توضیحات
با فایل فایل پاورپوینت کامل پیوند آسمانی، متفاوت ارائه دهید
فایل فایل پاورپوینت کامل پیوند آسمانی شامل 120 اسلاید آماده است که میتواند محتوای شما را به شکلی حرفهای، منسجم و چشمنواز به مخاطبان منتقل کند.
برتریهای فایل فایل پاورپوینت کامل پیوند آسمانی در یک نگاه:
- طراحی منحصربهفرد
- فایل پاورپوینت کامل پیوند آسمانی با بهرهگیری از اصول زیباییشناسی و ترکیب رنگهای مناسب، ظاهری مدرن و رسمی به ارائه شما میدهد.
- راهاندازی فوری
- فایل فایل پاورپوینت کامل پیوند آسمانی نیازی به تنظیمات اضافی ندارد؛ کافیست آن را باز کنید و مستقیماً استفاده کنید.
- وضوح عالی
- اسلایدها به گونهای طراحی شدهاند که در هر دستگاه یا ویدیو پروژکتور، با بهترین کیفیت نمایش داده شوند.
همه چیز از قبل آماده است: در فایل فایل پاورپوینت کامل پیوند آسمانی هیچ موردی ناتمام یا نیازمند ویرایش نخواهید یافت. همه چیز با دقت نهاییشده و تستشده ارائه میشود.
توصیه مهم: نسخههایی که تحت عنوان فایل پاورپوینت کامل پیوند آسمانی اما خارج از منبع رسمی منتشر میشوند، ممکن است از کیفیت لازم برخوردار نباشند.
همین حالا فایل را تهیه کرده و سطح جدیدی از ارائه را تجربه کنید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل پیوند آسمانی :
چهارتن از بزرگان مسلمانان: ابن عوف، ابو بکر و عمر، از راستین و نزدیک ترین همنشینان پیامبر و باایمان ترین، نژاده ترین، والا جاه ترین آنان به خواستگاری فاطمه(س)آمدند؛ اما پدر از دادن دختر خود به آنان سرباز زد.
آیا پیامبر(ص)می خواهد برای زهرا دیگری را برگزیند که نزد وی از همه اینان بهتر است؟
پیامبر نه، که خدای بزرگ چنین می خواهد…
گویند: پیامبر خدا(ص)فرمود: «به راستی که خدای خجسته و بلندمرتبه به من فرمود فاطمه را به همسری علی درآورم».
گویند: «از پیامبر روایت کرده اند که فرمود جبرئیل نزد من آمد و گفت: خدا به تو دستور می دهد که فاطمه را به همسری علی درآوری.».
بلکه گوید: «یک روز پیامبر خدا نزد یاران خود بیرون آمد. چهره اش به سان قرص ماه می درخشید. یکی از آنان پرسید: ای پیامبر راز شادمانی شما چیست؟ پیامبر پاسخ داد: از سوی پروردگارم درباره علی و پسر عم و دخترم به من مژده رسید که خدا فاطمه را به همسری علی درآورده است.»
آیا این سخن پیامبر، همواره دانش پنهانی بود در دل غیب که خدا هیچ یک از آفریدگانش را به آن آگاهی نداد، و پیامبر نیز آن را آشکار نکرد تا آن گاه که خواستگاری میان آن دو یار دوران کودکی تمام شود، و یا تا روزی که میان فاطمه و علی عقد زناشویی بسته شود؟.
هیچ کس در آن روز و پیش از آن روز نبود که شک داشته باشد شایسته ترین مرد برای این دامادی فرخنده علی پسر ابو طالب است. علی که در دامن محمد پرورش یافت، یا فاطمه از آن گاه که هر دو کودک بودند زندگی کرد، و از آن گاه که آن دو روزبه روز بر نردبان شادابی و جوانی پیش می رفتند، جان علی در آرزوی فاطمه بود.
حتی آن یاران پیامبر که یکی پس از دیگری برای خواستگاری فاطمه نزد پیامبر رفتند احساس می کردند بهتر است آن دختر برای آن جوان نگاه داشته شود و آن جوان نیز برای آن دختر نذر شده باشد.
این حقیقتی است که ما آن را در آن روزها در پوششی ستبر از پوشیدگی پنهان نمی بینم.
اما اینک سخن از ازدواج علی و فاطمه از زبان کسی به گوش مردم رسیده که هرگز دروغ نمی گوید و به همان حقیقت پنهان و پوشیده یی برمی گردد که پیامبر از سوی خدا اجازه آشکارسازی آن را نداشته است. یاران پیامبر دانستند فاطمه-به فرمان خدای آسمان-بهره کسی شده که از آن دو و از همه مسلمانان بهتر است.
چه کسی در رده های مؤمنان از علی بهتر است؟.
اینک روز روشن شده بود!.
نور درخشیدن گرفته!.
حقیقت بی پرده و برهنه آشکار گردیده!.
گویی که سخنان پیرامون این ازدواج زیر دندان ها و زبان ها جویده و مزمزه شده. گویی که این آگهی به همه جا پخش شده و گوش ها را پر کرده.
گویی که این پیام پاک که زبان پیامبر به گوش مردم رسیده، به یاران او نیز رسیده است و از آن آگاهی یافته اند.
آنان در ای هنگام دریافته اند که زهرا برتر و بالاتر از آن است که بر سر همسری با او، میان همتایان و همالان همچشمی افتد.
باور کرده اند، فاطمه امانتی است که واجب است پیامبر آن را به صاحبش بسپارد.
آیا فرمانی برای انجام دادن، سزاوارتر از فرمان آسمانی یافت می شود؟.
یاران ویژه پیامبر گرد آمدند.
میان آنان سخن ها گفته شد.
آن گاه از سخن باز ایستادند و آرام گرفتند.
آهنگ آنان بر این استوار شد که در پی آن جوان یاد شده روانه شوند.
زنان نیز اینجا و آنجا در پی او پراکنده شدند.
در پایان او را یافتند که نخلستان یکی از انصار را آبیاری می کرد.
خرقه یی بر تن داشت بی آستین، با دامنی کوتاه که به زانوانش نمی رسید، با ریمسانی از لیف خرما کمرگاه آن را بر میان خود بسته بود.
از خطوط چهره اش فرسودگی و خستگی می بارید، رنجوری از سر تا پایش نمایان بود. از بسیاری زحمت و سختی گرما عرق می ریخت. گرمایی که خورشید از لابه لای پرتوهای خود پراکنده می ساخت و به سان سیم هایی داغ برافروخته بود.
او را بانگ زدند. به بانگ آنان پاسخ داد.
خبری را که آورده بودند برای او آشکار کردند و گفتند:
«ای علی!بزرگواران و پیشینه داران اسلام، نزد پیامبر خدا رفتند تا از پاره تنش – فاطمه- خواستگاری کنند. لیکن پیامبر به آنان جواب رد داد. اگر تو خود را پیش کشانی می پذیرد».
آن گاه گوش فرا داشتند تا علی چه خواهد گفت.
علی نگاه های کوتاهی بر چهره آنان افکند و در اندیشه فرو رفت.
آنان از راز درونی علی با وی سخن می گفتند.
از آرزوی پنهانش گزارش می دادند و پرده برمی داشتند.
به آن زهی دست می سودند که از دیرباز در قلب وی با رؤیاهایش به آواز درآمده بود. اکنون خیالاتی که علی در خواب و بیداری داشت پیش چشمش نمایان شده بود.
علی فاطمه را همواره با جان و تن خود همراه داشت.
احساس می کرد پیوند او با فاطمه تنها از روی خویشاوندی و پیوند خانوادگی و هم تباری نیست.
همانند پیوند دو شاخه از درخت تنومند و بزرگ، با میوه هایی پاکیزه و سایه های بلند و کشیده نیست.
هرگز، پیوند میان آن دو پیوند بشری نیست!.
بلکه پیوندی است برتر از پیوند بشری!.
پیوندی است قدسی!.
سازش جانی است با جانی دیگر.
علی احساس می کرد فاطمه-با دریافت تیر و روان تابناکش-از این احساسی که در نهاد وی راه می جوید، آگاهی دارد.
اینک تصویری از احساسات علی در میان چشمانش پدیدار است.
در پس لبانش واژه هایی بکر و شرمگنانه نهفته است. وی دوست دارد آن واژه ها کلماتی آهنگین گردد که ناقوس آنها همراه با تپش های پی درپی قلب تپانش، به کوبش درآید.
علی در میان دورزدن های پیاپی خود پیرامون شمع وجود پدر فاطمه-در کنار عشق کاملش به پیامبر خدا -تفت مهر دلنشین دیگر می دید که او را به جنب وجوش درمی آورد.
به راستی که فاطمه علی را می دید.
او را در آشکار و پنهان می دید.
آیا فاطمه همچون رگ گردن به علی نزدیک نیست؟
آیا از کنه هستی وی-همچون خود وی-آگاه نیست؟
آیا او تداوم زندگی علی نیست؟
آیا به سان ایمان علی در نهاد علی جایگزین نیست؟.
آیا یاران پیامبر، نخستین و آخرین کسانی نبودند که کار زهر را برای علی آشکار کردند.
غیر از آنان بسیار بودند.
گروهی از خانواده علی او را برانگیختند تا در این کار پیشی جوید.
لیکن علی از شکوهی که در پیامبر می دید خودداری می کرد.
او آزرم داشت درباره کار خود و فاطمه با پدرش سخن گوید. همواره برای سخن گفتن در این باره دچار زبان گرفتگی می شد و زبانش بند می آمد.
علی چه گونه باید پا پیش نهد؟
راه چاره چیست؟در حالی که میان علی و فاطمه دو دیوار بلند کشیده شده که گذشتن از آنها دشوار است و دشوار.
دیواری از شرم.
و دیواری از تهیدستی.
علی با اینکه همه وقت به ماننده سایه با پیامبر همراه بود، به جز ساعت هایی که به کار و کوشش می پرداخت یا به نیایش و گوشه نشینی سپری می کرد.
و با اینکه علی و پیامبر بسیار به یکدیگر عشق می ورزیدند و الفت آنان با هم به گونه الفت پدر به پسر و پسر به پدر بود.
با همه اینها، آزرم علی از پیامبر بر استواری و آرامش قلبش چیره می آمد. علی چشم خود را از روی پیامبر برمی گردانید، بدان سان که چشم خسته و مانده خود را از پرتو خورشید درخشان و تابش برق چشم ربای برمی گردانید.
شرم همواره پیرامون وی را از سر تا پا همانند رنگین کمان بر کرانه آسمان فراگرفته بود. هر آن گاه که با پیامبر برخورد می کرد، اگر نیازی نمی دید که درباره چیزی با او سخن بگوید-با اینکه در چشم رس پیامبر بود-ترجیح می داد چهره به چهره با او دیدار نکند.
از روی بزرگداشت و فروتنی در برابر پیامبر، هرگز چشمانش از چهره او پر نشد!. اکنون این مرد شرمین چه گونه می خواهد درباره زهرا با پیامبر سرسخن را بگشاید؟. این آزرم علی بود!.
اما تهیدستی علی یار، دوست و همتای او بود.
بهترین یار.
علی و تهیدستی هیچ گاه از هم جدا نمی شدند.
تهیدستی گنج گرانبهای علی بود. گنجی که علی در نگهداشت آن حرص می ورزید، سرشت وی با آن به توانگری رسیده بود، گویی که در تهیدستی برای او بی نیازی است و بی نیازی.
به راستی که سیم و زر چیست؟
دارایی چیست؟.
مال چیست؟.
او در زندگی به خود زندگی بسنده می کرد. آیا می توان علی را دید که-کم یا بیش -به کالا و سیم و زر گرایش داشته باشد؟.
ثروت از دیدار او با خاک یکسان و هم ارزش بود!.
همه مال دنیا را ذرات ناچیز پراکنده در هوا می دید.
او به همین خرسند بود که برای دیگری در برابر یک دانگ یا یک درهم کار کند تا آنجا که دستانش تاول زند و زخم شود!.
گاهی دستمزدش را به نیازمندان صدقه می داد و خود با نوشیدن آبی شب را گرسنه به روز می آورد.
علی نان خشک و سخت می خورد بی خورش، یا نان خود را در سرکه فرو می برد و یا با نمک همراه می کرد. با اینکه بهره او از خوراک همین بود، وی در سرتاسر روز یک بار غذا می خورد و دوبار دیگر گرسنه می ماند.
علی جامه های زبر و ستبر و وصله دار می پوشید. جامه هایی که اندام ها در آن آرامش نمی یافت و پهلوها آسایش نمی گرفت.
در این هنگام، علی چه در دست دارد تا همانند دیگر خواستگاران فاطمه پیشکش کند؟.
حتی دوستان و هوادارن نیز با چشم احساس می دیدند که علی برای فاطمه و فاطمه برای علی شایسته تر است، اگر چه بسیاری از این پیوند ناخرسند بودند.
آن چنان که نمایان می شود، آن هواداران، دریغ می ورزیدند که فاطمه در خانه دیگری از برگزیدگان به جز علی شب را به روز آورد، و خرسند نبود برای فاطمه به جای علی همسری دیگر برگزیده شود؛ هرچند آن دیگران از پایگاهی بلند و توانگری بسیار برخوردار باشند.
آرزوی همه آرزوهای آنان این بود که گردش علی و فاطمه را به آشیانه یی برساند که در آن پیوند زناشویی باشد و خوشبختی.
آیا آنچه آنان را به آن دریغ ورزیدنشان وامی داشت این بود که -در روند سال ها- عادت کرده بودند فاطمه و علی را زیر سایه پیامبر بزرگوار همواره با هم ببینند، بی آنکه از هم جدا شوند؟
آیا مهر و کشش آنان به فاطمه و علی از آنجا بود که شادابی جوانی و تازگی عشق و بالندگی در آن دو فراهم آمده بود، بدان سان که زیبایی و خوشبویی در گل سرخ؟
به راستی که جوانی افسونی دارد که دل ها را به خود فرا می خواند و آرزومند می کند. آیا آن احساسی که در آن لحظه ها در دل هایشان ره یافته بود، همان احساس اشراقی و تابناک الهام بخش نبود که گاه گاه انسان را با خود پیش می برد و از دیدگاه های اوضاع و احوال موجود و صورت های واقعی و نمایان به دیدگاه هایی پنهان و ناشناخته می کشاند؛ دیدگاه های پنهانی که به زودی پدیدار خواهند شد، اگر چه اکنون در پیش پرده غیب نهفته اند و برآورد گمان ها و روانی اندیشه ها نمی تواند چیزی -افزون بر دید چشم ها-از آنها دریابد؟
اگرچه برخی از افراد خانواده و گروهی از یاران ویژه پیامبر، با علی از این خواسته درونیش سخن گفته بودند و او را در کنار گذاشتن شرم و آزرم خود و باز کردن سر سخن با پیامبر برای خواستگاری از فاطمه برانگیخته بودند؛ اما بی گمان، هوادارانش پیش تر از آنان او را وادار کرده بودند که گام خود را بر آغاز این راه گذارد تا در برآورده ساختن رؤیای زندگی خود پیروز شود. رؤیایی که آرزوی بزرگ او شده بود و آرزویی جز آن نداشت.
علی گوید: بانویی از هواداران من گفت: آیا می دانی که فاطمه را از پیامبر خواستگاری کرده اند؟ گفتم: خیر گفت: «خواستگاری کرده اند!.
شگفتا!آیا علی خبر رفتن آن چهار تن را نزد پیامبر برای خواستگاری فاطمه نشنیده است؟
یا شنیده است و می داند که پیامبر به آنان پاسخ رد داده و رفتن آنان نزد پیامبر بی نتیجه بوده است و اکنون علی هیچ هراسی از آن ندارد، چنان که گویی هیچ خواستگاری پیش نیامده است؟
یا در نهاد او افتاده است که فاطمه از او است، اگر چه بسیاری به خواستگاری او روند و خواستگارانش گروهی انبوه باشند؟
علی سخن خود را دنبال می کند:
آن بانو گفت: چه چیزی تو را از رفتن نزد پیامبر باز می دارد؟
گفتم: آیا چیزی دارم که با آن ازدواج کنم؟
گفت: اگر نزد پیامبر روی بی گمان فاطمه را به همسری تو درمی آورد.»
علی گوید: آن بانو پیوسته مرا امیدواری می داد تا نزد پیامبر خدا رفتم.
پیامبر از شکوه و فرّهی ویژه برخوردار بود.
چون پیش روی او نشستم، زبانم بند آمد. به خدا سوگند، توان سخن گفتن از من گرفته شد!.
آن موقعیتی که در پرتو آزرم خود آهنگ استواری علی را گداخت، همواره در اندیشه علی جایگیر شده بود.
آن موقعیت آکنده از شرم پیوسته با علی زیست، درست به اندازه ساعت های روزهای علی، به اندازه گام هایی که برای آمدن نزد پیامبر می پیمود و نیت استوار کرده بود که از فاطمه خواستگاری کند.
علی بارها آهنگ خواستگاری کرد، بارها به سوی پیامبر شتافت؛ اما نیروی قلب وی تسلیم دودلی او شد.
آن موقعیت در این بار پایانی که علی آهنگ خود را برای دیداری سرنوشت ساز و قطعی بسیج کرده بود، به گونه پاره یی زنده از آزرمی هوش ربا در پیش روی او مجسم شد.
هنگامی که علی با پیامبر دیدار کرد، حقیقت را کمرشکن تر و گرانبارتر از آن خیال های رنگارنگی دید که در اندیشه او راه می یافت.
واقعیت برتر از گمان هایی بود که در ذهنش درمی آمد.
سرکش تر از چیزی بود که تصور می کرد.
سخنش را بیش از همیشه بند می آورد.
زبانش را بیش تر کند می ساخت.
آن گاه که به پیامبر زیرچشمی می نگریست، شکوه پیامبر او را در خود سرگردان می کرد.
ترس از جاه پیامبر او را فرا می گرفت.
درخشندگی چهره و بلندی پایگاه پیامبر او را خیره می ساخت، بدان سان که پرتو تابناک، چشم را خیره می کند و چشم خود را از گزش آن در پرده پلک ها و پوشش مژگان نگاه می دارد.
علی به حالت نخست خود برنگشت. آن حالتی که در آغاز برای رفتن به سوی پیامبر یافته بود. وی در گوشه دل سخنی آماده و پنهان ساخته بود تا با آن امید شیرین و ارزنده و آرزوی سوزان و دلخواه خود را پیش پیامبر از درون دل بیرون ریزد.
اما او به زودی دگرگونه شد!.
خطوط چهره اش بی حرکت، برجای ماند.
مژگانش بر هم نهاده شد.
چشمانش فرو خفت.
اندام هایش به لرزه درآمد.
آن چنان می نمود که گویی نمادی است از خاموشی میان تهی. جز خاموشی آوایی از او شنیده نمی شد، خاموشی سردی که یخ زدگی نفس هایش را بر روی لبانش به نمایش می گذاشت!.
نه سخنی سربسته و نه پچ پچی آهسته.
نه آهنگی و نه آوازی.
نه پرشی و نه جنبشی.
همه آنچه از علی در آن هنگام مانده بود اعصاب بود و بس.
احساساتش یکسره پنهان مانده بود.
آرامشی تنک مایه اخم هراس آمیر او را فرو می پوشانید. لبخندی بر لب داشت که تشویش او را پنهان نمی کرد. پیامبر آن چیزی را که علی می کوشید پنهان نگاه داد از آشفتگی و پریشانی وی احساس کرد. می خواست به حقیقت آن راز پنهان برسد که علی از آن رنج می برد. نگاهی کاونده به سان میل جراحان بر علی افکند که تا تاریک ترین ژرفای هستی او فرو نشست.
آن گاه همه قفل های درون علی برای او گشوده شد.
اندیشه های نهفته او برای پیامبر به سخن درآمد.
راز رازهایش آشکار شد.
پیامبر لبخندی زد.
آخر پریشانی و آشفتگی برای چیست؟.
برای چه علی این درخواست را پنهان می کند؟.
پیامبر خواست پاره یی از فشار آن آشفتگی گرانبار را از روی سینه آن جوان بکاهد. با نگاهی مهرآمیز و دلسوزانه بر چهره اخم گرفته علی دست کشید، شاید قلبش را که به گونه پرتوهایی پراکنده در لابه لای شرم و آزرم وی پخش شده بود به او برگرداند.
پیامبر از او پرسید: «چه چیزی تو را به اینجا کشانیده. آیا درخواستی داری؟».
دهان علی یک لحظه جنبشی کرد. اما دیری نپایید که بسته شد تا سخنی را که امید می رفت از احساس پنهانش پرده بردارد، در خود حبس کند.
علی هیچ سخنی بر لب نیاورد.
گفتار رسایش در آن دم با او همراهی نکرد.
خاموشی تنها پاسخ او بود!.
حتی سخنانی که زیر لب زمزمه می کرد در گوشه لبانش گرد آمد و بسته شد.
با این حال، پیامبر بار دیگر سخن گفتن را با او از سرگرفت.
این بار قلب بزرگ پیامبر با علی به سخن درآمد.
سخنی که واژه هایش از مهربانی ساخته بود.
با طنینی گواراتر.
آهنگی نرم تر.
آوایی شیرین تر.
بر گستره یی دوستی برانگیزتر، نوید دهنده تر، امیدوار کننده تر.
سخنی شایسته که بتواند احساس نهفته و شرمگینانه درونی علی را برانگیزد و به او نیرویی بخشد تا جان خود را که از بسیاری شرم به بیهوشی افتاده بیدار کند و از پراکندگی و پریشانی به درآورد.
پیامبر به او گفت: شاید آمده یی از فاطمه خواستگاری کنی!.
هنگامی که این سخن بر زبان پیامبر روان شد، خون در رگ های آن جوان به جوش آمد. قطره های آن بر چهره او پیش تاخت تا آنجا که نزدیک بود از میان سوراخ های روی پوستش بیرون جهد!.
گونه هایش گلگون شد.
چشمانش برق زد.
قلبش در سینه به تپش افتاد به سان پرنده یی که پروبال می زند.
آهنگ تپیدن های قلبش تند شد. پرش های قلبش با اینکه در سینه پنهان بود از چشم پوشیده نمی ماند همچنان که کوبش آن نیز از گوش پنهان نمی شد!.
آن گاه که اندکی به آرامش خود برگشت و قلبش لختی آرام گرفت، کوبش های بلند بانگ قلبش آوایی افسون کننده و دلنشین-بدان سان که گویی داود در نی می دمد -سر داد. آوایی در جامه یی از واژه یی که سه حرف بیش نداشت.
لیکن آن سه حرف گرانبهاترین آرزوهای دور و دراز علی را دربرداشت.
علی با آوازی نرم و پایین، آهسته و کوتاه پاسخ داد: «آری.»
پیامبر لبخندی شیرین در دیدگان علی ریخت و پاسخ فرمود: «خوش آمدی و صفا آوردی!».
پیامبر خاموش شد و سخن بیش نگفت.
علی اندکی ماند، سر فرو افکنده بود، پلک هایش را فرو خوابانیده بود، گویی به خاموشی یی که بر آنجا چیره آمده بود گوش فرا داده بود.
چون احساس کرد درنگش در آنجا به درازا کشیده-اگرچه به درازا نکشیده بود -از نزد پیامبر بیرون آمد. در آن لحظات، آشفتگی و سراسیمگی پیشوای راهش شده بود.
برخی از خانواده و یارانش تا در خانه پیامبر به پیشواز او آمده بودند.
از او پرسیدند: «با پیامبر سخن گفتی؟»
«آری.»
«چه پیش آمد؟»
گویی که واژه های علی بر آب خیزی بلند از نگرانی و آشفتگی به سوی انان شناور شد.
پاسخ داد: «به خدا چیزی نمی دانم!درباره این کار با پیامبر سخن گفتم، او چیزی جز این نگفت: خوش آمدی و صفا آوردی.»
آنان خندیدند و به علی مژده دادند که:
«یکی از این دو جمله پیامبر برای پذیرفتن درخواست تو بسنده است!».
در این هنگام، مژده آسمانی تحقق یافت!.
رؤیاهای علی راست از آب درآمد.
به آنچه می خواست رسید.
این آرزوی آرزوهای گران سنگ وی همواره به گونه ستاره یی درخشان در کرانه آسمان هستی اش، از پگاه جوانی پرتوافشانی می کرد. خواهش علی به سوی آن به پرواز در می آمد و اوج می گرفت، اما دستانش از رسیدن به آن تهی می ماند.
سال ها و سال ها بر این خواهش دل خود برای رسیدن به آن آرزوی بزرگ چیره می آمد، زبان نمی گشود، راز درون خود را آشکار نمی ساخت، میل سوزان قلبی خود را با جرعه هایی از شربت شکیبایی درمان می کرد!.
این آرزوی همیشه سبز علی می رفت تا در نهاد وی تازه، نو، شاداب و سرسبز بماند و با گذشت روزها پژمرده نشود و به زردی نگراید.
سال ها و سال ها علی گداخته جان خود را به فاطمه پیش کش می کرد و آرزوی دست نایافتنی خود را در دل پنهان می ساخت، بدان سان که مرواریدی گرانبها و اندوخته گنج ها پنهان می شود و از هوسبازی های اندیشه ها و سرکشی های گمان ها و-افزون بر آنها-از دسترس و چشم رس بیگانگان، دور نگاشته داشته می شود.
از آن پس، علی تصمیم نهایی و قاطع خود را گرفت!.
خدا برای او خواست که تصمیم نهایی را بگیرد، زیرا در آن هنگام فاطمه-آن شکوفه سفید-شکوفه یی شده بود تر و تازه بر روی شاخه یی شاداب که چیدن آن در دسترس بود و نزدیک.
علی به چه بزرگواریی دست یافت!.
بر چه پایگاه بلندی بالا رفت. پایگاهی که برای هیچ یک از والاجاهان پایگاهی برتر از آن فراهم نیامد!.
تاریکی های دنیایش روشنایی یافت.
جان او از شادمانی لبریز شد و بر خرد و قلبش چیره آمد. احساس کرد آن شادمانی همراه با خون در سرخرگ و سیاهرگ های وی روان می شود به ماننده روان شدن بهبود و تندرستی در کالبدی بیمار تا همه ذرات آن را با گرمای زندگی در خود فرو برد.
آیا پیامبر به علی خوش آمد نگفت؟ آیا او را بر همه یاران خود برتری نداد؟
اندیشه، علی را در خود غرقه ساخت.
می پنداری فاطمه علی را به همسری می پذیرد؟
علی باوری تمام دارد که فاطمه با او مأنوس است و الفت دارد.
زیرا سالیان درازی که آن دو با هم در زیر سایه محمد سپری کردند، فاطمه را به علی و علی را به فاطمه با رشته یی استوار وابسته ساخته است.
آیا انس و الفت به تنهایی برای ازدواج دوتن با هم، بسنده است؟
یا در اینجا ناگزیر باید برای شریک زندگی یکدیگر شدن پیوند دیگری باشد سرشار از مهر و عشق؟.
و عشق و مهر کاری است که به دل برمی گردد و تنها خدای پاک از راز دل ها آگاهی دارد و بس.
اگرچه پیامبر آمدن علی را برای خواستگاری تبریک گفت.
و گرامی ترین خوشامدها را برای او بر زبان آورد.
اما خوشامدگویی، پذیرفتن خواستگاری نیست، اگرچه گامی است بلند به سوی پذیرش.
به راستی که محمد ناگزیر است نظر دختر خود را درباره علی جویا شود و بداند فاطمه علی را می پذیرد یا نه. آیا می توان اندیشید پیامبر فاطمه را به چیزی وادار کند که دوست ندارد؟.
زیرا اگر دختر را-وادار به ازدواج با کسی کنند که دلش از او به تنگ می آید، موجب بیزاری او از زندگی خواهد شد.
و اگر زن از همسر خود بیزار شود خانه زناشویی آنان از خانه کارتنک سست تر خواهد بود و شایسته است که فرو ریزد؛ زیرا این چنین خانه یی اگر برپا شود بر پایه هایی از ریگ روان یا بر لبه هایی درهم شکسته از پرتگاهی ژرف برپا می شود.
پس چه گونه پیامبر می تواند فاطمه را وادار به این ازدواج کند. فاطمه یی که محبوب ترین و شایسته ترین دختران او است. فاطمه یی که سزاوار است پیامبر از هر چیزی که او را به خشم می آورد پرهیز کند و ابزاری فراهم سازد که مایه خرسندی دل و آسودگی اندیشه وی شود و لبخند را بر لبانش روان گرداند و برای او آینده یی همراه با کامیابی و خوشبختی تضمین کند.
بلکه هیچ اجباری نیست!.
آیا پیامبر پیش از فاطمه، زینت را به زور وادار به ازدواج کرد؟.
آیا رقیه را وادار به ازدواج کرد؟.
آیا ام کلثوم را وادار به ازدواج کرد؟
پیام
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.