پیوستگی به ماده و رهایی و تجرد از آن و گرایش به عقل و خرد.بر این مبنای دو عنصری بودن بنیان هستی انسان، دو گونه حکمت متجلی گردید و از این دو منشأ متقابل هستی نشأت گرفت که دو نشات انسان را آبادان سازد و او را در دو جهان خلق و ابداع و ناسوت و لاهوت، بسوی قله های تکامل، سوق دهد و این دو قوه را راست گرداند، این دو نوع حکمت و خردورزی؛نظری تجردی؛و عملی تعقلی است.«اما النظریه، فغایتها انتقاش النفس بصوره الوجود علی نظامه بکماله و تمامه و صیرورتها عالما عقلیا مشابها للعالم العینی لا فی الماده بل فی صورته و رقشه و هیأته».

حکمت نظری، نفس ناطقه قدسی را به صورت وجود و به تصاویر و نقوش هستی با همان نظام و جمال و کمالش منقّش می سازد، انسان را از تخته بند ماده به جهان عقلانی مجرد که مشابه عالم عینی در صورت نه در ماده است، متحول می کند، و انسان نسخه ثانی عقلی مطابق اصل جهان عینی می گردد. چون صورت هستی را در آیینه ذهن انعکاس می دهد، چه، شئیت شی ء به صورت آن است نه بماده اش.این نوع حکمت مطلوب سرور انبیاء پیامبر اکرم اسلام (ص)است که از پروردگارش مسألت می نماید و چنین به دعا، لب می شکفاند:«رب ارنا الاشیاء کماهی»:

پروردگارا، حقایق اشیاء را آن طوری که هستند، به ما بنما.

ابراهیم خلیل(ع)نیز تصدیق یقینی به وجود اشیاء ر اکه همان حکم است؛از خدای خویش می خواهد«رب هب لی حکما و الحقنی بالصالحین» (الشعراء ۸۳).

صدر المتألهین در کتاب الواردات القلبیه فی معرفه الربوبیه(فیض ۱۷)چنین می نگارد: «ان الانسان لمنقسم الی سرّ و علن، و نفس و بدن.اما نفسه فجوهر ربانی، و سرّ سبحانی، و لطیفه ملکوتیه، و شعله لاهوتیه، و کلمه روحانیه، و خلق ربانی، و فعل غیر زمانی و لا مکانی، بل الحرف المکتوب بالکاف و النون، و الامر الوارد من مثال کن فیکون».

انسان به نهان و آشکار و نفس و بدن، انقسام می یابد.اما جانش، گوهر ربانی و سرّ سبحانی است و لطیفه ملکوتی و شعله لاهوتی است، و کلمه روحانی و خلق ربانی و فعل بدون زمان و مکان است، بلکه حرفی است نگاشته شده با کاف و نون(کن)، و امری است وارد از همچو«کن فیکون»…،

حکمت نظری و حکمت عملی، نشأت گرفته و تراویده از این هستی دو گونه سرشتی انسان است. حقیقت انسان، نفس ناطقه اوست که صورت نوعیه و فصل مقوّمش است.آنچه فصل حقیقی انسان بشمار می رود، همان نفس ناطقه است که مبدأ و منشأ فصل منطقی است و لوازم این فصل را فصول منطقی نامند.

پس، پایه و اساس و ذات انسان، نفس ناطقه آمد و بس.نفس ناطقه، درّاکه است و نخست، ذات خویش را درمی یابد و مدرک بالذات است، در این مقام، مدرک و مدرک و ادراک یکی است.بعد از آن، رابطه خویش را با سایر موجودات درمی یابد، ادراک ذات و دریافت ماسوای ذات، جان فلسفه و حکمت است که مساوی با حقیقت انسان است.در حقیقت، فلسفه، حقیقت انسان و کمال اول اوست.چه، در آخرین تحلیل فلسفی، واقعیت انسان کامل، علم به حقایق اشیاء است.

چنانکه مرقوم افتاد، نفس ناطقه، حقیقت انسان وصورت نوعیه اوست.هویت و تشخص بدن بدوست؛ این نفس ناطقه، جمسانیه الحدوث و روحانیه البقاء است، منطبع در ماده، گویی مرتفع از اوست، تطورات و شئون ذاتی و استکمالات جوهری دارد و پیوسته از حالی به حالی متحوّل است، و در هر وقت و آن، شأنی از شئون تازه را واجد است.در بدایت فیضان بر بدن بسسیار ضعیف و ناتوان باشد، با حرکات و تحول جوهری با کسب حقایق و معارف و نیل به ملکات اعمال برتر انسانی اشتداد وجودی و سعه مظهری می یابد، و به اتحاد علم و عالم و عمل و عامل، به قله کمال صعود می کند.

نفس ناطقه، تعلق تدبیری به بدن دارد، گرچه در بدن نیستند ولی با بدن هستند، نفس با بدن معیت قیومیه دارد.

شیخ بهائی، در اواخر جلد دوم کشکول(چاپ نجم الدوله ص ۲۳۱)چنین رقم می زند:«قال بعض المحققین، النفوس جواهر روحانیه، لیست بجسم و لا جسمانیه لا داخله فی البدن و لا خارجه عنه لها تعلق بالاجساد یشبه علاقه العاشق بالمعشوق و هذا القول ذهب الیه الغزالی ابو حامد فی بعض کتبه»:

برخی از پژوهشگران برآنند که نفوس، جواهر روحانی اند، جسم و جسمانی نیستند، نه داخل در بدن اند و نه خارج از آن.تعلقشان به اجساد همانند علاقه عاشق به معشوق است؛ابو حامد غزالی در بعضی از کتابهایش بدین قول گرایش دارد.

نفس ناطقه از دو قوه برخوردار است، نظری و عملی، در عرف فلاسفه از این دو قوه، به عقل نظری و عقل عملی تعبیر می رود.

معلم ثانی فارابی چنین می نگارد:«ان النظریه هی التی بها یجوز الانسان علم ما لیس من شأنه ان یعمله الانسان، و العملیه هی التی یعرف بها ما شأنه ان یعمله الانسان بارادته».

عقل نظری، نیرویی است که انسان، در سایه آن به علم و دانشی دست می یابد که به عملش مرتبط نیست و به عمل کرد انسان نیازی ندارد، اما انسان با عقل عملی در می یابد که چگونه باید از سر اراده و اختیار خود عملی را انجام دهد.

میان نظر و عمل و دانش و کوشش انسان، «اطلاق»و«تعین»است، علم، حقیقت مطلق است و عمل حقیقت متعین.دانش و معرفت انسان، به حقایق و هستی هایی که از حیطه اراده و اختیار و قدرت او بیرون است؛و به اصطلاح هستی های نامقدور است؛حکمت نظری است.دانش انسان، به هستی های مقدور که از اراده و اختیارش سرچشمه می گیرد؛حکمت عملی است.

تقسیم عقل، به عقل نظری و عقل عملی، در واقع از دو گونگی عقل و قوای درّاکه انسان منبعث نمی گردد، بلکه این تقسیم، از هستی های معقول، نشات می گیرد.عده ای از معقولها و دانش های انسان، به عمل منتهی می شود و طرح کوشش و کارش را می ریزد و آنچه را انسان می داند به مرحله عمل درمی آورد، عده ای دیگر از معقولهای او به عمل منتهی نشده، تنها جنبه علمی و نظری پیدا می کند و به عقل عملی نامیده نمی آید.چون عقل نظری به هستی های عملی بپیوندد، همان عقلی نظری در این حالت به عقل عملی موصوف می گردد، قلمرو علم بسیار گسترده تر از قلمرو عقل است، آن دسته از دانش های انسان که مستقیما با کوشش و عملش ارتباط پیدا می کند و در حیطه حیاتی او گام می نهد و در پرتو اراده و کوشش انسان متحقق می شود عقل عملی به حساب می آید.

نفس ناطقه، محصول عالی ماده و گویی مرتفع از آن اس تو جوهرش مستعد نوعی از استکمال هست و درجات و مراتب مختلفی دارد که آخرین مراتبش تجرد کامل و عقل مجرد است.نفس ناطقه، با حرکت جوهری و سیر استکمالی و اسفار عقلانی که یک نوع مهاجرت از ماده به مابعد الطبیعه و از مشهود به معقول است، به ستیغ کمال دست می یازد، این هجرت روحانی مراتب متفاوتی دارد و در هر منزلی، نفس ناطقه، به صورتی مخصوص که متناسب بااوست؛جلوه گری می کند و با ادراکات و دانش و دریافت ها از مرتبه حسن، به مرتبه خیال و از مرتبه خیال به مرتبه تعقل می رسد.

خواجه نصیر الدین طوسی، ادراکات حسی و خیالی و عقلی را چنین تعریف می کند:«صورتی که از خارج به ذهن می آید، اگر تنها از ماده خارجیه مجرد گردید، درک حسی است؛و اگر از ماده و بعضی صفات آن همچون وضع و مکان برکنار شد، درک خیالی است، و در صورتی که از ماده و تمام صفات آن، غیر از اضافه به ماده، تجرد حاصل کرد، درک وهمی است، و در مرحله نهایی اگر از ماده و همه مضافات آن آراسته گردید، عقل خواهد بود».

صدر المتألهین می فرماید:«ان لها تطورات جوهریّه، و تحوّلات ذاتیه من حدّ الاحساس الی حد التعقّل، فتاره تتحد بالحسّ و ذلک فی اوائل حدوثها و تکونها، و طورا تبلغ الی حدّ التخیّل، فتتحد بالخیال، و اذا بلغ الی مقام تحضر عندها المعقولات مشاهده تصیر عقلا مفارقا متبری الذات عن الاجرام و الجرمیات»:

نفس ناطقه، توطرات جوهری و تحولات ذاتی از حدّ احساس تا قلمرو تعقل دارد، یک بار با حسّ متحد می گردد و این در بدایت تکّون و اوائل حدوثش صورت می پذیرد.بار دیگر به حد تخیل می رسد و به خیال می پیوندد، وقتی به مقامی می رسد و معقولات در پیش او با مشاهده حضور می یابد؛عقل مفارق گشته و ذاتش از جرم و جرمانیت مبرا می گردد.

در افق دید حکما، نفس ناطقه، هفت مرتبه دارد، از این قرار:عقل هیولانی، عقل بالملکه، عقل بالفعل، عقل مستفاد، محو و طمس و محق.

مرتبه اول، تهیّوء و استعداد نفس ناطقه برحسب فطرت، برای ادراک معانی معقول و انعکاس و پذیرش صور علمی است که از هر نقشی عاری است، اما مهیا و مستعد است که نقوش و صور علمی را در خویش منعکس سازد ولیکن علم به خویشتن دارد، این مرتبه نفس، عقل هیولانی نام می گیرد که همانندی به هیولای اولای مادی دارد، چنانکه هیولی قابل است صور طبیعی از بسائط و مرکبات را مطلقا بپذیرد؛و با هر یک از آنها ترکیب اتحادی نه انضمامی در وجود پیدا کند؛نفس ناطقه انسان، بهمان سان، قابل است صور علوم و معانی را مطلقا بپذیرد و با هر یک آنها اتحادی وجودی پیدا کند، و هر صورت علمی را در خود انعکاس دهد.

مرتبه دوم نفس ناطقه، عقل بالملکه است، در این مرتبه، به تدریج، قسمتی از قوه محض کمال عقلی، به فعلیت می رسد، و جوهر نفس، نیرومندتر و برتر از جوهر عقل هیولانی می گردد، بطوری که اولیات و قضایای کلی بدیهی را در می یابد، مثل دریافت و ادراک این قضایا:دو نقیض جمع و مرتفع نمی شوند، هر حادث، لا جرم، علت محدثه دارد، با عدم علت، معلول، معدوم می گردد، اما در این مرحله، قدرت ندارد که به ترتیب قیاس و برهان منطقی بپردازد و مطالب عقلی فکر را از مقدمات اولیه، به دست آورد.

مرتبه سوم نفس، عقل بالفعل است که در این مرحله، قوّه و استعدادش به فعلیت می رسد و مقتدر می گردد که به استدلال و استنباط بپردازد و با ترتیب برهان و استدلال منطقی دقیق، مجهولات علمی را از مبادی بدیهی بدست آورد.

مرتبه چهارم نفس، عقل مستفاد است، در این مرتبه نفس ناطقه، سراپا معقول می گردد و به قدری در جوهریت عقلی و توغل در ادراک معقولات محض، اشتداد می یابد و قوت می گیرد که دائما به مشاهده معقولات خود می پردازد و هیچ نیرویی نمی تواند او را به جهان حسی منجذب سازد و پرده بر چهره ادراکات عقلی اش دراندازد.و این فراز قله کمال عقلی است.

مرتبه پنجم محو است، محو فنای در افعال است که افعال انسان در فعل حق تعالی فانی می گردد.

مرتبه ششم طمس:فنای در صفات حق است که صفات انسان در صفت حق سبحان، به فناء می پیوندد.

و مرتبه هفتم:محق:فنای وجودش در وجوداوست، که فنای در ذات و فنای در احدیت گویند.

پس نفس ناطقه، در طلیعه حدوث و بدایت تکون خود، از هر معلومات و نقوشی تهی است، سپس به تدریج و رفته رفته به صور و نقوش علمی منقش می آید.

صدر المتألهین در مبحث نفس اسفارش می فرماید:

«ان للنفس الانسانیه نشآت ثلاثه ادراکیه:النشأه الاولی هی الصوره الحسیه الطبیعیه.و مظهرها الحواس الخمس الظاهره.و النشأه الثانیه هی الاشیاء و الصور الغائبه عن هذه الحواس و مظهرها الحواس الباطنه.و النشأه الثالثه هی العقلیه و هی دار المقرابین و دار العقل و المعقول، و مظهرها القوه العاقله من الانسان اذا صارت عقلا بالفعل و هی لا تکون الاخیرا محضا و نورا صرفا»:

نفس ناطقه، دارای عوالم سه گانه ادراکی است، نخستین عالم او صورت حسی طبیعی است که مظهرش حواس پنجگانه ظاهری است، عالم دومش اشیاء و صور غائب از این حواس که مسهرش حواس باطنی است، نشأه سوم او عقلی است که خانه مقربین و کاشانه عقل و معقول است، و مظهر آن قوه عاقله انسان است، هنگامی که عقل بالفعل می گردد و او جز خیر محض و نور صرف نیست.

شیخ الرئیس، کمال نفس ناطقه را در معاد کتاب شفایش چنین ترسیم می سازد:«ان النفس الناطقه، کمالها الخاص بها ان تصیر عالما عقلیا مرتسما فیه صوره الکل و النظام المعقول فی الکل و الخیر الفائض فی الکل، مبتدئه، من مبدء الکل سالکه الی الجواهر الشریفه.الروحانیه المطلقه، ثم الروحانیه. المتعلقه نوعا ما بالابدان، ثم الاجسام العلویه بهیئاتها و قواها، یم کذلک حتی تستوفی فی نفسها هیأه الوجود کله، فتنقلب عالما معقولا موازیا للعالم الموجود کله مشاهده لما هو الحسن المطلق و الخیر المطلق و الجمال الحق المطلق و متحده به و منتقشه بمثاله و هیأته و منخرطه فی سلکه و صائره من جوهره».

کمال ویژه نفس ناطقه اینستکه جهانی معقول گردد که صورت کل عالم و نظام معقول کل جهان در آن ارتسام یابد و هیات کل وجود و نسبت اجزاء آن به یکدیگر در نزد او تقرر پیدا کند.اما سرپنجه اندیشه بو علی به بلندای حرکت جوهری نرسید و عقاب اوج نورد تفکر صدرا بقله آن پر کشید.آری با حرکت جوهری، وجود نفس ناطقه از قوه به فعل یعنی از نقص به کمال می رسد که با دست یابی به صور علمی و نیل به معارف الهی اشتداد وجودی پیدا می کند، یعنی صور علمی و معارف الهی با نفس ناطقه آغشته می گردند و اتحادی وجودی می یابند، این آغشتگی و بهم پیوستگی بالاتر از اتحاد وجودی است.چه، صور حقایق علمی، اطوار وجود و شئون ذاتی نفس و عین نفس ناطقه اند.

نفس ناطقه، عقل و عاقل و معقول است.

نفس ناطقه را در تجرد درجات و مراتبی است از این قرار:تجرد برزخی، تجرد تام عقلی، تجرد اتم که فوق تجرد عقلی است، فوق تجرد این است که برای او حدّیقف و وحدت عددی نیست، بلکه وحدت حقه حقیقیه ظلیه است.

و انها بحت وجود ظل حق

عندی و ذا فوق التجرد انطلق

صدر المتألهین در اسفار، چنین، گوهر معرفت را نثار می کند:

«ان النفس الانسانیه لیس لها مقام معلوم فی الهویه و لا لها درجه معینه فی الوجود کسایر الموجودات الطبیعه و النفسیه و العقلیه التی کل له مقام معلوم، بل النفس الانسانیه ذات مقامات و درجات متفاوته، و لها نشئات سابقه.و لا حقه، و لها فی کل مقام و عالم صوره اخری»:

نفس ناطقه علاوه بر اینکه دارای تجرد برزخی، در مقام مثال مقید و خیال، و تجرد عقلانی در مرتبه ادراک حقایق مطلق است؛از مقام فوق تجرد نیز برخوردار است.آری، نفس ناطقه انسان، طبیعی و مثالی و عقلی و الهی است، در حکمت متعالیه مبرهن گشته که طفره، مطلقا محال است، حقیقت به جهان حسی فرودین فرود نمی آید، مگر اینکه در همه عوالم فرود آمده باشد، همچنین رقیقت عروج نمی کند، مگر اینکه همه کمالات مادون خود را استیفاء کند.«ما لکم لا ترجون لله و قارا و قد خلقکم اوطارا»، (نوح ۱۲ و ۱۳)چرا شما خدای را به عظمت و وقار یاد نمی کنید؟و حال آنکه او شما را از نطفه ای به انواع خلقت و اطوار گوناگون بیافرید تا نشانه های حکمت با عظمتش را در خود مشاهده کنید.

راجع به کیفیت فیضان صور علمی و ادراکی از سوی عقل مجرد و مفارق قدسی، به نفس ناطقه؛ حکماء را نظرهاست:برخی برآنند که نفس ناطقه، در قلل تکامل و سیر صعودی، لطافت در لطافت می گردد و به عقل فعال که آن را مفارق قدسی نیز می خوانند؛می پیوندد و با این اتصال روحانی به عقل فعال، صور حقایق در لوح نفس ناطقه انعکاس می یابد، چون همه صور موجودات این جهان به نحو لفّ و بساطت در عقل فعال اندراج دارند.

بعضی بر این باورند که صور علمی و ادراکات با اشراق، در نفس ناطقه چهره می گشایند، بدین طریق که نور عقل فعال به عقل بالفعل می تابد پس از تابش نور عقل فعال به عقل بالفعل، نوعی انعکاس نور از عقل بالفعل بعقل فعال، صورت می پذیرد، در این انعکاس نور، نفس ناطقه بر حسب ظرفیت و استعدادش، صور حقایق را در عقل فعال می نگرد و از آن حقایق نوری دامن ها برمی دارد.

اما نظریه ای که منظور و خاطر پسند صدر المتألهین واقع شده این است که نفس ناطقه با فانی شدن در عقل فعال و باقی بود به بقای آن به صور حقایق دست می یابد و صور علمی و ادراکات در وی به تجلی در می آید.چون برای نفس ناطقه از ذات خود فناء حاصل می آید و کوه انیّتش در پرتو نور حق متلاشی می گردد، حقایق اشیاء را همان گونه که در خارج هستند؛مشاهده می کند.

صدر المتألهین، با این عبارت، سیمای این نظریه را متجلی می سازد:«و عند التحقیق، یظهر علی العارف البصیر انه لا هذا و لا ذاک، بل بان سبب الاتصال التام للنفس بالمبدء لما کان من جهه فنائها عن ذاتها و اندکاک جبل انیتها و بقائها بالحق و استغرقها فی مشاهده ذاته فیری الاشیاء کما هی علیها فی الخارج…».

 اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی، به دوستانتان معرفی کنید.

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *