تعداد بازدید
4 بازدید
ریال98.000

توضیحات

با فایل فایل پاورپوینت کامل ابن صاعد اندلسی و مفهوم علم در تمدن اسلامی یک ارائه‌ی بی‌نقص بسازید!

پاورپوینتی زیبا و کاربردی:

فایل فایل پاورپوینت کامل ابن صاعد اندلسی و مفهوم علم در تمدن اسلامی شامل 120 اسلاید کاملاً حرفه‌ای و چشم‌نواز است که برای ارائه‌ی مستقیم یا چاپ آماده شده‌اند.

آنچه فایل فایل پاورپوینت کامل ابن صاعد اندلسی و مفهوم علم در تمدن اسلامی را متمایز می‌کند:

  • طراحی مدرن و هدفمند: فایل پاورپوینت کامل ابن صاعد اندلسی و مفهوم علم در تمدن اسلامی با ترکیب رنگ‌ها و چیدمان هوشمندانه، به انتقال بهتر مفاهیم کمک می‌کند.
  • کاربری راحت و سریع:فایل پاورپوینت کامل ابن صاعد اندلسی و مفهوم علم در تمدن اسلامی بدون نیاز به ویرایش‌های پیچیده، فقط فایل را باز کنید و ارائه دهید.
  • کیفیت بالا برای نمایش: همه‌ی اسلایدها با رزولوشن مناسب و ساختاری منظم آماده ارائه هستند.

ساخته‌شده با دقت و استانداردهای بالا:

فایل پاورپوینت کامل ابن صاعد اندلسی و مفهوم علم در تمدن اسلامی با رعایت جزئیات طراحی شده تا در هر محیطی بدون مشکل نمایش داده شود. هیچ‌گونه بهم‌ریختگی یا ایرادی در اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل ابن صاعد اندلسی و مفهوم علم در تمدن اسلامی وجود ندارد.

تذکر:

در صورت مشاهده‌ی تفاوت در کیفیت، احتمال استفاده از نسخه‌های غیراصلی وجود دارد. نسخه معتبر فایل پاورپوینت کامل ابن صاعد اندلسی و مفهوم علم در تمدن اسلامی با دقت توسط تیم طراحی آماده شده است.

همین حالا دانلود کن و با فایل پاورپوینت کامل ابن صاعد اندلسی و مفهوم علم در تمدن اسلامی مخاطب‌هات رو تحت تاثیر قرار بده!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل ابن صاعد اندلسی و مفهوم علم در تمدن اسلامی :

یکی از معدود دانشمندان مسلمان که به طور استثنایی به داشتن نگاه تبیین گرایانه علمی و طبیعی شهرت دارد، قاضی صاعد اندلسی است. نام دقیق وی قاضی ابوالقاسم صاعد بن احمد بن صاعد قرطبی طلیطلی اندلسی است که در سال ۴۲۰ به دنیا آمده و پس از چهل و دو سال زندگی، به سال ۴۶۲ درگذشت. استاد جمشید نژاد اول، در مقدمه چاپ انتقادی کتاب «التعریف بطبقات الامم» که در سال ۱۳۸۶ توسط میراث مکتوب منتشر شده، شرح حال مفصلی از وی و آثار او به دست داده و اثر را نیز براساس نسخ موجود به خوبی تصحیح و منتشر شده است.

درباره این کتاب و شخص نویسنده، تحقیقات زیادی در غرب و میان عرب ها صورت گرفته و از وی بسان ابن خلدون، در مراکز علمی و دانشگاهی عصر جدید استقبال شده است. دلیل این توجه جز این نیست که قاضی صاعد، بنیانگزار یک روش علمی در شناخت طبقات اجتماعی و تاریخ علم است و در این زمینه، با داشتن نگاهی عالمانه، مسائل مهمی را که می توانست پایه ای برای یک نگاه علمی به مسائل اجتماعی و تاریخ علم باشد، مطرح کرد؛ هرچند این اتفاق نیفتاد، چنان که بیشتر آثار وی از بین رفت و البته خوشبختانه، اثر مهم او با عنوان «التعریف بطبقات الامم» برجای ماند.

از همین اثر و برخی نقل های اندک دیگری که از سایر آثار او برجای مانده، می توان نگاه علمی او را به دست آورد. نگاهی که بیش از هر چیز جلو بودن وی را از زمان خود از یک سو، و نگاه عالمانه به روش کاملاً علمی و طبیعی او و این که این نگاه در تمدن اسلامی وجود داشته و صرفاً محصول دوران مدرن نیست را نشان می دهد. به عبارت دیگر برخی تصور می کنند وقتی کسی نگاه عالمانه و تجربی دارد، حتماً تحت تأثیر دنیای مدرن به این دیدگاه رسیده است، در حالی که شواهد فراوانی، و از جمله دیدگاه های همین قاضی صاعد، نشانگر آن است که این نگرش در عمق تمدن اسلامی وجود داشته است.

از سوی دیگر، به رغم آن که وی یک دانشمند استثنایی است، نباید تصور کرد که محیط علمی او در دل تمدن اسلامی، آن هم در قرن پنجم هجری که برجستگی قابل توجهی در دانش اسلامی دارد، خالی از وجود چنین نگاهی بوده است. بلاشک او استادانی داشته، و وابسته به مکتب فکری ویژه ای بوده که پشتیبان این نگاه بوده اند. همان طور که محیط علمی او نیز می بایست عناصری از این نگاه را در درون خود می داشته که او را پروریده و تحمل کرده است. یکی از استادان او ابن حزم اندلسی است که از دانشمندان برجسته این دوره تاریخی است، گرچه بیش از حد تحت تأثیر آموزه هایی به اسم دین است؛ نگاهی که چندان نگاه علمی- طبیعی را ستایش نمی کند. در این زمینه، قاضی صاعد، راه دیگری را رفته و نگاه او به «جامعه بشری» نگاهی متفاوت و متمایز است. با این حال، تنوع کارهای علمی ابن حزم، ذهن جوال و جویای او، چیزی است که به طور مطمئن روی قاضی صاعد تأثیر گذاشته و به همین دلیل، در همین کتاب التعریف از وی ستایش کرده است.

درباره کتاب التعریف وی مطالب فراوانی می توان گفت، اما نکته مورد توجه ما، نگاه وی به مفهوم «علم» است، نگاهی که بنیاد اندیشه های اوست و می تواند ما را با کلیت مفهوم علم در تمدن اسلامی، آن هم نوع مغرب اسلامی آن، آشنا کند. بدین ترتیب در این نوشتار آنچه نشانگر نگاه قاضی صاعد به علم است را بررسی خواهیم کرد و عجالتاً از مسائل مهم دیگر صرف نظر خواهیم نمود.

پیش از شروع در گزارش این اثر، از زاویه ی تاریخ علم، باید گفت، این اثر در خلق اصطلاحات علمی و به کارگیری بهترین اصطلاحات رایج در حوزه علم، امتیاز قابل ملاحظه ای داشته و می توان براساس آن، اصطلاح نامه ای شگفت ساخت که جایگاه علم و فهم علمی را در ساحت تمدن اسلامی نشان دهد و ما را به ظرایف آن آشنا سازد.

این یادآوری را هم باید کرد که قاضی صاعد، بیش از هر چیز به فلسفه و نجوم اهمیت می دهد، اما دقیقاً به همه علوم طبیعی در کنار فلسفه عشق می ورزد، و در این میان، بیش از هر چیز به طب و ریاضی و هندسه عنایت دارد. با این حال، باید توجه داشت که در حوزه نجوم، او به احکام نجومی باور دارد، طلسمات و نیرنگات را علم می داند و علی القاعده به بسیاری از باورهای رایج ایمان دارد. و در مقابل، شگفت آن است که جدای از آن که فردی مؤمن و مسلمان است، تقریباً هیچ توجهی به علوم رایج دینی مانند قرآن و حدیث ندارد، و گویی اصلاً آنها را علم به حساب نمی آورد. این یک بینش استثنایی است که به ندرت در میان عالمان این دوره داریم. در این زمینه، کسانی که نگاه فلسفی تمام عیار دارند، تقریباً مشابه همین قاضی صاعد هستند. در این زمینه دقیقاً نقطه مقابل ابن حزم است که به نوعی استاد خود او نیز محسوب می شود.

قاضی صاعد در درجه اول امت ها را براساس سه مشخصه «اخلاق» «رنگ» و «زبان» تقسیم کرده و ضمن آن، جامعه ی بشری روزگار خود را در هفت بخش تقسیم می کند و موقعیت جغرافیایی آن را از نظر وسطیت در ربع مسکون بودن یا در حاشیه بودن به علاوه نوع زبانشان یاد کرده است: ۱. فارس ۲. کلدانی ها، سریانی ها، بابلی ها و… عرب ۳. یونانی ها، رومی ها، صقالبه و روس ها… ۴. قبطیان و مغربی ها و بربرها تا مرز اقیانوس اطلس ۵. ترکها… ۶. هندیان ۷. چینی ها.

در اینجا نکته شگفتی می گوید که اینها همه صابئی بودند و بت پرست، بعدها دینهایشان متعدد و زبانهایشان متفرق شده است. [ص۱۴۱-۱۴۵] آیا مقصود او این است که این هفت امت که اساس امت های بشری هستند، در آغاز همه بت پرست بوده اند؟ البته چنین است، اما بت پرستی که بت ها را نشانی از خدای یکتا می داند.

اما نکته مهم، تقسیمی است که وی بلافاصله در اینجا، از تمایز این هفت گروه در ارتباط با مفهوم «علم» دارد. این موضوعی است که قاضی صاعد در باب دوم گفته و آورده است که تمامی این امت ها، به رغم تعددشان، دو طبقه هستند: گروهی که «علم گرا» هستند و بانی انواعی از علوم که از آنها فنونی از معارف پدید آمده، و گروه دوم، جوامعی که توجه به علم ندارند و از آنان حکمت و فکرتی پدید نیامده است.

امتهایی چند از میان این هفت جامعه، که به علم توجه دارند، به تعبیر وی «عُنَیت بالعلوم» هشت گروه اند: هندیان، ایرانیان، کلدانیان، یونانیان، رومیان، مصریان، عربان، عبرانیان. باقی امت ها، مانند اهل چین، ترک، خزر، جیلان، صقالبه، روس، بربر، سودان، نوبه، زنج و غیره اعتنایی به علم ندارند. [ص۱۴۶].

صرف نظر از درستی یا نادرستی این تقسیم که می تواند براساس تجربه ای از نویسنده برای ریشه های علوم رایج روزگار وی باشد، نفس تقسیم بندی امت ها براساس علم، نشانه ای از محوریت مفهوم علم در ذهن قاضی صاعد است که امری متفاوت و متمایز از هر آن چیزی است که تا آن زمان درباره تقسیم امت ها در اذهان وجود داشت و حتی تا قرن ها پس از آن رایج بود.

قاضی صاعد مانند بسیاری از قدما، میان «علم» و «صنعت» فرق می گذارد. به همین دلیل، با اشاره به چینی ها که از نظر جمعیت، فخامت مملکت، وسعت جغرافیا و سکونت در شرق معمور، بسیار بالا هستند، آنها را در «اتقان صنایع علمی» و «هنرمندی های کاری و تصویری» سرآمد می داند، اما نه در «علم». در واقع آنان علم گرا نیستند. همچنان که ترک ها در «جنگاوری» شهرت دارند، اما علم گرا نیستند. از این دو قوم که بگذریم، به نظر قاضی صاعد، باقی امت ها «اشبه بالبهائم منهم بالناس» هستند.

از نظر قاضی صاعد، علت بی توجهی آنان به علم، سردی آب و هواست، نظریه ای که او به داشتن آن شهرت دارد و بارها آن را در همین کتاب خود، مورد تأکید قرار داده است. یک گروه آنان هستند که بر اثر سردی، مزاج آنان سرد، هیکل آنها بزرگ، رنگ انان سفید و بلاهت و جهل بر آنان غالب است. یا آن که در مناطق گرمسیر و نزدیک خط استوا هستند، دارای مزاج شدیداً گرم و اخلاق تندند و باز جهالت بر آنان غلبه دارد. گروه دوم گروه هایی مانند حبشی ها و نوبی ها و زنگی هستند: جلالقه و بربرها و دیگر ساکنان مغرب هم امت هایی هستند که گویی خداوند طغیان و جهل را به آنان اختصاص داده و عداوت و ظلم را در میان آنان عمومیت بخشیده است. اینان به رغم این که در مناطق معتدل قرار دارند، اما گویی خداوند آنچه را می خواهد تنها به برخی از امت ها عنایت می کند: «و لکنّ الله، تعالی، یخُصّ بفضله من یشاء و یعدل بنعمته عمنّ یشاء. » [ص۱۴۸]. امت های فراوان دیگری هستند که وضع آنان در «جهل» از اینها نیز بدتر است؛ کسانی که افکارشان را در «حکمت» به کار نگرفته اند «لم یستعملوا أفکارهم فی الحکمه، و لا راضوا أنفسهم بتعلّم الفلسفه». اینها گروهی اهل شهرها، و گروهی اهل بادیه هستند.

قاضی در بخش اخیر نشان داد که اگر دلیل او، یعنی گرمی و سردی افراطی هوا در کاهش قدرت درک علمی، در جایی مصداق نداشته باشد، برای نشان دادن این که چرا آن قوم علم گرا نیست، متوسل به «مشیت الهی» در اختصاص برخی از «نعمت ها» به برخی از اقوام می شود، در حالی که برخی دیگر براساس مشیت الهی، دور از آن نعمت قرار گرفته اند.

اما درباره طبقاتی که «عنایت به علم» دارند و درواقع علم گرا هستند، آنان را «صفوه الله» و «نخبگان از بندگانش» می داند که توجه خود را به «نیل فضائل النفوس الناطقه» برای نوع انسان قرار داده اند و از آنچه چینی ها و ترک ها دنبالش رفته اند، یعنی صنعت و جنگاوری، پرهیز کرده اند، و از آنچه برخی از اقوام دیگر از منازعات خود را درگیر آن کرده اند، فاصله گرفته اند تا بتوانند در «علم» به جایی برسند.

از نظر وی خصلت هایی مانند آفرینش های هنری یا توانمندی و شجاعت، که مثلاً چینی ها یا ترک ها دارند، خصلت هایی است که آدمی در آنها شرکایی از بهائم و حیوانات دارد، [درباره شرحی مفصل داده: ص۱۴۹-۱۵۰] اما آنچه برای آدمی امتیازآور و منحصر به فرد است، «علم» است که تنها این هشت امت تمایل و عنایت به آن دارند. بدین ترتیب قاضی صاعد وقتی به «صنعت» به عنوان یک امری غیر از «علم» می نگرد، شریک آدمی را مثلاً در معماری بناها، زنبورها و عنکبوتان می داند که با ظرافتی شگفت خانه می سازند. در جنگاوری و شجاعت هم برخی از حیوانات مانند شیر شریک آدمی هستند. حتی داشتن حواس عجیب هم ویژگی خاص انسان نیست چرا که برخی از پرندگان یا سایر حیوانات در حواس خاصی از انسان قوی تر هستند.

به نظر وی، هیچ چیزی مانند «علم» نیست، چرا که اهل علم «مصابیح الدّجی و أعلام الهدی و ساده البشر و خیار الأمم» هستند، آنان که «هدف باری تعالی» را از آفرینش دریافته اند و هدفی را که برای آن خلق شده اند را می شناسند. اما چه اندک اند! [ص۱۵۱].

قاضی صاعد از این جا به بعد، درباره تک تک این امت های هشت گانه، نیز از علوم و عالمان آنها یاد می کند و در این زمینه، از هند آغاز می کند:

نخستین امت علم گرا هندیان هستند که از نظر جمعیت و فخامت مملکت و توجهشان به حکمت شهرت دارند. آنگاه درباره عظمت پنج پادشاه، یعنی پادشاهان چین، هند، ترک، فرس، و روم یاد می کند و برای این پنج ملت ویژگی هایی برمی شمرد. پادشاه هند را «ملک الحکمه» می نامند «لفرط عنایتهم بالعلوم و تقدمهم فی جمیع المعارف». پادشاه فُرس و روم هم هرکدام به خاطر بزرگی مملکت و نفاست قدر و این که وسط جهان معمور و آباد زندگی می کنند، و پادشاه رومیان را با لقب ملک الرجال به خاطر داشتن مردان نیکوروی، می ستاید.

در ذهن قاضی صاعد، مرتبه هندیان در علم از همه بالاتر است و ریشه این مسأله را باید در علم ریاضی و نجوم دانست که قاضی سخت به آن دلبسته است. هندیان در تمام ادوار «معدن الحکمه» و «ینبوع العدل و السیاسه» بوده اند. آنان در رنگ به سودانی ها نزدیک اند اما از «سوء اخلاق السودان» و «سفاهت اخلاق» آنان بدورند.

این مرد دانشی که تحت تأثیر افکار و اندیشه های نجومی به خصوص احکام نجومی است- چیزی که باید آن را مهم ترین عامل درجازدگی دانش در تمدن اسلامی دانست- دست به تحلیل عجیبی برای برتری علمی هندیان زده و آن را به آسمان مربوط می داند. او می گوید: برخی از اهل علم، در این باره «تعلیلی» دارند. علت یابی، آنان بر این باورند که زحل و عطارد بخش طبیعت هند را بر عهده دارند. حضور زحل برای تدبیر امور هندیان، رنگشان را سیاه کرده و عطارد عقلشان را خالص و اذهان آنان را لطیف کرده است. تازه زحل در صحّت عقل و کاوش عقلی آنان مشارکت دارد. برای همین، این سیاهان، با سیاهان سودان و نوبه و حبشه و زنج، متفاوت اند. و همین است که سبب شده تا علم عدد و هندسه را یاد داشته باشند و بهره ای وافر در شناخت حرکات نجوم و اسرار فلک و دیگر علوم ریاضی داشته باشند. همین طور در طب و دارو، و شناخت طبایع و خواص موجودات آگاه ترین مردمان باشند. [ ص۱۵۳].

قاضی صاعد در اینجا از باورهای ملل و نحلی آنها یاد کرده و ضمناً تأکید بر توحیدگرایی آنان در کنار بت پرستی دارد. وی بحث بیشتر در این باره را حوالت به کتابی که درباره ملل و نحل نگاشته و مع الاسف نشانی از آن در دست نیست، داده است: «علی حسب ما بیّناه فی کتابنا: المؤلّف فی مقالات أهل الملل و النحل». [۱۵۵-۱۵۶]. او تأکید می کند که به دلیل بعد مسافت میان ما و هند، آثار آنان کمتر به ما رسیده است. سپس شرحی از آراء آنان در علم نجوم در قالب سه مکتب بیان می کند که ارتباطی با موضوع بحث فعلی ما ندارد، گرچه ضمن آن اشاره دارد که تنها یکی از این مکتب ها، مکتب نجومی «هند السند» به دست مسلمانان رسیده و آنان براساس آن، به تهیه زیج ها اقدام کرده اند.

روش وی در بیان این مکتب ها، عالمانه است. انتظار او این است که آراء هندیان باید از طریق مکتوبات آنان به ما برسد، بنابراین وقتی از مکتبی یاد می کند که اطلاعاتی از آن ندارد با اعتراف به این که چیزی از آن به دست نیامده، درباره آن سکوت می کند. درباره مکتب نجومی ارکند، یکی از این سه مکتب نجومی هندی، گوید: «این مکتب با دو مکتب دیگر، در بسیاری از امور مخالفت کرده که حقیقت آن به من نرسیده است»: «لم تبلغنی حقیقته» [ص۱۵۶].

پس از آن درباره میراث هندیان در دانش موسیقی، اخلاق، عدد، با این عبارت یاد کرده است: «و مما وصل الینا من علوم» آنچه از علوم آنان در باب موسیقی به ما رسیده… آنگاه نام کتابی را آورده، و نیز نام کتاب دیگری که در تفسیر آن است. درباره دو دانش دیگر نیز به همین ترتیب عمل می کند. غرض آن که سبک نگارش وی درباره میراث علمی هندیان، براساس متونی است که در اختیارش بوده است. این دقیقاً یک روش علمی در گزارش تاریخ اندیشه است: «و ممّا وصل إلینا من علومهم، فی إصلاح الأخلاق، و تهذیب النفوس: کتاب کلیله و دمنه، الذی جلبه برزویه الحکیم الفارسی من الهند إلی أنوشروان بن قباد بن فیروز، ملک الفرس، و ترجمه له من الهندیه إلی الفارسیه. ثمّ ترجمه فی الإسلام، عبدالله بن المقفّع الخطیب، من اللغه الفارسیه إلی اللغه العربیه، و هو کتاب شریف الغرض، جلیل المنفعه. و ممّا وصل إلینا من علومهم فی العدد: حساب الغبار، الذی بسطه أبوجعفر محمد بن موسی الخوارزمی، و هو أوجز حساب، و أصغره، و أقربه تناولا، و أسهله مأخذا و أبدعه ترکیبا، یشهد للهند بذکاء الخواطر، و حسن التولید، و براعه الإختراع. » برزویه حکیم آن را از هند نزد انوشیروان آورد و ترجمه فارسی آن را به وی اهداء کرد. سپس در اسلام، عبدالله مقفع آنان را از فارسی به عربی درآورد. کتاب حساب الغبار هم از هند به ما رسیده و ابوجعفر خوارزمی آن را بسط داده است. بدین ترتیب، قاضی صاعد، رابطه فرهنگی دنیای اسلام با هند را با وساطت ایران فارسی، شرح می دهد.

وی دانش شطرنج را نیز که نشأت گرفته از عقل سالم هندیان است، نمونه ای دیگر از میراث علمی هندیان دانسته است [ص۱۵۷]. ایضاً درباره میراث نجومی هند، با استناد به سخن ابومشعر جعفر بن محمد بلخی به نقل از کتاب الالوف او از «کنکه الهندی» یاد کرده و این که بلخی گفته این مهم ترین کتاب آنهاست، و سپس گوید: «و لم یبلغنی تحدید عصره، و لا شیء من أخباره؛ غیر ما ذکرنا عنه». خبر دقیقی درباره روزگار تألیف این کتاب غیر از آنچه از ابومعشر نقل کردیم، نداریم.

این تفصیل را برای این عرض کردم که بدانیم، قاضی صاعد، نه تنها شاخص برتری امت ها را علم می داند، خودش نیز در برخورد با آراء و اندیشه، به خصوص از نظر روش پژوهش به تناسب آن روزگار، دارای روش علمی و تحقیقی پیشرفته است.

دومین امت علم گرا ایرانیان هستند که قاضی صاعد از آنها یاد کرده، آن هم با القاب و شرحی به مراتب بیش از آنچه درباره هندیان گفته بود. تعابیری چون «اوسط الامم دارا، و اشرفها اقلیما، و اسوسها ملوکا» بخشی از این اوصاف است. دولتی که پادشاهی آن دراز دامن ترین پادشاهی هاست، پادشاهانی که از مردمانشان برابر دشمنان دفاع می کنند و بر آنان غلبه می کنند. سپس شرحی از تاریخ قدیم ایران به دست داده، ضمن آن که تأکید دارد که «اهل تاریخ درباره مدت پادشاهی فرس اختلاف نظر دارند» و بحث در این باره را به کتاب دیگرش جوامع اخبار الامم من العرب و العجم حوالت داده است [ص۱۵۹-۱۶۰]. وی سپس گزارشی از سلسله های ایرانی می دهد، و در عین حال تأکید می کند که یاد از آنها ربطی به این کتاب ندارد و صرفاً برای این که «عِظَم سلطانهم» عظمت سلطنت آنان را گزارش کند، این مطالب را آورده است.

ایرانیان چه دانشی داشتند؟ نویسنده می گوید که شهرت آنان به «حسن السیاسه و جوده التدبیر» است. این دانشی است از علوم عملی. اما به جز آن «طب» و «نجوم»، البته احکام نجومی، یعنی آنچه مربوط به تأثیر عالم عِلوی در عالم سفلی است، مورد توجه ایرانی هاست. منبع وی سخنان ابومعشر بلخی است که زیج خود را براساس مکتب ایرانی در نجوم درست کرده و از آن با عنوان «مذهب العلماء المتقدّمین من اهل فارس» و نواحی اطراف آن یاد کرده است [ص۱۶۰] وی بر آن است که سالشمار مردمان فارس و بابل و هند و چین و بیشتر امت ها، آن است که آن را «سِنَی العالم» می گویند، اما در روزگار ما آن را «سِنَی اهل فارس» می نامند. گویا این اشاره به آن است که این سالشمار، دقیق ترین است: «فأمّا اهل زماننا فإنّهم یسمّونها «سنی أهل فارس». او می افزاید که اهل فارس کتاب های خوبی در زمینه نجوم دارند و آنگاه برخی را نام می برد.

پس از آن به بیان باورهای ملل و نحلی اهل فارس روی آورده که ارتباطی به مقاله ما ندارد. او تاریخچه ای از آیین زرتشت داده و سپس از فتح ایران توسط مسلمانان یاد کرده و این که در روزگار وی، شماری اسلام آورده و شماری هم بر دین سابق خود به عنوان اهل ذمّه هستند [ص۱۶۲]. واقعیت آن است که چیز دندان گیری از دانش ایرانیان به دست نمی دهد، هر چند از آنچه وی گفته یا بعدها ابن خلدون درباره ایرانیان آورده، روشن است که ایران در ذهن آنان جایگاه بلندی داشته است.

سومین امت علم گرا کلدانی ها هستند که اخبار اندکی از آنان برجای مانده، اما قاضی صاعد به اهمیت میراث علمی آنان واقف است، «قدیمه الرئاسه» تعبیری است که اشاره لطیفی به جایگاه علمی این قوم باستانی دارد. منبع وی کتاب ابومحمد حسن همدانی [نویسنده الاکلیل] با نام سرائر الحکمه است که گزارشی از کلدانیان آورده و پس از آن گوید که آنها علمای بزرگی در «حرفه های تعلیمی» و «علوم ریاضی» و «الهیات» داشته اند. به گفته وی، کلدانی ها در «رصَد کواکب» نیز عنایت ویژه داشته اند. در اینجا قاضی اشاره به تلاش های ارصادی کلدانیان و ارتباط آن با مبحث طلسمات دارد که نشانگر باور عمیق او به این بخش از مسائل نجومی است. وی معتقد است که آنها درباره طبایع نجوم، احکام آن، خواص مولّدات و قوای آنها، و امور دیگر تلاش هایی داشتند که با شناخت قوانین حاکم بر آنها توانستند کارهای شگفت «الافاعیل الغریبه» و «نتایج شریفه» از قبیل «انشاء طلسمات» و جز آن از جمله صنعت سحر، داشته باشند [ص۱۶۴].

آنچه به عنوان دانش هرامسه گفته می شود و در ادبیات کهن نجومی بوده، برای مورخان عرب و از جمله قاضی صاعد شناخته شده بوده است. همچنین گفته شده است که دانش نجوم ارتباط با ادریس نبی (صلی الله علیه و آله و سلم) هم داشته که آن هم بخشی از همین میراث کلدانی است. قاضی توجه دارد که اطلاعات مربوط به دانش نجومی کلدانی ها از طریق یونانیانی چون فیثاغورس به دست مسلمانان رسیده است. از یکی از این هرمس های بابلی، آثاری به تمدن اسلامی رسیده و صاعد در این باره گوید: «قال صاعد: و قد وصل إلینا من مذاهب هرمس البابلی ما دلّ علی تقدّمه فی العلم. من ذلک مذهبه فی مطارح شعاعات الکواکب، و مذهبه فی تسویه بیوت الفلک، و من ذلک کتبه فی أحکام النجوم مثل کتاب الطول، و کتاب العرض، و کتاب قضیب الذهب. و من علماء الکلدانیین بعد هرمس، ابّرخس صاحب کتاب أسرار النجوم فی معرفه الملل و الدول و الملاحم. » [ص۱۶۵].

این نمونه ها را اشاره کردم که نشان دهم، روش قاضی صاعد در تاریخ نگاری علم، روشی علمی و طبیعی است. او دقیقاً به ارتباط دانشی میان اقوام پیشین و پسین واقف، و از مصادری که این گزارش ها را آورده اند، ارزش آنها و محتوای آثاری که به دست رسیده، و نوع دلالت آنها واقف است. او در نهایت و پس از اشاره به آثاری که از آن روزگار رسیده، تأکید دارد که هیچ مذهب یا به تعبیر امروزی، مکتب نجومی خاصی از کلدانی ها نمی شناسد: «و لم یصل إلینا من مذاهب البابلیین فی حرکات النجوم، و صوره هیئه الفلک مذهب مستقصی، و لا جمله کافیه، و لا عندنا من آرائهم فی ذلک» [ص۱۶۶]. این درست عکس چیزی است که درباره هند و مکاتب نجومی آن بیان کرد.

با این حال، قاضی همانند دیگران، با همه تکاپوی علمی و روحیه جستجوگری و دانش ورزی، در میان مجموعه ای از باورهای کهن که اکنون رنگ جدیدی هم بر آن افزوده شده و معلومات تازه ای نیز ضمیمه آن شده، گرفتار است و به تعبیری، در چهارچوب پارادایم ویژه ای قرار دارد که امکان خروج از آن حتی برای فرد پیشتازی چون او وجود ندارد.

چهارمین امت علم گرا که بیشترین حجم این کتاب را هم به خود اختصاص داده یونانیان هستند که با چند تعبیر از جمله «امه عظیمه القدر فی الامم» از آنان ستایش شده است. نام اسکندر، به عنوان پادشاه یونانی، به خصوص به دلیل فتح مشرق از ایران تا هند، همیشه بر تارک یونان درخشیده است. بطالسه، پس از وی آمدند، و روم را با مملکت خود یکی کردند، چنان که ایرانیان، بابل را به خود ضمیمه کرده، «مملکه واحده فارسیه» درست کردند. [ص۱۶۷].

قاضی علی الرسم خود، پس از یک ستایش کلی از جغرافیای یونان و همین طور آراء ملل و نحلی آنها گزارشی به دست داده و سپس لغت فلاسفه را درباره عالمان یونان به کار برده است، لغتی که معنایش دوستدار حکمت است. از نظر قاضی صاعد، مقام فلاسفه در یونان، بالاترین «ارفع الناس» و «اجل اهل العلم» بوده و این به خاطر آن است که ایشان توجه درستی «الاعتناء الصحیح» به فنون حکمت از قبیل ریاضی، منطق، علوم طبیعی، الهیات، و سیاست منزلیه و مدنیه داشتند.

قاضی صاعد در اینجا به اهمیت پنج نفر از فیلسوفان یونانی و نقش علمی آنان پرداخته که عبارتند از بندقلیس، فیثاغورس، سقراط، افلاطون و ارسطو. در میان یونانیان، اجماع بر دانش این پنج نفر وجود دارد.

این ایده که اصل علوم از انبیاء الهی است، و در متون کهن اسلامی و شاید یهودی وجود داشته، در اینجا نیز خود را نشان می دهد. بندقلیس، در زمان داود (علیه السلام) بوده و حکمت را از شام گرفته و به یونان منتقل کرده است [ص۱۶۸]. وی آراء فلسفی او را درباره صفات خداوند نقل کرده، آنها را شبیه چیزی که علاف معتزلی گفته دانسته است. همچنین از نفوذ این مکتب فلسفی در میان شماری از باطنیه خبر داده که از آن جمله ابن مسره جبلی از اهالی قرطبه است که به فلسفه می پرداخته است. به گفته قاضی صاعد، فیثاغورس هم دانش را از اصحاب سلیمان نبی (علیه السلام) در مصر- وقتی از شام به آن وارد شدند- گرفته است و سپس به یونان منتقل کرده است. [ص۱۶۹]

به گفته وی، فیثاغورس، مبدع دانش موسیقی است، یعنی آن را به صورت ریاضی درآورده و خود بر این باور بوده که آن را از مشکات انبیاء گرفته است. «أوقعها تحت النسب العددیه، و ادّعی انّه استفاد ذلک من مشکاه النبوه» [ص۱۷۰]. وی از شایستگی های دیگر فیثاغورس هم یاد کرده و آن تخصص وی در علم اعداد است که اشاره وی بیشتر به بحث خواص اعداد است که در ریاضی، مثل احکام نجوم نسبت به اصل ریاضیات است.

سقراط، فیلسوفی است که از میان علوم به الهیات بسنده کرده، به مخالفت با بت پرستی یونانیان پرداخته و همین منجر به اعدام او با سم شده است. [ص۱۷۰-۱۷۱] هم سقراط و هم افلاطون، از شاگردان مکتب فیثاغورس هستند. در بیشتر این توصیفات، این فلاسفه، تحت تأثیری تصوری که در دوره اسلامی از آنان پدید آمده، تفسیر می شوند. با این حال، آثاری مترجم از آنان در اختیار بوده که قاضی صاعد، به صورت کلی به آنها اشاره دارد. اشاره وی به تمایلات فکری افلاطون، به نگارش آثاری که در آنها «رمز و اغلاق» هست و این که آثارش در «ضروب الحکمه» انواع مختلف حکمت است، نگاه او را تا حدی نسبت به وی روشن می کند. به خصوص این تصویر که وی در اواخر عمر، مدرسه را به اصحاب واگذاشت و «تجرّد لعباده ربه» مانند برخی از عرفای عصر اسلامی. [ص۱۷۱].

ارسطو آخرین فیلسوف از این پنج فیلسوف است که به گفته قاضی صاعد، فلسفه یونانی با وی به آخر خط می رسد: «و إلی أرسطوطالیس انتهت فلسفه الیونانیین، و هو خاتمه حکمائهم و سیّد علمائهم». او بیست سال شاگردی افلاطون را کرد و نخستین کسی است که «برهان» را از دیگر مهارت ها و صناعات منطقی مستقل کرد و آن را «آله العلوم النظریه» قرار داد. ارسطو بانی علم «منطق» است [ص۱۷۲] و در سراسر کتاب این مهم ترین نکته در ذهن قاضی صاعد در اهمیت ارسطو است.

آگاهی هایی که قاضی صاعد درباره ارسطو می دهد نسبتاً وسیع و درباره آثار نگارشی او تفصیلی است. این کتاب ها در سه بخش علوم فلسفی، اعمال فلسفی [علوم عملی] و علوم آلی در علم فلسفه و علوم دیگر است. تقسیم بندی وی درباره علوم براساس آثار ارسطو جالب و از نظر وجود نوع تخصص های موجود در علوم طبیعی و جز آن، قابل ملاحظه است که طبعاً جای بیان آنها در اینجا نیست، هرچند نشانه حدود دقت علمی موجود در میان عالمان تا این دوره است [ص۱۷۳-۱۷۶].

قاضی صاعد، پس از آن به شرح حال شمار زیادی از عالمان یونانی، همراه با بیان آثار آنها پرداخته است، به طوری که این حجم از اطلاعات به مراتب بیش از همه اطلاعاتی است که درباره اقوام پیشین داده بود. در مقایسه این همه نوشته و کتاب با آنچه از هند و کلدانی ها و ایرانی ها رسیده، حکایتگر آن است که در ذهن قاضی صاعد، یونان دارای دانش بسیار گسترده و غیرقابل مقایسه با سایر اقوام است. این تفصیل صفحات زیادی از کتاب التعریف را به خود اختصاص داده و اسامی افراد و کتاب های فراوانی را گزارش کرده است. وی علاوه بر فیلسوفانی که متخصص در علوم مختلف هستند، بخشی را به معرفی متخصصان رشته های خاص اختصاص داده و بدین ترتیب گروهی از متخصصان در طب را همراه با آثارشان معرفی کرده است.

تعبیر تخصصی کار علمی کردن را با این عبارت بیان می کند که «أمّا علماؤهم المشهورون ببعض علوم الفلسفه (۱) المعنیون بجزء من أجزائها، فکثیر، منهم من المختصّین بعلوم الطبیعه و الطبّ أبقراط، سیّد الطبیعیین فی عصره، و کان قبل الإسکندر نحو مائه سنه». [ص۱۷۷] عنوان «سید الطبیعیین» یا «رئیس الطبیعیین فی عصره» جنبه علمی دارد، و شامل رشته طب و موارد مشابه می شود. در نگاه وی بقراط و جالینوس، مهم ترین دانشمندان در علوم طبیعی و طب هستند. «و لا أعلم بعد أرسطوطالیس أعلم بعلم الطبیعه من هذین الفاضلین: أعنی أبقراط و جالینوس». در علوم طبیعی نیز مکتب های مختلفی وجود داشته که حکایت از غلبه نگاه های فلسفی بر آنهاست. قاضی صاعد با نام بردن از آنها اشاره به نقدهایی دارد که ارسطو و جالینوس با دلایل و براهین واضح علیه آنها نوشته اند [ص۱۷۸].

این احتمال هست که وی برخی از آثار یونانی ها را که ترجمه آنها در قرن دوم و سوم انجام شده ملاحظه کرده باشد، اما مواردی هم هست که او دانش خود را از فلاسفه عرب، مانند یعقوب کندی گرفته باشد. چنان که گاه به صراحت نام کندی [ص۱۷۹] یا مسعودی را یاد می کند.

وی به اصلاح برخی از تصورات رایج میان مسلمانان درباره دانشمندان یونانی دست زده که از آن جمله برخی از مطالبی است که درباره بطلیموس گفته شود و در نهایت می گوید: «و إلی بطلیموس هذا انتهی علم حرکات النجوم، و معرفه أسرار الفلک، و عنده اجتمع ما کان متفّرقا من هذه الصناعه بأیدی الیونانیین و الروم و غیرهم من ساکنی الشقّ المغربی من الأرض. » او بهترین اثر را که مانند ندارد همین مجسطی می داند که مهم ترین هنر علمای بعدی، فهمیدن آن است [ص۱۸۲].

قاضی صاعد در رشته های مختلف علمی سه کتاب را بهترین می داند. مَجسطی در نجوم، علم المنطق از ارسطو، کتاب سیبویه در نحو [ص۱۸۳]. وی با اشاره به فهرستی از عالمان یونانی که از آن نام برده گوید: «فهؤلاء شموس الیونانیین و مشاهیرهم فی الأزمان الذین انتفع النّاس بآثارهم، و استضاؤوا بأنوارهم، و اهتدوا بأعلامهم».

پس از آن باز هم می کوشد تا مکاتب فکری یونانی را تحت عنوان وجه تسمیه مکاتب و اشخاصی که مکتب به نامشان شهرت یافته بیان کند. مشهورترین آن مکتبها، مکتب فیثاغورس و افلاطون و مکتب ارسطو است که اینها دو رکن فلسفه به شمار می روند [ص۱۸۴].

راهنمای خرید:
  • لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
نقد و بررسی‌ها

هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.

اضافه کردن نقد و بررسی

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *