تعداد بازدید
3 بازدید
ریال98.000

توضیحات

دانلود و استفاده از فایل پاورپوینت کامل تاریخچه ای از علم اقتصاد در جایگاه علمی اخلاقی – تجربه‌ای بی‌نظیر در ارائه!

پاورپوینتی شیک و استاندارد:

فایل فایل پاورپوینت کامل تاریخچه ای از علم اقتصاد در جایگاه علمی اخلاقی شامل 120 اسلاید طراحی‌شده با دقت بالا است که کاملاً آماده برای ارائه یا چاپ در PowerPoint می‌باشد.

چرا فایل فایل پاورپوینت کامل تاریخچه ای از علم اقتصاد در جایگاه علمی اخلاقی گزینه‌ای عالی است؟

  • گرافیک حرفه‌ای و جذاب: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل تاریخچه ای از علم اقتصاد در جایگاه علمی اخلاقی با طراحی مدرن و چشم‌نواز، پیام شما را به بهترین شکل منتقل می‌کنند.
  • کاربری آسان: ساختار این پاورپوینت به‌گونه‌ای است که استفاده از آن بدون نیاز به تغییرات پیچیده ممکن باشد.
  • آماده استفاده: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل تاریخچه ای از علم اقتصاد در جایگاه علمی اخلاقی از قبل تنظیم‌شده و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.

تضمین کیفیت و دقت بالا:

این مجموعه بر اساس بالاترین استانداردهای طراحی ساخته شده است و کاملاً منسجم و بدون اشکال، مناسب برای ارائه‌های حرفه‌ای می‌باشد.

نکته قابل توجه:

برخی نسخه‌های غیررسمی ممکن است تغییراتی داشته باشند. این نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل تاریخچه ای از علم اقتصاد در جایگاه علمی اخلاقی با دقت و کیفیت بالا طراحی شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل تاریخچه ای از علم اقتصاد در جایگاه علمی اخلاقی را دریافت کنید و یک ارائه بی‌نظیر داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل تاریخچه ای از علم اقتصاد در جایگاه علمی اخلاقی :

مطالعه تاریخ علم اقتصاد نشان می دهد این علم در بستر اخلاق متولد و بالنده شد و بزرگان این دانش چون آدام اسمیت، استوارت میل، مالتوس و حتی مارشال اقتصاد را در جهت آموزه های اخلاقی می دیدند و بر تعالیم چون عدالت، خیرخواهی، اصلاح مشکلات مردم، تعادل ثروت ها و درآمدها اصرار داشتند. از زمان مارشال به بعد به واسطه غلبه اندیشه اثبات گرایی، بین اخلاق و اقتصاد فاصله افتاد و به اعتقاد برخی صاحب نظران دانش اقتصاد دچار فقر بنیادی گردید. به نظر می رسد، چنان که آمارتیا سن برنده نوبل اقتصاد ۱۹۹۸ معتقد است، تأمل متفکران اقتصاد می تواند دانش اقتصاد را از انحراف نجات داده، آن را در عین حال که یک علم ریاضی است با اخلاق ترکیب کند.

از آن جا که مقاله حاضر یکی از دغدغه های اقتصاد اسلامی یعنی اخلاقی بودن اقتصاد را به شکل زیبایی مطرح کرده است، به انتشار و ترجمه آن اقدام کردیم به امید روزی که دانش اقتصاد به دور از افراط و تفریط ها به اصول و ارزش های اخلاقی نزدیک شده، رسالت اصلی خود را باز یابد.

چکیده

نگاهی گذرا به تاریخ عقاید اقتصادی نشان می دهد که دانش اقتصاد در بستر اخلاق رشد کرده و تا مدّت ها یکی از اقسام حکمت عملی (یا دانش های عملی

Practical Sciences

) قلمداد می شده است؛ اما به علل گوناگون از جمله پیشرفت چشمگیر علوم طبیعی و برتری یافتن روش تجربی و نیز اتخاذ روش شناسی پوزیتیویستی در علم اقتصاد، رفته رفته دانش اقتصاد از دغدغه ها و مسائل اخلاقی جدا می شود.

بخش اوّل این مقاله مروری کوتاه بر پیوند علم اقتصاد و فلسفه اخلاق تا پیش از آدام اسمیت و اشاره ای به این نکته است که اقتصاد در سنت ارسطویی، بخشی از حوزه مطالعاتی گسترده تری بوده، اخلاق و سیاست را نیز در بر می گرفته است. این تقسیم بندی و نگرش به اقتصاد در قرون وسطا نیز استمرار می یابد.

بخش دوم مقاله به بررسی اقتصاد از دیدگاه آدام اسمیت می پردازد. اگرچه بیشتر صاحب نظران مدعی اند که علم اقتصاد جدید را اسمیت و کتاب تأثیرگذار او، ثروت ملل، بنیانگذاری کرده است، در واقع باید گفت: این تفسیری است که علاقه مندان اقتصاد اثباتی از آرای اسمیت عرضه می کنند و او را مبدع اقتصاد جدید برمی شمارند. دقت ها و بازکاوی های جدید در آثار اسمیت نشان می دهد نگرشی که وی به دانش اقتصاد داشته است با تعاریفی که امروزه از اقتصاد می شود، بسیار متفاوت است.

در بخش سوم مقاله که دوره زمانی پس از اسمیت تا ۱۹۰۰ را در برمی گیرد، با مروری بر دیدگاه های مالتوس، ریکاردو، استوارت میل، مارشال و … نشان داده شده است که اگرچه بخش های فنی اقتصاد را به طور قابل ملاحظه ای این دانشمندان توسعه داده اند، عموم آنان همچنان اقتصاد را دانشی می دانسته اند که در خدمت اهداف اخلاقی است.

بخش چهارم مقاله نیز به افول دیدگاه اخلاقی و تسلط دیدگاه اثباتی بر اقتصاد می پردازد.

واژگان کلیدی: علم اقتصاد، علم اخلاق، حکمت عملی، تاریخ عقاید اقتصادی، دانش های عملی، اقتصاد اثباتی، علوم طبیعی، فلسفه اخلاق.

مقدمه

علم اقتصاد در دامن فلسفه اخلاق (

moral philosophy

) رشد کرد و سرانجام به صورت یکی از علوم اخلاقی درآمد؛ اما در مقطع تاریخی خاص، جریان غالب علم اقتصاد از علوم اخلاقی و در پی آن از خود اخلاقیات جدا می شود. در این مقاله نشان خواهیم داد که این جدایی از دغدغه های اخلاقی جزء سنت علم اقتصاد نبوده و طی قرن اخیر به وقوع پیوسته است.

دو علت برای جدایی علم اقتصاد از دغدغه های اخلاقی می توان برشمرد: نخست این که با دستیابی علوم طبیعی به کامیابی های چشمگیر، اقتصاددانان از روی تقلید بر آن شدند تا با به کار بستن روش های علوم طبیعی که ریاضیات را نیز در برمی گرفت، در پدیده های اقتصادی، به چنان کامیابی هایی دست یابند. دوم این که علم اقتصاد که در قالب های خودساخته جریان یافته بود، به سوی اثبات گرایی گرایش یافت که خود، هرگونه مسأله اخلاقی را از دایره علم خارج کرده بود. شرح این نکات به تفصیل خواهد آمد.

امروزه میان اقتصاددانان جریان غالب، این دیدگاهِ بسیار رایجی است که علم اقتصاد، فاقد هر گونه فلسفه اخلاقی، دینی و ایدئولوژیک است. یکی از صاحب نظران درباره نقش فلسفه اخلاق در اقتصاد متعارف اظهار کرده است:

علمی سازی علم اقتصاد … به انفصال اقتصاد از مبادی اخلاقی خود انجامیده، و «اقتصاد غالبِ» قرن بیستم تماماً این انفصال را پذیرفته است. نظریه اقتصادی «علمی اثباتی» تلقی می شود که وظیفه آن تحلیل و توضیح سازوکار فرایندهای اقتصادی است و ارزش گذاری های اخلاقی (گزاره های بایدی) هر چقدر هم حائز اهمیت باشند، نباید بخشی از برنامه پژوهشی اقتصاددانان را تشکیل دهد (

kurt, 1993: P. 16

).

به طرز مشابه، یکی از صاحب نظران متأخر درباره نقش اثبات گرایی در اقتصاد گفته است:

امروز اکثر اقتصاددانان بر این نکته اتفاق دارند که ادعای نظریه اقتصادیِ فارغ از ارزش ها برای بنیان نهادن ماهیتی علمی برای این رشته ، امری کاملاً ضرور است. علم اقتصاد اثباتیِ فارغ از ارزش، به این معنا که بر هیچ مجموعه خاصی از داوری های ارزشی یا هیچ چارچوبه فلسفی و روان شناختی متکی نباشد، به طور عمده مطلوب تلقی می شود. این رویکرد به شدت بر شاخه های مهم علم اقتصاد از قبیل نظریه اقتصاد خرد تأثیرگذار بوده است (

Drakopoulos, 1997: P. 286

). بسیاری دیگر نیز دیدگاه های مشابهی را ارائه کرده اند (

Young, 1997: P. 4; Galbraith, 1987: P. 124

).

علم اقتصاد جدید بر مسائلی همچون محاسبه عقلایی، اهداف مادیِ دست پایین تر و بی طرفی علمی در موضوعات اخلاقی تأکید می ورزد؛ اما این معیارها به سادگی می تواند با چیزهای دیگری اشتباه شود.

دیوید کِرِپس، یکی از استادان سرشناس اقتصاد خرد می گوید:

مجموعه کوچکی از فرضیه ها (آزمندی، عقلانیتِ حسابگرانه، تعادل و …) تقریباً در تمام شاخه های اقتصاد، به صورت فروض استاندارد و معیار اتخاذ شده است (

Kreps, 1997

:

P. 59

).

با این اوصاف، افتادن در دام فرض «حرص و آزمندی» به هیچ روی دشوار نیست.

اثر اخلاقیِ ترویج این دیدگاه بر رفتار دانشجویان اقتصاد چیست؟ بدین منظور و برای بررسی این که آیا عموماً افراد (در مجموعه ای خاص از موقعیت ها) بیشتر به همکاری تمایل دارند یا درصدد «سواری مجانی»۱ (

marwell

&

Ames, 1981: P. 296

) هستند، آزمایش هایی صورت گرفته است. در یک مطالعه مشاهده شد که عموم افراد به طور کلی دارای روحیه جمعی و حس همکاری اند، به جز گروهی از دانشجویان سال اوّل کارشناسی اقتصاد که به گروه کمک بسیار کمتری می کردند و مفهوم انصاف برایشان به طور کامل بیگانه بود. تمایل به گرفتن «سواری مجانی» میان دانشجویان اقتصاد بسیار بیشتر از گروه های دیگری بود که مورد آزمایش قرار گرفتند (

Ibid: P. 306

). هاسمن و مک فِرسون در همین مطالعه می افزایند:

چنین به نظر می رسد که آموزش اقتصاد مردم را خودخواه تر می کند (

Hausman and

Michael, 1993: P. 674; Marwell and Ames, 1993: P. 159

).

دیگران نیز در مطالعاتی جداگانه و جدیدتر ملاحظه کردند که دانشجویان اقتصاد برخلاف دیگران متمایلند براساس الگوی نفع شخصی عقلایی عمل کنند و به این نتیجه رسیدند که «اختلاف در میزان گرایش به همکاری تا حدودی از آموزش هایی ناشی است که در دروس اقتصاد داده می شود» (

Frank, Gilovich and Regan, 1996: P. 170

)؛ بدین سبب، ایشان در نهایت اقتصاددانان را توجیه می کنند که در آموزش خود بر طیف گسترده تری از انگیزش های انسانی (در مقایسه با صِرف نفع شخصی عقلایی) تأکید ورزند (

Ibid: P. 170

– ۱۷۱, ۱۸۷ – ۹۲). با پرورش انسان هایی خودخواه و فاقد حس همکاری می توان ادعا کرد که جدایی واقعی میان اقتصاد و اخلاق وجود دارد و این جدایی، به شواهد مستند است.

این مقاله ابتدا به چگونگی تکوین علم اقتصاد در جایگاه علمی اخلاقی پرداخته؛ سپس به سیر پیشرفت در اقتصاد جریان غالب و تحولاتی که به دگردیسی این رشته (به نحوی که هم اکنون مسائل اخلاقی نامربوط تلقی می شود) انجامید، می پردازد. بخش اوّل مرور کوتاهی بر پیوستگی اقتصاد و فلسفه اخلاق پیش از آدام اسمیت است. بخش دوم، نکات مختصری را درباره علم اقتصادِ آدام اسمیت ارائه می دهد. در بخش سوم به پیشرفت ها و تحولات اقتصاد پس از اسمیت تا پایان قرن نوزدهم می پردازیم. بخش چهارم نیز شمایی از تحولات اقتصاد در قرن بیستم را نشان می دهد و در بخش پایانی، خلاصه ای از مباحث مطروحه تقدیم خواهد شد.

علم اقتصاد پیش از اسمیت

موضوعات اقتصادی از دیرباز و در طول تاریخ بشری مورد بحث و مداقه بوده است؛ اما اندیشه علم مستقل اقتصاد فقط در دوران جدید (شاید از اواسط قرن هجدهم) پدیدار شد. پیش از آن، اقتصاد عموماً به صورت بخشی فرعی از حوزه مطالعاتی گسترده تری از موضوعات سیاسی، اخلاقی و دینی مورد بحث قرار می گرفت.

پرداختن ارسطو به اقتصاد را در اخلاق نیکوماخسی و سیاست وی می توان مشاهده کرد. در سنت ارسطویی، اقتصاد زیرمجموعه حوزه مطالعاتی عام تری بوده که سیاست و اخلاق را نیز در برمی گرفته است. از سال ۱۲۴۰ میلادی که اروپای غربی بار دیگر ارسطو را کشف کرد، اخلاق نیکوماخوسی، یکی از کتاب های درسی نزد مَدرَسیان بود و از طریق مطالعه فلسفه اخلاق به شکل مزبور، اقتصاد مدرسی به ظهور پیوست. در واقع اقتصاد مدرسی، همان اقتصاد ارسطویی بود (

Langholm, 1979: P. 11 – 36

). مدرسیان نیز اقتصاد را فرعی از مسائل گسترده تر اخلاقی الاهیاتی می دانستند (

Barry, 1975: P. 157

)؛ به طور مثال، مباحثات و استدلال های مربوط به مشروعیت ربا، همه بر دغدغه های اخلاقی مبتنی بود (

Ibid: P. 187 – 243; Hamouda and Price, 1997: P. 191 – 216

).

مکتب اصحاب مدرسه تا قرن ها در دانشگاه های اروپا تأثیرگذاری خود را حفظ کرد. حتی هنگامی که دیدگاه های جدیدتر حقوق طبیعیِ گروتیوس (

Grotius

) و پوفندورف (

Pufendorf

) جای آن را گرفت، وضعیت اقتصاد تغییر چندانی نکرد.

در دانشگاه های اروپای قرن هجدهم نیز اقتصاد به صورت بخشی از فلسفه اخلاق تدریس می شد (

Canterbery, 1995: P 42

). روشن ترین مثال آن، دروسِ فرانسیس هاچسون، استاد آدام اسمیت، در دانشگاه گلاسکو است. اگر بخواهیم بر مبنای کتاب وی تحت عنوان مقدمه ای کوتاه بر فلسفه اخلاق داوری کنیم، دروس وی به دو بخش تقسیم می شد: بخش نخست درباره فضیلت بود و بخش دوم «قانون طبیعت» به سه قسمت حقوق خصوصی(

Private

rights

)، اقتصاد و سیاست تقسیم می شد (

Ross, 1995: P 42

). طبق این دیدگاه، علم اقتصاد زیرمجموعه «قانون طبیعی» یا فلسفه حقوق (

Jurisprudence

) بود که آن نیز خود ذیل فلسفه اخلاق مطرح می شد.

از یک گروه در تاریخ توسعه اندیشه اقتصادی نام نبردیم: اصحاب جزوه (

Pamphletecrs

) یا کسانی که بعدها اسمیت آنان را سوداگران (

Merchantilists

) نامید و جریان غالب قرون پانزدهم تا هجدهم شمرده می شدند. اینان عموماً تاجران فعّالی بودند که قصد تأثیرگذاری بر سیاست های دولت را داشتند. چنان که به طور کامل شناخته شده است، هدف سوداگران افزایش ثروت خود و ملت خود از طریق گسترش استفاده از دخالت دولت بود. جزئیات نظریه اقتصادی سوداگران به بحث ما مربوط نمی شود (

Allen

&

Unwin, 1955

)؛ اما «مکتب سوداگری، شکاف روشنی را با دیدگاه های اخلاقی و آموزه های ارسطو و سن توماس آکوئیناس و به طور کلّی قرون وسطا بر جای گذاشت» (

Galbraith: P 37

). گالبرایت در این نقل قول به طور ضمنی استدلال می کند که ظهور سوداگران، مبدأ جدایی اقتصاد از علوم اخلاقی شد؛ البته اگرچه نفوذ و تأثیر این گروه در سیاست های اقتصادی انکارناپذیر است، سلطه فکری آنان در موضوعات اقتصادی درون دانشگاه ها هرگز روشن و مبرهن نیست.

اقتصاد، علم اخلاقی تلقی شده بود و به همین صورت در دانشگاه ها باقی ماند. بیرون از دانشگاه ها و تا اندازه ای درون آن ها، رفته رفته اقتصاد از این دیدگاه دور می شد و از دغدغه های اخلاقی و فلسفه اخلاقی خود می گریخت. بولدینگ (

Boulding

) دیدگاه متعارف در این باب را چنین خلاصه کرده است:

اقتصاد فقط با فرار از مغالطه و سفسطه و اخلاق پردازیِ اندیشه قرون وسطا توانست علم (

Science

) شود (

Boulding, 1970: P. 117

). در ادامه به اندیشه آدام اسمیت می پردازیم تا این ادعای فرار را بررسی کنیم (

Cambridge, 1978: P. 187

).

اقتصاد اخلاقی اسمیت

بیشتر مفسران تاریخ عقاید (

See, Friedman, 1980: P 19

) ادعا می کنند که علم اقتصاد جدید با آدام اسمیت آغاز شد (که آرای عمده وی در خلال سال های آخر دهه ۱۷۵۰ تا سال ۱۷۹۰ به ظهور پیوست)؛ هرچند دلیل هر یک از آنان بر این مدعا با دیگری متفاوت است. بسیاری ثروت ملل او را اثری بنیادین می دانند؛ زیرا این جا بود که علم اقتصاد مستقل آغاز، و خودآگاهانه از فلسفه اخلاق و الاهیات منفصل شد (

Irwin, 1972

).

به طور دقیق باید گفت که طی قرن اخیر، اثبات گرایان که به دنبال یافتن منویات و معتقدات خود در آثار اسمیت بودند، به تفسیر آن پرداختند و جای تعجب نیست اگر می بینیم ایشان در این رهگذر علمی فارغ از ارزش و مبتنی بر این «واقعیت» می یابند که در آن، انسان ها به شیوه ای عقلایی و ناظر بر نفع شخصی رفتار می کنند؛ با وجود این، این دیدگاه اخیراً به نقد کشیده شده است. تفسیر صحیح آرای اسمیت اهمیت فراوان دارد و این از آن رو است که نقشی محوری در تاریخ رشته اقتصاد ایفا می کند (

Duhs

, ۱۹۹۸:

P. 1422 – 98

). در این بخش می کوشیم که دیدگاه جدیدتر در این باره را مطرح سازیم.

اسمیت عمیقاً متأثر از ارتباط خود با هاچسون بود و متعاقباً هنگامی که در دانشگاه گلاسکو بر کرسی فلسفه اخلاق نشست، از شیوه ای مشابه استاد خود پیروی کرد. چنان که جان میلار، شاگرد اسمیت، توضیح داده، درس فلسفه اخلاق اسمیت مشتمل بر چهار بخش بوده است: الاهیات طبیعی(

Natural theology

)، علم الاخلاق (

Ethics

) (که تحت عنوان نظریه احساسات اخلاقی در سال ۱۷۵۹، ویرایش اوّل منتشر شد)، عدالت (که پس از مرگش تحت عنوان درس هایی در رویه قضایی(

Lectures on Jurisprudence

) منتشر شد)، و سرانجام «مقررات سیاسی که بر پایه مصلحت وضع، و چنان سنجیده شده است که بر ثروت، قدرت و رونق و شکوفایی دولت بیفزاید» (که در سطح گسترده ای با نام ثروت ملل در سال ۱۷۷۶، ویرایش اوّل، منتشر شد) (

Quoted, Raphael, Stein, 1978: P. 3

). برای اسمیت، علم اقتصاد (یا آنچه او اقتصاد سیاسی اش می نامید) درون این طرح عظیم فلسفه اخلاق جای می گرفت (

Gambridge University, 1978: P. 5 – 6

).

توضیح مختصری درباره نخستین کتاب اسمیت (نظریه احساسات اخلاقی) در این جا ضرور به نظر می رسد. این کتاب به طور کامل پیش از اثر معروف تر وی، ثروت ملل، منتشر شد؛ اما با این حال، آموزه ها و دکترین حاکم بر آن در اثر متأخر که به طور مستقیم به موضوعات اقتصادی می پردازد، تغییری نیافت. کتاب نخست، نظامی اخلاقی را طرح می ریزد که هم چارچوبی عمومی برای قلمرو اقتصادی و هم بینش هایی برای موضوعات خاص اقتصادی فراهم می آورد.

اسمیت در ارائه نظامِ اصولی اخلاقی خود، طیف گسترده ای از فضایل را بررسی می کند (

Alrey, 1998: P. 6 – 8

). این فهرست شامل فضیلت های دانی تری در باب تجارت همچون «تدبیر، هشیاری، احتیاط و مال اندیشی، میانه روی، وفا به عهد و قاطعیت و جدیت» می شود (

Smith, 1976

).

اسمیت در فضای این بحث (

Smith, TMS, VI.i. 15

) از دوگونه تصور برای تدبیر از نوع دانی آن سخن به میان می آورد: «حفظ سلامت، … بخت و اقبال، … مقام و … شهرت فرد» (

Ibid: VI.i. 3

). به نظر می رسد این همان نوع محاسبه عقلائی باشد که کانون توجه اقتصادِ جریان غالب و تفسیرهای اثبات گرایانه اسمیت است؛ اما تدبیر برای اسمیت یک «واقعیت» یا یک داده (

Ldatum

) نیست؛ بلکه فضیلتی از فضایل دانی در نظام اخلاقی گسترده او است.

اسمیت به ما می گوید که انسان مدبّر باید لذت حال خود را فدای لذت آینده کند و این «فرمان به خود» به وسیله «تماشاگر بی طرف» اسمیت، داور احساسات اخلاقی، مورد تأیید قرار می گیرد (

Ibid: V.I.i. 11

). حتی در کتاب نظریه احساسات اخلاقی، انباشت سرمایه (که یکی از ویژگی های محوری در ثروت ملل اسمیت است)، در چارچوبه ای اخلاقی قرار داده شده و مورد بحث قرار گرفته است (

Ibid: I.iii. 3.5

).

فضیلت دیگری که اسمیت در نظریه احساسات اخلاقی درباره آن بحث می کند، عدالت است. نگاه وی به عدالت، به عدالت معاوضی (و نه توزیعی) محدود می شود. این گونه از عدالت که صرفاً ما را از آسیب رساندن به همسایه باز می دارد، چندان دشوار نیست؛ اما برای حفظ جامعه کاملاً ضرورت دارد (

Ibid: II.ii. l.9; II.ii. 3.3 – 4

). نقض قانون باید مستوجب مجازات باشد. اکنون اهمیت عدالت در اقتصاد اسمیت مورد بحث قرار می گیرد.

سرانجام، بالاترین فضیلت برای اسمیت خیرخواهی (

Benevolence

) است (

Ibid: I.i. 5.5

). احتمالاً این نکته برای آن دسته از دانشجویان اقتصاد که پیش تر ذکر شد و فوق العاده تحت تأثیر الگوی نفع شخصی و رفتار عقلایی (یا چنان که کرپس می گوید «حرص») بودند، جذابیت ویژه ای داشته باشد.

اکنون اجازه دهید به ثروت ملل اسمیت بازگردیم. به رغم این که دیدگاه اسمیت مبنی بر این که رشد اقتصادی «باید وضع طبیعی جامعه باشد»، وی را از اخلاقیان پیش از خود که وضع ثابت و غیرمتحرک را مطلوب می پنداشتند، جدا می کند (

Young: P. 130, 154, 164

– ۶۵)، اسمیت باز هم توجه به اخلاق را در اقتصاد خود حفظ می کند. رشد اقتصادی، خود به طور محکمی با اخلاق پیوند خورده است و این، هم در پیامدهای اخلاقی و هم در پیش نیازهای اخلاقیِ رشد مشاهده می شود (

Smith, I.Viii, P

. ۴۲ – ۴;

Young: P. 164

– ۶۵;

Alery, 1988: P. 5 – 28

).

جدول ۱: چارچوب فکری ثروت ملل

فضیلت

محل بحث در ثروت ملل

ظهور و بروز اقتصادی

عدالت

کتاب

I

و

IV

تجارت آزاد

تدبیر

کتاب

II

و

III

انباشت سرمایه

خیرخواهی

کتاب

V

عدم «جدایی و بیگانگی (

Alienation

جدول پیشین را که برخی از فضلیت های موردنظر اسمیت و ظهورات اقتصادی آن ها را در ثروت ملل نشان می دهد، ملاحظه فرمایید. اسمیت وظیفه مهم سیاستی خود را در ثروتملل، حمله به نظام محدود کننده و دست وپاگیر سوداگری (مرکانتیلیسم) و پیشبرد تجارت آزاد می داند (

smith, 1987: P. 91 – 104

)؛ اما تجارت آزاد به معنای عدالت دوجانبه یا معاوضی است. اسمیت به سبب دفاعش از تجارت آزاد، چه داخلی و چه بین المللی شهرت یافته است؛ اما این به هیچ وجه قابل تحویل به قاعده نفع شخصِ بدون قید و بند نیست. مبادلات در چارچوبه ای اخلاقی صورت می گیرند که وی آن را در کتاب نخست خود بنیان نهاده است. اسمیت «نظام ساده آزادی طبیعیِ» مطلوب خود را به این صورت خلاصه می کند:

هر انسان، مادامی که قوانین عدالت را نقض نکرده است، کاملاً آزاد گذاشته می شود تا نفع خود را به شیوه دلخواه خود دنبال کند (

Smith, WN, IV. ix. 51

).

یکی از مفسران آرای اسمیت این نکته را اشاره روشنی به وجود یک بُعد اخلاقی در اقتصاد وی می داند (

Temple, 1997: P. 187

).

اسمیت همچنین تصریح می کند که انباشت سرمایه، ایفاکننده نقشی محوری در رشد اقتصادی به شمار می رود و چنان که ذکر شد هدف اقتصاد سیاسی است (

Smith, WN,II.Intro.3

). انباشت سرمایه به صورت وسیله ای برای رسیدن به هدف اقتصاد سیاسی باید بهبود یابد. این نیز مستلزم بسیاری صفات اخلاقی همچون تدبیر و … است که پیش از این ذکر شد (

young: P. 166 – 67

). افزون بر این، ما در کارهای اسمیت اثر تحلیل گری را می بینیم که برای نقد کارکرد منجر به از خود بیگانگی در اقتصاد تجاری، از چارچوبه اخلاق استفاده می کند. برخی از شدیدترین انتقادهای اخلاقی را که تا آن زمان به وضع موجود جامعه شده بود می توان در ثروت ملل یافت (

Alvey, 1998: P. 1433 – 37

). اقتصاد اسمیت، دفاعیه ای برای وضع موجود نیست؛ نه از آن تمایز شدید واقعیت ارزشِ اقتصاددانان متأخر که اثبات گرایی را برگزیدند خبری است و نه از گسست اقتصاد و اخلاق (

young: P. 5

).

اقتصاد در دستان اسمیت در خدمت هدف اخلاقی است. اقتصاد او، «علم اخلاقی» به معنای واقعی کلمه است۲ (

Ibid: P. 8

). نزاع برای تشخیص روح افکار اسمیت برای بسیاری از همراهان این بحث ضرورت دارد. اگر بتوانیم نشان دهیم که تفسیر اثبات گرایانه و مبتنی بر نفع شخصی محدود اشتباه است، موافقان این نگرش ها باید در پی یافتن جای دیگر برای تأیید و حمایت خود باشند و چنانچه ادعا کنند اسمیت راه خطا پیموده، بیانگر تغییری جدی و قابل ملاحظه از موضع رایج در ستودن وی است.

دیدگاه های کلاسیک و نئوکلاسیک اولیه درباره علم اقتصاد به صورت علم اخلاقی

این بخش، برخی تحولات عمده در اندیشه اقتصادی را از زمان اسمیت تا آغاز قرن بیستم پوشش می دهد. طی این دوره، اقتصاد سیاسی به تدریج با ظهور باشگاه های متخصصان، انجمن ها و مجلات تخصّصی و کرسی های دانشگاهی به صورت رشته ای تخصصی در آمد و همزمان با این تخصصی شدن، نوعی تضییق در قلمرو مباحث رشته روی داد و اقتصاد سیاسی به علم اقتصاد بدل شد. بخشی از علت این تغییرات را می توان در این ادعا جست کرد که تخصصی سازی می تواند آثار بزرگی در اندیشه اجتماعی به بار آورد؛ اما در همان زمان دیدگاه دیگری نیز ظهور یافت که اقتصاد فقط در حال تخصصی شدن نیست؛ بلکه کنار آن به اتخاذ روش های جدید علوم طبیعی همت گماشته است.

در این تلاش بهره گیری از ریاضیات، به طور کامل محوری تلقی می شد. سرانجام طی قرن نوزده، هنگامی که روشن شد محققان دیگر شاخه های علوم اخلاقی قصد اتخاذ روش های علوم طبیعی را ندارند، پتانسیل کافی برای جدایی از این علوم پدید آمد. در موارد بسیاری، نارسایی این روش ها مشخص شد (

Keynes, 1973 – 1989: P. 181, 262

). تمایزی که میان روش های مورد استفاده در علوم اخلاقی و علوم طبیعی و علم اقتصاد به ظهور پیوست، به درجات متفاوت، تا قرن حاضر استمرار یافت.

با داشتن این پیش زمینه ذهنی، اکنون به ادامه بررسی تاریخی خود می پردازیم. شخصیت سرشناس بعدی پس از اسمیت، توماس مالتوس بود که نظریات اصلی وی بین سال های ۱۷۹۸ و ۱۸۳۴ ارائه شد. وی نخستین استاد اقتصاد سیاسی در انگلستان شد. چنان که از کشیش انتظار است، او علم اقتصاد را علمی اخلاقی تلقی، و به روشنی از سنّت اسمیت پیروی می کرد. اگرچه مالتوس برای دوره ای برجسته ترین چهره اقتصاد سیاسی بود، پس از مدّتی نه چندان طولانی، با ظهور دیوید ریکاردو که نظریات اقتصادی خود را میان سال های ۱۸۱۰ تا ۱۸۲۳ عرضه کرد، جایگاه وی به چالش کشیده شد. کتاب ریکاردو تحت عنوان اصول اقتصاد سیاسی و مالیات بندی (۱۸۱۷) تأثیر بزرگی بر جای نهاد و زمینه رهبری علمی این رشته را برای وی فراهم آورد.

ریکاردو علم اقتصاد را بیشتر موضوعی فنی می دید تا اخلاقی:

وظیفه اقتصاددانان سیاسی این نیست که نصیحت و توصیه کنند؛ بلکه وظیفه آنان این است که به شما بگویند چگونه ثروتمند شوید، نه این که به شما توصیه کنند ثروت را به راحت طلبی یا تن آسایی را به ثروت ترجیح دهید (

Ricardo, 1951 – 1973: P. 338

).

برای ریکاردو، موضوع درباره اهداف گوناگون خنثا و بی طرف بود. ریکاردو اقتصاد سیاسی را موضوعی محدود و مضیّق می دید که نتایج آن با استفاده از منطق قیاسی از مجموعه ای فروض انتزاعی و غیرواقعی به دست می آمد (

Ibid: vol. 8, P. 181; Sowell, 1974: P

. ۱۲۰, ۱۴۵ – ۴۶). طبق آنچه در کتاب اصول اقتصاد سیاسی اش اظهار داشته، مسأله اصلی اقتصاد سیاسی عبارت است از توزیع میزان مشخصی از محصول ما بین اجاره زمین (رانت)، سود و دستمزد (

Ricardo, vol. 1, P. 5, vol. 8, P. 278

). وی به طور ضمنی بیان می کند که اقتصاد سیاسی، علمی دقیق و مشخص همانند ریاضی است (

Ibid: vol. 8; Ricardo).3

اگرچه ریکاردو در کتاب خود از ریاضیات استفاده بسیار اندکی کرده است، به اعتقاد یکی از مفسران، تأثیر وی در علم اقتصاد، انقلابی روش شناختی پدید آورد که این رشته را از جایگاه اسمیتی خود دور کرد (

Hutchinson, Chap2

). نتیجه من در این نقطه از بحث این است که ریکاردو علم اقتصاد را علمی اخلاقی قلمداد نمی کرد (

Ricardo, vol3, P

. ۱۲۰ – ۳;

Halander, 1979: P. 484 – 87

).

مالتوس به رغم آثاری که ریکاردو پدید آورد، در مسیر خود به حرکت ادامه داد. او، برخلاف ریکاردو، علل ثروت و فقر ملت ها را موضوع اصلی همه تحقیقات در اقتصاد سیاسی می دانست (

Ricardo, vol.7, P. 122

). مالتوس قائل است که تلقی ریکاردو از این رشته بسیار محدود است و امکان دارد باعث انحراف آن از علمی که وی همیشه آن را از حیث کاربرد مفیدترین می دانست، به علمی شود که صرفاً در خدمت ارضای حسّ کنجکاوی است (

Ibid, vol.8, P. 286

). وی در کتاب اصول اقتصاد سیاسی خود (۱۸۲۰) اظهار می کند:

علم اقتصاد سیاسی شباهت بیشتری به اخلاق و سیاست دارد تا به ریاضیات (

Malthus

, ۱۹۸۶:

P. 5, 345

).

در سال ۱۸۲۷ در کتاب تعاریفی در اقتصاد سیاسی (

Definitions in Political Economy

)، به روشنی در خطاب به ریکاردو و پیروانش می گوید:

گاهی اوقات گفته می شود که اقتصاد سیاسی به علم دقیق ریاضیات نزدیک می شود؛ اما من از تصدیق این دیدگاه واهمه دارم؛ به ویژه به سبب انحراف های بزرگی که اخیراً از تعاریف و مکتب آدام اسمیت که به علوم اخلاقی و سیاست بسیار نزدیک تر است، صورت گرفته۴ (

Ibid: vol. 8, P. 5

).

آیا این نگرش روش شناختی بر محتوای اقتصاد مالتوس نیز تأثیر گذاشت؟ رویکرد اخلاقی او در تحلیل ها و توصیه های سیاستی اش اهمیت به سزایی داشت. در اقتصاد سیاسی مالتوس تمایل زمینی وجود داشت که اظهار شد نه تنها بهره وری در کشاورزی بالاتر از صنعت است، بلکه زندگی کشاورزی در روستا نیز از حیث اخلاقی از زندگی شهری برتر است (

Hollander, 1996: P. 266

).

مالتوس با اشاره به کارخانه های آلاینده ای که در شهرها فراوان است، می گوید:

شهرها مخلّ سلامت و پر از سر و صدا هستند، و به طور خلاصه ناگواراییِ زندگی شهری را باید گونه ای از فلاکت و تیره روزی دانست (

Malthus: vol. 1, P. 38, 41, 66 – 67

, ۴۴۲ – ۴۳).

با این مفروضات، این که کدام یک از کشاورزی یا صنعت بخش پیشرو در رشد اقتصادی باشد، فوق العاده اهمیت دارد. چنانچه دومی برگزیده شود، رشد اقتصادی با سلامت اخلاقی طبقات پایین تر تعارض خواهد یافت. وی می گوید:

رشد اقتصادی که به قیمت از دست دادن زندگی سالم و اخلاق به دست آمد، به بهای گزافی خریداری شد (

Ibid: vol. 3, P. 430 – ۳۱, ۳۹۶).۵

در نتیجه ارزیابی اش از عواقب اقتصادی، سیاسی و اخلاقی رشد اقتصادی که او در پی آزادسازی تجارت کشاورزی پیش بینی می کرد، مالتوس حمایت گرایی در تجارت را توصیه می کرد. دفاع وی از حمایت گرایی که در دیدگاه هایش درباره «قوانین غلات» منعکس شده، ناشی از تحلیل پویایی او از فرایند رشد اقتصادی است که با تحلیل ریکاردو کنار زده شده، و آن چنان است که پیامدهای اخلاقی این رشد بر افراد جامعه نیز لحاظ شده. این برای ما بسیار آموزنده است که ریکاردو، مالتوس را به سبب داخل کردن این «پیامدهای اخلاقی» در بحث از یک موضوع فنی، محکوم می کرد (

Ricardo, vol. 2, P. 338; Riches, 1996: P. 266

).

آن گونه که ما می توانیم ببینیم، دیدگاه مالتوس به طور دقیق در تضاد با دیدگاه ریکاردو است (

Redman, 1997: P. 300

) و این جدال مهمی در تاریخ علم اقتصاد در جایگاه علمی اخلاقی بود. کینز، مالتوس (و نه ریکاردو) را بخشی از سنت علم انسانی (یا اخلاقی) می داند (

Keynes, 1988: P. 135 – 36

). وینچ نیز مالتوس را دانشمند اخلاقیِ مسیحی می نامد (

Winch: P. 6, 23, 287; Waterman, 1933 – 1997: P. 2

).

پس از ریکاردو و مالتوس، جان استوارت میل که آرای او از دهه ۱۸۲۰ تا ۱۸۷۳ مطرح شد، در جایگاه برجسته ترین عالم اقتصاد سیاسی قرار گرفت. متأسفانه چنین به نظر می رسد که نظریات وی به شکل های گوناگون دارای تناقض است و این، کار تفسیر عقایدش را مشکل ساخته. این طور پیدا است که وی در اظهارات روش شناختیِ رسمی و نه در عمل، بیشتر ریکاردویی است (

Marshall, 1920: P. 637

).

فلسفه علم میل چه بود؟ میل قائل است که «علوم اخلاقی» در مقایسه با علوم طبیعی عقب افتاده اند؛ اما این نقیصه با اعمال روش های علوم طبیعی چنان که به درستی گسترش و تعمیم یابند در آن ها قابل اصلاح است (

Mill, 1981 – 1991: P. 833

). دیدگاه روش شناختیِ رسمی او علم (آنچه هست) را از هنر (آنچه باید باشد) متمایز می کرد:

وجه امری مشخصه هنر است و آن را از علم جدا می کند. هر آنچه به زبان قاعده و احکام و فرایض باشد و نه در قالب ادعاهایی درباره مسائل واقع، هنر است (

Ibid: P. 243

, ۳۱۲).

درباره بُعد هنر، میل معتقد به آرمان سودگروانه (

Utilitarian

) افزایش خوشبختی انسان ها است (

Ibid: P. 951

).

بعد به پیامدهای دیدگاه میل درباره علم در مورد اقتصاد سیاسی می پردازیم. بیشتر بحث های وی به آن علم اقتصاد سیاسی مربوط می شود که «علم جدا (مجزی)» است؛ اگرچه با فلسفه اخلاق گره خورده (

Ibid: P. 316 – 19; Redman: P. 357

)؛ اما کنار آن، میل به هنر یا دانشی کاربردی اشاره می کند که مرتبط با علم نظری اقتصاد سیاسی ارتباط دارد. «عالم اقتصاد سیاسی صِرف که هیچ علمی غیر از آن را مطالعه نکرده، چنانچه برای اجرای آن در عمل بکوشد با شکست مواجه خواهد شد» (

Ibid: P. 331

). دانشی گسترده تر، از سایر علوم، به منظور انجام سیاست گذاری عمومی لازم و ضرور است. بنابر روش شناسی میل، عالِم اقتصاد سیاسی در جایگاه دانشمند (

Scientist

) محدود به فضای خاص سؤالات علمی در باب «هست ها» است؛ اما در سراسر کتاب اصول اقتصاد سیاسی (ویرایش اوّل در سال ۱۸۴۸)، وی به دیدگاه اسمیت رجوع کرده و بارها از مرز میان علم و هنر می گذرد (

Ibid: P. 950; coasts, 1996: P. 84

). به علل متعدد نمی توان میل را اثبات گرا دانست. وی معتقد به فارغ از ارزش بودن اقتصاد سیاسی و تمایز اصولی علم و ارزش ها نبود و در نظر، وی علم اجتماعی و اقتصاد سیاسی (کنار یک دیگر) به بهبود وضع انسان ها کمک می کنند (

Redman: P. 349

).

اقتصاد سیاسی در جایگاه علم، علم تجریدی پیش بینی و کنترل است؛ اما مانند علوم طبیعی، علم دقیق نیست و نمی تواند علمی ناظر بر پیش بینی های اثباتی باشد؛ بلکه صرفاً بر گرایش های انسانی ناظر است (

Mill: P. 322; 898; Redman: P. 334 – 39

).

میل برای ریاضیات در علوم انسانی، کاربردهایی را مشاهده می کرد؛ چنان که در کتاب اصولش از برخی معادلات و اتحادها استفاده کرده است (

Mill: P. 610 – 12, 308 – 9

)؛ اما استفاده از ریاضیات باید در محدوده به طور کامل مشخصی باشد (

Ibid: P. 620 – 21

, ۷۰۷ – ۱۰, ۳۶, ۱۸۶۲;

Hollander, 1985: P. 936 – 44

).

سرانجام، میل نخستین کسی بود که مفهوم «انسان اقتصادی» را که در علم اقتصاد سیاسی فرض می شود یک حداکثرکننده ثروت است، به روشنی تبیین کرد (

Mill: P. 321 – 26

). انسان اقتصادی، ساده سازی عمدی است که به منظور ساختن نظریه ای درباره رفتار انسان (در حوزه ای که محوریت با تولید ثروت است) بدان نیازمندیم. این نظریه ساده سازی شده فقط به آن بخش از رفتارهای انسان مربوط می شود که هدف مستقیم یا اصلی آن ها رسیدن به مزیت پولی یا اقتصادی است (

Ibid: P. 327, 322 – 27

). فرض حداکثرسازی ثروت فقط در یک دامنه مشخص، معتبر است.

آیا اقتصاد سیاسیِ میل در خدمت هدف اخلاقی بود؟ چنان که از بحث پیش گفته می توان دریافت، پاسخ رسمی منفی است؛ اما اجازه دهید به آنچه میل در عمل انجام داد، نظری داشته باشیم. میل در آغاز فصلی درباره مزدها در کتاب اصول اظهار می کند که اقتصاد سیاسی او درباره این سؤال است:

چگونه معضل دستمزدهای پایین باید اصلاح شود؟ (

Ibid: P. 367

).

سیاست هایی وجود دارد که می توان برای فائق آمدن بر این معضل و «شر» اجتماعی آن ها را توصیه کرد. میل هنگام بحث از حالت مانایی (

Stationary State

) (زمانی که بازده سرمایه آن قدر پایین است که سرمایه خالص نمی تواند انباشته شود) که در دوره پایان تاریخ جامعه تجاری قرار دارد، سیاستی را برای بهبود درآمد شهروندان توصیه می کند هنگامی که اکثر اقتصاددانان، به علت پایین آمدن دستمزدها به دنبال افزایش جمعیت، حالت مانایی را پایانی شوم تلقی می کنند.

میل نشان می دهد که این وضعیت، با محدودکردن مدبرانه و وظیفه شناسانه رشد جمعیت قابل اجتناب است (

Ibid: P. 753

). او در یکی از مقالات خود تا آن جا پیش می رود که ادعا می کند:

اقتصاددانان سیاسی در جایگاه طبقه، «راه خوشبختی» را کشف کرده، و طرحی را پدید آورده اند که به وسیله آن در فاصله نسبتاً کوتاهی به مراتب به خوشبختی انسان افزوده می شود (

Ibid: P. 758 – 59

).

میل به طور قطع، علمی اخلاقی از علم اقتصاد پیش روی ما می گذارد؛ با وجود این، علم اخلاقی او (به ویژه با در نظرداشتن روش شناسی رسمی او) به طوراحتمال به عمق علم اخلاقی اسمیت نمی رسد.

با درگذشت جان استوارت میل، اقتصاد کلاسیک به پایان می رسد. ویلیام استنلی جِوُنز (

William Stanley Jevons

) که نظریات و افکار عمده وی در دهه ۱۸۷۰ و اوایل دهه ۱۸۸۰ پدید آمد، یکی از شخصیت های اصلی در انتقال از اقتصاد سیاسی کلاسیک به علم اقتصاد مدرن بود. جونز برای دور ریختن اقتصاد رایجِ جان استوارت میل به طور انقلابی همت گماشت (

Jevons, 1970: P. 260

). بیشتر انتقاد او متوجه نظریه ارزش کار در اقتصاد ریکاردو و میل بود. در عین حال در بسیاری از موضوعات روش شناختی نیز دیدگاه بسیار جزمی تری از جان استوارت میل داشت (

Ibid: P. 71

).

جونز مشابهت گسترده ای میان علم اقتصاد و علوم طبیعی می دید؛ بدین سبب تلاش خود را مصروف دستیابی به فیزیک اجتماعی کرد: «همان طور که علوم فیزیکی با روشنی کمتر یا بیشتر، پایه در اصول عمومی مکانیک دارند، اقتصاد نیز باید با ردیابی و استخراج مکانیکِ نفع شخصی و مطلوبیت حاکمیت یابد» (

Ibid: P. 50

). موضوع کار اصلیِ او، نظریه اقتصاد سیاسی (ویرایش اوّل، ۱۸۷۱)، یک چنین رویکرد مکانیکی و ریاضی به اقتصاد بود. از حیث روش شناسی، این کار یک گام دورتر از میل و نزدیک تر به ریکاردو قرار داشت (

Schabs, 1990: P. 138

).

جونز تأکید بسیاری بر پایه آماری و ارتقای تکنیک های اقتصاددانان داشت. مشکلات علم اقتصاد به میزان بسیاری به اعتقاد وی قابل حلّ است؛ چرا که یگانه مانع بر سر راه اقتصاد برای تبدیل شدن به «علم دقیق»، فقدان نظام آماری کامل است، و زمانی که این آمار گرد آوری شود، تعمیم قوانین از میان آن ها، از اقتصاد، علمی به دقتِ بسیاری از علوم فیزیکی می سازد (

Jevons: P. 84, 175

). چیز دیگری که ضرورت دارد، استفاده گسترده از ریاضیات است. در حالی که اقتصاد کلاسیک استفاده بسیار اندکی از ریاضیات می کرد (

Redman: P. 217).6

جونز اصرار داشت که اقتصاد، اگر بنا باشد علم باشد، باید علم ریاضی باشد و کوشید اقتصاد را به این سو بکشاند (

Jevons: P. 78

).

گالبرایت با انتقاد از این گفته اظهار می کند:

ارزش های اخلاقی از درون یک علم ریاضی رخت برمی بندند (

Galbraith: P. 125

).

اگرچه این ادعای گالبرایت بیش از اندازه مسأله را ساده سازی می کند، در عین حال، دارای برخی مبانی است. زمانی که ریاضیات مورد تأکید قرار می گیرد، از آن جا که مسائل فنی در کانون توجه قرار می گیرد، دستیابی به علم اخلاقی کاری بس دشوارتر می شود.

به هیچ وجه تعجب برانگیز نیست اگر می بینیم جونز احساس می کند که رشته اقتصاد سیاسی باید به دانش اقتصاد (

Economics

) یا علم اقتصادی (

Economic Science

) تغییر نام یابد. در سال ۱۸۷۹ در ویرایش دوم کتاب خود به این نکته اشاره می کند (

Jevons: P

. ۷۸). این تغییر نام به خودی خود به محدودکردن موضوعات مورد توجه رشته کمک کرد؛ اما تأثیر آن بر دغدغه های اخلاقی بسیار ناچیز بود. لازم است به دو نکته پایانی درباره جونز اشاره شود:

اوّل این که او به تمایز شدید تری میان واقعیت ارزش، نسبت به میل، مالتوس و اسمیت معتقد بود. ثانیاً وی به پیروی از میل، نظریه مطلوبیت گرایی اخلاق ها (

Utilitarian

theory of marals

) را پذیرفت با این تفاوت که روایت خاص خود را در مورد آن به کار بست که در واقع به مفهوم نوعی لذت گرایی (

Hedonism

) بود (

Ibid: P. 91; Alvey, 1998

:

P. 357

).

مارشال که آرای خود را از اواسط دهه ۱۸۸۰ تا اواسط دهه ۱۹۲۰ منتشر ساخت، پس از جونز در جایگاه اقتصاددانی برجسته زمام امور را به دست گرفت؛ اما در بسیاری حوزه ها با وی مخالفت ورزید. مارشال را نخستین اقتصاددان نئوکلاسیک برشمرده و بسیاری او را روشمندکننده ای بزرگ دانسته اند (

Alrey and Staveley, 1996: P. 356

). وی اقتصاددانی جالب توجه است و دیدگاه هایش درباره ماهیت علم اقتصاد چنان که نشان خواهیم داد، بسیار پیچیده است.

مارشال از خواسته جونز مبنی بر انتخاب نامی جدید برای این رشته حمایت کرد. اقتصاد برای او علمی مجزّا با جنبه های محض و کاربردی است، «و بهتر است به جای اصطلاح اقتصاد سیاسی با اصطلاح علم اقتصاد (

Economics

) وصف شود» (

Marshall: P. 32, 36

)؛ پس عجیب نیست که می بینیم مارشال نام اثر اصلی خود را برخلاف اقتصاددانان کلاسیک پیش از خود که از عبارت «اصول اقتصاد سیاسی» استفاده می کردند، «اصول علم اقتصاد» می گذارد. سرانجام از این تغییر نام پیروی، و تقریباً در سطح جهانی پذیرفته شد.

این تغییر نام برای مارشال بخشی از یک جدال گسترده تر بود؛ یعنی استقلال علم اقتصاد از رشته علومِ اخلاقی و رشته تاریخ در دانشگاه خود، دانشگاه کمبریج. او نیز همچون جونز قائل بود که علم اقتصاد در واقع بیشتر به علوم طبیعی شباهت دارد «و در جست وجوی جایگاهی در مجموعه علوم فیزیکی است» (

Ibid: P. 25

).

مارشال در سخنرانی خود به مناسبت نیل به مقام استادی در کمبریج، سال ۱۸۸۵، با این استدلال که آنچه امروز بیش از هر چیز بدان نیاز است، قدرتی برای ریشه یابی و تحلیل رفتارهای مرکبِ ناشی از علل متعدد است، و این قدرت به طور معمول با یک دوره کار جدی در یکی از علوم طبیعی پیشرفته تر حاصل می شود (

Marshall, 1925: P. 171; Keyens: P

. ۲۲۰ – ۲۳)، مبارزه طولانی خود را برای استقلال این رشته آغاز کرد. او افرادی را که در رشته های «علمیِ» تحصیل کرده اند دعوت می کند مستقیماً وارد اقتصاد شوند؛ اما از این مسأله اظهار تأسف می کند که گزینه های شایسته ممکن است به سبب «مطالعات متافیزیکی» که مجبورند در «شاخه مطالعات اخلاقیِ (

Moral Tripos

) بگذرانند، از این کار منصرف شوند (

Marshall, P. 171; Keyens: P. 119

). سرانجام مارشال در سال ۱۹۰۳، با تأسیس مدرسه و رشته مستقل اقتصاد و شاخه های وابسته از علوم سیاسی، به آرزوی خود دست یافت۷ (

Ibid: P. 222

).

ممکن است کسی از مطالب مزبور چنین برداشت کند که مارشال مخالف سرسخت علم اقتصاد در جایگاه علم اخلاقی است؛ اما مطلب، اندکی پیچیده تر است. دوباره با بررسی این نکته آغاز می کنیم که چرا مارشال گمان می کرد علم اقتصاد به استقلال بیشتری نیاز دارد. کارکردهای علم اقتصاد عبارت است از «گردآوری، تنظیم و تحلیل واقعیت های اقتصادی، و به کار بستن دانشی که با مشاهده و تجربه کسب شده است برای تعیین معلول های فوری و نهاییِ احتمالیِ علت های گوناگون، و [به پیروی از میل] قوانین علم اقتصاد، جمله هایی هستند که در وجه اخباری بیان می شوند، نه احکام اخلاقی که در وجه امری می آیند». در برخی موارد، مارشال اظهار کرده که ممکن است اقتصاددان در موضوعات عملی به توصیه بپردازد، اما در این حالت وی از موضع «علم» سخن نمی گوید (

Marshall: P

. ۱۶۵). به عبارت دیگر، موضع رسمی مارشال، به پیروی از میل، این بود که علم اقتصاد مرتبط با واقعیات است، نه ارزش ها یا سیاست ها. به اختصار نشان خواهیم داد که این، موضع عملی مارشال نبوده است.

مارشال نیز همچون جونز معتقد بود که «زمینه کاری» علم اقتصاد، فرصت های بیشتر و بزرگ تری را برای استفاده از روش های دقیق، در مقایسه با هر یک از دیگر شاخه های علوم انسانی فراهم می کند. «اقتصاد دقیق تر از هر یک از دیگر رشته های علوم انسانی است»؛ بدین سبب داشتن تحصیلاتی در ریاضی برای اقتصاددان بسیار مفید است (

Marshall

:

P. 644; Staveley

&

Alvey, 1996: P. 375

).

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *