تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل یکسانی تاریخ ولادت و شهادت؛ راهکاری شایسته برای ارائه‌های موفق

اگر به‌دنبال یک فایل ارائه‌ی آماده با کیفیت بالا و طراحی حرفه‌ای هستید، فایل فایل پاورپوینت کامل یکسانی تاریخ ولادت و شهادت انتخابی مناسب برای شماست. این مجموعه شامل 92 اسلاید استاندارد و دقیق است که با هدف ارتقاء کیفیت ارائه‌های شما تهیه شده‌اند.

دلایل انتخاب فایل فایل پاورپوینت کامل یکسانی تاریخ ولادت و شهادت:

  • طراحی ساختارمند و چشم‌نواز: هر اسلاید با دقت بالا و توجه به اصول طراحی گرافیکی تهیه شده است تا محتوای شما به‌خوبی دیده و درک شود.
  • آمادگی کامل برای ارائه: نیازی به ویرایش مجدد نیست؛ فایل فایل پاورپوینت کامل یکسانی تاریخ ولادت و شهادت آماده‌ی استفاده در کلاس، جلسه یا کنفرانس است.
  • سازگاری کامل با پاورپوینت: نمایش صحیح اسلایدها در تمامی نسخه‌های PowerPoint بدون بهم‌ریختگی یا مشکل ظاهری تضمین شده است.

تولید شده با رویکرد حرفه‌ای:

تمامی بخش‌های فایل پاورپوینت کامل یکسانی تاریخ ولادت و شهادت با هدف ایجاد یک تجربه کاربری روان و بی‌نقص طراحی شده‌اند. جزئیات با دقت بالا تنظیم شده‌اند تا ارائه‌ای حرفه‌ای و تأثیرگذار داشته باشید.

توجه:

تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل یکسانی تاریخ ولادت و شهادت از کیفیت کامل برخوردار است. نسخه‌های غیرمجاز ممکن است شامل اشکالات طراحی باشند و توصیه نمی‌شود از آن‌ها استفاده شود.

با تهیه فایل فایل پاورپوینت کامل یکسانی تاریخ ولادت و شهادت، سطح ارائه‌های خود را ارتقاء دهید و مخاطبان خود را تحت تأثیر قرار دهید


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل یکسانی تاریخ ولادت و شهادت :

شهید آوینی در وصف شهیدان گفته بود: «پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند.»

با اینکه حدود یک دهه افتخار مصاحبه با خانواده شهدا و جانبازان غیور ایران زمین را داشتم این طور تقارن زمانی برای پرداختن به زندگی شهدا را تجربه نکرده بودم؛ ماجرا از این قرار است که مطلب این هفته برای چاپ آماده بود که آقا مجید تاجیک یکی از دوستانم، تماس می گیرد و از یک سوژه داغ صحبت می کند، از هیجانش متوجه می شوم که روزیِ صفحه فرهنگ و مقاومتِ این هفته ما خاص است…مجید شروع می کند و می گوید: این شهید موقع اذان ظهر ۱۵ اردیبهشت سال ۴۶، به دنیا آمده و هنگام اذان ظهر روز ۱۵ اردیبهشت سال ۶۵ هم به شهادت می رسد. پس باید دست به کار شویم و تا سالگرد شهید متن را آماده کنیم تا ۱۵ اردیبهشت منتشر شود! خود آقا مجید هم پیگیر کارها می شود و شماره خانواده را پیدا می کند، خانواده ای پرجمعیت و پربرکت با فرزندانی صالح. پدر به رحمت خدا رفته و مادر کمی دچار فراموشی شده؛ اما می توانم شماره چند تا از برادرهای شهید را پیدا کنم، هر چند همگی مشغول به کارهای مهمی هستند، دکتر حسن در اتاق عمل است و شیخ حسین مشغول درس و بحث است، احمد و علی هم در دادگاه هستند و مشغول دفاع از موکلان خود. از قضا قرعه به نام سلمان می افتد و او قصه زندگی برادر شهیدش، محسن مظفری را آغاز می کند و به رسم ادب، در ابتدا از پدر می گوید؛ روحانی جلیل القدری که به شدت مقید به مسائل دینی است، نان حلال بر سر سفره می گذارد و پسرها را از ۱۴، ۱۵ سالگی راهی جبهه می کند، مادر هم همراه پدر است و جگرگوشه هایش را فدایی ولایت می داند. همین است که شوق جبهه و جهاد محسن را بی قرار می کند، جثه کوچکی دارد؛ اما در سینه دل شیر دارد، دل را به تشویق پدر به دریا می زند و راهی میدان نبرد می شود، اصلا او آمده که برود، برای ماندن نیامده، آمدنش برای این است که چند صباحی زمین را روشن کند و خوب بودن و خوب زیستن را نشان زمینی ها بدهد و برود، ذوب در ولایت است و با تمام وجود برائت را معنا می کند، دغدغه مند است، غریبه و آشنا نمی شناسد، خلاف و گناه از هر که سر بزند، برمی تابد، برای کوچک ترها برنامه دارد، برنامه شاد بودن و شاد زیستن و در عین حال پاک زیستن، اصلا تمام وجودش خدایی است و برای خدا کار می کند؛ اما…؛ بی شک او مجذوب حق شده که این همه خوبی در وجودش موج می زند، نور الهی جان و روحش را صیقل داده و او را آماده پرواز تا اوج زیبایی ها کرده…

استعفای پدر به خاطر توهین به لباس روحانیت

سلمان در ابتدا از پدر و تقید او به اسلام و انقلاب می گوید: پدرم، حاج آقا نصرت الله مظفری روحانی بودند و سردفتر ازدواج و طلاق؛ البته پدر تا قبل از سال ۵۶ معاونت اداره اوقاف تهران بود؛ اما با رئیس اداره به مشکل برمی خورد و استعفا می دهد.چند تا از دوستانشان بعد از فوت ایشان نقل می کردند که رئیس اداره از کراواتی های شاه بود. یک روز در اداره می گوید حاج آقا اگر می خواهی در اداره باشی باید این لباس، (لباس روحانیت) را از تن دربیاوری. حتی توهینی هم به لباس ایشان می کند، حاج آقا می گوید من دنبال این پول و سمت ها نیستم و همانجا استعفا می دهد و از اداره اوقاف بیرون می آید. در واقع آن سمَت خوب را بعد از ۱۴ سال سابقه، به خاطر اعتقاداتش کنار می گذارند و بعد از آن به شغل سردفتری می پردازند؛ البته قبل از آن هم سردفتر بودند؛ اما بعد به همان شغل اکتفا می کنند. پدر، روحانی بنامی بودند و در سال ۴۸ از دانشگاه تهران لیسانس ادبیات عرب گرفته بود. به قول دوستان، حاج آقا آخوند نبود، ملا بود.

۱۲ فرزند موفق خانواده

ما هشت برادر و چهار خواهر هستیم؛ فرزند ارشد خانواده دکتر محمدحسن است و رئیس بیمارستان قدس اراک و پزشک بیهوشی است، دومی شهید محسن عزیز بود، سومی شیخ حسین هستند که در قم درس فقه خارج و اجتهاد می خوانند و اگر خدا بخواهد تا چند سال دیگر به درجه اجتهاد می رسند، چهارمین فرزند حاج احمدآقا که وکیل است و پنجمی حاج علی آقا که او هم وکالت خوانده و رئیس کانون سردفتران ایران است، بعدی حاج جواد است که حراست بانک تجارت است و بعد هم من که دفتر ازدواج و وکالت دارم و آخری هم آقا مهدی که مهندس شرکت نفت است. خواهرها هم تا کارشناسی تحصیل کرده اند و همگی خانه دار هستند. مدتی پیش با دو سه تا از برادرها که هم سن و سال هستیم رفته بودیم مسافرت، حاج علی آقاکه همیشه دنبال علل مسائل است، گفت: ما ۱۲ تا بچه هستیم که یکی هم شهید شده، به نظرتان چه حساب و کتابی بود که از این ۱۱ تا حتی یکی مان به راه خلاف نرفتیم، کار خوب و خانواده خوبی داریم، هیچ کدام کارمان به طلاق نکشید، چه رازی در این مسائل هست؟ پدر با ما چکار کرده؟

پدر پول طلاق را به خانه نمی آورد

حاج آقا سال ۸۱ به رحمت خدا رفتند، آن زمان من تقریبا ۲۱ ساله بودم، جوان و دنبال کار بودم و بعد از حاج آقا من در دفتر ایشان مشغول به کار شدم. با منشی حاج آقا، آقای شاهوردی هم دوست بودم، او خیلی آدم خوبی بود و حاجی دست او را گرفته بود و از شهرستان آورده بود و الان خودش سردفتر است. آقای شاهوردی می گوید خدابیامرز دو تا کشو داشت، پول عقد و ازدواج را داخل یکی می گذاشت و پول طلاق را در دیگری. یک بار گفتم: حاج آقا این چکاری است که می کنید؟ گفت: ببین پول طلاق بر اساس حکم قاضی است و ما آن را قانونی ثبت می کنیم؛ ولی اگر ته دل یکی از این دو زن و شوهر را ببینی یکی شان ناراضی است، من این پولی را که در آن نارضایتی است با دیگری مخلوط نمی کنم و این پول را خانه نمی برم. حاج آقا پول طلاق را می داد برای خلافی یا تعمیر ماشین، مالیات دفتر و کارهایی از این قبیل و هیچ وقت آن را خانه نمی برد.

این پسر آسمانی بود…

سلمان زمان شهادت برادرش هشت ساله بود و او را به خاطر دارد و از مهربانی یک برادر بزرگ می گوید: آقا محسن متولد ۱۵ اردیبهشت سال ۴۶ بود و بنده متولد ۵۸ و با اینکه کوچک بودم یادم است که او صفای دل خاصی داشت، آدم خوبی بود، یک پایش جنگ بود و یک پایش تهران بود. روحیه خاصی داشت، بلااستثنا صبح به صبح ساعت هفت من و آقا جواد را بیدار می کرد و با ما ورزش می کرد.

مادر می گفت: محسن، حسن، شیخ حسین و حاج احمد جبهه رفتند، همه رفتند و زحمت کشیدند، حسین مجروح شد، احمد را موج گرفت؛ اما این پسر (محسن) آسمانی بود، اصلا معلوم بود این یکی می خواهد برود. زمانی که محسن خداحافظی می کرد انگار برای آخرین بار خداحافظی می کند، وقتی می رفت می گفت: من را حلال کنید، اگر نیامدم این کار را بکنید و آن کار را بکنید؛ ولی بقیه وقتی می رفتند خیلی عادی بودند و به موقع برای مرخصی می آمدند، محسن برای مرخصی هم به زور می آمد و ما باید کلی اصرار می کردیم تا بیاید. در کل روحیات معنوی خاصی داشت.

مادر می گفت: در آن یک هفته مرخصی که می آمد کارهایش خیلی مشخص بود، شب ها بدون استثنا به مناجاتش می رسید و صبح زود بیدار می شد و کارهایش را انجام می داد، یک زمانی را برای دوستانش می گذاشت، یک زمانی را برای من و پدرش می گذاشت. محسن در این اواخر عاشق شده بود. دختر یکی از همشهری هایمان را دیده بود و عاشق شده بود، می گفت: مادر اگر قسمت شد و من برگشتم برای او بروید خواستگاری. اما نشد و به شهادت رسید…

گریه و زاری پدر در خفا بود

بنده لحظه ای که خبر شهادت را آوردند کامل به یاد دارم. من بچه ای بازیگوش بودم. یک ماشین تویوتا لنکروز سپاهی آمد داخل کوچه ما و چون آن زمان هم ماشین کم بود سمت ماشین دویدم. دیدم سه تا آقا با لباس سپاهی پیاده شدند و با برادرم صحبت کردند و خبر شهادت محسن را به او دادند، من هم دویدم داخل حیاط، مادرم هم در حیاط بود، گفتم: مامان! داداش محسن شهید شده. مادرم از حال رفت و حاجی آمد و به او کمک کرد. گریه و زاری پدر هم در خفا بود. که اگر بی تابی می کردند شاید برادرهای دیگرم به جبهه نمی رفتند.

محسن اهل گلایه و شکایت نبود

دکتر محمدحسن پسر بزرگ خانواده است و به خوبی شهید را به یاد دارد و او را استاد خود می داند: محسن پسر خوب و خوش برخوردی بود و اخلاق و رفتارش برای دیگران آموزنده بود، با اینکه از من کوچکتر بود برای من استاد بود. خیلی متعهد بود و کارش را به درستی انجام می داد. در مشکلات و گرفتاری ها بسیار صبور بود. هیچ گاه در چهره اش ناراحتی نمی دیدیم. سختی ها را تحمل می کرد و گلایه و شکایت نمی کرد. شهدا برگزیده بودند و تفاوت هایی با بقیه که به شهادت نرسیدند داشتند، همین تفاوت ها باعث شد که انتخاب شوند، محسن هم در خانواده ما متمایز بود. او همه صفاتی که در بین شهدا مشترک بود را داشت و متخلق به اخلاق اسلامی بود.

پدر ما روحانی بود و ما عرق انقلابی و مذهبی داشتیم، در دوران انقلاب هم در جریانات مختلف حضور داشتیم، من چون برادر بزرگ تر بودم در ۱۳ آبان ۵۷ و پیروزی انقلاب حضور داشتم. زمان انقلاب محسن اول راهنمایی بود و من سوم راهنمایی، و محسن با اینکه کم سن و سال بود در تظاهرات ها و شعارنویسی و پخش اعلامیه شرکت می کرد.

کودکی در گردان جندالله کردستان

محسن که دو سال از من کوچک تر و ۱۶ سالش بود اصرار می کرد که دوره ببیند و اعزام شود. در نهایت در پایگاه مقداد ثبت نام کرد و به کردستان اعزام شد. آن زمان، محسن جثه کوچک تری نسبت به سنش داشت و جالب اینکه در آنجا با پیشمرگان کرد مسلمان عکسی گرفته بود که واقعا خاطره انگیز است، وقتی به عکس نگاه می کنی تصور می کنی که یک کودک در کنار بقیه ایستاده؛ اما در واقع در گردان جندالله کردستان با آنها همراه بود.

بعد از مدتی محسن برگشت و آخر همان سال با هم رفتیم جبهه و در عملیات خیبر با هم بودیم. عید سال ۶۳ را هم با هم بودیم و بعد از عید برگشتیم تهران و بعد از آن یکی دو بار جدا اعزام شدیم و اواخر سال ۶۳ وارد حوزه امیرالمومنین شهرری و مشغول درس طلبگی شد و در نتیجه یک سالی از جبهه فارغ شد. اواخر سال ۶۴ من تنها رفتم جبهه و در عملیات والفجر ۸ و آزادی فاو شرکت کردم و بعد از پدافندی و اتمام دوره به تهران آمدیم. وقتی برگشتم محسن گفت: داداش چه خبر از جبهه؟ گفتم: شدیدا نیرو احتیاج دارند. گفت: ببینم می توانیم با بچه ها هماهنگ کنیم و برویم. در نهایت هم با دو تا از بچه محل ها؛ شهید نوروزی و شهید مسعود قلانی به جبهه رفتند.

یک ماه بعد؛ یعنی درست در روز تولدش در ۱۵ اردیبهشت ۶۵، در پدافندی والفجر ۸ به شهادت رسید. در زمان جنگ بیشتر به عنوان نیروی پیاده در جبهه حضور داشت و زمانی هم که با هم بودیم من تیربارچی بودم و او کمک تیربار بود. بعد که وارد طلبگی شد هم زمان هم نیروی پیاده بود و هم کارهای فرهنگی انجام می داد. در دوره ای که با هم بودیم، در گردان دو جفت برادر بودیم یکی ما و دیگری آقایان فرهادی که یکی اسیر و دیگری شهید شد، در گردان همه ما را به دو برادران می شناختند.

نحوه شهادت

نیروها در منطقه پدافندی بودند، آقا محسن به همراه چند طلبه دیگر که یکی از آنها سه، چهار سال از بقیه جلوتر بوده و حکم استادشان را داشته تصمیم می گیرند در یک سنگر باشند که در مواقع بیکاری درس بخوانند و با هم مباحثه کنند. اینها مشغول درس و مباحثه می شوند تا روزی که پاتک شدید عراقی ها انجام می شود و در این حین خمپاره ۱۲۰ می خورد به درِ سنگر و در خراب می شود، بعد یک خمپاره دیگر هم می خورد روی سنگر و سنگر روی سرشان می ریزد و همگی خفه می شوند و به شهادت می رسند.

همان زمانی هم که به شهادت رسید من دانشجوی تربیت معلم بودم، روزی که بنده برای مرخصی آمده بودم برادرم محسن رفت، روز خداحافظی و نگاه آخرش را به یاد دارم، مشخص بود که خداحافظی آخرش است. رفت تا سر کوچه و برگشت نگاهی به خانواده کرد و رفت و حدود ۱۷ روز بعد به شهادت رسید.

روزی که خبر شهادتش را آوردند پنج شنبه بود و من می خواستم بروم کلاس تربیت معلم، یک حسی به من می گفت امروز نرو. حتی آماده شدم؛ اما نرفتم. ساعت ۹ صبح بود که از واحد تعاون سپاه به در خانه ما مراجعه کردند، در زدند و من دم درب رفتم، گفتند: منزل محسن مظفری؟ گفتم: بله. گفتند: شما؟ گفتم: برادرش هستم. گفتند: او مجروح شده. گفتم: نه به احتمال زیاد ایشان شهید شده. گفتند: چطور؟ گفتم: نگاهی که دو هفته پیش از او دیدم نگاه شهادت بود. گفتند: بله او شهید شده و پیکرش را آورده ایم واحد تعاون سپاه، می توانید از فردا صبح برای تشییع آماده شوید.

در واقع ۱۰ تا ۱۵ روز بعد از شهادتش تشییع انجام شد؛ ولی پیکرش عطر و بوی خوشی داشت و عکسی از ایشان باقی مانده که گویی ساعتی بعد از شهادت گرفته شده. پیکر شهید در این تصویر خیلی بشاش و سالم است و هیچ جای زخمی روی صورت به چشم نمی خورد.

آسان شدن سختی ها با معرفت به هدف

شیخ حسین، سومین فرزند خانواده از کودکی برادر می گوید: محسن از کودکی تا شهادت روزهای دشواری را گذرانده بود، مثلا با سه چرخه از پله افتاده بود و چند جایش شکسته بود. در دوران آموزشی هم هوا خیلی سرد بود و آن دوران را هم به سختی طی کرد. با توجه به عشق و علاقه ای که به تحصیل علم داشت وارد حوزه شد و دو سال هم طلبه بود و خیلی زود هم به مقصود خود رسید و به سوی حق شتافت.

شجاعت قابل توجهی داشت و غیرت دینی و به همین دلیل هم خیلی زودتر از سن قانونی وارد جبهه شد. به گفته دوستانش در جبهه نیز شجاعت قابل توجهی از خود نشان داده بود. در واقع هر چقدر انسان معرفت بالاتری به یک هدف داشته باشد سختی های راه را هم راحت تر تحمل می کند. عشق و محبتی برای او پیدا می شود و باعث می شود به هر نحوی شده خودش را به مقصد برساند؛ لذا اگر ما هم معرفت را پیدا کنیم می توانیم همان راه را طی کنیم. اگر به این برسیم که زندگی دنیا نباید برای خود دنیا باشد به طور قطع می توانیم در مسیر مستقیم حرکت کنیم و چه بسا به همان جایی برسیم که شهدا رسیدند.

گذشتن پدر و مادر از چهار فرزند

خاطرات دوران نوجوانی برای هر کسی شیرین است و برای ما هم همین طور بود، ایام جبهه و جنگ هم علیرغم تلخی هایی که داشت نقاط مثبت اطرافیان آن دوران را شیرین و خاطره انگیز می کرد.

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *