تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل شهیدان روزی طلب؛ راهکاری شایسته برای ارائه‌های موفق

اگر به‌دنبال یک فایل ارائه‌ی آماده با کیفیت بالا و طراحی حرفه‌ای هستید، فایل فایل پاورپوینت کامل شهیدان روزی طلب انتخابی مناسب برای شماست. این مجموعه شامل 79 اسلاید استاندارد و دقیق است که با هدف ارتقاء کیفیت ارائه‌های شما تهیه شده‌اند.

دلایل انتخاب فایل فایل پاورپوینت کامل شهیدان روزی طلب:

  • طراحی ساختارمند و چشم‌نواز: هر اسلاید با دقت بالا و توجه به اصول طراحی گرافیکی تهیه شده است تا محتوای شما به‌خوبی دیده و درک شود.
  • آمادگی کامل برای ارائه: نیازی به ویرایش مجدد نیست؛ فایل فایل پاورپوینت کامل شهیدان روزی طلب آماده‌ی استفاده در کلاس، جلسه یا کنفرانس است.
  • سازگاری کامل با پاورپوینت: نمایش صحیح اسلایدها در تمامی نسخه‌های PowerPoint بدون بهم‌ریختگی یا مشکل ظاهری تضمین شده است.

تولید شده با رویکرد حرفه‌ای:

تمامی بخش‌های فایل پاورپوینت کامل شهیدان روزی طلب با هدف ایجاد یک تجربه کاربری روان و بی‌نقص طراحی شده‌اند. جزئیات با دقت بالا تنظیم شده‌اند تا ارائه‌ای حرفه‌ای و تأثیرگذار داشته باشید.

توجه:

تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل شهیدان روزی طلب از کیفیت کامل برخوردار است. نسخه‌های غیرمجاز ممکن است شامل اشکالات طراحی باشند و توصیه نمی‌شود از آن‌ها استفاده شود.

با تهیه فایل فایل پاورپوینت کامل شهیدان روزی طلب، سطح ارائه‌های خود را ارتقاء دهید و مخاطبان خود را تحت تأثیر قرار دهید


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل شهیدان روزی طلب :

بعضی خانه ها در این دنیا بوی بهشت را دارند، گویا خشت به خشت خانه را با آجرهای بهشتی ساخته اند، اصلا انگار اینجا خود بهشت است، نمی دانم چه سرّی در این خانه ها نهفته که اینقدر زنده است، در و دیوار خانه بوی بهار و زندگی دارد، صاحب خانه آن قدر با صفاست که دوست داری ساعت ها بنشینی و او برایت قصه بگوید، قصه ای اماواقعی، قصه محمدهایش ها، سه دسته گلی که با تمام وجود تقدیم مولایش، حسین علیه السلام کرده و امروز با قلبی پر از ایمان به راهشان و با شوقی بی انتها، نامشان را می برد. می گوید: «خدا انگار این سه تا را برای خودش آفریده بود.» میهمان یکی از خانه های بهشتی شیراز است، و گوش جان می دهد به کلام زیبای مادر شهیدان محمدحسن، محمدجواد و محمدمحسن روزی طلب:

معرفی یک خانواده آسمانی

محمدحسن سال ۴۰ به دنیا آمدو راه و ساختمان خواند، محمدجواد متولد سال ۴۳ و محمدمحسن متولد ۴۵ بود. این سه شهید بچه های چهارم و پنجم و ششم هستند. من سه فرزند دیگر هم دارم یک پسر به نام محمدحسین که پسر اولم است، فرهنگی و استاد دانشگاه بود و حالا بازنشسته شده و در کارهای مسجد کمک می کند، دو دختر دیگر هم دارم که آنها هم فرهنگی بودند و حالا بازنشسته اند. در بین شهدایم محمدجواد در آخر به شهادت رسید؛ ولی نخستین فرد خانواده بود که وارد جبهه شد. او چهارده آبان ۵۹ به صورت بسیجی به جبهه رفت؛ یعنی در همان روزهای نخست جنگ. محمدحسن در بهمن ۵۹ رفت، او می خواست جواد را برگرداند، جواد هم در بهمن ۵۹ در جبهه مسموم شد و او را به خانه فرستادند؛ البته چون دانش آموز بود، می خواست بیاید که امتحاناتش را هم بدهد. در کل اینها نوبت به نوبت به جبهه می رفتند، یکی می رفت و دیگری برمی گشت که اینجا را هم خالی نگذارند. محمدمحسن هم ابتدای خرداد ۶۱ رفت جبهه، او ۱۳ ساله بود، آن قدر کوچک بود که لباس و کفش به اندازه اش پیدا نمی شد.

قصه نخستین شهید؛ محمدحسن

همه فرزندانم خوب هستند؛ اما خدا می داند که این سه فرزند شهیدم طوری بودند که انگار خدا آنها را برای خودش خلق کرده. محمد حسن اولین شهیدم است، او خیلی با محبت بود، با همه دوست بود، با قوم و خویش و غریبه ها وهمه مردم مهربان بود.

محمدحسن تمام جبهه رفتن هایش بعد از پاسدار شدنش است؛ ولی محمدجواد از سال ۵۹ به صورت بسیجی می رفت، بعد از شهادت محمدحسن جواد وارد سپاه شد. همان سال که دانشگاه ها تعطیل شد محمدحسن گفت: «می خواهم بروم سپاه» وقتی لباس سپاهیش را آورد داد به من، گفتم: «مادر مبارکت باشد» گفت: «نه مادر، بگو من در راه اسلام شهید شوم، تا خون ما ریخته نشود اسلام آبیاری نخواهد شد، دعا کن که من شهید شوم. » گفتم: «من دعا می کنم که اسلام پیروز شود و شما هم موفق شوید.»محمدحسن سه بار جبهه رفت، بار سوم در عملیات فتح المبین به شهادت رسید. زمانی بود که از زمین و آسمان شهید می آمد، کلی هم مفقود الاثر بودند. معاون فرمانده بود، می خواسته برود روی مین؛ ولی فرمانده اش اجازه نمی دهد، با هم جر و بحث می کنند، گلاویز هم می شوند که دکمه لباس حسن هم کنده می شود. بعد از این می روند و راه را باز می کنند و پیروزی مفصلی به دست می آورند و امام این فتح را فتح مبین می خوانند. من هم نمی دانستم که نام این عملیات فتح المبین است، در خواب دیدم که دارم قرآن می خوانم و می گویم «انا فتحنا لک فتحا مبینا» که یک باره از خواب بیدار شدم.

۱۱ تا جنازه فرمانده و معاون فرمانده در خاک ریزها مانده بود، خاک و طوفان آمده بود و روی اینها را پوشانده بود و پیدا نبودند، می گفتند که محمد حسن شهید شده؛ اما نمی دانیم که کجاست. یک هفته طول کشید که توانستند آنها را پیدا کنند، عبدالحمید، برادر خانم محمدجواد او را پیدا کرده بود. قرار بود وقتی محمدحسن از جبهه برگشت برایش عروسی بگیرم، همه چیز را آماده کرده بودیم، لباس و کفش دامادی اش را، وسایل شام عروسی را و همه چیز را؛ اما همه آنها صرف مراسم شهادتش شد. محمد حسن ۲۰ سال داشت که شهید شد، درست فروردین سال۶۱ بودکه به شهادت رسید. محمدحسن در وصیت نامه اش نوشته بود: «امروز خدا را ملاقات خواهم کرد. » آن زمان امام خمینی(ره) سپاهی ها را عقد می کردند، او در وصیت نامه اش نوشته که چون خدمت امام راحل نرسیدم ناکام ماندم، نگفت چون برای عقد نیامدم ناکام ماندم. مدتی بعد دستور دادند که ما خصوصی برویم خدمت امام راحل، بالاخره ما وصیت نامه را برداشتیم و رفتیم خدمت امام. ایشان روی یک ایوان خیلی کوچک در جماران نشسته بودند، وصیت نامه محمدحسن را به ایشان دادیم.

سخنرانی مادر در تشییع فرزند

همزمان با محمدحسن حدود ۳۰ شهید آورده بودند که اکثرا ۲۰ سال و ۲۱ ساله بودند، پدر شهدا پاکت نقل را آورد و گفت همه این شهدا بچه های من هستند، نقل ها را ریخت روی پیکرهای شهدا.

آن روز من هم در ماشینی که پسرم حسن بود نشسته بودم، من را که پیاده کردند دنبال پیکرش دویدم؛ ولی به او نرسیدم. من چون به خدا توکل داشتم و می دانستم که اینها امانت خداوند هستند و باید به موقع این امانت را بدهیم صبر کردم و آنها را به خدا دادم. همان روز هم ایستادم به سخنرانی کردن و گفتم: «ای منافقان کوردل! فکر نکنید ما ناراحتیم، ما این عزیزانمان را برای قرآن دادیم، خدا خودش این ها را داده و باید به موقع هم پس بدهیم، باید اینها بروند تا اسلام بماند. »

مسابقه الهی

وقتی محمدجواد جبهه رفت دیپلم هم نداشت و ۱۸ سالش هم نشده بود، پسر کوچکم که ۱۳ سالش بود می گفت من می روم جبهه، این یکی می گفت اگر تو بروی کفش و لباس به اندازه ات نیست، محسن هم می گفت او را زن بدهید که من جبهه بروم. در همین گیر و دار که هنوز چهلم محمدحسن نرسیده بود، عبدالحمید که پیکر او را پیدا کرده بود به شهادت رسید، ما که برای عرض تسلیت رفتیم منزل شهید، خواهر شهید عبدالحمید را دیدیم و او را برای جواد در نظر گرفتیم، بعد از خواستگاری قرار شد ۴ ماه که از شهادت بچه ها گذشت آنها را عقد کنیم. محسن دومین شهیدم است، وقتی حاج جواد ازدواج کرد محسن گفت او بالای سر خانواده اش بماند که تازه ازدواج کرده و به زندگی اش بپردازد، من به جبهه می روم، هرچه گفتند کفش و لباس به اندازه ات نیست، گوش نکرد که نکرد. تصور کنید بچه ۱۳ ساله ای که نه کفش و لباس به اندازه اش بود و نه می توانست هر کاری را انجام دهد، می خواست برود جبهه. وقتی دیدیم نمی شود جلوی او را گرفت، حاج جواد رفت و نامش را در بسیج نوشت و رفت، می گفت این دستور امام است و مادرم هم به خاطر خدا چیزی نمی گوید.

در ۶ ماه نخست که وارد جبهه شد، با هر ماشینی می رفت، با ماشین هندوانه و هر ماشینی که برای تدارکات اعزام می شد، می رفت، پایش شکسته بود؛ اما باز هم می رفت، می گفتم برادرت رفته و شهید شده، می گفت: «برادرم برای خودش کار کرده، من باید برای خودم بروم، دستور امامم است و باید بروم. » بالاخره رفت.

جواد هم با وجود اینکه عقد کرده بود باز هم می رفت جبهه، وقتی خدا می خواست اولین فرزندش را به او بدهد در جبهه بود، با برادرش حسین، همسرش را به بیمارستان آوردیم، وقتی بچه به دنیا آمد فرمانده اش می گفت که فرزندت به دنیا آمده، بیا برو، اما او قبول نمی کرد، تا اینکه به او مأموریت داد و گفت برو، او هم آمد و خیلی زود هم رفت. تا زمانی که محسن رفت و شهید شد. محسن در گروه اطلاعات عملیات بود و در اسفند سال ۶۲، در روز تولد ۱۶ سالگی اش در عملیات خیبر در طلائیه به شهادت رسید.

تربچه نُقلی های جبهه

محمدمحسن با دو تا از دوستانش؛ شهید ابراهیم افضلیان، شهید هاشم حقیقت با هم می رفتند و می آمدند؛ هر سه هم کم سن و سال بودند. محمدجواد رفت و اینها را برگرداند، در راه رفته بودند یک رستوران بین راهی که غذا بخورند، آقایی به محمدجواد گفته بود: «رفتی تربچه نقلی های جبهه را جمع کردی؟!» این قدر اینها کوچک بودند. بعد آمدند در اینجا یک دوره آموزشی کوتاه دیدند و در اصطلاح پلاک دار شدند، یعنی رسمی شدند و با پلاک رفتند. محمد محسن آن قدر از خودش رشادت نشان داد که وارد گروه اطلاعات عملیات تیپ المهدی(عج) شد، بعد تیپ المهدی و امام سجاد علیهماالسلام با هم ادغام شدند و لشکر فجر را تشکیل دادند.

محسن یک دوست عراقی داشت که از معارضین و در خاک عراق بود و در جبهه ایران می جنگیدند، محسن با کمک او برای شناسایی می رفت. او از ابتدای خرداد ۶۱ تا ۲۲ اسفند ۶۲ که شهید شد در جبهه بود، دو بار مجروحیت شدید داشت، یک بار در سوم مرداد ۶۲ در عملیاتی که در غرب انجام شد از ناحیه پا به شدت مجروح شد و او را به بیمارستان اصفهان منتقل کردند، کمی که بهتر شد، می خواست برگردد که او را به زور به خانه فرستادند. وقتی که برگشت خانه، عروسم در را باز کرده بود، عکس های رادیولوژی در دستش بود، آنها را به او داده بود و گفته بود: «اینها را بگذار زیر چادرت که مادرم نبیند. » من که آمدم استقبال، او خیلی راحت راه رفت که متوجه نشوم، بعد که آمدیم داخل خانه، متوجه شدیم که مجروح شده است. وقتی حالش بهتر شد به جبهه برگشت.

آخرین فشنگ

یک بار در جبهه شهید صیاد شیرازی گفته بود: «این بچه در اینجا چه می کند؟»

و در پاسخ به او گفته بودند: «همین بچه عضو گروه شناسایی است و می رود در قلب دشمن، شناسایی می کند و بر می گردد. »شهید صیاد شیرازی گفته بود: «باید درجه مرا بردارند و بر دوش این جوان بگذارند.»سرانجام هم می رود در خاک عراق و آن قدر می جنگد که مهماتش تمام می شود. پسرم می گفت: «ما تا آخرین لحظه و تا آخرین فشنگی که داریم، می ایستیم و می جنگیم و عقب نشینی نمی کنیم.»پسرم محمد محسن، آخرین فشنگ را هم به سوی دشمن شلیک می کند و بعد به درجه رفیع شهادت می رسد. او را ۴ ماه به ۴ ماه نمی دیدم، وقتی هم می آمد چند روز بعد دوباره می رفت. در این اواخر او آن قدر بزرگ شده بود که دیگر کفش به اندازه پایش پیدا نمی شد، هم از نظر جثه و هم از نظر فکری خیلی رشد کرده بود، در ابتدا پوتین را با بند به پایش می بست که از پایش نیفتد؛ ولی در اواخر کار موتور تریل سوار می شد. وقتی هم که سوار موتور می شد دعای کمیل را می خواند تا به جبهه برسد. لحظات آخر قسمتی از دعای مناجات شعبانیه را می خوانده. . . «الهی هب لی کمال الانقطاع الیک»، وقتی هم او را آوردند چشمانش باز بود، انگار داشت می خندید.

شهدایم همیشه در کنارم هستند

یک وقت هایی در این خانه به بزرگی خودم تنها می مانم، اما توکلم به خداست و حس می کنم آنها همیشه اینجا هستند، بارها در بیداری آنها را دیده ام و با آنها صحبت کردم. یک بار بیمار بودم و رفتم بیمارستان و برگشتم، روی تخت اتاقم خوابیده بودم، محسن هم از وقتی رفت جبهه نمی گفت مادر، از روی غیرت می گفت حاج خانم. دیدم می گوید حاج خانم سلام، نگاه کردم دیدم محسن با آن قد بلندش ایستاده و با چشمان زیبایش به من نگاه می کند و لبخند می زند. من از خوشحالی نمی توانستم حرف بزنم، همین طور داشتم به او نگاه می کردم او هم من را نگاه می کرد و می خندید، که دیدم غیب شد. حسن می گفت: «مادر من همیشه پیش تو هستم، هر حاجتی داری به من بگو. » یک ماه قبل مشکلی برایمان پیش آمده بود و من خیلی ناراحت بودم، در خواب دیدم حسن با همان لباس رزم و چهره زیبا با دوستانش به خانه آمدند. در خواب از خوشحالی آن قدر گریه کرده بودم که وقتی بیدار شدم چشمانم پر از اشک بود و گفتم خدا را شکر می کنم که آمدی. یک بار دیگر هم خواب دیدم که حسن آقا آمد و در یک کتابخانه بزرگ پر از کتاب، چند دسته پول گذاشت، گفتم: «مادر این پول ها را گذاشته ای یک وقتی بچه ها نیایند دست بزنند!» همان طور که در فکر بودم از خواب بیدار شدم. اینها زنده هستند، فقط قلب می خواهد که محکم باشد، خداوند هست که همه چیز را درست می کند.

گاهی که در خواب می بینمشان می گویم چرا دیر آمدید؟ می گویند مادر آنجا کار داریم. آنها در آنجا هم مشغول عبادت هستند و دارند برای سعادت ماها کار می کنند. آنها حالا از ما بهتر می دانند چه اتفاقاتی در ایران افتاده است، شهدا زنده هستند.

مخالفت نکردم چون امانت بود

بچه ها در دست ما امانت هستند،

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *