تعداد بازدید
2 بازدید
ریال98.000

توضیحات

پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل ذهنیت نسلی (دیدگاهی روانکاوانه درباره اختلاف نسلها)؛ ابزاری کارآمد برای ارائه‌های برجسته

آیا به دنبال ارائه‌ای بی‌نقص هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل ذهنیت نسلی (دیدگاهی روانکاوانه درباره اختلاف نسلها) با 120 اسلاید با طراحی حرفه‌ای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.

ویژگی‌های بارز فایل فایل پاورپوینت کامل ذهنیت نسلی (دیدگاهی روانکاوانه درباره اختلاف نسلها):

  • گرافیک شگفت‌انگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
  • استفاده ساده: فایل فایل پاورپوینت کامل ذهنیت نسلی (دیدگاهی روانکاوانه درباره اختلاف نسلها) به گونه‌ای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
  • کیفیت حرفه‌ای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شده‌اند.

طراحی بدون نقص: فایل فایل پاورپوینت کامل ذهنیت نسلی (دیدگاهی روانکاوانه درباره اختلاف نسلها) با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.

توجه: نسخه‌های غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل ذهنیت نسلی (دیدگاهی روانکاوانه درباره اختلاف نسلها) تضمین‌شده است.

فایل فایل پاورپوینت کامل ذهنیت نسلی (دیدگاهی روانکاوانه درباره اختلاف نسلها) را دانلود کرده و به راحتی یک ارائه حرفه‌ای را تجربه کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل ذهنیت نسلی (دیدگاهی روانکاوانه درباره اختلاف نسلها) :

ورا بریتن۱ در پیشگفتار کتابش با عنوان گواه جوانی، ضمن یادآوریِ جنگ جهانی اول (۱۹-۱۹۱۴)، می نویسد: «هرچه بیشتر ضرورت نوشتن مطلبی را احساس می کنم که نشان دهد مردان و زنان نسل من… چه تصوری از کل این عالَم داشته اند.»(۱۱) شاید او به این علت ضروری می دید نسل خود را در آثار ادبی نشان بدهد که نسل جدید (بریتن آثار خود را در سالهای ۳۳-۱۹۲۹ نوشت) تفاوتهای زیادی با نسل او داشت. بریتن معتقد بود که «جوانان زرنگ و باهوشِ این دوره و زمانه (که بی هیچ تشویشی واقعگرایند، مسائل جنسی را بی رودربایستی و به طور کامل می دانند، و با انبوه تجربیات ما نیاکان نفرین شده شان آشنایند)» حتی «یک دهم ضربه جسمی و روحیی را که جنگ جهانی اول به دختران عصر جدید در سال ۱۹۱۴ وارد کرد» تحمل نکرده اند(۴۵).

بریتن در دوره ای بزرگ شده بود که «از نظر گرایش قوی به مادیّات و برخورداری از رفاه و بی دغدغه بودن» هرگز سابقه نداشت، یعنی در دوره مدارس خصوصی در مکانهای دنج خارج از شهر، در دنیای حفاظت شده ای که اروس (

eros

) را به شکل آئین رقص در مدرسه شامل می شد و حکم حلقه های واسطی را داشت که آرمان نوجوانانِ آن دوره یعنی مشارکت در جامعه ای دلسوز را محقق می کرد و لذا دنیایی دلپذیر و گیرا بود(۵۰). حتی اگر بگوییم که بریتن نیز، همچون همه نوجوانان، آرمانهایش را در مخالفت با نسلهای قبلی شکل داده بود، باید پذیرفت که او و معاصرانش در واقع به دنبال احیای نگرش غالب در دوره ویکتوریا بودند. وی در کتاب گواه جوانی می نویسد: «نخستین بار در شانزده سالگی ام این فکر به ذهنم خطور کرد که مردان و زنانِ نسل من و از جمله خود من به عنوان چهره ای برجسته در جمع مشاهیر آن دوره رنسانسی نوین و بس عظیم را آغاز خواهیم کرد.»(۴۲) پس چندان جای تجب نیست که مردان جوان آن دوره با این تصور به جنگ رفتند که جنگ جهانی نوعی مسابقه ورزشی است و طی آن قهرمانان به میدان رزم می روند تا رهبرانِ مطلوبِ آینده مشخص شوند. آزبرت سیتوِل۲ در این زمینه می نویسد: «ما هنوز در صلحی بودیم که یکصد سال بین دو جنگ بزرگ دوام آورده بود. جنگهایی که طی آن یکصد سال رخ دادند، نه جنگهایی گسترده و فراگیر بلکه صرفاً شکلی زودگذر و مسلحانه از بازیهای المپیک بودند. یک دور شما برنده می شدید و دورِ بعد دشمنتان. در این نبردها همان قدر از قلع و قمع یا جنگ تا پیروزی صحبت می شد که در یک مسابقه مشت زنی» (در کتاب فاسِل، ۲۵). انگلیسیهای سال ۱۹۱۴ با این اعتقاد که آرمانها و ارزشهای برترشان برای شکست دادن آلمانیها کفایت می کند (گویی که فضیلت به طور کاملاً طبیعی به تواناییِ جسمی تبدیل می شود)، جنگ جهانی را نوعی ورزش تلقی می کردند. آنان حتی جنگ را به بازی کریکِت تشبیه می کردند و این ادعای لُرد نورتکلیف که آلمانیها در جنگ بازنده می شوند چرا که «فوتبال یعنی ورزشی که فردیت را رشد می دهد کم وبیش در سالهای اخیر در آلمان اشاعه یافته است»، دیدگاهی افراطی تلقی نمی شد (در کتاب فاسِل، ۲۶).

نسل سردرگمِ سالهای ۱۹-۱۹۱۴، که به سبب نابخردیِ سنگدلانه نسل قدیمیتر از خود قلع و قمع شده بود (کیپلینگ۳ در یکی از مقالاتش می نویسد: «اگر کسی علت هلاکت ما را پرسید، بگویید دلیلش دروغگوییِ پدرانمان بود»، ۱۵۰)، ذهنیت غربی را از بیخ و بن دگرگون کردند. منتقد ادبی آلفرد کزین در مقاله ای پس از جنگ جهانی دوم نوشت: «دهشتهای ناشناخته به قدری زیاد بودند، امکان وقوع بسیاری جنگهای دیگر تا حدی قوی بود، نکبت و بلای همه گیر آنچنان دائمی می نمود که “این جنگ” [ یعنی جنگ جهانی دوم ] به سرعت به جنگی در تمام مکانها و زمانها تبدیل شد، جنگی که هرگز پایان نیافته است، جنگ به منزله تجربه مستمر انسان در قرن بیستم» (در کتاب فاسِل، ۷۴).

اگر جنگ جهانی اول ذهنیت یک نسل را ظرفِ دو سال (از ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۶) دگرگون کرد و اگر «مردانِ جوان همچون گل چیده شدند و بر ساقه خشکیدند»، آنگاه بخشی از آن معصومیت کورکورانه ای که میدان جنگ را زمین فوتبال تلقی می کرد، ناشی از بیقراری نسلی است که دیگر تحمل دنیای کم گوی اروپای اواخر قرن نوزدهم را نداشت (رید، ۱۵۹). هرچند که این نسل احترام زیادی برای نسل ۱۸۹۰ قائل بود، اما به قول هیوز، «در جستجو برای یافتن چیزی جالبتر و جزم اندیشانه تر از آنچه افراد کهنسال ارائه کرده بودند،… و برخلاف نویسندگان دهه ۱۸۹۰ که صرفاً امکانات بالقوه خِرَد را مورد تردید قرار داده بودند، نسل جوانِ ۱۹۰۵ آشکارا خِردَناباور و حتی خِرَدستیز شدند… این مردان جوان نحوه تربیت موءدبانه بزرگترها را دیگر رضایتبخش نمی دانستند. آنان همه جا در جستجوی آرمان و ایمان بودند.»(۳۳۹) نسل جدید به شکوفا کردن خُلق و خوی خاص خود مشغول بود، خُلق و خویی که در آن بابِلِ توصیف ناپذیرِ دیالکتیک تاریخی، بی تردید به صورت آنچه فاسِل «رژه های بلاهت بارِ» جنگ جهانی اول می نامد تبلور یافت.

آن سوی اقیانوس اطلس [ در آمریکا ] و در زمانه نسلی متفاوت، آرتور میلر۴ در دهه ۱۹۳۰ وارد سنین کهولت شد. میلر در زندگینامه اش معمولاً برای توصیف نسل خود، تفاوتهای آن نسل با نسلهای بعد را برمی شمرَد. وی در سال ۱۹۶۵ سخنرانیی در تالار هیْل در دانشگاه میشیگان ایراد کرد و به عنوان مردی پنجاه ساله از دوران تحصیل خود در همان دانشگاه در اواسط دهه ۱۹۳۰ سخن گفت. سالهای دهه ۱۹۳۰ و دهه ۱۹۶۰، دوره رفتار بنیادستیزانه، عصر آرمانگرایی و فعالیتهای [ دانشجوییِ ] پرشور و شوق بود. لیکن تفاوت این دو دهه در چیست؟ میلر در پاسخ گفت که حال و هوای حاکم بر دوره جدید، به طرز عجیبی آکنده از شادی است. لیکن وقتی از او خواسته شد که عقایدش را بیان کند، او مضطربانه فریاد زد که احتمالاً عوامل اف. بی. آی. در میانشان حضور دارند و آنان روزی به خاطر آن جلسه بازخواست خواهند شد. «هنگام شکوفاییِ جنبشی شکوهمند برای پایان دادن به جنگی ناعادلانه، در زمانی که این نسلْ تازه می کوشید صدای خود را به دیگران برساند و یارانی برای اعتراضاتش بیابد؛ در آن موقع نباید چنین حرفهایی زده می شد.» (۱۰۰) اما باید توجه داشته باشیم که میلر خاطرات خود از دهه ۱۹۵۰ را به یاد می آوَرد، یعنی زمانی که «کمیته بررسی فعالیتهای غیرآمریکایی» در مجلس نمایندگان آمریکا، او را به دلیل عقاید سیاسی اش در دهه ۱۹۳۰ مورد بازخواست قرار داد. این بازخواست نوعی اِعمال خشونت نسلی بود که میلر در نمایشنامه بوته آزمایش آن را هنرمندانه نشان داد، نمایشنامه ای که عمدتاً حمله یک نسل به نسلی دیگر را شرح می دهد.

با دقت در احوال نسلی که در دهه ۱۹۶۰ در حال شکل گیری بود، میلر دریافت که «این دیگر نسل دهه ۱۹۳۰ نیست» که بدون قرار داشتن در معرضِ خطرِ آتیِ هیتلر به «لفاظیِ ایدئولوژیکِ نمادین» مشغول باشد. جوانان دهه ۱۹۶۰ بیش از قلم فرسایی به جان فشانی در جبهه جنگ علاقه داشتند: به علت خدمت وظیفه اجباری، «آنان شخصاً جانشان را در کف نهاده بودند.» میلر سپس به ناکامیِ نسل دهه ۱۹۶۰ در «انتقال دیدگاههای فاجعه آمیزشان به نسلِ بی اعتنای جدید» می اندیشد، یعنی همان نسلی که در دهه ۱۹۷۰ موجودیت خود را تثبیت کرد(۳۹۷).

میلر در سال ۱۹۱۵ متولد شد و به هنگام بحران مالیِ سال ۱۹۲۹ چهارده سال داشت، در طی رکود اقتصادی آمریکا [ از سال ۱۹۲۹ تا سال ۱۹۳۹ ] سنینِ نوجوانی خود را می گذراند، و در دوران احیای اقتصادی و اصلاحات اجتماعیِ دولتِ روزولت دانشجوی دانشگاه بود. باربارا راسکین، نویسنده رمانِ

Hot Flashes

، در دهه ۱۹۳۰ متولد شد و از چهره های معروف دهه ۱۹۵۰ است. ویژگیهای مردم شناسنانه نسل راسکین را با جزئیات کامل می توان در آثار او تشخیص داد. در واقع، شخصیت اصلی رمان او، دایانا سارجنت، مردم شناسِ چهل و هشت ساله ای است که می گوید: «من جمع را در فرد می بینم، و تجربه های مشترک یک نسل را در خصوصیاتِ فردیِ یک شخص خاص. جزء نشان دهنده کل است.»(۲) اما این تجربه های مشترک، چگونه تجربیاتی هستند یا بودند؟

همیشه در فرودگاه سر و وضعمان مرتب بود.

در دهه پنجاه، چون نمی دانستیم چه کار دیگری بکنیم، چینی آلات، ظروف شیشه ای و نقش و نگار ظروف نقره ای مان را به دقت انتخاب می کردیم، در نزدیکترین فروشگاههای بزرگ نام می نوشتیم، و ازدواج می کردیم تا از زندگی عقب نمانیم.

چندین بار سقط جنین کرده ایم.

تعداد انگشت شماری از ما بچه های زیادی داشتند. سه اولاد معمولاً کافی تلقی می شد.

بی اختیار برای خودمان غم و غصه به جان می خریدیم و زندگی مشترک با همسرانمان را با رفتارهای ناراحت کننده خراب می کردیم.

برخلاف نسل بعدی، کمتر با زنان همجنسگرا ارتباط می گرفتیم.

همچنین از قرص دکسِدرین خوشمان می آمد. یاد قرصهای رژیم غذایی به خیر. هیچوقت نمی توانستیم آنقدر که دلمان می خواست لاغر شویم. می خواستیم که وقتی در ساحلِ شنی کنار دریا می ایستیم، رانهایمان به هم نچسبد.

برخلاف زنان اطواریِ دهه ۱۹۲۰، ما جمعی الکی خوش نبودیم… عده زیادی از ما سر به زیر بودیم و در قلب و ذهن و صورت بعضی از ما شادی به شکلهای مختلف نمایان بود.

و سرانجام همین شخصیت درباره نسل بعدی چنین می گوید:

دختران ما نگران این هستند که اگر حقوق دان یا فضانورد شوند، ممکن است اجاقشان کور شود. پسرانمان هم فکر و ذکرشان این است که مدرک اِم. بی. اِی. [ کارشناسی ارشد در رشته مدیریت بازرگانی ] ، ماشینِ بی. ام. و. و کامپیوترِ آی. بی. اِم. به دست آورند. اکنون آنها با برنامه کامپیوتریِ نمودارِ روندنما کار می کنند، درباره آپارتمان نشینی یا کاندوم گفتگو می کنند، میانگین سهام دوْ جونز [ میانگین سهام سی شرکت بزرگ صنعتی که در بازار سهام آمریکا هر روز محاسبه می شود ] را بازگو می کنند، به جای نوشیدن کوک [ مخفف نام نوشابه کوکاکولا ] آن را تولید می کنند، و از شهرهای بزرگ و تابلوهای پُرنور خوششان می آید (۱۴-۲).

داستان راسکین شرحی مستوفی خطاب به نسل خودِ اوست و او این شرح را در نثرش تقریباً به صورت نوعی نیایش زمزمه می کند. کیم نیومن، منتقدِ خوش ذوقِ فیلم، آنقدر جوان است که می توان او را جای پسر راسکین دانست. وی که در سال ۱۹۵۹ تولد یافت، در نوجوانی با فرهنگ تلویزیون و بعدها ویدیو بزرگ شد و تا پیش از بیست و پنج سالگی تعداد بسیار زیادی فیلم تماشا کرد. نیومن در مقدمه کتاب نقدش درباره فیلمهای ترسناک (فیلمهای کابوس آور)، برای معین کردن این که خود به کدام نسل تعلق دارد، عقاید معاصرانش را در خصوص فیلمهای هولناک (از معدود فیلمهای موردپسند والدینش تا آن فیلمهایی که او تصور می کند موردپسند نسل بعدی باشد) مقایسه می کند و می نویسد: «حتماً کودکی هست که با فیلمهای فِرِدی و جِیسن بزرگ شده باشد و نه فیلمهای دراکولا و فرانکشتاین و اکنون در دانشگاه کتابهای استیون کینگ و کلایو بارکر را می خواند و فیلمهای آنان را می بیند. این شخص قطعاً امپایر و ترونا را بهتر از هَمِر و کُرمن می شناسد.» (صفحه ۱۳ از مقدمه فیلمهای کابوس آور ). نیومن ضمن یادآوری این که پسندهای نسلِ خودش چگونه شکل گرفت، می نویسد: «در اوان نوجوانی، فیلمهای شرکت یونیورسال، فیلمهای ترسناکِ هَمرِ، و فیلمهایی را که راجر کُرمن با اقتباس از داستانهای ادگار الن پو ساخته بود تماشا کردم… فیلم جن گیر را وقتی دیدم که هنوز دانش آموز دبیرستان بودم. فیلم سوسپیریا را در اولین هفته تحصیلاتم در دانشگاه ساسکس تماشا کردم… فیلم جمعه، سیزدهمِ ماه را در سال ۱۹۸۰ در لندن دیدم و آن زمانی بود که بیکار و بی خانمان بودم.» (صفحه ۱۱)

همه نویسندگان فوق ورا بریتن، آرتور میلر، باربارا راسکین و کیم نیومن به تعلق خود به نسلی خاص، عمیقاً وقوف دارند. آنان می توانند تعریف روشنی از نسل خویش ارائه کنند، بین آن نسل و نسلهای قدیمیتر یا جوانتر تمایز قائل می شوند، و از برخی جهات به تحلیل این موضوع می پردازند که خصوصیات نسل خودشان از کجا ناشی می شود. بر این اساس، می توان گفت آنان واجد ذهنیتی نسلی هستند و قادرند این ذهنیت را همچون محکی برای معلوم کردن جایگاه خود در تاریخ و نیز سهم خودشان در فرهنگ اجتماعی به کار ببرند.

در مقاله حاضر، قصد دارم رئوس نظریه ای درباره ذهنیت نسلی را مطرح کنم. البته بررسی عمیقتر در این خصوص را که کاری است ضروری ناچار باید به فرصت دیگری در آینده موکول کنم، لیکن حتی کوششی مقدماتی در حد این مقاله نیز، به گمان من، می تواند در چارچوب نظریه روانکاوی صورت بگیرد، زیرا نویسندگان، فیلم سازان و هنرمندانِ زمانه ما دست اندرکارِ آنند که هویت ناخودآگاه یک نسل را به نحوی بسیار جدّی و همه جانبه به خودآگاهی تبدیل کنند.

منظور از نسل چیست؟

اما قبل از هر کار باید به این پرسش جواب داد که منظور از نسل چیست؟ پاسخ دادن به این پرسش، کاری آسان نیست. از برخی جهات می توان گفت که یک نسل عبارت است از فاصله میان والدین با فرزندانشان. بدین ترتیب، اگر سن بچه دار شدن را مثلاً بین بیست الی بیست و پنج سالگی فرض کنیم، آنگاه هر بیست تا بیست و پنج سال یک نسل جدید پا به عرصه حیات می گذارد. بسیاری از مردم، در طول عمر خویش شاهد حضور سه نسل هستند: پدربزرگها و مادربزرگها، خودشان و فرزندانشان.

ناگفته پیداست که میل به بچه دار شدن در همه ما رأس هر بیست یا بیست و پنج سال قوت نمی گیرد تا زمان تولیدمثل مان به طور منظم و دقیق مشخص شود و گروههای همنسلی از کودکان به وجود آیند و ربع قرن بعد همگی برای تولیدمثل به بلوغ برسند. در واقع، نظریه پردازان فرهنگ عامه و نیز تاریخ نگاران که برای معین کردن تفاوتهای معنادار در برهه های تاریخی، پژوهشهایشان را به دهه ها (۱۹۵۰، ۱۹۶۰، ۱۹۷۰، ۱۹۸۰) محدود می کنند، اعتقاد دارند که ظاهراً در حدود هر ده سال شکل جدیدی از ذهنیت نسلی ظهور می کند.

با وجود این، گرچه زوجی که در سال ۱۹۴۸ ازدواج کرده و در سال ۱۹۵۰ بچه دار شده اند، حدوداً در سال ۱۹۷۰ است که شکل گیریِ نسلِ فرزندانشان را شاهد می شوند، اما بدیهی است که در این فاصله یک نسل میانی نیز به وجود خواهد آمد. زوجی که ده سال زودتر از زوج یادشده فوق، یعنی در سال ۱۹۳۸، ازدواج کرده و در سال ۱۹۴۰ بچه دار شده اند، در سال ۱۹۶۰ شکل گیریِ نسلِ فرزندانشان را شاهد می شوند. اگر به این شکل موضوع را در نظر بگیریم، آنگاه هیچ نسلی به لحاظ زیست شناختی باعث حیات نسل بعدی نمی شود. همواره نسلی میانی وجود خواهد داشت که از والدینی متفاوت به دنیا آمده است و فرهنگی متفاوت با نسل قبلیِ خود دارد.

البته این نتیجه گیری را نمی توان به طور مطلق مطرح کرد. درست همان گونه که بسیاری از ویژگیهای بنیادستیزیِ دهه ۱۹۶۰ را در جنبش بیتنیکهای۵ دهه ۱۹۵۰ می توان یافت، ایضاً در هر نسلی می توان عناصری را تشخیص داد که آن نسل از نسلی دیگر به میراث برده است. موضوع سرایت افکار و عقاید یک نسل به نسلی دیگر را بعداً مورد بحث قرار خواهم داد، اما اکنون مایلم ساختاری اختیاری را مطرح کنم که به فهم بحث حاضر کمک می کند زیرا با دریافت ما از مفهوم تجدید حیات نسلها همخوانی دارد. حدوداً در هر ده سال، ما از فرهنگ، ارزشها، پسندها، علائق هنری، دیدگاههای سیاسی و قهرمانهای اجتماعیِ خود تعریفی جدید ارائه می کنیم. این مجموعه هر یک دهه به نحوی بارز دگرگون می شود و لذا می توان عناصر آن را به نحو معناداری مشخص کرد. به نظر می رسد که دهه، تقریباً کوچکترین واحد زمانی است که به عنوان شاخص برای تعیین فرهنگِ جمعی می توان به کار بُرد. وقتی دهه ۱۹۵۰ را با دهه ۱۹۶۰ مقایسه می کنیم، یا وقتی تفاوتهای فرهنگ دهه ۱۹۴۰ با فرهنگ دهه ۱۹۸۰ را برمی شمریم، ظاهراً همه می دانیم که این کار به چه معناست؛ اما احتمالاً به دشواری می توان دریافت که منظور از مقایسه اوایل دهه ۱۹۵۰ با اواخر آن دهه، یا اوایل دهه ۱۹۸۰ با اواخر آن دهه، دقیقاً چیست. بی تردید اگر مثلاً سال ۱۹۵۳ را با سال ۱۹۶۸، یا ۱۹۶۲ را با ۱۹۶۷ مقابله کنیم، آنگاه هریک از ما برداشت متفاوتی از این کار خواهیم داشت.

برخی نظریه پردازان استدلال می کنند که نسلها را نمی توان بر مبنای مفهوم دهه به سهولت تعریف کرد. برای مثال، مارک بلاک می نویسد: «مفهوم یک نسل، مفهومی بسیار انعطاف پذیر است… این مفهوم با واقعیاتی که ما کاملاً ملموس می انگاریم همخوانی دارد… نسلهایی هستند که [ آراء و افکارشان ] مدتها تداوم می یابند و متقابلاً برخی نسلها دیری نمی پایند. فقط از راه مشاهده است که می توانیم ببینیم این منحنی در کدام نقاط مسیرش را عوض می کند.» (در کتاب هیوز، ۱۸). همچنین هیوز مدعی است که گرچه نسلهای مختلف ممکن است به طور همزمان وجود داشته باشند و لذا تعریف ما از آنها تعریفی اختیاری است، اما «در عین حال، آنها برحسب تجربیات مشترکشان تعریفی از خود به دست می دهند. حول این تجربیات است که [ افراد گرد هم می آیند و [ “جمع” شکل می گیرد.» (۱۸)

شاید دقیقتر این باشد که بگوییم حدوداً در هر ده سال، امکان پیدایش یک نسل جدید به طور بالقوه وجود دارد. جنگی ویرانگر، از قبیل جنگ جهانی اول در سالهای ۱۸-۱۹۱۴، چه بسا ظاهراً به نابودیِ تمام آحاد یک نسل بینجامد، به نحوی که به نظر می رسد زنان و مردانِ جوانِ اواسط دهه ۱۹۲۰ (یعنی کسانی که در زمان جنگ جهانی اول، کودکانی در دوره نهفتگی۶ بودند) بی هیچ دغدغه خاطر، فرهنگی را برای نسلِ معاصرِ خود پایه ریزی کردند که تفاوت فاحشی با سرنوشت دردناک نسلِ پیش از آنان دارد. خاطره نسل دهه ۱۹۶۰ گویی که در اذهان ما تا به ابد نقش بسته است، لیکن جوانان دهه ۱۹۷۰ را کمتر به یاد می آوریم، و در طلیعه دهه ۱۹۹۰ نسل دهه ۱۹۸۰ را با سهولت کمتری می شد درک کرد.

با این حال تردید نباید داشت که گذشت زمان و تأمل در گذشته، هر سه نسل را قادر خواهد کرد که به تعریف مشترکی از ویژگیهای نسلیِ هر دهه دست یابند و این نخستین نشانه شکل گیریِ ذهنیتِ نسلِ جدید خواهد بود. در واقع، دقیقاً به این سبب که ما هنوز بسیار خرافاتی هستیم (یعنی هنوز به خدایگان گوناگون و ارواح مقدس اعتقاد داریم، هنوز [ برای مصون ماندن از نظرِ بد [ به تخته می زنیم، جمعه سیزدهم ماه را بدیُمن می دانیم، و از این قبیل، مایلیم هر دهه را در روانِ خودمان به مفهوم اُبژه ای درونی و جمعی درک کنیم. هریک از ما برداشتی از ملاکهای دهه ۱۹۵۰ ، ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ دارد که تداعیها و خاطرات پیچیده ای را در ذهنش زنده می کند.

بنابراین، هر دهه را یک نسل جدید به وجود می آورَد، هرچند که نسلهای دیگر نیز همان دهه را برحسب عقایدِ خود تفسیر خواهند کرد. همچنین از آنجا که همواره نسلی میانی وجود خواهد داشت، در هر برهه ای از زمان همواره دو مجموعه از سلسله های نسلی وجود خواهند داشت. برای مثال، اگر پدربزرگ و مادربزرگ من در سال ۱۹۰۰ متولد شدند، در سال ۱۹۱۸ ازدواج کردند و والدینِ مرا در سال ۱۹۲۰ به دنیا آوردند، و والدین من نیز در سال ۱۹۳۸ با یکدیگر آشنا شدند و عقد ازدواج بستند و متعاقباً در سال ۱۹۴۰ مرا به دنیا آوردند و فرزند من نیز مثلاً در سال ۱۹۶۰ متولد شد، آنگاه می توان گفت که ما سلسله ای نسلی را به وجود آورده ایم که از نظر تولیدِمثلِ نسلی برحسب این دهه ها مشخص می شود: ۱۹۲۰ ، ۱۹۴۰ و ۱۹۶۰ . همزمان، سلسله نسلیِ دیگری نیز وجود دارد که مجموعه سه دهه ۱۹۳۰ ، ۱۹۵۰ ، ۱۹۷۰ را به یکدیگر مرتبط می کند. هریک از این مجموعه های نسلی، خود را متعلق به دهه خاصی می داند. کودکانی که در دهه ۱۹۴۰ متولد شدند، در دهه ۱۹۶۰ به احساس همعصر بودن با یکدیگر دست یافتند و از این طریق والدین و نیز پدربزرگها و مادربزرگها خویش را به دهه ۱۹۶۰ مرتبط کردند. به این دلیل، می توان گفت که والدین و پدربزرگها و مادربزرگهای آنان سهم بیشتری در آن دهه داشته اند تا سلسله نسلیِ بدون فرزندی که چون در آن سن هنوز دارای فرزندان بالغ نیست، سهم کمتری در ایجاد فرهنگ در آن زمان دارد.

شکل گیریِ نسلها

هر نسلی آن زمانی به «دهه خاص خودش» می رسد که پس از طی کردنِ دوره کودکی، به آهستگی خود را شکل داده باشد. نسل والدینْ فرهنگِ پدر و مادریِ خاصِ خودش را ایجاد می کند، و این فرهنگ عبارت است از همان محیطی که کودکان در آن می زیند و خود را می شناسند. من در دهه ۱۹۵۰ بزرگ شدم؛ به عبارت دقیقتر، متولد ۱۹۴۳ هستم و در سال ۱۹۵۳ ده ساله بودم. اُبژه های سیاسیی که به من و معاصرانم ارائه شد عبارت بودند از آیزنهاور، استیونسون۷ و ریچارد نیکسون. ریاست جمهوریِ ترومن را به یاد ندارم، لیکن نخستین رقابت استیونسن و آیزنهاور در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا را می توانم به خاطر آورم. پدربزرگها و مادربزرگهایم اهل سیاست نبودند، ولی خاطراتشان از جوانی خود در اوایل قرن بیستم را برای من بازمی گفتند. آنها درباره شهرهای کوچک آمریکا، باغهای مرکبات کالیفرنیا، باغستانهای آووکادو، کاروانهای بزرگ اروپائیان در جاده های پُرپیچ و خم، و مهاجرانِ سختکوشِ نواحی شمال مرکزی آمریکا با من سخن می گفتند. والدین من با نسلِ خودشان «همنوا» بودند. تاسکانینی۸، تی. اِس. الیوت، راخمانینوف۹ و استیونسون همگی جزو اُبژه های خوب محسوب می شدند و نیکسون، شرکت جنرال موتورز، خواهران مکگوایِر، و

HUAC

جزو اُبژه های بد. به گمانم هریک از ما که در سال ۱۹۵۰ ، ده الی هفده ساله بود، می توانست هزاران اُبژه فرهنگی از این قبیل را که برای همگیِ ما آشنا بودند برگزیند. این اُبژه ها را والدینمان و نیز نسلهای کهنسالتر گاهی به عنوان اُبژه های مطلوب و گاه به عنوان اُبژه های نامطلوب به ما ارائه کرده بودند و ما نیز آن اُبژه ها را به شکلی متفاوت مورد استفاده قرار می دادیم.

در اینجا مایلم تعریفی از اُبژه های نسلی ارائه کنم که به اعتقاد من زیرگونه (

subspecies

) اُبژه های فرهنگی اند: می توان گفت اُبژه های نسلیْ آن پدیده هایی هستند که برای ایجاد حسِ هویتِ نسلی به کار می بریم. این اُبژه ها چه بسا توسط نسلهای قبلی نیز استفاده شده باشند، اما برای آنان حکم چارچوب شکل دهنده یک نسل را نداشته اند؛ حال آنکه، برای کودکانی که بعدها در سنین جوانی با تجربه کردن این اُبژه ها به نحوی ناخودآگاهانه احساس همبستگی [ نسلی ] می کنند، چنین حکمی را دارند.

اگر کسانی را که با یکدیگر همسفره می شوند رفیقِ هم بدانیم، آنگاه می توان گفت که نسل عبارت است از مجموعه ای از انسانها که در اُبژه های نسلی با یکدیگر سهیم شده اند، یعنی کسانی که از اُبژه های معینی برخوردار شده، آن اُبژه ها را به خوبی درک کرده اند و در نتیجه اکنون به آهستگیْ بینشی درباره واقعیت اجتماعی برای خود به وجود می آورند. هر بار که اُبژه ای توسط آحاد یک نسل به خوبی درک می شود، در واقع عملی ویرانگرانه در ابعادی کوچک رخ می دهد. کودکان اُبژه های والدین را دگرگون می کنند و بی تردید درباره بسیاری از اُبژه های ارائه شده به خود همواره همان احساسی را دارند که درباره اضطرابهای دوره کودکی. نسل پدر و مادرها در هراس از تجاوزگریِ روسیه دورانِ استالین، نحوه مصون ماندن از بمبارانهای هوایی را با کودکانِ دهه ۱۹۵۰ تمرین کردند. در این تمرین که چندین بار در سال تکرار می شد، ما زیر میزهای تحریر می نشستیم، و این نوعی «تحصنِ» مضحک بود. لیکن در آن زمان هیچ کس نمی دانست که دفعه بعد (در برکلی در سال ۱۹۶۴)، با انجام این تحصن می خواستیم نشان بدهیم که قصد دگرگون کردن اُبژه های نسلی را داریم. در سال ۱۹۵۴ والدینمان از ما خواستند زیر میزهای تحریرمان بنشینیم تا از خطر بمب در امان بمانیم؛ در ۱۹۶۴ ما بار دیگر کلاسهای درس را اشغال کردیم، میزهای تحریر را کنار کشیدیم و اعلام کردیم که از فرط خشم منفجر شده ایم.

ما به این موضوع وقوف داریم که دوره نوجوانی اصولاً زمانی است که نسلی خشونت خود را به نسلی دیگر اِعمال می کند، به این ترتیب که نسل نوظهور باید والدین و اُبژه های آنان را «دور بریزد» تا بتواند بینشی درباره دوره خود به وجود آوَرَد. لیکن گمان نمی کنم که نوجوانان به ذهنیتِ نسلی دست یابند، زیرا فرهنگِ کودکیِ آنان هنوز دستخوش تغییری بنیانی است تا از نو تعریف شود و لذا هنوز شکلی نهایی به خود نگرفته است.

اگر اشیاء داخل اتاقهای فرزندانمان را به دقت بنگریم، می توانیم زیر و رو شدن اُبژه ها در مرحله پیشانسلی را تا حدودی مشاهده کنیم. (در واقع، بررسی روانشناسی نسلها از دیدگاهی واقعاً مردم شناسانه مستلزم موزه ای عظیم از اتاقهای کودکان است، موزه ای که نشان بدهد جمع برگزیده ای از کودکانِ معمولی در طول دوره کودکی با چه اشیائی اتاقهایشان را تزئین کردند. در چنین موزه ای، با مقایسه کودکان دهه ۱۹۳۰ ، ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ ، می توانیم ببینیم که اُبژه های فرهنگیی که بخشی از دیرینه شناسیِ ذهنیت نسلی اند، چگونه زیر و رو شدند.) یک سال پیش، بر روی دیوارهای اتاق دخترخوانده پانزده ساله من، عکسهای جیمز دین، سیْد ویشِس، سکس پیستولز، مریلین مونرو و امثال آنان را می شد دید. اکنون هیچ یک از آن عکسها بر جای خود قرار ندارد. در عوض، یکی از دیوارهای اتاق با پارچه ای پوشیده شده که نقش و نگارهای هندی از طریق چاپ مومی بر آن نقش بسته است؛ بر سایر دیوارها نیز پوستری از رائول دافی، پوستر انجمن دوستداران جوئن کالینز و چندین پارچه تکه کاری شده به چشم می خورَد. کلیه این اشیاء را خودِ دخترخوانده ام برای تزئین اتاقش برگزیده است. اشیاء داخل اتاق پسر یازده ساله ام که درست در مجاورت اتاق دخترخوانده ام قرار دارد نشان می دهد که والدینش تأثیر مستقیمتری در تزئین فضای داخل اتاق او داشته اند. پسرم یک پوستر پیانو، یکی دو پوستر کونگ فو، و یک بومرَنگ [ کمانه ای چوبی که پس از پرتاب به نقطه اول بازمی گردد ] بر روی دیوارهای اتاقش قرار داده است؛ من و همسرم نیز مجموعه ای از کدوها و تبرهای سرخپوستان آمریکا، نموداری از تکامل تدریجیِ دایناسورها و چند شی ء دیگر در اتاقش گذاشته ایم. یکی دو سال دیگر پسرم محق خواهد بود که اتاقش را کاملاً متعلق به خود بداند و طی سالیان آتی این نگارخانه کوچک، تکامل تدریجیِ فرهنگ نسل او را پیش از آنکه این نسل به [ تفاوتِ ] خود وقوف یابد، نشان خواهد داد. اتاق هر بچه ای، فضایی بینابینی است (بینابینِ فرهنگ والدین آن بچه و دنیای خود او) که هم نسل نوظهور و هم والدین در تزئین آن سهم دارند.

جوانان فقط هنگامی احساس می کنند نسلی کاملاً مستقل اند که از سالهای دگرگون کننده نوجوانی «خارج» شوند و به بیست و چند سالگی برسند. ناگفته پیداست که این احساس تا حدی ناشی از این است که در آن سن و سال، آنان دیگر از خانه والدینشان می روند و زندگیِ جداگانه خود را آغاز می کنند. در واقع، هر نوجوانی درمی یابد که جایگاه او، بینابینِ خانواده اش و گروههای کوچکی (از قبیل همسر، فرزندان و همکارانش) است که آینده او را به وجود می آورند. این حسِ تک افتادگی می تواند برای هر جوانی جان فرسا باشد، لیکن وقوف به این امر که وی جزئی از یک مجموعه (یعنی خرده فرهنگ نوجوانی) است، او را تسلی می دهد. فرهنگ توده ایِ نوجوانان، بر اثر شکاف نسلها و زمانی شکل می گیرد که نوجوان فرآیند ناخودآگاهانه تبدیلِ خودش از کودک به فردِ بالغ را از سر می گذراند. پیدایش هر گروه موسیقیِ راک را می توان به جار زدن شروع عصری جدید تعبیر کرد، زیرا توانایی موسیقایی نخستین استعدادی است که کودکان از آن برخوردار می گردند. همچنین کودکان به مدد موسیقی می توانند حضور خود را ماهرانه تر بیان کنند تا به مدد سایر شکلهای بازنمایی. گفته ریچارد پویریر درباره گروه موسیقی بیتلها، کم وبیش در مورد سایر گروههای موسیقیِ راک نیز مصداق دارد: هویت فردی به بخشی از هویت جمعیِ به مراتب فراگیرتری تبدیل می شود. از این لحاظ، گروه راک منعکس کننده زندگیِ گروهیِ نوجوانان است و گرچه شرکتهای ضبط و تکثیر موسیقی ممکن است در دست نسلهای قبلی باشد، اما مصرف کنندگانِ نوجوان با به کارگیری منطقی که در قدرت مصرفْ نهفته است، آنچه را در معرض فروش است برای ایجاد گرایشی [ جدید ] در سبک و سیاق موسیقی مورد استفاده قرار خواهند داد.

برای ایجاد هویت نسلی، اِعمال خشونت نسلی امری ضروری است. در واقع، فقط زمانی که نسلی نوظهور سلیقه های نسل قبلی را به وضوح نقض می کند می توان فهمید نسلی جدید ظهور کرده است. این نکته تعریف مطلوب من از نسل را (یعنی تعریفی که مطابق آن هر ده سال یک نسل جدید به وجود می آید) به میزان زیادی تعدیل می کند، زیرا بررسی ماهیت هر نسلی، مستلزم ژرف نگری در ماهیت تحول نسلهاست. نسلی که در حال شکل گیری است، جایگاه خود را در ارتباط با نسلهای قبلی چگونه تعیین می کند؟ نسل نوظهوری که به جنگ گسیل می شود و در معرض خطر نابودی قرار می گیرد، در وابستگیهای بین نسلی اش فرق خواهد داشت با نسلی که در بازارِ کار برایش امکان اشتغال فراهم آورده می شود. نسل نوظهور به نوبه خود ممکن است نسلهای قدیمیتر را به شدت بهت زده کنند. در دهه ۱۹۶۰ کم وبیش همین طور شد: جوانان موهایشان را بلند کردند، در نافرمانیِ مدنی خبره شدند، رابطه جنسیِ بی ثبات را ستودند، و یکدیگر را به ترک تحصیل توصیه کردند. شاید علت پرطرفدار بودن بیتلها این بود که گرچه آنان ارزشهای طبقه متوسطِ نسل قبلی را به سخره گرفتند، اما همان گونه که پویریر نیز متذکر می شود به سوی همه نسلها دست یاری دراز کردند. در عکس روی جلد صفحه گرامافونی که بیتلها در سال ۱۹۶۷ روانه بازار کردند، چهره شصت و دو نفر به چشم می خورد، از جمله چهره اسکار وایلد۱۰، ه . ج. ولز۱۱، یونگ و جانی ویزمولر۱۲. به اعتقاد من، چاپ عکس این اشخاص مختلف این فکر را در ذهن القا می کرد که بی کس بودن جوانان در فاصله بین گذشته و آینده شان یعنی فکری که قطعاً مخلّ آرامش ذهن است از بی کس بودن همه ابناء بشر حکایت می کند. شعله گرمابخشِ زندگی خانوادگی این حس انسانی را تحت الشعاع قرار می دهد، لیکن آدمی در همه عمر ناگزیر از آن رنج می بَرَد.

اُبژه های نسلی

«همگان بدانند… که نسل نوینی از آمریکاییان مشعل را به دست گرفته است، نسلی که در این قرن دیده به دنیا گشوده، در جنگ آبدیده شده، به دلیل صلحی دشوار و ناگوار منضبط گردیده است و به میراث باستانی مان مباهات می کند.» این سخنان را جان کندی در یکی از روزهای سرد ژانویه ۱۹۶۰ در آغاز ریاست جمهوری اش بیان کرد. بعدها کندی بیش از هر رئیس جمهور دیگری در آمریکا در قرن بیستم به عنوان شخصیتی نسلی شناخته شد. وی اعتقاد داشت که آینده را نسل جدید به نحو متفاوتی رقم خواهد زد و در سخنرانیِ یادشده بالا نیز ویژگیهای شاخص همین نسل را برشمرد. تاد گیتلین در کتاب درخشانی که درباره دهه ۱۹۶۰ نوشته است، سخنرانی کندی را با «مانیفست چپ نو» یا بیانیه پورت هوران (

Port Huron

) مقایسه می کند که فقط یک سال و نیم بعد از سخنرانی کندی منتشر شد: «ما مردمانی از این نسل هستیم، دست کم در راحتی و آسایش مدرن بار آورده شده ایم، اکنون در دانشگاهها سکنی داریم، و با دیدگانی مضطرب به دنیایی که به ارث برده ایم می نگریم.» گیتلین با اشاره به نسل کندی می نویسد: «مغروران به قدرت رسیده اند، لیکن مضطربان آرام آرام گرد یکدیگر می آیند.»(۶۶)

هر نسلی آن اُبژه های نسلی، اشخاص، رویدادها و چیزهایی را برمی گزیند که برای هویت آن نسل دارای معنایی خاص هستند. اُبژه های هر نسلی همچنین به طور بالقوه برای نسلی دیگر واجد اهمیت اند (مثلاً گروه موسیقی بیتلها را در نظر بگیرید)، اما این اُبژه های نسلی معمولاً معنایی متفاوت می یابند. سایر اُبژه ها، به ویژه اُبژه های تاریخی، واجد معنایی دقیقترند. من جنگ جهانی دوم را چندان به یاد نمی آورم و نسلِ متولد ۱۹۵۳ هیچ خاطره ای از آن ندارد؛ آنان زمانی به دنیا آمدند که این جنگ به پایان رسیده بود. با این همه، جنگ جهانی دوم یگانه اُبژه بسیار مهم و مشترک جوانانی است که در زمان رخ دادنِ آن بیست و چند ساله شدند و شخصیتشان شکل گرفت.

وقتی ترانه های پرطرفدارِ اوایل دهه ۱۹۴۰ را می شنوم، آنها را با علاقه به یاد می آورم زیرا آن ترانه ها از جمله اُبژه های عزیزِ نسل والدینم بودند. لیکن نسلِ بعد از سال ۱۹۵۳ چنین احساسی نسبت به ترانه های دهه ۱۹۴۰ نمی تواند داشته باشد.

وقتی دوره شکل گرفتن نسل خود را به یاد می آوریم، هریک از ما می تواند ترانه ها، اشخاص و رویدادهایی را که با دوره و زمانه خودمان تداعی می کنیم، به دقت به یاد آوَرَد. اُبژه های نسلی به ذهن کمک می کنند تا خاطرات گذشته را به یاد آوریم؛ به عبارت دیگر، هر اُبژه نسلی بخشی از تجربه ما از دوره و زمانه مان را در خود نگه می دارد، اما این اُبژه ها خصوصیت فردی ندارند، یعنی برداشتی را که از دوره نسلِ خودمان داشته ایم برای ما بازمی آفرینند. از این لحاظ، اُبژه نسلی با سایر اُبژه هایی که نقش یادآورنده دارند (مانند خاطراتمان از خانه ها یا شهرهایی که قبلاً در آنها زندگی کرده ایم، یا خاطراتی که از اعضای خانواده مان داریم)، متفاوت است.

پس می توان گفت اُبژه نسلی عبارت است از شخص، مکان، شی ء یا رویدادی که از نظر فردْ مبیّنِ نسلِ اوست و به یاد آوردنش احساسی از نسلِ خودِ او را در ذهنش زنده می کند.

هویت نسلی

هر نسلی ظرف ده سال به هویت خود نائل می شود، یعنی زمانی که آحاد آن نسل تقریباً بیست الی سی ساله اند. به سخن دیگر، هویت نسلی در فاصله بین عصیان نوجوانی و سی سالگی شکل می گیرد. سی سالگی زمانی است که فرد می تواند دوران کودکی، نوجوانی و جوانی خود را به صورت یک رشته متصل در نظر بگیرد. فرد سی ساله خود را جزئی از نسل خویش می داند و چند سال بعد متوجه می شود که نسل جدیدی دست اندرکار شناساندن خود است. این نسل جدید به گونه ای اعلام موجودیت می کند که فرد سی ساله قادر است بین آن نسل و نسلِ خودش تمایز قائل شود.

اگرچه هر نسلی عمرش را به شیوه خاصی طی می کند، تعبیر خاصی از حیاتش دارد و موجودیتش را به نحو خاص خودش اعلام می کند، اما خصوصیات بنیانی آن نسل در بیست سالگی اش شکل می گیرند. این نسل در ادامه حیاتش همچنان اُبژه های جدیدی را تجربه و تعابیر خاصی از آنها ارائه می کند، لیکن این اُبژه ها به مفهوم اخص کلمه اُبژه هایی نسلی نیستند زیرا برای معین کردن خصوصیت ممیز ذهنیت آن نسل اهمیت اساسی ندارند. این اُبژه ها بیش از آنکه ذهنیت نسلها را نشان دهند، نقش خاطره پوشان۱۳ را ایفا می کنند و مبیّنِ حیات روانیِ نسلها هستند. هر اُبژه نسلی برای دهه ۱۹۶۰، گروه موسیقی بیتلها، مارتین لوترکینگ، برنامه اکتشافات فضایی ناسا، و از این قبیل موجد خصوصیت پیچیده تجربیات خاصِ همان دوره و زمانه است. این اُبژه ها، بی آنکه ما بدانیم، درونمان جای می گیرند؛ به عبارتی، اُبژه های یادشده در ضمیر ناخودآگاه ما جای می گیرند، یعنی در دنیایی درونی، دنیایی که هر اُبژه ای در آن حکم حلقه مولدی را دارد که ارتباط با مردمِ زمانه ما را میسر می سازد.

همه ما در برهه ای از نوجوانی به مشارکتمان در فرآیندی جمعی وقوف می یابیم، فرآیندی که تعبیری از دوره و زمانه مان ارائه می کند. در نحوه تزئین اتاقهایمان، مُدِ لباسهایی که می پوشیم، نوع موسیقی ای که می پسندیم، کلمات یا تعابیری که در زبانمان ابداع می کنیم و همچنین به واسطه آن اشخاص مشهوری که همچون قهرمان می ستائیمشان، در واقع تعبیری از جایگاه تاریخیِ نسل خود به وجود می آوریم. نوجوانان برای دانستن این که از جایگاهِ جمعیِ خاصی در تاریخ برخودارند، نیازی به فردِ میانسالِ چاق و چله و بشّاشی ندارند که این موضوع را در جشن پایان تحصیلشان به آنان یادآور شود؛ آنان خودْ این حقیقت را احساس می کنند.

در اواخر دوره نوجوانی، متوجه می شویم که اُبژه ها در زندگی مان حضور و مشارکت دارند: هریک از ما پاره اُبژه ای (یا شاید باید گفت پاره سوژه ای) در تأویلی [ یا هرمنوتیکی ] جمعی است، چرا که جمع بزرگ ما اُبژه ها، برهه های تاریخی، مردم، رویدادها و اشیاء را نشانه های علائق مان می شمارد. البته محتمل است که به این [ فرآیند تأویلی ] وقوف [ آگاهانه ] نداشته باشیم؛ با این حال، به زودی درمی یابیم که دست اندرکارِ خلقِ معناییم و آن معانی را در طول عمر به صورت اُبژه به کار می بریم.

تفاوت نسلها

نسلها با یکدیگر متفاوت اند و این تفاوت به برداشتی که آحاد هر نسل از دوره و زمانه خود دارند، شدت و حدّت می بخشد. راسکین، از زبان شخصیت داستانی اش به نام دایانا سارجنت، می گوید: «تفاوتهای نسل ما و نسل دخترانمان، فوق العاده زیاد است. ما در کیفهای زنانه گوچی (

Gucci

) “یادداشتهای زیرزمینی” جزوه های ممنوعه فمینیستی و کاردهای نظامیِ سوئیسی را حمل می کنیم، اما دخترانمان باید بسته های لیزِ کاندوم و دستکشهای چسبان طبی بخرند و در کیفِ پولشان حمل کنند.»(۳۴۳)

دقیقاً به سبب این تفاوتِ نسلها و اُبژه های متفاوتشان، پیدایش هر نسل جدید بررسی موشکافانه ترِ نسلِ خودمان را برای ما امکان پذیرتر می کند. اگر نسل ما هنگام بیست الی سی سالگی مان شکل می گیرد، احتمالاً بین سی تا چهل سالگی (و از آن پس تا پایان عمر) هرچه بیشتر وقوف می یابیم که محصول چه زمانه ای هستیم و در آینده چه تعبیری از زمانه ما وجود خواهد داشت.

هر نسلی قدرتِ فرهنگیِ خود را تا چه حد به نسلی جدید و دارایِ ملاکهای فرهنگیِ متفاوت وامی گذارد؟ گیتلین معتقد است که نسلِ شکل گرفته در رکود اقتصادی آمریکا [ از سال ۱۹۲۹ تا سال ۱۹۳۹ ] ، خواه ناخواه با نسلهای بعدی که به هنگام رفاه و ثروتمندیِ طبقه متوسط متولد شدند اختلاف داشت. اگر چنین باشد، آنگاه یک نسل می تواند به این که نسل بعدی وارث رفاهِ ایجادشده توسط آن نسلِ سختی کشیده است، حسد بورزد. در واقع، حسد شاید از جمله خصوصیاتِ ذاتیِ تولیدمثلِ نسلی باشد. این حسادت، احساسی خلاف انتظار و لذا مضحک است که، از برخی جهات، به حسادت مادر به شیر خوردن نوزاد از سینه او شباهت دارد. انبوه آرمانهایی که به نسل جوانان تحصیل کرده و پردرآمد آمریکا نسبت داده می شود، شاید تا حدی ناشی از حسادت به تواناییِ چشمگیرِ این نسل برای به جریان انداختن امور در نظام سرمایه داری آمریکا باشد. آنان فرزندان واقعی آمریکا هستند و شاید قضاوت در این خصوص زود باشد که آیا آنگونه که اکنون گفته می شود به سبب این موفقیت اولیه، آنها چنان حریص شده اند که به تمایلات نوع دوستانه (از قبیل مددکاریِ اجتماعی) بی اعتنا هستند.

شکل گیری هر نسل جدید، خواه ناخواه نسلهای قبلی را بهت زده می کند. گذشت زمان در ما اضطراب می آفریند چرا که ما را و نیز دوستانمان، عزیزانمان و دوره و زمانه مان را به انقراض نزدیکتر می کند. تمایل ما تاکنون این بوده است که درباره این اضطراب برحسب روانشناسیِ فردیْ مفهوم سازی کنیم (مثلاً مفهوم بحرانِ میانسالگی) و نه برحسب روانشناسیِ اجتماعی. زیرا وقتی زایاییِ فرهنگیِ کسی را نسلهای بعدی تعریف کنند (یعنی نسلهایی که بینش متفاوتی درباره واقعیت اجتماعی دارند)، آنگاه بحرانهای نسلی رخ می دهند. می توان با اطمینان گفت که هر نسلی آن اُبژه های مهمی را که آشکارا بر فرهنگ آتی تأثیر خواهند گذاشت، به نسل بعدی منتقل می کند. جیمز دین، مریلین مونرو و الویس پرسلی تجسم بینشهایی پیچیده درباره زمانه خودشان هستند که همچنان برای نسلهای بعدی جذابیت دارند. کدام شخصیتهای مشهور از نسل خود بیشتر عمر می کنند تا از یک عصر به عصری دیگر انتقال یابند؟ فقط با گذشت زمان می توان این پرسش را پاسخ گفت. چارلی چاپلین شخصیتی است که به نسلهای دیگر انتقال یافته است، اما معلوم نیست که آیا به عصری دیگر نیز انتقال خواهد یافت یا خیر.

فناپذیریِ حیات را می توان در فرجامِ اُبژه های نسلی دید. اُبژه های گرانمایه ما به زباله دان تاریخ ریخته می شوند و از این منظر، تولیدمثلِ نسلی، عملی همجنس خوارانه است: نسل جدید با مثله کردنِ نسلهای قدیمیتر، آن قسمتهایی از وجودشان را که می خواهد، برای تغذیه خود مورد استفاده قرار می دهد و فقط اسکلت آنها را باقی می گذارد.

کجایند آن اتومبیلهای زیبا که قسمت عقبشان به شکل باله های ماهی بود؟ کجایند آن همبرگرفروشیهای کوچک و آن سینماهایی که می شد با اتومبیل به آنها وارد شد و فیلم تماشا کرد؟ کجایند آن بچه هایی که در کوچه جلوی درِ منزل می نشستند؟ این اُبژه های نسلی چه شدند؟ این اُبژه ها دیگر وجود ندارند، مگر در خاطراتِ مشترکِ میلیونها انسانی که آنها را به وجود آوردند و مورد استفاده قرار دادند. به همین دلیل، هرگاه که از بابت تمام شدنِ دوره جوانی حسرت می خوریم، ناگزیر در ماتمِ یک نسل احساس سوگواری می کنیم. همچنان که دوره و زمانه ما به پایان خود نزدیک می شود، آن اُبژه هایی که خلق کرده بودیم نیز عمر کوتاهشان به سر می آید.

تحرک نسلها

در حدود میانسالگی، به این موضوع وقوف می یابیم که نسلمان چگونه در زمان به پیش می رود. هر نسلی رویدادهای مهمِ زمانه خود را تعبیر و آن تعابیر را ابراز می کند. برای مثال، من کاملاً آگاهم که کتاب اخیر اریک اریکسون با عنوان مشارکت حیاتی در کهولت، معرف طرز تفکر نسل او درباره نحوه زندگی در مراحل مختلف عمر است. وقتی نوجوان بودم، پدرم کتاب جنس دوم نوشته سیمون دو بوار را به من داد تا با خواندنش معلوماتم را بیشتر کنم. اکنون که کتاب اریکسون را می خوانم، احساس می کنم به لحاظ نسلی، در جایگاه مشابهی قرار گرفته ام، زیرا آثار اعضای نسلی کهنسالتر را می خوانم که روش بسیار خاصی برای ژرف اندیشی در باب زندگیِ خود دارند.

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *