تعداد بازدید
4 بازدید
ریال98.000

توضیحات

تحولی در ارائه‌ها با فایل پاورپوینت کامل زندگینامه خودگفته آیت الله صافی گلپایگانی (قدس سره)!

اگر به دنبال یک روش ساده اما حرفه‌ای برای ارائه‌ی مطالب خود هستید، فایل پاورپوینت کامل زندگینامه خودگفته آیت الله صافی گلپایگانی (قدس سره) بهترین انتخاب شما خواهد بود. فایل پاورپوینت کامل زندگینامه خودگفته آیت الله صافی گلپایگانی (قدس سره) از پایه بر اساس اصول طراحی مدرن ساخته شده و تضمین می‌کند که اسلایدهای شما جذاب، منظم و آماده‌ی استفاده باشند.

فایل پاورپوینت کامل زندگینامه خودگفته آیت الله صافی گلپایگانی (قدس سره) شامل 120 اسلاید است که با ترکیب بصری زیبا و چیدمانی حرفه‌ای، ارائه‌ی شما را به سطحی بالاتر می‌برد.

چرا باید از فایل پاورپوینت کامل زندگینامه خودگفته آیت الله صافی گلپایگانی (قدس سره) استفاده کنید؟

طراحی حرفه‌ای: هر اسلاید فایل پاورپوینت کامل زندگینامه خودگفته آیت الله صافی گلپایگانی (قدس سره) با دقت بالا تنظیم شده تا بیشترین تأثیر را روی مخاطبان بگذارد.

صرفه‌جویی در زمان: نیازی نیست ساعت‌ها وقت خود را برای طراحی پاورپوینت بگذارید، همه چیز آماده است.

استفاده‌ی آسان: بدون نیاز به ویرایش‌های پیچیده، کافی است فایل را باز کنید و ارائه دهید.

فایل پاورپوینت کامل زندگینامه خودگفته آیت الله صافی گلپایگانی (قدس سره) قابل استفاده در هر محیطی: چه در دانشگاه، چه در جلسات کاری، فایل پاورپوینت کامل زندگینامه خودگفته آیت الله صافی گلپایگانی (قدس سره) حرفه‌ای نیاز شما را کاملاً برآورده خواهد کرد.

متمایز باشید!

دیگر نگران بهم‌ریختگی یا طراحی‌های غیرحرفه‌ای نباشید. فایل پاورپوینت کامل زندگینامه خودگفته آیت الله صافی گلپایگانی (قدس سره) به شما این امکان را می‌دهد که بدون دغدغه روی محتوای خود تمرکز کنید و ارائه‌ای تأثیرگذار داشته باشید.

همین حالا دریافت کنید و تجربه‌ای متفاوت از ارائه‌های حرفه‌ای را داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل زندگینامه خودگفته آیت الله صافی گلپایگانی (قدس سره) :

سختی های حوزه در دوران رضا شاه پهلوی

دوران طلبگی ما با شداید همراه بود. در زمان پهلوی و آن اوضاع سخت، نه یک نفر می گفت درس بخوان، نه یک نفر تشویق می کرد، نه مشوق بود و نه جریانی که انسان به واسطه آن تشویق شود. ما هرچه درس بخوانیم، کم خوانده ایم. هرکسی که درس نمی خواند لذت علم را درک نکرده است. هرچه انسان بیشتر بخواند، شوقش بیشتر می شود مواظب باشید در همه کارهایی که انجام می دهید، وقار طلبگی و وقار انتساب به حضرت ولیعصر (عج) را حفظ کنید چون ما را منتسب می کنند به ایشان، حکایاتی نقل می کنند که خود آن حضرت هم که کل این مجموعه، نه شخص بنده یا زید و عمرو را به خود منتسب می دانند. جریانی هست که برای حاج ابوالقاسم کوهپایه اتفاق افتاده بود، مفصل است. آنجا حضرت می فرماید: چرا حقوق جند مرا نمی دهید؟ (ص -)

هرکس که می رسید، می گفت چرا طلبه شدی

امروز برای کسانی که بخواهند درس بخوانند، وسیله هست. در گذشته وسایل این گونه فراهم نبود، نه استاد بود، نه مدرسه، نه تشویق و ترغیبی و نه اینکه کسی به انسان بگوید أحسنتم. هرکسی می رسید، می گفت: چرا طلبه شدی؟ چرا درس می خوانی؟ چرا معطلی؟ چرا رها نمی کنی؟

در عین حال که نباید متکبر و مغرور بود، اما باید توجه داشت کسی که ایمان و ولایت اهل بیت(ع) را دارد باید به آفتاب و ماه و همه اینها اعتنا نداشته باشد و فقط به رضای خداوند متعال و توسل به اهل بیت(ع) توجه داشته باشد. (ص )

از اول شب تا صبح بیدار بودم

بعضی وقت ها اتفاق افتاده بود که از اول شب تا صبح بیدار بودم و مثلا می خواستم کتابی را مطالعه کنم. یک وقت میدیدم صبح شده و تمام کتاب را مطالعه کرده بودم. انسان باید حداکثر استفاده از اوقات خود را برد. البته من آن طور که باید استفاده نکردم و نمی خواهم از خود تعریف کنم. الآن هم اگر حساب کنم و مراجعه کنم، باید خیلی پشیمان شوم و به گذشته عمر، غصه بخورم، ولی باید انسان از عمری که در اختیار دارد، تا جوان است و فرصت دارد، خوب استفاده کند تا پشیمان نشود. (ص)

زندگی ساده و معنوی والدین

زندگانی اقتصادی والدین ما خیلی ساده بود و مشکلی نداشت و این هم به واسطه همان توافق و یگانگی بین آنها بود. والده ما هم اهل سواد و فضل بودند و در برنامه های عبادتی، مثل ماه مبارک رمضان یک شب نمی شد که ایشان دعای ابو حمزه را در سحر نخواند یا دعای افتتاح را در شب ماه مبارک نخواند، آن هم با گریه و سوز مثال زدنی یک زاد المعاد آقای والد داشتند و یکی هم والده که از بس هنگام خواندن دعا گریه کرده بود، با اینکه با دستمال اشکهایش را می گرفت، باز هم حاشیه زاد المعاد پر بود از اثر اشکهای ایشان. قرآن کریم را هم در ماه رمضان هر سه روز یک بار ختم می کرد. در غیر آن هم یادم نیست، ولی به احتمال زیاد به همین صورت بود. در زندگی هم هیچ وقت از هم گله ای نداشتند. با وجود تمام مشکلات اقتصادی و کمبود امکانات، زندگی آنها در کمال لذت و ابتهاج بود. والده ام می گفت: روزی سفره را که انداخته بودم، وقتی بچه ها آمدند و سر سفره نشستند و در سفره غذای کمی بود، به بچه ها گفتم که خیال می کنم سر سفره ای نشسته اید که همه چیز در آن هست، ولی فهمیدم که پدر از این حرف ناراحت شد و اشک در چشمانش جمع شد. خجالت کشیدم و همیشه می گفت پشیمانم که این قدر هم اسباب ناراحتی پدرتان را فراهم کردم.

اهتمام والدین به تربیت فرزند

والدین حقیر در تربیت فرزند هم کاملا مواظب بودند، هم والد اهتمام داشتند و هم والده مان. اصلا اخلاقشان خودش تربیت بود. وقتی پدر و مادری متخلق به اخلاق اسلامی باشند، اولاد خوب تربیت می شوند. قرآن می فرماید: «اَلْبَلَدُ اَلطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ»[۱] یعنی شهر پاک، جامعه پاک و خانواده پاک، محصولش پاک است ما کوچک که بودیم. مثلا ده ساله، هیچ گاه به ما نمی گفتند که شما ضعیفید، روزه نگیرید. خود والده ام، ماه رجب و شعبان را روزه می گرفتند و در سایر ایام هم تا جایی که می توانستند، روزه می گرفتند. به ما می گفتند اگر روزه بگیرید، برای شما شب تخم مرغ نیمرو می کنم و ما را تشویق می کرد که روزه بگیریم. در همان زمان، اول ماه شعبان و نیمه ماه و آخر ماه را روزه می گرفتیم، ماه رجب هم همین طور بود. خیلی حالات معنوی خوبی داشتند. والده ما اشعاری را همیشه می خواند که بسیار آموزنده بود:

خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم

دیبا نتوان بافت از این پشم که رشتیم

بر لوح معاصی خط عذری نکشیدیم

پهلوی کبائر حسناتی ننوشتیم

ما کشته نفسیم و بس آوخ که برآید

از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم

افسوس برین عمرگران مایه که بگذشت

ما از سر تقصیر و خطا در نگذشتیم

***

گفتی که تو را عذاب خواهم فرمود

من در عجبم که در کجا خواهد بود

آنجا که تویی، عذاب آنجا نبود

آنجا که تو نیستی، کجا خواهد بود؟

(ص – )

ازدواج در نهایت سادگی

وقتی که ما می خواستیم ازدواج کنیم، با اینکه گمنام نبودیم، ازدواجمان در نهایت سادگی انجام شد. مجلسی داشتیم که فقط چند نفر بودند. مرحوم امام که با ایشان سوابق قدیمی و همیشگی داشتیم، مرحوم آقای حاج سید احمد خوانساری، آقای آقا مرتضی حائری، اخوی ایشان آقا مهدی، آقای حاج آقا ریحان الله و البته آقای والد و اخوی گرامی هم حضور داشتند. اما مراسم عروسی، که در حقیقت مراسمی نداشتیم، ازدواجی به تمام معنا ساده بود که شاید ساده تر از آن نبود. حالا بحمدالله این امکانات فراهم شده است و امیدوارم طلاب قدر این نعمت را بدانند زیرا در این شرایط حجت بر آنها تمام است. (ص )

معیشت دشوار مردم و علما در گذشته

وضع معیشت اکثر اهل علم در آن زمان مناسب نبود، مگر اشخاصی که استثنائًا امکاناتی داشتند. وضع معیشتی ما بسیار مشکل بود و با قناعت فوق العاده ای زندگی می کردیم. به اقل آنچه باید اکتفا کرد، قناعت می کردیم و می شود گفت که اگر نان خالی داشتیم، به همان قانع بودیم. البته گاهی خورشی پیدا می شد، مثلا گوشتی، البته گوشت کم و یا آشی درست می کردیم. در عین حال زندگی مان با قناعت و آبرومندی فوق العاده ای همراه بود. در آن زمان مسأله وجوهات متداول نبود. درآمد اکثر مردم در گلپایگان، به آن حد نمی رسید. بیشتر مردم مرقه نبودند. ما خودمان مختصر زمین و گاوی داشتیم که از شیر آن استفاده می کردیم. وضعی بود که شرح آن برای شما و حتی خود من قابل درک نیست. والده ما هم در نهایت قناعت و صبر رفتار می کرد. چنین نبود که یک بار چیزی بخواهد یا از کم و زیاد امکانات زندگی حرفی بزند یا بگوید فلان غذا را نداریم یا گله کند که در سفره نان و پنیر و نان و سبزی داریم. چنین نبود. البته اشخاصی بودند که می آمدند به خانه و خدمت می کردند، ولی قربه الی الله می آمدند، پول نمی گرفتند. به همان ناهاری که می خوردند، بسنده می کردند. از کسی چیزی طلب نمی کردند یا توقع نداشتند کسی وجوهات، سهم امام یا زکات بدهد و در عین حال صبر داشتند. نمی توانم بگویم والد و والده چه صبری داشتند و درعین حال کسی متوجه این وضع نمی شد.

نان و ترشی

بعضی اوقات غذایشان نات و ترشی بود، زندگی ما هم با این کیفیت بود. زندگی سخت و مشقت باری برای ما بود، ولی عادت داشتیم و شکایتی نداشتیم. مرحوم والد، مدرس معروف اصفهان بود. با اینکه مدتی در تهران زندگی کرده بودند – زمانی که شیخ فضل الله در تهران بود و بسیار محترم و دارای شخصیت علمی و مدرس معروفی در اصفهان بودند، اما هیچ وقت برای نجات از مشکلات و گرفتاری ها نمی گفتند برگردیم تهران. خودمان کارهایی را متحمل می شدیم، قدری زمین داشتیم، البته کم بود، بالأخره زندگی به این صورت بود، ولی در عین حال ظاهر زندگی بسیار آبرومند بود. هرکس می آمد، با چای از او پذیرایی می کردیم.

قرض برای جشن نیمه شعبان

دهه محرم، روضه خوانی داشتیم. نیمه شعبان جشن بود. برای مخارج همین جشنی که می گرفتیم، دو تومان یا سه تومان قرض می کردیم و بتدریج می دادیم. پنج – شش روز جلوس بود. از اطراف و روستاهای دیگر می آمدند، حتی روزی بود که یهودی ها می آمدند و پذیرانی در حد چای فراهم می شد. البته همه اینها در عین قناعت بود. مثلا برای این همه جمعیت که می آمدند، سه یا چهار استکان بیشتر نداشتیم.

مبارزات سیاسی مرحوم والد و مکاتبه مرحوم مدرس با ایشان

مرحوم آقای والد در آنجا شخصیت فوق العاده ای بودند و از جنبه های مختلف اعتبار فوق العاده ای داشتند. در مسائل سیاسی روی ایشان حساب می شد، از تهران، مدرس و دیگران به ایشان نامه می نوشتند. جهات دیگری هم بود، مثل رتق و فتق بسیاری از امور، اعانت مظلومین، مقابله با ظلم، امر به معروف و نهی از منکر، دفع بدعتها، صراحت لهجه و اینکه در هیچ مسأله ای کوتاه نیاید و بدون ملاحظ جهات دنیایی مطالب را به مردم بگوید. تمام رجال و شخصیت ها آنجا رفت و آمد می کردند. تمام منطقه روی ایشان حساب می کردند و اگر می خواستند کار خلافی انجام دهند. از ایشان می ترسیدند.

داستان جالب برخورد تند با امیر مفخم

امیر مفخم کذایی، خیلی قدرت داشت و کسی بود که روی جهاتی با قوام السلطنه، وزیر داخله، مخالف بود. روزی وقتی قوام السلطنه از وزارتخانه با درشکه به منزل برمی گشت، سوارهایش را فرستاده بود و قوام را کشیده بودند پایین آورده بودند پیش امیرمفخم. می خواست او را به چوب ببندد، عده ای نگذاشته بودند. قوام وقتی به منزل برگشته بود، استعفا داد.

خلاصه امیرمفخم آدم قلدری بود و قدرتش در مناطق ما فوق العاده بود، مخصوصا در کمره و خمین همه تحت نفوذ او بودند. املاک مردم را به انحای مختلف یا به خریدن یا هر راه غیرشرعی متصرف می شد و اسنادی درست می کرد. این اسناد را آورده بود گلپایگان. مرحوم والد که فهمیده بود استاد جعلی است، امضا نکرده بود و به بعضی از علما هم گفته بود که امضا نکنید.

با همه قدرتی که امیرمفخم داشت و در آن منطقه نفوذش زیاد بود و حاکم کلپایگان از او می ترسید و در خوانسار محمدتقی نصیر را با آن موقعیتی که داشت به دار آویختند، اما نمی توانست گلپایگان را تصرف کند.

منعکس شده بود که مرحوم والد با امیر مخالف است. به همین جهت جمعی سوار را فرستاد به گلپایگان و در نامه ای از آقای والد خواسته بود که چون حضور جنابعالی برای بعضی از مذاکرات درکمره لازم است، تشریف بیاورید کمره، و آقای شهاب لشگر با جمعی را مأموریت دادم که شما را همراهی کنند (من نامه را دیده بودم).

وقتی شهاب لشگر نامه را آورده بود، مردم وحشت کرده بودند و می گفتند که او توهین و جسارت می کند.

معظم السلطان، پدر دکتر معظمی، شهاب لشگر را به منزل برده بود. از طرف علما جلسه کرده بودند که چگونه این غائله را ختم کنیم. جلسه دو سه روز طول کشیده بود و به این نتیجه رسیده بودند که نرفتن ایشان ممکن نیست اگر نرود با زور می برند. بنابراین دو نفر دیگر از علما که با امیر رابطه داشتند، همراه ایشان بروند.

استخار عجیب مرحوم والد

از آن طرف شهاب لشگر بعد از دو سه روز به منزل ما مراجعه کرده و گفته بود به آقا بگویید جواب نامه امیر را بدهد. مرحوم آقای والد استخاره کرده بودند، این آیه آمده بود: «وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا مِنَ اَلْمُجْرِمِینَ وَ کَفى بِرَبِّکَ هادِیاً وَ نَصِیراً»[۲] همین که این آیه آمده بود خودشان آمده و کفته بودند. امیر غلط کرد که نامه نوشت، امیر غلط کرد که نامه نوشت. توهم غلط کردی که نامه را آوردی، برو. آنها رفته بودند. رفتند که رفتند. بعد از آن هم امیرمفخم از ایشان رعب داشت.

مقصودم این است که ایشان چنین موقعیتی داشتند و تا آخر هم به همین کیفیت بود. در آن زمان اکثر اهل علم، چه آنهایی که تمکن داشتند یا نداشتند، وقتی ثبت اسناد و دستگاه قضایی تشکیل شد، رفتند وارد آن برنامه ها شدند، بعضی به خاطر فقر و بعضی به جهت اینکه خیال می کردند این بساط تمام شده و ورق برگشته است. بر عکس، آقای والد معتقد بودند هیچ وقت ورق برنمی گردد و رضاخان از بین می رود. با همه این جهات آقای والد نگفتند بروید، با اینکه برحسب آن زمان قاعده این بود که ما زودتر از همه برویم.

از تهران به آقای والد نوشته بودند که اوضاع به این صورت درآمده، دستگاه قضایی تشکیل شده، مسائل تغییر کرده آقایان همه آمدند، شما هم بیایید، ولی ایشان قبول نکردند و من الآن خدا را شکر می کنم که ایشان قبول نکردند.

ایشان استقامتی داشتند، با اینکه تقریبا خانواده ای نبود که نرفته باشد، ولی ما در آن شرایط و با آن کیفیت ماندیم، مخصوصا آقای والد و والده ام از اینکه انسان در مشاغل دولتی باشد، بسیار متنفر بودند و به «اقل ما یقنع به» قناعت می کردند. سفری به تهران رفته بودیم. در تهران به آقای والد خیلی احترام می کردند. یکی از اطبای معروف و مهم تهران به نام علیم السلطنه – که با ما خویشاوندی داشت و اصالتًا گلپایگانی بود – آقای والدمان را به ناهار دعوت کرد. رفتیم به منزل ایشان. زندگی بسیار مفصلی داشت، با خانه وسیع و اطاقهای متعدد. من بچه بودم. ایشان به نظرش آمد که من استعداد و هوش دارم و قابل ترقی هستم. به آقاجان گفت: نمی گذارم این بچه را به گلپایگان ببرید. همین جا بماند، مثل بچه خودم او را به مدرسه و دبیرستان می فرستم. خودم همراهشان می روم و برمی گردم. بعد هم می فرستم به لندن، همه کسانی که آنجا بودند، گفتند حرف خوبی است. ولی هرچه گفتند. آقای والد قبول نکرد.

داستان غم انگیز برداشتن عمامه

راجع به عمامه هم جریانی دارم در حالی که وضع اقتصادی به این صورت بود، از طرف دیگر فشار پهلوی هم بود و در مورد عمامه سخت گیری می کردند. ما، هم عمامه داشتیم وجواز هم داشتیم. امتحان می گرفتند. هم آنجا امتحان دادم و هم دو – سه سال می آمدم قم امتحان می دادم. در ماه خرداد از طلاب امتحان می گرفتند. در تمام خوانسار و گلپایگان دو نفر جواز عمامه داشتند. بعدا پهلوی دستور داد که همه جوازها ملغا شود و در یک تجدید نظر جوازها را گرفتند، فقط در گلپایگان دو نفر اجازه داشتند: یکی آقای سید محمد مهدوی و یکی مرحوم آقای والد. دیگر در گلپایگان و کمره (خمین فعلی) و خوانسار کسی دارای جواز نبود.

رئیس شهربانی گلپایگان بسیار اذیت می کرد، به همه فحاشی می کرد، فحاشی های بد. همه مردم از او می ترسیدند، حکومت رعب و وحشت تشکیل داده بود. هفت سال رئیس شهربانی بود. آمد به منزل ما و گفت من به این صورت معامله ام نمی شود و بعد پیغام داده بود که اگر این شخص – یعنی بنده – با عمامه بیرون بیاید، دستگیرش می کنم.

یک ماه ما در خانه ماندیم. نزدیک یک ماه یا بیشتر گذشت، ولی در این فکر که این رشته را رها کنم نبوده، تا اینکه روزی آقای والد را به اطراف شهر دعوت کرده بودند، منزل عمه ما بود (پدر حاج میرزاعلی)، تابستان بود و آنجا هم جای خوبی بود. همه رفتند، آقای والد و مرحوم حاج آقای آخوی. من هم خسته شده بودم. راه منزل ما (همین منزل فعلی) کوچه ای بود که بسیار خلوت بود و کسی رفت و آمد نمی کرد. پاسبان هم کم بود و بعد از ظهر بود و هوا گرم. از منزل با عبا و عمامه آمدم بیرون. شاید صد قدم نرفته بودم که رسیده به یک پاسبان. پاسبانهای گلپایگان با ماکاری نداشتند، اما این پاسبانی بود از اشرار که از جای دیگر آمده بود، گفت: باید شما را جلب کنم. بالأخره رها نکرد و تنها کاری که کردم، این بود که درب منزلی را زدم و به آنها گفتم اطلاع بدهید که مرا بردند، ما را به شهربانی پیش همان رئیس شهربانی بردند. اوقاتش تلخ شد و گفت او را ببرید به محکمه خلاف. آنجا عمامه را از سرما برداشتند. ما از شهربانی آمدیم بیرون. البته من کلاه نگذاشتم و سرباز می رفتم. از عجایب این بود که یک ماه طول نکشید که خانه او آتش گرفت و یک سال نشد که جوانمرگ شد. اسمش اسدالله بود.

ذلت پهلوی را خواهید دید

شاهد اینکه گفتم آقای والد ما امیدوار به آینده بود، این قضیه است که یک روز رئیس شهربانی عده ای از روحانیون را که جواز عمامه هم داشتند، به شهربانی برده و عمامه آنها را برداشته بود. آنها با همان کیفیت به منزل ما آمدند و گفتند می خواهیم آقا را ببینیم. آقا اینها را که دیده بود، حالشان به هم خورده بود و گفته بود: «من می میرم، ولی به شرطی که شما زنده باشید، ذلت پهلوی را می ببینید. او گمان می کند اسلام فقط در ایران است».

ایشان به پهلوی بسیار بدبین بودند و می گفتند انگلیسی ها او را آورده اند، حتی ایشان در مجالس و محافل هم این مطلب را می گفتند. زمانی که پهلوی قرارداد «دارسی» را که مظفرالدین شاه با یک انگلیسی امضا کرد، لغو کرد و به آبادان رفت و شیر نفت را به دریا باز کرد، روزنامه ها این خبر را نوشتند، بازار را چراغانی کردند، در همین گلپایگان هم چراغانی کردند، همه تلگراف زدند و تبریک گفتند رئیس شهربانی آمد و به آقا گفت آیا این هم دروغ است؟ گفتند نه راست است. منتظر بود ایشان هم تلگراف تبریکی بنویسد. گفتند: «انگلیسی ها پهلوی را آوردند. راست است، ولی با اینکه می دانم پهلوی را انگلیسی ها برسر کار آورده اند، من نمی توانم باور کنم علیه آنها مقاومت کند». بعد هم صحت کلام ایشان معلوم شد؛ چون از مدت قراردادی که ملغا اعلام کرد، چند سال بیشتر باقی نمانده بود و طبق قرارداد باید در پایان مدت تمام دستگاهها را تحویل ایران می دادند و می رفتند. وقتی پهلوی قرارداد را لغو کرد. آنها به دیوان داوری لاهه شکایت کردند و دوباره قرارداد بستند. بعد رئیس شهربانی می گفت من خجالت میکشم. (ص -)

مقایسه حوزه امروز با حوزه زمان حاج شیخ

در گذشته وقتی به شهرها می رفتید، در همه جا علمای بزرگ و مجتهدین را می دیدید، اما به یک معنا الآن خلوتی حوزه بیشتر است، حتی از زمان مرحوم حاج شیخ که می گفتند هفتصد طلبه بود. در آن زمان اشخاصی مثل مرحوم آقای سید محمد تقی خوانساری که در حوزه حاج شیخ بودند، آقای حاج سیداحمد خوانساری، آقای حجت یا علمای قم مثل آقای آقامیرزا محمد فیض، آقای گلپایگانی، آقای آقا میرزا محمد همدانی و مرحوم امام بودند. در آن زمان مجله ای بود که در آن اسامی استادان درس خارج یا استادان سطحهایی را که نظیر خارج بود، می نوشتند. در آنجا اسم این آقایان را نوشته بودند. عده ای هم در مرحله بعد بودند. مثلا اشخاصی که در ادبیات خیلی استاد بودند، افرادی هم بودند که بسیار مقدس، متدین و متعبد بودند، من بعضی از آنها را دیده بودم (البته من در زمان خود آقای حاج شیخ به قم آمدم، ولی مشغول نبودم). اشخاص متدین و متعبدی بودند که هرکس در مجلسشان حاضر می شد، استفاده می کرد. نه زبانشان خطا می رفت، نه غیبت می کردند. آثار زهد و تقوا در آنها بود.

در امر وجوهات و سهم امام در نهایت احتیاط بودند. که اگر به آن صورت بخواهید حساب کنید، متأسفانه باید بگویم حالا حوزه خلوت شده است. امروز همین کثرت جمعیتشان اسباب شوکت اسلام است و باز هم کسانی مانند آنها هستند، مثل بعضی از آقایان که پیش ما می آیند، افراد بسیار متعبد و متعهدی اند. (ص -)

نکاتی از آیه الله بروجردی

۱. نگرانی شدید آیه الله بروجردی از انحراف فکری

روزی مرحوم آیه الله بروجردی خیلی ناراحت بودند. به ایشان عرض کردیم چرا متأثرید؟ چرا ناراحتید؟ فرمودند از این پول هایی که می دهم، ناراحتم. ما خیال کردیم منظور ایشان پول هایی است که به طور متفرقه از ایشان گرفته می شود. عرض کردیم. بالاخره اداره این حوزه به غیر از این راه نمی شود. فرمودند: نه، من از این شهریه ای که میدهم، ناراحتم.

عرض کردیم: اگر بخواهد پول به اشخاصی که استحقاق دارند برسد در شهریه می رسد، ایشان کتابی را برداشتند و فرمودند: اگر من پول بدهم و این حوزه اقامه شود و این کتاب نوشته شود، جواب خدا را چه بدهم؟

یعنی از اینکه در یک کتابی در یک نقطه ای یک انحراف و اشتباهی دیده بود، خودش را مسؤول می دانست و می فرمود: من مسؤولم.

مجله ای از هند به ایشان رسیده بود که آن را مطالعه کردند. در آن نوشته بود که اسلام از مذهب بودا متأثر شده است. ایشان به من فرمودند: شما جواب این را بنویسید و برای آنجا بفرستید. بنده جواب را مفصل نوشتم وفر

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *