توضیحات
فایل پاورپوینت کامل پیچیدگی و دموکراسی، یا اغواگریهای نظریه سیستمها؛ انتخابی هوشمند برای ارائههای حرفهای
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل پیچیدگی و دموکراسی، یا اغواگریهای نظریه سیستمها، محتوای خود را در قالب 77 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.
چرا باید از پاورپوینت استفاده کنید؟
- چیدمان دقیق و کاربرپسند: فایل پاورپوینت کامل پیچیدگی و دموکراسی، یا اغواگریهای نظریه سیستمها با طراحی ساختاریافته و اصولی، مخاطب را بهخوبی درگیر محتوا میکند.
- صرفهجویی در زمان: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل پیچیدگی و دموکراسی، یا اغواگریهای نظریه سیستمها آمادهی استفاده هستند؛ بدون نیاز به هیچگونه ویرایش.
- نمایش با وضوح بالا: کیفیت طراحی در فایل پاورپوینت کامل پیچیدگی و دموکراسی، یا اغواگریهای نظریه سیستمها بهگونهای است که در هر صفحهنمایشی عالی بهنظر میرسد.
هشدار: استفاده از نسخههای ناقص فایل پاورپوینت کامل پیچیدگی و دموکراسی، یا اغواگریهای نظریه سیستمها ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل پیچیدگی و دموکراسی، یا اغواگریهای نظریه سیستمها، کیفیت تضمینشده دارد.
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل پیچیدگی و دموکراسی، یا اغواگریهای نظریه سیستمها :
در نظریه کنش ارتباطی هابرماس ردپای شبحی را حس می کنیم که پیوندی نزدیک با شبح دنیایی سراسر شی ءزده دارد که بر دریافت ناب مارکسیسم غربی از آراء ماکس وبر سایه افکنده است. در دهه ۱۹۴۰، هورکهایمر و آدورنو بر سر این مساله که آیا عقلانیت جدید می تواند رهایی بخش باشد یا نه، در واقع از مارکس بریدند و به وبر پیوستند. آنها گسترش عقل ابزاری را هسته نوعی سلطه می پنداشتند که تمامی عرصه های زندگی را درنوردیده است. هابرماس می پذیرد که آسیب شناسیهای اجتماعی زندگی در عصر جدید را می توان در فرایندهای عقلانی شدن ردیابی کرد; با وجود این، با مارکس همصدا می شود که ریشه این مساله نه در نفس عقلانی شدن بلکه در سرشت ویژه نوسازی به شیوه سرمایه دارانه نهفته است، و از این رو چاره کار را باید در تحول مناسبات تولیدی سرمایه داری جستجو کرد. موضع او در این خصوص، بیش از همه به لوکاچ نزدیک است که کوشید تحلیل وبر را درباره عقلانی شدن در قالبی مارکسیستی بگنجاند. لوکاچ هم با ارائه مفهومی نو از عقلانی شدن برحسب شی ءزدگی و ردیابی آن در پدیده فراگیر شدن شکل کالایی در جامعه سرمایه داری، ناسازگاریهای زندگی جدید را مشخصا به حساب سرمایه داری می گذاشت و آن را جریانی واگشت پذیر می دانست. در واقع، یکی از هدفهای اصلی نظریه کنش ارتباطی آن است که روایتی قانع کننده تر از نظریه شی ءزدگی فراهم آورد. این کار هابرماس که دومین تلاش برای ادغام ماکس وبر در روح مارکسیسم غربی است، اساسا سه هدف بلندپروازانه را دنبال می کند: ۱) گسستن از فلسفه آگاهی به نفع نظریه عقلانیت ارتباطی که دیگر در پیوند با مقدمات و مبانی ذهن گرایانه و فردگرایانه فلسفه و نظریه اجتماعی مدرن نباشد; ۲) فراتر رفتن از مفهوم پردازی درباره قلانیت به شیوه وبر و وارثان مارکسیست او که عمدتا از دیدگاهی نظری بر مفهوم کنش تاکید می کند، و بازگشت به مارکس برای بازیافتن جنبه سیستمی – نظری تجزیه و تحلیل او درباره جامعه سرمایه داری، البته با بیانی کمتر تاریخی، به منظور پیوند زدن نظریه کنش یا نظریه سیستمها از طریق ساختن «مفهومی دو سطحی از جامعه » که در آن، پارادایم زیست جهان و پارادایم نظریه سیستمها با یکدیگر ترکیب می شوند; و ۳) بر همین مبنا، بنا کردن نظریه ای انتقادی درباره جامعه مدرن شامل مفهومی نو از شی ءزدگی به منزله «استعمار زیست جهان » به دست نیروهای ناشی از خرده نظامهای اقتصادی و سیاسی، و به بیان دیگر، جریانی که در طی آن آسیب شناسیهای جهان مدرن را در سیر وابستگی روزافزون این زیست جهان به الزامات سیستمی تولید مادی جستجو می کند.
در این نوشته در نظر دارم عقایدی را که به دومین و سومین هدف هابرماس [ در بالا ] شکل می دهند نقد و بررسی کنم و برخی از نارساییهای نهفته در آنها را که بالقوه مشکل سازند مشخص سازم. در این بررسی، به ویژه بر مسائل و مشکلاتی تاکید دارم که از اقتباس و ادغام نظریه سیستمها سرچشمه می گیرند. هابرماس در مقاله های اولیه اش می کوشید شبح جامعه ای را که با سازمانی سیبرنتیکی و خود تنظیم کننده اداره می شود دفع و زایل کند، یعنی جامعه ای به شکل «آرمان شهری منفی که در آن عوامل فناورانه تاریخ را مهار می کنند» و انسانها نه در مقام ابزارساز،
(
homo faber
)
بلکه در مقام ابزار ساخته،
(
homo
fabricatus
)
،یکسره در ماشین فنی که به دست خود ساخته اند ادغام می شوند. (۱) این دغدغه هابرماس در مناظره او با لومان (۲) ، و سخنرانی اش به مناسبت دریافت جایزه هگل (۴) در ۱۹۷۴ بازتاب یافته است، دغدغه ای که از آن پس دست کم درونمایه مهمترین آثار او بوده است. و دقیقا همین شبح است که هابرماس در نظریه کنش ارتباطی (۵) می کوشد به نحوی به آن تن در دهد. سیاست او این است که با نظریه نظامهای اجتماعی به نوعی توافق دست یابد: حوزه هایی خاص را مشخص می کند که در آنها نظریه اش می تواند کاملا آزاد و بدون مانع عمل کند البته به شرط آنکه این نظریه کاملا از سایر حوزه ها فاصله بگیرد. دعوی من این است که نه فقط شرایط این توافق گاه مبهم اند بلکه قلمرو نظریه سیستمها بیش از اندازه گسترده فرض شده است، و در نتیجه، نظریه انتقادی بی جهت به موضعی دفاعی کشیده شده است.
نخست خطوط اصلی طرح هابرماس را برای مرتبط ساختن زیست جهان با پارادایمهای سیستمی با رجوع به نظریه دورکیم درباره چگونگی گذار از یک نوع همبستگی اجتماعی به نوع دیگر [ مکانیکی به ارگانیکی ] در جریان تقسیم کار اجتماعی بررسی می کنیم: «پرسش دورکیم چه بسا از پاسخ او بسیار آموزنده تر است، زیرا توجه ما را به پیوندهای ملموس و تجربه پذیر بین دو مقوله تفکیک ساختاری در نظام اجتماعی و اشکال گوناگون همبستگی جلب می کند. تحلیل این پیوندها فقط در صورتی ممکن می شود که بین دو مقوله تمیز قائل شویم: سازوکارهای هماهنگ کننده کنش که جهت گیریهای مشارکت کنندگان را همساز می کنند، و سازوکارهایی که وابستگیهای متقابل ناخواسته کنش را از راه پیوندهای متقابل کارکردی نتایج کنش تنظیم می کنند. یکپارچگی نظام کنش، در حالت نخست، مبتنی بر نوعی اجماع است که به شیوه های تجویزی یا ارتباطی به دست می آید، و در حالت دوم، مبتنی بر تنظیم تصمیمات فردی است که از قلمرو آگاهی کنشگران فراتر می رود. با تمیزگذاری بین یکپارچگی اجتماعی و یکپارچگی سیستمی لازم می آید در مفهوم خود جامعه نیز قائل به تفکیک شویم. [ از یک سو ] از دیدگاه شرکت کننده، در مقام فاعل کنشگر، جامعه همچون زیست جهان گروهی اجتماعی است، و از سوی دیگر، از دیدگاه فرد مشاهده گر، در مقام غیرشرکت کننده، می توان جامعه را همچون نظامی از کنشها تلقی کرد که در آن اهمیت کارکردی هر کنش متناسب با سهم [ یا کارکرد ] آن در حفظ نظام است »(۱۷۹).
به طور کلی، مساله «یکپارچگی » ناظر به تطبیق و تعدیل اجزای گونه گون به منظور شکل دادن به یک کل وحدت یافته و هماهنگ است. این مفهوم، تحت تاثیر بحثهای دورکیم درباره همبستگی ارگانیکی و مکانیکی، در کانون نظریه های جامعه شناسی جای گرفت. [ از نظر دورکیم ] همبستگی مکانیکی بر آگاهی جمعی و ارزشها و باورها و احساسات مشترک، و همسویی فرد با هدفها و آرمانها و راه و رسمهای گروه و پذیرش آنها استوار است. همبستگی ارگانیکی مبتنی است بر وابستگی متقابل نقشهای تخصصی به گونه ای که فعالیتهای متنوع افراد مختلف همدیگر را تکمیل می کنند و در یک کل هماهنگ تطبیق می یابند. برای دورکیم مسلم بود که در جامعه مدرن امکان دستیابی به درجه ای از انسجام اجتماعی – فرهنگی، که برای همبستگی مکانیکی ضرورت دارد، به گونه ای روزافزون کمتر می شود. با وجود این، مایل نبود همبستگی ارگانیکی را معادل کارکردی تمام عیاری که از ضرورتهای تقسیم کار ناشی می شود در نظر بگیرد. به همین سبب، با نظر اسپنسر درباره یکپارچه شدن و همگرایی کاملا خودجوش منافع فردی که از طریق سازوکارهایی همچون بازار فراهم می شود مخالفت می ورزید، و به بیان دیگر، امکان همگرایی و یکپارچگی را، صرفا از طریق هماهنگ سازی کارکردی کل آثار کنش و نه از طریق هماهنگ کردن آگاهانه جهت گیریهای ارزشی، مردود می شمرد. دورکیم معتقد بود که همبستگی ارگانیکی نیز باید بر نوعی اجماع هنجاری اساسی استوار شود. و البته این نکته بدیهی به نظر می رسید که نوسازی سرمایه دارانه بنیادهای هنجاری سنتی را ویران کرده است بدون آنکه بنیادهایی متناسب با شرایط جدید جایگزین آنها کند. پیامد اجتناب ناپذیر چنین اوضاع و احوالی فروپاشی هنجاری،
(
anomie
)
است که دورکیم می توانست نهایتا فقط با آن مبارزه کند.
هابرماس، همچون دورکیم، این عقیده را رد می کند که یکپارچگی جامعه صرفا از طریق وابستگی متقابل کارکردی ناخواسته نتایج کنش دست یافتنی است، یعنی یکپارچگی در ورای آگاهی کنشگران و نه در متن آگاهی، و از رهگذر آن. در مقابل، بحث او این است که یکپارچگی جامعه به مدد هر دو شیوه – اجتماعی و سیستمی – میسر می شود، و با طرح این بحث با این مساله بنیادی روبه رو می شود که چگونه می توان این دو را به یکدیگر پیوند داد. دقیقا همین مساله بر مجلد دوم نظریه کنش ارتباطی سایه افکنده است. لومان همان نقشی را برای هابرماس داشته است که اسپنسر برای دورکیم. لومان با شرح و تفصیل بسیار ادعا می کند که جوامع مدرن باید بدیلهایی برای یکپارچگی هنجاری فراهم آورند زیرا این نوع یکپارچگی در برابر سطوح عالی پیچیدگی به گونه ای نومیدکننده ناتوان است. او بر این نکته اصرار می ورزد که جامعه جهانی در حال تکوین با مسائل و مشکلاتی روبه روست که حل آنها فقط در سطح یکپارچگی سیستمی میسر خواهد بود. «دیگر نمی توان گفت که واقعیت اساسی و بنیادین جامعه در قابلیت آن برای تولید و حفظ نظامهای کنش متقابل نهفته است. در نتیجه، واقعیت جامعه مدرن را نمی توان برحسب حاصل جمع مواجهه های شخصی درک و فهم کرد. بازتاب این مساله در شکاف بین اخلاق تعامل چهره به چهره و مقتضیات اجتماعی عینی، مثلا در حوزه های اقتصاد و سیاست و علم، مشهود است. با در نظر گرفتن این تباین، خواستهای اخلاقی “مشارکت فردی” افزونتر در فرایندهای اجتماعی به گونه ای مایوس کننده دور از واقعیت اجتماعی است.» (۶) هابرماس در سخنرانی اش به مناسبت دریافت جایزه هگل بر همین نکته انگشت نهاد و خاطرنشان کرد که اگر به راستی چنین است، بنابراین «از این پس، افراد فقط به محیط نظامهای اجتماعی شان تعلق دارند. جامعه در برابر افراد همچون واقعیتی عینی ظاهر می شود که دیگر نمی توان آن را به متن فضای بین الاذهانی زندگی کشاند، چرا که دیگر ربطی با ذهنیت ندارد.» (۷) این «انسانیت زدایی از جامعه “صورت سیستمی – نظری همان جامعه یکسره شی ءزده ای است که مارکسیستهای غربی در قالب فلسفه آگاهی مطرح کرده بودند. هابرماس درمخالفت با این ادعا بر آن است تا نشان دهد که جامعه را نمی توان به طور محض، یا حتی در اساس، نظامی مرزنگهدار به شمار آورد. جامعه، گذشته از نظام، از همان آغاز نوعی زیست جهان گروهی اجتماعی نیز بوده است. بدین سان، مساله اصلی نظریه اجتماعی این است که چگونه این دو راهبرد مفهومی باید به یکدیگر پیوند داده شوند، یعنی چگونه می توان جامعه را مقوله ای در نظر گرفت که از هر دو جنبه اجتماعی و سیستمی یکپارچه است.
هابرماس در نوشته های اولیه اش در این زمینه، مشکلات بکارگیری پارادایم سیستمی را در تجزیه و تحلیلهای تجربی مسائل اجتماعی آشکار ساخت – تجزیه و تحلیلهایی که به قابلیت ما برای تشخیص مرزها، چگونگی هدفها، و ساختارهای ضروری برای بقا بستگی دارند. برای مثال، هابرماس در کتاب بحران مشروعیت می نویسد: «مشکلات تعیین دقیق مرزها و تداوم نظامهای اجتماعی به زبان نظریه سیستمها، تردیدهایی جدی درباره سودمندی نظریه سیستمی برای تبیین مفهوم بحران اجتماعی برمی انگیزد. چرا که اندامواره ها مرزهای مکانی و زمانی شفاف و روشنی دارند; ویژگی عمده استمرار و بقای آنها هدفهایی ارزشی است که تغییرات آنها محدود و منحصر به محدوده هایی مشخص و تجربه پذیرند… اما وقتی نظامها موجودیت خود را با تغییر توامان مرزها و ساختارها حفظ می کنند، هویتشان به ابهام می گراید. تغییر و اصلاح مشابهی در یک سیستم را می توان به یکسان به منزله فرایند یادگیری و دگرگونی یا همچون فرایند زوال و فروپاشی در نظر گرفت.» (۸) هر نظام تطبیق پذیر باید از توانایی میانجیگری بین اجزا و کل و محیط از راه «جریانهای اطلاعات » برخوردار باشد، طوری که بتواند محرکها را از محیط «انتخاب » و «رمزگذاری » کند و پاسخهایش را به آنها معطوف سازد. وجه تمیز جوامع از اندامواره ها صورت خاص نمادین پیوندهای بین نظام و اجزا و محیط آن است. با نظر به این نکته بود که لومان معنا را همچون مقوله بنیادین نظام اجتماعی در نظریه سیستمها مطرح کرد – البته با چرخشی کارکردگرایانه حاکی از این که معنا شیوه ای است برای کاستن از پیچیدگی خاص نظامهای اجتماعی. هابرماس این مفهوم فریبنده را به نقد کشیده است. (۹) او در مقام مناقشه می گوید، دقیقا همین جنبه، یعنی معناست که کاربرد نظریه سیستمها را برای مطالعه جامعه محدود می کند. وقتی خود نگهداری صرفا مساله ای مادی و جسمانی نباشد، کل مفهوم خود نگهداری، حتی مجازا در سطح اجتماعی – فرهنگی، به ابهام درمی غلتد. « [ در اینجا ] تعریفی روشن برای مساله مرگ و معیارهایی متناظر برای بقا در دست نداریم، زیرا جوامع هیچ گاه حیات را به شیوه ای “ناب و عریان” بازتولید نمی کنند بلکه آن را در قالبی فرهنگی بازمی آفرینند.» (۱۰) این بدان معناست که تعریف حیات را «نمی توان برحسب اندامهای مختص گونه ها [ ی اندامواره ] از پیش مفروض گرفت، بلکه کوششهای بی وقفه برای تعریف زندگی، عنصر ضروری خود فرایند حیات افرادی است که با جامعه پیوند دارند.» (۱۱) از این گذشته، اگر بنا باشد مساله ای «عینی » وجود داشته باشد که مرجع تحلیل کارکردی قرار گیرد، ضرورت دارد تحلیل کارکردی ساختارها و هدفهایی اساسی و مطمئن را تعیین و مشخص سازد. همین دلیل، صرف نظر از دلایل دیگر، نشان می دهد که چرا سودمندی تجربی پارادایم سیستمی در سطح اجتماعی – فرهنگی ناچیز بوده است. به عقیده هابرماس، این سودمندی را فقط از راه برقراری پیوند بین پارادایم سیستمی و پارادایم زیست – جهان (یعنی استخراج سیستم از متن زیست – جهان) می توان افزایش داد. فقط بدین شیوه است که می توان به نظامهای تفسیری متغیر از لحاظ تاریخی دست یافت، نظامهایی که جوامع در متن آنها خود را بازمی شناسند، هویتهایشان را استوار می سازند، و آنچه را که در نظرشان حیات انسانی تلقی می شود تعیین می کنند.
«معنا» مشکلاتی را نه فقط برای تشخیص هدفها، بلکه برای تشخیص مرزهای نظامها پیش می آورد. مرزهای نظامهای اجتماعی – فرهنگی روشن و شفاف نیستند «زیرا تعیین محدوده نمادین معنا مسائل بنیادین هرمنوتیکی به همراه می آورد» – و این مساله تحلیل سیستمی تجربی را با مشکلاتی روبه رو می کند. از این لحاظ نیز اگر نظریه سیستمها با نظریه کنش پیوند نیابد دچار مشکل می شود و در واقع به صورت نوعی بازی با واژگان سیبرنتیکی درمی آید که در آن تحلیل سیستمی صورتبندیهایی جدید از مسائل ارائه می کند بدون آنکه واقعا به حل آنها کمک کند. (۱۲) این مساله درباره ویژگیهای ساختاری نظامهای اجتماعی نیز صدق می کند. نظامهای اجتماعی، به طور کلی، عبارت اند از الگوهای کنش متقابل که در زمان معین نسبتا از ثبات برخوردارند. اما این الگوها ممکن است دستخوش دگرگونی و حتی فروپاشی شوند، و این امکان نیز وجود دارد که در جریان کنش متقابل در بین اعضا حفظ شوند و دوام بیاورند. این واقعیت سبب شده است که توجه نظریه پردازان گوناگون با نحله های فکری مختلف به خرده بلکه اساس باز ساختمندی،
(
restructuring
)
و ساخت زدایی را فراهم می آورند. در این بحث، «فرایند» اشارت دارد به «جریانی از کنشها و واکنشها در بین عناصر و اجزای نظامی که در آن ساختمندی به درجات متفاوت ظاهر می شود استمرار می یابد، از بین می رود، یا دگرگون می شود.» (۱۳) از این دیدگاه، «جامعه را می توان فرایند مستمر ریخت زایی به حساب آورد.» فهم آثار این دیدگاه بر مطالعه نظم اجتماعی دشوار نیست: «نظم اجتماعی صرفا به شیوه ای تجویزی تعیین نمی شود و خودبه خود هم حفظ نمی گردد، بلکه مقوله ای است که باید [ در عمل ] به آن ” پرداخت” و پیوسته آن را بازسازی کرد.» (۱۴) این قاعده در مورد سازمانهای رسمی نیز صادق است. برای مثال، ویلیام باکلی نتایج مطالعاتش را با عنوان «بیمارستان و نظم مبتنی بر مذاکره » به شرح ز
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.