تعداد بازدید
3 بازدید
ریال98.000

توضیحات

با فایل فایل پاورپوینت کامل چندگانگی قرائت رمان: سازمان اجتماعی تفسیر (۱)، متفاوت ارائه دهید

فایل فایل پاورپوینت کامل چندگانگی قرائت رمان: سازمان اجتماعی تفسیر (۱) شامل 120 اسلاید آماده است که می‌تواند محتوای شما را به شکلی حرفه‌ای، منسجم و چشم‌نواز به مخاطبان منتقل کند.

برتری‌های فایل فایل پاورپوینت کامل چندگانگی قرائت رمان: سازمان اجتماعی تفسیر (۱) در یک نگاه:

طراحی منحصربه‌فرد
فایل پاورپوینت کامل چندگانگی قرائت رمان: سازمان اجتماعی تفسیر (۱) با بهره‌گیری از اصول زیبایی‌شناسی و ترکیب رنگ‌های مناسب، ظاهری مدرن و رسمی به ارائه شما می‌دهد.
راه‌اندازی فوری
فایل فایل پاورپوینت کامل چندگانگی قرائت رمان: سازمان اجتماعی تفسیر (۱) نیازی به تنظیمات اضافی ندارد؛ کافیست آن را باز کنید و مستقیماً استفاده کنید.
وضوح عالی
اسلایدها به گونه‌ای طراحی شده‌اند که در هر دستگاه یا ویدیو پروژکتور، با بهترین کیفیت نمایش داده شوند.

همه چیز از قبل آماده است: در فایل فایل پاورپوینت کامل چندگانگی قرائت رمان: سازمان اجتماعی تفسیر (۱) هیچ موردی ناتمام یا نیازمند ویرایش نخواهید یافت. همه چیز با دقت نهایی‌شده و تست‌شده ارائه می‌شود.

توصیه مهم: نسخه‌هایی که تحت عنوان فایل پاورپوینت کامل چندگانگی قرائت رمان: سازمان اجتماعی تفسیر (۱) اما خارج از منبع رسمی منتشر می‌شوند، ممکن است از کیفیت لازم برخوردار نباشند.

همین حالا فایل را تهیه کرده و سطح جدیدی از ارائه را تجربه کنید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل چندگانگی قرائت رمان: سازمان اجتماعی تفسیر (۱) :

نظریه پردازان تفسیر باید نه تنها مساله درستی تفسیر، بلکه اختلاف قرائتها را نیز، که از ماهیت اجتماعی جایگاه هر قرائت ناشی می شود، تبیین کنند. در این مقاله، خاستگاه قرائتهای گوناگون یک رمان دنیای فقید بورژوایی، اثر نادین گوردیمر، بررسی می شود. تحلیل مطالب به چاپ رسیده (مثل «بررسی کتاب »ها یا تحلیلهای نقادانه) و مقایسه این گزارشهای حرفه ای با قرائت «عادی و غیرحرفه ای » خود نگارنده مقاله روشن می کند که جنسیت و پس زمینه تاریخی خوانندگان و نیز مقاصد آنها از قرائت، چگونه بر بناساختن محتوای رمان به دست آنها اثر می گذارد. این تحلیل، معنا و منش جمعی «قرائتهای چندگانه رمان » را نشان می دهد، به خصوص قرائتهایی که اعضای فرهنگهای دیگر («بیرونی ها») کرده اند.

بسیاری از جامعه شناسان ادبیات و منتقدان ادبی، با علم به اینکه آثار فرهنگی در بستر اجتماعی تولید می شوند، مدعی اند که رمانها را می توان داده های جامعه شناختی محسوب کرد و به منزله شاخصی برای روابط و نگرشهای اجتماعی غالب به کار برد. قراردادهای مرسوم در رئالیسم ادبی (۱۹۷۵ ،

(

Watt

و همین طور اهداف صریحا جامعه شناختی دست کم برخی از رمان نویسان، دلایلی به دست می دهند تا رمانها را تصاویری از اوضاع و شرایط اجتماعی بینگاریم. اما این دیدگاه همواره در تعارض با این موضع ،

. (

representational

)

مطالعات اخیر درباره نظریه ادبی باعث تردیدهای بسیار درباره هرگونه کاربرد ساده رویکرد «بازنماگری » شده است، زیرا اکثر نظریه پردازان کنونی امکان هرگونه تصویرسازی مستقیم از واقعیت تجربی «بیرونی » را مورد شک و تردید قرار داده اند. به گفته این نویسندگان، همه بازنمودها جزئی و گزینشی و برساخته هستند. آنها به طرق گوناگون تاکید می کنند که متون از قراردادها و سنتهای نگارش و از پویشهای روانی میل و سرکوب میل و از غلبه فرهنگی نخبگان حاکم و حتی از خصوصیات زبان که باعث واژگونی معانی آشکار متن می شود شکل می پذیرند. (۳) در پرتو این اندیشه جدید، خواندن رمان به انگیزه کسب اطلاع از جامعه، ساده لوحی مایوس کننده ای به نظر می رسد.

با این حال همه می دانیم که آدمیان در طول حیاتشان، اغلب، مواضع معرفت شناسانه ای اتخاذ می کنند که نظریه آنها را ساده لوحانه می داند. (۴) هرچند جامعه شناسان باید نگران اشتباه گرفتن رمان با اطلاعات باشند، اما خوانندگان چنین محدودیتی ندارند. حداقل، خوانندگان برخی از رمانها ظاهرا از روایتهای داستانی برای درک جهان استفاده می کنند، یا، حداقل اینکه – اگر بخواهیم ادعای خود را به نمودهای ملموستر محدود کنیم – آنها به خود حق می دهند که تصاویر داستانی را به منزله اساس داعیه هایشان درباره جامعه به کار برند. بحث من در این مقاله مثالی از همین واقعیت است: من قرائتهایی را بررسی خواهم کرد که در آنها یک رمان مبنای بحث درباره سیاست و روابط اجتماعی است. (۵) این نوع فعالیت تفسیری، صرف نظر از ارزش نظری رمان در مقام بازنماگری، کانون توجه مهمی برای جامعه شناسی ادبیات است، به خصوص برای حوزه ای از جامعه شناسی ادبیات که می کوشد پیوند خود را با علاقه دیرین جامعه شناختی به فهم معنا حفظ کند.

جامعه شناسان مکتب کنش متقابل تنوع شیوه هایی را بررسی می کنند که انسانها از برخوردهای متقابلشان با یکدیگر به درک معانی می رسند و به طور جمعی مسائل را حل می کنند. از این دیدگاه، متون را می توان عینیاتی دانست که مردم در کنشهای متقابل خود از آنها استفاده و بدانها ارجاع می کنند، همچون «ادوات صحنه »،

(

props

)

در نمایش زندگی انسان. اما متون عینیاتی واجد منش مختص به خود می باشند، زیرا حامل معانی مرکب هستند. (۶) مسلما می توان آثار فرهنگی را به منزله «ادوات صحنه » و بدون توجه به معنای آنها تحلیل کرد، همان طور که کارهای مهم بسیاری در شاخه نهادی جامعه شناسی فرهنگ مبتنی بر همین رویکرد بوده است. (۷) با این حال، می خواهم بگویم که می توان به رویکرد جامعه شناختی دیگری نیز میدان داد که جنبه داستانی متن را نادیده نمی گیرد و می تواند توضیح دهد که داستانهای مندرج در متون به چه شیوه هایی برای افراد معنادار می شوند و به کنش متقابل آنها با دیگران راه می یابند.

این مقاله بخشی از مجموعه مطالعات در دست اجراست که کانون توجه آنها فرآیندهای «سخن گفتن درباره جامعه » (بکر ۱۹۸۶) است. مطالعات مذکور این دریافت بکر،

(

Becker

)

را بسط می دهند که تولید هنری را فعالیتی جمعی می داند و معتقد است که اگر شیوه های بازنماگری را محصول فعالیت دسته جمعی بدانیم، آنها را بهتر می فهمیم. ژانرهای گوناگون، مثل فیلمهای مستند، جدولهای آماری، اسناد کارخانه ها، رمانها و حکایتهایی که مردم درباره زندگی هر روزه خود نقل می کنند، وجه اشتراکشان این است که همگی در عرصه های اجتماعی، تولید و مصرف می شوند. در این عرصه ها، فرد فرد سازندگان و مصرف کنندگان قراردادهای هدایت کننده تولید و تفسیر هرگونه متنی را می آموزند. مسائل کلی – مثلا اینکه «کفایت » یا «بی کفایتی » یک بازنماگری در چیست – باید با توجه به هر یک از اشکال بازنماگری حل شوند که البته این مسائل در عرصه های اجتماعی گوناگون به صورت متفاوتی بروز می کنند. راه حلهایی که برای این مسائل در پیش گرفته می شود، توافقهای همگانی اند، توافقهایی که برای مقاصد موجود در زمان و مکان خاصی «به قدر کافی مناسب » هستند. بنابراین، مجادله و توافق بر سر راه حل مسائل بازنمایی و تفسیر، باعث تحول قراردادهای مذکور می شود. انواع گوناگون متنها وارد مباحثات وسیعتر یا «گفتگو»های مستمری می شوند که به واسطه متن صورت می گیرند و گفتگوکنندگان فاصله زمانی و مکانی با هم دارند (۱۹۷۲ ،

. (

Foucault

این گفتگوها سنتهای متنی را برمی سازند که در بستر آن، هم سازندگان و هم مصرف کنندگان بازنماییها شرکت می کنند. یکی از خصایص مهم این رویکرد، توجه و تاکید به این فعالیت و نیز به متن است – توجه به فعالیتهای دسته جمعی مستتر در تولید بازنماییها و فعالیتهای ناشی از مصرف بازنماییها: مثلا اینکه خوانندگان پس از قرائت چگونه وارد کنش متقابل با دیگران می شوند.

فعالیت تفسیری، یکی از کانونهای توجه در نظریه ادبی اخیر شده است، زیرا برخی از منتقدان، خوانندگان را نیز وارد مطالعات خود درباره متون کرده اند و بر ماهیت فعال قرائت تاکید نموده اند (۱۹۸۰ ،

(

Tompkins

این توجه تازه به خوانندگان، ریشه گرفته از – و همچنین تقویت کننده – نقد هرمنوتیکی این ایده است که معنای ثابت یا درست یک متن منتظر کشف شدن باقی می ماند، یا اینکه تفسیر می تواند مستقل از تاریخ و وضع مکانی باشد (۱۹۷۷ ،

(

Wolff

همچنین به نظر می رسد که این توجه نوپا به خوانندگان، ناشی از تنوع یافتن اخیر نخبگان فرهنگی باشد، یعنی رشد گروههایی که به طور سنتی بیرون از فرهنگ غالب هستند – زنان، اقلیتهای فرهنگی و کسانی که در حاشیه های جغرافیایی قرار دارند – اما اینک حضوری فعالتر و رؤیت پذیرتر در تولید آثار فرهنگی، در ترکیب مخاطبان و در کارهای علمی درباره هنر و ادبیات می یابند. اینان، که به تازگی وارد صحنه مباحثه فرهنگی شده اند، قرائتهای جدیدی از آثار فرهنگی عرضه می کنند، و این قرائتها مبین آن هستند که کسانی که پیش از این حرف اول را می زده اند، فقط تفسیرهای ناقص و جزئی ارائه داده اند. نظریه پردازان تفسیر با مشاهده این گونه گونی روزافزون، شروع به جستجوی راههایی کرده اند تا بتوانند هم درباره صحت تفسیرها – که ناشی از شناختن قراردادهای فرهنگی است – و هم درباره ناهمسویی تفسیرها – که برخاسته از منش مکانی هر تفسیر است – نظریه پردازی کنند.

گرسولد (۱۹۸۷ ،

(

Griswold

برای درک اینکه چگونه آثار فرهنگی در زمینه های اجتماعی مختلف مصالحی برای «بناساختن معنا» می شوند، مدل جامعه شناسانه ای پیشنهاد کرده است. خانم گرسولد با بهره گیری از مفهوم «اجتماعات تفسیری » (۱۹۸۰ ،

(

Fish

و با بررسی ارزیابیهای ناهمسویی که بخشهای «معرفی کتاب » نشریه های هند غربی و بریتانیا و آمریکا از رمان نویس اهل هند غربی جرج لامینگ،

(

George Lamming

)

به عمل آورده اند، نشان می دهد که رمانها در جوامع مختلف به طرق مختلف قرائت می شوند. من نیز کار خود را از مشاهده همین واقعیت آغاز می کنم، گرچه کانون توجه من قسمی از ناهمسویی قرائتهاست که می تواند ناشی از ابعاد دیگر تفاوت بین خوانندگان، هم در درون و هم در حاشیه جوامع باشد. گرسولد تفاوتهای موردنظر خود را ناشی از گوناگونی پیش فرضها و علائق مشترک جوامع گوناگون می داند و در ادامه این بحث را پیش می کشد که آثاری دارای «قدرت فرهنگی » هستند که ظرفیت قرائتهای مختلف را داشته باشند. من از چنین پرسشهای ارزشگذارانه ای درباره متون پرهیز می کنم و توجه خود را بر زمینه ها و بسترهای قرائت معطوف می کنم تا فرآیندهای تفسیر را که تعبیرهای ناهمسو از معانی آثار فرهنگی ایجاد می کنند، با دقت و تفصیل بیشتر بررسی کنم.

من درباره قرائتهای چندگانه فقط یک رمان، دنیای فقید بورژوایی، اثر نادین گوردیمر (۱۹۸۲ ،[۱۹۶۶]

(

The Late

Bourgeois World, by Nadine Gordimer

بحث خواهم کرد. هدف من این نیست که به شیوه یک منتقد، رمان را تجزیه و تحلیل کنم و نیز نمی خواهم درباره محتوای جامعه شناختی آن بحث کنم، بلکه می خواهم تعبیرهایی را که اقسام مختلف خوانندگان از این رمان می کنند بررسی کنم، تا بدین طریق بنیادها و محدودیتهای تفسیرهای متفاوت را تحلیل کنم. من، بدون توجه به نظریه پردازان بازنمایی، رمان را بازنمود صاف و ساده برخی از واقعیتهای اجتماعی نمی دانم; اما با این حال، توجه من به طور خاص، معطوف به بحثهایی است که در آنها خوانندگان درباره رمان در حکم یک بازنمود سخن می گویند و همچنین معطوف به استفاده های آنان از متن، به هنگام گفتگو درباره محیط اجتماعی تصویرشده در رمان است. در طول بررسی قرائتهای مختلف نشان خواهم داد که چگونه تفسیر فعالیتی جمعی است: چنین نیست که تفسیرهای گوناگون به سادگی وابسته به دریافتهای فردی باشند، بلکه هر یک از این تفسیرها، هنگامی پدید می آیند که گروههایی با علائق معین در مباحثه درباره متن، حق صحبت کسب می کنند و به طور جمعی چارچوبهای تفسیری نوینی را آموخته و بسط می دهند. کانون توجه من به خصوص تحلیل تفاوتهای ناشی از «قرائت وابسته به جنس »،

(

gendered reading

)

است تا پدیده «قرائت در مقام زن » را آشکار سازم و نشان دهم که چگونه این امر می تواند بر تفسیر و ارزیابی دست کم برخی از آثار فرهنگی تاثیر گذارد.

روش تحلیل

رویکرد من این است که تفسیر را، به منزله فعالیتی آموخته شده (۸) و به لحاظ اجتماعی سازمان یافته، بررسی کنم. برای درک معنای هر متن، خوانندگان باید قراردادهای مربوط به انواع مختلف متنها را بشناسند (۱۹۸۰ ،

(

Culler

و از میان آنها، قراردادهای مناسب با هر مورد معین را به کار گیرند (۱۹۸۳ ،

(

Smith

مهارتهای لازم برای درک معنای متن، فقط ترکیب کردن واژه ها و جمله ها نیست، بلکه باید قواعد فهم انواع مختلف متنها، از صورتحساب و قبض پارکینگ تا شعر و داستان کوتاه، را شناسایی کرد و به کار بست. اکثر اعضای جوامع، مهارتهای قرائت رمان را به شیوه های گوناگون می آموزند; آنها به هنگام کودکی «قرائت قصه » را و در کلاسهای ادبیات دبیرستان، فنون پیچیده تر و ظریفتری (مثل یافتن درونمایه های

themes

داستان) را می آموزند. خوانندگان ژانرهای تخصصی تر (مثل رومانس، پلیسی، علمی – تخیلی) قراردادهای مربوط به این ژانرها را یا از تجربه های مکرر خود می آموزند و یا از اجتماعات خوانندگان که در آنها اطلاعات درباره کتابها مبادله می شود (۱۹۷۴ ،

(

Radway

کسانی که به صورت تخصصی ادبیات را دنبال می کنند، روشهای کاملا تخصصی قرائت را فرامی گیرند (۱۹۸۱ ،

(

Kolodny

;و آن عده که رمانهای جدی می خوانند برخی از این مهارتها را به گونه ای تصادفیتر – مثلا از بخش «معرفی کتاب » نیویورک تایمز – می آموزند.

فرض من این است که تمام خوانندگان از رمانهایی که می خوانند، معناهایی برمی سازند و درباره این معناها، غالبا با استدلالهای واضح و روشنی بحث می کنند. بررسی کنندگان و منتقدان همین کار را به صورتی حرفه ای و کاملا رسمی انجام می دهند; آنها درباره رمانها، در نشریه ها و روزنامه ها و کتابها و غیره، مطالبی به چاپ می رسانند; خوانندگان عادی احتمالا کمتر به صورت فنی می خوانند، آنها برای سرگرمی و یا اعتلای ذهنی می خوانند و استنتاجهای خود را به ندرت برای کس دیگری بازگو می کنند. اما این خوانندگان نیز معناهایی برمی سازند که آنها را از رمانهای خوانده شده استخراج می کنند. آنها گاهی با دیگران درباره کتابهایی که دوست می دارند یا دوست نمی دارند، حرف می زنند و بیان می کنند که چرا این کتابها ارزش خواندن دارد یا ندارد. داده های تحلیل من همین انواع رسمی و غیررسمی برساختن معنای رمان است. (۹)

من سه نوع قرائت را بررسی خواهم کرد. یکی، قرائتهای حرفه ای، که برای مطالعه نمونه هایی از آن به سراغ بخشهای «معرفی کتاب » در نشریات سالهای ۶۷-۱۹۶۶ یعنی وقتی که دنیای فقید بورژوایی برای اولین بار چاپ شد، می روم. دوم، مقاله های تخصصی دانشگاهیان و متخصصان ادبیات که در طی اواسط تا اواخر دهه ۷۰ نوشته شده اند، این منابع منتشرشده – که در راهنمای بررسی کتاب و کتابشناسی

MLA

آمده اند – در ضمیمه این مقاله فهرست شده اند و در اینجا به هنگام ارجاع، آنها را با اعداد داخل پرانتز مشخص کرده ام. (۱۰) و بالاخره، من تعبیر خود را از رمان، به عنوان یک قرائت عادی و با توجه به زندگی شخصی و موقعیت اجتماعی ام، بررسی می کنم. (البته این تعبیر در زمان قرائت رمان نوشته نشده بود، بلکه بعدها به هنگام مطالعه منابع منتشرشده و همگام با انجام این تحلیل، با نگاه به گذشته، نوشته شده است.) با استفاده از رویکرد تحلیل مقایسه ای، من به بررسی پرسشهایی از این دست می پردازم: خوانندگان متفاوت در برابر این سؤال که داستان رمان درباره چیست، چه می گویند؟ آنها چگونه شخصیتهای رمان را توصیف می کنند؟ آنها به محتوای سیاسی رمان یا به این واقعیت که راوی آن یک زن است چه وزن و اهمیتی می دهند؟ و چه شکایتهایی از کتاب دارند؟ پاسخ به این پرسشها هم تصویری از قرائتهای متفاوت به دست می دهد و هم نشانگر فرآیندهای سازنده این قرائتهای متفاوت است.

یک نمونه از قرائت دنیای فقید بورژوایی

پیش از آنکه تحلیل خود را عرضه کنم، برای خوانندگانی که رمان را نمی شناسند، چکیده مختصری از دنیای فقید بورژوایی را ارائه خواهم کرد. چون این خلاصه ای است که “من” به عمل آورده ام، با شک و تردید می توان آن را پایه بحث درباره تفسیرهای گوناگون قرار داد. این معضل آشکار، در واقع، نمونه ای است از فرآیند تفسیری که در تحلیل من مورد تاکید خواهد بود. هر شرح و تعبیری محدود به بخشی از کل است و باید به همین عنوان خوانده شود. با وجود این، به کارگیرندگان طرحهای قراردادی برحسب معمول مایل اند آنها را برای مقاصد موجود «بسنده » بدانند (۱۹۸۶ ،

(

Becker

غرابت گنجاندن خلاصه ای از طرح داستان در این مقاله، حاکی از خصوصیت جداگانه تحلیلهای ادبی و جامعه شناختی است. صاحبنظران ادبی، عموما این قرارداد را می پذیرند که فرض کنند خوانندگان مقاله های آنها متون موردبحث را نیز خوانده اند; وقتی آنها درباره متونی بحث می کنند که بخشی از اندوخته مشترک ادبی است، طبعا نیازی به بازگویی طرح گونه ها نمی بینند. (۱۱) اما از طرف دیگر، در جامعه شناسی رسم بر این است که یک مقاله علمی دربرگیرنده داده هایی باشد که تحلیل بر آنها استوار گشته است. همین قرارداد باعث تصمیم من بوده که نه تنها خلاصه ای از داستان رمان بیاورم، بلکه قسمتهای نسبتا بلندی از رمان را نیز در بخشهای بعدی این مقاله عینا نقل کنم.

در تحلیلی که از پی خواهد آمد، من تعبیر «بسته به جایگاه »،

(

located

)

خود را از رمان مذکور به منزله تعبیری در میان تعابیر دیگر ارائه می کنم و برای تعبیر خود نیز همان ابزارهای تحلیلی را به کار می برم که برای دیگران. برای سنجیدن تاثیر پیش فرضهای من بر تلخیص داستان و نیز بر تحلیل، هر کسی می تواند (و باید) متن کامل رمان و همین طور معرفیها و مقاله های تخصصی موردبحث مرا بخواند. به هرحال، باید روشن شود که من نمی توانم بدون مبادرت به نوعی بازنمود انتخابی از رمان – که بعد تحلیل خواهم کرد – درباره چگونگی شناساندن و توصیف رمان تصمیمی بگیرم. (۱۲) مسائل و مشکلات مربوط به اعتماد کردن به بازنمایی من، به خصوص از این جهت آشکار می شود که داده های ارائه شده در این مقاله «غیرنوعی »،

(

atypical

)

هستند و با قالبهای قراردادی جامعه شناسی، مثل جدولها و معادله ها و نقل قولها از یادداشتهای میدانی، چندان انطباقی ندارند. اما مسلما، حتی این گونه داده نماییهای استاندارد نیز، مانند تمامی بازنماییها، جزئی و انتخابی و برساخته شخص تحلیل گر هستند.

خلاصه داستان رمان

دنیای فقید بورژوایی ، رمان کوتاهی است از نادین گوردیمر که در ۱۹۶۶ انتشار یافت. داستان رمان در روز شنبه ای اتفاق می افتد (که از قضا روز راهپیمایی فضایی فضانوردان آمریکایی است) و از زبان یک زن سفیدپوست اهل آفریقای جنوبی گفته می شود. رمان از آنجا آغاز می شود که لیز (الیزابت)، یعنی راوی داستان، همراه با معشوق خود، گراهام، سر میز صبحانه نشسته است و تلگرامی دریافت می کند که خبر از خودکشی شوهر سابق او می دهد. در طول روز، لیز، پسرش «بوبو» را در محل مدرسه تمام روزانه اشملاقات می کند تا درباره مرگ پدرش با او حرف بزند; بعد خرید می کند; برای دیدن مادربزرگش به آسایشگاه سالمندان می رود و دم غروب دوباره با معشوقش ملاقات می کند. در همین احوال به شوهر سابق خود، ماکس، می اندیشد; پسر یک سیاستمدار مهم آفریقای جنوبی که بعدها انقلابی شد، دستگیر و رهسپار زندان گردید و بالاخره علیه همرزمان خود در نهضت شهادت داد. لیز به زندگی کنونی خود هم، که در محدوده امکانات موجود بدان سروسامان داده، می اندیشد; شغل خوب و شرافتمندانه ای دست وپا کرده، اما کمترین فرصتی برای اقدامات مؤثر نمی بیند. کمی بعد، در شامگاه، او برای مهمانش لوک، سیاهپوست مبارزی که لیز او را از زندگی سیاسی گذشته خود می شناسد، تدارک شام می بیند. لوک از او درخواست کمک می کند، و پس از رفتن لوک، لیز با این اندیشه به بستر می رود که آیا باید از شماره حساب بانکی مادربزرگش برای دریافت کمکهای غیرقانونی خارج از کشور به سازمان لوک، استفاده کند یا نه. به نظر می رسد او به این اقدام، به منزله تنها راهی که به روی او باز است، رغبتی دارد.

قرائتهای ناهمسو،

(

Divergent Readings

)

در سال ۱۹۶۶، وقتی دنیای فقید بورژوایی انتشار یافت، گوردیمر به عنوان رمان نویسی جدی شهرتی به دست آورده بود; چند کتاب از کارهای قبلی او با استقبال خوبی روبه رو شده بود. به همین دلیل، رمان جدید او در روزنامه ها و نشریه های عمده عمومی مورد بررسی قرار گرفت. معرفی کنندگان کتاب که چنین مقاله های کوتاهی می نویسند، گروه ناهمگونی هستند که بنا به گفته کوزر، کادوشین و پاول (۱۹۸۲ ،

(

Coser et al

«از نویسندگان مزدبگیر… تا صنعتگران ادبی برجسته را دربر می گیرند.» برخی از آنها اعضای هیات تحریریه نشریه اند، حال آنکه دیگران، نویسندگان یا دانشگاهیانی هستند که از طریق شبکه های شخصی یا بررسیهای قبلی خود، برای ناشران شناخته شده اند. به رغم این ناهمگونی، این مقاله ها در بررسیهای خود عناصر نسبتا تثبیت شده ای را در کنار هم می نهند: نوعی خلاصه توصیفی و نوعی ارزیابی، چه با «چاشنی صفتهای پرپیرایه » یا «داوریهای جدی انتقادی » (۱۹۸۲ ،

(

Coser et al

معرفی کنندگان تقریبا به سرعت در برابر کتابها واکنش نشان می دهند و درباره آنها برحسب مسائل روز می اندیشند. گرسولد (۱۹۸۷ ،

(

Griswold

معتقد است که آنها معرفیهای خود را بر مبنای دو منبع شکل می دهند: واکنش شخصیشان به متن و انتظاراتشان از واکنشهای خوانندگان، که کم وبیش بدیهی و معلوم می پندارند.

معرفی کنندگان دنیای فقید بورژوایی خصوصیت بازنمودی رمان را نقطه آغاز بررسیهای خود قرار داده اند. این بررسیها، نوعا با بیان اینکه کتاب درباره چه چیزی است آغاز می شود; این تعبیرها کتاب را در مقام تصویرنگار وضع نسبتا واقعی آفریقای جنوبی توصیف می کنند. بنا به اظهار یکی از این نویسندگان (۱۰) گوردیمر «برشی از جامعه آفریقای جنوبی را زیر میکروسکوپ رمان نویس می گذارد»; دیگری کتاب را «رمان عصبی کوچکی درباره تنشهای آفریقای جنوبی (به لحاظ نژادی) از هم گسیخته » می خواند (۹) ; دیگران کتاب را تصویری از «زندگی و اندیشه زن لیبرال سفیدپوستی در آفریقای جنوبی »(۳); یا «دنیای حومه شهر سفیدپوست نشین در آفریقای جنوبی »(۶) ; و «اقلیم وحشت » دانسته اند.

بیشتر بررسی کنندگان، ضمن بحث مفصلتر درباره رمان، به برآورد بازنماگری آن پرداخته اند. یکی، با اشاره به حالات لیز، می گوید «می توان حدس زد که او باید نوع مجسم صدها زن آفریقای جنوبی باشد»(۱۵) ; و دیگری (۱۳) یاسی را که در رمان دیده به یک رویداد تاریخی واقعی مربوط می کند: تحمیل قانون ۹۰ روزه در آفریقای جنوبی که به دولت اجازه می داد مخالفان را برای مدت بیشتر و بی هیچ محاکمه ای در زندان نگه دارد. فولر در

Negro Digest

می نویسد (۴) که داستان «حکایتی است از سترونی و تباهی روح آفریقای جنوبیایی.» او یکی از تنها دو نویسنده ای است که خصوصیت بازنمایی رمان را فراگیرتر از محیط بلافصل آن می داند و می گوید «آفریقای جنوبی از این نظر همانند آمریکاست که یک گام بیشتر با تبدیل شدن به جامعه نژادپرست تمام عیار و بی شرم فاصله ندارد.» [ آن دیگری (۱۰) می گوید گوردیمر با «تبعیضهایی که همه جوامع مخوف و خشن ایجاد می کنند سروکار دارد. ]

برخی از بررسی کنندگان با انتقاد از چگونگی بازنمایی در کار گوردیمر، به او حمله می کنند. یکی با شک در صحت مطالب کتاب، بر اهمیت این جنبه تاکید می کند «در کتابی که، خواه ناخواه تا اندازه ای جنبه سندی دارد، صحت مطالب بسیار مهم می شود» و سپس توضیح می دهد که «هنگامی که این رمان را به یک تبعیدی آفریقای جنوبی نشان دادم، کسی که پسر یکی از رهبران زندانی در آفریقای جنوبی است، کتاب او را ناخشنود ساخت; او احساس می کرد که کتاب براساس معلومات واقعی ناچیزی درباره نهضت مقاومت نگاشته شده و درباره حزب کمونیست آفریقای جنوبی نیز دقیق نیست و ملغمه ای است از “صحنه های اروپایی که بدانها خصوصیات آفریقای جنوبی را تحمیل کرده اند” و باید بگویم که دیدگاههای این شخص بی اهمیت نیست »(۷) . دیگران نسبت به اهمیت بازنماگری شخصیتها و محیط داستان بی اعتناتر هستند. یکی از بررسی کنندگان گله می کند که لیز هیچ شباهتی به اشخاص واقعی ندارد و اضافه می کند که «این امر ضرورتا اشکالی ندارد» اما در نهایت تصویرسازی رمان را به اتهام کلیشه ای بودن نفی می کند (۱۳) .

اشاره های فوق قطعا نمی توانند به طور کامل نشانگر تحلیلهای این منتقدان باشند. با این حال، همین واقعیت که اظهاراتی از این دست ظاهرا حتی برای شروع بحث درباره یک کتاب ضروری به نظر می رسند، گواه پذیرش فرضی است که (دانسته یا ندانسته) در پس این اظهارات نهفته است، و آن اینکه داستان، هرچند خیالی باشد، روایتی از وضع دنیای واقعی است که می توان به بیان عامتری از آن سخن گفت. این خلاصه ها که به ظاهر ساده و توصیفی می آیند، شاید گاهی بنا به اتفاق نوشته شوند، اما عمدتا بیانگر مفهوم سازی شایان توجهی درباره متن رمان هستند. با پذیرش این فرض که رمان روایتی است که بازنمودی از برخی شرایط محیط واقعی است، منتقدان در این تعبیرهای مختصر تصمیم می گیرند که چه محیطی – و چه جنبه ای از آن محیط – در رمان به تصویر کشیده شده است.

اینک خواننده دیگری را در نظر بگیرید: یک جامعه شناس جوان آمریکایی، که زن و فمینیست است، و در طی دهه ۱۹۷۰ اجتماع پذیری سیاسی خود را گذرانده است، و از اعضای شاخه آکادمیک نهضت زنان است. من دنیای فقید بورژوایی را در سال ۱۹۸۳ خوانده ام، یعنی تقریبا ۲۰ سال پس از انتشار چاپ اول آن. قطعا در آن هنگام تشخیص می دادم که این رمان داستان زندگی و سیاست در آفریقای جنوبی (یا حداقل پاره ای از زندگی و سیاست آنجا) است، و به این کتاب به منزله تصویری از یک وضع که مضامین جهانی دارد علاقه مند شدم. به هرحال، من رمانها را نه به صورت حرفه ای، بلکه برای مقاصد شخصی می خوانم و علاقه خاص من به دنیای فقید بورژوایی به این دلیل بود که حس می کردم در این رمان داستان زنی نقل می شود که زندگی او از جهاتی شبیه زندگی خود من است.

دنیای فقید بورژوایی برای من داستان «زن آزادمنشی » بود، زنی شبیه کسانی که در رمان دفتر یادداشت طلایی دوریس لسینگ (۱۹۶۲ ،

Lessing

)تصویر شده اند. لیز، زنی تنها و درونگراست، و وضع خود را می شناسد، یعنی می داند زنی است که آگاهی از موانع اجتماعی را با آگاهی از اقسام آزادیهایی که می تواند برای خود بیافریند، ترکیب کرده است. او به اختیار خود انتخابهایی می کند، الگویی برای خویش برمی سازد که شاید ناقص و غیرقراردادی باشد، اما دست کم از روی آگاهی و اندیشه برگزیده شده است. مانند زنان بسیاری که تجربه آنها کاملا با الگوهای سنتی تطبیق نمی کند، او اغلب از خود می پرسد که معنای زندگی اش چیست.

من پیوندهای لیز را با دیگران، روابطی می دیدم که نوعا به جایگاههای معمول زنان در جامعه مربوط است. او شوهر پیشین خود و والدین ثروتمند او را به یاد می آورد، با معشوق خود، که وکیل لیبرال برجسته ای است، اوقات خوشی می گذراند و از پسر و مادربزرگش نگهداری می کند. این روابط به او دیدگاه خاصی نسبت به دنیای فقید بورژوایی می دهند. هرچند که او در مرکز وقایع سیاسی و اجتماعی کشورش حضور ندارد، اما، قدرتمندان حاکم را می شناسد و شناخت او خصیصه مؤنث دارد، زیرا پیوند او با این افراد از رهگذر نقشهای خانوادگی است.

من به روابط لیز با معشوقش نیز علاقه مند بودم. آنها برای با هم بودنشان الگوها و مناسکی خاص خودشان برقرار ساخته اند. اما محدودیتهای ناگفته اما معینی در خواسته های هر یک از دیگری وجود دارد و این دو با دقت و وسواس بسیار، زندگی مستقل خود را حفظ می کنند. از همین روست که روابط آنها قراردادی نیست و تعریف روشنی ندارد. هر کنش متقابل کوچکی می تواند دربرساختن این روابط در حکم قطعه کوچکی باشد. من تشخیص می دادم که آنها در گفتگوهایشان خود را به منزله یک زوج می نگرند تا اصول بنیادی رابطه شان را بفهمند و می دیدم که لیز به خوبی واقف است که حتی ساعت به ساعت این رابطه را مشاهده و ارزیابی می کند.

من بسیاری از صحنه های سیاسی رمان را نمونه های مکرری از همرایی با نقد فمینیستی از گروههای چپ می دیدم – این نقد متوجه تقسیم کار سیاسی است که نقشهای رهبری را به مردان و کار پشتیبانی را به زنان منتسب می کند. این نقد در طی اواخر دهه ۶۰ و به منزله بخشی از گسترش نهضت زنان پدیدار شد. مثلا، در هنگام ازدواج لیز، شوهر او ماکس، در محافل سیاسی، فرد برجسته ای بود، اما به شیوه ای بی ثبات و بی ضابطه عمل می کرد. لیز دو جا کار می کرد تا بتواند هزینه زندگی فرزندشان را تامین کند و در گروهشان نیز جزو کادر پشت پرده بود. به رغم بی مسئولیتی ماکس و مشارکت واقعی و مؤثر لیز، هر دو آنها فعالیت ماکس را کار سیاسی بسیار مهم و نقش لیز را فقط پشتیبانی می دانستند.

بالاخره، متوجه این نکته نیز شدم که صحنه های سیاسی گوردیمر نشانگر وقوف به عواطف پنهان جنسی در بسیاری از کنشهای متقابل سیاسی است، که مضمون دیگری است در تصویری که فمینیسم از چپ می سازد. لیز، در گرماگرم تدارک شام برای دوست مبارز سیاه پوستش، متوجه می شود که آنها مشغول لاس زدن با هم شده اند و این روشی است برای انجام منظوری که هر یک از آنها در این ملاقات دنبال می کنند. لیز درمی یابد که لوک به امید حصول کمکهای او از استراتژیهای جنسی استفاده می کند.

قرائت من از دنیای فقید بورژوایی جزئی تر و محدودتر از تعبیرهایی است که از سوی معرفی کنندگان عام ارائه شده است. من، همانند آنها، دریافتم که رمان تصویری از وضع یک لیبرال سفیدپوست اهل آفریقای جنوبی در اواسط دهه ۱۹۶۰ است. اما، علاوه بر این، و با علاقه مندی بیشتر، من رمان را به منزله تصویری از وضع خاص لیبرال سفیدپوست آفریقای جنوبیایی که یک زن است، قرائت کردم. در اینجا نمی خواهم برای قرائت خود امتیازی قائل شوم، بلکه می خواهم نشان دهم که «من » – خواننده ای که جایگاهی کاملا متفاوت از بررسی کنندگان قبلی دارد – رمان را به شیوه بسیار متفاوتی قرائت کردم. بنابراین می توان پرسید که قرائت شخص من از چه جایگاهی صورت پذیرفته است. من خواننده عادی و غیرحرفه ای رمانها هستم، هرچند که با علاقه ای جامعه شناختی آنها را قرائت می کنم. از اوایل دهه ۱۹۷۰، رمانهای معینی – که برخی از آنها جزو برنامه تحصیلی مطالعات درباره زنان بوده اند و بقیه نیز به صورت غیررسمی بین جمع دوستان من، دست به دست می شدند – بر تحول اندیشه فمینیستی من مؤثر بوده اند. من درباره این کتابها با دیگران بحث و گفتگو کرده ام، و در برخی موارد نظرات منتقدان فمینیست را درباره آنها خوانده ام. این فعالیتها به من آموخته اند که همواره به این نکته توجه کنم که رمانها، تجربه مؤنث بودن را چگونه تصویر می کنند، و کم کم به دیدگاههای (فمینیستی) شخص خودم نسبت به متون اعتماد بیشتری یافته ام. این شیوه قرائت را من به منزله اتکا به نظر شخصی خود تجربه کرده ام، اما اگر آن را پذیرش مجموعه اعمال جدیدی بدانیم دقیقتر است، یعنی آموختن شیوه جدید قرائت – اتکا به «مرجعیت تجربه » (۱۹۷۷ ،

Diamond and Edward|s

)به جای تفکر قراردادی.

قرائت من بر مبنای همان متنی شکل گرفته که بررسی کنندگان قبلی نیز آن را خوانده اند، اما در این میان – علاوه بر این عامل مشترک، یعنی متن واحد – تجربه من به عنوان یک زن و همچنین چارچوبی تفسیری که اجازه کاربرد این تجربه وابسته به جنس را به من می دهد، نیز به قرائت من شکل داده اند. پیشتر در این مقاله، هنگام آغاز بحث درباره قرائت خود، توضیح دادم که «من دنیای فقید بورژوایی را به عنوان داستان یک «زن آزادمنش » شبیه کسانی که از رمان دفتر یادداشت طلایی دوریس لسینگ می شناختم، قرائت کردم.» من این جمله را بی هیچ ملاحظه خاصی و فقط با این فکر که برای آغاز بحثهای مفصلتر من مقدمه موجز و مفیدی است نوشتم. اما به موازات پیش بردن تحلیل دریافتم که جمله فوق چکیده چه چیزی است: این واقعیت که من روش قرائتی در اختیار دارم که به تفسیر من شکل می دهد.

با یک چارچوب تفسیری جدید، رمان نیز به سیاق جدیدی معنا می شود. بررسی کنندگان قبلی، مقاله های خود را در اواسط دهه ۱۹۶۰ و پیش از آنکه نهضت زنان به نیروی سیاسی بدل شود نوشته اند، این مقاله ها بازتابی از جنسیت گرایی همه گیر اما ناخودآگاه آن زمان است. غالبا، مشکلاتی که آنها در درک معانی زندگی یک زن داشته اند بر ارزیابیهای انتقادی آنان از این رمان تاثیر گذارده است. قدر مسلم آنها توجه دارند که راوی رمان زن است، اما غالبا این جنبه کتاب را به منزله یک معضل قرائت کرده اند. چنین به نظر می رسد که برخی از آنها اساسا دلمشغول داستان زندگی شوهر سابق لیز هستند، یعنی شخصیت مانوسی که تاریخچه اش برای آنها آشناست. یکی از آنها، در خلاصه ای که از طرح داستان ارائه می کند، داستان ماکس را نقل می کند و ساده و صریح اضافه می کند که لیز و گراهام و بوبو همچنان «به زندگی ادامه می دهند.» (۱۴) (۱۱) دیگری به صورتی مبهم چنین می گوید «گذشته ماکس داستان رسواکننده ای است. ما به شیوه ای ظریفتر و اتفاقیتر در زمان حال به لیز می رسیم.»(۶) درحالی که عبارت «رسواکننده » می تواند انتقاد به شیوه داستان پردازی درباره ماکس را القا کند، اشاره به رسیدن «اتفاقی » به لیز، نشان می دهد که داستان لیز با حفظ فاصله قرائت شده است. یکی از بررسی کنندگان اصرار می کند که «زن داستان – صریح و خونسرد و انعطاف ناپذیر – شخصیتی است که دشوار بتوان با او همدل شد.»(۸) به نظر می رسد مفسران دیگر، با اندکی بهت و گیجی از درک معنای رمان، مایوس شده اند، اما تعبیرهای آنها نیز تا حدی مایه ای از فقدان همدلی دارد. مثلا یکی نوشته: «این رمان، آن طور که من امیدوار بودم، تاثری در من برنینگیخت. من این رمان را بسیار خوش تراش دیدم و حس کردم گاه به گاه حساسیت زنانه بسیار آشکاری در آن به غلیان می آید. شاید آفریقای جنوبی برای ما چنان معجون سیاه و چسبنده ای است که نمی توانیم آن را در شیشه عطر کوچکی بریزیم.»(۱) توین بی در مقاله ای که در

New Republic

نوشته، دنیای فقید بورژوایی را جزو آن دسته رمانهای مدرن انگلیسی می داند که قهرمانان آنها مردانی فاقد قهرمانی اما نیک سرشت هستند. او خاطرنشان می کند که «نکته اصلی موردعلاقه کتاب گوردیمر این است که به ما نسخه مؤنث این شخصیت مذکر آشنا، نشان داده شود.» با این حال او درباره هیچ یک از نتایج این تفاوت چیزی نمی گوید و در پایان نتیجه می گیرد که لیز «بیش از حد یک کلیشه داستانی است و بنابراین «کسل کننده آشنا»یی است.»(۱۳)

به نظر نمی رسد که این منتقدان، آن طور که من لیز را دوست دارم، از او خوششان بیاید. آنها او را با عناوینی مثل «فاقد قهرمانی »(۵) ، «از پا افتاده و بی روح »(۹) ، «جذاب و باهوش » اما «ماشین وار»(۴) و «خودمداری که تردیدی در آن ندارد»(۵) توصیف می کنند. ظاهرا آنها از رابطه او با معشوقش گراهام سردرگم شده اند، درحالی که من بدان علاقه مند شدم. آنها بیشتر مایل اند که این جنبه از داستان را نادیده بگیرند و تعبیرهای انگشت شماری هم که شده نشان می دهد تا چه حد آنها فاقد چارچوبهایی برای تفسیر این رابطه هستند: آنها عباراتی مثل «امور عشقی » به کار می برند، اما اضافه می کنند که این رابطه «نصفه نیمه »(۷) یا «بدون دلبستگی »(۱۲) است، یا مدعی اند که این رابطه «این دو را در یک “برزخ اخلاقی” وامی گذارد.»(۴)

این بررسی کنندگان، دو جنبه از داستان لیز را به گونه ای خلاصه کرده اند که منعکس کننده افکار قالبی رایج درباره زنان است; ظاهرا همین افکار قالبی بر قضاوت آنها درباره او تاثیر گذارده است. جنبه اول این است که، اندیشیدن لیز به کمک کردن یا نکردن به گروه مبارز بیشتر تفکر عرفانی توصیف شده تا عقلانی. یکی از بررسی کنندگان می گوید که او درحالی به بستر می رود که «غرق تخیل فلسفی » است(۱) ، و دیگران می گویند او که برای فعالیت مجدد «به طور مقاومت ناپذیری وسوسه شده »(۱۴) تصمیم «نیمه منفعلانه ای » می گیرد(۱۳) ، یا «بر لبه فعالیت سیاسی تلوتلو می خورد»(۷) . برخی لحن کلی «روانشناختی » اتخاذ کرده اند واز این دیدگاه به تبیین ویژگیهایی که در لیز نمی فهمند پرداخته اند; یکی به رمز و راز اشاره می کند که «در خود او چیزی هست که اقلیم یاس را با آغوش باز می پذیرد.»(۱۳)

و بالاخره، نگرش لیز به لوک، مبارز سیاهپوست، از سوی اکثر این بررسی کنندگان به منزله نگرش رسوای جنسی تفسیر شده است. چنین تفسیری پرده بر چیزی می کشد که من در رابطه لیز و لوک دیدم و آن ظرافت تعبیر گوردیمر از ناگزیری و ابهام روابطی است که هم سیاسی و هم شخصی اند. آنجا که به نظر من لیز متوجه لحن پنهان جنسی در برخورد خود با لوک و ناظر ایفای نقشهای موردنظر از جانب لوک و خودش است، اکثر بررسی کنندگان صاف و ساده او را جویای معاشقه می بینند. یکی می گوید او در حالی به بستر می رود که «امکان برقراری روابط عاشقانه با آفریقایی جوان را بررسی می کند»(۳) . و دیگری می نویسد «خیلی زود، احتمالا او با سیاست پیشه سیاهپوستش به بستر خواهد رفت »(۱) .

تابه حال، دو شیوه قرائت دنیای فقید بورژوایی را نشان داده ام. یکی از این قرائتها، مؤنث بودن راوی را برجسته می کند. تعبیر من از رمان، وضع لیز را به عنوان یک زن، نکته اصلی موردعلاقه رمان می گرداند و در فرآیند تفسیر از تجربه های مؤنث بودن بهره می گیرد. به هرحال، به اعتقاد من این نوع قرائت وابسته به یک قالب تفسیری است که در طول زمان و از متنی به متن دیگر، بسط می یابد. قرائت داستان در مقام یک زن، روشی نیست که پیوند قطعی با مؤنث بودن داشته باشد; زنان به طور «طبیعی » یا پایدار بدین شیوه قرائت نمی کنند (۱۹۸۶ ،

Schweikart

)در واقع، وقتی زنها برای تفسیر متون آموزش می بینند (به خصوص متون ادبی، که آن را بیش از ژانرهای عامیانه آموزش می دهند)، نوعا به آنها می آموزند که از منظر به ظاهر خنثای جنسی قرائت کنند. این امر، حداقل در گذشته، به معنای آماده ساختن پاسخهایی به آثار فرهنگی بود که برحسب پرسشها و مفروضات مبتنی بر علائق مذکر برساخته می شدند (۱۹۸۱ ،

Kolodny

)با چنین آموزشی، زنان شاید بتوانند جنبه هایی از متون را ببینند که مردان توجهی بدانها ندارند، اما قادر نخواهند بود تفسیر پخته ای که دربرگیرنده این عناصر باشد بیان کنند. دانشگاهیان فمینیست این پدیده عام را تجربه «دوشقه شدن » (۴۰.

Rowbotham, 1973, p

)یا «خط گسل » در تجربه زنان (۱۹۸۷ ،

(

Smith

نامیده اند، و نظریه پردازان ادبی فمینیست زنان را «خوانندگان مقاوم » (۱۹۷۸ ،

(

Fetterley

دانسته اند که در برابر متون مذکر «واکنش دوگانه » (۴۳.

(

Schweikart, 1986, p

نشان می دهند. واقع این است که از بررسی کنندگان قبل، فقط یکی زن است(۳) و قرائت او بیانگر همین آگاهی دوگانه نسبت به متن گوردیمر است; او صریحا رمان را داستان زندگی یک زن می نامد – یعنی او دست کم توانسته طوری به لیز بنگرد که بسیاری از بررسی کنندگان مذکر نتوانسته اند – اما او هم مانند بررسی کنندگان مذکر از داستان راضی نیست و گلایه های او پژواکی از گلایه های همکاران مذکر اوست.

در دهه بعد، گروه دیگری از خوانندگان حرفه ای – دانشگاهیان و متخصصان ادبی – شروع به نگارش درباره دنیای فقید بورژوایی کردند. این منتقدان نماینده گروهی از خوانندگان هستند که موقعیتشان با بررسی کنندگان قبلی تفاوت دارد. بیشتر آنها اعضای رسمی بخشهای ادبیات در دانشگاهها و کالجها هستند (یا گاهی دانشجویانی هستند که برای تصدی چنین موقعیتهایی تحصیل می کنند) و علاوه بر تدریس به فعالیت علمی در زمینه ادبیات مشغول اند. اگرچه اهل دانشگاه نیز گاهی بررسیهایی به شیوه بررسیهای قبل می نویسند، اما هنگامی که در مقام دانشگاهی قلم می زنند، ژانر متفاوتی را در پیش می گیرند. انتقادهایی که به دست اینان نوشته می شود (مقاله هایی در نشریه ها و تک نگاریهایی که گاهی حجم یک کتاب را دارد) در دو رشته فعالیت متفاوت اما مرتبط با هم اهمیت دارند. نخست، هر مقاله منتشرشده ای (دست کم بالقوه) بخشی از یک جریان مباحثه ادبی، و معمولا بخشی از یک یا چند قسمت تخصصی این مباحثه است. این تفسیرها، پیکره ای می سازند که خود بدل به مجموعه آثاری می شود که شرح و تعبیری است بر مجموعه آثار ادبی. هدف نقد، به معنای عام آن، گسترش دادن همین ادبیات تفسیری است و منتقدان برای روشن کردن معنای مقاله های خود و توجیه آن، به این ادبیات تفسیری ارجاع می دهند. (۱۶) مقاله های انتقادی، علاوه بر شان و منزلتی که به عنوان محصولات فکری به بار می آورند، برای کارنامه و شهرت حرفه ای نیز مهم هستند: این مقاله ها معیار رایج در تایید، استخدام، ترفیع، تصدی دائمی کرسی دانشگاهی، افتخارات یا پاداشهای حرفه ای هستند و همچنین در تماسهای غیررسمی نیز مبنایی برای ایجاد فرصتهای آتی پیشرفت حرفه ای اند. در بطن این مجموعه فعالیتها، انتشار دادن یک مقاله از رهگذر جایی که در مباحثه ادبی به خود اختصاص می دهد، کسب ارزش می کند; این مقاله ها در نشریه های کم وبیش پروجهه ای ظاهر می شوند، توجه مساعد یا نامساعد به خود جلب می کنند (یا اغلب توجهی به خود جلب نمی کنند) و کم وبیش به فراوانی از سوی دانشگاهیان بعدی مورد اقتباس واقع می شوند.

در مقاله های انتقادی، در مقایسه با بررسیها، کمتر به تلخیص و ارزیابی و بیشتر به تفسیر متون ادبی پرداخته می شود; در این مقاله ها متون را تفسیر و تحلیل می کنند، بافت و زمینه آن را آشکار می سازند، آن را بی اعتبار می کنند و دست به واسازی یا بازسازی آن می زنند و گاهی به همان اندازه که درباره متون اصلی می نویسند به ادبیات انتقادی ثانوی پاسخ می دهند. این مقاله ها بر پایه اصول نظری نقد بنا می شوند و «مکتبهای » نقد آکادمیک به دست همین به کارگیرندگان تئوریهای مختلف شکل می گیرند. منتقدان معمولا یکی از این رویکردهای انتقادی (یا ترکیبی از آنها) را آموخته اند و متکی به مفروضات و فنون همان رویکرد هستند، حتی اگر سنگ بناهای نظری انتقادشان در مقاله به روشنی تعریف نشود و ناگفته بماند. انواع رویکردهای ادبی که در زمانهای مختلف مشروع دانسته می شوند، تابع تعریف جمعی از رهگذر بحث و جدلهایی هستند که در بطن جریان مباحثه ادبی انجام می شوند. این ویژگیهای نگارش آکادمیک درباره ادبیات، به این معناست که مقاله های انتقادی نشانگر نوعی قرائت است که با قرائتهای موجود در بررسیهای نشریه های عمومی تفاوت دارد. بررسی کنندگان به سرعت به رمانهای جدید واکنش نشان می دهند، درحالی که متخصصان ادبی تفسیرهای خود را با دقت و حوصله بیشتر می پرورانند و به صورت بحثهای طولانیتر و هدفدارتری که به مسائل مشخصی می پردازند ارائه می کنند. مسائل موردتوجه و همچنین مخاطبان بررسی کنندگان و دانشگاهیان متفاوت اند; بررسی کنندگان به طور کلی با این مساله سروکار دارند که آیا کتاب خاصی موردعلاقه عموم مردم هست یا نه، حال آنکه منتقدان به مسائلی می پردازند که برای گروههای تخصصی تر همکارانشان اهمیت دارند و همچنین معتقدند همان قدر که متن ارزش خواندن دارد، ارزش مطالعه نیز دارد.

قاموس ادبی،

(

Literary Canon

)

– مجموعه کتابهایی که درباره شان مقاله های انتقادی نوشته می شود – در طول زمان و از رهگذر فعالیتهای جمعی این گروه شغلی تعریف می شود; یعنی آن دسته از کارهای انتقادی که به منزله محور مباحثه ادبی پذیرفته می شوند، با موضوعات خود قاموس ادبی را تعریف می کنند. مباحثه مذکور، بحث وجدلهایی است که آثار انتقادی باید شامل آن باشند. عموما، آثار ادبی قدیمیتر، نسبت به متون معاصر با وضوح بیشتری درون یا برون قاموس قرار می گیرند; متون قدیمیتر آزمون زمان را پشت سر گذاشته اند و «با دوره های بسیاری سخن گفته اند». با این حال، ترکیب پیکره های ادبی جاافتاده (مثل رمانهای قرن ۱۹) همواره دستخوش مذاکره و گفتگوی مجدد هستند، زیرا اهل ادبیات، همواره نویسندگانی را «کشف » می کنند که قبلا نادیده گرفته شده اند، یا دلایل جدیدی برای توجه به کار نویسندگانی می یابند که قبلا به آنها بی مهری شده است (مثل هنگامی که منتقدان فمینیست درباره نویسندگان زنی که قبلا کسی آثارشان را نمی خوانده مطلبی می نویسند). وقتی منتقدی در دهه ۱۹۷۰ درباره رمان نسبتا جدیدی مثل دنیای فقید بورژوایی چیزی می نویسد، تصمیم او به انجام این کار حاوی این بیان ضمنی است که متن رمان ارزش مطالعه دارد.

بحثهای انتقادی مورد تحلیل من بازتابی از همین جنبه های زمینه آکادمیک است. منتقدان آکادمیک به منظور جای دادن بحثهای خود در جریان مباحثه ای خاص، غالبا با ارجاع به سنتهای ادبی، بحثهایشان را قالب بندی می کنند. مثلا، منتقدی در بحث درباره گوردیمر و لسینگ، آثار آنها را متعلق به سنت اروپایی «رئالیسم انتقادی » تشخیص می دهد و آنها را با تورگنیف و کنراد مقایسه می کند(۱۵) .

به هرحال، این خصایص ویژه نگارش انتقادی، تنها عامل ایجاد تفاوت بین نوشته های انتقادی و بررسیهای عمومی درباره دنیای فقید بورژوایی نیست. [ در واقع از این نظر فصل مشترک شایان توجهی بین این دو دسته وجود دارد که بی شک انعکاس فصل مشترک گروههایی است که در این ژانرهای متفاوت قلم می زنند: بسیاری از بررسیهای عمومی شامل ارجاعهایی به انواع قالبهای نظری هستند که در متون انتقادی آشکارتر دیده می شوند – مثلا توین بی در بررسی اش در

(۱۳) “

New Republic

بر سنت رمان مدرن انگلیسی متکی است. ] ناهمسویی مشخصتر بررسیهای اولیه و نوشته های انتقادی متاخرتر در این است که تحلیلهای منتقدان، رمان گوردیمر را به موضوعات اجتماعی دوره تاریخی معاصر پیوند می دهند. اکثر منتقدانی که برای موضوع مقاله خود دنیای فقید بورژوایی را برگزیده اند، آشکارا اهداف سیاسی داشته اند [ هوف

Haugh

(۱۶) که به سختی از کتاب انتقاد می کند تنها استثناست ] . این مفسران که به هنگام دگرگونی مسائل سیاسی در آفریقای جنوبی و مبدل شدن نهضت زنان به یک نیروی اجتماعی، دست به نگارش زده اند، با علائق کاملا مشخص سیاسی به سراغ رمان آمده اند و این علائق را در تفسیرهای خود آشکار ساخته اند.

سه منتقد (۱۹ ، ۱۸ ، ۱۷) ، تحلیلهای ضدنژادپرستی از رمان به عمل آورده اند. مقاله پارکر(۱۸) در یک کتاب نقد ادبی به چاپ رسید که هدف سیاسی صریحی داشت و آن ارزیابی میزان حساسیت رمان نویسان اهل آفریقای جنوبی به نهضت ضدنژادپرستی بود. این مقاله، حاوی نشانه هایی است که معلوم می کند نویسنده آن بیش از بررسی کنندگان عمومی با جزئیات صحنه آفریقای جنوبی آشناست: نویسنده در تلخیص خود توضیح می دهد که ماکس «با راندن اتومبیل به اسکله تیبل بای خودکشی می کند» [ به جای اینکه مانند بررسی کنندگان صاف و ساده بگوید “او خود را غرق می کند”(۱۳) ] ; یا اینکه او را پسر «سیاستمدار محترم حزب متحد» می نامد [ به جای اینکه او را پسر “سیاستمداری مرفه و فروتن”(۱) معرفی کند ] ; و اینکه لوک “عضو کنفرانس پان آفریقا” است [ و نه فقط “آفریقایی جوان”(۳) یا “سیاست پیشه سیاهپوست”(۲) ] .

پارکر با موضوعی سیاسی نیز سروکار دارد که در بررسیهای عمومی چندان مشخص نیست، یعنی مساله شرکت سفیدپوستان در نهضت مقاومت سیاهان. بنابه گفته پارکر، گوردیمر از طریق شخصیت لوک، مبارز سیاهی که برای پارکر یکی از سه شخصیت اصلی رمان است، به این موضوع می پردازد. پارکر، لوک را «نماینده خطمشی سیاسی جدیدی » می داند که «شرکت سفیدپوستان را نفی می کند، مگر اینکه پای مقاصد خاصی در میان باشد.»

این نوع قرائت به موضوعی اشاره می کند که در اواسط دهه ۱۹۶۰، یعنی هنگامی که دنیای فقید بورژوایی چاپ شد، در آفریقای جنوبی به صورت فزاینده ای اهمیت می یافت. اختلاطنژادی خوشبینانه که مشخصه نهضتهای اپوزیسیون دهه ۱۹۵۰ بود، بر اثر اقدامات سرکوبگرانه نیرومند، فروکش کرده بود. احزاب سیاسی سیاهان، غیرقانونی اعلام شده بود و دشواریهایی که پیش روی سیاهان و سفیدان مبارز قرار داشت، تفاوتهای قاطعی یافته بود و همین امر فعالیت سیاسی متحد را کمتر و کمتر امکان پذیر می ساخت. پارکر، که مقاله اش را در سال ۱۹۷۸ نوشته، به نظر می رسد کمتر از بررسی کنندگان اولیه دلمشغول داستان ماکس، مبارزی که نمونه نوعی زمان گذشته است، باشد و در عوض متوجه عناصری از دنیای فقید بورژوایی است که به این مساله سیاسی جدیدتر مربوط می شوند.

خانم گرور ۱۵)

Grever

که مقاله خود را در همان سال ۱۹۷۸ نوشته است و در ویژه نامه «زنان نویسنده امپراطوری بریتانیا» یکی از نشریه های ادبی، به چاپ رسیده، قرائتی از دنیای فقید بورژوایی به عمل آورده که کانون توجه آشکارا فمینیستی دارد. گرور بر درونمایه ای تاکید می کند که آن را به منزله دلبستگی خاص فمینیستی چنین توصیف می کند: «حرکت به سمت یکپارچه کردن زندگی خصوصی و عمومی.» برخلاف بررسی کنندگان عمومی که ظاهرا به ندرت توجهی به لیز دارند، خانم گرور مصرانه به «تحول زن راوی » در رمان مرکزیت می بخشد و بدین ترتیب «آغاز حرکتی به سوی تعهد جدی به فعالیت انقلابی » را مشاهده می کند. او رابطه لیز با پسرش را هم برجسته می سازد، یعنی موضوعی که تقریبا به طور کامل در نوشته های مفسران دیگر ناگفته می ماند، و نتیجه می گیرد که: «گوردیمر با تاکید بر امکان پذیری تعهد یک زن، هم به فرزند و هم به جنبش انقلابی، اقلیمی نو برای کشفیات تازه گشوده است.»(۱۵) . گرور، به جای تمرکز روی داستان ماکس، بر این واقعیت تاکید می کند که لیز تنها زندگی می کند. او در خلاصه ای که از طرح داستان می دهد به جنبه هایی از داستان توجه خاص نشان می دهد که به نوعی حاکی از استقلال اند: «تعهد نهایی الیزابت هنگامی شکل می گیرد که او خود را از شوهر رها ساخته است. او درحالی که کاملا به تنهایی عمل می کند، خود را متعهد می سازد، البته همراه با ترس و هراس و در میان عدم قطعیتهای گوناگون.»(۱۵) هرچند که گرور به گونه ای لحن ناخشنود بررسی کنندگان را نسبت به لیز دوباره تکرار می کند – لیز را شخصیتی «سایه وار» و «نسبتا سرسری » می یابد – اما لیز را بیش از همه نویسندگان دیگر یک هوادار فعال می بیند. در تلخیص گرور، نقطه آغاز پویش رمان «وارسی مصرانه لیز از واکنشهای خود به خودکشی ماکس » است و سپس ادامه می دهد که «لیز در کنش سیاسی احساس سرزنده بودن شخصی » می کند. گرور، همانند منتقدان دیگر، موضوع بحثش سیاسی است و درباره رمان گوردیمر به عنوان کتابی درباره سیاست مطلب می نویسد. با این حال، او به جای اینکه مانند اکثر منتقدان دیگر به تغییرات حادث در صحنه وقایع آفریقای جنوبی واکنش نشان دهد، داستان لیز را از کل زمینه آفریقای جنوبی جدا ساخته، وضع لیز را در حکم زنی مبارز، مرکز قرائت خود گردانده است.

من نمی خواهم، با تلخیص این قرائتهای متفاوت، استدلال کنم که دنیای فقید بورژوایی نوع خاصی از رمان سیاسی یا فمینیستی است، بلکه می خواهم نشان دهم که تفسیرهای چندگانه ممکن و همچنین استفاده های ناهمسویی از چنین رمانی می تواند وجود داشته باشد. من اظهارنظرهای سه نوع خواننده را بررسی کردم; بررسی کنندگان عمومی نشریه های ادواری (اغلب مذکر)، متخصصان ادبی (باز هم اغلب مذکر، که شامل یک زن با دستور کار فمینیستی است)، و خود «من » که یک خواننده عادی هستم، منتهی علاقه آشکارا فمینیستی نیز به این رمان دارم. این تعبیرهای خوانندگان از رمان باعث پیدایش سه نوع قرائت است. خصوصیات این سه قرائت در جدول زیر خلاصه شده است:

– سه قرائت از دنیای فقید بورژوازی

نوع قرائت

قرائت اولیه «لیبرالی »:

بررسی کنندگان اولیه – ۱۰ مرد، یک زن و سه بررسی کننده مجهول به اضافه یک دانشگاهی مذکر بعدی

قرائتهای بعدی:

ضدنژادپرستی – ۳ نفر از ۴ دانشگاهی

قرائت فمینیستی: یک زن متخصص ادبی دانشگاهی، به علاوه یک خواننده زن غیرحرفه ای: یعنی خود «من »

کانون توجه موضوعی

تراژدی انسانی در محیط آفریقای جنوبی

تضاد میان انسان مداری لیبرال اروپایی و مبارزه گرایی در حال ظهور سیاهان

فرصتها و محدودیتهای خاصی که زنان مبارز معاصر در قیاس با مردان دارند

نگرش به راوی داستان

لیز راوی «عجیب » و «پیچیده ای » است

لیز شخصیت مرکزی است اما بدون توجه به جزئیات زندگی او

لیز، به خاطر خودش، موردعلاقه است و به وضع او به عنوان زن توجه می شود

تفاوتهای موجود در این قرائتها از چند منبع نشات می گیرد. علائق حرفه ای بررسی کنندگان و متخصصان ادبیات آنها را به سمت مخاطبان متفاوتی سوق داده، قرائتهای آنها را همچون روایتهایی برای عموم مردم و یا برای گروههای تخصصی تر (و در مورد رمان گوردیمر، گروههایی که غالبا تعهد سیاسی بیشتری دارند) شکل داده است. دیگر اینکه زمینه تاریخی قرائتها، از هنگام انتشار (۱۹۷۰ ،

(

Jauss

بررسی کنندگان متقدم، رمان گوردیمر را برحسب سیاستهای نژادی آفریقای جنوبی در دهه ۱۹۵۰ و اوایل دهه ۱۹۶۰ درک می کردند و کانون توجهشان روی ماکس بود، که وی را شخصیت محوری داستانی می پنداشتند که درباره مبارزه سفیدپوستان نگاشته شده است. در اواسط دهه ۱۹۷۰ دو دسته تغییر رخ داد: نهضت خودآگاه سیاهپوستان مبارز در آفریقای جنوبی پدیدار شد، و نهضت زنان باعث پیدایی آگاهی روزافزونی به تجربه ها و علاقه های متمایز زنان شد. اکثر قرائتهای مذکر از دهه ۱۹۷۰ به بعد پاسخی بود به دگرگونیهای سیاسی مذکور; منتقدانی که در این زمان درباره رمان چیزی نوشته اند، به لوک و مقابله او با مبارزه سفیدپوستان بیش از ماکس علاقه مند بودند. قرائتهای زنان از دهه ۷۰ و ۸۰ به بعد، بازتاب فمینیسم بوده، دنیای فقید بورژوایی را در حکم تصویری از تجربه متمایز مؤنث بودن تفسیر می کنند. قرائت در مقام یک زن، موجد تفسیری می شود که با تفسیر خوانندگان عمدتا مردی که قبلا ذکرشان رفت تفاوت دارد. (۱۸)

برخی از نظریه پردازان قرائت، با مشاهده این ناهمسویی، اظهار داشته اند که متون با هر قرائتی «بازآفریده می شوند» (۱۹۸۱ ،

(

Wolff

و هر قرائتی موجد «معناهای جدیدی » (۱۹۷۷ ،

(

Bleich

می شود. بدین سان نه یک متن، بلکه «متنهای پرشماری » شاید به شمار خوانندگان، وجود دارد. اما من به صورتی ساده تر چنین فرض می کنم که خوانندگان همواره با متن واحدی روبه رو هستند، متنی که در نهایت یک شی ء مادی است. بنابراین، برای ایجاد یک نظریه قرائت، مساله این است که به دقت و تفصیل تبیین شود که خوانندگان چگونه می توانند از متن واحدی برای برساختن قرائتهایی اینچنین متفاوت استفاده کنند.

برساختن تعبیرهایی از رمان : منابع و محدودیتهای ناهمسویی

برای آغاز این بررسی که چگونه از متن واحد قرائتهای متفاوتی پدید می آیند، می توانیم به این بیندیشیم که چگونه خوانندگان حرفه ای یادشده و خود من، هر یک بر مبنای مضمون رمان اصلی، داستان خود را پرورانده ایم. ما، به طور رسمی یا غیررسمی، تصویرهایی از متن ساخته ایم که با شواهدی از متن ارتباط دارد. گرچه ما محدود به متن بوده ایم، اما در طول بسط تفسیرهایمان انتخابهایی نیز کرده ایم، و این انتخابها متاثر از پرسشها و اطلاعات ناظر به زمینه داستان بوده که هر یک از ما وارد قرائت خود کرده است.

بکر

(

Becker, 1986

)

معتقد است که برساختن هر بازنمودی، دست کم شامل سه گونه فعالیت است: از موضوع بازنمود، عناصری که باید در بازنمود گنجانده شوند انتخاب می شوند (برگزیدن); ترجمه و تبدیل عناصر انتخابی به انواع استانداردی از عناصر که به کار برساختن بازنمود جدید و کاربردهای منظورشده آن می آید [ ترجمه و تبدیل ] ; مرتب ساختن این عناصر جدید بر مبنای طرحی که عرف ادبی تجویز می کند [ ترتیب ] . من در این بخش با بررسی فرآیندهای برگزیدن، ترجمه و تبدیل و ترتیب که در برساختن تعبیرهای بررسی کنندگان و منتقدان مؤثر بوده اند – و بنیان نظر کمتر رسمی من درباره دنیای فقید بورژوایی هستند – این چارچوب را برای تحلیل فرآیند تفسیر به کار خواهم برد. این تحلیل توجهی به فرآیندهای سطح خرد تفسیر – که خوانندگان را قادر به درک معنای واژه های یک صفحه می کند – نخواهد داشت. بلکه کانون توجه من متوجه فرآیندهایی اجتماعی است که از پی درک معنا می آیند، یعنی هنگامی که فهم خوانندگان به سمت عرصه های فراختری جهت یابی می کند، جایی که آنها رمان واحدی را در محیطهای مختلف برای مقاصد مختلف به کار می گیرند.

برگزیدن و ترجمه و تبدیل

در یکی از صحنه های دنیای فقید بورژوایی، لیز در عین آنکه پسرش «بوبو» را در مدرسه او ملاقات می کند تا مرگ پدرش را به وی اطلاع دهد، زندگی خانوادگی قبلی و بی مسئولیتی ماکس را مفصلا به خاطر می آورد. قطعه زیر نمونه کوتاهی از ملاقات لیز و «بوبو» است:

بوبو مثل بیشتر پسرها ماشین را چیزی مثل مکان می داند و هر وقت سوار ماشین می شود، تقریبا مثل این است که وارد خانه شده باشد. به تمام کهنه ورقهایی که روی قفسه زیرین داشبورد جمع شده سرک می کشد و حتی جعبه دستکشها را هم دنبال قرص نعناع یا بلیط اتوبوس می گردد. همیشه درباره همه چیزها و کارهایم از من توضیح می خواهد.

کنار من نشسته و با دستگیره لق در ماشین ور می رود، شاید با بخشی از مغزش به این فکر می کند که یک روز باید آن را تعمیر کند. ناگهان می گوید: «فکر نمی کنم دردی، چیزی کشیده باشد.»

«اوه نه، تو نباید از این بابت نگران باشی.»

او در تمام طول زندگی اش، ضرورت تشخیص و تسکین درد را شناخته بود، این چیزی بود که وی فراتر از هر چون وچرایی آموخته بود; از هنگام زیر گرفتن اولین بچه گربه واز هنگام دیدن اولین گدایی که زخمهایش را به رخ می کشید.

(

P. 17

)

این قطعه برای من تصویرهای آشنایی از تجربه های مرتبط با نقشهای مادری و همسری و همین طور اطلاعات مهمی درباره لیز و شکل زندگی اوست. اما بیشتر خوانندگان دیگری که قبلا درباره شان بحث شده، به این قطعه اهمیتی نداده اند; فقط یکی از بررسی کنندگان یا منتقدان مذکر یادی از پسر لیز کرده است. به نظر او در این جنبه داستان «مواد و مصالح تکراری » به کار رفته است: «زن رابطه ای غریب و سرد با پسر نوجوانی از ازدواج گذشته اش دارد، رابطه ای که در یک مدرسه پسران مجددا جلوه گر می شود

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *