توضیحات
تحولی در ارائهها با فایل پاورپوینت کامل شهید زین الدین به روایت همسر!
اگر به دنبال یک روش ساده اما حرفهای برای ارائهی مطالب خود هستید، فایل پاورپوینت کامل شهید زین الدین به روایت همسر بهترین انتخاب شما خواهد بود. فایل پاورپوینت کامل شهید زین الدین به روایت همسر از پایه بر اساس اصول طراحی مدرن ساخته شده و تضمین میکند که اسلایدهای شما جذاب، منظم و آمادهی استفاده باشند.
فایل پاورپوینت کامل شهید زین الدین به روایت همسر شامل 96 اسلاید است که با ترکیب بصری زیبا و چیدمانی حرفهای، ارائهی شما را به سطحی بالاتر میبرد.
چرا باید از فایل پاورپوینت کامل شهید زین الدین به روایت همسر استفاده کنید؟
✔ طراحی حرفهای: هر اسلاید فایل پاورپوینت کامل شهید زین الدین به روایت همسر با دقت بالا تنظیم شده تا بیشترین تأثیر را روی مخاطبان بگذارد.
✔ صرفهجویی در زمان: نیازی نیست ساعتها وقت خود را برای طراحی پاورپوینت بگذارید، همه چیز آماده است.
✔ استفادهی آسان: بدون نیاز به ویرایشهای پیچیده، کافی است فایل را باز کنید و ارائه دهید.
✔ فایل پاورپوینت کامل شهید زین الدین به روایت همسر قابل استفاده در هر محیطی: چه در دانشگاه، چه در جلسات کاری، فایل پاورپوینت کامل شهید زین الدین به روایت همسر حرفهای نیاز شما را کاملاً برآورده خواهد کرد.
متمایز باشید!
دیگر نگران بهمریختگی یا طراحیهای غیرحرفهای نباشید. فایل پاورپوینت کامل شهید زین الدین به روایت همسر به شما این امکان را میدهد که بدون دغدغه روی محتوای خود تمرکز کنید و ارائهای تأثیرگذار داشته باشید.
همین حالا دریافت کنید و تجربهای متفاوت از ارائههای حرفهای را داشته باشید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل شهید زین الدین به روایت همسر :
فقط دو روز در هفته
کلاً بنا بر این نبود که همیشه همدیگر را ببینیم. اصلاً برا خودم حرام می دانستم که او را ببینم، چون می دانستم بودنش در جبهه بیشتر به نفع اسلام است. برای خودم هم این سؤال پیش نمی آمد که ” خب این که حالا شوهر من است، چرا فقط دو روز در هفته می بینمش؟ “
من آدمی معمولی بودم. مهدی خودش این را در من دیده بود. حد و اندازه ام را می دانستم و او هم می دانست. بعد از آن دوره، روزها و شب هایی که او کمتر و دیر تر به خانه می آمد، احساس می کردم که با آدمی طرفم که توانم برای شناختنش کافی نیست.
شهید زین الدین
مرد در انتهای راه بود. سال های شناسایی تمام شده بودند. ولی او هم مثل همه ی نیروهای شناسایی دیگر بود که وقتی فرمانده می شدند هم، دوربین از دستشان نمی افتاد. از بس با همه ی آن هایی که از این شهر و آن شهر اعزام شده بودند گرم می گرفت ؛ اراکی ها فکر می کردند اراکی است، قمی ها فکر می کردند قمی. تیپ علی بن ابی طالب شده بود زن و بچه اش. اولِ ازدواج به زنش گفته بود ” من قبل از تو سه تا تعلق دیگر دارم، سپاه، جبهه، شهادت. ” من که آدم بی احساسی نبودم. فاصله ی بینمان اذیتم می کرد، ولی این جوری برایم جا افتاده بود. فکرکردم زن خوب باید آن چیزی باشد و آن کاری را بکند که شوهرش می خواهد. وقتی او ابراز علاقه نمی کرد، طبیعی بود که من هم ابراز علاقه نکنم. یا طبیعی است که تازه عروس دلش لباس بخواهد، این چیزو آن چیز بخواهد، ولی من در ذهنم هم چنین چیزی نمی گذشت که به او بگویم ” حالا که آمدی پاشو برویم فلان چیز را بخری . ” خودش که اهل چیز خریدن نبود، نه برای من نه برای خودش. یک بار من و خواهرش پیراهن و شلوار برایش خریدیم . توی خانه لباس ها را پوشید رفت. وقتی برگشت دوباره همان لباس سپاه تنش بود. گفت ” یکی از دوستانم می خواست داماد شود، لباس نو نداشت. دادم به او. ” گفت ” شما ها فکر می کنید من خیلی به این چیزها وابسته ام؟ “
سلیقه اش دستم آمده بود. این که از چه لباس خوشش می آید یا نمی آید. به قول خودش لباس اج وجق دوست نداشت . لباس ساده و تمیز، کمی هم شیک ، رنگ های آبی آسمانی و سبز . از قرمز بدش می آمد. می گفت ” از جبهه این قرمز برای من شده یک جور سمبل قساوت. “
زمستان که شد برای این که داخل خانه گرم بماند آقا مهدی جلو ایوان را پلاستیک زد . شب ها کنار پنجره می نشستم و گوشه ی پلاستیک را بالا می زدم و خیابان را نگاه می کردم تا ببینم چه وقت ماشین او پیدایش می شود. خانه مان سر چهار راه بیست و چهار متری بود و از هر طرفی که می آمد می دیدمش. تویوتای لندکروزش را که می دیدم. بلند می شدم و خودم را سرگرم کاری نشان می دادم تا نفهمد این همه منتظر او بوده ام. یک بار که حواسم نبود. همین جوری مات رو به پنجره مانده بودم. صدایش را از پشت سرم شنیدم. گفت ” بابا این در و پنجره ها هم شکل تو را یاد گرفتند، از بس که آن جا نشستی. “
خودش هم یک کارهایی می کرد که فاصله ی بینمان کمتر شود. یک روز صبح خوابیده بودم. چشم هایم را باز کردم، دیدم یک آدم غریبه با سر ماشین شده بالای سرم نشسته دارد نگاهم می کند. اول ترسیدم، بعد دیدم خود آقا مهدی است. موهایش را با نمره ی هشت زده بود. گفت ” چه طور شدم؟ ” و خندید. خنده اش مخصوص خودش بود. لب زیرش اول کمی به یک طرف متمایل می شد، بعد لب بالا با هم باز می شدند . خیلی قشنگ بود.
نمی دانستم چه توقعی باید از زندگی داشته باشم . یک روز گفت ” می خواهی برویم بیرون؟ امروز را می توانم خانه بمانم. ” قرار شد یک گشتی توی شهرهای اطراف بزنیم. من هم از خدا خواسته سالاد الویه درست کردم که ظهر بخوریم. از اهواز راه افتادیم طرف دزفول. دزفول را با موشک می زدند. از کنار ساختمانی رد شدیم که ده دقیقه قبلش موشک خورده بود. گفتیم این جا که نمی شود. جای گشتن نبود، همه جا سنگر و همه ی آدم ها نظامی. حداقل برویم مزار شهدا فاتحه ای بخوانیم. ظهر هم شده بود. همان جا ناهار را خوردیم. حاشیه ی قبرستان. پیش خودم گفتم ” این جا درِ غذا را بردارم پر خاک می شود. ” هیچ خوشم نمی آمد آن جا غذا بخوریم اما چاره ای نبود. با اکراه چند لقمه خوردم. گفتم نکند فکر کند دارم لوس بازی در می آورم. چند لقمه هم او خورد. زیاد هم حرف نزدیم.
از قدیم گفته اند آدم ها توی سفر بیش تر با هم آشنا می شوند. سفر سوریه هم همین خوبی را برای ما داشت. گفتند از طرف سپاه یک مأموریتی به چند نفر داده اند، گفته اند خانم هایتان را هم می توانید ببرید. یک هفته قبلش به من گفت از دکتر بپرسم با توجه به اینکه بچه ای در راه دارم آیا می توانم سوار هواپیما شوم. مشکلی نبود. سوریه که رسیدیم فهمیدم آن ها برنامه شان این است که ما را سوریه بگذارند و خودشان بروند لبنان. یک روز و نصفی قبل از رفتن به لبنان و دو روز بعدش با هم بودیم . خوش حال بودم، خیلی. از دو چیز؛ یکی زیارت حضرت زینب و رقیه. دیگر، فرصتی که پیش آمده بود تا با هم باشیم. آن قدر ذوق کرده بودم که می گفتم اصلاً همین جا در هتل بمانیم. لازم نیست مثلاً برویم خرید یا این جور کارها.
آن چند روز عالی بود. در این مدت فهمیدم پاسدارها هم آدم های معمولی مثل ما هستند. غذا می خورند، حرف می زنند. آدم هایی که خوبی هایشان از بدی هایشان بیشتر است، باهم خرید هم رفتیم. هیچ کداممان نمی دانستیم چه کار باید کنیم. برای زندگی ای که خرید کردن و مصرف کردن هدفش باشد ساخته نشده بودیم. در بازارهای سوریه خیلی دنبال سوغاتی مناسب بودم. آخرش ده تا سجاده خریدم. آقا مهدی هم یک ساعت خرید تا به مجید سوغات بدهد؛ تا هر وقت دستش را نگاه می کند یاد او بیفتد. یک بار همین جور که ویترین مغازه ها را نگاه می کردیم، جلوی یک لوازم آرایشی ایستادیم. خانمی داشت رژ لب می خرید. آقا مهدی هم رفت تو . همان جا ایستاد. از فروشنده پرسید ” این ها چیه. ” فروشنده های اطراف هتل اغلب فارسی بلد بودند گفت ” رژ لبه بیست و چهار ساعته است. ” پرسید ” یعنی چی؟ ” آقایی که هم راه آن خانم بود گفت ” یعنی امروز بزنی تا فردا معلوم می شه. ” خنده مان گرفت و زدیم از مغازه بیرون. همین تا دو ساعت برایمان اسباب شوخی خنده بود. بعد خودم یک بار تنهایی رفتم و سرو سوغات برای فامیل هردویمان گرفتم.
لبنان که می خواست برود نگران بودم. حاج احمد متوسلیان هم که آن جا اسیر شده بود. گفتم ” اون جایی که می روی جنگه؟ اگر هست بگو. من که تا اهوازش را با تو آمده ام. ” گفت ” نه، بابا، خبری نیست. من اینجا شهید نمی شوم . قراره تو وطن خودمان شهید شویم. ” اولین بار در سوریه بود که حرف از شهادت زد. برگشتنی از سوریه دیگر خودمانی تر شده بودیم. دیگر صدایش نمی کردم آقا مهدی. راحت می گفتم مهدی. دلیلش شاید بچه ای بود که به زودی قرار بود به دنیا بیاید. دیگر شرم و حیای تازه عروس و دامادها را نداشتیم. حرف هایمان را راحت تر به هم می گفتیم.
بعد از این که از سوریه بر گشتیم. من قم ماندم و او رفت اهواز. ماه آخر بارداریم بود. خانه ی پدر و مادر منتظر به دنیا آمدن بچه ام بودم. ولی پدر و مادر که جای شوهر آدم را نمی گیرند. او لابد خیالش راحت بود که من کنار پدر و مادر هستم و آن ها هوایم را دارند. درست است که نبودنش همیشه برای من طبیعی بود، ولی انگار وقتی آدم بچه دارد نیازش به مهر و محبت بیش تر می شود. خدا رحمت کند شهید صادقی را. از دوستان نزدیک آقا مهدی بود . حرف هایی را که به هیچ کس نمی زد به او می گفت. آدم نکته سنجی بود. آن روزها مجروح شده بود و باید در قم می ماند و استراحت می کرد. اطرافیان از حال من بی خبر بودند. سه چهار روز قبل از زایمانم شهید صادقی یک پاکت پول آورد دم خانه ی ما. گفت ” آقا مهدی پیغام داده اند و گفته اند من نمی توانم با شما تماس بگیرم ، این پول را هم فرستاده اند که بدهم به شما. ” خیلی تعجب کردم. هیچ موقع در زندگی مشترکمان حرفی از پول و خرج زندگی نمی شد. حالا این که آقا مهدی از جای دور برایم پول بفرستد باور نکردنی بود. بعدها فهمیدم که قضیه ی پیغام و پول را شهید صادقی از خودش درآورده.
بچه مان روز تاسوعا به دنیا آمد. قبلاً با هم صحبت کرده بودیم که اگر دختر بود اسمش را زهرا بگذاریم . اما به خاطر پدربزرگش اسمش را لیلا گذاشتیم. لیلا دختر شیرینی بود، من اما آن قدر که باید خوش حال نبودم. در حقیقت خیلی هم ناراحت بودم. همه اش گریه می کردم. مادرم می گفت ” آخر چرا گریه می کنی؟ این طوری به بچه ات شیر نده. ” ولی نمی توانستم . دست خودم نبود. درست است که همه ی خانواده ام بالای سرم بودند، خواهرهایم قرار گذاشته بودند که به نوبت کنارم باشند، ولی خُب من هم جوان بودم. دوست داشتم موقع مهم ترین واقعه ی زندگیمان شوهرم یا حداقل خانواده اش پیشم باشند.
ده روز بعد از تولد لیلا تلفن زد. این ده روز اندازه ی یک سال بر من گذشته بود. پرسید ” خُب چه طوری رفتی بیمارستان؟ با کی رفتی؟ ما را هم دعا کردی؟ ” حرف هایش که تمام شد، گفتم ” خب ! خیلی حرف زدی که زبان اعتراض من بسته شو . ” گفت ” نه، ان شاءالله می آیم. دوباره بهت زنگ می زنم ” بعد از ظهر همان روز دوباره تلفن زد. گفت ” امشب مامانم اینها می آیند دیدنت. ” این جا بود که عصبانیت ده روز را یک جا خالی کردم. گفتم ” نه هیچ لزومی ندارد که بیایند. ” اولین بار بود که با او این طوری حرف می زدم. از کسی هم ناراحت نبودم. فقط دیگر طاقت تحمل آن وضعیت را نداشتم. باید خالی می شدم. باید خودم را خالی می کردم. گفت ” نه، تو بزرگ تر از این حرف ها فکر می کنی. اگر تو این طوری بگویی من از زن های بقیه چه توقعی می توانم داشته باشم که اعتراض نکنند. تو با بقیه فرق می کنی. “
گفتم ” عیب ندارد، هنداونه بذار زیر بغلم “
گفت ” نه به خدا، راستش را می گویم. تازه ما در مکتبی بزرگ شده ایم که پیغمبرش بدون پدر و مادر بزرگ شد و به پیغمبری رسید. مگر ما از پیغمبرمان بالاتر هستیم؟ “
لیلا چهل روزه شده بود که تازه او آمد. نصفه شب آمده بود رفته بود خانه ی مادرش. فردا صبح پیش من آمد، خیلی عادی؛ نه گُلی، نه کادویی. صدایش را از آن یکی اتاق می شنیدم که داشت به پدرم می گفت ” حاج آقا، اصلاً نمی دانم جواب زحمت های شما را چه طور بدهم. ” پدرم گفت ” حرفش را هم نزنید بروید دخترتان را ببینید. ” وقتی وارد اتاق شد، من بهت زده به او زل زده بودم. مدت ها از او خبری نداشتم، فکر می کردم شهید شده، مفقود یا اسیر شده. آمد و لیلا را بغل کرد. بغلش کرده بود و نگاهش می کرد. از این کارهایی هم که معمولاً پدرها احساساتی می شوند و با بچه ی اولشان می کنند، گازش می گیرند، می بوسند، نکرد. فقط نگاهش می کرد. من هم که قبل از آن این همه عصبانی بودم انگار همه عصبانیتم تمام شد. آرامشش مرا هم در بر گرفته بود، فهمیدم عصبانیتم بهانه بوده. بهانه ای برای دیدن او و حالا که دیده بودمش دیگر دلیلی برای عصبانیت نداشتم. به قول مادربزرگم مکه رفتن بهانه بود، مکه در خانه بود.
هنوز دو روز نشده بود دوباره رفت. وقتی داشت می رفت گفتم ” من با این وضعیت که نمی توانم خانه ی پدرم باشم. شما منو ببر توی منطقه، آن جایی که همه خانم هایشان را آورده اند. ” احساس می کردم تولد لیلا ما را به هم نزدیک تر کرده و من حق دارم از او بخواهم که با هم یک جا باشیم. فکر می کردم لیلا ما را زن و شوهر تر کرده است. گفتم ” تو خیلی کم حرفهایت را می گویی. ” خندید و گفت ” یک علت ابراز نکردن من این است که نمی خواهم تو زیاد به من وابسته شوی. ” گفتم ” چه تو بخواهی چه نخواهی، این وابستگی ایجاد می شود. این طبیعی است که دلم برای شما تنگ شود. ” گفت ” خودم هم این احساس را دارم. ولی نمی خواهم قاطی این بازی ها شوم. از این گذشته می خواهم بعدها اگر بدون من بودی بتوانی مستقل زندگی کنی و تصمیم بگیری. ” گفتم ” قبلاً فرق می کرد اشکالی نداشت که من خانه پدرم بودم، ولی حالا با یک بچه ” گفت ” اتفاقاً من هم دنبال یک خانه ی مستقل هستم. ” گفتم ” مهدی گاهی حس می کنم نمی توانم درونت نفوذ کنم ” گفت ” اشتباه می کنی. به ظواهر فکر نکن. “
بعد از این که او رفت. رفتم حرم و یک دل سیر گریه کردم. خیال می کردم تحویلم نگرفته است. خیال می کردم اصلاً مرا نمی خواهد. فکر می کردم اگر دلش می خواست می توانست مرا هم با خودش ببرد. دلم هوای اهواز و جنگ را کرده بود. انگار گریه و دعاهایم در حرم نتیجه داد. چون فردایش تلفن زد. صدایم از گریه گرفته بود. گفت ” صدات خیلی ناجوره. فکر کنم هنوز از دست من عصبانی هستی؟ ” گفتم ” نه. ” هرچه گفت، گفتم نه. آخرش گفتم ” مگر خودتان چیزی بروز می دهید که حالا من بگویم؟ ” گفت ” من برای کارم دلیل دارم ” داشتیم عادت می کردیم که با هم حرف بزنیم. گفت ” تنها وقتی که با خیال ناراحت از پیشت رفتم، همان شب بود. فکر کردم که باید یک فکری به حال این وضعیت بکنم ” احساساتی ترین جمله ای بود که تا به حال از دهان او شنیده بودم. ولی می دانستم این بار هم نشسته حساب و کتاب کرده. این عادت همیشه اش بود. این که یک کاغذ بردارد و جنبه های مثبت و منفی کاری را که می خواهد انجام بدهد تویش بنویسد. حالا هم مثبت هایش از منفی هایش بیشتر شده بود. به او حق می دادم. من دست و پایش را می گرفتم. اسیر خانه و زندگیش می کردم و او اصلاً آدم زندگی عادی نبود.
سردار سرلشکر پاسدار شهید مهدی زینالدین
بهمن ماه، لیلا سه ماهه بود که دوباره برگشتیم اهواز. سپاه در محله ی کوروش اهواز یک ساختمان برای سکونت بچه های لشکر علی بن ابی طالب گرفته بود. هر طبقه یک راه روی طولانی داشت که دو طرفش سوییت های محل زندگی زن و بچه بود که شوهرانشان مثل شوهر من سپاهی بودند. این جا نسبت به خانه ی قبلی مان این خوبی را داشت که دیگر تنها نبودم. همه ی زن های آن جا کم و بیش وضعی شبیه من داشتند. همه چشم به راه آمدن مردشان بودند و این ما را به هم نزدیک تر می کرد. هر هفته چند بار جلسه ی قرآن و دعا داشتیم. بعد از جلسه ها از خودمان و اوضاع و هر کداممان می گفتیم. وقتی می دیدیم جلوی در یک خانه یک جفت کفش اضافه شده می فهمیدیم که مرد آن خانه آمده. بعضی وقت ها هم می فهمیدیم خانمی دو اتاق آن طرف تر می نشست، شوهرش شهید شده.
حول و حوش عملیات خیبر بود. خیلی وقت می شد که از مهدی خبر نداشتم. از یکی از خانم ها که شوهرش آمده بود پرسیدم ” چه خبره؟ خیلی وقته که از آقا مهدی و بچه ها خبری نیست ” گفت شوهرم می گوید ” همه سالم اند، فقط نمی توانند بیایند خانه. باید مواضعی را که گرفته اند حفظ کنند. ” هر شب به یک بهانه شام نمی خوردم یا دیر تر می خوردم. می گفتم صبر کنم شاید آقا مهدی بیاید. آن شب دیگر خیلی صبر کرده بودم. گفتم حتماً نمی آید دیگر. تا آمدم سفره را بیندازم و غذا بخورم
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.