تعداد بازدید
3 بازدید
ریال98.000

توضیحات

با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل اسطوره در زمانه حاضر، ارائه‌ای متفاوت و تأثیرگذار بسازید

دنبال یک ارائه سطح بالا هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل اسطوره در زمانه حاضر شامل 120 اسلاید حرفه‌ای و طراحی‌شده با دقت بالا است که شما را در هر جمعی به‌خوبی معرفی خواهد کرد.

دلایل برتری فایل فایل پاورپوینت کامل اسطوره در زمانه حاضر:

  • ظاهر حرفه‌ای و چشم‌نواز: طراحی گرافیکی دقیق، با ترکیب رنگ‌ها و چیدمان مدرن برای جلب توجه مخاطبان.
  • کاربری سریع و بدون دردسر: بدون نیاز به ویرایش اضافی؛ تنها کافیست فایل فایل پاورپوینت کامل اسطوره در زمانه حاضر را اجرا و ارائه را آغاز کنید.
  • کیفیت فنی بالا: هر اسلاید با وضوح مناسب و ساختار منظم آماده شده تا در انواع نمایشگرها بدون مشکل دیده شود.

عملکرد بی‌نقص: اسلایدها به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند که هیچ مشکلی در نمایش، ساختار یا گرافیک وجود نداشته باشد.

یادآوری: در صورت استفاده از نسخه‌های غیررسمی، ممکن است با مشکلات ظاهری یا کیفی روبرو شوید. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل اسطوره در زمانه حاضر توسط تیم متخصص طراحی شده و ضمانت کیفیت دارد.

همین حالا پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل اسطوره در زمانه حاضر را دریافت کرده و ارائه‌ای مؤثر و حرفه‌ای داشته باشید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل اسطوره در زمانه حاضر :

فایل پاورپوینت کامل اسطوره در زمانه حاضر چیست؟ من در آغاز پاسخی اولیه و بسیار ساده خواهم داد که کاملا با [ علم ] ریشه شناسی سازگار باشد: اسطوره نوعی گفتار (speech) است.۱

اسطوره نوعی گفتار است
البته اسطوره هر نوع گفتاری نیست; زبان نیازمند وضعیتها و شرطهای ویژه ای است تا به اسطوره تبدیل شود; ما تا لحظه ای دیگر آنها را خواهیم دید.اما آنچه باید از آغاز کاملا مشخص گردد این است که اسطوره نظامی از ارتباط است، اسطوره پیام است. این امر به آدمی اجازه می دهد تا درک کند که اسطوره احتمالا نمی تواند عین (ابژه)، مفهوم یا ایده باشد; اسطوره شیوه ای از دلالت است، نوعی شکل است.ما بعدا باید محدودیتهای تاریخی این شکل را معین سازیم و همچنین شرایط استفاده از آن را، و [ تاثیر ] جامعه بر آن را بازبینی کنیم; مع هذا باید نخست آن را در مقام شکل توضیح دهیم.

می توان دید که این ادعا کاملا توهم آمیز است که بتوان موضوعات اسطوره ای را بر مبنای جوهر (substance) آنها از یکدیگر تمیز نهاد; از آنجا که اسطوره نوعی گفتار است هر چیز می تواند اسطوره باشد به شرط آنکه گفتمانی (a discourse) آن را انتقال دهد.اسطوره با توجه به موضوع پیام آن مشخص و معین نمی شود، بلکه با شیوه ای مشخص و معین می شود که با آن این پیام را بیان می کند; برای اسطوره محدودیتهای شکلی وجود دارد نه محدودیتهای «جوهری » .(substantial) پس هر چیزی می تواند اسطوره باشد؟ بله، من به این امر اعتقاد دارم، زیرا که جهان چه بی پایان سرشار از اشارات است.هر شیئی در جهان می تواند از حالت هستیی بسته و خاموش به حالتی گویا گذار کند و باز شود تا جامعه آن را اخذ کند، زیرا که هیچ قانونی اعم از طبیعی و جز آن وجود ندارد که سخن گفتن درباره چیزها را ممنوع کند.درخت، درخت است.بله، البته.اما درختی که مینو دروئه ( Minou Drouet) (1) از آن سخن گفته است دیگر کاملا درخت نیست، بلکه درختی است آذین بسته و آماده شده برای نوع خاصی از مصرف و آمیخته با دست و دلبازی ادبی و عصیان و تخیلها; سخن کوتاه، آمیخته با نوعی از معنای اجتماعی (social usage) که به ماده خالص اضافه شده است.

طبیعتا همه چیزها در یک زمان بیان نمی شوند; برخیها برای مدتی در دام گفتار اسطوره ای می افتند و سپس ناپدید می شوند، دیگران جای آنها را می گیرند و منزلت اسطوره را کسب می کنند.آیا برخی از چیزها ناگزیر منشا و سرچشمه اشارتها هستند، درست همان طور که شارل بودلر در مورد زنان گمان زده است؟ به اطمینان باید گفت خیر; آدمی می تواند اسطوره های بسیار کهن را در نظر آورد، اما اسطوره های ابدی وجود ندارند; زیرا که تاریخ بشر است که واقعیت را به سخن تبدیل می کند و فقط این تاریخ است که بر زندگی و مرگ زبان اسطوره ای حکم می راند.اسطوره شناسی، چه کهن باشد چه غیر آن، فقط می تواند بنیادی تاریخی داشته باشد، چرا که اسطوره نوعی از گفتار است که تاریخ آن را انتصاب می کند; این نوع گفتار احتمالا نمی تواند از «سرشت چیزها» نشات گیرد و تحول یابد.

گفتاری از این نوع، پیام است و بنابراین به هیچ وجه به گفتار شفاهی محدود نمی شود.این گفتار مشتمل است بر شیوه هایی از نوشتار و بازنماییها (representations) نه فقط گفتمان نوشتاری بلکه همچنین عکاسی و سینما و گزارش و ورزش و نمایشها و تبلیغات نیز شامل آن می شوند، تمامی اینها می تواند در خدمت پشتیبانی از گفتار اسطوره ای قرار گیرد.اسطوره نه می تواند بر اساس موضوع (ابژه) آن تعریف شود نه بر اساس مصالح و ماده (material) آن، زیرا که هر نوع مصالح و موادی را می توان به دلخواه معنایی بخشید; نیزه ای که برمی گیرند تا بر مبارزه جویی دلالت کند، خود نوعی گفتار است.البته حقیقت دارد که تا آنجا که ادراک مد نظر است نوشتار و تصاویر، به عنوان مثال، به یک نوع آگاهی توسل نمی جویند; و حتی در مورد تصاویر می توان از خود را بیشتر به دست دلالت (signification) می سپارد تا نقاشی، کپی بیشتر از اصل و کاریکاتور بیشتر از پرتره.اما نکته این است; ما در اینجا دیگر به شیوه نظری بازنمایی نمی پردازیم; ما به این تصویر خاص می پردازیم که به این دلالت خاص اختصاص یافته است.گفتار اسطوره ای از مصالح و موادی ساخته شده است که قبلا به گونه ای با آن کار شده است که آن را مناسب ارتباط گرداند; چون تمامی مصالح و مواد اسطوره (اعم از تصویری یا نوشتاری) از پیش، آگاهی دلالت بخش را مفروض می گیرند، آدمی می تواند درحالی که جوهر آنها را کنار می نهد درباره آنها بحث کند.این جوهر کم اهمیت نیست; بی شک تصاویر آمرانه تر از نوشتار هستند، آنها معنا را در طرفه العینی تحمیل می کنند بدون آنکه آن را تحلیل یا تضعیف کنند.اما این تفاوت، تفاوتی برسازنده نیست.تصاویر به مجرد معنا یافتن به نوعی نوشتار بدل می شوند و مثل نوشتار نیازمند واژگان (Lexis) اند.

بنابراین ما فرض می کنیم که زبان، گفتمان، گفتار و جز آن عبارت از هر واحد یا ترکیب بامعنایی باشند اعم از کلامی یا بصری; عکس برای ما به همان شیوه نوعی از گفتار است که مقاله روزنامه; حتی اشیاء نیز اگر منظوری را برسانند به گفتار مبدل می شوند. این شیوه تکوینی ادراک زبان در واقع با نفس تاریخ نوشتار توجیه می شود; مدتها قبل از ابداع الفبای ما، اشیائی مثل اینکاکوئیپو ( Inca quipu) (2) یا تصاویر مندرج در تصویرنگاریها (pictographs) به عنوان گفتار پذیرفته شده بودند.این امر به آن معنا نیست که آدمی باید گفتار اسطوره ای را مثل زبان در نظر گیرد; در واقع اسطوره به قلمرو علمی کلی تعلق دارد که به وسعت زبان شناسی است و نام آن نشانه شناسی (semiology) است.

اسطوره در مقام نظام نشانه شناختی
اسطوره شناسی از آنجا که مطالعه نوعی از گفتار است، یکی از بخشهای همین علم گسترده نشانه هاست که فردینان دوسوسور در حدود چهل سال قبل تحت نام نشانه شناسی تاسیس کرد.نشانه شناسی هنوز پا به عرصه وجود نگذاشته است.اما از سوسور به بعد و گاهی جدای از او، کل بخشی از تحقیقات معاصر مداوما به مساله معنا ارجاع کرده اند: روانکاوی و ساختگرایی و روانشناسی ایدتیک (eidetic) (3) و برخی از انواع جدید نقد ادبی که آثار گاستن باشلار از مثالهای نخستین آن است. [ این بینشها ] دیگر متوجه امور واقع (facts) نیستند مگر اینکه به آنها دلالت (significance) اعطا شده باشد.اکنون مفروض گرفتن دلالت به معنای توسل جستن به نشانه شناسی است.منظور من آن نیست که نشانه شناسی می تواند از پس تمامی ابعاد تحقیق به طور مساوی برآید; آنها محتواهای متفاوتی دارند; اما آنها دارای منزلت مشترکی هستند; آنها جملگی علومی هستند که با ارزشها سروکار دارند; آنها از رسیدن به امور واقع خرسند نیستند; آنها امور واقع را به عنوان نشانه های چیزی دیگر کشف و تعریف می کنند.

نشانه شناسی علم اشکال است زیرا که دلالتها را جدای از محتوای آنها مطالعه می کند.مایلم که کلامی درباره ضرورت و محدودیتهای چنین علم صوریی بیان کنم.ضرورت همان چیزی است که از هر نوع زبان دقیقی مطالبه و درخواست می شود.ژدانف (Zhdanov) فیلسوفی به نام الکساندرف (Alexandrov) را دست می اندازد، زیرا که وی از «ساخت کروی سیاره ما» سخن گفته است.ژدانف می نویسد: «تاکنون گمان می رفت که فقط شکل می تواند کروی باشد.» ژدانف بر حق است: آدمی نمی تواند درباره ساختها با واژگانی که مختص اشکال است، و بالعکس، صحبت کند.ممکن است که در صحنه «زندگی » چیزی نباشد مگر کلیتی که در آن ساختها و اشکال را نتوان از یکدیگر جدا کرد.اما علم کاری با امر نگفتنی ندارد; علم باید درباره «زندگی » سخن بگوید اگر می خواهد آن را تغییر دهد.هر نوع نقدی برخلاف نوعی پهلوان پنبه بازی که هدفش ترکیب کردن (synthesis) باشد، که به خلاقیت تحلیل رضایت دهد; و در تحلیل باید روش (method) و زبان را وصلت دهد و هماهنگ کند.اگر نقد تاریخی کمتر از شبح «شکل گرایی » بترسد می تواند کمتر سترون باشد و این امر را خواهد فهمید که مطالعه خاص شکلها به هیچ رو ضرورتا اصول کلیت و تاریخ را نقض نخواهد کرد و با آن در تضاد نخواهد بود. برعکس: هرچه بیشتر نظام، خاصه با توجه به شکل آن تعریف شود بیشتر با نقد تاریخی قابل بررسی خواهد شد.برای دست انداختن گفته ای مشهور می توانیم بگوییم که اندکی شکل گرایی آدمی را از تاریخ روی گردان می کند اما شکل گرایی بیشتر او را به طرف آن بازمی گرداند.آیا در مورد نقد کلی (total criticism) مثال بهتری از توصیف قداست که ژان پل سارتر در ژانه مقدس آن را ارائه کرده است وجود دارد، توصیفی که در این حال صوری و تاریخی، نشانه شناسانه و ایدئولوژیک است.برعکس خطر در این نهفته است که اشکال به منزله موضوعاتی مبهم، نیمه شکل نیمه جوهر، در نظر گرفته شوند و به شکل جوهری از شکل داده شود (۴) ، همان طور که به عنوان مثال در رئالیسم ژدانفی عمل شده است.نشانه شناسی، زمانی که محدوده هایش مشخص شد، دیگر دامی مابعدالطبیعی نیست; علمی در میان سایر علوم است، ضروری اما نه کافی.مساله مهم مشاهده این امر است که وحدت و یکپارچگی تبیین نمی تواند بر حذف این یا آن یک از رویکردهای آن استوار باشد، بلکه همان طور که انگلس گفته است می تواند بر هماهنگی دیالکتیکی علوم خاصی که از آن استفاده می کند استوار گردد.این امر در مورد اسطوره شناسی مصداق دارد: اسطوره شناسی هم بخشی از نشانه شناسی است زیرا که دانشی شکلی است و هم بخشی از ایدئولوژی زیرا که دانشی تاریخی است; اسطوره شناسی ایده ها را – در – شکل مطالعه می کند.۲

اجازه دهید باز بگویم که هر نوع نشانه شناسی نسبت میان دو مضمون را مسلم فرض می گیرد: دال و مدلول.این نسبت متوجه موضوعاتی است که به مقولات متفاوتی تعلق دارند، و به همین سبب است که این نسبت از جنس برابری (equality) نیست بلکه از جنس هم ارزی (equivalence) است.ما باید در اینجا مواظب باشیم، زیرا برخلاف نظر معمول که صرفا بر آن است که دال مبین مدلول است، ما در هر نظام نشانه شناسانه ای نه با دو بلکه با سه مضمون سروکار داریم.زیرا که آنچه ما درک می کنیم به هیچ وجه مضمونی نیست که در پی مضمونی دیگر می آید بلکه همبستگیی است که آنها را وحدت می بخشد; بنابراین ما با دال، مدلول و نشانه (sign) روبه روییم، نشانه ای که پیونددهنده تام دو مضمون اولیه است.دسته ای گل سرخ را در نظر گیرید: من از آن برای نشان دادن شور و عشقم استفاده می کنم.پس آیا ما در اینجا فقط با دال و مدلول روبه روییم یعنی گلهای سرخ و شور و عشق من؟ نه، ما فقط با این امر مواجه نیستیم; درست تر بگوییم، ما اینجا با «گلهای شورمند و عشق مند شده » روبه رو هستیم.اما در این سطح از تحلیل ما با سه مضمون روبه روییم; زیرا که این گل سرخهایی که رنگ شور و عشق خورده اند به طور کامل و صحیح خود را وامی نهند تا به گلهای سرخ، و شور و عشق تقسیم شوند: گلهای سرخ، و شور و عشق قبل از وحدت یافتن و تشکیل این مضمون سوم وجود داشته اند، مضمونی که نشانه است.البته این امر حقیقت دارد که بگوییم در سطح تجربی من نمی توانم گلهای سرخ را از پیامی که رساننده آنند جدا سازم و به همین سان می توانیم بگوییم که در سطح تحلیل من نمی توانم گلهای سرخ در مقام دال را با گلهای سرخ در مقام مدلول قاطی کنم: دال تهی است، نشانه پر است زیرا که معناست.یا سنگ ریزه سیاهی را در نظر آورید: من می توانم آن را وادارم که به شیوه های گوناگونی دلالت کند; این سنگ ریزه دال محض است، اما اگر برای آن یک مدلول قطعی قائل شوم (به عنوان مثال با حکم اعدام در رای گیری مخفی) مبدل به نشانه خواهد شد.طبیعتا میان دال و مدلول و نشانه کارکرد التزامی (مانند دلالت جزء به کل) وجود دارد; اما به زودی مشاهده خواهیم کرد که این تمایز اهمیتی حیاتی برای مطالعه اسطوره در مقام چارچوبی نشانه شناسانه دارد.

طبیعتا این سه مضمون به طور محض شکلی و صوری هستند و محتواهای متفاوتی می تواند به آنها داده شود.چند مثال می زنیم: از نظر سوسور که در نظام نشانه شناسانه خاصی که از حیث روش شناختی سرمشق بود کار می کرد یعنی زبان یا Langue ، مدلول مفهوم (concept) است و دال تصویری آوایی (acoustic image) که ذهنی است)، و نسبت میان مفهوم و تصویر نشانه (به عنوان مثال کلمه) است، که چیزی انضمامی ۳ است.از نظر فروید، همان طورکه به خوبی شناخته شده است، روان بشری قشربندیی از علامتها و بازنماهاست .(representatives) یک مضمون را (که من از قائل شدن رجحان برای آن طفره می روم) معنای آشکار رفتار برساخته است و دیگری را معنای پنهان یا واقعی آن (که به عنوان مثال زیرلایه خواب است) .در مورد مضمون سوم نیز می توان گفت که در اینجا نیز این مضمون ناشی از همبستگی دو مضمون اول است: این [ مضمون ] خواب در کلیت خود است، پاراپراکسیس (اشتباه در سخن گفتن و رفتار کردن) یا روان پریشی (neurosis) است که به عنوان چیزهایی بینابینی به عنوان مجموعه هایی که تحت تاثیر واقع شده اند درک می شوند، چیزها و مجموعه هایی که به سبب پیوند یافتن یک شکل (مضمون اول) با عملکردی التفاتی (مضمون دوم) حاصل شده اند.ما می توانیم در اینجا مشاهده کنیم که تا چه حد ضروری است که میان نشانه و دال تمیز قائل شویم: از نظر فروید خواب نه داده آشکار آن است نه محتوای پنهان آن، بلکه وحدت کارکردی این دو مضمون است.در نقد سارتری (من به این سه مثال مشهور اکتفا می کنم) (۵) دست آخر مدلول است که با ایجاد بحران اصیل در سوژه (ذهن) برساخته می شود (برای بودلر، جدا شدنش از مادر و برای ژان ژنه، دزد خوانده شدنش) ; ادبیات به عنوان گفتمان دال را تشکیل می دهد و نسبت میان بحران و گفتمان معرف اثر است که دلالت به شمار می رود.البته این الگوی سه وجهی، هر اندازه که از حیث شکل ثابت باشد به شیوه های متفاوتی فعلیت پیدا می کند: بنابراین آدمی اغلب نمی تواند بگوید که نشانه شناسی فقط در سطح اشکال و نه محتواها می تواند یکپارچگی خود را حفظ کند; قلمرو آن محدود است و فقط یک کار بلد است: خواندن ، یا کشف (رمززدایی = .(deciphering ما در اسطوره باز هم همان الگوی سه وجهی را می یابیم که آن را توصیف کردم: دال و مدلول و نشانه.اما اسطوره در این معنا نظامی خاص است که از زنجیره نشانه شناسانه ای ساخته شده است که قبل از آن وجود داشته است: [ اسطوره ] نظام نشانه شناسانه مرتبه دوم است.آنچه در نظام اول نشانه است (به عبارت دیگر پیونددهنده تام مفهوم و تصویر) در نظام بعدی به دالی صرف مبدل می شود.ما باید در اینجا به یاد آوریم که مصالح گفتار اسطوره ای (خود زبان و عکس و نقاشی و پوستر و مناسک و چیزها و جز آن) هر اندازه که در آغاز متفاوت باشند به محض آنکه به تور اسطوره می افتند به کارکرد دلالت کننده محض فروکاسته می شوند.اسطوره آنها را همان مصالح اولیه می پندارد و وحدت آنها از آنجا ناشی می شود که جملگی به منزلت زبانی صرف فرومی افتند.اسطوره، چه با نوشتار الفبایی روبه رو شود چه با نوشتار تصویری، می خواهد که در آنها فقط و واژه غایی (final term) نخستین زنجیره نشانه شناسانه را مشاهده کند.و به دقت تعیین واژه غایی است که به واژه نخست نظام بزرگتری مبدل می شود که آن را برمی سازد و خود فقط جزوی از آن است.همه اتفاقات به گونه ای رخ می دهند که انگار اسطوره نظام شکلی دلالتهای نخستین را به کنار می نهد.از آنجا که این تغییر جانبی برای تحمیل اسطوره ضروری است، آن را به صورت زیر ارائه می کنم و البته می بایست این نکته را فهمید که بالا و پایین نهادن مفاهیم در این الگو امری کاملا استعاری است.

(…)

می توان دید که در اسطوره دو نظام نشانه شناسانه وجود دارد که یکی در نسبت با دیگری به طور متناوب تنظیم می گردد: [ ۱ ] نظام زبانی، زبانی (یا شیوه های بازنمایی که جذب آن شده است) که آن را زبان – ابژه (language-object) می نامم، زیرا که زبانی است که اسطوره آن را به کار می گیرد تا نظام خود را بنا سازد; و [ ۲ ] خود اسطوره، که آن را مابعد زبان (meta می نامم زیرا که [ همان ] زبان دوم است که در آن (in which) آدمی درباره [ زبان ] اول سخن می گوید. نشانه شناسی هنگامی که درباره مابعد زبان تامل می کند دیگر محتاج آن نیست که از خود پرسشهایی درباره ترکیب زبان – ابژه بپرسد; او دیگر نباید جزئیات طرح زبانی را مد نظر قرار دهد; او فقط نیازمند آن است که واژه تام یا نشانه کلی را بشناسد زیرا که فقط این واژه است که خود را به اسطوره وامی نهد.این همان دلیلی است که نشانه شناس را قادر می سازد تا نوشتار و تصاویر را به شیوه ای مشابه بررسی کند: آنچه او از آنها به یاد می سپرد این واقعیت است که آنها هر دو نشانه اند و این که آنها هر دو با همان کارکرد دلالت کننده ای که نثار آنها شده است به آستانه اسطوره می رسند و این که آنها، یکی به اندازه دیگری، برسازنده زبان – ابژه هستند.

اکنون زمان آن رسیده است که یکی دو مثال درباره گفتار اسطوره ای بزنیم.من مثال اول را از مشاهدات والری ۴ قرض می گیرم. من دانش آموز کلاس دوم (۶) دبیرستان فرانسه هستم.کتاب دستور لاتین خود را باز می کنم و جمله ای را که از ازوپ (Aesop) یا برگرفته شده است می خوانم: .quia ego nominor Leo بازمی ایستم و به فکر فرومی روم.این جمله دارای ابهام است: از یک سو، کلماتی که در این جمله به کار رفته اند معنای ساده ای دارند: زیرا که نام من شیر است.اما از سویی، جمله به این سبب در آنجا قرار داده شده است که چیزی دیگر را به من بفهماند (دلالت کند = . (signify از آنجا که این جمله به من، دانش آموز کلاس دوم، خطاب شده است، به روشنی به من می گوید: من مثالی دستوری هستم که بناست قاعده ای را درباره مطابقت گزاره [ با نهاد ] روشن سازم.من حتی وادار می شوم دریابم که این جمله به هیچ رو معنای خود را به من نمی فهماند (دلالت نمی کند)، و چه اندک چیزی درباره شیر و اینکه او چگونه نامی دارد به من می گوید; دلالت حقیقی و اساسی آن تحمیل کردن خود بر من به عنوان مثالی از نوعی مطابقت گزاره [ با نهاد ] است.

من نتیجه می گیرم که با نظام نشانه شناسانه خاص و بزرگتری روبه رو هستم زیرا که این نظام با زبان هم گستره است: در حقیقت دالی وجود دارد اما این دال خود با جمعی از نشانه ها تشکیل شده است و فی نفسه نظام نشانه شناسانه مرتبه نخست است (اسم من شیر است) .سپس الگوی شکلی به درستی گشوده می شود: مدلولی وجود دارد (من مثالی دستوری هستم) و همچنین دلالتی کلی که چیزی نیست مگر همبستگی دال و مدلول; زیرا که نه نامگذاری شیر و نه مثال دستوری به شیوه ای جدا از هم ارائه می شوند.

اکنون مثالی دیگر ارائه می کنیم: من در آرایشگاه نشسته ام و نسخه ای از مجله پاری ماچ را برمی دارم.در روی جلد عکس جوان سیاهپوستی چاپ شده است که لباس نظامی فرانسه را در بر دارد و سلام نظامی می دهد.چشمانش به بالا می نگرند و احتمالا بر خم پرچم سه رنگ فرانسه دوخته شده اند.و این همه تمامی معنای عکس است.اما چه از روی سادگی باشد یا نه، من آنچه را که این عکس به من می فهماند (دلالت می کند) به خوبی می بینم: فرانسه امپراتوری بزرگی است و تمامی فرزندانش بدون تبعیض رنگ پوست، وفادارانه در زیر پرچم او خدمت می کنند و هیچ پاسخی بهتر از شور و شوق این جوان برای بدگویان به استعمارگری نسبت داده شده وجود ندارد، شور و شوقی که این جوان سیاهپوست، با آن، به آن به اصطلاح سرکوب گرانش خدمت می کند.پس مجددا من با نظام نشانه شناسانه بزرگتری روبه رو می شوم: دالی وجود دارد، که نظامی قبلی قبلا آن را تشکیل داده است (سرباز سیاهپوستی که سلام نظامی فرانسوی می دهد) ; مدلولی نیز وجود دارد (که در اینجا عبارت است از تلفیق عامدانه فرانسوی بودن و نظامی گری) ; دست آخر حضور مدلول از خلال دال حضور دارد.

قبل از پرداختن به هر مضمون این نظام اسطوره ای می بایست سر اصطلاحات توافقی به عمل آید.ما اکنون می دانیم که در اسطوره می توان به دال از دو منظر نگاه کرد: به عنوان مضمون غایی نظام زبانی یا به عنوان مضمون نخست نظام اسطوره ای. بنابراین به دو نام نیازمندیم: ۱- [ نامی ] در سطح تحلیل، یا به عبارت دیگر، [ نام ] به عنوان واژه غایی نظام نخست که من آن را دال می نامم و معنا می خوانمش (نام من شیر است، جوان سیاهپوستی سلام نظامی فرانسوی می دهد) و ۲- [ نامی ] در سطح اسطوره که آن را شکل می خوانم.در مورد مدلول هیچ گونه ابهامی ممکن نیست; ما می توانیم واژه مفهوم را برای نامیدن آن حفظ کنیم.مضمون سوم ناشی از همبستگی دو مضمون است: در نظام زبانی این مضمون همان نشانه است; اما امکان ندارد که بار دیگر این کلمه را بدون ابهام به کار برد، زیرا که در اسطوره (و این امر ویژگی بارز آن است) دال را از قبل نشانه های زبان تشکیل داده اند. من مضمون سوم اسطوره را دلالت (signification) می خوانم. [ کاربرد ] این کلمه در اینجا کاملا موجه است زیرا که اسطوره در واقع دارای کارکردی دوگانه است: خاطرنشان می کند و متذکر می شود.اسطوره ما را وامی دارد که چیزی را بفهمیم و آن را به ما تحمیل می کند.

شکل و مفهوم
دال اسطوره خود را به شیوه ای مبهم عرضه می کند: [ این دال ] در عین حال معنا و شکل است، از یک سو پر است از سوی دیگر تهی.دال به عنوان معنا از قبل قرائت را مسلم می انگارد، من با چشمانم آن را درمی یابم، دارای واقعیتی محسوس است (و برخلاف دال زبانی که کاملا ذهنی است) دارای غناست: شیر نامیدن و سلام نظامی سیاهپوست کلهایی موثق اند، آنها عقلانیتی بسنده را حائز هستند.معنای اسطوره به عنوان کل نشانه های زبانی ارزش خود را داراست، به تاریخی تعلق دارد – تاریخ شیر یا جوان سیاهپوست; از حیث معنا دلالت از قبل ساخته می شود و اگر اسطوره بر آن چنگ نیندازد و آن را در طرفه العینی به شکل انگل وار تهی بدل نسازد، کاملا خودبسنده است.معنا از قبل کامل است، نوعی معرفت و گذشته و خاطره و نظم قیاس پذیری از امور و ایده ها و تعمیمها را مسلم می گیرد.

اما زمانی که معنا به شکل مبدل می شود حادثی بودن خود را پشت سر می نهد; خود را تهی می کند، فقیر می شود; تاریخ به هوا می رود و فقط کلمه باقی می ماند و جابه جایی پارادوکسی در عملیات قرائت صورت می گیرد، نوعی واپس روی غیرعادی از معنا به شکل، از نشانه زبانی به دال اسطوره ای.اگر quia ego nominor Leo را در لفافه نظام زبانی محض بپوشانیم، جمله مجددا صاحب پری و غنا و تاریخ می شود: من حیوانم، یک شیر، در کشوری خاص زندگی می کنم، هم اکنون در حال شکار بوده ام و بقیه می توانند در شکار من که گوساله ای باشد یا گاوی یا بزی شریک شوند، اما از آنجا که قویترم تمامی را می توانم به دلایل متفاوت به خود اختصاص دهم که مهمترین آنها به سادگی این است که نام من شیر است.اما این جمله به عنوان شکل اسطوره به ندرت می تواند چیزی از این تاریخ طولانی را حفظ کند.معنا شامل کل نظام ارزش است: تاریخ، جغرافیا، اخلاقیات، حیوان شناسی، ادبیات.اما شکل تمامی این غنا را دور می کند: فقری که اکنون [ معنا ] به آن درغلتیده است نیازمند دلالتی است تا آن را پر کند و غنا ببخشد.داستان شیر می بایست تا اندازه بسیاری دور شود تا جایی برای مثال دستوری پیدا شود.آدمی اگر می خواهد عکس جوان سیاهپوست را آزاد کند و آن را آماده سازد تا مدلول خود را پذیرا شود باید زندگینامه او را در پرانتز قرار دهد.

اما نکته ضروری در تمامی این عملیات این است که شکل معنا را سرکوب نمی کند بلکه فقط آن را فقیر می سازد، آن را دور می کند و آن را در فاصله ای در دسترس انسان قرار می دهد.آدمی بر آن می شود که معنا در حال مرگ است اما این مرگ، مرگی به تعویق افتاده است; معنا ارزش خود را از دست می دهد اما زندگی خود را حفظ می کند و شکل اسطوره از آن نیروی حیاتی خود را کسب می کند.نسبت معنا به شکل همانند ذخیره فوری تاریخ خواهد بود، نوعی غنای ذخیره شده که در جریان تغییری سریع می توان آن را احضار کرد و مرخص نمود: شکل باید مستمرا قادر باشد که مجددا در معنا کاشته شود و به مواد لازم برای تغذیه خود دسترسی یابد; و بیش از همه شکل نیازمند پنهان شدن در آنجاست.همین بازی مستمر قایم باشک میان معنا و شکل است که مبین اسطوره است.شکل اسطوره نماد نیست: سیاهپوستی که سلام نظامی می دهد نماد امپراتوری فرانسه نیست; او بیش از اندازه حاضر است; او به عنوان تصویری مناقشه ناپذیر، غنی، پرتجربه، خودانگخیته، معصوم ظاهر می شود.اما در عین حال حضور او رام شده است، دور شده است، تقریبا به تمامی شفاف شده است; اگر اندکی واپس نشیند به همدست مفهومی بدل می شود که با عیار تمام با آن راه می آید یعنی امپراتوریت فرانسوی; استفاده یکباره از آن، آن را به چیزی مصنوعی بدل می کند.

اکنون اجازه دهید به مدلول نظر بیفکنیم: این تاریخی که از شکل بیرون کشیده می شود کلا توسط مفهوم جذب می شود.در مورد مفهوم می توان گفت که عنصری کاملا متعین است و در عین حال تاریخی و نیت مند یا التفاتی (intentional) است. انگیزش است که سبب می شود اسطوره عرضه شود.مثالیت دستوری امپراتوریت فرانسوی همان رانه هایی (drives) هستند که پس پشت اسطوره قرار دارند.مفهوم، زنجیره ای از علتها و معلولها و انگیزشها و نیتها را بازمی سازد.مفهوم برخلاف شکل به هیچ رو انتزاعی نیست، سرشار از موقعیت است.از طریق مفهوم تاریخ کلا جدیدی در اسطوره کاشته می شود.از طریق نامیدن شیر – که نخست، محتمل بودن آن زایل شده باشد – مثال دستوری کل وجود مرا جذب می کند: زمان، که سبب شده است تا در زمانه خاصی متولد شوم که دستور زبان لاتین آموزش داده می شود; تاریخ، که از طریق کل مکانیسم جداسازی اجتماعی مرا از کودکانی که زبان لاتین نمی آموزند مجزا می سازد; سنت آموزش و پرورش، که سبب شده است تا این مثال از ازوپ یا فیدروس انتخاب شود; عادات زبانی خود من، که مطابقت گزاره [ با نهاد ] را به عنوان امری متصور می شود که شایسته توجه و دقت است.همین امر در مورد سلام نظامی دادن جوان سیاهپوست نیز صدق می کند: به عنوان شکل، معنای آن سطحی و منفک شده و فقیر شده است; و به عنوان مفهوم امپراتوریت فرانسه اینجا نیز مجددا به کلیت جهان پیوند خورده است: به تاریخ عمومی فرانسه، به مخاطرات استعماری آن، به دشواریهای حال حاضر آن.اگر بخواهیم حقیقت را بگوییم باید بگوییم که آنچه در مفهوم انباشته شده است آنقدرها واقعیت نیست، که دانش خاصی از واقعیت است; در گذار از معنا به شکل، «تصویر» بخشی از دانش را از دست می دهد تا «مفهوم » دانش را بهتر دریافت کند.در عمل دانشی که در مفهوم اسطوره ای وجود دارد مغشوش است و از مجموعه های منعطف و بی شکل تشکیل شده است.آدمی می بایست با قدرت بر این خصلت باز مفهوم تاکید ورزد، مفهوم ابدا جوهری انتزاعی و چکیده شده و خالص نیست بلکه توده متراکم بی شکل و نااستوار و گنگی است که وحدت و انسجام آن بیش از همه به سبب کارکرد آن است.

در این معنا می توانیم بگوییم که خصلت اساسی مفهوم اسطوره ای می باید تخصیص یافته باشد.مثالیت دستوری به دقت متوجه نوع خاصی از شاگردان است، امپراتوریت فرانسوی باید برای چنین و چنان گروهی جذابیت داشته باشد نه برای دیگران.مفهوم کاملا با کارکردی مطابقت دارد و به عنوان گرایشی خاص تعریف می شود. [ توجه به ] این امر نمی تواند مدلول را در نظامی دیگر یعنی فرویدینیسم به یاد نیاورد.در نظریه فروید مضمون دوم، نظام معنای پنهان (محتوای) خواب و پاراپراکسیس و روان پریشی است.البته فروید متذکر می شود که معنای مرتبه دوم رفتار معنای واقعی است یعنی همانی است که مختص وضعیت تام، من جمله سطح ژرفتر آن است و درست مثل مفهوم اسطوره ای همان نیت [ و التفات ] رفتار است.

یک مدلول می تواند دالهای چندی داشته باشد: این امر هم در زبان شناسی صادق است هم در روانکاوی.این امر همچنین در مفهوم اسطوره ای نیز صادق است.این مفهوم توده نامحدودی از دالها را در اختیار دارد: می توانم هزار جمله لاتین را بیابم که برای من متابعت گزاره از نهاد را نشان دهد، می توانم هزار تصویر بیابیم که امپراتوریت فرانسه را به من نشان دهد.این نکته به آن معناست که از حیث کمی مفهوم بسیار فقیرتر از دال است و اغلب کاری نمی کند به جز بازنمایاندن خودش.فقر و غنا در نسبت با شکل، نسبت عکس با یکدیگر دارند: فقر کمی شکل که مخزن معنای ظرافت یافته است مطابق است با غنای مفهوم که باب آن به روی کل تاریخ گشوده است، و وفور کمی اشکال مطابق است با اندکی تعداد مفاهیم.همین تکرار مفهوم از طریق اشکال مختلف چیزی ارزشمند برای اسطوره شناس است چرا که به او اجازه می دهد تا اسطوره را کشف و رمززدایی کند: اسطوره تداوم نوعی از رفتار است که نیت و التفات آن را روشن می سازد.این امر مؤکد می سازد که نسبتی منظم میان حجم مدلول و حجم دال وجود ندارد.در زبان این نسبت متناسب است و به ندرت از کلمه یا حداقل از واحد انضمامی [ زبان ] تجاوز می کند.اما در اسطوره برعکس، مفهوم بر تعداد بسیاری از دالها گسترده است.به عنوان مثال، کل یک کتاب می تواند دال مفهوم واحدی باشد و برعکس شکلی واحد (یک کلمه، یک ایما، حتی اگر فرعی باشد و تا آنجا که مورد توجه قرار گیرد) می تواند دالی باشد برای مفهومی که از تاریخی بسیار غنی لبالب است.این عدم تناسب میان دال و مدلول، اگرچه در زبان غیرمعمول است، خاص اسطوره نیست.به عنوان مثال در آثار فروید پاراپراکسیس دالی است که لاغریش تناسبی با معنایی واقعی که آشکار می کند ندارد.

همان طور که گفتم ثباتی در مفاهیم اسطوره ای وجود ندارد; آنها می توانند پا به عرصه وجود بگذارند، تغییر یابند، از هم بپاشند و به طور کامل ناپدید گردند و دقیقا از آنجا که تاریخی هستند تاریخ می تواند به آسانی آنها را سرکوب کند.این ناپایداری اسطوره شناس را وامی دارد تا از اصطلاحات مناسب آنها استفاده کند و من هم اینک می خواهم سخنی درباره آن بگویم، زیرا که اغلب مسبب بروز طنز شده است: اگر می خواهم اسطوره هایی را کشف و رمززدایی کنم باید قادر باشم که مفاهیم را بنامم; لغت نامه مفاهیم اندکی در اختیار من قرار می دهد: خوبی و مهربانی و کلیت و انسانیت و جز آن.اما بنا به تعریف، از آنجا که این لغت نامه است که این مفاهیم را در اختیار من می نهد این مفاهیم خاص تاریخی نیستند.اینک آنچه در اغلب اوقات به آن نیازمندم مفاهیم ناپایدار (ephemeral) به همراه احتمالات محدود است; پس جعل واژگان جدید اجتناب ناپذیر است.چین ۵ یک چیز است، ایده ای که در همین اواخر پتی بورژوای فرانسوی می تواند از آن در سر داشته باشد چیز دیگری است، برای آمیزه غریبی از زنگها و درشکه های آدم کش و شیره کش خانه ها کلمه دیگری ممکن نیست مگر چینی ات.دوست داشتنی نیست؟ آدمی می تواند حداقل از این واقعیت تسلی یابد که جعل واژگان مفهومی جدید هرگز دلبخواهی نبوده است; آنها مطابق قواعد به شدت متناسب عقلانی جعل می شوند.

دلالت
مضمون سوم در نشانه شناسی همان طور که دیدیم چیزی نیست مگر ملازمت دو مضمون نامبرده.این مضمون یگانه مضمونی است که اجازه داده می شود به شیوه ای کامل و رضایت بخش مشاهده گردد، یگانه مضمونی که در واقعیت فعلی جذب و حل می شود.من آن را دلالت خوانده ام.ما می توانیم مشاهده کنیم که دلالت خود اسطوره است همان طور که نشانه سوسوری کلمه (یا به عبارت صحیحتر واحد انضمامی) است.اما قبل از فهرست کردن ویژگیهای دلالت، باید اندکی بر شیوه ای که دلالت مهیا می شود تامل کنیم، یعنی بر شیوه های همبستگی میان مفهوم اسطوره ای و شکل اسطوره ای.

اول، ما باید توجه کنیم که در اسطوره، دو مضمون نخست کاملا آشکار هستند (برخلاف آنچه در سایر نظامهای نشانه شناسانه اتفاق می افتد) : یکی در پشت دیگری «پنهان » نشده است، آنها هر دو در اینجا داده شده اند (نه اینکه یکی اینجا داده شده باشد و دیگری در جای دیگر) .تا هر اندازه هم که این گفته پارادوکسی به نظر آید باید بگوییم که اسطوره چیزی را پنهان نمی کند; کارکرد اسطوره تحریف کردن و مخدوش کردن است نه ناپدید کردن.اختفای مفهوم در نسبت با شکل وجود ندارد; هیچ نیازی به ناخودآگاه برای تبیین اسطوره وجود ندارد.البته آدمی در اینجا با دو نوع متفاوت از آشکارشدگی روبه روست: شکل، حضوری حقیقی و بلاواسطه دارد; افزون بر این، شکل گسترش یافته است.این امر از سرشت دال اسطوره ای ناشی می شود – این امر اغلب نمی تواند تکرار شود – دالی که از قبل زبانی بوده است; زیرا که این دال با معنایی برساخته شده است که از قبل طرح ریخته شده است.دال می تواند فقط از طریق جوهر داده شده ظاهر شود (درحالی که در زبان دال ذهنی باقی می ماند) .در مورد اسطوره شفاهی این گسترش خطی است (زیرا که نام من شیر است) ; اما در اسطوره تصویری چندوجهی است (در وسط لباس نظ امی جوان سیاهپوست، در سمت بالا سیاهی صورت او، در سمت چپ سلام نظامی و جز آن) .بنابراین عناصر شکل وابسته به مکان و دوری و نزدیکی اند: شیوه حضور شکل فضایی = مکانی است.مفهوم، برعکس، به شیوه ای کلی و عام ظاهر می شود; مفهوم نوعی ستاره سحابی = [ غبارآلود ] است، چکیده کمابیش مبهم و نامشخص نوعی دانش است.عناصر آن با نوعی روابط مبتنی بر لازمت با یکدیگر پیوند خورده اند; خصوصیت بنیانی آن گسترش نیست بلکه عمق است (هرچند این استعاره نیز هنوز بسیار فضایی است) ; شیوه حضور آن بر خاطره مبتنی است.

رابطه ای که مفهوم اسطوره را با معنای آن پیوند می دهد ضرورتا رابطه ای مخدوش کننده است.ما در اینجا مجددا نوعی شباهت صوری با نظام نشانه شناسانه پیچیده ای از قبیل انواع متفاوت روانکاوی مشاهده می کنیم.همان طور که برای فروید معنای ظاهری رفتار را معنای پنهان آن مخدوش می کند، در اسطوره معنا را مفهوم مخدوش می سازد.البته، این مخدوش شدن فقط از آنجا ناشی می شود که شکل اسطوره را از قبل معنای زبانی برساخته است.در نظام ساده ای همچون زبان، مدلول ابدا نمی تواند چیزی را مخدوش کند، زیرا که دال از آنجا که تهی، قراردادی یا دلبخواهی است نمی تواند مقاومتی در برابر آن بکند.اما در اینجا همه چیز فرق دارد; دال به اصطلاح دو وجه دارد: یکی پر است یعنی همان معنا (تاریخ شیر و سرباز سیاهپوست)، دیگری تهی، یعنی همان شکل (زیرا که نام من شیر است; سرباز سیاهپوست فرانسوی به پرچم سه رنگ سلام نظامی می دهد) .چیزی که مفهوم آن را مخدوش می کند البته همان چیزی است که پر است یعنی معنا: شیر و جوان سیاهپوست از تاریخ خود منع می شوند و به ایما بدل می گردند.آنچه مثالیت لاتین مخدوش می کند نامیدن شیر است با تمامی احتمالات آن; و آنچه امپراتوریت فرانسه تیره و تار می سازد نیز زبانی اولیه است، گفتمانی فعلی که در حال گفتن چیزی به من درباره سلام نظامی دادن جوان سیاهپوستی است که لباس نظامی فرانسه را پوشیده است.اما این مخدوش کردن به معنای محو کردن نیست: شیر و جوان سیاهپوست در اینجا باقی می مانند، مفهوم نیازمند آنان است، آنان نیمه تجزیه شده اند، آنان از خاطره بریده شده اند نه از وجود; آنان در عین حال استوارند، در سکون در آنجا ریشه دوانده اند و حراف اند، گفتاری که کلا در خدمت مفهوم قرار دارد.مفهوم، در حقیقت، مخدوش می کند اما معنا را الغا نمی کند; اصطلاحی می تواند کاملا این تناقض را بیان کند: مفهوم معنا را بیگانه می سازد.

آنچه همواره باید به یاد داشت این است که اسطوره نظامی دوگانه است; نوعی حضور همه جانبه و همه گیر در اسطوره به چشم می خورد; نقطه عزیمت آن وارد شدن معنایی است.برای نشان دادن خصوصیت مجاورت یا نزدیکیی (approximative character) که من قبلا از آن سخن گفتم از استعاره ای مکانی استفاده می کنم.می خواهم بگویم که دلالت اسطوره را نوعی در، که به طور مداوم در حال چرخش است برمی سازد، دری که به طور متناوب معنای دال و شکل آن، زبان – ابژه و مابعد زبان، آگاهی کاملا دلالت کننده و آگاهی کاملا متخیل را عرضه می کند.این تناوب، به اصطلاح، در مفهوم جمع می شود، که از آن مثل دالی مبهم استفاده می کند که در عین حال عقلانی و تخیلی، قراردادی و طبیعی است.

من نمی خواهم درباره معانی اخلاقی ضمنی چنان سازوکاری پیش داوری کنم، اما از محدودیتهای تحلیلی عینی تخطی نخواهم کرد اگر خاطرنشان کنم که حضور همه جایی دال در اسطوره کاملا شبیه جان پناه (alibi) است (که همان طور که همگان بازمی شناسند واژه ای مکانی است) : در جان پناه نیز، جایی وجود دارد که پر است و جایی که خالی است که رابطه ای که ماهیت منفی دارد آنها را به یکدیگر متصل می سازد («من آنجا نیستم که تو فکر می کنی هستم; من آنجایی هستم که تو فکر می کنی من آنجا نیستم ») .اما جان پناه معمولی (مثلا برای پلیس) دارای پایانی است; واقعیت در چرخان را در نقطه ای نگه می دارد.اسطوره نوعی ارزش است و حقیقت ضامن آن نیست.هیچ چیز نمی تواند مانع جان پناه بودن مداوم آن شود.همین امر کفایت می کند که دال آن دو طرف دارد و همیشه می تواند «جایی دیگر» را در اختیار آن قرار دهد.معنا همیشه آنجاست تا شکل را عرضه کند; شکل همیشه آنجاست تا از معنا پیشی گیرد.و هیچگاه تضادی، کشمکشی یا شکافی میان معنا و شکل وجود ندارد: آنها هرگز در یک مکان قرار ندارند.به شیوه ای مشابه اگر من در ماشین باشم و از پنجره به منظره نگاه کنم می توانم عامدانه نگاهم را بر منظره بدوزم یا بر شیشه.در یک صورت من حضور شیشه را درخواهم یافت و در فاصله ای دور منظره را; و در صورت دیگر برعکس، ورانمایی و شفافیت شیشه را درخواهم یافت و عمق منظره را; اما نتیجه این نگاه متناوب ثابت است: شیشه در یک زمان برای من حاضر و تهی است و منظره غیرواقعی و پر.همین اتفاق در دال اسطوره ای می افتد: شکل آن تهی اما حاضر است و معنای آن غایب اما پر است.برای تامل در این تناقض ما باید عامدانه این چرخش شکل و معنا را قطع کنیم، باید به هریک جداگانه متمرکز شویم و روش ایستای کشف و رمززدایی را بر اسطوره به کار بندیم.سخن کوتاه، من در برابر پویایی آن باید راه عکس را در پیش گیرم. خلاصه کنم، من باید از حالت خواننده به حالت اسطوره شناس گذار کنم.

و مجددا باید گفت که این دورویی (duplicity) دال است که خصوصیت دلالت را مشخص می سازد.ما اینک می دانیم که اسطوره نوعی از گفتار است که معرف آن بیشتر نیت و التفات آن است (من مثالی دستوری هستم) تا معنای لفظی یا حقیقی آن (نام من شیر است) ; و این که به رغم این امر، نیت و التفات اسطوره به نوعی منجمدشده، چکیده یا خالص شده و ابدی شده است و معنای لفظی و حقیقی آن را غایب ساخته است (امپراتوری فرانسه؟ واقعیت صرف است: به این جوان خوب سیاهپوست نگاه کنید که مثل یکی از بچه های خودمان سلام نظامی می دهد) .این ابهام برساخته شده گفتار اسطوره ای دارای دو نتیجه برای دلالت است که زین پس، هم به عنوان اعلام ظاهر می شود هم به عنوان گزارش.

اسطوره خصوصیت آمرانه و الزام کننده دارد: اسطوره که از مفهومی تاریخی نشات گرفته و به طور مستقیم از احتمالی (کلاس لاتین، امپراتوری تهدیدشده) سرچشمه گرفته است در جستجوی کسی است که آن کس من هستم.اسطوره به طرف من می آید و من تسلیم نیروی نیت مند آن هستم.اسطوره مرا صدا می زند تا ابهام گسترش یابنده آن را دریافت کنم.به عنوان مثال، اگر من در اسپانیا، در منقطه باسک ۶ قدم بزنم ممکن است در خانه ها نوعی وحدت معماری و سبک مشترک را متوجه شوم که مرا به سوی این معرفت هدایت کند که خانه باسکی محصول قومی خاصی است.به هر تقدیر ممکن است به این سبک یکتا نه هیچ گونه علاقه شخصی احساس کنم و نه تحت هجوم و آزار آن قرار گیرم.فقط به خوبی می بینم که این [ سبک ] بدون من همین جا روبه روی من قرار دارد. [ این معماری ] محصولی پیچیده است که مشخصات معینی در طول تاریخ بسیار گسترده دارد، که مرا فرانمی خواند و مرا تحریک نمی کند که نامگذاریش کنم، الا زمانی که در این اندیشه فرو روم که آن را در نمای عظیم سکونتگاههای روستایی بگنجانم.اما اگر در منطقه پاریس باشم و در پایان خیابان گامبتا یا ژان ژوره نگاهی به شاله (۷) سفید تر و تمیزی بیندازم که سفالهای قرمز دارد و نیمه ای از آن ساخته شده از چوبهایی به رنگ قهوه ای تیره است و سقفی نامتقارن دارد و نمای آن متشکل از ترکه های بافته شده کاه گل کشیده است، احساس می کنم که شخصا دستوری لازم الاجرا دریافت می کنم که این چیز را شاله باسکی بنامم; یا حتی بهتر، آن را به عنوان جوهر باسکی بودن ببینم.این امر به آن سبب است که این مفهوم با تمامی سرشت اختصاصی اش در برابر من ظاهر می شود; [ این مفهوم ] مرا پی می گیرد و جستجو می کند تا مرا وادارد که مجموعه نیتهایی را بازشناسم که آن را در آنجا به عنوان نشان تاریخی منفرد و خاص به عنوان راز و همدستی پنهان حرکت بخشیده اند و منظم ساخته اند.این فراخوان، فراخوانی واقعی است که برای هرچه بیشتر آمرانه تر شدن تن به هر نوع جرح و تعدیلی داده است.تمامی چیزهایی که در سطح تکنولوژی توجیه کننده و مشخص کننده خانه باسکی به شمار می روند حذف شده اند – انبار، پله های خارجی، کبوترخوان و غیره – و آنچه باقی مانده است نظمی ساده است که مورد مناقشه نیست و حمله چنان سرراست است که احساس می کنم این شاله اکنون برای من خلق شده است، درست مثل موضوعی جادویی که هم اینک در زندگی من سر برآورده است بدون هر نوع پیشینه تاریخی که مسبب آن بوده باشد.

این گفتار استیضاح کننده در عین حال گفتاری یخزده نیز هست.این گفتار در لحظه رسیدن به من خود را به حال تعلیق درمی آورد، روی برمی گرداند و شکلی کلی و عام به خود می گیرد; سفت و سخت می شود; خود را خنثی و معصوم می نمایاند.اخذ و کسب مفهوم را ناگهان یک بار دیگر تحت اللفظی بودن معنا دور می کند.این امر نوعی بازداشت (arrest) است هم در معنای فیزیکی و هم در معنای حقوقی آن: امپراتوریت فرانسوی سیاهپوستی را که سلام نظامی می دهد محکوم می کند که چیزی نباشد مگر ابزار دال.سیاهپوست فرانسوی ناگهان به نام امپراتوری فرانسوی به من سلام می دهد، اما در همان لحظه سلام نظامی جوان سیاهپوست صلب و شیشه ای می شود و به صورت مرجعی ابدی یخ می زند که معنایش عبارت است از استقرار امپراتوریت فرانسوی.در لایه سطحی زبان چیزی از حرکت بازمی ایستد.کاربرد دلالت در همین جاست: پشت امر واقع پنهان می شود و به آن حالتی آگاهی بخش عطا می کند، اما در عین حال امر واقع نیت را فلج می سازد و آن را به مرضی مبتلا می کند که عاقبت آن بی حرکتی و بی جنبشی است; برای آنکه آن را چهره ای خنثی بخشد، منجمدش می کند.این امر به آن سبب است که اسطوره گفتاری به سرقت رفته و بازیافته شده است، فقط گفتاری که بازیافته شده است دیگر همان گفتاری نیست که به سرقت رفته است. زمانی که [ این گفتار ] بازیافته می شود دیگر در جای دقیق [ سابق ] خود قرار نمی گیرد، همین لحظه کوتاه دزدی و همین لحظه تقلب زیرجلی است که به گفتار اسطوره ای حالت کرخ و بی حس می بخشد.

آخرین عنصر دلالت که برای بررسی باقی مانده است عبارت است از انگیزش (motivation) آن.ما می دانیم که در زبان نشانه قراردادی است: هیچ چیز تصویر آوایی درخت را به «صورت طبیعی » وانمی دارد که مفهوم درخت را برساند; نشانه در اینجا بی انگیزش است.اما این قراردادی بودن دارای مرزهایی است که ناشی از روابط همنشینی (associative relations) کلمه است: زبان می تواند کل بخشی از نشانه را بر اساس قیاس = (شباهت) با سایر نشانه ها تولید کند. (مثلا در زبان فرانسه معادل واژه ریشه کلمه aimer به معنای دوست داشتن ] ساخته شده است.) از سوی دیگر، دلالت اسطوره ای هیچ گاه قراردادی و دلبخواهی نیست بلکه همواره بعضا انگیزش مند است و به شیوه ای اجتناب ناپذیر متضمن شباهت است; زیرا برای آنکه مثالیت لاتینی بتواند از عهده نامیدن شیر برآید باید شباهتی وجود داشته باشد که [ در اینجا، این شباهت ] عبارت است از مطابقت گزاره (با نهاد) ; برای آنکه امپراتوریت فرانسوی بتواند جوان سیاهپوست سلام نظامی دهنده را از آن خود کند باید همانندیی میان سلام نظامی جوان سیاهپوست با سرباز فرانسوی وجود داشته باشد.انگیزش برای نفس دو رو بودن اسطوره ضروری است: اسطوره با شباهت میان معنا و شکل بازی می کند، هیچ اسطوره ای بدون شکل انگیزش مند وجود ندارد.۷ برای درک قدرت انگیزش در اسطوره کافی است که برای لحظه ای درباره امری افراطی تامل کنیم.من پیش روی خود مجموعه ای از چیزها را شاهدم که آن چنان فاقد نظم است که هیچ معنایی را در آن نمی توانم بیابم; در اینجا چنین به نظر می رسد که شکل – که فاقد هر نوع معنای اسبق است – نمی تواند شباهت خود را با هر چیز دیگر آشکار کند، به همین سبب [ در اینجا ] اسطوره غیرممکن است.اما آنچه [ این گونه ] شکل برای قرائت می تواند همواره به کسی بدهد خود بی نظمی است: [ شکل ] می تواند دلالتی به امر پوچ عطا کند و امر پوچ را به اسطوره ای بدل سازد.به عنوان مثال، این همان اتفاقی است که زمانی رخ می دهد که عقل سلیم سوررئالیسم را به اسطوره بدل می سازد.حتی فقدان انگیزش، اسطوره را گیر نمی اندازد، زیرا که همین فقدان خود به آن اندازه عینی شده است که به امری فهمیدنی بدل شود و دست آخر اینکه فقدان انگیزش به انگیزش مرتبه دومی بدل می شود و اسطوره مجددا برقرار می شود.

انگیزش اجتناب ناپذیر است اما مع هذا گسسته است.برای شروع [ می توانیم بگوییم ] که انگیزش «طبیعی » نیست، بلکه تاریخ است که مهیاگر مشابهتها برای شکل است.بعد، شباهت میان معنا و مفهوم جزئی و بخشی (partial) است ولا غیر.شکل بسیاری از صور مشابه را از نظر می اندازد و فقط معدودی را نگه می دارد: سقف شیب دار و تیرهای هویدا در شاله باسکی را حفظ می کند، اما پله ها و انبار و نمای رنگ و رو رفته و جز آن را رها می سازد.آدمی باید فراتر رود: تصویر کامل، اسطوره را طرد می کند یا حداقل آن را وامی دارد که نفس تمامیت اش را دریابد، و این همان اتفاقی است که در مورد نقاشی بد رخ می دهد، نقاشیی که کلا بر اسطوره آنچه «پر شده » و یا «تمام شده » استوار است (این امر هم ضد اسطوره امر پوچ است هم متقارن با آن: در اینجا شکل «غیبت » را اسطوره ای می کند و در امر پوچ «امر زائد و اضافی » (surplus) را)، اما به طور کلی اسطوره ترجیح می دهد که با تصویرهای فقیر و ناقص کار کند، جایی که معنا چربی زدایی شده است و آماده دلالت است مثل کاریکاتورها و کپی ها و نمادها و جز آنها.دست آخر انگیزش از میان سایر انگیزشهای ممکن انتخاب می شود.من می توانم دالهای بسیار بیشتری را علاوه بر سلام نظامی جوان سیاهپوست به امپراتوریت فرانسوی عطا کنم: ژنرالی فرانسوی مدال به سینه سنگالی یکدستی می زند، راهبه ای فنجانی چای به عرب بیمار می دهد، معلمی سفیدپوست به شاگردان حواس جمع [ رنگین پوست ] درس می دهد; مطبوعات این وظیفه هر روزه را بر عهده دارند که نشان دهند که مخزن دالهای اسطوره ای پایان ناپذیر است.

سرشت دلالت اسطوره ای را می توان در واقع به کمک تشبیه خاصی بیان کرد: [ این دلالت ] نه بیشتر از ایدئوگراف ( Ideograph) (8) قراردادی و دلبخواهی است نه کمتر از آن.اسطوره نظام ایدئوگرافیک نابی است، جایی که شکلها را هنوز مفهومی برمی انگیزد که شکلها مبین و بازنمود آن هستند درحالی که هنوز، به سبب دوری، جمع امکانات مفهوم برای بازنمایی را یکجا پوشش نمی دهند.و همان طور که از حیث تاریخی ایدئوگرافها به تدریج مفهوم را رها کردند و با صدا همراه شدند و بنا بر این به طور فزاینده ای کمتر و کمتر انگیزش مند شدند، حالت فرسوده اسطوره را می توان با قراردادی بودن و دلبخواهی بودن دلالت آن بازشناخت; چنانکه طوقی (۹) لباس طبیب بر تمام آثار مولیر دلالت می کند.

قرائت و رمزگشایی اسطوره
اسطوره چگونه دریافت می شود؟ ما باید یک بار دیگر به طرف دورویی دال آن بازگردیم که در عین حال هم معناست هم شکل.این امر می تواند به عطف توجه به یکی یا به دیگری یا به هر دو، و در عین حال به سه نوع مختلف قرائت منتهی و منجر گردد.۸

۱) اگر توجه خود را به دال تهی معطوف کنم اجازه می دهم که مفهوم شکل اسطوره را بدون ابهام پر کند و خود را در برابر نظامی ساده می یابم، جایی که دلالت مجددا لفظی (حقیقی) می شود: جوان سیاهپوست که سلام نظامی می دهد مثالی است از امپراتوریت فرانسوی، او نماد آن است.این گونه عطف توجه از آن تولیدکننده اسطوره است، به عنوان مثال از آن روزنامه نگاری که با مفهومی کار خود را آغاز می کند و در جستجوی شکلی برای آن برمی آید.۹

۲) اگر توجه خود را به دال پر معطوف کنم – که در آن به روشنی میان معنا و شکل تمیز قائل می شوم و در نتیجه تحریفی را که یکی بر دیگری تحمیل می کند مشخص می سازم – دلالت اسطوره را رمزگشایی می کنم و آن را به عنوان جاعل و شیاد درمی یابم: جوان سیاهپوست که سلام نظامی می دهد به جان پناه امپراتوریت فرانسوی بدل می شود.این نوع عطف توجه از آن اسطوره شناس است; او اسطوره را رمزگشایی می کند و تحریف را می فهمد.

۳) دست آخر اگر من توجه خود را بر دال اسطوره ای به عنوان کلی دربسته که متشکل از معنا و شکل است، معطوف کنم، دلالتی مبهم را درمی یابم: من [ در واقع ] به مکانیسم مقوم اسطوره، به پویایی آن واکنش نشان داده ام و به قرائت کننده اسطوره بدل شده ام.جوان سیاهپوست که سلام نظامی می دهد دیگر مثال و نماد و کمتر از آنها دیگر جان پناه نیست; او نفس حضور امپراتوریت فرانسوی است.

دو نوع توجه نخست، ایستا و تحلیلی هستند.آنها اسطوره را یا با آشکار کردن نیت آن یا با رمزگشایی آن تخریب می کنند، نخستین عمل عیب جویانه (cynical) است و دومی رمززدایانه.سومین نوع توجه پویاست و اسطوره را برحسب اهدافی که در ساختارش مندرج است مصرف می کند; قرائت کننده اسطوره را به عنوان داستانی که در عین حال حقیقی و غیرواقعی است می زید.

اگر کسی بخواهد که طرح اسطوره ای را به تاریخ عمومی ربط دهد تا تبیین کند که چگونه اسطوره با منافع جامعه ای خاص مطابقت می کند، سخن کوتاه، اگر بخواهد از نشانه شناسی به ایدئولوژی گذار کند آشکار است که باید خود را در جایگاهی قرار دهد که بتواند سومین نوع توجه را به عمل آورد.خود قرائت کننده اسطوره هاست که باید کارکرد ضروری آنها را آشکار کند.چگونه او این اسطوره خاص را در زمانه حاضر درمی یابد؟ اگر او آن را به شیوه ای خنثی دریابد، عرضه اش به او چه نکته ای در بر دارد؟ و اگر او آن را مثل اسطوره شناس با استفاده از قدرت تاملش قرائت کند آیااهمیتی دارد که چه جان پناهی عرضه شده است؟ اگر قرائت کننده امپراتوریت فرانسوی را در جوان سیاهپوست سلام دهنده نبیند ارزشی نخواهد داشت که این را با آن بسنجد و اگر برعکس قرائت کننده امپراتوریت فرانسوی را در جوان سیاهپوست سلام دهنده ببیند، اسطوره چیزی بیش از بیانی سیاسی نیست که به شیوه ای امانتدارانه بیان شده است.سخن کوتاه، یا نیت اسطوره آنچنان مبهم است که سودمند نیست یا آنقدر روشن است که نیازی به باور کردن ندارد.در هر دو مورد ابهام در کجاست؟

اما این امر معمایی کاذب است.اسطوره چیزی را پنهان نمی کند و چیزی را فاش نمی سازد: اسطوره تحریف می کند; اسطوره نه دروغ است نه اعتراف، تغییر آهنگ است.اسطوره را اگر در برابر معمایی که لحظه های پیش از آن نام بردم قرار دهیم راه سومی را برمی گزیند.اسطوره که اگر به هر یک از دو نوع توجه سر خم کند تهدید به نابودی می شود به لطف سازشی از این بزنگاه جان به در می برد – اسطوره خود همین سازش است.اسطوره که «پنهان ساختن » مفهوم نیت مند را عهده دار شده است در زبان با چیزی به جز خیانت روبه رو نمی شود، زیرا که زبان فقط می تواند مفهوم را محو کند اگر بخواهد آن را پنهان کند، یا پرده از آن بردارد اگر بخواهد آن را فرموله کند.تدوین نظام نشانه شناسانه مرتبه دوم اسطوره را قادر می سازد تا از این معما رهایی یابد: اسطوره که رانده می شود تا از مفهوم پرده بردارد یا آن را تصفیه کند، [ راه سومی برمی گزیند ] آن را طبیعی می کند.

ما در اینجا به اس اساس اسطوره می رسیم: اسطوره تاریخ را به طبیعت بدل می کند.ما اینک درمی یابیم که چرا در نظر مخاطب و مصرف کننده اسطوره، نیت و حالت آمرانه مفهوم می تواند آشکار باقی بماند آن هم بدون آنکه علاقه ای به ماده و مصالح نشان دهد. آنچه سبب می شود که گفتار اسطوره ای بیان شود کاملا واضح و نمایان است اما [ این سبب و انگیزش ] بلافاصله به چیزی طبیعی بدل و متجسد می شود; گفتار اسطوره ای نه به عنوان انگیزه بلکه به عنوان دلیل قرائت می شود.اگر سلام نظامی دادن جوان سیاهپوست را صرفا نماد امپراتوریت قرائت کنم باید واقعیت تصویر را انکار کنم زیرا هنگامی که این تصویر برای من به ابزاری مبدل می شود اعتبار خود را نزد من از دست می دهد.برعکس اگر سلام نظامی سیاهپوست را به عنوان جان پناه استعمارگرایی رمززدایی کنم با قاطعیت بیشتری وضوح انگیزش آن را تخریب خواهم کرد.اما از دیدگاه قرائت کننده اسطوره، نتیجه کاملا چیز دیگریست: همه چیز به گونه ای اتفاق می افتد که انگار عکس جوان سیاهپوست به شیوه ای طبیعی مفهوم را حاضر می سازد.انگار که دال بنیادی برای مدلول مهیا می سازد: اسطوره درست لحظه ای هستی پیدا می کند که امپراتوریت فرانسوی به حالتی طبیعی دست می یابد; اسطوره گفتاری است که به شیوه ای مفرط موجه جلوه داده می شود.

اکنون مثالی جدید ارائه می کنیم که به ما کمک می کند به روشنی بفهمیم که چگونه قرائت کننده اسطوره به آن سو رانده می شود تا مدلول را به کمک دال عقلانی سازد.ماه جولای است و من تیتری بزرگ را در فرانس – سوار می خوانم: سقوط قیمتها: اولین نشانه ها.سبزیجات: کاهش قیمتها شروع شده است.اجازه دهید به سرعت طرح نشانه شناسانه [ این امر ] را طراحی کنیم: مثال ما یک جمله است.نظام مرتبه نخست به شیوه ای ناب زبانی است.دال نظام مرتبه دوم در اینجا از شمار معینی از رخدادها تشکیل شده است که برخی از آنها واژگانی هستند (کلمات: اولین، شروع شده است [ سقوط ] قیمتها (۱۰) )، برخی چاپی هستند (تیترهای بزرگی که معمولا قرائت کننده به کمک آنها اخباری را که اهمیت جهانی دارند مشاهده می کند) .مدلول یا مفهوم همان چیزی است که می بایست با جعل واژه وحشیانه اما جدیدی آن را نشان دهیم: دولتی یت .(governmentality) دولت را جراید ملی به عنوان جوهر کارآیی عرضه می کنند.دلالت اسطوره به روشنی از همین جا نشات می گیرد: قیمت میوه و سبزیجات در حال سقوط اند چرا که دولت چنین خواسته است.اکنون آنچه در مثال فوق اتفاق می افتد (و رخ دادن این امر، امری کاملا نادر است) این است که خود روزنامه در دو سطر پایین تر به فرد اجازه می دهد که اسطوره ای را که هم اکنون ساخته است کشف کند – حال چه این امر ناشی از اطمینان به نفس باشد چه ناشی از صداقت.روزنامه می افزاید (البته با حروف ریزتر) : «وفور فصلی به سقوط قیمتها کمک کرده است.» این مثال به دو دلیل آموزنده است.نخست آنکه این مثال به شیوه ای برجسته نشان می دهد که هدف اسطوره اساسا برجای گذاشتن تاثیری آنی و بلاواسطه است.ابدا ایرادی ندارد که آدمی بعدا از خلال خود اسطوره به موضوع پی ببرد.فرض بر این است که کنش اسطوره قویتر از تبیینهای عقلانی باشد که بعدا آن را تایید نمی کنند.این امر به آن معناست که قرائت اسطوره با یک ضربت به پایان می رسد.من نگاهی سریع به فرانس – سوار بغل دستی ام می کنم: من در آنجا فقط معنایی را گلچین می کنم اما دلالتی حقیقی را قرائت می کنم; من در سقوط قیمت میوه و سبزیجات حضور اقدام دولت را درمی یابم.همین و بس. قرائت باریک بینانه تر اسطوره قدرت یا بی تاثیر بودن آن را به هیچ رو افزایش نمی دهد.اسطوره در عین حال تکمیل ناپذیر و بی چون و چراست; زمان یا دانش آن را بهتر یا بدتر نمی سازد.

در ثانی، طبیعی ساختن مفهوم که من هم اکنون آن را به عنوان کارکرد ضروری اسطوره معین ساختم، در اینجا نمونه ای گویاست. در نظام مرتبه نخست (که به شیوه ای انحصاری زبانی است) علیت می تواند به شیوه ای حقیقی طبیعی باشد: قیمتهای میوه و سبزیجات کاهش می یابند چرا که فصلشان فرا رسیده است.در نظام اسطوره ای مرتبه دوم علیت مصنوعی و کاذب است، اما به اصطلاح از در پشتی طبیعت به درون می خزد.به همین علت است که اسطوره به عنوان گفتاری خنثی و بی طرف درک می شود: نه به این سبب که نیتهای آن پنهان اند – اگر آنها پنهان نبودند نمی توانستند مؤثر باشند – بلکه به این سبب که آنها طبیعی شده اند.

در واقع آنچه به خواننده اجازه می دهد که اسطوره را به شیوه ای خنثی و بی طرف دریابد این است که او آن را به عنوان نظام نشانه شناسانه نمی بیند بلکه آن را نظامی استقرایی می پندارد.جایی که فقط هم ارزی وجود دارد او نوعی روند علی مشاهده می کند.از دید او دال و مدلول نسبتی طبیعی با یکدیگر دارند.این اغتشاش و سردرگمی را می توان به گونه ای دیگر نیز توضیح داد: هر نظام نشانه شناسانه ای نظام ارزشها هم هست اما مصرف کننده اسطوره دلالت را با نظام مبتنی بر امور واقع یکی می گیرد. اسطوره به عنوان نظام مبتنی بر امور واقع قرائت می شود درحالی که چیزی به جز نظام نشانه شناسانه نیست.

اسطوره در مقام زبان مسروقه
مشخصه اسطوره چیست؟ تبدیل معنا به شکل. به عبارت دیگر اسطوره همواره سرقت زبانی است. من جوان سیاهپوستی را که سلام می‏دهد و شاله سفید و قهوه‏ای و سقوط فصلی قیمتهای میوه را می‏ربایم اما نه بدین‏منظور که آنها را به نمونه‏ها یا نمادها بدل کنم بلکه بدین‏منظور که از طریق آنها امپراطوری [ فرانسه ] و ذوقم درباره چیزهای باسکی و دولت را طبیعی سازم. آیا تمامی زبانهای اولیه طعمه اسطوره هستند؟ آیا معنایی وجود ندارد که در برابر اسارتی مقاومت کند که شکل با آن تهدیدش می‏کند؟ در واقع هیچ چیز نمی‏تواند از اسطوره مصون باشد، اسطوره می‏تواند طرح مرتبه دوم خود را با توسل به هر معنایی بسط و گسترش دهد و همانگونه که دیدیم حتی می‏تواند از نفسِ فقدان معنا کار خود را آغاز کند. اما همه زبانها به شیوه‏ای برابر مقاومت نمی‏کنند.

زبان مدون (articulated language) یعنی همان زبانی که اغلب اسطوره آن را سرقت می‏کند مقاومت اندکی نشان می‏دهد. این زبان در خود حاوی برخی گرایشهای اسطوره‏ای است. طرح کلی ساختاری نشانه‏ای (a sign structure) بدان‏معناست که نیّتی را آشکار کند که به مورد استفاده قرار گرفتنش می‏انجامد. این خصوصیت همان خصوصیتی است که می‏توان آن را بیانی بودن (expressiveness) زبان نامید. به عنوان مثال وجوه شرطی یا امری شکلِ مدلول خاصی هستند متفاوت از معنا. مدلول در اینجا اراده یا درخواست من است. به همین دلیل است که برخی از زبان‏شناسان، به عنوان مثال، در قیاس با وجوه شرطی یا امری وجه اخباری را حالت یا درجه صفر می‏دانند. اینک [ باید گفت ] که در اسطوره کاملاً برساخته‏شده معنا هرگز در درجه صفر نیست و به همین دلیل است که مفهوم می‏تواند آن را مخدوش و طبیعی کند. ما یک بار دیگر باید به یاد آوریم که فقدان معنا به هیچ رو درجه صفر نیست. به همین سبب است که اسطوره کاملاً می‏تواند بر آن چنگ بیندازد و به عنوان مثال دلالتی از امر پوچ یا سوررئالیسم یا غیره به آن بدهد. در نهایت فقط حالت و درجه صفر است که می‏تواند در برابر اسطوره مقاومت کند.

زبان به شیوه‏ای دیگر نیز خود را به اسطوره وامی‏سپارد: به ندرت اتفاق می‏افتد که [ زبان ] از همان آغاز معنایی کامل را تحمیل کند که مخدوش کردن آن غیرممکن باشد. این امر ناشی از انتزاعی بودن مفهوم آن است: مفهوم درخت مبهم است و خود را به احتمالات چندی وامی‏سپارد. البته این امر حقیقت دارد که زبان همیشه کل سازمان اختصاصی را در اختیار دارد (این درخت، این درختی که و غیره) اما همواره گرداگرد معنای غایی هاله‏ای از واقعیات باقی می‏ماند، جایی که معناهای ممکنِ دیگر شناورند: معنا اغلب و همیشه می‏تواند مورد تفسیر قرار گیرد. آدمی می‏تواند بگوید که زبان

معنایی با افق باز را به اسطوره عطا می‏کند. اسطوره می‏تواند به آسانی خود را در آن جای دهد و در آنجا متورم شود. این عمل نوعی به سرقت بردن با توسل به مستعمره ساختن است (به عنوان مثال: سقوط )the fall) (1) قیمتها شروع شده است. اما کدام کاهش؟ کاهشی که مدیون فصل است یا مدیون دولت؟ دلالت در اینجا به انگل حرف تعریف [ یعنی همان the ] ** بدل می‏شود به رغم آنکه این حرف تعریف کاملاً مشخص و معین است.)

هنگامی که معنا برای اسطوره پُرتر از آن است که اسطوره قادر باشد به آن حمله کند، اسطوره گِرد آن می‏چرخد و کل پیکره آن را به همراه می‏برد. این همان اتفاقی است که در مورد زبان ریاضی رخ می‏دهد. این زبان فی‏نفسه نمی‏تواند مخدوش شود زیرا که تمامی احتیاطهای لازم را به ضد تفسیر شدن به عمل آورده است. هیچ دلالت انگلی قادر نیست خود را به درون آن بخزاند و درست به همین سبب است که اسطوره آن را یکجا با خود می‏برد. اسطوره فرمول ریاضی معینی (E=mc2( ***(2) را می‏گیرد و معنای تغییرناپذیر آن را به دالِ ناب ریاضی بودن بدل می‏کند. ما در اینجا می‏توانیم ببینیم که آنچه اسطوره آن را ربوده است چیزی است که مقاومت می‏کند، چیزی که ناب است. اسطوره به هر چیزی می‏تواند دست یابد، هر چیزی را می‏تواند فاسد سازد حتی خودِ دست رد به سینه اسطوره زدن را. بنابراین هرچه در آغاز مقاومتِ زبان ـ ابژه بیشتر باشد خودفروشی نهایی آن بیشتر خواهد بود؛ هر آنچه در اینجا مقاومت کاملی را نشان دهد به طور کامل خود را وامی‏نهد: اینشتین از یک‏سو، پاری ـ ماچ از سوی دیگر. می‏توان تصویری موقت از این تضاد به دست داد: زبان ریاضی زبانی تمام و کمال است که سرچشمه کمال آن همین پذیرش مرگ است. برعکس، اسطوره زبانی است که نمی‏خواهد بمیرد؛ او به زور از زبان اخذ می‏کند، عملی که به بقای مکارانه و پست او تداوم می‏بخشد. اسطوره به شیوه‏ای مصنوعی حکم اعدام آنها را لغو می‏کند و در آنجا به آسودگی می‏لمد؛ اسطوره آنها را به اجساد سخنگو بدل می‏سازد.

زبان دیگری نیز وجود دارد که تا آنجا که می‏تواند در برابر اسطوره مقاومت می‏کند: زبان شعری ما. شعر معاصر۱۰ نظام نشانه‏شناسانه قهقرایی است. درحالی‏که هدف اسطوره با تقویت نظام مرتبه نخست رسیدن به مافوقِ دلالت (ultra signification) است، برعکس شعر تلاش می‏کند تا دوباره به مادونِ دلالت (infra signification) یا وضعیت پیشْ نشانه‏شناسانه زبان دست یابد. سخن کوتاه، شعر می‏کوشد تا نشانه را دوباره به معنا تبدیل کند. در نهایت ایدئال شعر رسیدن به معنای کلمات

نیست بلکه رسیدن به معنای خود اشیاء است.۱۱ به همین سبب است که شعر زبان را مه‏آلود می‏کند و تا آنجا که می‏تواند انتزاعی بودن مفهوم و قراردادی بودن نشانه را گسترش می‏دهد و پیوند میان دال و مدلول را تا به آخرین حد خود می‏کشاند. ساختار باز مفهوم در اینجا به شیوه‏ای حداکثری مورد استفاده قرار می‏گیرد: برخلاف آنچه در نثر رخ می‏دهد، نشانه شعری سعی می‏کند تمامی توان مدلول را تحقق بخشد به این امید که دست‏آخر به چیزی شبیه به کیفیت استعلایی شی‏ء و معنای طبیعی (و نه انسانی) آن برسد. جاه‏طلبیهای جوهرگرای شعر از همین امر ناشی می‏شود. از این اعتقاد که فقط اوست که قادر است که به شی‏ء فی‏نفسه دست یابد و دقیقاً بدین جهت که می‏خواهد ضد زبان (anti-language) باشد. در مجموع از میان کسانی که از گفتار سود می‏جویند، شاعران کمتر از همه شکل‏گرا هستند، زیرا که آنان یگانه کسانی هستند که معتقدند که معنای کلمات شکلی بیش نیست و آنان از آن حیث که واقعگرا هستند نمی‏توانند از آن خرسند باشند. به همین سبب است که شعر مدرن همواره تأکید می‏کند که قاتل زبان و به نوعی، مشابه فضایی و ملموس سکوت است. شعر جایگاهی را اشغال می‏کند که باژگونه جایگاه اسطوره است: اسطوره نظامی نشانه‏شناسانه است که مدعی است خود را به نظامی مبتنی بر امر واقع (factual system) ارتقاء داده است؛ شعر نظامی نشانه‏شناسانه است که مدعی است در نظامی جوهری (essential system)جمع شده است.

اما در اینجا نیز مثل مورد زبان ریاضی نفس مقاومتی که شعر نشان می‏دهد آن را به طعمه ایدئال اسطوره بدل می‏سازد: اسطوره فقدان ظاهری نظم نشانه‏ها را ــ که وجه شعریِ نظمی جوهری است ــ می‏گیرد و آن را به دالی تهی بدل می‏سازد، دالی که به شعر دلالت می‏کند. این امر مبین خصوصیت نامحتمل شعر مدرن است: شعر که با قوّت هرچه تمامتر دست رد به سینه اسطوره می‏زند، دست و پا بسته تسلیم آن می‏شود. برعکس، قواعد در شعر کلاسیک مقوم اسطوره پذیرفته‏شده‏ای هستند که قراردادی بودن نمایان آن به معنای کمالی از نوعی خاص است، زیرا که تعادل نظام نشانه‏شناسانه از قراردادی بودن نشانه‏های آن نشأت می‏گیرد.

پذیرش داوطلبانه اسطوره در واقع می‏تواند مبین کل سنت ادبی ما باشد. بر طبق هنجارهای ما، این ادبیات نظام اسطوره‏ای تردیدناپذیری هستند: معنایی وجود دارد که از آنِ گفتمان است؛ دالی وجود دارد که همان گفتمان به عنوان شکل یا نوشته است؛ مدلولی وجود دارد که همان مفهوم ادبیات است؛ دلالتی وجود دارد که همان گفتمان ادبی است. من این بخش را در درجه صفر نوشتار آغاز کردم که دست‏آخر چیزی نبود مگر اسطوره‏شناسی زبان ادبی. من در آنجا نوشتار را دال اسطوره ادبی تعریف کردم یعنی در مقام شکلی که از قبل بامعنا پُر شده است و از مفهوم ادبیْ دلالت جدیدی کسب می‏کند.۱۲ من این فرض را پیش نهادم که تاریخ با اصلاح آگاهی نویسنده ــ از حدود

۱۰۰ سال پیش ــ بحرانی اخلاقی در زبان ادبی پدید آورده است: نوشتار در مقام دال ظاهر شد، ادبیات در مقام دلالت؛ نویسنده با طرد طبیعت کاذب زبان ادبی سنتی با شدّت و حدّت موضع خود را به نفع ضدطبیعی بودن زبان تغییر داد. باژگون کردن نوشتار عملی رادیکال بود که به کمک آن شماری از نویسندگان کوشیدند تا ادبیات به عنوان نظام اسطوره‏ای را رد کنند. هر شورشی از این نوع به معنای قتل ادبیات در مقام دلالت بوده است: تمامی اینها فروکاستن گفتمان ادبی به نظام نشانه‏شناسانه ساده را و یا حتی در مورد شعر به نظام پیش ـ نشانه‏شناسانه را اصل مسلّم قرار داده‏اند. این وظیفه، وظیفه‏ای سنگین است که نیازمند رفتارهای رادیکالی است. همانطور که به خوبی شناخته شده است برخی تا نابودی صاف و ساده گفتمان پیش رفتند و سکوت، اعم از آنکه واقعی باشد یا مصنوعی، به عنوان یگانه سلاح ممکن برای مبارزه با قدرت بزرگ اسطوره ظاهر شد: بازگشت آن.

بنابراین چنین به نظر می‏رسد که شکست دادن اسطوره از درون به غایت دشوار باشد، زیرا که هر تلاشی برای فرار کردن از استحکامات آن خود به طعمه اسطوره بدل می‏شود؛ اسطوره همواره می‏تواند به عنوان آخرین چاره بر مقاومتی دلالت کند که علیه آن به کار برده می‏شود. حقیقت این است که بهترین سلاح در برابر اسطوره شاید این باشد که خود اسطوره را اسطوره کنیم و اسطوره‏ای مصنوعی به وجود آوریم؛ و این اسطوره بازساخته‏شده در واقع همان اسطوره‏شناسی است. از آنجا که اسطوره چیزی را از زبان می‏رباید چرا نباید اسطوره را ربود. همه آنچه موردنیاز است این است که آن را به عنوان نقطه عزیمت برای سومین حلقه زنجیره نشانه‏شناسانه به کار بریم و دلالت آن را به عنوان اولین مضمون دومین اسطوره فرض کنیم. ادبیات ارائه‏گر مثالهای بزرگی در مورد چنین اسطوره‏شناسیهای مصنوعی است. من در اینجا فقط به بووار و پکوشه نوشته فلوبر متوسل می‏شوم و این همانی است که می‏تواند اسطوره تجربی یا اسطوره مرتبه سوم نامیده شود. بووار و دوستش پکوشه نماینده نوع خاصی از بورژوازی (که اتفاقاً با سایر اقشار بورژوا در کشمکش‏اند) هستند. گفتمان آنها از قبل مقوم گونه‏ای اسطوره‏ای از گفتار است؛ زبان آن دارای معناست، اما این معنا شکل تهی مدلولی مفهومی است که در اینجا گونه‏ای از سیری‏ناپذیری تکنولوژیک است. تلاقی معنا و مفهوم در نظام اسطوره‏ای مرتبه اول تشکیل‏دهنده دلالتی است که همان فنون بلاغی (rhethoric) بووار و پکوشه است. فلوبر در همین نقطه است که مداخله می‏کند (من به منظور تحلیل این جریان را به اجزاء متشکله‏اش تقسیم می

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *