توضیحات
فایل پاورپوینت کامل باز هم مبانی خداباوری; جوابیه ای به پلانتینگا (۱)؛ انتخابی مطمئن برای ارائهای حرفهای
اسلایدهایی آماده برای استفاده:
فایل فایل پاورپوینت کامل باز هم مبانی خداباوری; جوابیه ای به پلانتینگا (۱) شامل 120 اسلاید با طراحی دقیق و ساختاری استاندارد است که برای ارائههای رسمی یا چاپ، کاملاً مناسب و آماده استفاده میباشد.
ویژگیهایی که فایل فایل پاورپوینت کامل باز هم مبانی خداباوری; جوابیه ای به پلانتینگا (۱) را متمایز میکند:
- طراحی بصری حرفهای:فایل پاورپوینت کامل باز هم مبانی خداباوری; جوابیه ای به پلانتینگا (۱) با بهرهگیری از رنگبندی هوشمندانه و چیدمان اصولی جهت انتقال بهتر مفاهیم ارائه.
- سهولت در اجرا: تمامی اسلایدها از پیش تنظیم شدهاند و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.
- وضوح بالا و نظم ساختاری: کیفیت بالای عناصر گرافیکی و هماهنگی کامل در نمایش، تجربهای بدون نقص را فراهم میسازد.
استاندارد بالا در تولید محتوا:
فایل فایل پاورپوینت کامل باز هم مبانی خداباوری; جوابیه ای به پلانتینگا (۱) با رعایت اصول حرفهای طراحی شده و عاری از هرگونه ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در نمایش میباشد.
نکته مهم:
در صورت مشاهده نسخههایی با کیفیت پایینتر، توجه داشته باشید که ممکن است نسخههای غیررسمی باشند. نسخه اصلی فایل فایل پاورپوینت کامل باز هم مبانی خداباوری; جوابیه ای به پلانتینگا (۱) تنها از طریق منبع معتبر در دسترس است.
هماکنون فایل فایل پاورپوینت کامل باز هم مبانی خداباوری; جوابیه ای به پلانتینگا (۱) را دریافت کرده و ارائهای حرفهای و متمایز تجربه نمایید
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل باز هم مبانی خداباوری; جوابیه ای به پلانتینگا (۱) :
*-دانشجوی دکتری مرکز تربیت مدرس دانشگاه قم
چکیده
نخستین نقد مهم به معرفت شناسی پلانتینگا، به دست فیلیپ کوین – فیلسوف وابسته به کلیسای کاتولیک – صورت گرفت . پلانتینگا به نقد کوین پاسخ داد که در آن به چهار مسئله پرداخته بود . مقاله حاضر، پاسخی است به آن پاسخ . در این نوشته، کوین مسائل چهارگانه پلانتینگا را یکایک مطرح می کند و نظر خود را در باب آنها بازمی گوید . به نظر کوین، این چهار مسئله موارد اختلاف وی با پلانتینگا است . با این حال، وی معتقد است که در باب دو مسئله نخست می توان به توافقی دست یافت، لیکن در دو مسئله بعدی چنان با پلانتینگا اختلاف نظر دارد که امیدی به توافق بر سر آنها ندارد . این چهار مسئله که در عین حال چهار قسمت ساختار مقاله را تشکیل می دهند عبارتند از:
۱ . شیوه جزئی نگرانه توجیه معیارهای معرفتی; ۲ . بنیان انگاری کلاسیک بازبینی شده; ۳ . توجیه اعتقادات خداباورانه; ۴ . مسئله ابطال اعتقادات خداباورانه
کلید واژه ها: معرفت شناسی اصلاح شده، توجیه معرفتی، معیار توجیه، اعتقادات واقعا پایه، خداباوری .
طی دوازده سال گذشته آلوین پلانتینگا سلسله مقالات تاثیرگذاری منتشر ساخته است که در آنها در قبال مسائل معرفت شناسی دینی از دیدگاهی دفاع می کند که – بر اساس خاستگاه کالوینیستی آن – می توان آن را معرفت شناسی اصلاح شده نامید . (۲) چند سال پیش با انتقاد از پاره ای از دعاوی شاخص و استدلال های معرفت شناسی اصلاح شده، دست آزمایی کردم و موفق شدم تا پاسخ شدید پلانتینگا را برانگیزم . (۳) اخیرا متقاعد شده ام که اگر گفت وگوهای من با پلانتینگا ادامه می یافت، پاره ای پیش رفت های فلسفی ممکن بود حاصل شود . لذا به مسائلی که از پاسخ پلانتینگا پدید آمده است، بازگشته و به بازاندیشی در آنها پرداخته ام . این جوابیه، حاصل آن کوشش است .
پیش از آن که به آن مسائل بازگردم، اجازه دهید دو حدی را که می خواهم در این مقاله به آنها دست یابم، خاطرنشان سازم . نخست، برای آن که حجم این مقاله در حد معقولی بماند، مقاله خود را به چهار گروه از مسائلی که پلانتینگا در پاسخ به مقاله پیشین من برانگیخت، محدود می کنم . تاکنون مرکب بسیاری برای معرفت شناسی اصلاح شده مصرف شده است و بی گمان، بیشتر نیز مصرف خواهد شد، لیکن در این جا در صدد آن نیستم که به سایر فیلسوفانی که آثار چاپ شده و چاپ نشده آنان مشوق تفکرم در این موضوع شده است، بپردازم . (۴) دوم آن که، درپی آن نیستم تا این گفت وگو را به پایان برسانم، بلکه تنها می خواهم آن را یکی دو گام به پیش ببرم . تردیدی ندارم که پلانتینگا حرف های زیادی برای گفتن خواهد داشت، اگر او نیز به نوبه خود بر این باور باشد که ادامه بخشیدن به این گفت وگو از جایی که من در پایان این مقاله رها می کنم، سودمند خواهد بود، لیکن امیدوارم که با نشان دادن نقاطی که فکر می کنم در آنها به نقطه توافق نزدیک شده ایم و با اذعان به مواردی که وی مرا قانع ساخته است تا نظر خودم را عوض کنم، بتوانم فاصله میان خودمان را کم نمایم . هم چنین قصد دارم از طریق توضیح این دلیل که چرا من پاره ای از استدلال هایش را قانع کننده نمی یابم و با ارائه اعتراضاتی به پاره ای از نکاتی که وی در پاسخ خود گفته است، موارد اختلاف را به خوبی روشن سازم .
این مقاله به چهار بخش تقسیم شده است: در بخش نخست از شیوه جزئی نگرانه و شبه استقرایی توجیه معیارهای معرفتی را که پلانتینگا توصیه می کند، بحث می کنم . در دومین بخش، به این پرسش توجه می دهم که آیا معیار متعارف واقعا پایه بودن که بنیادگرایان کلاسیک آن را وضع کرده اند، می تواند با این شیوه توجیه شود . این قسمت های مقاله، زمینه ای را فرامی گیرد که ما در آن اختلافات اساسی داریم، لیکن فکر می کنم فرصت هایی برای پیش رفت به سوی حل آنها وجود داشته باشد . در سومین بخش، این مسئله را می کاوم که آیا اعتقادات واقعا پایه نیز بدون فقدان توجیه می توانند به شکلی درست بر دیگر اعتقادات مبتنی باشند . و بالاخره، در آخرین بخش به این پرسش آزارنده بازمی گردم که آیا اعتقاد به خدا، یا اعتقادات الهی، که به طور بدیهی متضمن وجود خدا هستند، برای خداباوران بالغ، هوش مند و فرهیخته فرهنگ ما می توانند واقعا پایه باشند، یا واقعا پایه به شمار می روند . در این دو قسمت پایانی مقاله به مسائلی می پردازم که به نظرم می رسد چنان اختلافات عمیقی میان ما وجود دارد که نمی توانیم امیدوار باشیم که به راه حل رضایت بخشی برای طرفین دست یابیم . با این همه، فکر می کنم در این موضوعات نیز برای پیش رفت در جهت روشن گری بیشتر در باب این مسائل جایی وجود داشته باشد .
۱ . توجیه معیارهای معرفتی
پلانتینگا، به تبع چیزولم، شیوه ای جزئی گرایانه و وسیعا استقرایی را دراستدلال بر معیارهای معرفتی تصدیق می کند . با کاربست این شیوه درباره معیارهای واقعا پایه بودن، ادعا چنین خواهد بود:
ما باید نمونه های اعتقادات و شرایط را به گونه ای گردآوریم که نمونه های پیشین به وضوح در نمونه های بعدی پایه باشند، و نمونه های اعتقادات و شرایط به گونه ای باشند که به وضوح موارد پیشینی نسبت به بعدی واقعا پایه نباشند . آن گاه ما باید فرضیاتی را شکل دهیم که نسبت به شرایط ضروری و کافی واقعا پایه بودن، ضروری باشند و آن گاه این فرضیات را با ارجاع به آن نمونه ها بیازماییم . (۵)
بنابراین، با نمونه هایی آغاز می کنیم که به عنوان داده هایی برای استقرا عمل می کنند . آنها می توانند به صورت نمونه های دو طرح کلی زیر بیان شوند:
C
واقعا پایه است .
P
در شرایط (۱) این اعتقاد که
C
|
واقعا پایه نیست .
P
|
در شرایط و(۲) این اعتقاد که
حال اجازه دهید که مجموعه نمونه هایی که به این صورت گردآمده است، به عنوان مجموعه اولیه در نظر گرفته شود . گام بعدی شکل دادن فرضیاتی است که شرایط کافی، ضروری، یا کافی و ضروری واقعا پایه بودن را معین می سازد . این فرضیات می توانند به صورت نمونه های سه طرح کلی زیر بیان شوند:
P
باشد . (۳) اعتقادی واقعا پایه است، تنهااگر
Q
باشد . (۴) اعتقادی واقعا پایه است، اگر
R
باشد . و(۵) اعتقادی واقعا پایه است، اگر و تنها اگر
بنابراین، طبق نظر پلانتینگا، باید این فرضیات را بر ضد آن نمونه ها بیازماییم .
البته تضمینی نیست که میان نخستین فرضیاتی که شکل داده ایم و داده های مجموعه اولیه، تناسب کاملی باشد . نه نخستین فرضیات ما و نه نمونه های مجموعه اولیه داده ها، مصون از بازنگری نیستند . ممکن است، همان طور که خاطر نشان ساختم، خود مجموعه اولیه متناقض یا به طور کلی ناسازگار از کار درآید، در چنین موردی: «شاید ما مجاز باشیم که داده ها را از مجموعه اولیه دور سازیم، آن گاه که کشف کنیم که به گونه ای ناسازگار است » (۶) . به صورتی کلی تر، همان طور که پلانتینگا متذکر می شود، مجموعه اولیه: «باید در پرتو نظریه و تحت فشار برهان قابل بازنگری باشد» (۷) . به طور خلاصه، مجموعه اولیه نمونه ها یک اصل ثابت ارشمیدسی نیست که باید طی روند بازنگری ها تغییرناپذیر باقی بماند .
هم چنین پلانتینگا توجه دارد که کاربست های این شیوه در طرق دیگر نیز الزامی است . بنابراین: «الزامات متنوع در باب چنین معیارهایی ممکن است واقعا بدیهی باشند; از آن مهم تر، الزامات نظری وجود دارند که ناشی از دیدگاه های عام فلسفی شخص در این باره است که موجودات انسانی، چه نوع موجوداتی هستند» (۸) . یک الزام نظری لازم است که به صراحت بیان شود، زیرا در بحث بعدی مهم خواهد بود . این الزام لازم است که انسجام فرضیات نهایی ما را با نمونه ها در مجموعه نهایی داده ها تضمین کند . اگر نمونه های (۱) و (۲) که از مجموعه نهایی داده ها سر در می آورند، اعتقادات اساسی باشند، حداقل باید هر گونه شرط ضروری واقعا پایه بودن را که در نمونه های (۳) و (۵) از میان فرضیات نهایی معین شده اند، به گونه ای رضایت بخش تامین کنند . و اگر نمونه هایی چون (۱) و (۲) اعتقادات پایه نباشند، در آن صورت، باید در ساختار ادراکی پرسش گر راهی از آنها به دیگر اعتقادات که پایه هستند، باشد و حداقل همه این گونه شرایط ضروری واقعا پایه بودن را به گونه ای رضایت بخش فراهم کنند .
درباره این شیوه بسیار بیشتر می توان گفت; برای مثال کسی ممکن است مشابهت هایی را نشان دهد که این شیوه با رویه ای که برای نزدیک ساختن تعادل تفکرآمیز که در معرفت شناسی اخلاق اخیرا بحث شده است، دارد، (۹) لیکن من در این جا مجالی برای چنین اموری ندارم، لذا اجازه دهید که فقط اذعان کنم، همان طور که بسیار توصیف شده است، این شیوه کاملا شیوه مشروعی برای نیل به آن و توجیه معیارهای معرفتی است .
در حقیقت، من حتی فکر می کنم که این شیوه می تواند در ساختن برهانی عقلا متقاعد کننده برای این نتیجه گیری به کار رود که اعتقادات خداباورانه که به طور بدیهی متضمن وجود خداوند هستند، می توانند واقعا پایه باشند . کسی را تصور کنید که در ابتدای امر حقیقتا متحیر و مردد است که آیا چنان اعتقادات خداباورانه ای می توانند واقعا پایه باشند . او بی آن که جدا قانع شده باشد که چنین باورهایی نمی توانند موجود باشند، می خواهد تحقیق بیشتری در باب این موضوع صورت گیرد . از آن جاکه برای او آشکار نیست که شرایطی وجود دارد که در آنها چنان اعتقادات خداباورانه ای واقعا پایه هستند، او هیچ نمونه از (۱) را که شامل چنان اعتقاد خدباورانه ای است، جزو مثال های گردآوری شده در مجموعه اولیه داده های خود نمی گنجاند .
فرض کنید که این دو چیز در شرایط تحقیق تغییر نمی کنند و این که به صورت موفقیت آمیزی با مجموعه نهایی داده ها که در بردارنده هیچ یک از نمونه های (۱) که شامل اعتقادی خداباورانه و فرضیاتی نهایی که در میان آنها نمونه از (۴) نیست ، همه الزامات مناسبی در روند رضایت بخش باشند . اینک محقق ما متوجه می شود که اوضاعی وجود دارد که در آن اوضاع اعتقادی خداباورانه شرط کافی برای اعتقاد واقعا پایه بودن را که با نمونه (۴) معین شده است، جزء فرضیات نهایی او تامین می کند و نتیجه می گیرد که این اعتقاد خداباورانه در آن اوضاع واقعا پایه است . در این نقطه، او در موقعیتی قرار دارد که می تواند به گونه ای استقرایی از نمونه های گردآوری شده در مجموعه نهایی داده ها استدلال کند و به معیاری برای واقعا پایه بودن برسد و از آن معیار به این نتیجه دست یابد که پاره ای اعتقادات خداباورانه وجود دارند و بنابراین، می توانند واقعا پایه باشند . از آن جا که در میان مجموعه نهایی داده های او اعتقادات خداباورانه وجود ندارد، این برهان دوری نیست و به مصادره به مطلوب نمی انجامد . دلیلی نمی بینم که فکر کنیم چنان برهانی برای محقق ما عقلا قانع کننده نباشد . او مایل بوده است که بگذارد برون داد تحقیق اش مسئله را سامان دهد و چنین نیز شده است .
هیچ برهانی از این دست در نوشته های پلانتینگا ظاهر نشده است . وی عملا کوششی در جهت توجیه هیچ نوع معیاری برای واقعا پایه بودن با وضع شیوه ای شبه استقرایی به عمل نمی آورد . در حقیقت، او حتی هیچ نوع فرضیاتی درباب شرایط کافی و ضروری واقعا پایه بودن را شکل نمی دهد . در عوض، فرض می کند که معرفت شناس اصلاح گرا، نمونه های (۱) شامل اعتقادات خداباورانه را در مجموعه اولیه داده ها خواهد گنجاند . چرا نه؟ با وجود این، پلانتینگا تاکید می کند:
. دلیلی ندارد که پیشاپیش فرض کنیم، هر کسی با نمونه های گردآوری شده موافقت خواهد کرد . قطعا فرد مسیحی فرض می کند که اعتقاد به خدا پایه و معقول است . اگر وی این اعتقاد را بر اساس دیگر گزاره ها نپذیرفته باشد، او نتیجه خواهد گرفت که این اعتقاد برای او اساسی و کاملا پایه است . پیروان برتراندراسل و [خواهر] مادلین مورای اهر ممکن است موافقت نکنند، اما چه اهمیتی دارد؟ آیا باید معیارهای من، یا معیارهای جامعه مسیحی با نمونه های گردآوری شده آنان مطابقت داشته باشد؟ مطمئنا خیر . جامعه مسیحی مسئول مجموعه نمونه های خویش است نه نمونه های آنان . (۱۰)
در پاسخ به این ادعاها گفته بودم: «البته دشواری کار آن است که این بازی ای است که هر کس می تواند وارد آن شود . پیروان می توانند وارد این سرگرمی شوند» (۱۲) . پلانتینگا در پاسخ خود این اظهارات را به عنوان ادعاهایی بی دلیل بر این که این شیوه معیوب است، تفسیر کرده بود . این تفسیر به کلی نامعقول نیست، زیرا گفته بودم که «طرح کلی پلانتینگا برای گام اول روال موجه ساختن معیارهای واقعا پایه بودن، با این همه، در حد خوبی توسعه یافته است که به ما اجازه دهد تا ببینیم که در آغاز حداقل با یک مشکل مواجه می شود» (۱۳) .
پاسخ پلانتینگا به این ادعا که این شیوه معیوب است، درست به هدف خورده است:
در حقیقت، این درست است که اگر مردم با اعتقادات متفاوتی آغاز کنند که نسبت به آنها گزاره ها در اوضاع گوناگونی واقعا پایه باشند، در آن صورت، با پیروی از شیوه ای که من طرح کرده ام، ممکن است به نتایج متفاوتی برسند، لیکن چرا بپنداریم که این نکته، عیبی در شیوه ارائه شده است؟ اگر چنین باشد، عیبی است که این شیوه در آن با نمونه های عالی دقت و صحت مانند استدلال قیاسی شریک است . (۱۴)
می پذیرم که شیوه بی عیب می تواند در برابر درون دادهای متفاوت، برون دادهای متفاوتی به بارآورد . این جنبه رویه پلانتینگا نبود که مرا آزرد . او خود در قطعه زیر به به بیان دغدغه من بسیار نزدیک می شود:
و بنابراین، معیارهای واقعا پایه بودن که از راه جزئی نگرانه حاصل شده است، ممکن است به صورت جدلی مفید نباشد . اگر من و
B
اعتقاد به
(که در آن، فرض کنیم،
شما از نمونه های متفاوتی آغاز کنیم – اگر مجموعه نمونه های من شامل یک جفت
نباشد – آن گاه ما ممکن است که خیلی خوب به
C
پاره ای شرایط باشد) و مجموعه نمونه های شما در بردارنده خدا و معیارهای متفاوتی برای واقعا پایه بودن برسیم . افزون براین، من نمی توانم به شکلی موجه معیار خود را برای کوشش در جهت
C
پایه است، زیرا شما کاملا درست، خاطرنشان خواهید ساخت که معیار من
B
در حقیقت در وضعیت اقناع شما به کار بگیرم که به عنوان نمونه ای از اعتقاد و شرطی مبتنی بر مجموعه ای از نمونه هاست که، همان طور که می بینید، به غلط شامل است که قبلی واقعا نسبت به بعدی پایه به شمار می رود . شما درآن صورت، کاملا در این ادعا که معیار من اشتباه بوده بر حق خواهید بود، هرچند البته شما ممکن است تصدیق کنید که، با توجه به مجموعه نمونه هایم، من برای رسیدن به این نتیجه از روال درستی پیروی کرده ام . (۱۵)
,c>
,c>,c>
را از مجموعه اولیه با این حال، دو دلیل نسبتا متفاوت وجود دارد که چرا من ممکن است تصمیم گرفته باشم که جفت نمونه های خود خارج کرده باشم . من ممکن است مقدمتا قانع شده باشم که نمونه اعتقاد و شرطی وجود دارد که طبق آن قبلی نسبت به بعدی واقعا پایه نباشد . اگر مسئله این باشد، در حقیقت، محتمل است که من نتیجه بگیرم که معیار معرفت شناس اصلاح گرا، اشتباه است و به درستی کاملا چنین است . بنابراین، مباحثه با من به طور جدلی بی فایده می توانست باشد . اما من، همچون محقق سرگردان و نامطئمنی که پیش تر وصف شد، ممکن است از این وضع که قانع نشده ام که نمونه اعتقاد و شرطی وجود دارد که قبلی نسبت به بعدی واقعا پایه به شمار می رود، آغاز کنم، لیکن آماده باشم که نسبت به امکان این نکته قانع شوم . اگر مسئله این گونه بود، ضرورتا نتیجه نمی گرفتم که معیار معرفت شناس اصلاح گرا اشتباه است، زیرا ممکن بود آن را پرسشی باز در نظر بگیرم که می توانست واقعا مبتنی بر نمونه های دیگر پایه باشد . لذا ممکن بود اعتراض کنم که چگونه معرفت شناس اصلاح گرا شیوه جزئی نگرانه را به کار می گیرد، زیرا من روال او را از نظر فلسفی به غایت غیرمفید یافتم . من در این جا، مانند
C
واقعا پایه است، اگر این شیوه جزئی نگرانه در راهی به کار بسته شود در شرایط که برهان خوبی برای این نتیجه به بار آورد، حال آن که معرفت شناس اصلاح گرا به من می گوید که طریقی که او این شیوه را به کار می گیرد، در آغاز مستلزم مفروض گرفتن همان چیزی است که من برای قبول آن به یک برهان نیاز دارم . در نتیجه، همه آنچه می توانم از کاربست شیوه او انتظار داشته باشم، برهانی است که به عقیده من، مصادره به مطلوب است .
,c>
پلانتینگا مصر است بر این که جامعه مسیحی مسئول مجموعه نمونه های خویش باشد . مشکل آن است که همه مسیحیانی که به متعلق به آن مجموعه این مسئله توجه کرده اند، با ادعای معرفت شناس اصلاح گرا مبنی بر این که جفت هایی چون باشند، موافق نیستند . این سخن بدین معنا نیست که چنین مسیحیانی آماده آن نیستند تا متقاعد شوند که اعتقاد به خدا واقعا پایه است . کسانی، مانند محقق مورد مثالم، ممکن است از برهانی که آن نتیجه را به بار آورد، استقبال کنند، حتی آماده باشند تا شیوه جزئی نگرانه را در طریقی به کار گیرند که یک چنین نتیجه ای راپدید آورد . اما احتمالا استفاده معرفت شناس اصلاح گرا از شیوه جزئی نگرانه برای چنین مردمانی مفید نیست، زیرا به نظر می رسد که این شیوه محکوم به آن است که بدون برهان فرض کند که اعتقاد به خدا واقعا پایه است .
,c>
از آن گذشته، حتی اگر مسلم گرفته شود که معرفت شناس اصلاح گرا در گنجاندن (۱) که شامل اعتقادات خداباورانه ای است که به طور بدیهی متضمن وجود خداست، در مجموعه اولیه داده های خود به لحاظ معرفتی محق باشد، این کافی نیست تا تضمین کند که کاربست این شیوه شبه استقرایی در نهایت، این ادعا را موجه سازد که آن اعتقادات خداباورانه در شرایط معین شده واقعا پایه باشند . فرض کنید که معرفت شناس اصلاح گرا تصادفا به فرضی برخورد کند که نمونه ای از (۱) و برای وضع زیر رضایت بخش باشد: (الف) همه اعتقادات ناخداباورانه در نمونه های اولیه که باید گفته شود، واقعا پایه اند، دارای ویژگی ای هستند که آن فرض ادعا می کند شرط ضروری برای واقعا پایه بودن است; (ب) همه اعتقادات ناخداباورانه در نمونه های اولیه که نباید گفته شود واقعا پایه اند، فاقد ویژگی ای هستند که آن فرض ادعا می کند که شرط ضروری برای واقعا پایه بودن است; و (ج) همه اعتقادات خداباورانه در نمونه های اولیه، هم آنهایی که گفته می شود واقعا پایه هستند و هم آنهایی که گفته می شود واقعا پایه نیستند، فاقد ویژگی ای هستند که آن فرض ادعا می کند وجودش شرط ضروری برای واقعا پایه بودن است .
من نمی دانم که چگونه می توان این امکان را پیشاپیش نادیده گرفت . در حقیقت، واقعا پایه بودن و ناخداباورانه بودن، به شکلی معمولی، ویژگی نوع مورد نیاز است . اما حتی اگر ما با تصمیم به توجه نکردن به چنین ویژگی های پیش پاافتاده ای، این فرض را جالب سازیم، باز نمی دانم که چگونه می توان امکان مورد سؤال را ندیده گرفت . هم چنین نمی دانم که چگونه پیشاپیش این امکان ندیده گرفته می شود که ساده ترین کاری که در چنین اوضاعی می توان انجام داد، بازنگری مجموعه اولیه داده ها از طریق حذف نمونه های (۱) است که در بردارنده اعتقادات خداباورانه است . البته اگر این کار صورت می گرفت، تحقیق بعدی با معیارهایی برای واقعا پایه بودن، می توانست پایان یابد که مطابق آن اعتقادات خداباورانه واقعا پایه نبودند .
برای اطمینان، معرفت شناس اصلاح گرا در این جا گزینه دیگری در برابر خود دارد; طرد فرض مورد بحث و ادامه جست و جو برای معیارهای واقعا پایه بودن . اما در آن صورت، من نمی دانم که چگونه می توان پیشاپیش این امکان را ندیده گرفت که جست وجو مدت ها بدون دست یافتن به چیزی به خوبی فرض طرد شده پیش خواهد رفت . هم چنین نمی دانم که چگونه پیشاپیش می توان این امکان را نادیده گرفت که نمونه های (۱) شامل اعتقادات خداباورانه که در آغاز جزء اعتقادات پایه معرفت شناس اصلاح گرا بود و با این حساب، جزء مجموعه اولیه او قرار داشت، خودشان در تامین شرط ضروری برای واقعا پایه بودن تعیین شده با همه آن دیگر نمونه های معقول (۳) و (۵) او مدیریت می کند تا در دوره جست و جوی خود برای فرضیات، ناتوان می ماند .
بنابراین، نباید این نکته مسلم قلمداد شود که به محض این که معرفت شناس اصلاح گرا به کار پرداخت و شیوه جزئی نگرانه را به کار گرفت، در توجیه معیارهای واقعا پایه بودن که مطابق با آن اعتقادات خداباورانه واقعا پایه هستند، قطعا موفق خواهد شد . ما باید داوری در باره موفقیت این اقدام را تنها به هنگامی که او کارش را به پایان رساند، موکول کنیم .
۲ . بنیان انگاری کلاسیک بازبینی شده
کارمایه های پلانتینگا در نوشته هایش درباره معرفت شناسی اصلاح شده به این عرصه موقوف نشده است . در عوض او آنها را بر یورش به معیار واقعا پایه بودن بنیان انگاری کلاسیک متمرکز ساخته است . این معیار را می توان به صورت زیر بیان داشت:
S
بدیهی باشد و یا برای او خطاناپذیر باشد و یا برای
P
برای شخص
S
واقعا پایه است، اگر و تنها اگر
P
برای شخص (۶) گزاره او بداهت حسی داشته باشد . (۱۶)
از آن جاکه اعتقادات خداباورانه که بداهتا متضمن وجود خدا هستند، نه بدیهی اند، نه خطاناپذیر و نه دارای بداهت حسی . اگر این معیار درست باشد، چنین اعتقاداتی واقعا پایه به شمار نخواهند رفت، لذا این معیار باید بی اعتبار شود تا زمینه برای معرفت شناسی اصلاح شده باز شود .
ضربه اصلی حمله پلانتینگا به بنیان انگاری کلاسیک، کوششی است برای نشان دادن این که این معیار با ارجاع به خودش ناسازگار می شود، یا حداقل محتملا چنین است . در این مورد، اتهام ناسازگاری خود – ارجاعی چه وزنی دارد؟ پیشنهاد زیر را به عنوان معیار حقیقت، از طریق تضاد، در نظر بگیرید:
(۷) یک جمله [مثلا فارسی] درست است، اگر و تنها اگر شامل کمتر از ده کلمه باشد .
اینک (۷) خود یک جمله فارسی است که شامل بیش از ده کلمه است، لذا اگر فرض کنیم که این جمله درست است، نتیجه آن می شود که نادرست باشد . به اختصار، (۷) خود – ابطال گر است . اما (۶) از این جهت مانند (۷) نیست . پلانتینگا و من موافقیم که این گزاره از نظر بنیان انگار کلاسیک نه بدیهی است، نه خطاناپذیر و نه دارای بداهت حسی . لذا اگر ما فرض کنیم که (۶) درست است، نتیجه می دهد که آن گزاره واقعا برای او پایه نیست . اما این نکته برای ابطال (۶) یا حتی برای نشان دادن این که بنیان انگار کلاسیک در پذیرفتن آن غیرعقلانی است، کفایت نمی کند، زیرا حداکثر چیزی که می توان نتیجه گرفت این است که (۶) هم درست و هم برای او عقلا پذیرفتنی است، زیرا آن گزاره واقعا مبتنی بر اعتقاداتی است که برای او بدیهی، خطاناپذیر و یا دارای بداهت حسی هستند .
پس ازقبول این که مسئله می تواند چنین باشد که (۶) واقعا مبتنی بر اعتقاداتی است که برای بنیان انگاری کلاسیک، بدیهی، خطاناپذیر و یا دارای بداهت حسی هستند، پلانتینگا به ادعای خود ادامه می دهد که این نکته به نظر می رسد نامحتمل باشد . (۱۷) ممکن است چنین باشد، اما حتی اگر ما فرض کنیم که (۶) بدوا برای بنیان انگار کلاسیک واقعا پایه نیست ، شرط انصاف آن است که به او فرصتی بدهیم تا تحقیقی را که با هدف کشف این نکته طراحی شده، راه ببرد تا دریابد که آیا ساختار ادراکی او می تواند به گونه ای تغییر یابد که با پایان تحقیق، (۶) تبدیل به گزاره ای واقعا مبتنی بر اعتقاداتی شود که شرایط واقعا پایه بودن را که خود برآن مبتنی است، تامین کند . البته او حق دارد که از شیوه جزئی نگرانه که در بالا توصیف شد، استفاده کند، اگرچه نمی توان پیشاپیش تضمین کرد که این شیوه در صورتی که به صورت درستی به کار بسته شود، مستلزم توجیه استقرایی (۶) باشد . این مسئله به همان نسبت که در مورد معرفت شناس اصلاح گرا صادق است، برای بنیان انگار کلاسیک چنین است: ما باید منتظر نتایج باشیم و فقط آن گاه موفقیت این اقدام را ارزیابی کنیم .
من به منظور کمک به بنیان انگار کلاسیک برای آغاز این طرح، چند مثال پیشنهاد کرده بودم که او ممکن بود که آنها را در مجموعه اولیه داده های خود قرار دهد . (۱۸) بنابراین، تصور من این بود که او غرق در این باور است که در شرایطی که برای تجربه بصریی بهینه است که در آن چیزی سرخ به نظر برسد چیزی سرخ رنگ بر او پدیدار شده است . ادعای من این بود: «مطمئنا او معقولانه می تواند بگوید که برای او بدیهی است که آن اعتقاد ممکن است در آن شرایط واقعا پایه باشد» (۱۹) . لذا پیشنهاد من این بود که نمونه آتی (۱) می تواند وارد مجموعه اولیه داده های او شود:
(۸) این اعتقاد که چیزی سرخ رنگ بر من پدیدار شده، واقعا پایه است در شرایطی که برای تجربه بصری بهینه باشد که در آن چیزی سرخ رنگ بر من پدیدار می شود .
به همین نحو، او را غرق این تصور می دیدم که باور دارد که ژوپیتر در حال ابراز ناخرسندی خویش است، در شرایط بهینه برای تجربه شنیداریی که در آن صدای رعد به گوشش می خورد . و لذا پیشنهاد کرده بودم که نمونه آتی (۲) می تواند در مجموعه اولیه او گنجانده شود:
(۹) این اعتقاد که ژوپیتر در حال ابراز ناخرسندی خود است، در شرایط بهینه برای تجربه شنیداریی که من در آن صدای رعد به نظرم می رسد، واقعا پایه نیست .
پیشنهاد من آن بود که بنیان انگار کلاسیک اقدام به ایجاد مجموعه ای غنی و گسترده از داده ها از طریق تنوع تغییرات در تجربه های فکری از این دست کند .
پلانتینگا در پاسخ خود احتجاج می کند که این پیشنهاد، نوید واقعی چندانی ندارد . اگر چیزهایی مانند (۸) و (۹) برای بنیان انگار کلاسیک اعتقاداتی پایه است، باید معیار او را برای واقعا پایه بودن تا این حد تامین کنند که عقلا پذیرفتنی باشند . آشکارا هیچ یک از آنها نه خطاناپذیرند و نه برای کسی بداهت حسی دارند . آیا آنها می توانند بدیهی باشند؟ پلانتینگا فقط در سایه برهان آماده است تابپذیرد که (۸) بدیهی است، اما اصرار دارد که (۹) چنین نیست . برهان به شکل زیر ادامه می یابد:
اما اگر بدیهی باشد که این اعتقاد در آن شرایط واقعا پایه نباشد، آن گاه این نکته باید بدیهی باشد . شخصی که آن را در آن شرایط پذیرفته، ممکن است یا بر ضد وظیفه معرفتی خود عمل کرده باشد یا به سبب قبول آن در آن شرایط، نقصی شناختی و یا مشکلی کارکردی از خود نشان داده است . کاملا به نظرم روشن می رسد که نه هیچ یک از اینها و نه منفصله های آنها نمی توانند برای انسانی بدیهی باشند . واضح است که شخص نیازمند آن نیست که در قبول گزاره مربوطه، برضد وظایف معرفتی خود عمل کرده باشد . در حقیقت، ممکن است نپذیرفتن آن گزاره در چنان وضعی که آن را پذیرفته است، برای وی غیر ممکن باشد; بخش عمده ای از اعتقادات ما تحت کنترل مستقیم ما نیستند . چگونه این نکته می تواند کاملا بدیهی باشد که کسی در قبول چنین گزاره ای ممکن است تنها نقصی را در خود نشان دهد؟ بداهتا خطا نیست که چنان شخصی مانند ژوپیتر وجود داشته باشد و بداهتا خطا نیست که او ما را به گونه ای آفریده باشد که نسبت به ناخرسندی او از طریق شنیدن صدای رعد، آگاه شویم . (۲۰)
من با این برهان متقاعد شده ام که (۹) بدیهی نیست .
اما فکر نمی کنم که این مسئله برای نشان دادن این که پیشنهاد من فاقد تضمین است، کافی باشد . به اذعان خود پلانتینگا، مجموعه اولیه داده ها می تواند تحت فشار برهان، بازنگری شود، لذا گام بعدی برای بنیان انگار کلاسیک، بازنگری (۹) ست به گونه ای که اعتراض پلانتینگا بر بدیهی بودن آن دیگر بر آن وارد نباشد . چنین بازنگری ای می تواند نتیجه ذیل را به بار آورد:
(۱۰) این اعتقاد که ژوپیتر ناخرسندی خود را ابراز می دارد، در شرایطی که برای تجربه شنیداری بهینه است و در آن صدای رعد به گوشم می رسد، واقعا پایه نیست و من می توانم از باور کردن این که ژوپیتر ناخرسندی خود را ابراز می دارد، امتناع کنم .
دلیل ابراز شده پلانتینگا بر آشکارگی این نکته که کسی لازم نیست در پذیرش گزاره مورد بحث بر ضد وظیفه معرفتی خود عمل کرده باشد، آن است که برای کسی ممکن نیست آن را نپذیرد . طبق اصل «باید – تلویحا – مستلزم توانستن است » ، اگر این کار غیر ممکن باشد، کسی در پذیرش آن کاری بر خلاف وظیفه انجام نداده است . اما از آن جا که در شرایط تعیین شده در (۱۰) این کار غیر ممکن نیست، پلانتینگا به ما دلیلی ارائه نداده است تا فکر کنیم که شخص کاری برخلاف وظیفه معرفتی در قبول این گزاره در آن شرایط، نکرده است . بنابراین، برهان پلانتینگا قدرت الزام آوری بر این ادعا که (۱۰) بدیهی است، وارد نساخته است . البته او می توانست برهان دیگری بیندیشد که چنان قدرتی را بر آن ادعا وارد سازد . اگر او چنین کرده بود، بنیان انگار کلاسیک ی توانست بکوشد تا(۱۰) را به گونه ای بازنگری کند تا از فشار آن برهان خود را برهاند، و من راهی نمی بینم تا پیشاپیش تضمین کنم که او نمی توانست موفق شود .
بنابراین، برای مثال، فرض کنیم که من در روم باستان، جایی که پرستش ژوپیتر معمول بود، ممکن بود زاده شوم و رشد کنم . در این فرض ، این اعتقاد که ژوپیتر ناخرسندی خود را ابراز می دارد می توانست برای من در شرایط تعیین شده در (۱۰) واقعا پایه باشد; اگر من جوانی رومی بودم، موقعیت من می توانست بسیار شبیه موقعیت جوان مسیحی یکی از نمونه های پلانتینگا بوده باشد که برای او اعتقاد به خدا واقعا پایه است . البته بنیان انگار کلاسیک ممکن است بخواهد این فرض را براساس مبانی کریپکی که خاستگاه های زیستی ما را برایمان اساسی می داند، رد کند . اما او هم چنین ممکن است با آوردن جانشینی برای (۱۰) که شرایط بیشتری به آنها افزوده است که پیشتر آشکارا اظهار شده بود، پاسخ دهد . شاید چنین شرایطی بتواند در بردارنده زندگی من در جامعه ای باشد که در آن ژوپیتر پرستیده نمی شود و کودکان در دبستان درس هایی می آموزند که شامل اساطیری است مبنی بر این که مجموعه خدایان رومی وجود ندارد . با این همه، بنیان انگار کلاسیک حق دارد به چالش هایی که یکی پس از دیگری رویاروی نمونه هایش، قرار می گیرند همان گونه که اندیشیده می شوند، پاسخ دهد، خواه با یورش به پاره ای از فرض های چالش یا با بازنگری های مجدد در نمونه ها .
بدین ترتیب، من معتقدم که برای بنیان انگار کلاسیک این باب مفتوح است تا ادعا کند که (۱۰) یا پاره ای از جانشینان آن، بدیهی هستند . (۲۱) فرض کنیم او چنین کند . خطاب به خودم می گویم، من فکر می کنم (۱۰) بدیهی نیست، و من تردید دارم که متقاعد شوم که یکی از جانشینان آن بدیهی باشد . در این نقطه، من با موضع پلانتینگا موافقم . اگر در این مورد ما برحق باشیم، بنیان انگار کلاسیک برخطاست . اما من دلیلی ندارم که ما برحق باشیم . و اگر او برحق باشد، این ما هستیم که بر خطاییم . این تنها نمونه دیگری از اختلاف در باره نمونه هاست که در نوع خود میان اختلاف نظر بین معرفت شناس اصلاح گرا و کسی که به شدت متقاعد شده است که اعتقادات خداباورانه که بداهتا متضمن وجود خدا هستند، واقعا نمی توانند پایه باشند، تفاوتی ایجاد نمی کند . در هر دو مباحثه، یک طرف برخطاست، امادر هیچ یک آشکار نیست که کدام طرف چنین است .
پلانتینگا نمونه دیگری از (۱) را به چالش می گیرد، آن گاه که فرض می کند بنیان انگار کلاسیک ممکن است مایل باشد در مجموعه اولیه داده های خود بگنجاند . او این مثال را به این طریق بیان می کند:
C
واقعا پایه است . (۲۲) (۱۱) این اعتقاد که ۳ = 1+۲ در شرایط
طبق نظر پلانتینگا اگر بنیان انگار کلاسیک فرض کند که (۱۱) بدیهی است:
وی باید به همین شکل فرض کند بداهتا در آن شرایط ابزار عقلانی و شناختی اش در ایجاد چنین اعتقاداتی در او درست عمل کرده اند . لذا باید نزد او بدیهی باشد که، برای مثال پذیرش آن عقاید در نتیجه فعالیت بدخواهانه و شرورانه شیطانی دکارتی نیست . (۲۳)
روشن است که از نظر بنیان انگار کلاسیک بدیهی نیست که شیطانی دکارتی او را فریب نداده باشد . اما این که آیا این نکته نزدش بدیهی است یا نه تا بتواند بداهت (۱۱) را با توجه به آن به دست آورد، در غیاب خصیصه شرایط ارجاعی به (۱۱) قابل تعیین نیست . فرض کنید که آنها موبه مو به طریق ذیل توضیح داده شوند:
(۱۲) این اعتقاد که ۳ = 1+۲ در شرایط بهینه برای به دست آوردن حقایق ریاضی در جایی که آن گزاره به وضوح و به صورتی متمایز تصور شده باشد، واقعا پایه است .
اگر کسی را شیطانی دکارتی فریب داده باشد، او در شرایط بهینه برای به دست آوردن حقایق ریاضی نیست . اما اگر چه برای بنیان انگار کلاسیک بدیهی نباشد که حقیقتا، در چنین شرایطی باشد، فکر می کنم می توانست برای او بدیهی باشد که اعتقاد ۳ = 1+۲ می تواند واقعا پایه باشد، اگر او در چنان شرایطی بود و آن گزاره را به صورتی روشن و متمایز تصور می کرد . من هم چنین فکر می کنم می توانست برایش بدیهی باشد که ابزار عقلانی و شناختی او در ایجاد این عقیده در او، درست عمل کرده باشند، اگر او در شرایطی بود که در (۱۲) معین شده است . به عبارت دیگر، اگر (۱۲) به صورت احتمالی تعبیر شود، که فکر می کنم ممکن است، در آن صورت، برهان پلانتینگا ثابت نمی کند که این گزاره نمی توانست برای بنیان انگار کلاسیک بدیهی باشد .
نتیجه می گیرم که براهین مندرج در پاسخ پلانتینگا نشان نمی دهد که بنیان انگار کلاسیک در توجیه معیار خود برای واقعا پایه بودن، در صورتی که شیوه جزئی نگرانه را به کار گیرد، محکوم به شکست است . پاسخ های اعتراضاتی که پلانتینگا می آورد تا بر نمونه های وی بار سازد، برای بنیان انگار کلاسیک در دست رس است . البته نمی توان نتیجه گرفت که او به قطع در اقدام خود موفق می شود، لذا باید اعتراف کنم هنگامی که مطلب زیر را می نوشتم، بی نهایت خوش بین بودم که بنیان انگار کلاسیک پس از گردآوری مجموعه ای اولیه از نمونه ها، «آن گاه در موقعیتی است که، به گونه ای درست، ادعا کند که معیارش، اگرچه عینا واقعا پایه نیست، به شکلی درست، مطابق با آنچه پلانتینگا درباره روال درست توجیه معیارهای واقعا پایه بودن به ما گفته است، مبتنی بر اعتقاداتی است که به نظر او، واقعا پایه به شمار می رود» (۲۴) . آن گونه که اینک به نظرم می رسد، بنیان انگار کلاسیک پیش از آن که در موقعیتی قرار گیرد که چنین ادعایی درباره صحت کند، باید کار بیشتری انجام دهد . او باید از مثال هایی در برابر اعتراضاتی از آن سنخ که پلانتینگا وارد ساخته است، دفاع کند یا آنها را زیر فشار چنان براهینی بازنگری نماید . من راهی نمی بینم که پیشاپیش تضمین کند . او نهایتا قادر خواهد بود تابه قدر کافی نمونه های متنوع و گسترده ای از مثال ها را برای توجیه معیار خود به شکلی استقرایی گردآورد و از آنها دفاع کند، زیرا تعداد نمونه ها در مجموعه نهایی چنان کم خواهد بود که پشتیبانی ضعیف استقرایی که از معیارش می کند، برای فراهم آوردن پایه های درست برای آن ناکافی خواهد بود . اما معرفت شناس اصلاح گرا نیز به همان سرنوشت گرفتار است . او نیز پیش از آن که چنان ادعایی کند، باید کار بیشتری انجام دهد . افزون بر این، او هنوز هیچ پیش فرضی درباره شرایط ضروری و کافی برای واقعا پایه بودن ارائه نداده است . هنگامی هم که به ما گفت که آن پیش فرض چیست، پیشاپیش نمی توان تضمین کرد که او در توجیه معیار خود به شکلی استقرایی موفق خواهد شد . اگر ما بخواهیم بر اساس آنچه تاکنون گروه های رقیب در این گفت وگو برای ارائه شیوه ای جزئی نگرانه انجام داده اند، داوری کنیم، فکر می کنم باید نتیجه بگیریم که هیچ گروهی به اندازه کافی کاری نکرده است که به ما دلیل خوبی بدهد تا معیارش را در مورد واقعا پایه بودن بپذیریم . از این رو، بر این عقیده ام که ما چندان دلیل بهتری در دست نداریم برای پذیرش معیارهایی که طبق آنها پاره ای اعتقادات، که بداهتا متضمن وجود خدا هستند، بتوانند واقعا پایه باشند تا قبول معیارهایی که طبق آنها چنان اعتقاداتی نمی توانند واقعا پایه باشند .
۳ . توجیه اعتقادات خداباورانه
از نظر پلانتینگا، اعتقادت واقعا پایه، بی اساس نیستند . بر اساس داشتن تجربه ای خاص، من این اعتقاد را پیدا می کنم:
(۱۳) من درختی برابر خود می بینم .
تجربه پدیدار شدن درختی بر من، نقشی حیاتی در توجیه آن اعتقاد ایفا می کند . طبق نظر پلانتینگا: «پدیدار شدن چیزی بر من به طریق خاص (همراه با دیگر شرایط) مسئله ای است که به من حق می دهد تا اعتقاد مورد بحث را تشکیل دهم . این است آنچه مرا در قبول آن اعتقاد موجه می سازد» . (۲۵) ما ممکن است بگوییم که این تجربه اساس توجیه من و با بسط آن، اساس خود این اعتقاد است . پس یک ادراک وجود دارد که در آن اعتقادات واقعا پایه با شواهد تایید نمی شوند . از آن جا که آنهاپایه هستند، مبتنی بر دیگر اعتقادات نیستند و در نتیجه، با دلیل گزاره ای یا تبعی تایید نمی شوند . اما ادراک دیگری وجود دارد که در آن اعتقادات واقعا پایه با دلیل تایید می شوند . از آن جا که آنها ریشه در تجربه دارند، با دلیل تجربی غیرگزاره ای تایید می شوند . در مورد باورهای حسی مانند (۱۳)، دلیل تجربی مورد بحث غالبا به عنوان دلیل ادراک های فرد بیان می شود . از نظر پلانتینگا، اعتقادات واقعا پایه مربوط به خاطره و هم چنین اعتقادات اسناد دهنده حالات روحی به دیگر اشخاص، ریشه در تجربه دارند، بنابراین، با دلیل تجربی تایید می شوند .
در مورد اعتقادات خداباورانه که بداهتا متضمن وجود خدا هستند، به نظر می رسد چیزی مشابه در کار باشد . پلانتینگا فرض می کند که شرایطی وجود دارد که در آنها اعتقاداتی مانند زیر واقعا پایه هستند:
(۱۴) خدا دارد با من سخن می گوید .
(۱۵) خدا از آنچه انجام داده ام، ناخرسند است .
و
(۱۶) خدا بر آنچه کرده ام، مرا می بخشاید .
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.