توضیحات
ارائهی فایل پاورپوینت کامل سی سال مادری برای شهدا – تجربهای خاص و متمایز!
پاورپوینتی حرفهای و متفاوت:
فایل فایل پاورپوینت کامل سی سال مادری برای شهدا شامل 59 اسلاید جذاب و کاملاً استاندارد است که برای چاپ یا ارائه در PowerPoint آماده شدهاند.
ویژگیهای برجسته فایل فایل پاورپوینت کامل سی سال مادری برای شهدا:
- طراحی خلاقانه و حرفهای: فایل فایل پاورپوینت کامل سی سال مادری برای شهدا به شما این امکان را میدهد که مخاطبان خود را با یک طراحی خیرهکننده جذب کرده و پیام خود را به بهترین شکل انتقال دهید.
- سادگی در استفاده: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل سی سال مادری برای شهدا به گونهای طراحی شدهاند که استفاده از آنها بسیار آسان باشد و نیاز به تنظیمات اضافی نداشته باشید.
- آماده برای ارائه: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل سی سال مادری برای شهدا با کیفیت بالا و بدون نیاز به ویرایش، آماده استفاده هستند.
کیفیت تضمینشده با دقت بالا:
فایل فایل پاورپوینت کامل سی سال مادری برای شهدا با رعایت بالاترین استانداردهای طراحی تولید شده است. بدون نقص یا بهمریختگی، تمامی اسلایدها آماده برای یک ارائه بینقص و حرفهای هستند.
نکته مهم:
هرگونه تفاوت احتمالی در توضیحات ممکن است به دلیل نسخههای غیررسمی باشد. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل سی سال مادری برای شهدا با دقت و حرفهای تنظیم شده است.
همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل سی سال مادری برای شهدا را دانلود کنید و ارائهای حرفهای و تأثیرگذار داشته باشید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل سی سال مادری برای شهدا :
در شناسنامه «زهرا نیاززاده» یا همان «زهرا خانم اسپندی» نام ۲ پسر هست اما در قلبش نام پسران بسیاری که برایشان مادری میکند: «یک روز هم بدون پسرانم؛ شهدا زنده نمیمانم. اگر قبولم داشتهباشند، برایشان مادری میکنم. برای گمنامهایشان بیشتر.» همسرش؛ آقا نادر به تازگی فوت شده است. مردی که ۲۷ سال تمام براثر تصادف شدید، بسترنشین شد: «اوایل با عصا حرکت میکرد و قدرت تکلم داشت بعدها اما به طور کامل توانایی حرکت و تکلمش را هم از دست داد. فقط چشمها و لبهایش کمی توانایی حرکت داشت.» زهرا خانم رسم خوشایند اسفند دود کردن در مراسم تشییع شهدا را از زمانی که آقا نادر سرحال بود شروع کرد. بیماری همسرش او را از حضور اجتماعی و انقلابی دلسرد نکرد و حالا پس از آقا نادر هم این کار را انجام میدهد: «نادر هم سهیم است در این کار کوچک و همیشگی من. به شفاعت شهدا برای خودم و او دلبستهام.»
چشمانش با من حرف میزد
حکایت چشمهای سخنگو را ما در شعرها، قصهها و افسانهها شنیدهایم و زهرا خانم سایه به سایه و لحظه به لحظه با آن زندگی کرده است: «چشمان نادر با من حرف میزد. از دست و پا افتاده بود اما برای من از تک و تا نیفتاده بود. مرد خانهام بود حتی اگر در بستر بیماری. وقتی کاری میخواستم انجام بدهم، حتماً با او مشورت میکردم. اگر موافق بود چشمانش را میبست و اگر دلش رضا نبود، چشمانش را بازتر از حالت معمول میکرد و این یعنی نه!» لیلی و مجنونها هنوز هم هستند، کافی است وقتی نشانی خانه نیاززاده را میپرسی، دقیق شوی به واژهها. اهالی خانهاش را اینطور میشناسند: «میخواهید بروید خانه زهراخانمِ عمونادر؟» حالا نزدیک ۵ ماه است که عمونادر به رحمت خدارفته است. زهرا خانم دلش که بگیرد میرود همان کنج معروف خانه؛ جایی که بستر همسر بیمارش پهن بود. با مردی که حالا سایهاش نیست اما یادش زنده است، درد و دل میکند: «این گوشه خانه بالای سر نادر، پرچم سبز رنگ زدهبودم و روی آن یک پوستر درباره حضرت زهرا (س) نصب بود. با توسل به مادر سادات از شوهرم پرستاری میکردم. گاهی نفسش میرفت. صورتش کبود میشد و من جان از تنم بیرون میرفت. از شهدا مدد میگرفتم.» گوش روزگار گاه عجیب به دهان ما و ای کاشهایمان دوخته میشود؛ این را میتوان از حرفهایی که نیاززاده به زبان میآورد، احساس کرد: «آن وقتها که هنوز نادرجان سالم بود و روزهای اوج جنگ، وقتی پیکر شهدا را میآوردند، غبطهها بود که میخوردیم. همسرم دوست داشت شهید یا جانباز شود. من هم دوست داشتم سهمی در دفاع مقدس داشتهباشیم اما پسرهایمان خیلی کوچک بودند. این شد که با الک و بعدها منقل اسفند با نیت قلبی که من هم مادر و خواهر شهیدی هستم به استقبال پیکر شهدا میرفتم. آرزوی ما جور دیگری تعبیر شد. آن تصادف برای نادر اتفاق افتاد و زندگی ما تغییر کرد.»
۳۰ سال اسپند و مهر مادری
انگشت شست و اشاره به چانه و لب میگیرد. چشمانش را ریز میکند و به فکر فرو میرود. زهراخانم قرار است از حکایت منقل، ذغال و اسپند بگوید. از آن روز شیدایی که زندگی او را به تعبیر خودش به شهدا گره زد. چنان در محبت مادرانهای که به شهدا دارد، ذوب شده که میگوید: «راستش دقیق یادم نیست چند سال قبل بود؟ نادرهنوز تصادف نکرده بود. آن سالها آتش جنگ و کینه بعثیها نسبت به ایران، حسابی داغ بود. جگر چه مادرهایی را که نسوزاند. روزی نبود که در این خیابان پیکر شهیدی تشییع نشود. یک روز به خودم آمدم و دیدم با منقل پر از ذغال و اسفند نشستهام کف خیابان و به استقبال پیکر شهید رفتهام. انگار کسی به من میگفت: باز هم بیا و برای ما اسفند دود کن. هربار که میخواستم برای اسفند دودکردن به استقبال پیکر یک شهید بروم، کارهای خانه، همسرم و بچهها را زودتر انجام میدادم و از آقا نادر اجازه میگرفتم و راهی میشدم. یکبار میدان امام حسین (ع)، یک بار میدان انقلاب، دفعه بعد میدان منیریه و به خودم میآمدم و میدیدم هرجا تشییع پیکر شهیدی هست، من و منقل اسفندم هم هستیم. حسابِ تعداد، روز و ماه و سالش از دستم دررفته اما فکر کنم ۳۰ سالی بشود. آن سالها که نادر بسترنشین شده بود وقتی از او اجازه میگرفتم بروم تشییع شهدا و برگردم با همان بله گفتن زیبای چشمانش، رضایت میداد.»
دلگرمم، خانواده شهدا یادم میکنند
بوی سالهای دفاعمقدس این سالها با مراسم تشییع شهدای گمنام و تازه تفحص شده در مشام خانم نیاززاده زنده میشود: «همین چند وقت قبل که پیکر شهدای تازه تفحص شده از روبهروی دانشگاه تهران تا معراج شهدا تشییع میشد، با یک گونی کوچک اسفند، ذغال و منقل همیشگی خودم را رساندم. بارها ذغالهای گداخته و سرخ، چادر و مقنعهام را سوزانده اما فدای یک تار موی شهدا و خانوادهشان. انقدر این سالها ذغال روشن و اسفند دود کردهام، به دستم میآید. همین که ذغال را توی منقل و نفت روی آن میریزم و کمی فوت میکنم، بساط اسفند آماده میشود. سرخی ذغالهای گداخته را که میبینم، دست به دامن شهدا میشوم تا شفاعت همه ما را در روز قیامت بکنند. تمام طول مسیر تشییع، بساط اسفند و منقل داغ شده از آتش ذغالها را با چند تکه پارچه جابهجا میکنم و قدم به قدم همراه کاروان تشییع کنندگان میروم. حالا مسیر میخواهد هرقدر طولانی باشد. بارها دستانم کم و کوچک سوخته اما فدای سر دل سوخته مادران و خانواده شهدا.»
خستگی رفع کردن زهرا خانم چندان شبیه رفع خستگیهایی نیست که سراغ داریم: «گاهی وقتها میبینم، دستی گرم روی شانهام مینشیند یا روی صورتم میآید. مادران، خواهران و همسران شهدایی هستند که در تشییع شهدایشان اسفند دود کردهام، سالها از آن روزها گذشته اما من را به یاد دارند و اینطور دلگرمم میکنند و خداقوت میگویند. شکرخدا هیچوقت دلم به این خوش نیست که فلان ادارهجاتی من را میشناسد یا فلان مسئول. ماجرای خانواده شهدا و دلگرمیهایشان اما حسابی توفیر دارد و به آن افتخار میکنم.»
غریبه شدم با آن عکسها
همسر نیاززاده یا همان عمونادر معروف محله سلیمانی- تیموری، ۲۷ سال تمام در رختخواب افتاد، بدون توانایی کوچکترین حرکت. آنهایی که تجربه بیمارداری دارند، میدانند که این یعنی احتمال ابتلا به زخم بستر در چنین شرایطی از رگ گردن به بیمار نزدیکتر است. با این حال عمونادر اینطور نشد: «نگاه نمیکردم که زحمت دارد یا ندارد، همسرم قدرت حرکت ندارد و نمیتواند کارهای شخصیاش را خودش انجام دهد. من دست و پای نادر بودم. زندگی قدرت حرکت کردن را از او گرفته بود اما انگار خدا تاب و توان و قدرتش را به من داده بود. روزی دستکم ۲ پارچ آب به او مینوشاندم و نگران بعدش نبودم. با دل و جان هرکاری داشت، انجام میدادم. آنقدر که به دستها و پاهای او کرم میزدم، موهایش را شانه میکردم و روزهای شهادت لباس عزا و ایام شادی اهل بیت (ع) لباس رنگین به تنش میپوشاندم و ادکلن میزدم، برای خودم اینکارها را کمتر انجام میدادم.»
عکس دوره جوانی عمونادر، روی دیوار خانه هست و سردر کوچه بنبست مشرف به خانه زهراخانم هم. زهرا خانم اما دلبسته نادر دیگری است و دلش را پیش آن عکسها جانگذاشته است: «سالها با نادرِ آن عکسها زندگی کردم اما خدا عشق و محبت این نادرِ بسترنشین را طوری به دلم انداخت که ۲۷ سال با آن عکسها غریبه بودم. دوره جوانی نادر را همانجا، میان همان قابعکسها جا گذاشتم و نفسم بند شد به نفس همین نادر. زحمتی برایم نبود، رحمت خانهام بود. بار نبود، سنگصبور بود.»
دلتنگی یعنی من بعد از تو
بهانهها همیشه هم بد نیستند؛ گاهی قشنگ و دلنشینند. مثل بهانه زهرا خانم که به هوای سفت کردن روسریاش، اشکهایش را لابهلای چینهای چادرش جا میگذارد و پشت به ما اشکهایش را پاک میکند و میگوید: «اهل بیت (ع) سفارش کردهاند غم مؤمن باید در دلش پنهان باشد و شادی در چهرهاش پیدا. من بعد از نادر هزار بار مردهام. تو از رفتن نادر میپرسی و من از یک پارچه نور و امیدی میگویم که دلم را به خودش گره زده بود. دلتنگی یعنی حالِ من بعد از او. شبها که هنوز حس میکنم با چشمانش صدایم میزند تا نگاهش کنم و جرعه آبی به گلوی خشکش برسانم. نادر این سالها شاید نمیتوانست از جایش بلند شود، برود بیرون و برایم شاخه گلی بخرد و روز زن را تبریک بگوید اما خودش شاخ شمشاد خانه ما بود. وقتی با او حرف میزدم، حس میکردم نگاهش بهترین نسخه برای درمان همه غمهای عالم است. با این حال غمِ من، مال من است و شادیام باید مال همه باشد. دلتنگیها کنج سینهام جاخوش میکند و لبخند صورتم را پُر.» سینه زهراخانم پر از عاشقانههای آرام ناگفته است که این روزها شاید برای بعضیها افسانه به نظر بیاید: «نادر فقط دلم را نبرد؛ دلم را برید. میپرسی از چه؟ میگویم از دنیا. خانه من با او بوی بهشت میداد. چقدر عطر نفسهایش را کم دارم اینروزها.» زهرا خانم هروقت دلش میگیرد یا سری به مادران شهدای محله میزند یا مسجد و گاهی هم امامزاده معصوم (ع) و مزار شهدای گمنامش و امروز نوبتی هم باشد، نوبت زیارت است.
جای مادرانی که نیستند، سبز!
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.