تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

با فایل فایل پاورپوینت کامل جنگ بیولوژیک در جنگ تحمیلی یک ارائه‌ی بی‌نقص بسازید!

پاورپوینتی زیبا و کاربردی:

فایل فایل پاورپوینت کامل جنگ بیولوژیک در جنگ تحمیلی شامل 81 اسلاید کاملاً حرفه‌ای و چشم‌نواز است که برای ارائه‌ی مستقیم یا چاپ آماده شده‌اند.

آنچه فایل فایل پاورپوینت کامل جنگ بیولوژیک در جنگ تحمیلی را متمایز می‌کند:

  • طراحی مدرن و هدفمند: فایل پاورپوینت کامل جنگ بیولوژیک در جنگ تحمیلی با ترکیب رنگ‌ها و چیدمان هوشمندانه، به انتقال بهتر مفاهیم کمک می‌کند.
  • کاربری راحت و سریع:فایل پاورپوینت کامل جنگ بیولوژیک در جنگ تحمیلی بدون نیاز به ویرایش‌های پیچیده، فقط فایل را باز کنید و ارائه دهید.
  • کیفیت بالا برای نمایش: همه‌ی اسلایدها با رزولوشن مناسب و ساختاری منظم آماده ارائه هستند.

ساخته‌شده با دقت و استانداردهای بالا:

فایل پاورپوینت کامل جنگ بیولوژیک در جنگ تحمیلی با رعایت جزئیات طراحی شده تا در هر محیطی بدون مشکل نمایش داده شود. هیچ‌گونه بهم‌ریختگی یا ایرادی در اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل جنگ بیولوژیک در جنگ تحمیلی وجود ندارد.

تذکر:

در صورت مشاهده‌ی تفاوت در کیفیت، احتمال استفاده از نسخه‌های غیراصلی وجود دارد. نسخه معتبر فایل پاورپوینت کامل جنگ بیولوژیک در جنگ تحمیلی با دقت توسط تیم طراحی آماده شده است.

همین حالا دانلود کن و با فایل پاورپوینت کامل جنگ بیولوژیک در جنگ تحمیلی مخاطب‌هات رو تحت تاثیر قرار بده!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل جنگ بیولوژیک در جنگ تحمیلی :

گویا برگشته به عید ۳۸ سال قبل و شده همان جوان ۱۷، ۱۸ ساله ای که تانک ها را به هماوردی می طلبید. انگار خون جدیدی دویده در رگ هایش. برای سرکشی از این پایگاه و آن پایگاه، شب و نیمه شب که در کوچه و خیابان های محله قدم می زند، انگار پرتاب می شود به شب های عملیات در بیابان های خوزستان. نگاه نکن این روزها به جای آرپیجی، عصا در دست می گیرد و این مفصل های مصنوعی است که مرکب راهوارش شده. نگاه نکن سرش با پادرمیانی لشکر قرص هاست که با یادگار فتح المبین کنار می آید. نگاه نکن هوای سینه اش هنوز با گازهای سوغاتی صدام در کربلای ۵ و فاو و حلبچه، غبارآلود و مسموم است. نگاه نکن…پایش بیفتد، با همین جسم رنجور پیش از همه در میدان حاضربه یراق است. باور نداری؟ این روزها که خیمه سنگین هجوم یک ویروس ناخوانده به شهر و دیارمان، فوج فوج نیروهای خودی را زمینگیر کرده، کافی است سری به محله «سبلان» در شرق تهران بزنی تا ببینی فرمانده چطور در خط مقدم دفاع از سلامت هم محله ای هایش ایستاده و با هدایت یک عملیات همه جانبه، تلاش می کند چتر آرامش را بر سر محله بگستراند. «علی ریوندی»، جانباز سرافراز ۵۵ ساله، معتقد است حالا که برخلاف ۴۰ سال قبل، جنگ تا دم در خانه هایمان آمده، باید با توانمندسازی مردم، هر خانه را به یک سنگر تبدیل کنیم. روز جانباز، بهانه مبارکی بود برای دیدار با کهنه سربازی که در روزهای پایانی سال ۹۸ و آغاز سال ۹۹، به یکی از چهره های برجسته جهاد مردمی مبارزه با کرونا تبدیل شد. در بخش نخست این گفت وگو، با روایت های جانباز ریوندی از جنگ دیروز و امروز و خاطرات تلخ و شیرینش از یک عمر جهاد همراه می شویم.

جنگ با ویروس

این روزها خیلی ها با زنده کردن عکس های زیرخاکی و گریز زدن به خاطرات ناب ۳۰، ۴۰ سال قبل، اسفند ۹۸ و فروردین ۹۹ را به روزهای روشن و پرافتخار دوران دفاع مقدس پیوند زدند و جهاد همه جانبه در دفاع از سلامت ایرانیان را یادآور حماسه فراموش نشدنی مردم ایران در دفاع از مرزهای وطن در مقابل دشمن متجاوز دانستند. گپ وگفت ما با «علی ریوندی» هم از همین فراز دلنشین شروع می شود. کنجکاوم بدانم حال وهوای این روزهای جامعه، او را هم هوایی کرده با زنده کردن یاد سال های جبهه و حماسه؟ می پرسم و می گوید: «جنگ دو حالت دارد؛ یکی جنگ فیزیکی که شامل درگیری و رویارویی فیزیکی نیروهای نظامی دو طرف است و معمولاً در چند منطقه مشخص اتفاق می افتد. جنگ دیگر، جنگ بیولوژیک است که فراتر عمل می کند و به جای اینکه در مرزهای جغرافیایی با کشورهای دیگر اتفاق بیفتد، انسان ها را در شهر و محله های خودشان درگیر می کند. از نگاه من، هیچ تفاوتی میان این دو جنگ نیست. همین ویروس کرونا، یک حالت تهاجمی در کشور ما داشته است و ما باید در مقابل آن از خودمان دفاع کنیم. ببینید، یک روز مجبور بودیم برای دفاع از کشورمان، از خانه و زندگی مان دور شویم، لب مرزها برویم و در مقابل دشمن بایستیم. امروز همان جبهه جنگ ایجاد شده اما در داخل شهرها و در خانه هایمان. من اگر الان در محله خودم دارم برای مبارزه با کرونا فعالیت می کنم تا مردمم در سلامت باشند، انگار لب مرز در خوزستان یا قصر شیرین یا سیستان وبلوچستان دارم می جنگم. به همین دلیل است که امروز در مقابل دوستانی که از سر دلسوزی و با یادآوری وضعیت جسمی ام، سفارش می کنند وارد کارهای عملیاتی در مبارزه با کرونا نشوم، استدلال دارم. جنگ، جنگ است. اگر قرار باشد در چنین شرایط حساسی، افرادی که مسئولیت دارند یا امکان فعالیت برایشان وجود دارد، آن ها هم کنار بکشند، مطمئن باشید شکست می خوریم؛ حتی از یک ویروس. بنابراین در این وضعیت خاص، مثل دوران دفاع مقدس، ما تکلیف خودمان می دانیم کاری که از دستمان برمی آید را انجام دهیم. تا قبل از ماجرای شیوع کرونا، من به دلیل شرایط جسمانی ام، شاید روزها از ساعت ۱۱، ۱۲ از خانه بیرون می رفتم و ساعت ۳، ۴ بعدازظهر هم برمی گشتم. اما از وقتی فعالیت هایمان برای مبارزه با کرونا شروع شده، هر وقت لازم باشد، روزها ساعت ۸، ۹ صبح از خانه بیرون می زنم و اگر ۸، ۹ شب هم برگردم، دوباره ساعت ۱۱، ۱۲ شب کارمان در بخش گندزدایی شروع می شود و بعضاً تا حدود ۳، ۴ نیمه شب هم طول می کشد.»

اولین عیدی در جبهه

این روزها انگار دست یک نفر روی دکمه بازگشت به عقب خورده و «گذشته» دارد مثل فیلمی برای علی آقا تکرار می شود. اینطور است که وسط سال نو، دلش می رود تا شوش دانیال و سالی که وسط عملیات تحویل شد: «عید سال ۶۱ وارد عملیات فتح المبین شدیم. دم غروب بود که فرمانده گردان احضارم کرد. یک کالیبر ۷۵ راه بچه ها را بسته بود و نمی گذاشت حرکت کنند. آن موقع من آرپیجی زن بودم. گفتند بیا و کارش را بساز. یادم می آید در یک لحظه، هم من او را زدم هم او مرا. جراحت سنگینی روی سرم ایجاد شد. آمبولانسی در کار نبود. با همراهی یکی از بچه ها پیاده به طرف بیمارستان صحرایی حرکت کردیم. اما در میانه راه، تیر به شاهرگ او خورد و ورق برگشت. شاهرگش را بستم و مجبور شدم با وجود خونریزی شدید سرم، او را روی کولم بیندازم و مسافت زیادی حمل کنم! وقتی به نزدیکی بیمارستان صحرایی رسیدیم، دیگر بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم، فهمیدم چشم هایم نمی بیند…» ماجرا جدی تری از آنی بود که رزمنده ۱۷، ۱۸ ساله آن روزها تصور می کرد. تانک عراقی یادگاری در سرش جا گذاشت که تا همین امروز با اوست: «به بیمارستانی در تهران منتقل شدم. گلوله، یک طرف کلاهم را برده بود و آسیب شدیدی به سرم وارد کرده بود طوری که هنوز هم قسمتی از جمجمه ام به اندازه ۲،۳ سانت از طرفین، خالی است و استخوان ندارد! این قبیل آسیب ها با استفاده از پروتز قابل درمان است اما در سال ۶۱ چنین امکاناتی در ایران وجود نداشت. بعد از یک هفته، عمل جراحی روی سرم انجام شد و به لطف خدا بینایی ام برگشت. اما پزشکم گفت غشای روی مغز دچار آسیب دیدگی شده است. باید ۶ ماه بگذرد تا این آسیب دیدگی ترمیم شود و بتوانم فعالیت هایم را شروع کنم. پیش بینی آن ها این بود که با توجه به آسیب شدیدی که به مغزم وارد شده، بخش زیادی از کارکرد مغز مختل می شود و تا مدت ها نمی توانم راه بروم. ۳ ماه اول، خیلی سخت گذشت. هم زمینگیر بودم و هم مدام دچار تشنج های شدید می شدم. اما من در آن دوره استراحت مطلق، دو تا کار انجام دادم. اول اینکه دوباره شروع به درس خواندن کردم. و دوم اینکه، بعد از ۳ ماه، برگشتم جبهه! موقعی که پزشک معالجم متوجه شد درس های سال سوم دبیرستان آن هم رشته ریاضی را در همین شرایط خوانده و قبول هم شده ام، به مغزم اشاره کرد و با ناباوری پرسید: “مگر کار هم می کند؟!” با خنده گفتم: بله، به لطف خدا. دکتر وقتی فهمید دوباره به جبهه برگشته ام، حیرت کرد. اما به لطف خدا این معجزه اتفاق افتاده بود. البته سردردهای بسیار شدید، همراه همیشگی من در آن سال ها و تمام سال های بعد از آن بود اما هرطور بود، با آن می ساختم. ماجرای من و جبهه تا پایان جنگ ادامه داشت. در ۳ سال اول، ۶ مجروحیت شدید داشتم اما هر بار کمی حالم بهتر می شد، دوباره برمی گشتم منطقه…»

تلخ و فراموش نشدنی، مثل بمب شیمیایی

منتظرم جریان روایت های جبهه و جنگ زودتر برسد به جایی که بیشترین مشابهت را به این روزها دارد؛ به آنجایی که جنایت صدام حتی گریبان نَفَس ها را هم گرفت، به بمباران های شیمیایی و ماسک و… یکی از ویژگی هایی که حضور جانباز ریوندی در میدان مبارزه با کرونا را خاص تر کرده هم، جراحت شیمیایی اوست: «در منطقه “مومی ۱” وقتی شیمیایی زدند، در اثر استنشاق گازی که منتشر شده بود، پای سنگر افتادم. اگر حاج قاسم یاسینی به دادم نرسیده بود، همه چیز تمام شده بود. او در یک لحظه محکم جفت پا روی سینه ام پرید تا دوباره نفسم برگشت!» ته گلوی علی آقا انگار تلخ می شود از یادآوری خاطره گس آن لحظات غبارآلود. مکثی می کند و می گوید: «در کربلای ۴ خیلی به ما سخت گذشت اما کربلای ۵ یکی از شاهکارهای دوران دفاع مقدس بود. اما اتفاق تلخ آن عملیات، استفاده دشمن از سلاح شیمایی بود. با تانک هایشان منطقه را با سلاح شیمیایی شخم زدند و تعداد زیادی از بچه ها را آلوده کردند.»

رزمندگان با تجهیزات شیمیایی در دوران دفاع مقدس

با تعجب گوش که نه، فقط نگاه می کنم. همه تصوراتم از بمباران شیمیایی به هم ریخته است. مثل خیلی ها، گمان من هم این بوده که بمباران شیمیایی فقط توسط هواپیماهای دشمن انجام می شده. کهنه سرباز داستان ما انگار تعجب و سئوالم را از نگاهم خوانده که می گوید: «عراق نه فقط با هواپیما، بلکه با تانک و توپخانه هم سلاح شیمیایی علیه ما به کار گرفت. آن ها بمب های شیمیایی مثل بمب فسفری را در حجم کوچک تری در تانک و توپخانه ۱۳۰، توپخانه ۱۵۵ و حتی توپخانه ۱۲۲ جاسازی کرده بودند و به صورت زمینی هم مناطق ما را هدف قرار می دادند. ما قبل از عملیات والفجر ۱۰ در حلبچه، در عملیات های کربلای ۵، کربلای ۸ و والفجر ۸ هم به شدت زیر آتشباران شیمیایی توپخانه عراقی ها بودیم. آن ها می دانستند اگر هواپیماهایشان را برای بمباران شیمیایی اعزام کنند، امکان هدف قرار گرفتنشان توسط نیروهای ایرانی زیاد است، بنابراین سلاح شیمیایی را به سمتی بردند که حتی توپخانه هایشان هم بتوانند آن را شلیک کنند. من هم در چند مرحله و در عملیات های کربلای ۵، کربلای ۸، والفجر ۸ و والفجر ۱۰ در معرض آثار سلاح های شیمیایی قرار گرفتم، هرچند این جراحت آنقدرها هم شدید نیست.» صحبت های بعدی جانباز ریوندی اما با این تواضعش سازگار نیست: «پسر بزرگم را در ۱۰ روز اول به دنیا آمدنش، در بیمارستان نگه داشتند و تحویلمان ندادند. می گفتند باید یک سری آزمایشات در زمینه آسیب های شیمیایی روی او انجام شود. پسرم متولد سال ۹۲ است، یعنی ۲۶ سال بعد از آخرین مورد شیمیایی من به دنیا آمد اما این احتمال وجود داشت که آثار شیمیایی بعد از اینهمه سال، در بدن او هم وجود داشته باشد…»

کشتار مردم بی دفاع حلبچه با بمباران شیمیایی

نمی شود از جنگ و شیمیایی گفت اما از حلبچه حرف نزد. مسیر صحبت های قهرمان داستان ما هم ناخودآگاه به رنج های مردم این دیار کشیده می شود: «من از ساعت اولی که عراق، حلبچه را بمباران شیمیایی کرد، آنجا بودم. ما قرار بود دم غروب، مردم حلبچه را به سمت ارتفاعات “بیزِل”، در مرز ایران و عراق هدایت کنیم. بعد از خروج از حلبچه، وارد روستای “عِنَب” شدم. بدترین کشتار شیمیایی در این روستا انجام شد. آن عکس های دلخراشی که دیده اید؛ مادری که همراه فرزند در آغوشش در اثر بمباران شیمیایی به شهادت رسیده اند و…، من همه آن ها را به چشم دیدم. آن ۲۴ ساعتی که از حلبچه حرکت کردم تا برسم به خط خودمان، اتفاقات عجیب و تلخی دیدم. مردم مظلوم آن منطقه که برای موفقیت ما در عملیات همه جور همکاری با ما کرده بودند، به سختی از آن ارتفاعات بالا آمدند تا بتوانند از دست عراقی ها نجات پیدا کنند. شب سختی بود. بچه های کوچک ۶، ۷ ساله مجبور بودند بچه های دیگر را کول بگیرند. به ما سخت گذشت، چه برسد به آن زن و بچه ها. هنوز هم پیش خودم می گویم کاش برای کمک رسانی به آن ها بیشتر آماده می بودیم. ما احتمال می دادیم عراق برای انتقام از مردم حلبچه، آن منطقه را بمباران شیمیایی کند. اما متاسفانه امکاناتمان برای امدادرسانی به آن ها کم بود.»این روزها که بحث کمبود ماسک، ژل ضدعفونی کننده و… نقل محافل است، آن خاطره تلخ مدام برای علی آقا تکرار می شود؛ خاطره کمبود «آتروپین» و حتی آب و غذا: «آتروپین، یکی از پادزهرهای مسمومیت شیمیایی است که وقتی تزریق می شود، مثل یک مسکّن به کسانی که دچار تنگی نفس شده اند، کمک می کند. به هر کدام از نیروها ۵ عدد آتروپین داده شده بود تا در صورت بمباران شیمیایی به خودشان تزریق کنند اما من شاهد بودم بسیاری از بچه ها حتی یکی از آن آتروپین هایی که در اختیار داشتند را برای خودشان استفاده نکردند و آن ها را برای کمک به مردم آسیب دیده حلبچه استفاده کردند. من ۱۰، ۱۵ عدد آتروپین همراه داشتم و هنوز هم افسوس می خورم چرا در آن موقعیت سخت، تعداد بیشتری آتروپین نداشتم و نتوانستم به تعداد بیشتری از آن مردم مظلوم کمک کنم. در برنامه ریزی های قبل از عملیات مقرر شده بود در منطقه حلبچه یک سری ایستگاه ها زده شود و مواردی مثل همین آتروپین و آب و مواد خوراکی در دسترس مردم قرار بگیرد. اما شرایط غیرقابل پیش بینی جنگ باعث شد کارها ط

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *