تعداد بازدید
3 بازدید
ریال98.000

توضیحات

پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل مدنیّت بالطبع انسان از چشم انداز فلاسفه؛ ابزاری کارآمد برای ارائه‌های برجسته

آیا به دنبال ارائه‌ای بی‌نقص هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل مدنیّت بالطبع انسان از چشم انداز فلاسفه با 120 اسلاید با طراحی حرفه‌ای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.

ویژگی‌های بارز فایل فایل پاورپوینت کامل مدنیّت بالطبع انسان از چشم انداز فلاسفه:

  • گرافیک شگفت‌انگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
  • استفاده ساده: فایل فایل پاورپوینت کامل مدنیّت بالطبع انسان از چشم انداز فلاسفه به گونه‌ای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
  • کیفیت حرفه‌ای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شده‌اند.

طراحی بدون نقص: فایل فایل پاورپوینت کامل مدنیّت بالطبع انسان از چشم انداز فلاسفه با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.

توجه: نسخه‌های غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل مدنیّت بالطبع انسان از چشم انداز فلاسفه تضمین‌شده است.

فایل فایل پاورپوینت کامل مدنیّت بالطبع انسان از چشم انداز فلاسفه را دانلود کرده و به راحتی یک ارائه حرفه‌ای را تجربه کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل مدنیّت بالطبع انسان از چشم انداز فلاسفه :

چکیده:

مساله مدنیت بالطبع انسان، از دیر باز میان فلاسفه یونان و حکمای اسلامی مورد بحث بوده و مسائل متعددی راجع به آن در خور بررسی و  تحقیق است  از جمله: مقصود حکما از این اصل چیست؟ آیا انسان، طبعا مدنی است یا از روی ناچاری و اضطرار به مدنیت روی می آورد؟ آیا انسان با مدد جستن از عقل حسابگر خویش، مدنیّت را برمی گزیند یا آن که نسبت به آن، لااقتضاست؟ نوشتار حاضر، کاوشی است در یافتن پاسخ پرسشهای یاد شده و بررسی رهیافت پاره ای از حکمای یونان و اسلام در این باب.

کلید واژگان:

فلسفه سیاسی، مدنیّت بالطبع، طبیعت، فطرت، اضطرار، انتخاب، لااقتضا.

اشاره

درباره مدنی بالطبع بودن انسان و در این که چه نسبتی با مدنیّت دارد، چهار نظریه قابل طرح است:

۱. انسان، مدنی بالطبع است.

۲. انسان، مستخدم بالطبع است و تنها از روی اضطرار و ناچاری به مدنیّت و اجتماع روی می آورد.

۳. انسان، نسبت به مدنیّت، اقتضایی ندارد (لااقتضاست). در واقع، مدنیّت انسان یک امر انتخابی است که آدمیان با پشتیبانی خرد حسابگر خود بدان روی می آورند.

۴. انسان، متمایل به اجتماع و مدنیّت است.

عده زیادی از فلاسفه، اصل مدنی بودن انسان را در آثارشان مطرح کرده اند، اما سخنان آنان در این باب، بسیار کلی و مبهم است و آرای بیشتر آنها با نظریه اضطرار مطابقت دارد. نوشته حاضر، کوششی است در جمع آوری، تبیین و ارزیابی آرای فلاسفه اسلامی در این خصوص. اصطلاح مدنی بودن و اجتماعی بودن انسان و مقصود فلاسفه از این اصل بیان شده است و سپس به تبیین آرای فلاسفه و کاوشی در این زمینه پرداخته ایم.

معنای اصطلاحی مدنی

در اصطلاح فلاسفه اسلامی، «مدنی» منسوب به مدینه و کنایه از اجتماع بشری است. خواجه نصیرالدین طوسی در این خصوص می گوید: «التمدن فی اصطلاحهم هو هذا الاجتماع»(۱): تمدن در اصطلاح فلاسفه، همان اجتماع بشری است. ابن خلدون می گوید: کلمه «مدنی» منسوب به مدینه است و در نزد حکیمان، کنایه از اجتماع بشری است.(۲) ملاعبدالرزاق فیّاض لاهیجی می گوید: و تمدن عبارت از آن اجتماع، و مدینه عبارت از آن مکان باشد.(۳) بنابراین، از مجموع سخنان فلاسفه اسلامی به این نتیجه می رسیم که تمدّن در لسان آنان به معنای اجتماع بشری است و سخن از مدنی بودن انسان، سخن از اجتماعی بودن آن است.

باری، زندگی اجتماعی این نیست که گروهی از انسانها در کنار یکدیگر و در یک منطقه زیست کنند، بلکه زندگی اجتماعی بدان معنی است که ماهیّت اجتماعی داشته باشد؛ یعنی بین افراد جامعه، تعامل و همکاری وجود داشته باشد و بر این اساس، مدنیّت و اجتماع، جوامع کوچکی را که دارای تعامل و همکاری می باشد، امّا فاقد حکومت است نیز شامل می شود.

اشاره ای به سیر تاریخی بحث مدنیّت بالطبع انسان

این مسأله که آیا انسان، مدنی بالطبع است و در کل، چه نسبتی با مدنیّت دارد، از دیرباز میان فلاسفه مطرح بوده است. آثاری که از فلاسفه یونان به جا مانده است، نشان می دهد که افلاطون و ارسطو از نخستین کسانی بوده اند که این مسأله را مطرح کرده اند. و این سخن معروف که «انسان مدنی بالطبع یا حیوانی است سیاسی» از ارسطوست. لکن پیش از او، افلاطون نیز در این خصوص سخن گفته است که سخنان آنان بعدا به طور مفصل ذکر خواهد شد.

بعد از ارسطو نیز این مسأله میان فلاسفه غرب بخصوص میان فلاسفه سیاسی مطرح بوده است؛ مثلاً توماس اکونیاس قدیس (۱۲۲۴۱۲۷۴) در این که انسان بنا بر طبیعت خود، موجودی اجتماعی و سیاسی است، با ارسطو هم عقیده بوده است. ولی هابز (۱۵۸۸۱۶۷۹) این اصل را به شدت انکار کرده است و توافق افراد بشر بر حکومت را که صرفا از راه قرارداد به وجود آمده، نه طبیعی، کاملاً مصنوعی می داند.

از فلاسفه اسلامی، معلم ثانی ابونصر فارابی شاید نخستین کسی است که این اصل را در بحث حکومت و سیاست به صورت مستقل مطرح کرده است. پس از او شیخ الرئیس هرچند به صورت غیر مستقیم و برای اثبات شریعت به این اصل پرداخته است. ابن رشد، ابن خلدون، امام فخر رازی و بعضی دیگر از متکلمان اسلامی نیز این اصل را مورد بحث قرار داده اند که نظریّات آنان بعدا به تفصیل ذکر خواهد شد.

بررسی اجمالی معانی «فطرت»، «طبیعت» و «غریزه»

از آن جا که در بررسی مسأله مدنیّت بالطبع، با کلمه طبیعت نیز سروکار داریم، لازم است توضیح مختصری در معنای آن و نیز تمایز میان معنای طبیعت و دو واژه دیگر؛ یعنی فطرت و غریزه بیان شود. هرچند که یافتن معنای دقیق برای این واژه ها و تمایز آنها از یکدیگر دشوار است؛ زیرا در مواردی، فطرت و طبیعت را به یک معنی به کار برده اند، در عین حال، می شود از موارد استعمال آنها، وجه اشتراک و وجه افتراق آنها را به دست آورد. وجه مشترک این سه واژه این است که هر سه از امور تکوینی است، نه اکتسابی. اما وجه افتراق آنها این است که «طبیعت»، بیشتر درباره بی جانها استعمال می شود؛ گرچه درباره جاندارها هم به کار می رود. به آن خصوصیّتی که در اشیا منشأ اثر خاصی می شود، طبیعت می گویند.

«غریزه» از نظر مورد، اخص از طبیعت است؛ زیرا غریزه بیشتر درباره حیوانات و کمتر در مورد انسان به کار می رود و درباره جمادات و نباتات به کار برده نشده است. امّا «فطرت» نسبت به هر دو واژه، اخص است؛ زیرا تنها درباره انسان به کار برده می شود. علاوه بر آن، فطرت از غریزه، آگاهانه تر و از مسائل ماورای بعد حیوانی انسان است.(۴)

کلمه «طبیعت» یکی از کلماتی است که در ادوار مختلف تاریخی، معانی متعددی به خود گرفته است و در لسان فلاسفه به کار برده شده است که به برخی از آن معانی اشاره می شود:

۱. به معنای استعداد قوی در شی ء.

۲. برای تغییر و ثبات ذاتی.

۳. به معنای مبدأ تغییرات در اشیا.

۴. بر آنچه از ذات شی ء بدون رجوع به هیچ عامل خارجی دیگر صادر شود، طبیعت مطلقه گفته می شود.

۵ . به معنای چیزی که فاعل، بدون تعلیم به آن هدایت شود، و معانی بسیار دیگر.(۵)

بعضی معتقدند که تمام معانی فلسفی ای که این لفظ دال بر آنهاست، به این معنی برمی گردد که طبیعت عبارت است از نیروی پراکنده ای در اجسام که هر موجودی می تواند توسط آن، به کمال طبیعی خود برسد.(۶)

«طبع» عبارت است از هیأتی که به واسطه آن، نوع از انواع کامل گردد؛ چه آن هیأت، فعلی باشد یا انفعالی. گویا طبع، اعم از طبیعت است؛ زیرا می شود چیزی از طبع باشد، اما از طبیعت نباشد.

طبع عبارت است از سرشتی که انسان بر آن آفریده شده است (تعریفات جرجانی). یا مجموع استعدادهای خلقی و روانی ای که انسان متّصف بدان است و مترادف خلق و طبیعت و سجیّه است.(۷)

مقصود فلاسفه از مدنیّت بالطبع انسان

با توجه به معانی ای که برای طبیعت و طبع ذکر شد، از جمله «انسان، مدنی بالطبع است»، این معنی متبادر است که سرشت آدمی، ورای هر عامل دیگری، مدنی است؛ یعنی انسان بما هو انسان اجتماعی و مدنی است. لیکن توجه حکمای اسلامی، در این جمله، بیشتر به ضرورت و لزوم مدنیّت و اجتماع است تا بالطبع بودن آن. انسان مدنی بالطبع است، یعنی اجتماع و مدنیّت برای رسیدن به کمالات انسانی، امری لازم و ضروری است. دلایل ذیل، این گفته را تأیید می کند:

۱. عبدالرحمن بن خلدون می گوید:

اجتماع نوع انسان، ضروری است و حکیمان این معنی را بدین سان تعبیر می کنند که انسان دارای سرشت مدنی است؛ یعنی ناگزیر است اجتماعی تشکیل دهد که در اصطلاح ایشان آن را مدنیّت گویند و معنای عمران همین است.(۸)

۲. امام فخر رازی می گوید:

امتیاز انسان با حیوانات دیگر به این است که اگر انسان بخواهد به تنهایی و به دور از اجتماع زیست کند، حسن معیشت وی تأمین نخواهد گشت، پس ناگزیر با هم نوعان دیگر خود باید همکاری داشته باشد تا با معاونت آنان حسن معیشت وی تأمین و احتیاج او رفع گردد و از همین روست که انسان مدنی بالطبع می گردد.(۹)

۳. حکیم سبزواری در این خصوص می گوید:

«انسان مدنی بالطبع است» یعنی باید اجتماع کنند در مدینه ها.(۱۰)

۴. علامه طباطبایی رحمه الله می فرماید:

غیر ان الانسان لما وجد سایر الافراد من نوعه و هم امثاله یریدون منه ما یریده منهم صالحهم و رضی منه ان ینتفعوا منه وزان ما ینتفع منهم و هذا حکمه بوجوب اتخاذ المدینه و الاجتماع التعاونی و یلزمه الحکم بلزوم استقرار الاجتماع بنحو ینال کل ذی حق حقه… فهذا الحکم اعنی حکمه بالاجتماع المدنی و العدل الاجتماعی انما هو حکم دعا الیه الاضطرار، و لولا اضطرار المذکور لم یقض به الانسان ابدا و هذا معنی ما یقال «ان الانسان مدنی بالطبع» و انه یحکم بالعدل الاجتماعی.(۱۱)

هرچند که تبیین نظر علامه بعدا به تفصیل ذکر خواهد شد، غرض از ذکر عبارت مذکور این است که مرحوم علامه تصریح نموده اند که معنای این که انسان مدنی بالطبع است و به لزوم عدل اجتماعی حکم می کند، ضرورت و لزوم اجتماع مدنی و عدالت اجتماعی است که بشر از رو آوردن به آن ناگزیر است.

اگر به عبارات گذشته نیک بیندیشیم، تردیدی باقی نخواهد ماند که مراد حکما از جمله «انسان مدنی بالطبع است» ضرورت و لزوم مدنیّت است(۱۲) و از این جهت، اختلافی میان آنان وجود ندارد و کمتر کسی ضرورت و لزوم مدنیّت و اجتماع را برای بشر نمی پذیرد. اما این که مدنیّت مقتضای طبع آدمی است یا به حکم عقل و یا اضطرار، انسان به مدنیّت روی می آورد، در سخنان آنان بسیار کلی و مبهم و در خور دقت است. بدین جهت، نخست احتمالات معقول در مسأله مدنیّت انسان را مطرح می کنیم، سپس به داوری و ارزیابیِ آرای حکمای اسلامی در این خصوص می پردازیم که سخنان آنان با کدام یک از تئوریهای ذیل مطابقت دارد.

به طور کلی در مسأله مدنیّت انسان، چهار نظریه قابل طرح است:

الف) مدنیّت مقتضای طبع انسان است؛ یعنی در سرشت آدمی به دور از هر محرک دیگری، اقتضای مدنیّت وجود دارد.

ب) انسان، مستخدم بالطبع است و تنها از روی اضطرار و ناچاری به مدنیّت و اجتماع روی می آورد.

ج) انسان نسبت به مدنیّت، اقتضایی ندارد «لااقتضاست» و در واقع، مدنیّت انسان، یک امر انتخابی است که آدمیان با پشتیبانی خرد حسابگر خود بدان روی می آورند.

د) انسان، متمایل به اجتماع و مدنیّت است.

طبق نظریه اوّل، زندگی اجتماعی انسانها از قبیل زندگی خانوادگی زن و مرد است که هریک از زوجین به صورت یک جزء از کل در متن خلقت آفریده شده است و در نهاد هرکدام، گرایش پیوستن به کل خود وجود دارد. مطابق نظریه دوم، زندگی اجتماعی از قبیل همکاری دو کشور است که خود را به تنهایی در مقابل دشمن مشترک، زبون می بینند و بناچار به همکاری و ارتباط با دیگران، تن در می دهند. نظریه سوم، زندگی اجتماعی را از قبیل شرکت دو سرمایه دار می داند که برای تحصیل سود بیشتر، یک واحد صنعتی یا تجاری را به وجود می آورند.(۱۳)

نظریه افلاطون

افلاطون (۴۲۷۳۴۷ پیش از میلاد) نخستین فیلسوف و متفکر دنیای باستان بود که با روشی مشخص درباره سیاست و حکومت سخن گفت. او راه نجات جامعه بشری را استمرار یک حاکمیّت فلسفی می دانست و بر این باور بود که یا حکیمان باید زمامدار باشند و یا زمامداران باید حکیم شوند.

روش افلاطون این بود که باورهای فلسفی و دلایل خود را به صورت گفت و شنود و از دهان سقراط بیان کند. در خصوص مسأله مدنیّت و اجتماعی بودن انسان نیز همین روش را در پیش گرفته، می گوید:

گفتم به عقیده من، علت احداث شهر این است که هیچ فردی برای خود کافی نیست، بلکه به بسیاری از چیزها نیازمند است. آیا به عقیده تو دلیل دیگری برای احداث شهرهاست؟ گفت نه، هیچ نیست. گفتم یک احتیاج باعث می شود که انسانی، انسان دیگر را با خود شریک کند، سپس احتیاج دیگری او را وادار می کند که با شخص دیگری بپیوندد و بدین طریق کثرت حوائج موجب می شود که عده زیادی نفوس در یک مرکز گرد آمده، با هم معاشر شوند و به یکدیگر کمک کنند و ما این محل تجمع را شهر می نامیم. گفتم اگر مردم با یکدیگر معامله می کنند، مگر نه از این جهت است که نفع خود را در این دادوستد تشخیص داده اند؟ گفت یقینا همین طور است. (آنگاه نیازمندیهای مختلف انسان را برشمرده، هر یک از انسانها را فراهم کننده یکی از مایحتاج جامعه می داند و می گوید:) گفتم: پس به حکم ضرورت، شهر باید از چهار، پنج نفر تشکیل شود.(۱۴)

آنچه از سخن افلاطون پیداست، ضرورت و لزوم تشکیل اجتماع و مدنیّت است و به نظر وی، محرک اصلی مدنیّت انسان، نیازمندیهای او و دسترسی به منافع بیشتر و بهتر است و این، همان نظریه اضطرار است که در واقع، انسان مضطر به مدنیّت و اجتماع است، نه این که مدنیّت مقتضای طبع اولی آدمی باشد. ما از سخنان افلاطون چیزی نیافتیم که انسان را مدنی بالطبع بداند.

بررسی نظریه افلاطون

درباره نظریه افلاطون باید گفت که هم مدعا و هم دلیل وی، هر دو شفاف و روشن است؛ زیرا مدعای او ضرورت و لزوم اجتماع و پیوستن انسان به مدینه است و دلیل وی بر این مدعا این است که انسان به تنهایی از عهده تأمین نیازمندیهای متعدد خویش برنمی آید و بدون پیوستن به مدینه، به کمال مطلوب و نیز منافع بیشتر و بهتر دست نمی یازد. پس به حکم ضرورت، شهر باید تشکیل شود. و این مطلبی معقول و منطقی است که ابهامی در آن وجود ندارد.

نظریه ارسطو

ارسطو (۳۸۴۳۲۲ پیش از میلاد) از فلاسفه معروف یونان باستان است. وی در زمینه های مختلف ادبی، فلسفی، اخلاقی و سیاسی، آثار متعدد و مفیدی از خود به جای گذاشته است و در واقع، بشریت قرن بیستم هنوز از قبضه افکار ارسطویی رهایی نیافته است و کم نیستند دانشمندانی که هنوز هم پای بند باورهای فلسفی، اخلاقی و سیاسی ارسطو هستند.

وی در خصوص مسأله مدنیّت انسان، در دو اثر عمده خود (سیاست و اخلاق نیکو ماک) سخن گفته و این جمله معروف از اوست که: «انسان، مدنی بالطبع است».

هرچند که ارسطو در مواردی این جمله را به کار برده است، اما مقصود او از این سخن، روشن نیست. از این رو ما عبارات ارسطو را در این خصوص گرد آورده ایم تا شاید با نظر ژرفی در آن، به مقصود وی دست یابیم.

او می گوید:

شهر [ نقطه کمال و] غایت جوامع دیگر است و طبیعت هر چیز در کمال آن است. از این رو هرگاه چیزی خواه آدمی باشد و خواه اسب و خواه خانواده به مرحله کمال رسد، می گوییم که آن چیز، طبیعی است. وانگهی، غایتی که هر چیز به سبب آن وجود دارد، یا علّت غائی، برترین خیر آن است و اتّکا به ذات، غایت و برترین خیر است. از این جا آشکار می شود که شهر، پدیده ای طبیعی است و… . و انسان به حکم طبیعت، حیوانی اجتماعی است و آن کس که از روی طبع و نه بر اثر تصادف، بی وطن است، موجودی یا فروتر از آدمی است یا برتر از او. همچنان که می دانیم شهر، نوع اجتماع است… آن جامعه ای که بالاتر از همه و فراگیرنده همه جوامع دیگر است، خیر برین را می جوید و (این گونه) جامعه است که شهر یا اجتماع سیاسی نام دارد… بدین گونه، می بینیم که شهر، طبعا مقدم بر فرد است؛ زیرا افراد چون نمی توانند به تنهایی نیازهای خویش را برآورند، ناگزیر باید به کل شهر بپیوندند؛ همچنان که هر جزء دیگری به کل خویش می پیوندد. آن کس که نمی تواند با دیگران زیست کند و یا چندان به ذات خویش متکی است که نیاز به همزیستی با دیگران ندارد، عضو شهر نیست، و از این رو باید یا دد باشد، یا خدا بدین سبب، انگیزه ای در همه آدمیان نهفته است تا بدین گونه با هم اجتماع کنند.(۱۵)

هر چند که ارسطو در عبارت مذکور، می گوید: «انسان به حکم طبیعت حیوانی، اجتماعی است» و حداقل در دو مورد از کتاب اخلاق نیکوماک نیز همین سخن را تکرار نموده که: «انسان به مقتضای طبیعتش مخلوقی اجتماعی است»(۱۶) و «در واقع، انسان مخلوقی است سیاسی و طبیعتا برای زندگی در اجتماع آفریده شده است»،(۱۷) لکن با توجه به صدر و ذیل عبارت فوق و نیز سخن دیگر وی در اخلاق نیکوماک، مقصود ارسطو از این جملات روشن نیست که آیا واقعا او انسان را مدنی بالطبع می داند یا وی هم مثل فلاسفه اسلامی، مقصودش از این جملات، ضرورت و لزوم مدنیّت است؟

از دلیلی که در آغاز سخن او آمده است، چنین به دست می آید که مقصود وی، مدنی بالطبع بودن انسان است؛ زیرا می گوید: «طبیعت هر چیز، کمال آن است و هر چیزی به کمال برسد، می گوییم آن چیز، طبیعی است. پس از این جا معلوم می شود که انسان به حکم طبیعت، حیوانی اجتماعی است.»، اما ذیل گفتارش که می گوید: «زیرا افراد، چون نمی توانند به تنهایی نیازهای خویش را برآورند، ناگزیر باید به کل شهر بپیوندند»، مطابق نظریه اضطرار است.

او در جای دیگری این مطلب را با صراحت بیشتری بیان کرده، می گوید:

به نظر، همه جماعات، اجزایی هستند از جامعه مدنی. در واقع، مردم با همدیگر به خاطر نفع و تأمین آنچه برای زندگی ضروری است، جمع می شوند. به نظر، اجتماع سیاسی از آغاز بر اساس همین ضرورت مفید به وجود آمده و به اتکای همان نیز دوام یافته است.(۱۸)

از این گذشته، دلیلی که وی آورده است نیز با ضرورت سازگار است؛ چون تحصیل کمال، ضرورتی را ایجاد می کند که انسانها احساس می کنند و بر اساس آن، ناگزیر به سوی اجتماع روی می آورند.

بررسی نظریه ارسطو

چنان که قبلاً ذکر شد، معنای سخن ارسطو، بخصوص جمله معروف او که می گوید: «انسان، مدنی بالطبع است» روشن نیست و از این رو، مدعا و دلیل او هر دو مبهم است. بنابراین، اگر مقصود وی همان ضرورت و لزوم مدینه و اجتماع انسانی باشد همچنان که دلیل او همین معنی را می رساند نظر وی همان نظر افلاطون و مطابق با نظریه اضطرار است و اگر ارسطو واقعا در پی اثبات مدنی بودن بالطبع انسان به معنای واقعی آن بوده باشد، هیچ دلیل منطقی ای مبنی بر این که انسان طبیعتا حیوان اجتماعی و طالب زیستن در جامعه مدنی است، وجود ندارد. ممکن است به عکس، ادعا شود که انسان مستخدم بالطبع است، نه مدنی بالطبع؛ چنان که بعضی از فلاسفه، همین ادعا را کرده اند و دلایلی چند برای اثبات آن آورده اند که در آینده به آن اشاره خواهد شد.

نظریه معلم ثانی، ابونصر فارابی

هر چند که بعضی به فارابی (۲۵۹ ۳۳۹ق) نسبت می دهند که وی معتقد است: «زیست در جامعه، مفطور انسان است»(۱۹)، اگر به سخنان فارابی دقت شود، معلوم می شود که وی انسان را محتاج بالطبع می داند، نه مدنی بالطبع. عبارت وی در این خصوص چنین است:

و هر یک از آدمیان بر سرشت و طبیعتی آفریده شده اند که هم در قوام وجودی خود و هم در نیل و وصول به برترین کمالات ممکن خود، محتاج به امور بسیارند که هر یک به تنهایی نتواند متکفل انجام آن امور باشد، بلکه در انجام آن، احتیاج به گروه بود که هر یک از آنها متکفل انجام امری از مایحتاج آن بود و هر یک از افراد انسان نسبت به هر یک از افراد دیگر، بدین حال و وضع بود. و بدین سبب است که برای هیچ فردی از افراد انسان، وصول بدان کمالی که فطرت طبیعی برای او نهاده است، ممکن نبود مگر به واسطه اجتماع، اجتماعات و تجمع گروههای بسیار که یاری دهنده یکدیگر باشند… تا بدین وسیله همه آنچه جمله آن جماعت برای آن قیام کرده و کاری انجام داده اند، گرد آید تا برای هر یک از افراد، همه مایحتاج او که هم در قوام وجودی و حیات طبیعی بدان محتاج بود و هم در وصول به کمال، فراهم شود.(۲۰)

صریح سخن فارابی این است که شالوده مدنیتِ انسان را نیازمندی آنان به یکدیگر و تأمین آن نیازها تشکیل می دهد. به عقیده او، احتیاج در سرشت آدمی نهفته است و انسان به گونه ای خلق شده است که هم در امور معیشت خود و هم در رسیدن به کمال، محتاج دیگران است و از همین رو، مدنیت و اجتماع، برای انسان، امری ضروری و لازم است. بنابراین، رأی فارابی در این مسأله با نظریه اضطرار مطابقت دارد؛ یعنی انسان از روی اضطرار و ناچاری رو به مدنیت می آورد.

فارابی در جای دیگر می گوید:

هر انسانی، در هر چه بخواهد، طبیعتا به انسانهای دیگر وابسته است. پس مجبور است با نوع خود، همنشینی و همکاری داشته باشد و به همین دلیل او را حیوان اجتماعی یا سیاسی می نامند.(۲۱)

چنان که ملاحظه می شود، آنچه فارابی آن را برای انسان، بالطبع می داند، نیازمندی و وابستگی افراد انسان به یکدیگر است، نه مدنیت او. مدنیت و اجتماعی بودن انسان، از روی اضطرار و ناچاری است.

نظریه شیخ الرئیس

شیخ الرئیس ابوعلی حسین بن عبداللّه بن سینا (۳۷۰ ۴۲۸ ق) حداقل در سه اثر عمده خود: الهیات شفا، الاشارات و التنبیهات و النجاه، مسأله مدنیت انسان را برای اثبات نبوت و شریعت مطرح کرده است که عبارات وی در هر سه کتاب، تفاوت چندانی ندارد.

شیخ در اشارات و تنبیهات می گوید:

لما لم یکن الانسان بحیث یستقل وحده بامر نفسه، الا بمشارکه آخر من بنی جنسه و بمعاوضه و معارضه تجریان بینهما، یفرغ کل واحد منهما لصاحبه عن مهم، لو تولاه نفسه لازدحم علی الواحد کثیر، و کان مما یتعسّر ان امکن وجب ان یکون بین الناس معامله و عدل.(۲۲)

حاصل سخن شیخ، دو مطلب است:

الف) انسان به تنهایی از عهده امور معیشت خود بر نمی آید؛ زیرا انسان در حیاتش به امور زیادی محتاج است که اگر بخواهد همه این امور را خود به تنهایی متکفل باشد، ازدحام امور کثیر بر واحد لازم می آید که بر فرض امکان آن، متعسر است.

ب) انسان با تعامل و همکاری همنوعانش، می تواند امور معیشت خود را تأمین کند.

پس اجتماع و نیز عدلی که پایه و قوام اجتماع است، ضروری و لازم است.

بنابراین، نظریه شیخ الرئیس نیز با نظریه اضطرار مطابقت دارد. به عقیده شیخ، انسان، مضطر به اجتماع است. در واقع، محرک مدنیت انسان، احتیاج اوست؛ چون انسان، بالطبع محتاج است و سرشت و خلقت او به گونه ای است که به امور زیادی وابسته است، ناگزیر باید رو به اجتماع و مدنیت بیاورد تا با معاونت همنوعانش مایحتاج خود را فراهم کند.

سخن شیخ در شفا و النجاه صراحت بیشتری دارد که انسان مضطر به عقد مدن و اجتماعات است:

واضح است که تفاوت انسان با حیوانات دیگر به این است که انسان نمی تواند به تنهایی و بدون معاونت دیگران، متکفل تدبیر امور و رفع نیازمندیهای خود باشد و ناگزیر باید در این امور به سایر همنوعان خود اکتفا کند و خود نیز متکفل رفع نیازمندیهای دیگران باشد و به همین سبب که انسان به تنهایی نمی تواند از عهده معیشت خود برآید، مضطر است به عقد مدن و اجتماعات تن در دهد.(۲۳)

خواجه نصیر الدین طوسی در توضیح عبارت شیخ می گوید:

فاذن الانسان بالطبع محتاج فی تعیشه الی اجتماع مؤد الی صلاح حاله.(۲۴)

و این سخن، مؤید این مطلب است که شیخ الرئیس، انسان را محتاج بالطبع می داند و معتقد است که در واقع، ناچاری و اضطرار است که انسان را به مدنی بودن وا می دارد.

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *