توضیحات
با فایل فایل پاورپوینت کامل فعّال فرهنگی و جانباز، متفاوت ارائه دهید
فایل فایل پاورپوینت کامل فعّال فرهنگی و جانباز شامل 46 اسلاید آماده است که میتواند محتوای شما را به شکلی حرفهای، منسجم و چشمنواز به مخاطبان منتقل کند.
برتریهای فایل فایل پاورپوینت کامل فعّال فرهنگی و جانباز در یک نگاه:
- طراحی منحصربهفرد
- فایل پاورپوینت کامل فعّال فرهنگی و جانباز با بهرهگیری از اصول زیباییشناسی و ترکیب رنگهای مناسب، ظاهری مدرن و رسمی به ارائه شما میدهد.
- راهاندازی فوری
- فایل فایل پاورپوینت کامل فعّال فرهنگی و جانباز نیازی به تنظیمات اضافی ندارد؛ کافیست آن را باز کنید و مستقیماً استفاده کنید.
- وضوح عالی
- اسلایدها به گونهای طراحی شدهاند که در هر دستگاه یا ویدیو پروژکتور، با بهترین کیفیت نمایش داده شوند.
همه چیز از قبل آماده است: در فایل فایل پاورپوینت کامل فعّال فرهنگی و جانباز هیچ موردی ناتمام یا نیازمند ویرایش نخواهید یافت. همه چیز با دقت نهاییشده و تستشده ارائه میشود.
توصیه مهم: نسخههایی که تحت عنوان فایل پاورپوینت کامل فعّال فرهنگی و جانباز اما خارج از منبع رسمی منتشر میشوند، ممکن است از کیفیت لازم برخوردار نباشند.
همین حالا فایل را تهیه کرده و سطح جدیدی از ارائه را تجربه کنید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل فعّال فرهنگی و جانباز :
سید مجتبی علمدار جانبازی شیمیایی که کارهای فرهنگی و مداحیهایش در شهر شهره بود و با وجود سختیهای جانبازی با روحیهای بالا در حال خدمت به مردم بود. در ازای مداحی، پول نمیگرفت و میگفت: اگر در ازای مداحی کردنم پول بگیرم، چطوری فردای قیامت میتوانم بگویم برای شما خواندم؟! میگویند: خواندی، پاداشش را گرفتی! من اصلاً ائمه را با پول مقایسه نمیکنم! سیدمجتبی که در دوران دفاع مقدس شاهد شهادت بسیاری از دوستانش بود و خودش چندین بار شیمیایی شده بود، تاب دوری از رفقای شهیدش را نیاورد و در سال آسمانی شد. همسر شهید، سیده فاطمه موسوی ارتباط قلبی زیادی با شهید داشته و دارد. ارتباطی که هنوز قطع نشده و ایشان حضور شهید را در زندگیشان احساس میکند. شاید عمر زندگی مشترک خانم موسوی و شهید علمدار زیاد نبوده ولی کیفیت زندگیشان به قدری بوده که میتوان مدتها دربارهاش صحبت کرد و مطلب نوشت. از شهید یک دختر به نام زهرا به یادگار مانده که پزشک است.
آشنایی و زندگی مشترک
من از طریق یکی از دوستان با شهید علمدار آشنا شدم. سال بود و من زبان انگلیسی تدریس میکردم. یکی از شاگردانم چند خواستگار معرفی کرد که یکی از آنها آقای علمدار بود. البته این را بگویم من از سال به بعد عبادتهایم خیلی زیاد شد. نماز استغاثه به امام زمان (عج) و تمام ادعیه و مفاتیح را میخواندم و ارتباط قلبیام را با خدا خیلی بیشتر کرده بودم. یک روز در خانه پس از خواندن نمازم، تلویزیون را روشن کردم و دیدم برنامه روایت فتح پخش میشود. همان موقع در دلم گفتم خدایا من دوست دارم یکی از رزمندگان که سید هم باشد به خواستگاریام بیاید. چون میدانستم رزمندگان مؤمن و معتقد هستند و در زندگیشان خیلی مسائل را رعایت میکنند، دوست داشتم با یکی از آنها ازدواج کنم. گفتم خدایا اگر از مال دنیا چیزی هم نداشت هیچ اشکالی ندارد. کمتر از دو ماه سید مجتبی به خواستگاریام آمد و قسمت هم شدیم. رزمندگان در جبهه در سنگرها راز و نیاز و عبادت میکردند. شهید هم در سنگرش برای خودش قبری کنده بود و در آن عبادت میکرد. یک بار به من گفت: یک روز در حال عبادت بودم که به عالم رؤیا رفتم و دیدم که آقایی نورانی دست تو را گرفته و جلو میآید و میگوید شما آنقدر خدا را عبادت میکنید، گشتیم این خانم را برایتان پیدا کردیم.
روز خواستگاری
روز خواستگاری وقتی مرا دید یک قدم عقب رفت. ناگهان آن رؤیای صادقه یادشان آمد و شوکه شد. خاطرم هست روز یکشنبه پنجم دی ماه با یک پیراهن سرمهای به همراه مادر و خالهاش به خواستگاریام آمدند. قبل از اینکه بخواهیم با هم صحبت کنیم به من گفت که میخواهم یک کار قشنگ کنم. من گفتم بفرمایید. گفت: من قرآن را باز میکنم، اگر استخاره خوب آمد با شما حرف میزنم. اگر خوب نبود که خداحافظ. اول سوره محمد (ص) آمد و ایشان آیه را خواند و قرآن را بست و گفت: چه کچل باشی، چه کر و کور باشی زن من هستی. خیلی انسان خوبی بود. برای خودش قانونهایی گذاشته بود که من هم یک مدت رعایت میکردم ولی پس از بارداری دیگر نتوانستم انجام دهم. هر شب بین تا آیه قرآن میخواند. مفاتیح از ایشان جدا نمیشد و آن را همیشه میخواند.
ازدواج ساده
اینکه میگویند دو نفر قسمت هم باشند دهنها بسته میشود، برای ما هم اتفاق افتاد. مراسم ازدواجمان خیلی راحت برگزار شد. نه مراسم گرفتیم، نه آرایشگاه رفتیم و نه طلا خریدیم و خیلی ساده مراسم را برگزار کردیم. ایشان هر چه میگفت، میگفتم چشم و کاملاً موافقت میکردم.
شروع زندگی با اخلاق خوش
من از زمانی که عبادتم را بیشتر کردم خوابهای بسیار زیبایی میدیدم. آن عبادتها خیلی در زندگی به من کمک کرد. خیلی مراقبه میکردم. تأثیرش را هم در زندگیام دیدم. سختی هم در زندگیمان داشتیم ولی با سختیها هم میساختیم تا از آن عبور کنیم. اگر زن و مرد بساز باشند زندگیشان دوام و قوام پیدا میکند. آن زمان برای من مادیات اصلاً مهم نبود و فقط اینکه طرف سید و پاسدار و با اخلاق باشد برایم مهم بود. غذا که میپختم به من میگفت: اجرت با حضرت زهرا (س). وقتی غذای خوشمزه درست میکردم بر تک تک انگشتهایم بوسه میزد. حتی آن اوایل که غذایم میسوخت یا خوب در نمیآمد باز هم از من تشکر میکرد. در هر حالتی شاکر بود.
ساده زیستی در عین صفا و صمیمیت
من سعی کردم با سید مهربان باشم. عجیب دوستش داشتم و دلم نمیخواست کسی نزدیکش شود. وقتی به من گفت: من پنج سال دیگر شهید میشوم از ایشان یک خواهشی کردم و آن این بود که در این پنج سالی که زنده هستی بالا سر من و بچهام زیاد باش. از این موضوع که ایشان را به زودی از دست خواهم داد خیلی ناراحت میشدم. میگفتم من طاقتش را ندارم و الان بالای سر من و دخترت باش تا بعد از شهادتت دلمان قرص باشد. گاهی ناراحت میشدم و گریه میکردم. خیلی کارهای فرهنگی انجام میداد. صد کار فرهنگی انجام میداد. کارهایی که من الان نمیبینم کسی انجام دهد. گفته بود زمانی که من استخدام سپاه شدم چهار سال حقوقم را به جبهه و جنگ هدیه کردم و رایگان کار میکرد. اگر پول توجیبی میخواست میرفت کار دیگری میکرد و پولش را درمیآورد. بچههایی که مشکل داشتند مثل بچه طلاق یا بدون پدر و مادر را به صورت گروهی جمع میکرد و صبحها به حسینیه ارشاد و مساجد دیگر میبرد تا تعالیم قرآنی یاد بگیرند. قرآن تلاوت میکردند و گروه تواشیح و قرائت برایشان تشکیل داده بود. برای چند نفرشان کار پیدا کرد. خیلی پشتشان بود. به برخی از این بچهها پول توجیبی میداد. دیگران به این کار سید اعتراض میکردند که چرا این کار را میکنی؟ ایشان هم در جواب میگفتم شما آنقدر متوجه نیستید. وقتی پسربچهای در خیابان هوس پفک کند و پولش را نداشته باشد باید چهکار کند؟ میگفت: من این کار را میکنم تا فکر دزدی به سر بچهای نزند، من این پول را میدهم و سرش را به کارهای قرآنی و فرهنگی گرم میکنم تا کمتر سراغ کارهای دیگر برود. نمازهای دستهجمعی در خیابان میگذاشت. در پارک مراسم میگرفت. اولش با نماز جماعت شروع میکرد و خودش مداحی میکرد و جایزه میداد. همیشه من ناراحت بودم و میگفتم: آقا چرا اینقدر بیرون میروی کمی بالا سر من و بچهمان هم باش. میگفت: الان کار فرهنگی در رأس امور است و نمیتوانم از این بچهها غافل شوم. خودش را وقف کرده بود.
خواستگاری و جانبازی
بله، خودش گفت و من گفتم اصلاً برایم مطرح نیست. گفتم سایه یک سید بالای سر من و بچهام باشد برایم کافیست. هر سال در دی ماه عوارض جانبازیاش عود میکرد. در دی ماه شیمیایی شده بود و معمولا در دی ماه حالش خراب میشد. در ظاهر سرحال و خوب بود ولی از داخل خیلی حالش خراب بود. تا مدتها معده و رودهاش باز بود و در یک کیسه میگذاشتند. آن زمان هنوز ازدواج نکرده بودیم ولی میدانم که رنج و سختی زیادی کشیده بود. وقتی با هم ازدواج کردیم تمام بدنش پر از ترکش بود. میگرن عصبی و سردرد هم داشت. به خاطر اینکه طحالش تیر خورده و کامل از بین رفته بود نباید
- لینک دانلود فایل بلافاصله بعد از پرداخت وجه به نمایش در خواهد آمد.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
پاورپوینت فایل | مرجع دانلود فایل
هنوز هیچ نقد و بررسی وجود ندارد.