تعداد بازدید
3 بازدید
ریال98.000

توضیحات

دانلود و استفاده از فایل پاورپوینت کامل از ایوان نجف تا صحن و سرای کربلا – تجربه‌ای بی‌نظیر در ارائه!

پاورپوینتی شیک و استاندارد:

فایل فایل پاورپوینت کامل از ایوان نجف تا صحن و سرای کربلا شامل 79 اسلاید طراحی‌شده با دقت بالا است که کاملاً آماده برای ارائه یا چاپ در PowerPoint می‌باشد.

چرا فایل فایل پاورپوینت کامل از ایوان نجف تا صحن و سرای کربلا گزینه‌ای عالی است؟

  • گرافیک حرفه‌ای و جذاب: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل از ایوان نجف تا صحن و سرای کربلا با طراحی مدرن و چشم‌نواز، پیام شما را به بهترین شکل منتقل می‌کنند.
  • کاربری آسان: ساختار این پاورپوینت به‌گونه‌ای است که استفاده از آن بدون نیاز به تغییرات پیچیده ممکن باشد.
  • آماده استفاده: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل از ایوان نجف تا صحن و سرای کربلا از قبل تنظیم‌شده و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.

تضمین کیفیت و دقت بالا:

این مجموعه بر اساس بالاترین استانداردهای طراحی ساخته شده است و کاملاً منسجم و بدون اشکال، مناسب برای ارائه‌های حرفه‌ای می‌باشد.

نکته قابل توجه:

برخی نسخه‌های غیررسمی ممکن است تغییراتی داشته باشند. این نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل از ایوان نجف تا صحن و سرای کربلا با دقت و کیفیت بالا طراحی شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل از ایوان نجف تا صحن و سرای کربلا را دریافت کنید و یک ارائه بی‌نظیر داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل از ایوان نجف تا صحن و سرای کربلا :

ورود به عراق و اذن سفر از امام علی (ع)

مرز تا دلت بخواهد شلوغ است و بی نظم، مرز ایران منظم پاسپورتمان مهر می خورد واردعراق می شویم، یک صف می شویم و مهر ورود می زنند و از همان وسط صف از بلوکی وارد خاک عراق می شویم.اینقدر بهم ریخته است که می شود بدون تشریفات وارد مرز شد، بالاخره بطلبند هر جور باشد اذن ورود می دهند.

نجف شلوغ است تا دلت بخواد از هر ملتی آدم آمده اینجا؛ بعضی عرب های بادیه نشین، نجف سر راهشان است، می آیند، سلامی می دهند و می روند، نمی ایستند. نجف تقریباً یک روز و دو شب میهمانیم؛ هتلمان اول جاده کربلاست، همه ازین مسیر می روند. آخر شب و صبح که برای نماز بلند می شوم سایه آدم ها از پشت شیشه لابی پیداست که دارند به سمت کربلا پیاده می روند. این سیل جمعیت تمامی ندارد. هرچند یک روزی به شروع رسمی پیاده روی مانده، همه مان هوایی شده ایم و دم هتل می ایستیم به نظاره پیاده روندگان با حالی مبهم و غریب.

خیلی ها با خانواده شان هستند؛ یک مرد و سه زن و ۱۰ بچه قد و نیم قد توجه ام را جلب می کند. شاید ۳۰ درصد زایران زن باشند و البته سهم بچه ها هم کم نیست. می گویند دو روز و نیم توی راهیم. البته طولانی ترین پیاده روی از بصره شروع می شود که حدوداً ۵۰۰ کیلومتر است و بیست روزی طول می کشد.

حرم امام علی(ع) می روم برای عرض ارادت و البته اجازه گرفتن که این سفر بی اذن پدر به پسر نمی رسی. بس که شلوغ است نفس آدم می گیرد. محوطه اطراف گیت های بازرسی تقریباً با دمپایی های بی صاحب فرش شده است. باید پا بر فرشی از هزاران دمپایی رها شده بگذاری. دمپایی هایم را کمی دورتر قایم می کنم چون کفش داری ها به قدری شلوغ اند که هیچ قبول نمی کنند. دمپایی ها را که قایم کردم می روم داخل، بعد از کلی معطلی برای گشتن و گذشتن از گیت ها، وارد حرم می شوم؛ جای سوزن انداختن نیست.

فقط می شود راه رفت آنهم توی صحن. از درب ایوان طلا که می خواهم وارد شوم لای جمعیت گیر می افتم و آدم ها و فشارهای استخوان شکنشان می برندم جلو، تنها حرفم به امام ام این است که اجازه بدهند این سفر به انتها برسد و این پاها توی راه شرمنده ام نکنند. التماس می کنم فقط بگذارند برسم کربلا بعدش مردن هم برایم سهل است. موقع برگشت اولین لنگه دمپایی را یک متری محل اختفا و لنگه دوم را دو سه متر دورتر پیدا کردم و برگشتم سمت هتل.

مقابل یکی از موکب ها می ایستم تا عکس بگیرم؛ مرد لالی پشت کتری چایی ایستاده به زور تعارف می کند و چایی می ریزد و با زبان اشاره می پرسد می روی کربلا؟ با تکان سر می گویم بله. دست به دعا بر می دارد و بعد با اشاره می گوید باید غذا بخوری، وقت غذا هم نیست به چند نفری اشاره می کند و دست سمت دهان می گیرد. من شرمنده می شوم غذا تمام شده و او همچنان پی گیر است. می گویم آرام بماند عکس بگیرم دیرم شده. بیشتر از خجالت است که می روم. دفعه بعد از آن حوالی رد می شوم صورتم را می پوشانم تا دوباره نبیندم.

شروع پیاده روی از نجف

صبح دوشنبه آماده حرکتیم دیر هم شده که استاد پناهیان برای صحبت و شروع سفر با گروهمان می آبد توی لابی هتل. ما بی تابیم که زودتر حرفهایش تمام بشود و راه بیفتیم؛ دیروز پایم اذیت می کرد می نشینم روی صندلی می کوبم روی پاهایم و اتمام حجت می کنم باهاشان، می گویم فقط شرمنده ام نکنید. پاسپورت ها را می گیریم و کنده می شویم از هتل سبک بال. قدم به جاده نجف – کربلا که می گذاریم بی اختیارقدم هایمان تند می شود. حس و حال عجیبی است این شروع سفر. دم صبح است و موکب ها صبحانه می دهند، ولی ما بی اعتنا از اصرار آنها رد می شویم، تعجب می کنند.

تا به حال تجربه ای این قدر نزدیک برای لمس یک جامعه غریبه دست نداده بود. می شود بین هزاران غریبه سفر کنی، ساعت ها همراهشان راه بروی از رفتارشان عکاسی کنی و اخلاق و عاداتشان را ببینی. همکلام و میهمان خانه ها و موکب ها و سفره های شان بشوی وآخرشب در کنارشان بخوابی.البته این جاده اخلاق ها را هم عوض کرده از طمع و بد اخلاقی که قبل ها شنیده میشد خبری نیست. همه مهربان شده اند!. اینجا تورا با نام زائر می شناسند. همین اسم برای وارد شدن به هر خانه ای و نشستن بر هر سفره ای کافی است. کسی هم که زائر است خیلی توجهی به دورو بر ندارد. بعضی ها روزها توی راهند و خستگی از هر قدمشان مشخص است. فقط راه می روند و حرف هم نمی زند.

یا لثارات حسین

در ابتدای مسیر پوستری با عنوان یالثارات حسین نصب شده و پرچم ۲۲ کشور که احتمالاً تعدادی شیعه دارند؛ درردیف اصلی پرچم ایران، بحرین، عراق و سوریه خودنمایی می کند. نکته جالب اینکه به جای پرچم لبنان، پرچم حزب الله لبنان را قرار داده اند. ابتدای صبح به زوار چای، شیر گرم، دوغ؛ شربت؛ لبو و تخم مرغ اب پز و نیمرو،شلغم و نخود پخته که بهش میگویند لب لبی! و چیزی به گمانم پرورده خرما باشد و خرمای اغشته به ارده و کنجد که برای پیاده روی فوق العاده است تعارف می کنند. میوه هم البته نشسته می دهند سیب و پرتقال و نارنگی و البته خیلی جاها کاهو می دهند. نمیدانم شسته اند یا نه، خیلی اعتبار نمی کنم و سمتشان نمی روم. چای هم در انواع سیاهِ جوشیده، زعفرانی، چای ترش و خوش مزه تر از همه چای لیمو عمانی، به وفور هست.

کیفیت و تنوع مهم است

البته این وفور سمت نجف که آبادی بیشتری دارد و کمی تمیز تر است، بیشتر است؛ از بعد از ۴۰ کیلومتر، دیگر کیفیت و تنوع غذاها کمتر می شود و البته آب معدنی هم سخت تر گیر می آید مخصوصاً نزدیک کربلا!

غذاها هم بسته به توان مالی و تعداد پخت فرق می کند از عدس پلو و قیمه نجفی بگیر تا برنج سفیدی که روی ان قدری نخود و عصاره اش را ریخته اند، یک چیزی شبیه مرصع پلو خودمان، ماهی، فلافل، قرمه سبزی مانندی، مرغ، خوراک گوشت و یک دوجا هم بساط کباب راه انداخته بودند. شب البته غذا ها سبک تر است اکثرا مرغ آب پز و نان، فلافل، و کباب شامی می دهند. حس می کنم از برنامه پیاده روی عقب ام برای همین ناهار را که به نسبت ما ظرف های کوچکتری دارد می گیرم از هرجا که خلوت تر است فارغ از نوع غذا و ایستاده یا در حال راه رفتن می خورم. یک جایی برای پختن املت آنهم به تفکیک سرخ کردن پیاز و گوجه و بعد تخم مرغ در کمتر از دو دقیقه از مشعل های صنعتی استفاده می کنند! قسمت سخت ماجرای پیاده روی انتخاب بین غذاهاست و اینکه ممکن است بعداً غذای بهتری بدهند که سیر باشی البته من قید این یک مورد را زدم و عملاً همیشه گشنه راه می رفتم.

پذیرایی خاص از افراد خاص

اکثرا برای گرفتن غذا صف می کشند و منظم غذا می گیرند البته بیشتر دست موکب دار است که چقدر منظم کند ملت را وگرنه در حالت عادی بی نظمند ولی با کلامی صف می کشند و چیزی نمی گویند. تقریبا فاصله ۹۰ کیلومتری نجف تا کربلا خالی از موکب نیست. هر چند قدم و چسبیده به هم موکب و حسینیه و ساختمانی هست. می گویند نزدیک به هزار موکب مستقرند ولی به گمانم دو برابر این عدد باشد.

بهترین قسمت ماجرای پذیرایی ماساژ پا و بدن زائران خسته است؛ همانجا کنار جاده روی زمین چند نفری با پماد و روغن مشغول ماساژ پاها می شوند. چند تا عکس که می گیرم یکی شان می گوید بشین. حتی اجازه نمی دهد جورابم را در بیارم تشر می زند و خودش جورابم را در می آورد بیشتر خجالت زده می شوم، ولی بدون اینکه خم به ابرو بیاورد، با پماد خاصی پا هایم را تا زانو ماساژ می دهد، پاهایم را می گذارد روی شانه اش و گرفتگی عضلات را کم می کند. آخر سر هم می گوید کار دیگری نداری؟ تشکر می کنم، جوراب را دوباره خودش پایم می کند.البته آنها که ماساژ بدن می دهند ماساژورهای دستی دارند که برقی است با گویی که روی پا و کمر می کشند.

تنها ابتدای مسیر نجف دو پل عابر پیاده قرار دارد، وسط راه مجبورم از وسایل نقلیه مثل ماشین کپسول گاز، نفتکش، ماشین تانکرآب و دکل های پرچم و نورافکن و جرثقیل و هرچه که قدری ارتفاع دارد و مشرف برجاده است بالا بروم تا بشود سیل جمعیت را نشان داد. از این بالا تا چشم کار می کند آدم است و غباری به ارتفاع ۵۰-۶۰ متر که از کشیدن دمپایی شان بر زمین به آسمان روانه کرده اند. اکثر عراقی ها دمپایی دارند و زن بچه ها را هم دنبال خودشان راه انداخته اند و همان یک دست لباس تنشان هست و بس. مگر زنان و بچه های کوچک که ساک ها را زنان یا روی سر می گذارند یا بند ساک دستی را روی پیشانی می اندازند و ساک می افتد پشت گردنشان.از شیوه پیاده روی شان می شود فهمید چقدر به سختی عادت دارند و سبک زندگی بدوی و خشن عشیره ها تحملشان را بسیار بالا برده.

همه آمده بودند

زن ها شاید ۷۰ درصدشان پوشیه دارند؛ جز نوجوانان و بچه ها و یا آنها که سن و سالی دارند. هرچند ایرانی ها هم برای در امان ماندن از خاک و آفتاب از روبنده استفاده می کنند. اولین اقلیت غیر عراقی، ایرانی ها هستند که تعدادشان شاید به ۵۰ هزار نفر برسد بعد لبنانی ها و بعد ترک ها. ترک ها هرچند کمترند، اما متمرکز و گروهی حرکت می کنند و بیشتر با لباس، پرچم ملی و دستمال گردن شان، خودنمایی می کند. برخلاف ابرانی ها اکثریت لبنانی ها بالای ۳۵-۴۰ و ترک ها بیشتر بالای ۴۰-۵۰ دارند. هرچند جوانانشان هم هستند اما ایرانی ها شاید ۷۰ درصد جوانند و بسیاری هم متأهلی آمده اند و خلاصه پیاده روی دو نفره دارند. روز اول چندتایی آشنا می بینم که اصلا باورم نمی شود اینجا ببینمشان، حس میکنی همه امسال آمده اند برای این پیاده روی.البته روز دوم و سوم جز یک دونفر اثرچندانی ازشان نیست.

دارم پسته می خورم و راه می روم که کنارم دو خانم لبنانی راه می روند اول که تعارفشان می کنم رد می کنند بعد می پرسم لبنانی هستید می گویند بله می گویم ایرانی هستم که یخ شان آب می شود و.. .

بعد از یک دو ساعت پیاده روی باطری دوربین ام رو به اتمام است، می روم داخل موکبی که می گوید برق نیم ساعت دیگر می آید، دکل بلندی زده اند برای نور افکن که شب مسیر را روشن می کند.از دکل بالا می روم اما تکان باد لرزش زیادی ایجاد می کند به سختی عکس می گیرم و می آیم پایین. به اولین موکب ساختمانی می رسم می پرسم کهربا موجود؟ پسرکی مرا داخل سوله بزرگی می برد و موبایل دوستش را از برق می کشد بیرون و من باطری را می زنم و روی کپه ای از پتوها لم می دهم. پیر مردی می آید و هرکسی که نشسته و خوابیده با فریاد می کشد بیرون. فکر می کنم برای نظافت می خواهد اینجا را خالی کند. تا بلند می شوم با لحنی عذرخواهانه به عربی می گوید: نه! شما زائرید و روی سر ما جا دارید، بفرمایید زایر…! تشکر می کنم و بر می گردم روی پتو ها می نشینم. با اینکه ساعت ۱۱ نشده بیرون ناهار می دهند. پیرمرد باز هم با داد و فریاد و لهجه خاص خودش پذیرایی کنندگان را هدایت می کند که عجله کنند وکجای سفره غذا برسانند، نیم ساعت بعد راه می افتم.

پیاده روی چند منظوره

برای اینکه پیاده روی وزنم را کم کند و هم وقت ام تلف نشود تقریبا بین راه جز برای چای لیمو حتی برای ناهار هم نمی ایستم، همین البته روز بعد کارم را می سازد ولی هنوز انرژی را دارم. نزدیک ظهر به موکبی می رسم که کنارش پله دارد برای پشت بام، سریع بالا می روم و عکاسی می کنم. موقع پایین آمدن یکی از خادمان موکب دوربین را می بیند و با اصرار می خواهد همراه اش بروم. می رود پشت موکب، صدتایی ماهی روی زمین ریخته و دارند تمیز می کنند! می گوید عکس بگیر، چندتایی می گیرم و داخل آشپزخانه هم چندنفری دور هم جمع شدند اصرار دارند عکس بگیرم ازشان. خادم موکب می گوید نان و ماست داریم اگر گرسنه ای می گویم نه ممنون، که نمی دانم چه فکری می کند به اصرار می بردم توی اتاق مخصوص خادمان واندکی بعد با سینی غذا و پرتقال می آید که باید غذا بخوری. همان قیمه نجفی است. قدری می خورم که ناراحت نشود. یک نفرشان ایمیل می دهد ومن هم کارتم را می دهم.

از ما هم عکس بگیر

خداحافظی می کنم که بروم ۵۰ متری دور می شوم چند جوان از همان موکب که چای می دهند می آیند دنبالم و اصرار می کنند باید ازشان عکس بگیرم. بعد هم ا

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *