تعداد بازدید
3 بازدید
ریال98.000

توضیحات

فایل پاورپوینت کامل در باب آنچه هست؛ انتخابی مطمئن برای ارائه‌ای حرفه‌ای

اسلایدهایی آماده برای استفاده:

فایل فایل پاورپوینت کامل در باب آنچه هست شامل 120 اسلاید با طراحی دقیق و ساختاری استاندارد است که برای ارائه‌های رسمی یا چاپ، کاملاً مناسب و آماده استفاده می‌باشد.

ویژگی‌هایی که فایل فایل پاورپوینت کامل در باب آنچه هست را متمایز می‌کند:

  • طراحی بصری حرفه‌ای:فایل پاورپوینت کامل در باب آنچه هست با بهره‌گیری از رنگ‌بندی هوشمندانه و چیدمان اصولی جهت انتقال بهتر مفاهیم ارائه.
  • سهولت در اجرا: تمامی اسلایدها از پیش تنظیم شده‌اند و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.
  • وضوح بالا و نظم ساختاری: کیفیت بالای عناصر گرافیکی و هماهنگی کامل در نمایش، تجربه‌ای بدون نقص را فراهم می‌سازد.

استاندارد بالا در تولید محتوا:

فایل فایل پاورپوینت کامل در باب آنچه هست با رعایت اصول حرفه‌ای طراحی شده و عاری از هرگونه ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در نمایش می‌باشد.

نکته مهم:

در صورت مشاهده نسخه‌هایی با کیفیت پایین‌تر، توجه داشته باشید که ممکن است نسخه‌های غیررسمی باشند. نسخه اصلی فایل فایل پاورپوینت کامل در باب آنچه هست تنها از طریق منبع معتبر در دسترس است.

هم‌اکنون فایل فایل پاورپوینت کامل در باب آنچه هست را دریافت کرده و ارائه‌ای حرفه‌ای و متمایز تجربه نمایید


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل در باب آنچه هست :

مقدمه

مقاله «فایل پاورپوینت کامل در باب آنچه هست » یکی از مقاله های معروف و بحث انگیز کواین است. کواین در این مقاله نخست درباره اسمهای خاص بدون مسمی و وصفهای خاص بدون موصوف بحث می کند و نظر کسانی را که مسمی و موصوف آنها را موجودات ذهنی یا ممکنات فعلیت نیافته می دانند نقل و نقد می کند. آن گاه با تذکر این نکته که معنی داشتن غیر از نامیدن است با ابزار نظریه وصفهای خاص راسل نشان می دهد که چگونه می توان این گونه اسمها و وصفها و در واقع هر اسم و وصفی را از جمله حذف کرد و نقش عبارتهای اسمی را به متغیر سورها، که مدعی نامیدن چیزی نیستند، واگذاشت. از نکته های زیبای این بخش گفته های طنزآمیزی است که درباره موجودات ممکن آورده است.

بخش دوم مقاله درباره انتولوژی کلیات و مفاهیم است. در اینجا نیز با تمایزنهادن میان معنی داشتن و نامیدن و طرد انتولوژی معنی نشان می دهد که چگونه می توان در طرح مفهومی خاصی نیازی به وجود چنین موجوداتی نداشت. کواین در این مقاله جمله معروف خود: «بودن یعنی مقدار یک متغیربودن » را به دقت و تفصیل ذکر کرده و شرح داده است.

کواین همیشه آماده بوده است که در تنک کردن ریش انبوه افلاطون استره اکام را به کار گیرد اما این به معنای نومینالیست بودن او نیست. کواین این اتهام را به صراحت در بخش چهل و نهم کتاب معروف خود: شی ء و کلمه رد می کند و می گوید:

در تمام کتابها و بیشتر مقاله های خود از مجموعه ها کمک گرفته ام و وجود آنها را به عنوان شیئهای مجرد پذیرفته ام. من در واقع به مفروضات افلاطونی ناموجه حمله کرده ام اما به همان اندازه هم با به ابهام کشاندن آنها مخالف بوده ام. در جایی نیز که به فکر استفاده ای از مبانی نومینالیستی افتاده ام بر دشواریها و محدودیتهای آن تاکید ورزیده ام.» (×) (ضیاء موحد)

امر غریب در مورد مساله هستی شناسی سادگی آن است. این مساله را می توان با دو کلمه تک هجایی بیان کرد: «چه هست؟» علاوه بر این می توان آن را با دو کلمه پاسخ داد: «همه چیز» – و همگان می پذیرند که این پاسخ درست است. با این همه، این فقط بدان معنی است که بگوییم آن چه هست، هست. ولی درباره مواردی جای مناقشه باقی می ماند: و از این روست که قرنها است بازار بحث در این زمینه گرم مانده است.

حال فرض کنیم دو فیلسوف، یکی «زید» و دیگری من، بر سر هستی شناسی اختلاف عقیده داشته باشیم. فرض کنیم زید معتقد است چیزی وجود دارد که به اعتقاد من وجود ندارد. زید می تواند در بیان محل نزاع ما بگوید که فلان کس، یعنی من، حاضر یست به وجود پاره ای موجودات قائل شود و این طرز بیان او از موضوع اختلاف ما با نظریه خود او کاملا وفق دارد. البته من می توانم به او اعتراض کنم که در تقریر محل نزاع ما خطا کرده است زیرا من معتقدم موجوداتی از آن گونه که او ادعا می کند وجود دارند، وجود ندارند که من قائل به وجود آنها شوم: اما این که من او را در تقریر محل نزاعمان برخطا می بینم اهمیتی ندارد زیرا در هر صورت من ناچارم هستی شناسی او را بر خطا بشمارم.

از سوی دیگر وقتی خود من بخواهم محل نزاعمان را تقریر کنم دچار مخمصه می شوم. نمی توانم قبول کنم که چیزهایی وجود دارند که زید آنها را می پذیرد ولی من نمی پذیرم زیرا با قبول این که چنین چیزهایی هست سخنی گفته ام که ناقض افکار آن چیزها از سوی من است.

چنین به نظر می رسد که اگر این استدلال درست باشد، در هر مناقشه ای بر سر هستی شناسی کسی که جانب نفی را گرفته ست به این گرفتاری دچار است که نمی تواند بگوید که حریف او خلاف نظر او را دارد.

این همان معمای قدیمی افلاطونی نیستی است. نیستی باید به یک معنی باشد و الا آن چیست که نیست؟ این رای درهم پیچیده را می توان «ریش افلاطون » نام نهاد و با گذشت زمان معلوم شده است که رایی سخت است و اغلب لبه تیغ آکمی (۲×) را کند کرده است.

یک چنین طرز فکری است که فیلسوفانی مانند زید را به آنجا می کشاند که در مواردی به وجود قائل شوند که هرگاه این طرز فکر را نداشتند کاملا راضی به قبول آن می شدند که هیچ وجود ندارد. مثلا پگاسوس (۳×) را در نظر بگیریم. زید استدلال می کند که اگر پگاسوس نبود وقتی این واژه را به کار می بردیم لابد درباره چیزی سخن نمی گفتیم، بنابراین حتی وقتی می گفتیم «پگاسوس نیست » سخنی بی معنی گفته بودیم. زید گمان می کند که با این استدلال نشان داده است منطقا نمی توان به انکار وجود پگاسوس معتقد بود و از این رو نتیجه می گیرد که پگاسوس هست.

اما در واقع زید نمی تواند خود را از ته دل قانع کند که حوزه ای از حوزه های مکان و زمان، خواه دور خواه نزدیک، اسب بالداری با گوشت و خون در برداشته باشد. وقتی به اصرار از او می خواهیم که درباره پگاسوس تفصیل بیشتری بدهد می گوید پگاسوس تصوری (ایده ای) در اذهان آدمیان است. این جاست که کار به خلط مبحث می کشد. عیبی ندارد که برای ادامه بحث بگوییم سلمنا موجودی هست و حتی موجود منفردی هم هست (هر چند که این یکی دیگر تا اندازه ای نپذیرفتنی است) که همان تصور پگاسوس ذهنی است، اما وقتی مردم وجود پگاسوس را انکار می کنند مرادشان این موجود ذهنی نیست.

خود زید هیچ وقت پارتنون (۴×) را با تصور پارتنون اشتباه نمی کند. پارتنون عینی است; تصور پارتنون ذهنی است (در هر حال نظر زید درباره تصورات چنین است، من هم نظری بهتر از نظر او در چنته ندارم.) پارتنون دیده می شود، تصور پارتنون دیده نمی شود. هیچ دو چیزی را نمی توان به آسانی تصور کرد که بیش از پارتنون و تصور پارتنون به یکدیگر بی شباهت و کمتر در معرض خلط با یکدیگر باشند. اما وقتی از پارتنون می گذریم و بر سر پگاسوس می آییم خلط پیش می آید و این خلط هیچ دلیلی ندارد جز آنکه زید قبل از آنکه به پگاسوس نیستی ببخشد از بدوی ترین و آشکارترین مورد جعل فریب می خورد.

دیدیم که این فکر که پگاسوس حتما باید باشد زیرا در غیر این صورت حتی گفتن این که پگاسوس نیست بی معنی است، فکری است که زید را به یک اشتباه ابتدایی درانداخته است. اذهان تیزتر که این حکم را مبنای استدلال خود قرار می دهند درباره پگاسوس نظریه هایی می پردازند که لغزش آنها از نظریه زید وضوح کمتری دارد و به همین تناسب هم رد آن دشوارتر است. فرض کنیم صاحب یکی از این اذهان تیزتر عمرو باشد. عمرو بر این عقیده است که هستی پگاسوس ممکنی است که فعلیت نیافته است. وقتی درباره پگاسوس می گوییم که چنین چیزی وجود ندارد، به عبارت دقیقتر، می گوییم که پگاسوس آن وصف خاص بالفعل بودن را ندارد. این که بگوییم پگاسوس بالفعل نیست از لحاظ منطقی در ردیف آن است که بگوییم پارتنون قرمز نیست، در هر دو صورت درباره موجودی سخن گفته ایم که هستی او چون و چرا ندارد.

ضمنا عمرو یکی از فیلسوفانی است که دست به دست هم داده اند تا واژه خوب کهن «وجود» را خراب کنند. به رغم آن که عمرو با ممکنات فعلیت نیافته عقد اخوت بسته است اما واژه «وجود» را فقط به هستی بالفعل اطلاق می کند و با این کار این توهم را پدید می آورد که گویا میان او و ما که منکر بقیه عالم متورم او هستیم در زمینه هستی شناسی توافقی وجود دارد. ما همگی گرایش به آن داشته ایم که با توجه به کاربرد متعارف واژه «موجود» بگوییم پگاسوس وجود ندارد و مرادمان فقط آن است که چنین موجودی اصلا نیست. اگر پگاسوس وجود داشت حتما در مکان و زمان بود اما این تنها از آن رو است که کلمه «پگاسوس » دلالت ضمنی بر زمان و مکان دارد نه به این دلیل که واژه های «وجود دارد» دلالت بر زمان و مکان دارند. وقتی که ما وجود کعب عدد ۲۷ را تصدیق می کنیم دلالتی بر زمان و مکان ندارد و این از آن رو است که کعب عدد از جمله چیزهای زمانی و مکانی نیست نه از آن رو که ما در کاربرد واژه «وجود» دچار ابهام شده باشیم. (۵) با این همه، عمرو کوششی غلط انداز می کند تا بلکه مطبوع افتد و از سر لطف «عدم وجود» پگاسوس را به ما عطا می کند و سپس، برخلاف آنچه ما از «عدم وجود» پگاسوس اراده می کرده ایم، پا می فشارد که پگاسوس هست. می گوید وجود یک چیز است و هستی چیز دیگری. برای آنکه بتوانم از عهده این خلط و التباس موضوعات برآیم تنها یک راه می شناسم و آن این که کلمه «وجود» را به عمرو ببخشم. می کوشم تا دیگر آن را به کار نبرم: هنوز کلمه «هست » را دارم. این از مساله لغت، برویم بر سر هستی شناسی عمرو.

عالم شلوغ پلوغ عمرو از بسیاری جهات نامطبوع است و حس زیباشناسی ما را که منظره های خلوت را دوست می داریم آزار می دهد، اما بدترین عیب آن این نیست. بیغوله ممکنات عمرو زمینی است که عناصر درهم برهم می پروراند. مثلا مرد فربه ممکن را در آستانه در به نظر آورید; و حال مرد طاس ممکن را در آستانه همان در به نظر آورید. آیا این دو مرد ممکن یکی هستند یا دو تا؟ چگونه باید معلوم کنیم؟ در آستانه آن در چند مرد ممکن است؟ آیا مردان لاغر ممکن از مردان فربه ممکن بیشترند؟ چند تا از آنها شبیه یکدیگرند؟ آیا شباهت آنان به یکدیگر آنان را یکی می سازد؟ آیا هیچ دو شی ء ممکنی شبیه یکدیگر نیستند؟ آیا این به منزله آن است که بگوییم محال است دو چیز شبیه یکدیگر باشند؟ یا، بالاخره رک وراست باید گفت مفهوم این همانی در مورد ممکنات فعلیت نیافته صدق نمی کند؟ اما سخن گفتن درباره موجوداتی که نمی توان درباره آنها به طرزی که معنی داشته باشد بگوییم با خود این همانی دارند و از یکدیگر متمایز هستند چه معنایی دارد؟ این عناصر اصلا و ابدا درست شدنی نیستند. می توان با توسل به درمان مفاهیم مفرد (۶) کوششی برای اعاده آنها کرد، اما احساس می کنم که بهتر است یکباره بیغوله عمرو را خالی کنیم و از آن خلاص شویم.

امکان عام، همراه با موجهات دیگری مانند ضرورت (وجوب) و امتناع و امکان خاص مسائلی دارد که نمی خواهم حتی به تلویح بگویم که باید به آنها بی اعتنایی کرد. اما دست کم می توانیم این موجهات را به کل قضیه منحصر کنیم. می توانیم قید «ممکن » را به کل قضیه بار کنیم و درباره تحلیل معنایی چنین کاربردی هم وغمی داشته باشیم: اما اگر بخواهیم به این امید عالم خود را آن قدر توسع بخشیم که به اصطلاح «موجودات ممکن » را نیز دربرگیرد چندان پیشرفتی نخواهیم کرد. گمان می کنم انگیزه اصلی این توسع فقط همان طرز فکر قدیم باشد که پگاسوس، مثلا حتما باید باشد والا حتی گفتن این که او نیست بی معنی خواهد بود.

با این همه وقتی که اندک تغییری در مثال بدهیم و دیگر نه از پگاسوس بلکه از قبه مربع گرد دانشگاه برکلی، (Berkeley) سخن بگوییم همه عالم پرزرق وبرق ممکنات زید فنا می شود. اگر این گفته که پگاسوس نیست بی معنی باشد مگر آنکه پگاسوس باشد، به همین قیاس می توان گفت که این گفته: «قبه مربع گرد دانشگاه برکلی » بی معنی است مگر آنکه این مربع گرد باشد. اما برخلاف پگاسوس، قبه مربع گرد دانشگاه برکلی حتی به عنوان یکی از ممکنات فعلیت نیافته پذیرفتنی نیست. آیا اکنون می توان عمرو را به آنجا کشاند که بپذیرد که عالمی از ممتنعات فعلیت نیافته وجود دارد؟ اگر چنین باشد چه بسیار پرسشهای پریشان کننده می توان درباره این ممتنعات کرد. حتی می توان امیدوار بود که عمرو را در دام تناقض بیندازیم بدین معنی که وادارش کنیم بپذیرد که پاره ای از این هستیها هم گرد و هم مربع هستند. اما عمرو ناقلا آن روی دیگر قیاس ذوحدین را می گیرد و رضا می دهد که گفتن این که «قبه مربع گرد دانشگاه برکلی نیست » بی معنی است. می گوید عبارت «قبه مربع گرد» بی معنی است.

عمرو نخستین کسی نیست که این شق از مساله را برمی گزیند. نظریه بی معنی بودن تناقضات سابقه ای قدیم دارد. از این هم بالاتر، سنت اعتقاد به این نظریه در نزد نویسندگانی باقی است که هیچ کدام از انگیزه های عمرو را ندارند. با این همه، من در دل از خود می پرسم که آیا نخستین وسوسه هایی که این نظریه در دلها پدید آورد اساسا همان انگیزه ای نبوده است که در عمرو می بینیم. یقین است که این نظریه خود به خود جذبه ای ندارد، و جانبداران آن به آن حد غریب از افراط کشانده شده اند که با روش برهان خلف درمی افتند و من می بینم که این درافتادن خود نوعی برهان خلف آن نظریه است.

علاوه بر این، نظریه بی معنی بودن تناقضات یک عیب روش شناختی جدی دارد و آن این که با وجود آن اصولا دیگر نمی توان هیچ آزمایشی برای شناخت آنچه بامعنی است و آنچه نیست طرح کرد. دیگر تا ابد محال است بتوان روشهای منظمی درانداخت تا تعیین شود که رشته ای از نشانه ها – حتی برای خود ما بالانفراد، چه رسد به آدمهای دیگر – معنی دارد یا نه. زیرا از کشف «چرچ »، ( Church) (۷) در منطق ریاضی برمی آید که برای تشخیص تناقض هیچ آزمایشی نیست که صدق کلی داشته باشد.

تاکنون با نظر مخالف از ریش افلاطون سخن گفته ام و اشاره کردم که انبوه و درهم پیچیده است. به تفصیل شرح دادم که رضادادن به این رای چه عیبهایی دارد. حال وقت آن است که ببینیم چه کار می توان کرد.

راسل در نظریه معروف به نظریه «توصیفهای فردی » به روشنی نشان داده است که چگونه می توان آنچه را ظاهرا اسم به نظر می رسد به نحوی استعمال کرد که معنی داشته باشد بدون آن که فرض را بر آن بگذاریم که هستیهایی هستند که مدعی نامگذاری آنها باشند. اسمهایی که نظریه راسل بلاواسطه بر آنها صدق می کند اسمهای توصیفی مرکبی مانند «نویسنده ویورلی »، «پادشاه کنونی فرانسه »، «قبه مربع گرد دانشگاه برکلی » است. راسل این گونه عبارتها را همواره به عنوان جزیی از جمله ای که آنها را دربرگرفته است تحلیل می کند. مثلا جمله «نویسنده ویورلی شاعر بود» کلا به این صورت معنی می شود: «کسی (یا بهتر: چیزی) ویورلی را نوشت و شاعر بود و هیچ چیز دیگر ویورلی را ننوشت.» (دلیل افزودن این عبارت اخیر آن است که یکتابودن «نویسنده ویورلی » را که در معرفه بودن آن مستتر است بیان کنیم.) عبارت «قبه مربع گرد دانشگاه برکلی صورتی است » به این صورت معنی می شود: «چیزی مربع و گرد هست و قبه دانشگاه برکلی است و صورتی است و هیچ چیز دیگر نیست که مربع و گرد و قبه دانشگاه برکلی باشد.» (۸)

حسن این تحلیل آن است که آنچه به ظاهر اسم می نموده است در متن جمله به اصطلاح به صورت نشانه ناتمامی نقل به معنی شده است. هیچ عبارت واحدی در مقام تحلیل عبارت وصفی آورده نشده است ولی کل قضیه ای که متن آن عبارت وصفی بود هنوز هم حصه خود را از معنی دارد – حال خواه صادق باشد خواه کاذب.

گزاره تحلیل نشده «نویسنده ویورلی، (Waverley) شاعر بود» حاوی جزء «نویسنده ویورلی » است که زید و عمرو به خطا گمان می کنند که باید مصداق عینی داشته باشد تا اصلا معنایی پیدا کند. اما در جمله راسل یعنی «چیزی ویورلی را نوشت و شاعر بود و هیچ چیز دیگر ویورلی را ننوشت » بار مصداق عینی که بر دوش عبارت وصفی نهاده شده بود اکنون بر دوش آن نوع واژه هایی است که منطقیان آنها را «متغیرهای پابند»، (boundvariables) یا «متغیرهای سور»، (Variables of quantification) می نامند یعنی واژه هایی مانند «چیزی »، «هیچ »، «هرچیز». این واژه ها ابدا به معنای اسمهای خاص نویسنده «ویورلی » نیستند و اصلا به معنای اسم نیستند، این واژه ها به طور کلی به هستیها دلالت می کنند و نوعی ابهام عمدی هم در آنها است که خاص خود آنها است. (۹) این سورها یا متغیرهای پابند البته جزء اساسی زبان هستند و در با معنی بودن آنها، دست کم در متن جمله، نمی توان شبهه کرد. اما با معنی بودن آنها به هیچ روی مستلزم آن نیست که «نویسنده ویورلی » یا «قبه مربع گرد دانشگاه برکلی » یا هیچ شی ء خاص از پیش معین شده ای وجود داشته باشد.

وقتی توصیف در کار باشد دیگر در ایجاب یا سلب هستی اشکالی پیش نمی آید. راسل جمله «نویسنده ویورلی هست » را به این صورت معنی می کند که: «کسی (یا به عبارت دقیقتر چیزی) ویورلی را نوشت و هیچ چیز دیگر ویورلی را ننوشت.» متقابلا جمله «نویسنده ویورلی نیست » به این جمله که ترکیب فصلی است معنی می شود: «یا هیچ چیزی ویورلی را ننوشت یا دو یا چند چیز ویورلی را نوشتند». این ترکیب فصلی کاذب است اما معنی دارد و شامل هیچ عبارتی که حاکی از نامیدن نویسنده ویورلی باشد نیست. جمله «قبه مربع گرد دانشگاه برکلی نیست » هم به همین ترتیب تحلیل می شود. بنابراین آن عقیده قدیمی مبنی بر این که گزاره دال بر نیستی، خود خود را نقض می کند بر باد می رود. هنگامی که گزاره ای دال بر هستی یا نیستی را براساس نظریه توصیف راسل تحلیل می کنیم دیگر هیچ عبارتی در آن باقی نمی ماند که حتی ظن آن برود که آن موجود ادعایی که هستی او مورد شبهه است نامگذاری شده است به نحوی که دیگر نمی توان گفت که معنی داشتن گزاره مستلزم آن است که چنین موجودی باشد.

حال با «پگاسوس » چه باید کرد؟ چون «پگاسوس » واژه است و عبارت وصفی نیست برهان راسل بلاواسطه درباره آن صدق نمی کند. با این حال به آسانی می توان آن را در این مورد نیز اعمال کرد. کافی است که «پگاسوس » را طوری وصف کنیم که برای بیان تصور ما از آن و یگانگی آن کافی و وافی باشد: مثلا بگوییم «اسب بالداری که بلروفون، (Bellerophon) آن را گرفت.» وقتی این عبارت را به جای «پگاسوس » نهادیم می توانیم گزاره «پگاسوس هست » یا «پگاسوس نیست » را عینا مشابه با تحلیل راسل از «نویسنده ویورلی هست » و «نویسنده ویورلی نیست » تحلیل کنیم.

برای آنکه بتوانیم اسمی تک واژه ای یا اسمی اصطلاحی مانند «پگاسوس » را مطابق نظریه توصیف راسل تحلیل کنیم ناچار باید نخست بتوانیم آن را به صورت وصف درآوریم. اما اشکال واقعی در این نیست. اگر مفهوم پگاسوس چنان مبهم یا چنان بسیط باشد که هیچ ترجمه مناسبی از آن به یک عبارت وصفی آشنا یافت نشود باز هم یک چاره تصنعی و ظاهرا پیش پاافتاده داریم و آن این که به وصف بسیط کاهش ناپذیر «پگاسوس بودن » که بنا به فرض تحلیل ناپذیر است توسل جوئیم و برای بیان آن فعل «پگاسوس – است » یا «می پگاسد» را به کار بریم. آن گاه می توان خود اسم «پگاسوس » را نوعی مشتق دانست و سرانجام آن را با وصفی مانند «چیزی که پگاسوس است »، «چیزی که می پگاسد» مشخص کرد. (۱۰)

اگر آوردن محمولی مانند «می پگاسد» ظاهرا ما را ملزم به قبول این نکته می سازد که در عالم افلاطون یا در اذهان مردم صفتی متناظر با آن، یعنی پگاسنده، وجود دارد، باکی نیست. نه ما، نه زید نه عمرو تاکنون هیچ ادعایی درباره بود یا نبود کلیات نکرده ایم، هر چه گفته ایم درباره «پگاسوس » بوده است. اگر با اصطلاح پگاسنده بتوانیم اسم «پگاسوس » را چنان وصف کنیم که مشمول نظریه وصفی راسل شود آن وقت می توانیم این طرز فکر کهنه را مرخص کنیم که می گوید نمی توان گفت پگاسوس نیست مگر آن که پیش فرضمان آن باشد که پگاسوس به یک معنی هست.

حال می توان گفت که برهان ما کلیت کامل دارد. زید و عمرو فرض را بر آن نهاده بودند که ما نمی توانیم به نحوی که معنی داشته باشد بگوییم «فلان نیست » و به جای «فلان »، اسم مفرد ساده یا وصفی بگذاریم، مگر این که فلان باشد. دیدیم که این فرض به طور کاملا کلی بی بنیاد است زیرا اسم مفرد موردنظر را همیشه می توان با یک وصف مفرد، خواه پیش پاافتاده باشد یا نباشد، تفصیل داد و سپس آن را به روش راسل تحلیل کرد.

وقتی که می گوییم اعداد اولی بزرگتر از یک میلیون هستند خود را به نوعی هستی شناسی حاوی اعداد ملتزم کرده ایم: وقتی که می گوییم قنطورسها (۱۱×) هستند خود را به نوعی هستی شناسی حاوی قنطورسها ملتزم کرده ایم و وقتی که می گوییم پگاسوس هست خود را به نوعی هستی شناسی حاوی پگاسوس ملتزم کرده ایم. اما وقتی که می گوییم پگاسوس یا نویسنده ویورلی یا قبه مربع گرد دانشگاه برکلی نیست خود را به نوعی هستی شناسی حاوی پگاسوس یا نویسنده ویورلی یا قبه مربع گرد دانشگاه برکلی ملتزم نمی کنیم. دیگر ناگزیر نیستیم در رنج این سردرگمی باشیم که معنی داشتن هر جمله ای که اسم مفردی داشته باشد مستلزم هستی موجودی است که با آن اسم نامگذاری شده است برای آنکه اسم مفرد معنی داشته باشد لازم نیست که نامگذاری کند.

شاید بدون بهره گیری از نظریه راسل هم شمه ای از آنچه گفتیم به ذهن زید و عمرو می رسید مشروط بر آن که توجه می کردند که حتی وقتی یک اسم مفرد حقیقتا اسم چیزی باشد باز هم فرق میان معنی داشتن و نامیدن بسیار است، چه اندکند آنان که به این نکته توجه دارند. مثال زیر که از فرگه است در اینجا به کار می آید. عبارت «ستاره شب » نامی است برای شی ء بزرگی که شکل کروی دارد و میلیونها مایل دورتر از این جا در فضا پیچ وتاب می خورد. عبارت «ستاره صبح » نامی است برای همان شی ء که شاید نخستین بار کسی از اهل بابل که آن را رصد کرده است بر آن نهاده است. اما نمی توان گفت که این دو عبارت یک معنی دارد: اگر چنین بود آن بابلی می توانست دست از رصدهای خود بردارد و به تفکر درباره معانی واژه های خود قناعت کند. بنابراین چون معانی با یکدیگر تفاوت دارند باید چیزی غیر از شی ء نامگذاری شده باشد که در هر دو مورد یکی است.

التباس معنی داشتن با نامیدن نه تنها باعث شد زید گمان کند نمی تواند وجود پگاسوس را به طرز معناداری منکر شود ادامه التباس معنی داشتن با نامیدن بی شک به پدیدآمدن این تصور باطل او کمک کرد که پگاسوس نوعی تصور، نوعی موجود ذهنی است. اسطقس این التباس او از این قرار است که شی ء نام گرفته ادعایی پگاسوس را با معنای واژه پگاسوس خلط کرده است و نتیجه گرفته است که پگاسوس باید باشد تا واژه معنی داشته باشد. اما معانی چگونه چیزهایی هستند؟ این مساله محل بحث است: ولی تا این اندازه را می توان گفت که معانی تصوراتی هستند در ذهن، با این فرض که بتوانیم معنای روشنی از تصور تصورات ذهن داشته باشیم. بنابراین پگاسوس که نخست با معنایی خلط می شد سرانجام معلوم می شود که تصوری در ذهن است. جالبتر آن که عمرو که همان انگیزه اولیه زید را داشت از این لغزش خاص پرهیز کرده و به جای آن به ممکنات فعلیت نیافته رسیده است.

حال بیاییم بر سر مساله هستی شناختی کلیات: این مساله که آیا هستیهایی همچون صفتها، نسبتها، مجموعه ها، عددها، تابعها، هستند یانه. زید بنا به منش خود فکر می کند که هستند. وقتی که درباره صفتها سخن می گوید چنین می گوید: «خانه های سرخ، گلهای سرخ، شفقهای سرخ هستند. تا این اندازه مقتضای عرف عام پیش از فلسفه است و همه ما باید با آن موافقت کنیم. بنابراین، این خانه ها، گلها و شفقها وجه مشترکی با یکدیگر دارند، مراد من از صفت سرخی همین وجه مشترک است.» از این رو به نظر زید بودن صفتها حتی واضح تر و بدیهی تر از واقعیت واضح و بدیهی بودن خانه ها و گلها و شفقهای سرخ است. این به گمان من از خصوصیات متافیزیک یا دست کم آن بخش از متافیزیک است که هستی شناسی خوانده می شود: کسی که قضیه ای را در این زمینه صرفا صادق بداند باید آن را بالبداهه صادق بداند. هستی شناسی هرکس اس اساس آن طرح مفهومی است که آن کس به یاری آن، تجربه ها، حتی پیش پاافتاده ترین تجربه ها را، تفسیر می کند. قضیه هستی شناختی وقتی به محک طرح مفهومی خاصی زده شود – و مگر محک دیگری هم در کار هست؟ – بدیهی خواهد بود و هیچ نیازی به دلیل جداگانه ندارد. قضیه های هستی شناختی بی هیچ واسطه از انواع قضیه های روزمره مربوط به واقعیات پیش پاافتاده نتیجه می شود، چنانکه – در هر حال بنا به طرح مفهومی زید – قضیه «صفت هست » از «خانه های سرخ، گلهای سرخ، شفقهای سرخ » نتیجه می شود.

قضیه هستی شناختی که در ذهن زید جرء اصول موضوع است چه بسا اگر به محک طرح مفهومی دیگری زده شود با همان بی واسطگی و بداهت، کاذب شناخته شود. می توان پذیرفت که خانه ها و گلها و شفقهای سرخ هستند اما در عین حال منکر آن شد که وجه مشترکی با یکدیگر دارند، مگر آن که بخواهیم به طرز عامیانه و گمراه کننده ای سخن بگوییم. واژه های «خانه ها»، «گلها»، «شفقها» در مورد موجودات منفرد گوناگونی که خانه ها و گلها و شفقها باشند صدق می کند و واژه «سرخ » یا «شی ء سرخ » نیز در مورد هرکدام از موجودات منفرد گوناگونی که خانه های سرخ، گلهای سرخ، شفقهای سرخ باشند صدق می کند، اما دیگر هیچ موجود دیگری، اعم از منفرد یا غیر از آن، نیست که با واژه «سرخی » نام گرفته باشد یا به همین قیاس با واژه «خانگیت »، «گلیت »، «شفقیت » نام گرفته باشد. این امر را که خانه ها و گلها و شفقها همه سرخ هستند می توان امر نهایی و کاهش ناپذیری دانست و می توان گفت که وضع زید از لحاظ توانایی تبیین واقعی با همه موجودات خفیه ای که آنها را با اسمهایی مانند «سرخی » وضع می کند هیچ بهتر نشده است.

یکی از راههایی که زید طبعا می توانست برای تحمیل هستی شناسی کلیات خود بر ما در پیش گیرد پیش از این، قبل از آن که به مساله کلیات برسیم، بسته شد. زید نمی تواند استدلال کند که محمولهایی مانند «سرخ » یا «سرخ است » که همه ما در استعمال آنها توافق داریم باید هرکدام نام موجود کلی مفردی به شمار آیند تا اصلا معنایی داشته باشند. زیرا دیدیم که اسم چیزی بودن حالتی است بسیار خاصتر از معنی دار بودن. ز

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *